<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طوبا وطنخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@toobavatankhah</link>
        <description>کانال تلگرام نویسه‌گرام 👇🏻

https://t.me/toobavatankhah</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 11:59:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3721737/avatar/DgbEMr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طوبا وطنخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@toobavatankhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک مدرسه، یک تیم، یک پرچم.</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-aqpjr6yefwyf</link>
                <description>یک مدرسه، یک تیم، یک پرچم.این متن به یاد تمامی کودکان شهید جنگ دوازده روزه و جنگ رمضان، با اشک و خون دل نوشته شده است.دو نفر از خبرنگاران اینترنشنال مقابل استادیومی ایستاده‌اند که تیم فوتبال ایران تا ساعاتی دیگر روانه‌ی آن می‌شود. فوتبالی نیستم. سالهاست که نبوده‌ام. فوتبال دیدن من برمی‌گردد به سال‌هایی که «عابدزاده» داخل دروازه‌ی ایران بود و ایتالیا با «مالدینی» و «باجو» و «دل‌پیرو» خوش می‌درخشید. بعد از خداحافظی این ستاره‌ها دیگر فوتبال در خانه‌ی ما هیچ وقت مخاطب و بیننده‌ای جدی نداشت. اما این بار من فوتبالی شده‌ام و بهترین آرزوها را بدرقه‌ی تیمی کرده‌ام که غیر از امیر قلعه‌نوعی‌اش فقط اسم یکی دو تن دیگر به گوشم آشناست ولی چه فرقی می‌کند فرزندان ایران‌اند که در ماه‌های آخر منتهی به جام جهانی نه تنها فرصت تمرینات‌شان را زیر سایه‌ی جنگ از دست داده‌اند بلکه بعد از آن هم حواشی ویزا و ادا و اصول‌های عمو ترامپ و بازی‌های تدارکاتی و فراخوان‌های مخالفان تیم ملی گریبان‌شان را تا لحظه‌ی آخر رها نکرده است.مردی با پرچم شیر و خورشید به کنار خبرنگاران اینترنشنال که مدتهاست در پی ایجاد حاشیه برای این تیم هستند، می‌رسد. نفس‌نفس‌زنان و برافروخته در جواب یکی از آن‌ها می‌گوید از استرالیا آمده و می‌خواهد پرچم شیر و خورشید را به فرمان رضاپهلوی در استادیوم بالا ببرد. بعد هم اضافه می‌کند: «اینا تیم ایران نیستند اینا تیم جمهوری اسلامین اومدن شرایط ایرانو عادی نشون بدن ولی ما نمی‌زاریم.» تنها چند خیابان آن طرف‌تر یکی دیگر از خبرنگاران این شبکه مشغول گفت و گو با چند نفر از تجمع‌کنندگان مخالف تیم ملی است. یک نفر که به نظر لیدر این تجمع شیر و خورشیدی می‌آید، برآشفته می‌گوید: «فیفا نمی‌تونه مانع ما بشه ما پرچمو شیر و خورشیدو می‌بریم تو استادیوم امروزم یک شکایتی کردیم الان دادگاه داره رسیدگی می‌کنه» متوجه نشدم کدام دادگاه را می‌گوید اما ساعاتی بعد شنیدم درخواست‌شان قاطعانه رد شده است. یک آقایی هم که عینک آفتابی با اوقات تلخی می‌گوید: «ما با پرچم خرچنگ‌نشان جمهوری اسلامی نمی‌ریم تو استادیوم» او همین‌قدر مودب از پرچم رسمی کشورش سخن می‌گوید و خبرنگار اینترنشنال هم با لبخند ملیحش گفته‌ی او را تایید می‌کند.مسابقه شروع می‌شود. سرود ملی ایران در ورزشگاه لس‌آنجلس در حال پخش است. تقریبا هشتاد درصد صندلی‌های ورزشگاه در اختیار ایرانیان است که برخی‌شان تیم ایران و سرود ملی کشور را هو می‌کنند، مانند همیشه همین‌قدر نادان و ناشی در مبارزات به اصطلاح سیاسی‌شان‌ هستند. درست مثل همان روز‌هایی که از عموترامپ‌شان و عمو بی‌بی‌شان و عمو سناتورشان می‌خواستند بر روی سرزمین مادری‌شان ایران بمب بریزند تا به آزادی و حقوق بشر برسد! ایران که گل اول را می‌خورد این جماعت استادیوم را غرق شادی می‌کنند. اما این همه‌ی ماجرا نیست چرا که بخشی از ایرانیان حاضر در ورزشگاه با پرچم رسمی کشور آمده‌اند و حامی تیم ملی هستند و بچه‌های داخل زمین را تشویق می‌کنند. در گوشه و کنار ورزشگاه عکس‌هایی از کودکان میناب هم در دست هواداران تیم ملی به چشم می‌خورد و روز بعد یک تصویر از آنهاست که در بین نشریات غربی از جمله گاردین به شدت مورد توجه قرار می‌گیرد و پربیننده می‌شود. عکسی است از ایرانیانی که در بخشی از سکوهای پایین استادیوم تقریبا نزدیک به تور دروازه با پرچم رسمی کشور ایستاده‌اند، در گوشه سمت راست عکس در دست چند نفر هشت بنر سفید عمودی دیده می‌شود که بر روی هر کدام یک حرف و یا یک کلمه نوشته شده است: M I N A B 1 6 8بازی تمام می‌شود. برای بچه‌ها خوشحالم هرچند امیر قلعه‌نوعی می‌گوید از نتیجه راضی نیست. «رامین رضاییان» که بهترین بازیکن زمین شده است، در جواب خبرنگاری که از هو کردن سرود ملی از او می‌پرسد، پاسخی می‌دهد که خوش‌آیند و دلنشین است:«ما اینجا هستیم تا به سؤال‌های فوتبالی پاسخ بدهیم. باید بدانید که مردم کشورم ایران فوق‌العاده هستند. آنها در همه زمینه‌ها انسان‌های بسیار خوبی هستند. همه دنیا دیدگاه‌ها و بازخورد‌های من را می‌دانند. اگر بین ما مشکلی وجود داشته باشد، آن مسئله مربوط به خود ماست. این موضوع به دیگران ارتباطی ندارد. من به شما احترام می‌گذارم، اما این مسئله‌ای است که بین خود ماست و خودمان آن را حل خواهیم کرد.»