<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های babək</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@tolkien</link>
        <description>درد من حصار برکه نیست؛ بلکه زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:37:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/225471/avatar/L3JS5U.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>babək</title>
            <link>https://virgool.io/@tolkien</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نحوه خلق محبوب ترين رمان قرن</title>
                <link>https://virgool.io/@tolkien/%D9%86%D8%AD%D9%88%D9%87-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86-ffymmbwjthfw</link>
                <description>یک استاد در روزی خسته‌کننده پشت میزش نشسته بود که واقعه‌ی سرنوشت‌سازی رخ داد. در همان حال که او داشت ورقه‌های امتحانی دانشجویانش را تصحیح می‌کرد، دید یکی از صفحه‌ها سفید است، پس به دلایل نامعلومی نوشت: «در سوراخی در داخل زمین هابیتی زندگی می‌کرد.»این خط ایده‌ی نوشتن داستان هابیت را در ذهن تالکین جرقه زد. داستانی که در سال ۱۹۳۷ چاپ شد. با موفقیت این کتاب، استنلی آنوین، یکی از مدیران انتشارات آلن و آنوین از وی خواست تا اگر داستان دیگری شبیه به این رمان وجود دارد، آن را نیز برای چاپ به انتشارات بفرستد.تالکین در واکنش به این درخواست داستان مفصلی تحت عنوان سیماریلیون نوشت و بخشی از قصه‌های آن را برای آنوین فرستاد، اما آنوین مصمم بود که این نوشته‌ها از نظر تجاری قابل چاپ نیست. به همین خاطر از او خواست تا در صورت امکان دنباله‌ای بر هابیت بنویسد.تالکین که از جواب آنوین ناامید شده بود با درخواست وی موافقت کرد و به سر کار خود بازگشت. البته انتشارات انتظار نداشت که از این معامله سودی چندانی ببرد. آن‌ها حتی حاضر بودند تا هزار پوند متحمل ضرر شوند، ولی اتفاقاتی که بعد از انتشار این داستان در طول سال‌های ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵ افتاد غافلگیرشان کرد.سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها بلافاصله توجه مردم را جلب کرد. یک سال بعد از انتشار کتاب، اقتباس آن به رادیو راه یافت، و از آن زمان تا به حال بیش از ۱۵۰ میلیون نسخه از آن به فروش رسیده است. بعدها، فیلم ارباب حلقه‌ها به کارگردانی پیتر جکسون به یکی از پرفروش‌ترین و تحسین‌شده‌ترین فیلم‌های تمام تاریخ بدل شد. امروزه این کتاب سه‌گانه را به عنوان یکی از بزرگترین مجموعه کتاب‌های قرن بیستم می‌شناسند.فرآیند پیچیده‌ی خلق یک دنیاسال‌ها طول کشید تا تالکین بتواند طرح و نقشه‌ی ارباب حلقه‌ها را بریزد و آن را بنویسد.اگر این سه‌گانه را خوانده باشید، می‌توانید سطح جزئیاتی را که برای خلق دنیای سرزمین میانه استفاده شده ببینید. این دنیا شامل افراد، زبان‌ها، مناطق، جغرافیاها، تواریخ و عناصر بسیار زیاد دیگر است.اما تالکین دقیقاً چطور توانسته از پس چنین کار عظیمی بربیاید و این خط داستانی زیبا را روی آن بنویسد؟همان طور که خودش گفته، او این کار را «عاقلانه با یک نقشه آغاز، و داستان را روی آن سوار کرده است.»همان طور که پیش‌تر در مقاله‌ای جداگانه به بخشی از طرح‌های اولیه‌ی تالکین از سرزمین میانه اشاره شد، او برای ساخت نقشه‌ی این دنیا در گوشه و کنار یادداشت‌های خود طراحی‌های کوچک و بزرگ زیادی کرده است. برخی از این‌ها جزئیات زیادی دارند ولی برخی فقط در حدی هستند که گوشه‌ای از کاغذ نوشته‌های او را پر می‌کنند.تالکین به کرّات نقشه‌های خود را ویرایش کرده است. مثلاً برج سارومان در مسیر طراحی‌های متعدد از حالت گرد به شکل ستونی و بعد به یک سازه‌ی خشن‌تر تبدیل شده. بازتاب این تغییر در کتاب دو برج مشهود است، آن جا که در توصیف نهایی اورتانک گفته می‌شود: «نوعی قله و جزیره‌ای صخره‌ای بود، سیاه و درخشنده و سخت: چهار ستون عظیم، از سنگ چند وجهی که به هم جوش خورده باشند.»اگرچه نقشه‌ها بنیان داستان بود، اما طرح قصه هم باعث شد نقشه به همان صورتی که باید شکل بگیرد. چرا که تالکین اطمینان یافته بود که سرعت سفر فرودو و سم و موقعیت آن‌ها با ابعاد نقشه همخوانی داشته باشد. او حساب سربالایی کوهستان‌ها و سراشیبی دره‌ها را هم کرده بود.فکر می‌کنید چرا؟ چون مهم بود که این دو شخصیت همزمان با رهبری ارتش آراگورن به سوی نبرد دروازه‌های سیاه به کوه هلاکت برسند. او در طول نوشتن داستان نقشه‌های جدید را جایگزین قبلی‌ها می‌کرد تا از تطابق خطوط داستانی مختلف مطمئن شود.استراتژی‌های تالکین برای خلق یک اثر خوبآنچه بیش از همه درباره‌ی فرآیند کاری تالکین جالب توجه بوده این است که او به سادگی پشت میزش ننشسته تا داستان بنویسد. وی قبل از نگارش رمان اول خود دنیای سرزمین میانه را طرح‌ریزی و نقاشی کرده و بارها مورد بازبینی قرار داده است.رویکرد تالکین در خلق یک اثر خوب سه چیز را به ما یاد می‌دهد:۱. بنیان را بنا کنیدنوشته‌های تالکین فقط مبتنی بر کلمات نیست. این آثار نتیجه‌ی تصوراتی است که او در ذهن داشت، آن‌ها را طراحی کرد و سپس نقایصشان را برطرف نمود. تالکین برای توصیف اشیا و مکان‌ها ابتدا آن‌ها را بر روی کاغذ به تصویر می‌کشید.شما هم قبل از شروع هر پروژه‌ای باید بنیان آن را بنا کنید. ابتدا اصول اساسی را بفهمید. برای مثال اگر در تنیس مبتدی هستید، نباید از همان ابتدا با یک تنیسور حرفه‌ای رقابت کنید. ابتدا باید اصول بازی و محیط آن را یاد بگیرید. قبل از این که اولین ضربه را به توپ بزنید باید چیزهای زیادی را یاد گرفته باشید.۲. اشتباهات کوچک را تجربه کنیدتالکین به اولین دست نوشته‌های خود با دید منتقدانه نگاه می‌کرد و آن‌ها را آثار آماتوری می‌نامید. او به کرّات اسامی مکان‌ها، اشخاص و مسیر شخصیت‌ها را تغییر داد. تالکین مکان‌های داستان خود را می‌شناخت، ولی بارها و بارها آن‌ها را اصلاح کرد تا به شکل دلخواهش درآیند.آزمودن ایده‌ها کمک می‌کند چیز ملموسی خلق کنیم که بتوانیم از آن استفاده کنیم و بر مبنایش مانور بدهیم. با این کار می‌توانیم بفهمیم که طراحی‌مان منطقی است یا نه و چگونه می‌توانیم آن را بهبود ببخشیم. در تجارت هم از فرآیند آزمایشی مشابهی برای بررسی صلاحیت ایده‌ها در مقیاس‌های کوچک استفاده می‌شود.۳. بگذارید اثر خودش را نمایان کندسخت است باور کنیم که کل دنیای ارباب حلقه‌ها فقط به دست یک نفر خلق شده باشد. یک بار تالکین این سه‌گانه را برای یکی از انتشاراتی‌های رقیب فرستاد تا واکنش آن‌ها را ببیند، ولی آن‌ها به خاطر حجم عظیم داستان کار او را پس زدند.او در فرآیند نوشتن به کارش به عنوان خلق یک داستان از صفر فکر نمی‌کرد. بلکه اجازه می‌داد تا قصه خودش را رفته رفته نمایان کند:«مدت‌ها از خلق کردن دست کشیدم…منتظر ماندم تا ببینم واقعاً چه اتفاقی می‌افتد. یا خود داستان پیش برود.»گاهی اوقات کارهایی که شما خلق می‌کنید از خود جان می‌گیرند و این چیز خوبی است. برنامه‌ریزی ما فقط تا نقطه‌ی خاصی را مشخص می‌کند. شرایط قابل تغییر است و ایده‌های جدید در طول مسیر به وجود می‌آید. شاید در نهایت خود را در انتهای راهی ببینید که انتظار آن را نداشتید.کار را با شالوده‌ی آن آغاز کنیدتالکین حتماً بسیار صبور بوده که توانسته بیش از یک دهه برای خلق یک دنیا و داستان جدید وقت بگذارد. با وجود این که داستان او از آن چه انتظار می‌رفت بزرگ‌تر و پیچیده‌تر شد، ولی او بالاخره توانست همه چیز را کنار هم قرار دهد و یک محصول نهایی ارائه کند.اکثر ما در زندگی‌مان می‌خواهیم مستقیم به نتیجه برسیم، غافل از این که ابتدا باید مراحل مهم هر کاری را طی کنیم. مثلاً می‌خواهیم پول دربیاوریم بدون این که بدانیم چطور باید ارزش تولید کنیم، یا کنسرت بگذاریم بدون این که ابتدا موسیقی‌مان را تمرین کنیم.اگر برای رسیدن به مقصد به همه‌ی این چیزها فکر کنیم طبیعی است که اول کمی بهراسیم و ناامید شویم. این احساسات پیش رفتن در کار را سخت می‌کند. چون ما معمولاً آن قدر به فکر نتیجه‌ی نهایی هستیم که فراموش می‌کنیم که از کجا باید کار را آغاز نماییم.اگر شما هم سودای داستان‌نویس شدن دارید، هیچ‌کس نمی‌داند که این ماجراجویی برایتان به چه مسیری ختم می‌شود. اما فراموش نکنید که برای انجام هر کاری، چه کوچک و چه بزرگ، ابتدا پایه و اساس را بنا کنید و بعد یواش یواش به سمت مقصد رهسپار شوید.لوگو تالكين</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 22:46:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملكور؛خداوندگار رانده شده</title>
                <link>https://virgool.io/@tolkien/%D9%85%D9%84%D9%83%D9%88%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-vkasfzq02fyc</link>