کمی بعد از پایان بازی شبکه‌ی اسراییلی اینترنشنال در گوشه‌ی سمت چپ تصویرش پرچم شیر و خورشید و نیوزلند را کنار هم گذاشته و نوشته 2-2 و این در حالی است که تا آخرین دقایق مانده به شروع بازی مجریان این شبکه اصرار داشتند این توهم را در ذهن مخاطب القا کنند که این تیم ملی ایران نیست و نباید از آن‌ کوچک‌ترین حمایتی کرد. همین شب قبل از بازی بود که «مزدک میرزایی» مثل یک ربات مسخ‌شده می‌گفت: «من به این تیم هیچ احساسی ندارم» اما حالا که یکی دو ساعت از اتمام بازی گذشته است، همان خبرنگار اینترنشنال که از مقابل استادیوم جم نمی‌خورد تا کوچک‌ترین حاشیه‌ای را از دست ندهد، دارد از مردمان شیر و خورشیدی که در محوطه‌ی ورزشگاه در حال رقص و پایکوبی هستند، گزارش تهیه می‌کند و خودش هم آنچنان سرمست و کیفور است که گویا فراموش کرده سیاست شبکه‌شان تا قبل از شروع بازی چه بوده است.شبکه‌های صدا و سیما را آن‌قدر بالا و پایین می‌کنم که کنترل تلویزیون در دستم داغ کرده است، دنبال برنامه‌ای می‌گردم تا برای دقایقی خودم را با آن مشغول کنم. نمی‌دانم مستند گزارش‌گونه‌‌ی کدام شبکه از مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه میناب است که متوقفم می‌کند. دارند از ماکان نصیری می‌گویند. از کودک شهیدی که از او فقط یک لنگه کفش کتانی سفید باقی ماند و یک پولیور آبی و مطلقا هیچ‌چیز از پیکر کودکانه و کوچک‌اش پیدا نشد تا دل پدر و مادرش اندکی قرار و آرام بگیرد. ماکان شهید کوچک مفقودالاثر ایران حالا یک قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت زهرای میناب دارد. قبری که مادر و پدرش می‌دانند ماکان کوچک‌شان در آن نیست، برای همین مادر او هر روز به حیاط ویرانه‌ی مدرسه پسرش می‌رود و به انتظار او می‌ایستد و اشک می‌ریزد.فکر می‌کنم ایران بعد از درفش کاویانی تاکنون بیش از ده پرچم رسمی داشته که در برهه‌های مختلف تاریخی نماد وحدت ایرانیان بوده‌اند و من همیشه معتقد بوده‌ام که با هر گرایش و دعوای سیاسی باید به تمامی این پرچم‌ها احترام گذارد و جنبه‌ی مقدس آن‌ها را که از هویت و تمدن و مذهب‌ سرزمین‌مان ناشی می‌شود پاس داشت. اما واقعیت این است که من دیگر پرچم شیر و خورشید را دوست ندارم. نویسنده : طوبا وطن‌خواه </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 18:08:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه و سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-gkeeejypta75</link>
                <description>سیاه و سفیدگاها از برخی شبکه‌های ماهواره‌ای فیلم‌های سینمایی سیاه و سفید ایرانی متعلق به دوران قبل از انقلاب هم پخش می‌شود؛ فیلم‌هایی که با گذشت زمان دیگر نه تصویرشان وضوح لازم را برای دیدن دارد و نه صدای بازیگران‌شان کیفیت مناسبی برای شنیدن. اما هنوز این‌قدر خاطره‌انگیز هستند که یادآور دوران فیلم‌فارسی‌ها باشند؛ سال‌هایی که مردان جاهل و زنان نیمه‌برهنه‌‌ی در آغوش‌شان قهرمانان اصلی فیلم‌ها بودند. فیلم‌هایی ضعیف، سخیف و مبتذل.منکر آثار خوب و ماندگار سینمای ایران در سال‌های پیش از انقلاب پنجاه و هفت نیستم اما شتاب افسارگسیخته‌ی برخی از سینماگران آن دوره در راه رسیدن به هالیوود نه تنها نتوانست هالیوود دومی را در ایران بنا کند بلکه از رسیدن به بالیوود هم عاجر ماند چرا که این دسته از فیلم‌سازان گویی از سینما نه اهمیت فیلم‌نامه‌اش را درک کرده بودند و نه جنبه‌ی هنری‌اش را شناخته بودند. آن‌ها از هنر هفتم صرفا هرزه‌نگاری‌اش را آموخته بودند و همین ابتذال را ایرانیزه کرده و با به تصویر کشیدن صحنه‌های میگساری و رقاصگی و همخوابگی سعی در خلق اثری پرفروش داشتند اما ماحصل کارشان آنچنان از بی‌محتوایی بر پایه بی‌حیایی و بی‌قیدی بخشی از فرهنگ غربی رنج می‌برد که مخاطبان فیلم‌شان به همان جاهلان کاباره‌رو خیابان لاله‌زار محدود می‌ماند.