                <description>مورگوت:نامهای دیگر: آلکار ( تابان )، باگلیر ( کسی که در فشار میگذارد)، بلگروت (مرگ بزرگ )، دشمن بزرگ، قدرتمندترین، کهنترین نیرو، ارباب، خداوند سیاه، پادشاه جهان، سایه و شیطان تاریکی.نکات:ملکور اولین تن از آینور بود که بوجود آمد و به او موهبت داشتن بیشترین قدرت و دانایی عطا شده بود و تمام موهبتهای دیگری که به برادرش منوه بخشیده شده بود. ملکور دوست داشت بیافریند و به دنبال مکانی خالی برای شعله های فنا ناپذیر بود هرچند با ایلوواتار صبور نبود. هنگامی که ایلووتر به همراه والار شروع به خلق موسیقی آینور کرد، ملکور سعی کرد تا موضوعات خود را در برنامه های ایلوواتار بگنجاند تا از این طریق قدرت و شکوهش بیشتر شود. اما آهنگهای خشن و جسورش باعث ناهماهنگی در بقیه ملودی ها شد. ملکور به وسیله ایلووتر توبیخ شد و بسیار خجالت کشید، اما پس از خجالت خشم به سراغش آمد و رویاهای پنهانی اش درباره ی فرمان راندن و ارباب نامیده شدن را برای خود نگه داشت. هنگامی که والار کارهایشان را برای شکل دادن آردا شروع کردند، ملکور فرماندهی را به عهده گرفت، اما در کار هرچه ساخته میشد فضولی میکرد، و ساخته های آنان را به میل خود تغییر می داد. او شکل مرئی گرفت، شاید به خاطر اینکه تنفر مانند آتشی در درونش می سوخت، هیئت او تاریک و وحشتناک بود، با جادو و قدرتی بیشتر از بقیه ی والار. چشمانش مانند شعله زبانه می کشید اما گویا گرما در آنها پژمرده شده و سرما به آن نفوذ کرده. ملکور هنوز خواستار فرمان راندن بر جهان بود و به بقیه والار گفته بود که آردا سرزمین مختص به اوست. منوه، برادر ملکور از پذیرش این سرباز زد و بدین ترتیب اولین درگیری میان ملکور و دیگر والار بر سر مالکیت آردا شکل گرفت. پس تولکاس به آردا آمد و به والار پیوست و بعد از جنگهای مفصل ملکور از خشم تولکاس گریخت و در تاریکی پنهان شد. بعد از خلق لامپهای والار هنگامی که بقیه والار مشغول خوشگذرانی بودند، ملکور پنهانی به سرزمین میانه بازگشت و اوتومنو را ساخت. شرارت او باعث ویرانی سرزمین شد و بدین دلیل والار از وجود او باخبر شدند. اما او حمله ی آنان را با نابود کردن لامپها به تاخیر انداخت. او زمان رشد کردن دو درخت والینور به اوتومنو عقب نشینی کرد. ملکور سپس آنگباند را به عنوان سنگری در برابر والار ساخت و آنجا او سپاهی را معین و مسلح کرد. هنگامی که الفها بیدار شدند، ملکور در هیئت سوار سیاهی ظاهر شد که هم بدگمانی نسبت به اورومه را، که برای بردن الفها به والینور آمده بود، زیاد میکرد و هم تعدادی از الفها را اسیر کرد. با شکنجه آنها را به اورک تبدیل کرد.والار پس برای الفها نگران شدند و به ملکور حمله کردند. اوتومنو کاملا در جنگ قدرتها نابود شد. در خرابه های دژ، تولکاس با ملکور کشتی گرفت و او را شکست داد، سپس با آنگینور، زنجیری که آئوله ساخته بود او را بست. ملکور به والینور بازگردانده شد و محکوم شد تا سه سال را تنها و اسیر در تالارهای مندوس بگذراند. بعد از سه سال ملکور نقاب زیبایی به چهره زد و هیئت زیبایی به خود گرفت. و اینگونه مانوه را که توانایی درک شرارت را نداشت گول زد. ملکور مجبور به ماندن در والیمار شد و هنگامی که آنجا بود آرزومند سیلماریلها شد. همچنین در والینور، انتقام خود ا از الدار گرفت، کسانی که آنها را دلیل سقوط خویش میدید. او وانمود کرد که الفها را دوست دارد و میخواهد دانش پنهانیش را به آنها تقدیم کند و این دانش چیزی نبود جز دروغ و مشاوره اشتباه. نولدور از پیشنهاد او خوشحال شدند و به حرفهایش گوش کردند، حرفهایی که هیچگاه نباید به آن گوش می سپردند، از میان همه ی الفها فیانور بیش از دیگران و به طور جدی با حرفهای ملکور گمراه شد. هنگامی که فیانور اندیشه های شرورانه ملکور را دریافت، والا گریخت و برای همیشه به شکل قدیمی خود در هیئت فرمانروای تاریکی بازگشت. ملکور به کمک مایاری بنام اونگولیانت در زمان جشن و فستیوال به والینور بازگشت و هرکدام از دو درخت را با نیزه اش زخمی کرد. سپس اونگولیانت شیره ی دو درخت را نوشید و آنها را سمی کرد. ملکور و اونگولیانت سپس به محل زندگی فیانور در فورمنوس رفتند، پدرش فینوه را کشتند و سیلماریلها را دزدیدند. بعد از این وقایع فیانور او را مورگوت نامید و با این اسم تا ابد شناخته شد. ملکور قسمتی از معامله اش را با اونگولیانت پرداخت اما از دادن یکی از سیلماریلها به او سرباز زد، اونگولیانت به او حمله کرد و ملکور نیز بالروگهایش را به یاری خواست و آنها اونگولیانت را از آنجا راندند. ملکور پس از ترک فورمنوس به آنگباند رفت و زیرزمینها و سیاهچالهای جدیدی زیر برجش تانگورودریم حفر کرد. او تاجی از آهن برای خود ساخت و سیلماریلها را در آن گذاشت و خود را پادشاه جهان خواند، هرچند دستهایش به علت لمس سیلماریلها سوخت و تا ابد سیاه و دردناک ماند. ملکور سیلماریلها را از خشم الفها دور نگه داشت و بعضی از آدمیان تازه بیدار شده را فاسدکرد. او از نور خورشید و ماه میترسید و به طور جزئی توسط الفها مغلوب شد و مدتی در آنگ بند محاصره شد. اما پس از دوباره مجهز کردن نیروهایش به نولدور حمله کرد و آنها را شکست داد. اما در میان این جنگ که داگور براگولاخ نام داشت، فینگولفین شاهنشاه نولدور او را به مبارزه تن به تن دعوتکرد و هفت بار او را زخمی کرد و با رینگیل شمشیرش پای او را چاک داد. بعد از زخم کردن ملکور ، فینگولفین را با گرزش گراند خرد کرد و بدنش را برای گرگهایش برد اما توروندور ، شاه عقابها بدن فینگولفین را ربود و صورت ملکور را زخمی کرد. بعد از آن روز ملکور همواره می لنگید، اثر زخم توروندور باقی مانده بود و زخمهایش هیچگاه شفا نیافتند. بعد از سقوط فینگولفین، برن و لوتین به آنگباند آمدند و یکی از سیلماریلها را دزدیدند. بعد از آن مورگوت در پنجمین جنگ بلریاند ، جنگ اشکهای بیشمار بر الدار و اداین، تا حدی به علت خیانت آدمیان، پیروز شد. مورگوت تنها این جنگ را نبرد بلکه ترس و نفرت را میان گروههای مختلف الفها و آدمیان حکمفرما کرد. قدم بعدی برای حمله ای سخت به الفها با خیانت مائگلین میسر شد. او در زیر شکنجه محل شهر مخفی گوندولین را فاش کرد. مورگوت سپس با بالروگها، اورکها، اژدهاها و گرگهایش به گوندولین حمله کرد و آنجا را ویران برجای گذاشت. بد از این پیروزی مورگوت به قدری مغرور شد که باور نمی کرد کسی جرات جنگ کردن با او را داشته باشد. هرچند با درخواست ائارندیل ، گروهی از والار به سرزمین میانه آمدند و مورگوت را در جنگی بنام جنگ خشم یا نبرد بزرگ ملاقات کردند. دژ مورگوت و نیروهای اهریمنی او نابود شدند و در آخر والار با خود او جنگیدند و او را شکست دادند، او دوباره تقاضای بخشش کرد اما او را با آنگینور بستند و دو سیلماریل باقی مانده را از تاجش کندند. هرچند سیلماریلها بوسیله دو پسر باقی مانده فیانور دزدیده شد اما آنها نابود شدند. والار مورگوت را در مکان بیزمانی در دروازه ی شب، پشت دیوارهای جهان انداختند. هنگامی که مورگوت از دنیا بیرون انداخته شد، تاثیراتش تا مدتها در زمین باقی ماندند، بسیاری از مخلوقاتش به زندگی خود ادامه دادند همانطور که بدخواهی و نفرتی که او در قلب الفها و آدمیان نشاند باقی ماند. ملکور در کوئنیا به معنای کسی که از توانایی برخاست، میباشد.گوتموگ سر دسته بالروگها به پسر یا دستساز ملکور معروف است.سائرون خدمتکار ملکور، تنها کسی بود که پس از نابودی اربابش توانست هاله ای از ترسی را که او می آفرید بازگرداند.ملکور در دوران اول پنج بار با الفها جنگید که تنها در یک جنگ ( داگور آگلارب ) شکست خورد و در چهار جنگ دیگر پیروزی از آن او بود. بلریاند پس از این وقایع نابود شد.</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 22:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان رونى دورف ها</title>
                <link>https://virgool.io/@tolkien/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%89-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-dvv2epi70mvh</link>
                <description>شما هم دوست دارین اسمتونو و یا شاید هر کلمه دیگه ای رو که بخوایین به خط رونی دورف ها بنویسید؟همون خطی که توی نقشه ترور به کار برده شده بود، همون خطی که در کتیبه ی ورودی سری کوه تنها استفاده شده بود. اسم رسمی این نوع نوشتار آنگرتاس هست که گرچه توسط دایرون خنیاگر (یکی از الف های دوریات در دوران اول) ساخته شده بود اما در دوران های بعدی بیشتر دورف ها از آن برای نوشتن و حجاری کردن استفاده کردند.ظاهر این سبک نوشتار به نظر پیچیده میاد ولی بعد از خوندن این مطلب، نوشتن به خط رونی براتون مثل آب خوردن میشه. هر صامت و هر مصوت در این شیوه نوشتار دارای یک علامت هست که خیلی ساده میتونید اونها رو برای نوشتن اسمتون جایگزین کنید. علامت های معادل هر کدوم از الفبا رو در جدول زیر میبینید:با وجود این الفبا فقط کافیه حروف رو برگردان و جایگذاری کنین تا متن مورد نظر شما به خط رونی نوشته بشه. کار با این خط به مراتب آسان تر از خطوط دیگه مثل خط الفی است…همین امر باعث جذاب شدن کار با این نوع خط میشه…وقتی روش نوشتن با خط رونی رو یاد بگیرید کار کردن با این خط براتون خیلی لذت بخش میشه. برای تمرین میتونید نوشته ها (و همچنین حروف مهتابی مخفی) در نقشه ترور رو بخونید.اميدوارم لذت برده باشيد.</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 22:21:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حديث آمدن الف ها و بندى شدن ملكور</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AD%D8%AF%D9%8A%D8%AB-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%89-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%84%D9%83%D9%88%D8%B1-zrutuqlesxp6</link>
                <description>كتاب سيلماريليون در ايران توسط نشر روزنه با ترجمه رضا عليزاده منتشر شده است.خواستم يك بخش از كتاب سيلماريليون(كه قبلا معرفى شده بود) را بخوانيد تا به زيبايى اين كتاب پى ببريد.{حديث &quot;آمدن الف ها و بندى شدن ملكور&quot; از كتاب سيلماريليون ترجمه آقاى رضا عليزاده}  در طی سالیان دراز والار در سعادتِ روشنایی دو درخت ، فراسوی کوههای آمان مسکن گزیده بودند ، اما جمله سرزمی میانه در زیر تاریک و روشن ستارگان آرمیده بود . آن هنگام که فانوس ها در کار درخشیدن بودند ، رویش در آنجا آغاز گشته بود ، در جایی که اکنون همه چیز به سبب تاریکی ِ از نو موستولی شده از رشد باز مانده بود . اما از هم اکنون مهترین موجودات زنده پدیدار گشته بودند : در دریاها خزه های فراوان ، و روی زمین سایه درختان عظیم ؛ و در دره های کوهستانهای شب گرفته موجودات پلیدِ کهن و زورمند . والار ، مگر یاوانا و اورومه به ندرت بر آن سرزمین ها پای می نهادند ؛ و یاوانا در سایه ها گام بر می داشت ، اندوهگین ، چراکه رویش و نوید بهار آردا متوقف مانده بود . و این ایزد بانو بسیاری باشندگان را که در بهار پدیدار گشته بودند ، بخواب فرو برده بود چنانکه سالخورده نشوند ، و تا به گاه بیداری معهود و آینده به انتظار بمانند.اما ملکور در شمال قدرت خویش را بنا نهاد ، و نمی خفت ، بل مراقب بود و می کوشید ؛ و باشندگان پلیدی که از راه بدر برده بود ، همه جا پراکنده بودند ، و بیشه های تاریک و خواب آلود جایگاه دیوها و کالبدهای مخوف گشته بود . و در اتومنو جمله اهریمنان ، آن مینویانی که از نخست در روزگار شکوه سرسپرده اش بودند ، و همچون خود او فاسد گشته ، بر او گرد آمدند ؛ دلهای آنان از اتش بود ، اما ملبس به تاریکی ، و دهشت از پیشاپیش شان روان بود ؛ تازیانه هایی از شعله های آتش داشتند . بالروگ نامشان در روزگار پسین سرزمین میانه بود . و در آن روزگار تاریکی ملکور بسیاری موجودات دیوسان گونه گون در وجود آورده بود ، و نیز انواعی که دیری مایه زحمت جهان گشتند ؛ و قلمرو او اینک هردم به سوی جنوب سرزمی میانه گسترش می یافت .و ملکور همچنین دژ و زرادخانه ای نه چندان دور از کرانه های شمال غربی دریا بنا کرده بود تا در برابر هر حمله ای که از آمان صورت می گرفت ، پایداری کند .این سنگر در فرمان سارون بود ، نایب ملکور و آنجا را انگبند می نامیدند .چنین واقع گشت که والار انجمن کردند ، زیرا خبرهایی که یاوانا و اورومه از سرزمینهای بیرونی آورده بودند ، ایشان را نگران ساخته بود ؛ و یاوانا در برابر والار ایستاد و چنین گفت : « ای شما توانایان آردا ، مکاشفه ایلیوواتار کوتاه بود ، و زود از برابر نگاه ما گریخت ، و چه بسا که نتوانیم ظرف چند روز معدود ، ساعت معهود را به حدس و گمان دریابیم . اما یقین داشته باشید : ساعت معهود نزدیک می شود ، و در محدوده این دوران امید ما آشکار خواهد گشت و فرزندان دیده خواند گشود . آیا رواست رها کنیم تا سرزمینی که جایگاه ایشان خواهد بود ویران و آکنده از پلیدی بماند ؟ آیا رواست که ایشان در تاریکی زندگانی کنند و ما در روشنایی؟ آیا رواست که ایشان ملکور را سرور خویش بخوانند ، هنگامی که مانوه بر فراز تانیکوئیتل جلوس می کند؟»و تولکاس بانگ برداشت : « نه ! بگذار بی درنگ وارد نبرد شویم ! مگر دیر زمان از کشمکش نیاسوده ایم ، و جان تازه ای نگرفته ایم ؟ آیا یک نفر تنها باید تا ابد ما را به چالش بگیرد ؟ »اما به فرمان مانوه ، ماندوس سخن آغاز کرد و گفت : « در این دوران به راستی فرزندان ایلیوواتار پای بر عرصه خواهند نهاد ، اما آنان هنوز نیامده اند . بعلاوه تقدیر این است که نخست زادگان در تاریکی بیایند و نخست چشم بر ستارگان بگشایند . روشنایی بزرگ برای محاق آنان است . به گاه نیاز همیشه واردا را خواهند طلبید .»آنگاه واردا آن ایزد بانو پاپیش نهاد و از فراز تانیکوئیتل نگاه کرد ، و تاریکی سرزمین میانه را زیر ستارگان بی شمار ، رنگ باخته و دور دید . پس کوششی بزرگ آغازید ، بزرگ ترین کرده های والار از هنگام آمدن شان به آردا . از خُم های تلپریون شبنم سیمین برگرفت و با آنها ستاره های نو ساخت ، و نیز ستاره های روشن تر از بهر آمدن نخست زادگان ؛ از این روی نام او که از ژرفناهای زمان و کوشیدن ها در اِئا تینتاله ، افروزنده بود ، از آن پس در زبان الفها ، النتاری ، شه بانوی ستارگان نام گرفت . او کارنیل و لویی نیل و ننار و لومبار و آلکارین کوئه و اله میره را در آن هنگام ساخت و بسیاری ستارگان کهن دیگر را با هم گرد آورد و به سان نشانه هایی در آسمان های آردا نشانید : ویلوارین ، تلومندیل ، سورونومه ، و آناریما ؛ منلکارما با کمربند درخشانش که از نبردِ روز بازپسین حکایت می کند . و برای به چالش کشیدن ملکور و بر فراز شمال تاج هفت ستاره پرصلابت را نشاند ، والاکریا ، داس والار و نشانه روز رستاخیز را ، تا در نوسان باشد .آورده اند که تا واردا کوشش های خویش را بپایان برد ، و این کوشش ها دیری پایید ، آنگاه که منلماکار نخستین بار آسمانرا در نوردید ، و نور آبی رنگ هلوین در مه های فراز مرزهای جهان سوسو زد ، در آن ساعت فرزندان زمین ، نخست زادگان ایلیوواتار بیدار گشتند . با آبگیر کوئی وینن ، آب بیداری ، که از نور ستاره ها روشن بود ، از خواب ایلیوواتار برخواستند ؛ و هنگامی که هنوز خاموش در کرانه کوئی وینن مسکن گزیده بودند ، دیدگان شان پیش از هر چیز بر ستارگان آسمان افتاد . از این روی آنان همیشه پرتو ستارگان را دوست می داشتند و واردا النتاری را بیش از دیگر والار گرامی داشتند .در دگرگونی های جهان شکل همه زمین ها و دریا ها شکستند و از نو ساخته شده اند ؛ بستر رودخانه ها تغییر کرده است و نیز کوه ها پابرجای نمانده اند ؛ و بازگشتی به کوئی وینن نیست . و الفها روایت کرده اند که این دریاچه در شرق دور سرزمین میانه قرار داشت ، در جانب شمال ، و خلیجی بود در دریای محصور در خشکی هلکار ؛ و آن دریا در جایی قرار داشت که پیشتر ریشه های کوهستان ایلوئین آنجا بود ، پیش از آنکه ملکور آن را براندازد . و آبهای بسیاری از بلندی های شرق به آنسوی جاری گشت ، و نخستسن صدایی که الفها شنیدند صدای آب های جاری بود ، و صدای ریزش آب بر روی سنگ.آنان دیری در نخستین خانه خود در آبکنارِ زیر ستارگان مسکن گزیدند ، و شگفت زده بر روی زمین گشتند ؛ و دست در کار آفرینش زبان شدند و نام دادن به جمله چیزهایی که می دیدند . آنان خود را کوئندی نامیدند ، به معنی آنانی که با صدای بلند سخن می گویند ؛ زیرا تا به آن هنگام هیچ موجود زنده ای برنخورده بودند که سخن بگوید یا ترانه بخواند.و در آنزمان چنین واقع گشت که اورومه سواره از برای نخجیر رو به خاور نهاد ، و در کرانه های هلکار به سوی شمال چرخید و به زیر سایه اوروکارنی ، کوهستان شرق رسید . سپس ناگهان نهار شیهه ای بلند برکشید و برجای ایستاد . اورومه شگفت زده خاموش نشست و به گمان خود در خاموشی آن سرزمینِ زیر ستارگان از دور صداهای بسیاری شنید که در کار خواندن بودند.بدین گونه بود که والار سرانجام کسانی را که دیری منتظرشان بودند ، گویی به تصادف یافتند . و اورومه الف ها را سرتا پا نگریست و غرق در حیرت گشت ، چنان که گفتی آنان باشندگانی نامنتظر و شگفت انگیز و نابیوسیده بودند ؛ زیرا که رسم والار همیشه چنین است . اگرچه همه باشندگان شاید در آهنگ از پیش اندیشیده یا مکاشفه از دور نشان داده شده باشند ، برای کسانی که هریک به گاه خود از بیرونِ جهان وارد اِئا می شوند این مواجهه باید که غافلگیرانه همچون چیزی نو و نامنتظر بنماید.در آغاز ، فرزندانِ الدارِ ایلیوواتار نیرومندتر و فراوان تر از آن بودند که اکنون گشته اند ؛ اما زیباتر نه ، زیرا گرچه زیبایی کوئندی در روزگار جوانی فراتر از زیبایی موجودات بود که ایلیوواتار سبب ساز وجودشان گشته است ، این زیبایی روی به زوال نگذاشته ، بل همچنان در غرب پایدار است ، و اندوه و خرد با آن غنا بخشیده . و اورومه عاشق کوئندی گشت ، و آنان را در زبان خود ایشان الدار خواند ، مردمِ ستارگان ؛ اما این نام را تنها کسانی که از پی او روانه جاده های غرب شدند بر خود نهادند .باری بسیاری از کوئندی نخستین بار به هنگام آمدن او غرق وحشت گشتند ؛ و این کار ملکور بود . زیرا بنابر گفته دانایان بعدها معلوم گشت ملکور همیشه هوشیار ، نخستین کسی بوده که از بیداری کوئندی آگاه گردید ، و سایه ها و اهریمنان را فرستاد که آنان را بپایند و در کمین شان بشینند . و چنین واقع گشت که سالی چند پیش از آمدن اورومه ، هرگاه الفها تنها یا گروهی معدود با هم دور از خانه سرگردان بودند ، غالبا ناپدید می شدند و هیچگاه باز نمی گشتند ؛ و کوئندی می گفتند که صیاد ایشان را صید کرده است ، و بیمناک بودند . و به راستی کهن ترین ترانه های الفها ، که پژواکی از آنها هنوز در غرب در یادها مانده است ، از سایه سانانی می گویند که در تپه های فراز کوئی وینن می زیستند ، یا به ناگاه از روی ستارگان می گذشتند ؛ و از سوار سیاه که بر اسب وحشی به تعقیب کسانی می پرداخت که سرگردان بودند تا آنان را صید کند و ببلعد . اینک ملکور سخت از آمدن سواره اورومه نا خشنود و بیمناک بود ، و به راستی پیشکاران پلید خود را سواره به آنجا می فرستاد یا سخنان دروغین می پراکند با این قصد که کوئندی از اورومه هرگاه با او مواجه شدند روی برتابند.پس وینگونه بود که وقتی ناهار شیهه سر داد و اورومه به راستی نزد کوئندی آمد ، پاره ای از ایشان خود را پنهان کردند ، و گروهی گریختند و گم شدند ، اما گروهی که دلیرتر بودند ماندند و بی درنگ دریافتند که سوار بزرگ شبحی آمده از تاریکی نیست ؛ چه ، روشنایی آمان بر سیمایش بود ، و جمله نجیب ترین الفها به سویش کشیده شدند.اما از آن تیره بختانی که در دام ملکور افتادند اندک چیزی به یقین معلوم است . زیرا کیست از زندگان که به مغاکهای اوتومنو فرود آمده و یا در تاریکی اندرزهای ملکور را کاویده باشد؟ اما دانایان اره سیا بر این گمان بودند که براستی جمله کسانی که از کوئندی پیش از شکستن اوتومنو بر دست ملکور گرفتار آمدند ، آنجا زندانی شدند ، و با ترفند های بی رحمانه آهسته آهسته فاسد گشتند و تن به بندگی دادند ؛ و بدین گونه ملکور نژاد زشت سیمایِ اورک را در رشک ورزی به الفها و تقلید خام از ایشان پرورد ، کسانی که بعدها به بدترین خصم الفها بدل گشتند . زیرا اورک ها جان داشتند و به شیوه فرزندان ایلیوواتار زاد و ولد می کردند ؛ و ملکور را از هنگام طغیان در آینولینداله پیش آغاز ، توان آفریدن هیچ آفریده ای نیست که او را از خود جان باشد ، یا چیزی شبیه به جان : چنین است سخن دانایان . و در ژرفای تاریکیِ دلهاشان اورک ها از خداوندگاری که بیمناک خدمت اش می کردند ، و تنها آفریدگار شوربختی شان بود ، متنفر بودند . این شاید رذیلانه ترین کار ملکور بود ، و در نزد ایلیوواتار نفرت انگیزترین.