با وجودی که در دهه‌ی پنجاه خورشیدی بخشی از جامعه‌ی ایران در حال تابوشکنی و گذر از مرزهای سنتی اطرافش بود اما ذایقه‌ی عمومی مردم همچنان ریشه در غیرت و تعصب دینی و مذهبی‌شان داشت و دیدن زنان نیمه‌برهنه در آغوش جاهلان سبیل کلفت و یا خوش‌رقصی رقاصه‌های کوتاه‌دامن فیلم‌ها را بر پرده‌های عریض و طویل سینما تاب نمی‌آورد. در حقیقت شخصیت‌پردازی و رفتار و طرز پوششی که سینما از بازیگران زنش در فیلم‌های آن دوران به نمایش گذارده بود تنها بر سر در همان سینماها جذابیت داشت چرا که نه کوچک‌ترین هماهنگی با اصول و ارزش‌های حاکم بر خانواده‌های سنتی داشت و نه برازنده‌ی شخصیت و  اعتبار خانواده‌های نوگرای تجددخواه بود.حال نزدیک حداقل نیم قرن از دوران آن سبک فیلم‌فارسی‌ها گذشته که هیچ‌گونه ممیزی و سانسور اخلاقی بر ساخت آن‌ها حاکم نبوده است اما اکنون که جامعه‌ی ما از خیلی از سنت‌ها و هنجارهای اجتماعی نادرستش به درستی عبور کرده و در کنار آن متاسفانه بخشی از فرهنگ و اصالتش را هم به غلط لگدمال نموده، سینما و رسانه‌ی ملی ما دقیقا کجا ایستاده است و چه گام مهمی در جهت به نمایش گذاردن و احیای فرهنگ ملی مذهبی در جامعه برداشته است؟ جز این است که اگر تعدادی از سریال‌های موفق شبکه‌ی نمایش خانگی را فاکتور بگیریم بقیه‌شان یا محتوای زرد دارند یا کل صحنه‌های‌شان از دود سیگار بازیگران پر شده است. فیلم‌هایی سینمایی هم که سر از اکران در می‌آوردند و یا حتی سریال‌های صدا و سیما که روی آنتن می‌روند آنقدر آب دوغ خیاری و مزخرف هستند و از داشتن قهرمان و قصه و خلاقیت کارگردانی رنج می‌برند که بیننده رغبتی به تماشای‌شان ندارد و ترجیح می‌دهد اوقات فراغتش را با فیلم‌ها و سریال‌های خارجی پر کند. فقط کافی است همین مخاطب از سینما و سریال‌های ایرانی دلزده، سری به نماوا و یا فیلیمو و یا بسترهای مشابه‌شان بزند آنچنان با سانسورهای عجیب و غیرموجه در آثار خارجی مواجه خواهد شد که ترجیح می‌دهد بهای خرید فیلترشکن و حق اشتراک گزاف‌تر پلتفرم‌های غیرمجاز را بپردازد و بدون توهین به شعورش فیلم و سریالش را ببیند. البته بنده مخالف حذف و سانسور صحنه‌های غیراخلاقی برای مخاطب زیر هجده سال نیستم و عرضم محدود به موارد و روابط کاملا عادی بین بازیگران فیلم‌های خارجی است. به طور مثال چرا باید صحنه‌ی دست دادن دو بازیگر مرد و زن یک فیلم خارجی کات شود و یا قد دامن و آستین لباس بازیگران زن خارجی که در حد عرف است با سایه‌پردازی و شطرنجی‌کاری اصلاح گردد؟ و صدها مورد مشابه بیخود دیگر از این قبیل که از مقابل چشم مخاطب برداشته می‌شوند غیر از اینکه جنبه‌ی بصری فیلم را به هم بریزند و روی اعصاب بیننده برود، دقیقا چه کمکی در حراست و پاسبانی از فرهنگ و مذهب ما کرده است؟ انگار سانسورچی‌ها فراموش کرده‌اند در عصری زندگی می‌کنیم که هر نوجوانی به لطف فیلترشکنی که در تلفن همراهش نصب کرده قادر به تماشای هر چه بخواهد هست.گویی ما در عرصه کار فرهنگی حد وسطی نمی‌شناسیم. یا بسیار سهل‌گیریم یا سخت سخت‌گیر. پیش از انقلاب آنچنان از سینما بستری فسادانگیز در اذهان مردم ساختیم که بسیاری از خانواده‌ها مانع از ورود فرزندان‌شان حتی به هر عرصه‌ی هنری دیگری هم شدند تا افت غنای فرهنگی این مملکت به واسطه‌ی حذف ناخواسته‌ی تعدادی از استعدادهایش رقم بخورد و اکنون هم با تفتیش و کنترل و ممیزی بی‌جهت در برخی عرصه‌های هنری مانند سینما و رسانه‌، فرزندان خود را فراری و دودستی تقدیم غربی‌ها کرده‌ایم که هر چه آنها می‌خواهند به خوردش بدهند.نویسنده: طوبا وطن‌خواهمن در تلگرام https://t.me/toobavatankhah  </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 12:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیاطینی که داستایفسکی می‌شناخت</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-lpu1757aalsp</link>
                <description>شیاطینی که داستایوفسکی می شناختبه طور کلی در هر مصیبتی که برای دیگران پیش آید همیشه چیزی نهفته است که در دل تماشاگر برکنار مانده، هر که باشد، شادمانی برمی‌انگیزد.این جمله‌ای است از داستایفسکی در کتاب شیاطین‌اش. چند سطر قبل و بعد از این جمله به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد چرا که در آن، نویسنده چهره‌ی واقعی عریان‌شده‌ی آدمیزاد را بی‌پرده در مقابل خواننده‌اش قرار داده است. اندکی از شرح ماجرایی که در این صفحات اتفاق افتاده است برای‌تان واگویه می‌کنم. چند تن از اشراف و سرشناسان و دلقک‌هایی که همیشه مجیزگوی این جماعت هستند به قصد گردش و خوشگذرانی از شهر خارج می‌شوند. در مسیر راه هستند که برای‌شان خبر می‌آوردند در مهمانسرایی در همان اطراف ناشناسی خودکشی کرده است. به ذهن یک نفر از اعضای این گروه خطور می‌کند که بروند و جسد را تماشا کنند. دیگران هم از این پیشنهاد استقبال می‌کنند. این هم واکنش یکی از بانوان متشخص این جمع به هنگام شنیدن این پیشنهاد:در این زندگی که ما داریم همه چیز به قدری ملال‌آور است که جایی که صحبت از تفریح باشد رودربایستی بی‌جاست به شرطی که به راستی سرگرم کننده باشد.