اورومه چند گاهی در میان کوئندی ماند ، و سپس چابک به تاخت از روی زمین و دریا به والینور بازگشت و به والمار مژده رساند ؛ و از سایه هایی که مایه رنج کوئی وینن بودند ، سخن گفت . آنگاه والار به شادمانی پرداختند ، و باز در میان شادی گرفتار تردید بودند ؛ و دیری در باب بهترین راه برای پاس داشتن کوئندی از سایه ملکور رای میزدند . اما اورومه بی درنگ به سرزمین میانه برگشت و در میان الفها منزل گزید.مانوه چندی بر فراز تانیکوئیتل در اندیشه شد ، و از ایلیوواتار چاره جست . و سپس با فرود آمدن به والمار والار را به حلقه داوری فرا خواند ، و حتی اولمو نیز از دریای بیرونی به آنجا آمد.آنگاه مانوه به والار گفت : « این است پند ایلیوواتار در دل من : ما باید سلطه بر آردا را از نو بدست آوریم ، به هر بهایی که شده ، و کوئندی را از سایه ملکور رهایی بخشیم» . آنگاه تولکاس شادمان گشت ؛ اما آئوله با پیشبینی زخمهایی که جهان از آن کشمکش بر می داشت اندوهگین شد . اما والار مهیا شدند و از آمان با نیروی جنگی بیرون آمدند ، با این عزم که بر دژهای ملکور یورش آورند و کار او را یکسره کنند . ملکور هیچگاه فراموش نکرد که این جنگ از بهر الف ها در گرفت ، و ایشان بودند که مایه سقوط او گشتند . با اینهمه الفها را نقشی در این کارها نبود ، و آنان را آگاهی از یورش نیروی غرب بر ضد نیروی شمال در آغاز روزگارشان ، اندک بود.ملکور در شمالِ غربِ سرزمینِ میانه با هجوم والار مواجه شد و تمام آن ناحیه به مقدار بسیار ویران گشت . اما پیروزی نخستین سپاه غرب سریع بود ، و خادمان ملکور از برابر آنان تا اوتومنو گریختند . آنگاه والار سرزمین میانه را درنوردیدند و نگهبانانی بر کوئی وینن گماشتند ؛ و زآن پس کوئندی را هیچ آگاهی از نبرد عظیم قدرت ها نبود ، مگر آن که زمین زیر پای ایشان می لرزید و می غرید ، و آب ها می جنبید ، و درشمال پنداشتی روشنایی آتش های بزرگی به چشم می خورد . محاصره اوتومنو طولانی و جانگداز بود ، و چه بسیار نبردها که در برابر دروازه های آن به وقوع پیوست و جز شایعه ای از آن به گوش الف ها نرسید . در آن هنگام شکل سرزمین میانه دگرگون گشت ، و دریای عظیمی که آن را از آمان جدا می ساخت ، فراخ و ژرف شد ؛ و موج ها بر روی کرانه ها فرو شکست و خلیج بزرگ و هله کاراکسل در دوردست شمال که سرزمین میانه و آمان به هم نزدیک می شد ، پدیدار گشت . از میان اینان خلیج بالار بزرگ ترین بود ؛ و رودخانه عظیم سیریون از بلندی های تازه بر آمده در سوی شمال ، از دورتونیون و کوهستانِ گرداگرد هیت لوم ، به درون آن جاری می گشت . تمام زمین های اقصای شمال در آن روزگار متروک گردید ؛ زیرا اوتومنو را در اعماق زمین کنده بودند و مغاک های آن آکنده از آتش و سپاه عظیم خادمان ملکور بود .اما سر انجام دروازه های اوتومنو در هم شکست و سقف تالارهایش فرو ریخت ، و ملکور در دوردست ترین مغاک پناه گرفت . آنگاه تولکاس چونان پهلوانِ والار پا پیش نهاد و با او کشتی گرفت ، و صورت ملکور را به خاک آورد ؛ و او را با زنجیر انگ آینور که ساخته آئوله بود ، بستند و در بند کردند ؛ و جهان زمانی دراز روی آرامش بخود دید .با اینهمه والار تمامی سردابه ها و مغاره های پرصلابتی را که با نیرنگ در اعماق دژ انگ باند و اوتومنو پنهان گشته بود ، نیافتند . بسیاری از موجودات پلید هنوز در آنجا می بودند ، و گروهی دیگر ناپدید گشتند و به تاریکی گریختند و در زمین های بایر جهان در انتظار ساعتی شوم تر پرسه می زدند ؛ و سارون را آنجا نیافتند .اما آنگاه که نبرد به پایان رسید ، و از ویرانه های شمال ابرهای عظیم برخاست و ستارگان را پوشاند ، والار ملکور را دست و پای و چشم بسته به والینور کشاندند ؛ و او را به حلقه داوری آوردند . و او در برابر پای مانوه به خاک افتاد و طلب بخشش کرد ؛ اما نمازش را نپذیرفتند و او را در دژ ماندوس به زندان افکندند ، دژی را که کسی از آن یارای گریز ندارد ، نه والا ، نه الف ، نه انسانِ میرا . آن تالارها فراخ و استوار است ، و آنها را در غرب سرزمین آمان ساخته اند . ملکور محکوم گشت که مدت سه دوران پیش از آن که عذرش را از نو بیازمایند ، یا او خود طلب آمرزش کند ، در آنجا بماند .آنگاه والار بار دیگر در انجمن گرد آمدند و در بحث و گفتگو به چند دسته شدند . زیرا گروهی از ایشان به سرکردگی اولمو بر این عقیده بودند که کوئندی را باید رها کرد تا در سرزمین میانه بگردند ، و با هنری که عطیئه ایشان است جمله زمین ها را به سامان آورند و آسیب ها را بهبود بخشند . اما گروهی بزرگ تر از رها گشتن کوئندی در خاطرات جهان میان نیرنگِ تاریک و روشنِ ستارگان بیمناک بودند ؛ و افزون بر این آنان را عشق زیبایی الفها و هوس یار گشتن با ایشان در دل افتاده بود . از این روی سرانجام والار کوئندی را به والینور فرا خواندند تا آنجا در روشنایی درختان تا ابد زیر پشتیبانی قدرت ها گرد آیند ؛ و ماندوس سکوت خود را شکست و گفت : « تقدیر چنین است » . این فراخوان بعد ها موجب اندوه گشت .اما الفها نخست میلی به نیوشیدن این فراخوان ها نداشتند ، چه ایشان والار را تنها خشمگین و به گاه جنگ دیده بودند ، مگر اورومه ؛ و وحشت دلهای ایشان را آکند . از این روی اورومه بار دیگر به سوی الف ها روانه گشت ، و از میان آنان سفیرانی برگزید تا به والینور بروند و از جانب مردم خویش سخن گویند ؛ و اینان اینگوه و فینوه و الوه بودند که بعدها به پادشاهی رسیدند . و آنگاه که آمدند ، شکوه و جلال والار سخت مبهوتشان ساخت و آنان بسیار آرزومند روشنایی و شکوه درختان گشتند . پس اورومه الفها را به کوئی وینن بازگردانید و ایشان در برابر مردم خویش سخن گفتند و آنان را به نیوشیدنِ فراخوانِ والار و کوچیدن به غرب بر انگیختند .آنگاه نخستین جدایی الف ها واقع گشت . زیراخویشان اینگوه ، و غالبِ خویشان فینوه و الوه از سخنان فرمانروایان شان به جنبش در آمدند و آرزومند عزیمت و پیروی از اورومه گشتند ؛ و اینان از آن پس همیشه با نام الدار ، همان نامی که اورومه از همان آغاز در زبان خود ایشان بر الفها نهاده بود ، مشهور شدند . اما بسیاری نیز از فراخوان روی برتافتند ، و روشنایی ستارگان و پهنه فراخ سرزمین میانه را از شایعه درختان چرب تر دیدند ؛ و اینان آواری نام گرفتند ، ناآرزومندان ، و در آن هنگام از الدار جدا گشتد و تا قرنها بعد هرگز بار دیگر به هم بر نخوردند .الدار اکنون آماده سفر بزرگ از نخستین خانه های خود در شرق بودند ؛ و آنان در سه خیل آراسته شدند . کوچکترین و نخستین خیل به راهبری اینگوه ، بزرگترینِ فرمانروایِ جمله نژاد الفها عازم گردید . او به والینور در آمد و پی رو قدرت هاست ، و تمامی الف ها نام او را گرامی می دارند ؛ لیکن او هیچ گاه بازنگشت ، و هیچ گاه به سرزمین میانه ننگریست . و اینار نام مردم اوست ؛ و آنان الف هایی زیبا بودند ، محبوب مانوه و واردا ، و اندک کسانی از آدمیان با ایشان سخن گفته اند .بعد از اینان نولدور آمدند ، شهره به فرزانگی ، مردم فینوه ، آنان الف های ژرف اند دوستان آئوله ؛ در ترانه ها نام بردارند ، چه دیری سخت در سرزمین شمالیِ کهن جنگیده اند و کوشیده اند .بزرگ ترین خیل آخر از همه آمد ، و آنان تله ری نام گرفته اند ، زیرا در راه درنگ کردند ، و به تمامی بر سر آن نبودند که از شفق به روشنایی والینور در آیند . آب مایه خوشی شان بود ، هر آن که از ایشان به کرانه های غربی رسید دلباخته دریا شد . از این روی آنان در سرزمین آمان الف های دریایی گشتند ، فالماری ، زیرا در کنار موج های پرشکن آهنگ ها ساختند . ایشان را دو فرمانروا بود ، زیرا که شمارشان نیز بسیار بود : الوه سینگولو (که به معنی کبود رداست) و اولوه .اینان سه خاندان الدالیه بودند ، که سر انجام با آمدن به منتهی الیه غرب روزگار درختان کالا کوئندی نام گرفته اند ، الف های روشنایی . اما دیگرانی نیز از الدار بودند که به راستی روانه سفر غرب گشتند ، اما در این راه طولانی گم شدند ، یا به سویی دیگر رفتند ، یا در کرانه های سرزمین میانه ماندند ؛ و اینان بیشتر از خاندان ته لری بودند ، چنان که بعد از این گفته خواهد شد . آنان کنار دریا منزل گزیدند ، یا در بیشه ها و کوه های جهان آواره شدند ، اما دل هاشان به غرب مایل بود . این دسته از الف ها را کالاکوئندی اومانیار می نامند ، چه ، ایشان هرگز به سرزمین آمان ، قلمرو قدسی پا ننهادند ؛ اما اومانیار و آواری به سان هم موریکوئندی نام گرفته اند ، الف های تاریکی ، از آن روی که ایشان روشنایی پیش از خورشید و ماه را هرگز ندیدند.آورده اند که وقتی خیل الدالیه از کوئی ونین به راه افتادند ، اورومه پیشاپیش شان سوار بر ناهار ، اسب سپید زرین نعل خویش راه می سپرد ؛ و آنان مسیر شمال را در پیش گرفتند و در نزدیکی دریای هلکار به سوی غرب چرخیدند . در برابرشان ابرهای عظیم سیاه هنوز در شمال بر فراز ویران های جنگ معلق بود ، و ستارگان آن دیار از دیده پنهان بود . آنگاه گروهی نه چندان اندک ترسیدند و پشیمان شدند و بازگشتند و از یادها رفته اند .سفر الدار به غرب طولانی و آهسته بود ، چراکه فرسنگها فرسنگ سرزمین میانه ، نا پیموده و فرساینده و بی راه پیش روشان قرار داشت . و نیز الدار را میلی به شتاب کردن نبود زیرا از آنچه می دیدند شگفتی در ربوده بودشان ، و در کنار بسیاری از زمین ها و رودخانه ها مایل به اقامت بودند ؛ و اگرچه جملگی در آرزوی گشت و گذار ، بسیاری به فرجام سفر خویش بدگمان بودند تا امیدوار . از این روی وقتی اورومه ترکشان می گفت تا هرازگاه به کارهای دیگر بپردازد ، متوقف می شدند و از رفتن باز می ماندند تا آن که او برای نشان دادن راه باز گردد . و چنین واقع گشت که پس از سال ها سفر به این شیوه الدار از جنگلی می گذشتند که به رودخانه ای عظیم رسیدند ، رودخانه ای بسیار فراخ تر از آنچه تا به آنهنگام دیده بودند ؛ و در فراسوی آن کوه هایی بود که شاخ های تیزش گویی در قلمرو ستارگان می خلید . آورده اند که این رودخانه همان رودخانه ای بود که بعد ها آندوین بزرگ نام گرفت ، و همیشه سرحد مرز و بوم غربی سرزمین میانه بود . اما کوهستان ، هیتائیگلیر بود ، برج های مه بر فراز مرزهای اریادور ؛ اما این کوه ها در آن روزگار بلندتر و موحش تر بودند ، و ملکور آنها را بر افراشته بود تا مانع از تاخت و تاز اورومه شوند . اینک تله ری زمانی دراز در ساحل شرقی آن رودخانه رحل اقامت افکندند و در آرزوی ماندن به سر می بردند ، اما وانیار و نولدور از رود گذشتند ، و اورومه ایشان را به گذرگاه های کوهستان راهنمایی کرد . و آنگاه که اورومه راهی گشت ، تله ری به ارتفاعات پرسایه نگاه کردند و ترسان شدند.سپس یکی از میان خیلِ اولوه که همیشه واپسین کس در جاده بود ، سربرکرد ؛ نام او لِنوه بود و از سفر غرب دست باز داشت ، و گروهی پر شمار از مردم را بسوی جنوب رودخانه برد و یاد آنها از خاطر خویشان شان زدوده گشت تا سال های دراز سپری شود . نام این مردمان ناندور بود ؛ و برخلاف خویشان شان به مردمی جداگانه بدل گشتند ،جز آن که دوست دار آب بودند ، و بیشتر در کنار آبشارها و جویبارهای روان مسکن می گزیدند . دانش این مردمان از موجودات زنده همچون درخت و گیاه و پرنده و دام و دد ، نسبت به الف های دیگر بسی بیشتر بود . سال های بعد دنه تور ، پسر لِنوه سرانجام روی غرب نهاد و گروهی از آن مردمان را پیش از برآمدن ماه از روی کوهستان به بلریاند آورد.سرانجام وانیار و نولدور ، اردلوین کوهستان آب را – میان اریادور و غربی ترین دیار سرزمین میانه که الف ها آن را بعد ها بلریاند نام کردند – پشت سر گذاشتند ؛ و نخستین گروه ها از دره ]وادی[ سیریوان گذشتند و به سوی سواحل دریای عظیم در میان درنگیست و خلیج بالار سرازیر شدند . اما آنگاه که چشم شان به دریا افتاد وحشتی عظیم بر آنها مستولی گشت ، و چه بسیار از ایشان که به سوی بیشه ها و ارتفاعات بلریاند عقب نشستند . سپس اورومه روانه شد و به والینور بازگشت تا از مانوه رای جویی کند و آنان را ترک گفت .و خیل تله ری از فراز کوه های مه آلود گذشت ، و زمین فراخ اریادور را به تشویق الوه سینگولو پشت سرنهاد ، چه او در اشتیاق بازگشت به والینور و دیدن درباره روشنایی می سوخت ؛ و نیز دوست نداشت که از نولدور جدا گردد ، زیرا که با فینوه فرمانروای آنان دوستی بس دیرینه داشت . بدین گونه پس از سال های بسیار ، تله ری نیز با گذشتن از اردلوین سرانجام به نواحی شرقی بلریاند رسیدند . آنان در آنجا متوقف شدند ، و زمانی در فراسوی رود گلیون مسکن گزیدند .با تشكر كه وقت خود را روي خواندن اين پست گذاشتيد.</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 18:59:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنياي تالكين؛چگونه است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@tolkien/%D8%AD%D9%82%D9%8A%D9%82%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%83%D9%8A%D9%86-plqzlmpwitls</link>
                <description>گندالف جادوگرمهمترین چیزی که در برخورد با دنیای پرداخته شده توسط تالکین توجه ما را جلب می کند این است که: آن دنیا به شدت با جهان ما تفاوت دارد. این تفاوت در چیزی خلاصه می‌شود که برای توضیحش از کلمه‌ی بسیار کلی «جادو» استفاده می‌کنیم.دنیایی که تالکین برای ما تصویر کرده، از پایه ساخته می‌شود و ما حتا در جریان شکل گرفتن آن نیز قرار می‌گیریم؛ هیچ پیش فرض خاصی که آن را به جهان ما ربط دهد اساس کار قرار نگرفته است؛ دنیایی است ساختگی با خدایان مخصوص و قواعد مجزا. به همین دلیل چیزهای بسیاری را می‌توان جادو نامید: از ساخته شدن آردا، خورشید، ماه و ستارگان تا آتشبازی‌های گندالف! دسته‌بندی اتفاقات و اشیا و اطلاق نامی ‌واحد به همه‌ی آن‌ها به عنوان «جادوی مطلق» کمی ‌مشکل و تا حدی عجیب است. این اشیا و یا اتفاقات منشا واحدی ندارند و بسیار ناهمسان هستند. از افراد مختلفی سر می‌زنند و اغلب آن‌ها را می‌توان به راحتی جزو دسته‌های هنر و صنعت طبقه‌بندی کرد. جادو در رشته افسانه‌های تالکین همیشه خرق عادت و دور از دسترس نیست و چیزی که ما از آن به عنوان ماوراءالطبیعه یاد می‌کنیم هم به خوبی در این دسته قرار می‌گیرد. در این دنیا مدرسه‌های جادویی وجود ندارند و هیچ گروه یا شخص خاصی به گسترش فعالیت های جادویی اشتغال ندارد، انتقال جادو از فردی به فرد دیگر به صورت مرید و مرادی صورت نمی‌گیرد، جادو برای کسی تدریس نمی‌شود و جز مواردی خاص، اغلب به ارث نمی‌رسد.البته برای جلوگیری از پیچیده شدن بحث، ابتدا کتاب هابیت را از باقی کتاب‌ها و داستان‌ها جدا می‌کنم. هابیت یک «قصه‌ی پریان» است و از اغلب قواعد رایج در بقیه‌ی داستان‌ها پیروی نمی‌کند. این حکم، جادوی جاری در هابیت را نیز شامل می‌شود. ما در هابیت با نوع کاملا متفاوتی از جادو روبرو هستیم، جادویی آزاد و دم دستی. در هابیت کیف‌های سخنگو می‌بینیم، یا دکمه هایی که خود‌به‌خود باز و بسته می‌شوند، یا الف‌هایی که به راحتی از جایی غیب شده و جایی دیگر ظاهر می‌شوند.در هابیت بئورن را می‌بینیم که می‌تواند به شکل حیوانات در بیاید و کالبد خود را عوض کند. هرچند تالکین بعدها در مورد بئورن گفته است: «او مطمئناً یک انسان بود، نه یک جانورنما و یا گرگینه. او انسانی بود که به طور آگاهانه و خردمندانه توانایی هماهنگی و انطباق با طبیعت را دریافته بود.» به هر حال این توانایی جادویی بئورن به خود او محدود شد و بعدها تغییر شکل در دنیای تالکین بسیار نادر و حتا غیرممکن بود. تا آن‌جا که والار یا مایار نیز نمی‌توانستند آزادانه این کار را انجام دهند و کالبدی که اختیار می‌کردند شکلی ثابت داشت که برگرفته از خلقیات آنان بود. حتا استثنایی چون سارون که به تغییر چهره شهره بود نیز کاملا شبیه بئورن نبود. بعد از هابیت، تالکین قوانین بسیار سختی در مورد جادو وضع کرد و از استفاده‌ی آزادانه و بی‌قید و بند آن خودداری کرد.دنیاهای جادویی:در سرزمین میانه ما با دو جهان متفاوت برخورد می‌کنیم؛ دنیای عادی و دیدنی و سرزمین سایه‌ها، که در اغلب اوقات ساکنان یکی از چشم ساکنان دیگری پنهان هستند. این دو دنیا در کنار هم و درهم تنیده بوده و می‌شود آن‌ها را دو پنجره و یا دیدگاه متفاوت برای دیدن سرزمین میانه تلقی کرد. سرزمین سایه‌ها ارتباط مستقیم با استفاده‌ی سیاه از جادو داشته و در حقیقت سرزمینی ساخته شده و مملو از توهمات و افکار پلید صاحبان قدرت سیاه در هر زمان است. مشهورترین راه برای رد شدن از مرز یکی و رسیدن به دیگری، استفاده از حلقه‌های قدرت بود. البته اگر کسی به اندازه‌ی کافی قدرتمند بود می‌توانست در هر دو وجه باقی بماند. اینان کسانی بودند که توانایی درک پلیدی‌ها و سیاهی‌ها را بدون افتادن در میان آن‌ها داشتند. کسانی مانند تام بامبادیل و گلورفیندل الف.انواع جادو:۱- نیروی آفرینش: این دسته را می‌شود یکی از دو انتها برای طیف بزرگ این طبقه‌بندی به حساب آورد. همه‌ی اتفاقاتی که در جریان ساخته شدن آردا و محقق شدن موسیقی ایلوواتار افتاده جزو این دسته هستند. به وجود آمدن خود آردا، ساخته شدن دریاها و خشکی‌ها، کوه‌ها و دشت‌ها، ساخته شدن ماه و خورشید و ستارگان، فراهم کردن امکانات لازم برای زندگی موجودات زنده از قبیل حیوانات و وحوش و به وجود آمدن زمینه برای پدیدار شدن فرزندان ایلوواتار و هدایت و نظارت و سرپرستی بر اتفاقات آردا از ابتدا تا انتها! بسیاری از اقدامات ملکور در خراب کردن ساخته‌های والار را نیز می‌شود در این دسته طبقه‌بندی کرد.والار بعد از شکل‌گیری ابتدایی و بیدار شدن فرزندان ایلوواتار از خواب، گوشه‌نشین شدند و از اعمال نفوذ مستقیم و آشکار در روند اتفاقات آردا دست کشیده، به پشت دریاها و دروازه‌های آمان عقب نشستند. این موضوع در سرزمین میانه نمود بیشتری داشت تا آن‌جا که اغلب ساکنان آن وجود والار را افسانه فرض کردند. پس نمونه‌های عینی این دسته از جادو بعد از کاربرد اولیه، بسیار نادر و کمیاب شد، ولی سرزمین میانه به کل از وجود جادوی آفرینش والار تهی نشد و این جادو به صورت پنهان در خاک، آب و هوای سرزمین میانه جاری بود.از آن‌جایی که اغلب اتفاقات و مکان‌ها و یا رویدادهایی که در سرزمین قدسی واقع می‌شود در این دسته هستند، در ادامه‌ی بحث بیشتر بر جادوی رایج در سرزمین میانه و نمونه‌های آن تکیه خواهم کرد.۲- وردها و طلسم‌ها: این دسته مربوط به استفاده‌ی کلامی‌ از جادو می‌شده است. برای استفاده از آن به کلمات سِری مناسب احتیاج بوده اما عمده اثر آن بستگی به نیروی شخص به کار برنده‌ی آن داشته است. از نمونه‌های مشهور آن می‌شود به افسونی که سارون به واسطه‌ی آن گورلیم را فریفت و در دام افکند، وردهایی که گندالف در اتاق مزربول برای بسته نگاه داشتن درب بر روی بالروگ خواند و یا اورادی که او برای آتش افروختن در کارادهراس و همچنین در حلقه‌ی محاصره‌ی گرگ ها به کار برد، ترانه‌های قدرت که فینرود فلاگوند به واسطه‌ی آن‌ها با سارون نبرد کرد، ترانه‌ای که لوتین در حضور مورگوت خواند و او را مدهوش ساخت و صدای سارومان که بر اراده‌ی اشخاص اثر می‌گذاشت، اشاره کرد. استفاده‌ی سیاه از این نوع جادو نماد بیشتری داشته و اغلب کسانی که در آن شهره شدند از پلیدترین موجودات بودند. کسانی همچون سارون، نزگول و یا به طور خاص شاه جادوپیشه‌ی آنگمار که از اوراد خود برای به دام انداختن فرودو هنگام عبور از بروآینن استفاده می‌کرد، و همچنین ارواح پلید گورپشته که از وردهای خود برای طلسم کردن فرودو و سه هابیت دیگر سود می‌جستند.