انجمن سرخوشان وارد مهمانسرا شده و حریصانه به تماشای جسد مشغول می‌شوند. داستایفسکی جوانی را که با تپانچه خودکشی کرده بدین شکل توصیف می‌کند:جوانکی بود هجده نوزده ساله، خوش‌صورت با موهای طلایی و پرپشت. چهره‌ای بیضی و بقاعده و خوش‌ترکیب داشت با پیشانی‌ای صاف و روشن و زیبا. جسدش دیگر خشک شده بود و صورت سفیدش مرمرین می‌نمود.شاید فکر کنید خانم‌ها از دیدن جسد این جوان متاثر شدند و نم اشکی از گوشه‌ی چشمان زیبای‌شان پاک کردند و یا آقایان ضمن اینکه بغض خود را فرو می‌خوردند برای ادای احترام به این جوان کلاه از سر برداشتند. خیر اصلا و ابدا. آن‌ها شرح و دلیل خودکشی جوان را شنیدند سپس اندکی خودکشته را قضاوت کردند و اطراف اتاق‌اش را پاییدند. دو نفرشان هم به قصد خوشمزگی به ظرف میوه و بطری شراب مقابل جسد دست‌درازی کردند تا اینکه پلیس سر می‌رسد و آن‌ها را از اتاق بیرون می‌کند:بانوان جسد را تماشا می‌کردند و چیزی نمی‌گفتند. همراهان‌شان می‌کوشیدند بذله بگویند و خوشمزگی کنند .... باقی راه تا مقصد سرخوشی عمومی بیشتر و خنده همراهان بسیار پرشورتر بود و گفتگو‌تر و پرسروصداتر.آدمیزاد است دیگر، برای خودش یک پا شیطان است. از او توقع زیادی نداشته باشید ...نویسنده: طوبا وطن‌خواهدر تلگرام هم هستم https://t.me/toobavatankhah</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 21:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارو و درمان، پایه و تکمیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-xktunug9lpa3</link>
                <description> دارو و درمان، پایه و تکمیلیبعد از شروع جنگ رمضان اولین مرتبه که داروهای مامان و بابا را خریدیم با وجود اینکه اقلام دارویی تماما تحت پوشش بیمه بودند، آنقدر افزایش قیمت عجیب و غریب بود که ابتدا فکر کردیم اشتباهی در پیچیدن نسخه رخ داده اما بعد از صحبت با کادر فنی داروخانه متوجه شدیم نه تنها خطایی از طرف آنها صورت نگرفته بلکه پزشک متخصص هم کوچک‌ترین تغییری در داروهای تجویزشده‌اش نداده است. البته که این افزایش قیمت دور از ذهن در عرض چند ماه جای شگفت داشت اما از اینکه توانسته بویم با وجود شرایط جنگی تمامی داروها را -چه اقلامی که تولید داخل کشور بودند و چه مواردی که از برندهای خارجی بودند- به آسانی تهیه کنیم، جای گله و شکایتی برای ما نگذاشت.البته شرایط جنگی و پساجنگی به هیچ عنوان دلیلی برای رسمیت‌بخشی به این افزایش سرسام‌آور قیمت دارو نیست چرا که ادامه‌ی این روند امکان تهیه دارو را برای افراد زیادی تقریبا غیرممکن می‌کند و این مشکل اساسی که به طور مستقیم به سلامت افراد مربوط است، جای بررسی دقیق دارد و اگر بخواهم با واژگان دولت‌مردان مجلس عبارتم را تمام کنم، کنترل قیمت دارو نیاز به اقدام نظارتی دو سه فوریتی دارد تا هر چه سریع‌تر روند کاهشی قیمت‌ها آغاز گردد. اما از آنجا که در ظاهر امر تغییری در جهت کاهش قیمت‌ها مشاهده نمی‌شود، طبیعی است که هر شخصی که پایش به داروخانه باز بشود، ناخودآگاه ذهنش به سمت ناکارآمدی دولت و تیمش می‌رود. اما هفته قبل اتفاقی برای من افتاد که این دیدگاه را که نسبت به وزارت بهداشت و درمان در ذهنم داشتم تا حد زیادی تغییر داد و موجب شد ناتوانی این نهاد را در زمینه‌ی کنترل قیمت دارو به کل ساختار آن تعمیم ندهم.هفته قبل به علت تهوع و فشار خون بالا بابا در یک بیمارستان خصوصی که طرف قرارداد با بیمه تکمیلی‌شان بود در بخش سی‌سی‌یو بستری شدند و هنگام ترخیص ما تنها مبلغ دو میلیون و پانصد هزار تومان ناقابل بیشتر پرداخت نکردیم چرا که تقریبا تمامی اقدامات درمانی انجام شده در این مرکز خصوصی زیر پوشش بیمه تکمیلی قرار گرفت. در واقع ما بابت یک شب بستری در اورژانس، دو شب بستری در سی‌سی‌یو، چهار بار نوار قلب، یک اکو قلب، یک سونوگرافی کامل شکم و لگن، یک سونوگرافی آیورت شکمی، چهار بار ویزیت متخصص قلب و یک بار ویزیت متخصص کلیه و یک آزمایش کامل (قند و چربی و سدیم و پتاسیم و اوره و کرات) و چهار بار آزمایش تروپونین و کلیه خدمات پرستاری هیچ هزینه‌ای پرداخت نکردیم و بیمه تکمیلی از طرف ما عهده‌دار پرداخت تمامی این موارد شد. هزینه پرداختی ما فقط شامل داروهای مصرفی و ویزیت متخصص تغذیه و غذای همراه بیمار بود!