۳- هنر و صنعت: اشیا و ساختمان‌های زیادی در سرزمین میانه بودند که خصوصیاتی فراتر از یک شیء و یا ساختمان معمولی داشتند. با آن که می‌توان آن‌ها را اشیا و یا بناهای جادویی نامید، برای این دسته عنوان «هنر و صنعت» را استفاده کرده‌ایم، زیرا آن ساخته‌ها از دید خود سازندگانشان چنین دسته‌بندی می‌شدند. هنر ساختن آن‌ها آموختنی بود و با گذشت زمان پیشرفت می‌کرد و به کمال می‌رسید. همه‌ی نژادها در این دسته از جادو کارهای بزرگی از خود به جای گذاشتند، هرچند که قدرت آن ساخته‌ها اغلب با نژاد سازنده‌ی آن‌ها ارتباط مستقیم داشت. هنر و صنعت را می‌توان به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم نمود:۳-۱- بناها و مکان‌های جادویی: ساختمان‌هایی که خصوصیاتی عجیب و مفید از خود بروز می‌دادند. دورف ها سرآمد این جادو در میان انواع نژادها بودند و بناهای جادویی شگفت‌انگیزی ساخته بودند؛ مانند درهایی که در کنترل جادوی کلمات بودند و به واسطه‌ی آن‌ها باز و یا بسته می‌شدند، همچون درهای غربی معادن موریا. نومه‌نوری‌ها نیز در این جادو به سرحد کمال رسیدند و بناهای شگفت‌انگیزی مثل برج نفوذناپذیر اورتانک و دیوارهای غیر قابل شکستن میناس تی‌ریت را از خود به یادگار گذاشتند. سارون نیز در این زمینه بسیار مشهور بود. بنای جادویی شکست ناپذیر باراد-دور مهمترین ساخته‌ی دست او بود.۳-۲- اشیای جادویی: اشیائی که با خصوصیات جادویی خود می‌توانستند تأثیراتی خاص و بزرگ را بر محیط اطراف خود بگذارند. اشیا جادویی، طیف بسیار گسترده‌ای را در زمینه‌ی جادوی دنیای تالکین به خود اختصاص می‌دهند. با این که اغلب در مورد این اشیا به هنر سازنده‌ی آن‌ها اشاره شده، اما توانایی ذاتی و نیروی درونی سازنده‌ی آن نقشی بزرگ و اساسی داشته است. کسی که یک شیء جادویی می‌ساخته بخشی از نیروی خود را در آن به ودیعه می‌نهاده. از معروف‌ترین ساخته‌های جادویی دنیای تالکین می‌توان سه جواهر درخشان سیلماریل و یا حلقه‌های قدرت را نام برد. الف‌ها سرآمد همه موجودات در ساخت اشیا جادویی بودند و در اغلب ساخته‌های جادویی تمام دوران‌ها دست داشتند، هرچند که دورف‌ها در ساخت سلاح‌های جادویی از آن‌ها پیشی گرفتند. در ادامه لیستی از مشهورترین ساخته‌های جادویی را که خود به چند دسته ی بزرگ جواهرات، سلاح‌ها و لباس‌ها و اشیا متفرقه تقسیم می‌شوند ذکر می‌کنیم:۳-۲-۱- سلاح‌های جادویی:الف) گلامدرینگ، شمشیر الفی که متعلق به تورگون، شاه گوندولین و بعدها گندالف ساحر بود و در هنگام مواجهه با خطر لبه‌های آن با نوری آبی و یا سپید می‌درخشید.ب) اورک ریست، متعلق به اکتلیون از الف های گوندولین؛ این شمشیر خصوصیاتی شبیه به گلامدرینگ داشت.پ) استینگ، خنجر الفی بیلبو با خصوصیاتی مانند گلامدرینگ و اورک ریست.ت) نارسیل، شمشیر الندیل، شاه نومه‌نوری؛ گفته می‌شود این شمشیر ساخته‌ی تلخار بزرگترین سلاح‌ساز دورف در تمام دوران‌هاست. نارسیل در هنگام نبرد با برقی خیره کننده می‌درخشید. برق نارسیل بعد از شکسته شدن در نبرد آخرین اتحاد خاموش شد.ث) آندوریل، به معنای شعله‌ی غرب؛ شمشیر شاه اله‌سار که از تکه‌های شکسته‌ی نارسیل توسط صنعتگران الف دوباره ساخته شد. آندوریل نیز همچون نارسیل در هنگام نبرد می‌درخشید.ج) خنجرهای وسترنس؛ دو خنجر ساخت نومه‌نوری ها که از میان بلندی‌های گورپشته به دست مری و پیپین رسیده بود. این خنجرها با افسون‌هایی برای غلبه بر تاریکی ساخته شده بودند.چ) دشنه‌ی نزگول؛ خنجری جادویی با افسونی کشنده که قربانی خود را تحت فرمان جهان تاریکی در می‌آورد.ح) آنگلاخل، شمشیر به‌لگ کوتالیون. این شمشیر پس از کشته شدن به‌لگ به دست تورین، گویی در عزای او رنگ تیغه‌اش سیاه شد.خ) گورتانگ، شمشیر تورین که از آب دادن دوباره‌ی آنگلاخل ساخته شده بود. این شمشیر در آخرین لحظات با تورین سخن گفت.۳-۲-۲- جواهرات جادویی:الف) سیلماریل‌ها، سرآمد همه‌‌ی جواهرات جادویی آردا که توسط فئانور الف ساخته شدند. سیلماریل‌ها حامل نور دو درخت بودند و افسونی بر آن‌ها بود که هیچ دست ناپاکی تاب لمس کردنشان را نداشته باشد.ب) حلقه‌های قدرت؛ حلقه‌ی یگانه برای حکمرانی، ۳ حلقه‌ی الفی برای شادی بخشی، ۹ حلقه‌ی آدمیان و ۷ حلقه‌ی دورفی برای بردگی.پ) اله‌سار (Elf-stone)، بزرگترین جواهر سرزمین میانه؛ جواهری سبز که حامل نور و روشنایی آفتاب بود. با توانایی شفابخشی و شادی‌آفرینی. گفته شده است که فقط دستان شفابخش شاه اله‌سار می‌توانست قدرت واقعی این جواهر را به کار بندد.ت) الندیلمیر، ستاره‌ی الندیل؛ جواهری جادویی که نشان خاندان الندیل بود؛ بسیار قدرتمند که حتا تحت تأثیر جادوی حلقه‌ی یگانه قرار نمی‌گرفت و ناپدید هم نمی‌شد. در مورد آن گفته شده است که جواهری سپید بود که در سربندی از میتریل (یا نقره) کار گذاشته شده بود. بسیار درخشان بود و در مواقع خطر همچون ستاره‌ای پرنور با آتشی قرمز رنگ شعله می‌کشید. اولین آن با مرگ ایسیلدور گم شد ولی بعدها دوباره ساخته شده و تا زمان شاه اله‌سار میان جانشینان ایسیلدور نسل به نسل به ارث رسید. گفته می‌شود که جواهر اصلی و جادویی بعدها توسط سارومان در هنگام جستجوی او برای حلقه‌ی یگانه پیدا شد و بعد از ورود آراگورن به اورتانک، او آن را در میان اشیا سارومان یافت. شاه اله‌سار تنها پادشاه نومه نوری بود که در هنگام سلطنت خود، دو الندیلمیر در اختیار داشت.۳-۲-۳- لباس‌های جادویی:الف) ردایی که لوتین از موی خود بافته بود و کسی که آن را می‌پوشید را پنهان می‌ساخت و از طلسم خواب انباشته بود.ب)رداهای الفی، مانند رداهای سفر الفی که صاحب خود را از چشمان بدخواه پنهان می‌کردند.۳-۲-۴- اشیا جادویی متفرقه:اشیایی همچون پلان تیری، طناب‌های الفی، ماه‌نوشته‌های دورفی، آیینه‌ی گالادریل، شیشه‌ی گالادریل، حروف مهتابی، محافظان خاموش دروازه‌ی کیریت آنگول، شاخ بورومیر.۳-۳- کنترل بر طبیعت: این دسته از جادو بسیار نادر بود. اگر اعمالی که والار در دسته‌ی نیروهای آفرینش انجام دادند را از این دسته جدا کنیم، از نمونه‌های نادر آن می‌توان به کنترلی که الروند بر رودخانه‌های دره‌ی ایملادریس داشت نام برد.۳-۴- پیشگویی: دسته‌ی بزرگ و مهمی‌ از جادوی سرزمین میانه مربوط به پیشگویی‌های آن است. مهم‌ترین کسی که در این دسته به آن بر می‌خوریم ماندوس یا نامو، یکی از والار است. او فراخوان جان‌های کشته شده در آرداست. هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کند و از همه چیز تا انتها مطلع است، مگر آن قسمت از آینده که تنها در محدوده‌ی دانش ایلوواتار است. البته ماندوس به ندرت آینده را برملا می‌کند و آینده همچون رازی سر به مهر نزد او محفوظ است. ماندوس دو پیشگویی بزرگ و معروف دارد که در سرنوشت آردا بسیار مؤثر بودند (هستند). اولی به نام‌های «نفرین ماندوس»، «نفرین فئانور»، «تقدیر نولدور» و یا «پیشگویی شمال» معروف است که شرح کامل آن در فصل نهم سیلماریلیون آمده.پیشگویی دیگر ماندوس که به «دومین پیشگویی ماندوس» مشهور است، شرح اتفاقاتی است که در آخرالزمان و هنگام نبرد نهایی رخ خواهند داد و جزئیات آن در تاریخ سرزمین میانه آمده است.همچنین در میان والار پیشگویی معروف دیگری از اولمو، خطاب به والار موجود است که مربوط به سرنوشت آردا و رقم خوردن آن به دست انسان‌ها می‌باشد.در میان انواع دیگری از ساکنان جهان و سرزمین میانه نیز مواردی از جادوی پیشگویی دیده شده است. با وجودی که اغلب اوقات می‌شود این موارد را به حساب خرد و آینده‌نگری گوینده‌ی آن‌ها گذاشت، اما تعدادی از آن‌ها نیز فراتر از حدسی خردمندانه هستند و کاملا جنبه‌ی پیشگویی دارند. به عنوان مثال می‌توان به سخنان هور به تورگون، در هنگامه‌ی نبرد اشک‌های بی‌شمار اشاره کرد.به نظر می‌رسد در میان اقوام ساکن آردا انسان‌ها و به خصوص نومه‌نوری ها بیشترین بهره را از این جادو برده باشند. تنها کسی که در تمام دوران‌ها به جز ماندوس، با لقب «پیشگو» شناخته شد، مالبت نومه‌نوری بود. مالبت به واسطه‌ی دو پیشگویی معروف خود، یکی در مورد آن که آرودوی آخرین شاه آرتداین خواهد بود و دیگری در مورد جاده‌های مردگان و گذر شاه اله‌سار از آن‌ها شهره است.تالکین به وجود قدرت پیشگویی در نزد وارثین ایسیلدور به صراحت اشاره می‌کند. از آراگورن هم دو پیشگویی نقل شده است، یکی در مورد آرون، خطاب به الروند، و دیگری خطاب به ائومر در مورد نبرد پله‌نور.از پیشگویی‌های معروف دیگر می‌توان به پیشگویی گلورفیندل الف در مورد سرنوشت شاه جادوپیشه‌ی آنگمار، خوابی که فارامیر و بورومیر مبنی بر یافته شدن بلای جان ایسیلدور دیدند، و پیشگویی که در رابطه با جواهر اله‌سار شده بود اشاره کرد.از میان اداین در پیشگویی به نام نسبتاً مشهور دیگری نیز بر می‌خوریم. «آندرت»، که زنی خردمند از خاندان بئور بوده است. او دختر بورومیر و خواهر بره‌گور بود. در بعضی از نوشته‌های منتشر نشده‌ی تالکین، «دومین پیشگویی ماندوس» برای اولین بار از زبان آندرت نقل می‌شود.۳-۵- شفابخشی: دسته‌ای نادر ولی پر اهمیت از جادو. به نظر می‌رسد این نوع از جادو در اختیار فرزندان ائارندیل دریانورد بوده است. الروند و شاهان نومه‌نوری صاحبان اصلی این جادو بودند و در میان الف‌های دیگر و حتا قدرتمندترین آن‌ها نیز کمتر کسی از آن بهره‌ای داشت. این خصوصیت آن قدر در میان شاهان نومه نور بارز بود که به عنوان نشانه‌ای شاهانه برای شاه راستین تلقی می‌شد. البته خود شاه اله‌سار الروند را «مهتر صاحبان» این جادو معرفی می‌کند.۳-۶- توانایی صحبت ذهن به ذهن و بدون کلام: نمونه ای باز هم نادر از جادو. تنها نمونه‌ی ذکر شده از آن در فصل «جدایی‌های بسیار» در کتاب «بازگشت شاه» بود. اما گفته شده که اغلب موجودات قدرتمند مانند والار، مایار و الف‌های قدرتمند توانایی انجام آن را داشته‌اند.