بنابراین اگر بخواهم جنبه انصاف را در نظر داشته باشم و عملکرد وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی را در زمینه دارو و درمان قضاوت کنم، باید بگویم بیمه تکمیلی بازنشستگان دولت و وزارت بهداشت و درمان و بیمارستان‌های خصوصی در جهت عقد تفاهم‌نامه‌ها و قراردادهای فیمابین بسیار خوب عمل کرده‌اند و حداقل این قشر از جامعه و افرادی که توانایی پرداخت بیمه‌ی تکمیلی را در طول سال‌ها داشته‌اند، در هنگام بستری حتی در بیمارستان‌های خصوصی دغدغه‌ای جز گذران دوران بیماری خود ندارند.اما متاسفانه این مورد در خصوص بیمه‌های پایه اصلا صدق نمی‌کند. در شرایط اقتصادی فعلی که بسیاری از کسب و کارها خوابیده‌اند و مردم نیاز به طرح‌های حمایتی جبرانی بیشتری دارند، بیمه‌های پایه به هیچ روی بار آنچنانی از دوش بیمار در بیمارستان‌های خصوصی برنمی‌دارند و حوزه‌ی تاثیر عملکردشان منحصر به مراکز دولتی و تا حدودی نیمه‌دولتی است. بیمه‌های پایه حتی در پرداخت مابه التفاوت هزینه دارو و آزمایش و سونوگرافی هم کمک چندانی به بیماران نمی‌کنند. هرچند همین خدمات که ذکر کردم تنها با همان بیمه پایه در بیمارستان دولتی هزینه‌ای بسیار اندک و ناچیز برای بیمار در پی خواهد داشت اما به فرض اگر شما به یک آزمایشگاه خصوصی یا مرکز سونوگرافی در سطح شهر مراجعه کنید، تقریبا از بیمه پایه خود ناامید خواهید شد.شاید بد نباشد که صرف داشتن بیمه پایه را برای جبران هزینه‌های درمانی کافی ندانیم و به داشتن یک بیمه تکمیلی نیز در کنار آن بیاندیشیم البته این نکته را مد نظر داشته باشید که بیمه تکمیلی در حالت عادی که شما سالیانه یک چکاپ انجام می‌دهید مورد استفاده زیادی ندارد و شاید به هیچ عنوان از نظر اقتصادی مقرون به صرفه هم نباشد اما در صورت نیاز به اقدامات تکمیلی همچون جراحی و بستری می‌تواند از لحاظ هزینه‌های درمان آرامش خاطر شما را در روند بهبودی فراهم کند، بنابراین داشتن آن حداقل برای افرادی که پا به میان‌سالی می‌گذارند، از واجبات است.امیدوارم تن‌تان همیشه سالم و بلا به دور از شما و عزیزان‌تان باشد. نویسنده: طوبا وطن‌خواه </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 22:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نازنین و بوبوک</title>
                <link>https://virgool.io/versallies/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%88%DA%A9-lxzolws9bf94</link>
                <description>نازنین و بوبوک«نازنین و بوبوک» دو داستان کم‌حجم از داستایفسکی در یک مجلد است که انتشارات نگاه با ترجمه بسیار خوب «رحمت الهی» آن را منتشر کرده است. این کتاب می‌تواند یک گزینه‌ی بسیار مناسب برای افراد ناآشنا با ادبیات روسیه باشد که به عنوان یک تازه‌کار قصد انتخاب کتابی از نویسندگان بزرگ روس را دارند.اگر بنا باشد درباره‌ی اعمال یک نفر قضاوت و او را محاکمه کنید، بایستی تمام موضوع را بدانید ...«نازنین» شروع بسیار متفاوتی دارد. راوی این داستان مردی است رباخوار با گذشته‌ای تاریک در ارتش که تنها چند ساعت از مرگ همسر جوانش می‌گذرد. او که خود و رفتارش را در سرنوشت تلخ این زن بی‌پناه مقصر می‌داند، با پریشان‌حالی بر کنار جنازه‌ی در انتظار تابوت زن، نشسته و در میان تب و هذیان ماجرای ازدواجش را از ابتدا تا لحظه‌ی مرگ همسرش گویی به قصد تبریه خود، واگویه می‌کند.  آه که همیشه متکبر بودم. همیشه یا همه چیز را می‌خواستم یا اصلا هیچ! و به همین دلایل بود که نمی‌توانستم با نیمی از خوشبختی راضی باشم، بلکه برای تمام خوشبختی در تلاش و تکاپو بودم.همچون بسیاری از آثار داستایفسکی شخصیت اصلی «نازنین» هم از کمال‌گرایی مفرط رنج بسیار می‌برد. این نویسنده‌ی چیره‌دست و استاد بی‌نظیر کاویدن روان انسان‌ها، این بار هم شخصیتی را محور اصلی داستانش قرار داده که از جمع دوستان و اجتماع بارها و بارها رانده شده و میل همیشگی معاشرتش با دیگران با توهین و تحقیر پاسخ داده شده است.با غرور هنگ را ترک کردم و بدون یک شاهی پول در کوچه ماندم. البته می‌شد شغلی خصوصی قبول کنم، ولی این کار را نکردم، چون نمی‌توانستم قبای براق افسری را با لباس یک‌شکل سوزن‌بانی راه‌آهن عوض کنم. بنابراین اگر شرم بود، شرمی بیشتر؛ اگر ننگ بود، ننگی بزرگتر؛ اگر سقوط بود، سقوطی عمیق‌تر و هر چه بدتر، بهتر. این بود آنچه انتخاب کرده بودم.«بوبوک» اما داستانی اندک سوریال دارد، هر چند این داستان کوتاه هم توسط مردی کمال‌گرا و آرمان‌خواه که توسط جامعه و محیط کارش نادیده گرفته شده روایت می‌شود، اما این راوی، برعکس راوی «نازنین» که میل به تحقیر دیگران داشت، شخصی است خودتحقیرکن که خودش را فردی لاابالی و بی‌ثمر به حساب می‌آورد. «ایوان ایوانویچ» راوی «بوبوک» از روزی برای ما می‌گوید که به طور اتفاقی به مراسم تشییع جنازه‌ی یکی از بستگانش رفته و از آنجا که تمایلی به حضور در جمع نداشته، تصمیم گرفته دقایقی را در حیاط کلیسا و محوطه گورستان بگذراند، اما در آنجا متوجه صداهایی می‌شود که توجهش را به یک سنگ قبر جلب می‌کنند ...در زندگی این‌قدر درد و اندوه و رنج فراوان است و در مقابل آن اجر کم است که آرزو می‌کردم بالاخره آرام بگیرم ....نویسنده: طوبا وطن‌خواهکانال تلگرام من https://t.me/toobavatankhah</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های زیرزمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-sqvycmxzu82g</link>
                <description>«یادداشت‌های زیرزمینی»کتاب «یادداشت‌های زیرزمینی» برای من که آشنایی چندانی با مطالب فلسفی و مباحث روان‌شناختی نداشتم، در ابتدا و در بخش نخست بسیار سخت‌خوان بود به طوری که با شروع هر پاراگراف، پاراگراف قبلی به طور کامل از ذهنم محو می‌شد و باید سردرگم و پریشان به آن رجوع می‌کردم و با تورق هر صفحه از کتاب انسجام متن در ذهنم می‌گسست و نیازمند مرور صفحات قبلی بودم.طبیعت از کسی نمی‌پرسد که تو چه می‌خواهی. آرزوهای تو به طبیعت چه مربوط! او نمی‌پرسد آیا قوانین طبیعت موافق میل تو هست یا نه. تو باید طبیعت را آن‌طور که هست دریابی و بخواهی ...خواندن «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایوسکی برای من تجربه‌ای بود بسیار عجیب در سرسختی نشان دادن برای فهمیدن و درک یک کتاب. کتابی که به همین علت مطمین نیستم که یک پیشنهاد و انتخاب خوب برای هر کسی باشد چرا که باید انرژی و وقت بسیاری برای آن صرف کرد و دست آخر هم برخی قسمت‌هایش درک‌نشده برای بازخوانی در وقتی دیگر باقی خواهد ماند.بشر احمق است! بی‌نهایت احمق است! احمق هم نباشد؛ خیلی حق‌نشناس و ناسپاس است. اگر بخواهیم از او حق‌ناشناس‌تر بجوییم، بایستی با چراغ بگردیم و آخر سر هم نیابیم.«یادداشت‌های زیرزمینی» شامل دو بخش است، «تاریکی» و «روی برف نمناک». بخش «تاریکی» شامل هفتاد صفحه نخست کتاب است و به علت پیچیدگی مباحث مطرح شده در آن تا حدودی باعث سردرگمی برخی خوانندگان خواهد شد چرا که درک متن در پاره‌ای از موارد به قدری مشکل است که نمی‌توانید بیش از چند صفحه از کتاب را در هر نشست بخوانید و از آنجا که این فصل از کتاب جنبه‌ی داستانی ندارد ممکن است از حدود حوصله‌ی شما هم خارج باشد که البته این نکته آخر شامل داستایوسکی‌دوستان نخواهد شد. در بخش «تاریکی» شخصی بیمار و خرافاتی که نام او را نخواهیم دانست از مسایلی مانند دانایی، انتقام، عشق، تخیلات، رویاها، عقل و روانشناسی کل این قضایا بی‌وقفه صحبت می‌کند و ضمن سخنرانی طولانی‌اش سوالاتی هم می‌پرسدکه البته نه تنها منتظر جوابی از سوی ما نیست بلکه پاسخ‌مان برای او کوچک‌ترین اهمیتی هم ندارد. این شخص در پایان واگویه‌هایش از ما می‌خواهد خاطرات او را تحت عنوان «روی برف نمناک» بخوانیم، خاطراتی که او همیشه از یادآوری آنها کراهت داشته ....هیچوقت بشر نمی‌تواند درباره‌ی خودش همه ی حقیقت را بنویسد.همین جا داخل پرانتز بگویم اگر با بخش نخست کتاب ارتباط نگرفتید، لازم نیست کتاب را رها کنید، به سراغ بخش دوم کتاب بروید و خاطرات این راوی ناشناس را بخوانید که حکایتی است به شدت جذاب و خواندنی. با «روی برف نمناک» بارها بغض خواهید کرد، گاهی پوزخندی می‌زنید و چه بسا در پاره‌ای از موارد آهی از نهادتان برآید و به یاد خاطرات سال‌هایی از زندگی‌تان بیفتید که آن چنان از غرور خالی بودید که خودتان را تحقیر می‌کردید و با التماس به برخی آویزان می‌شدید تا از رنج تنهایی رها شوید.یک فکر دیگر نیز مرا می‌آزرد، هیچ‌کس مثل من نبود و من نیز به کسی شباهت نداشتم. به خود می‌گفتم: «من تنها و واحدم و ایشان جمع اند.» و در این اندیشه که در کمون خاطرم بود فرو می‌رفتم و غمگین می‌شدم.داستان کوتاه «روی برف نمناک» خاطرات مردی است که کودکی سختی داشته و در مسیر زندگی‌اش متحمل رنج‌ها و حقارت‌های بسیار شده است. او که در دوران مدرسه از ارتباط گرفتن با دیگران عاجز بوده و حالا در میانسالی هم قادر به تغییر خود نیست، به طور اتفاقی متوجه می‌شود چند تن از هم‌کلاسی‌های دوران مدرسه‌اش برنامه‌ی شب‌نشینی‌ای دارند. او به قصدی که بر خودش هم عیان نیست تصمیم می‌گیرد حضور خود را در آن شب بر آنها تحمیل کند، غافل از اینکه یک روسپی ...در قالب مردم درجه‌ی دوم رفتن و کار کوچک کردن را هیچ‌گاه نمی‌توانستم در تصور بیاورم و شاید به همین دلیل بود که با آرامش خاطر به کارهای پست درجه آخر تن می‌دادم و می‌گفتم: «یا همه یا هیچ.» یا باید قهرمان باشم یا گند و کثافت. حد وسط معنی ندارد. برای من قابل تصور نبود.«روی برف نمناک» داستانی است که همیشه به آن فکر خواهید کرد چرا که هیچ‌گاه شبی را که با یک ضدقهرمان، یک روسپی، یک نوکر از خودراضی، یک آدم پرمدعا و یک پاچه‌خوار حقیر، تا صبح سرکرده‌اید را فراموش نخواهید کرد.مثل کسی که زنده‌زنده پوست از تنش بکنند، گاه از هوای تنهایی که احاطه‌ام کرده است چنان در فشارم که احساس درد می‌کنم.نویسنده: طوبا وطن‌خواهپیشنهاد مطالعه: از نشر نگاه و با ترجمه‌ی رحمت‌الهی بخوانید.کانال تلگرام من https://t.me/toobavatankhah</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 15:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر سرگی</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C-o9wq9kmr4uof</link>