پس از رده‌بندی انواع جادو، به طور خلاصه انواع به کار گیرندگان جادو را نیز بررسی می‌کنیم:اغلب ساکنان آردا، کم یا زیاد بهره‌ای از جادو برده بودند. والار و مایار صاحبان اصلی آن بودند ولی فرزندان ایلوواتار نیز توانایی استفاده از آن را داشتند. فرزندان ایلوواتار توانایی استفاده از همه‌ی انواع جادو، به جز جادوی آفرینش را دارا بودند. الف‌ها در استفاده از طلسم‌ها، هنر و صنعت قدرتمندتر بودند در حالی که انسان‌ها از پیشگویی و قدرت شفابخشی بهره‌ی بیشتری برده بودند. از میان خود الف‌ها نیز نولدور در هنر و صنعت سرآمد شدند و سیندار در کنترل و همزیستی با طبیعت. دورف‌ها نیز با وجودی که در زمره‌ی فرزندان ایلوواتار قرار نمی‌گیرند، اما از میان جادوهای مختلف، از هنر و صنعت بهره‌ی بسیار برده بودند.تنها گروهی که رسماً عنوان جادو را بر خود داشتند و از لقب جادوگر استفاده می‌کردند، ایستاری بودند، هرچند که واضح است که ایستاری فقط مایار بلندمرتبه بودند؛ اما برای حفظ حریم سرزمین میانه و پنهان کردن قدرت خود از چشم مردمان فانی و توجیه توانایی‌های زیاد خود، از این عنوان استفاده می‌کردند.۴ نفر دیگر نیز در سرزمین میانه به عنوان جادوگر ملقب شدند؛ دو جادوگر سیاه: سارون (نکرومانسر) و شاه جادوپیشه‌ی آنگمار؛ و دو جادوگر سپید: ملیان مایا و گالادریل الف.جادویی را که در داستان‌های تالکین با آن مواجه می‌شویم، کمتر می‌توان تحت عنوان رایج جادو قرار داد. در دنیای تالکین به ندرت به‌طور رسمی ‌با عنوان جادو برخورد می‌کنیم و اغلب برخورد ما با جادو بیشتر به برخورد با هنر و صنعت شبیه شده است. تالکین برای مصرف جادو قوانین سختی وضع کرده و هرگز مانند دیگر داستان‌های فانتزی با گشاده دستی از آن بهره نبرده است؛ در سرزمین میانه هیچ‌کس صرف نظر از توانایی و یا قدرت درونی‌اش نمی‌تواند بدون بال پرواز کند، کسی نمی‌تواند برف را بسوزاند، بدون قایق از دریاها بگذرد، و یا بدون وسیله‌ای مثل پلان‌تیر از دوردست‌ها پیام بفرستد.این طرز برخورد با جادو ریشه در فلسفه و تعریف تالکین از ماهیت جادو دارد. تالکین جادو را «وسیله‌ای برای تسریع میان مرحله به وجود آمدن یک اندیشه و تحقق آن اندیشه و دیده شدن آثار آن» تشریح می‌کند. او توضیح می‌دهد که جادو خود‌به‌خود چیزی جز محقق شدن یک اندیشه نیست و جادوی خوب و بد فقط دو استفاده‌ی متفاوت از این وسیله هستند. جادوی بد در خدمت به وجود آوردن خدعه و تسلط بر دیگران است و جادوی خوب در خدمت آفرینش و پایدار نگاه داشتن زیبایی‌ها. او توضیح می‌دهد که حلقه‌ی یگانه چیزی نیست جز ظرفی برای انتقال «اراده‌ی قدرت طلب» سارون برای مسلط شدن بر دیگران؛ یکی از هزاران ابزار رایجی که همه‌ی قدرتمندان برای رسیدن به این هدف از آن استفاده می‌کنند. لوازم جادویی در دنیای تالکین فقط وامدار و حامل اراده‌ها و جزئی از وجود (Self) صاحبان و سازندگانشان هستند. پس هر کس که اراده و وجود قدرتمندتری داشته باشد جادوگر بزرگ‌تری نیز هست. به همین دلیل است که استفاده‌ی آزادانه از جادو در سرزمین میانه این قدر نادر و کمیاب شده است؛ چون فقط انگیزه‌های بسیار قوی توجیه کننده‌ی بهایی هستند که باید برای استفاده از آن پرداخت.از نظر تالکین، هر صاحب اراده‌ای جادوگر است و جادوی ما وسیله‌ی محقق کردن اندیشه‌های ماست، پس غیر ممکنی وجود ندارد. او بارها گفته است که همه‌ی ساخته‌های حیرت انگیز و قدرتمند الفی فقط به علت «کمبود کلمه‌ی مناسب در زبان مردمان»، سحر و جادو خوانده می‌شوند. این چیزی است که در همه‌ی نوشته های او مشهود است.</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 14:01:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كتاب سيلماريليون</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%8A%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D9%84%D9%8A%D9%88%D9%86-dt8qe2yuiojv</link>
                <description>كتاب سيلماريليون به راستى بهترين كتابى است كه تاكنون خوانده ام.سیلماریلیون سوالات زیادی از شما می‌پرسد و بارها پاسخ آن را نیز می‌دهد. زیبایی‌ها و اندوه‌های بسیار زیادی در آن گنجانده شده است، و حتی می‌شود گفت که در بعضی قسمت‌ها خیلی بیشتر از آن چیزی که یک مجموعه ی فانتزی می‌تواند ارائه دهد وجود دارد. افراد زیادی سعی کرده‌اند که این اثر را با سایر آثار فانتزی و آثار مشابه آن مقایسه کنند. اما کارهای تالکین با آثار فانتزی دیگری که تاکنون خوانده‌اید متفاوت است. چون ویژگی‌های منحصر به فردی دارد، هرچند بعضی افراد با خواندن آن سردرگم می‌شوند. در طول این سال‌ها روش‌های زیادی برای خواندن سیلماریلیون مطرح شده است، در ادامه سعی می‌کنم به برخی از آن‌ها اشاره کنم.هرگز سیلماریلیون را به عنوان مکملی برای ارباب حلقه ها در نظر نگیریداگر سیلماریلیون را فقط به این هدف خوانده باشید که بتوانید به وسیله آن جواب سوال‌هایی را بیابید که پس از خواندن بزرگ‌ترین و پر طرفدارترین کتاب تالکین یعنی ارباب حلقه ها ایجاد می‌شود، قطعا از خواندن خود ناامید خواهید شد. حرف‌های من را اشتباه برداشت نکنید، سیلماریلون در نهایت به فهمیدن ارباب حلقه‌ها کمک می‌کند، اما باید صدها صفحه را باید پشت سر بگذارید تا بتوانید به خط داستانی فرودو و یاران حلقه برسید.همه‌ی قهرمان‌های سیلماریلیون داستان خودشان را دارند، بنابراین اگر شما فقط برای رسیدن به آخر داستان این کتاب را بخوانید، در حق دلاوری‌ها و سلحشوری‌های این شخصیت‌ها ظلم کرده‌اید. پس صبور باشید؛ شکوه و جلال رشته‌افسانه‌ی تالکین به موقع خودش را به شما نشان می‌دهد. علاوه بر این ممکن است مجبور باشید برای فهمیدن ارتباطات بین شخصیت‌ها، ارباب حلقه‌ها را هم یکبار دیگر بخوانید.مانوه؛شاه والارتصور کنید که در حال خواندن کتابی در مورد جنگ فرانسه و هندوستان هستید، و نویسنده چیزی شبیه به این جمله را نوشته باشد: «این تاکتیک جنگی، بعداً در انقلاب آمریکا استفاده خواهد شد.» آیا شما دستان خود را به نشانه اعتراض بالا میگیرید و میگویید «عالی شد، میخواستم هنگام انقلاب آمریکا غافل‌گیر شوم!» البته که نه. چون این تاریخ است، نویسنده با این تصور شروع به نوشتن می‌کند که شما از قبل پایه‌ی اتفاقات و رویدادها را می‌دانید.سیلماریلیون با همچین فرضیاتی نوشته شده است. سعی کنید آن را به عنوان کتابی برای توضیح جهان تالکین در نظر بگیرید: این کتاب مجموعه‌ای از آوازها و نوشته‌هایی است که بیلبو آن‌ها را در ریوندل یافته و ترجمه کرده است. البته این کتاب فقط از دید الف‌ها نیست، بلکه نویسنده بخشی از داستان را بر مبنای اطلاعات خواننده در نظر می‌گیرد. پس طبیعی است که عبارت‌هایی مانند «قبل از این که نابودی گوندولین فرا رسد» را بیش از پنج بار قبل از رسیدن به فصل سقوط گوندولین خواهید دید.علاوه بر این، از اول هم قرار بر غافل‌گیر شدن شما توسط سیلماریلیون نبوده است، نه بیشتر از آنچه که ممکن از یک تراژدی یونانی مثل «اودیپس رکس» انتظار داشته باشید. این پیش-گویی‌ها فقط فهم شما را از رویدادهایی که در آینده میفتد بیشتر می‌کند. شاید بخواهید قبل از شروع کردن کتاب، خلاصه‌ای از تمام رویدادهایی که در آن رخ می‌دهد را بخوانید؛ بیشتر نسخه‌های موجود دارای چنین خلاصه‌ای در مقدمه‌ی کتاب هستند. با توجه به همین موضوع به سراغ نکته‌ی بعدی می‌رویم.ملكور؛شخصيت منفي اصليسیلماریلیون یک رمان نیست، پس نیاز نیست که آن را مشابه یک رمان بخوانید. اگر دلتان می‌خواهد مستقیماً به سراغ به قسمت‌های خوب داستان بروید. تالکین در این باره می‌گوید:«داستان برن و لوتین (که به نظر من بسیار زیبا و تاثیرگذار است)، یک داستان اساطیری-فانتری-عاشقانه است که مفهوم آن فقط با اطلاع داشتن از پس زمینه داستان قابل دریافت است. البته این داستان خودش هم یک رابط اساسی با قصه‌های بعدی سیلماریلیون می‌باشد که عظمت آن بدون درک جایگاهش در میان سایر ماجراها ممکن نیست.»یک بار دیگر متن بالا را بخوانید؛ این متن بسیار مهم است. برای درک کامل چرخه‌ی اساطیری سیلماریلیون باید تمام آن را بخوانید چون این داستان‌ها مانند تاروپود یک پارچه به هم مرتبط‌اند. ولی برای فهمیدن کلیات داستان نیازی نیست که فصل ها را به ترتیب زمان وقوع آن‌ها مطالعه کنید.فصل‌های زیبای سیلمارییون به طور مساوی در این کتاب پخش نشده‌اند، و بهترین قسمت‌های آن در نزدیکی پایان کتاب گنجانده شده‌اند. فصل‌های بغایت زیبای این حماسه‌ی اسطوره‌ای مثل برن و لوتین، تورین تورامبار، سقوط گوندولین و غیره تا بعد از صفحه ۱۵۰ شروع نمی‌شوند. پس اگر خلاصه‌ای که آراگورن از داستان برن و لوتین در «ودرتاپ» تعریف کرد، کنجکاوی شما را برآنگیخته است، سراغ همان داستان بروید و اول آن فصل را بخوانید.در پایان کتاب فرهنگ نامه‌ها، چندین شجره‌نامه و راهنمای زبان سینداری قرار داده شده است. این ضمیمه‌ها خیلی مفید هستند، اما مواظب باشید که زیاد درگیر آن‌ها نشوید. حتماً لازم نیست تمام نام‌های کتاب و شجره‌نامه‌ها را به خاطر بسپارید، خصوصاً اگر اولین بار است که به سراغ این کتاب آمده‌اید. بهترین کار این است که فقط وقتی احساس کردید گیج شده‌اید به سراغ ضمائم بروید، چون مطالعه‌ی بیش از حد آن‌ها، حداقل در دفعه‌ی اول، کمکی به شما نمی‌کند.و در نهایتاگرچه گاهی خوانندگان به سادگی از سیلماریلیون دلسرد می‌شوند، اما به ندرت پیش آمده که کسی از خواندن آن پشیمان شود. افرادی که به کتاب‌های این چنینی تمایل دارند، معمولاً عاشق سیلماریلیون می‌شوند. امیدوارم شما نیز یکی از آن افراد باشید.حديث برن و لوتين</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 13:49:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ديدگاه پروفسور تالكين در مورد داستان هاى فانتزى</title>
                <link>https://virgool.io/@tolkien/%D8%AF%D9%8A%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%83%D9%8A%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%D9%89-qanxwth17sqk</link>