                <description>پدر سرگیاگر قصد ورود به قلمرو داستان‌نویسی یکی از بزرگ‌ترین غول‌های ادبیات روسیه، «تالستوی» را دارید، داستان کوتاه «پدرسرگی» می‌تواند یک انتخاب درست برای وارد شدن به جهان اندیشه‌ی این نابغه‌ی ادبیات باشد. همان‌گونه که «ارباب و بنده» و «شیطان» او هم برای شروع گزینه‌های بسیار مناسبی‌اند. البته که این مقدمه بدین معنی نیست که اگر «آنا کارنینا» و «مرگ ایوان ایلیچ» را خوانده‌اید، از خواندن پدر سرگی لذت نخواهید برد.«پدر سرگی» درباره‌ی پرنس کاساتسکی است، نجیب‌زاده‌ای خوش‌سیما و درخور ستایش که سرآمد همه‌ی جوانان هم‌دوره‌اش در دانشکده‌ی افسری خاص نجبااست و احتمال می‌رود به زودی آجودان مخصوص تزار هم بشود. اما کاساتسکی جوان که همگان برای او آینده‌ای بسیار درخشان را متصور هستند، به طور غیرمنتظره‌ای از خدمت در ارتش کناره‌گیری می‌کند و مراسم ازدواجش را با دوشیزه‌ای زیبا و اسم و رسم‌دار که از قضا ندیمه‌ی همسر تزار است، بر هم می‌زند. ستوان جوان که عشق به نامزد و شوق خدمت به تزار را در قلبش با نفرت جایگزین کرده، ملک پدری‌اش را به تنها خواهرش می‌بخشد و سپس با نامیدی و سرخوردگی راهی کلیسا می‌شود تا بتواند اعتبار از دست رفته‌اش را در ارتش، با نزدیک شدن به پروردگار جبران کند.مادرش به او نامه می‌نوشت و سعی می‌کرد که مجابش کند و از این تصمیم بازش دارد و او جواب می‌داد که ندای خدا مهم‌تر از همه چیز است و او این دعوت را در دل خود احساس می‌کند. فقط خواهرش که از حیث غرور و همت هم‌سنگ او بود، حرف او را می‌فهمید ....داستان «پدر سرگی» علاوه بر ریتم تند و خوبی که دارد با جذابیت و کشش پیرنگی‌اش خسته‌کننده و ملال‌آور نیست و مخاطب را طی هشتاد صفحه با رغبت به دنبال مسیر زندگی و سرنوشت کاساتسکی جوان می‌کشاند تا شاهد مبارزه‌ی بی‌پایان او برای رهایی از کمال‌گرایی و غلبه بر تندخشمی و غرورش باشد.‌اما فقط آنچه خواهرش وارنکا می‌پنداشت نبود که او را به این راه هدایت می‌کرد. او احساس دیگری نیز در دل داشت که وارنکا از آن خبر نداشت و آن احساسی به راستی مذهبی بود که با احساس غرور و شور نام‌آوری در می‌آمیخت.پس از چند سال حضور در کلیسا دیگر نشانی از پرنس کاساتسکی که زمانی با تمام وجود سوگند وفاداری به تزار را خورده بود و نامزدش را همچون الهه‌ی عشق پرستش می‌کرد، نیست. حال او در مقام کلیسا به پدر سرگی تبدیل شده است که می‌کوشد در راه ایمان پیش برود و از وسوسه‌ی گناه، شهوت، غرور و قضاوت برای همیشه بگریزد، اما پدر سرگی که در کلیسا از سویی مورد توجه زنان اشراف قرار گرفته و از سویی دیگر هم رنج‌ها و خاطرات گذشته او را رها نمی‌کنند، بیش از پیش خود را در معرض آلوده شدن به گناهان می‌بیند.خدایا یعنی آنچه در کتاب زندگی قدیسان نوشته حقیقت دارد؟ آیا به راستی شیطان برای اغوای انسان به گناه به صورت زنی در می‌آید؟سال‌ها بعد در صومعه‌ای متروک و دورافتاده پدر سرگی که همچنان برای رسیدن به خداوند و آرامش در حال عبادت و ریاضت کشیدن است، ناخواسته به قدیسی برای مردم بی‌پناه و نیازمند تبدیل می‌شود که از نقاط دور و نزدیک روسیه برای شفاعت‌خواهی و رهایی از دردهای‌شان به سوی او می‌آیند، حال آنکه پدر سرگی خود هنوز به آنچه که می‌خواسته دست نیافته و در بین سوالات بی‌پاسخ و ندانسته‌هایش سخت سردرگم است.«چه مقدار از کارهای من برای خداست و چه مقدار برای بندگان؟» این سوالی بود که پیوسته او را عذاب می‌داد و او آن را بی‌جواب می‌گذاشت نه به آن سبب که جوابی برای آن نداشت بلکه به آن سبب که نمی‌خواست خود را با این جواب رو به رو یابد. در اعماق دل حس می‌کرد که ابلیس خدمت به مردم را در وجود او جایگزین اخلاص به خدا می‌کند.سرانجام دلربایی دخترکی بیمار و معلوم‌الحال که توسط پدرش به قصد تبرک نزد پدر سرگی آورده می‌شود، مسیر زندگی پدر سرگی را تغییر می‌دهد و او را روانه‌ی سفری می‌کند تا بالاخره به پاسخ سوال‌هایش درباره‌ی ایمان واقعی و بالاترین ارزش زندگی برسد، اما در این سفر ....