                <description>J.R.R.TOLKIEN همه ما می‌دانیم که جی.آر.آر. تالکین یکی از بزرگ‌ترین فانتزی‌نویسان تاریخ بوده است. او با ذهن خلاقانه‌ی خود هابیت و ارباب حلقه‌ها را در جهانی نو و شگفت‌آور به روی کاغذ آورد و به عنوان یکی از بنیان‌گذاران این ژانر شناخته می‌شود. امروزه به سختی می‌توان از فانتزی گفت و حرفی از تالکین نزد، ولی بعید است فقط مهارت نوشتن باعث شده باشد که او امروز به چنین اسطوره‌ی بزرگی تبدیل شود.اکثر ما می‌دانیم که تالکین زبان‌شناس، شاعر و استاد دانشگاه نیز بود. او زبان‌های بسیاری خلق کرد و مقالات ادبی پرشماری نوشت که همه بیان‌گر کارهایش است. تالکین دوست یک فانتزی‌نویس دیگر به نام سی.اس. لوئیس بود و آن دو در یک گروه غیررسمی بحث ادبی عضو بودند.تالکین صرفاً رمان فانتزی نمی‌نوشت، او سعی می‌کرد به نوعی روی کارهای خودش و روی ژانر فانتزی هم اثر بگذارد. یکی از مقاله‌های مشهور تالکین «در باب داستان‌های پریان» نام دارد (تالکین به آنچه که ما امروزه «فانتزی» می‌گوییم، «داستان‌های پریان» می‌گفت). این مقاله در واقع متن یکی از سخنرانی‌های او بود که بعدها منتشر شد. [در ایران ترجمه‌ی بخشی از این مقاله در کتاب درخت و برگ قرار گرفته است.]از روی این مقاله که به شکلی فصیح و هوشمندانه نوشته شده می‌توان دریافت که تالکین با دقت به تحلیل، تبلیغ و دفاع از این ژانر پرداخته است؛ ژانری که منتقدان آن را بی‌فایده می‌دانستند و معتقد بودند که این نوع از ادبیات فقط به درد بچه‌ها می‌خورد.البته پیش از تالکین هم بودند کسانی که داستان فانتزی می‌نوشتند (هرچند شاید به اندازه‌ی کافی حق مطلب را در این زمینه ادا نمی‌کردند)، ولی رمان‌های او باعث افزایش ناگهانی محبوبیت و آگاهی درباره‌ی این ژانر شد. این اتفاق بدون شک متأثر از فضای مسحورکننده‌ی داستان‌ها و شخصیت‌های سرزمین میانه بود که به دست تالکین خلق شد، اما به گمان من تلاش‌های او در زمینه‌ی توصیف و تبلیغ فانتزی هم در رسیدن فانتزی به جایگاهی که امروز دارد بی‌تاثیر نبود.بنابراین در این‌جا می‌خواهم تعدادی از نقل‌قول‌های تالکین از این مقاله را با شما به اشتراک بگذارم. اگرچه این کلمات ۷۵ سال پیش گفته شده، اما خیلی از آن‌ها هنوز حقیقت دارد و الهام‌بخش کسانی است که همچنان فانتزی می‌خوانند و می‌نویسند.به طور کلی در باب داستان‌های پریان (یا همان فانتزی):«قصد دارم درباره‌ی داستان‌های پریان حرف بزنم، هرچند می‌دانم که این کار نوعی ماجراجویی جسورانه است. سرزمین پریان سرزمینی غریب و پرخطر است، آکنده از دام‌ها و چاله‌ها برای تازه‌واردان بی‌احتیاط و سیاه‌چال‌ها برای بی‌باکان.»«قلمرو داستان پریان عریض و عمیق و مرتفع و آکنده از بسیاری چیزهاست: همه نوع جانور و پرنده‌ای در آن‌جا یافت می‌شود؛ دریاهای بی‌ساحل و ستارگان بی‌شمار؛ نوعی زیبایی که گونه‌ای از سحر است، و مهلکه‌ای همیشه حاضر؛ هم شادی و هم غمی به تیزی تیغ.»«ذهنی که سبُک، سنگین، خاکستری، زرد، ساکن و سریع را اندیشید، همان ذهن نیز جادویی را خلق کرد که می‌تواند اشیای سنگین را سبک و قادر به پرواز کند، سرب خاکستری را به طلای زرد و صخره‌ی ساکن را به جریان سریع آب بدل سازد.»«این داستان‌ها دری به سوی زمانی دیگر می‌گشایند، و ما اگر از این در عبور کنیم، اگر شده برای چند لحظه، از زمان خودمان بیرون می‌رویم، و شاید حتی بیرون از خود زمان.»در باب امیالی که داستان‌های پریان ارضاکننده‌ی آن‌هاست:«جادوی سرزمین پریان غایتی فی‌نفسه نیست، اثر و حُسن آن در عملکردهایش نهفته است: ارضای برخی از امیال ازلی آدمی از جمله‌ی آن‌هاست. یکی از این امیال غور کردن در اعماق فضا و زمان است. دیگری برقراری ارتباط با سایر موجودات زنده است.»در باب ادبیات گریزگرایانه و این که چرا نباید این موضوع را مورد تمسخر قرار داد:«اگر یک نفر ببیند که در زندان است و تلاش کند که از آن‌جا خارج شده و به خانه برود، چرا باید مورد تمسخر قرار بگیرد؟ وقتی نتوانست این کار را بکند و تصمیم گرفت که درباره‌ی موضوعاتی دیگری به جز زندان‌بان‌ها و دیوارهای زندان فکر کند و حرف بزند، چرا باید مورد تمسخر قرار بگیرد؟ اگر زندانی نتواند دنیای بیرون را ببیند، از واقعیت دنیا کاسته نمی‌شود. منتقدان در انتخاب واژه‌ی گریز در این معنا به خطا رفته‌اند، و علاوه بر این، آن‌ها، نه همیشه از روی خطایی سهوی، فرار زندانی را با ترک وظیفه اشتباه می‌گیرند.»در باب داستان‌هایی که باید به شکل یکپارچه درک شود، و نباید آن‌ها را به صورت ترکیبی از اجزا مختلف در نظر گرفته و جداگانه بررسی کرد:«نکته‌ای که واقعاً حائز اهمیت است دقیقاً همان رنگ و بو، فضا و جو، و تک‌تک جزئیات طبقه‌بندی‌ناشدنی داستان، و از آن مهم‌تر مقصود کلی‌ای است که همراه با زندگی، طرح مثله‌نشده‌ی داستان را منتقل می‌کند.»در باب این که فانتزی در درجه‌ی اول یا به طور خاص برای کودکان نیست:«حقیقت این است که رابطه‌ی بین کودکان و داستان‌های پریان تصادفی به خاطر تاریخ بومی ماست. داستان‌های پریان در دنیای متأخر و مدرن ما مثل اثاثیه‌ای کهنه و قدیمی که تنها به درد اتاق بازی می‌خورد، تا حد قصه‌های شب تنزل یافته، و علت اصلی‌اش این است که بزرگسالان طالب این داستان‌ها نیستند، و اگر به اشتباه آن را به کار بگیرند برایشان اهمیتی ندارد.»«در میان کسانی که هنوز آن‌قدر عقلشان می‌رسد که داستان‌های پریان را مضر در نظر نگیرند، به نظر می‌رسد در باور عمومی بین اذهان کودکان و داستان‌های پریان یک رابطه‌ی طبیعی و مشابه رابطه‌ی بین بدن کودک و شیر وجود دارد. فکر می‌کنم این عقیده یک اشکال داشته باشد؛ اشکالی از جهت باورهای نادرست، چرا که این افراد معمولاً به دلایل خصوصی خود (نظیر نداشتن فرزند)، فکر می‌کنند کودکان موجوداتی خاص، تقریباً از نژادی دیگر، بوده و طبیعی نیستند.»«به‌واقع، فقط سلیقه‌ی برخی از کودکان و بزرگسالان با داستان‌های پریان جور در می‌آید؛ و در آن صورت هم این احساس اختصاصی، یا حتی لزوماً برجسته نیست.»در پایان به نقل‌قولی از این مقاله اشاره می‌کنم که در حقیقت شعری نوشته‌ی تالکین خطاب به مردی است که داستان‌های پریان و اسطوره‌ها را «دروغ» می‌خواند (وقتی تالکین از واژه‌ی «خالق کهتر» یا Sub Creator استفاده می‌کند، منظورش فانتزی‌نویسی است که جهان دیگری را خلق کرده، یک واقعیت جدید که در ذهن خواننده زنده می‌شود):«گفتم:اگرچه مدت مدتى است که با این داستان‌ها بیگانه شده‌ایم، ولی نه انسان به کلی از دست رفته و نه به کلی تغییر کرده است. شاید او رسوا شده باشد، اما از تخت به زیر نیامد و هنوز کهنه پاره‌هایی را که از زمان اربابی در اختیار داشت پیش خود نگه داشته است: انسان، خالق کهتر، پرتو منکسری است که در او پرتو سپید یگانه به رنگ‌های بسیار تجزیه می‌گردد، و به صورت‌های زنده‌ی بیشمار که از ذهنی به ذهن دیگر می‌روند ترکیب می‌شود. اگرچه ما همه‌ی شکاف‌های جهان را با الف‌ها و گابلین‌ها پر کرده‌ایم، و این جرأت را به خودمان داده‌ایم که خدایان و خانه‌هایشان را در جایی خارج از تاریکی و روشنایی بسازیم، و تخم اژدهایان را بکاریم، اما این حق ما بود، حقی که از بین نرفته: ما همچنان بر اساس همان قانونی که خودمان با آن به وجود آمده‌ایم دست به خلق می‌زنیم.»</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 16:14:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسى ارباب حلقه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@tolkien/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%D9%89-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7-netsdabl5lq5</link>
                <description>سلامدر اين پست يكى از شاهكار هاى فانتزى جهان را بررسى خواهيم كرد.ارباب حلقه ها:توسط جى.آر.آر تالكين خلق شد. در اوايل قرار بود جلد اول شاهكارى ديگر از همين نويسنده به نام سيلماريليون باشد؛اما بنا بر دلايل اقتصادي ناشر آن را به صورت ٣ جلد منتشر كرد.اين اثر در ١٢ سال از سال ١٩٣٧ ميلادي تا ١٩٤٩ميلادي توسط نويسنده نامبرده نوشته شده است كه بيشتر آن در طي جنگ جهاني دوم بوده است.٣ جلد آن به ترتيب: ياران حلقه...دو برج...بازگشت شاه مي باشد. داستان اين مجموعه از اين قرار است كه سائرون شخصيت منفي اصلي داستان حلقه اي مي سازد تا بر تمامي سرزمين ميانه حكمرانى كند اما ايسيلدور فرزند النديل بلند قامت موفق ميشود با شميرش انگشتي را كه سائرون در آن حلقه كرده بود را ببرد؛ در ابتدا قرار بود او و همتاي الفش الروند آن را به كوه نابودي ببرند و نابود كنند اما نيروي تاريك حلقه مانع انجام اين كار توسط ايسيلدور شد. صد ها سال بعد كه حلقه در رودخانه اي افتاده بود توسط گالوم {كه خود زماني هابيتي به نام اسميگل بود}پيدا شد و عمر طولاني به او در غار هاي تاريك بخشيد.در جريان داستان هابيت اين حلقه به دست بيلبو بگينز مي افتد و از او به برادر زاده اش فرودو مي رسد؛اما گندالف خاكسترى متوجه مي شود كه اين حلقه همان حلقه ي سائرون ارباب تاريكي است.او به فرودو وظيفه مي دهد تا آن را به كوه نابودي ببرد و نابود كند.فرودو همراه با دوستان هابيتش و نه نفر از ياران حلقه كه در پايان ٣ تن از آنان باقي ماندند با پشت سر گذاشتن خطر ها و سختي هايي كه انتظارش را مي كشيدند در نهايت توانستند حلقه را نابود كنند.{البته گالوم بود كه خود نيز با افتادن در آتشفشان كوه نابودي نابود شد}و پادشاهي گاندور و آرنور در نهايت به وارث ايسيلدور آراگورن كه خود نيز يكي از ياران حلقه داوطلب شده شوراي برگزار شده در ريوندل بود،رسيد.توصيه مي كنم براي بهتري متوجه شدن اين حماسه بزرگ از تالكين كتاب هابيت را كه اتفاقاتش قبل از ارباب حلقه ها افتاده است را نيز مطالعه كنيد.با تشكر كه وقتتان را روي خواندن اين پست گذاشتيد.</description>
                <category>babək</category>
                <author>babək</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 14:26:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>