از او پرسیدند شناسنامه‌اش کجاست و اسمش چیست. گفت شناسنامه ندارد و بنده‌ی خداست. او را به جرم ولگردی محکوم کردند و به سیبری فرستادند.تولستوی در پدر سرگی هم مانند بقیه آثارش در نهایت سادگی دست بر روی مسائل بسیار پیچیده و عمیقی مانند افکار اگزیستالیستی افراد و سوالات بی‌پاسخ همیشگی آنها درباره‌ی خدا و هستی گذاشته است. پدر سرگی داستانی است که به نقش ایمان در زندگی می‌پردازد و هرچند فراز و فرود عجیب و غریبی ندارد و با یک پایان‌بندی قابل تصور هم همراه است، اما روایتی است حکیمانه، قابل تامل و پرمغز.چرا این دنیا را با این همه زیبایی آفریده‌ای و بهره‌گیری از آن‌ها را گناه قرار داده‌ای و بندگانت را به پرهیز از آنها سفارش کرده‌ای؟ چرا وسوسه را برای ما آفریده‌ای؟ نویسنده: طوبا وطن‌خواهپیشنهاد مطالعه: از نشرچشمه و با ترجمه‌‌ی سروش حبیبی بخوانید.</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 11:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قرن سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-bkex5qhojlvl</link>
                <description>در این یادداشت کوشیده‌ام تا خط اصلی و پیرنگ کتاب جنجالی «دو قرن سکوت» را از بین حوادث و رویدادهای درهم‌تنیده‌ی این کتاب برجسته و متمایز کنم تا همچون نقشه‌ی راهی، مسیر پیش روی خوانندگانی را که قصد مطالعه‌ی این کتاب را دارند، اندکی هموار کند.دو قرن سکوتمعروف‌ترین و بحث‌برانگیزترین کتاب دکتر «عبدالحسین زرین‌کوب»، به بررسی دو قرن تاریخ مشترک ایران و اعراب می‌پردازد، بازه‌ای که یکی از پرآشوب‌ترین و تاریک‌ترین دورانی است که ساکنین این بوم و بر تجربه‌اش کرده‌اند. «دو قرن سکوت» اثری است کنجکاوی‌برانگیز و قابل تامل از دیدگاه تاریخی و دلنشین و کم‌نظیر از منظر نثر ادبی آن. دکتر زرین‌کوب این کتاب را که شامل حوادث و رویدادهای دردناک و دهشتناکی از سقوط مداین تا استقلال خاک خراسان می‌شود را زمانی که تنها 29 سال داشته نوشته است. «دو قرن سکوت» برای اولین بار در سال 1330 چاپ شده و در قسمتی از مقدمه‌ی آن چنین میخوانیم:در تاریخ از بی‌طرفی و حقیقت‌جویی بسیار سخن گفته‌اند، لیکن این سخن ادعایی بیش نیست. مورخ از همانجا که موضوع تاریخ خود را انتخاب می‌کند در واقع دنبال هوس و میل خود می‌رود و از بی‌طرفی خارج می‌شود ...شش سال پس از چاپ نخست کتاب، چاپ دوم با ویرایش جدیدی منتشر می‌شود چرا که از سویی دکتر زرین‌کوب در این مدت نقد سخن‌شناسان و خرده‌گیران را خوانده و از سویی هم معتقد است کتاب را در سال‌هایی نوشته که روحش به اقتضای سنین جوانی به طور خام‌دستانه و متعصبانه از شور حماسی به ایران لبریز بوده و او به همین سبب نتوانسته به عنوان یک مورخ در آن زمان بی‌طرفانه دست به قلم ببرد، لذا با نگرش و نگاهی نو «دو قرن سکوت» را از شبهات و ابهامات می‌زداید و سپس ویرایش و برای چاپ دوم آماده می‌کند. دکتر زرین‌کوب خود در مقدمه‌ی چاپ دوم کتاب دلیل این تجدید نظر را وظیفه‌ی حقیقت‌طلبی‌اش عنوان می‌کند و از قول «عماد کاتب» چنین نقل می‌کند:چنان دیدم که هیچ‌کس کتابی نمی‌نویسد الا که چون روز دیگر در آن بنگرد، گوید اگر فلان سخن چنان بودی بهتر گشتی و اگر فلان کلمه بر آن افزوده شدی نیک‌تر آمدی ...فصل اول «دو قرن سکوت» به زندگی تازیان و توصیف و توضیح درباره‌ی سرزمین خشک و بی‌حاصلی که آنها در اختیار داشتند، می‌پردازد. این بخش از کتاب شاید اندکی برای خوانندگان نامانوس و بدین سبب بدخوان تلقی شود لذا پیشنهاد می‌دهم اگر قادر به ارتباط با این فصل نبودید، خواندن این چهل صفحه را به فرصتی بعد ماکول کنید و از فصل دوم کتاب را ادامه بدهید:بدین گونه در روزگاران کهن عرب را شانی و قدری نبود. شهری و تمدنی نداشت و محیط زندگی او نیز پیدایش هیچ نظام و تهذیبی را اقتضا نمی‌کرد. مهذا اگر در کرانه‌های این بیابان فراخ شهری و واحه‌ای بود از برکت تربیت و تمدن روم یا ایران بود.برخلاف تصور عوام، در سال‌های منتهی به حمله‌ی اعراب به ایران وضعیت دربار ساسانیان سخت آشفته و نابسامان بوده است. مردم هیچ دل خوشی از ساسانیان نداشتند و از جاه‌طلبی موبدان زرتشتی به تنگ آمده بودند. در این اوضاع پریشان و پرآشوب، هر روز سرداری در جایی شورشی به پا می‌کرده است. بی‌کفایتی ساسانیان در اداره‌ی امور تا جایی پیش می‌رود که برخی قبایل عرب جرات تجاوز و دست‌درازی به شهرهای مرزی ایران را پیدا می‌کنند.دولت ساساسانی به رغم شکوه و عظمت ظاهری که داشت به سختی روی به پستی و پریشانی می‌رفت و ایران وضعی سخت متزلزل داشت ... سپاهیان یاغی بودند و روحانیان فاسد را پروای مملکت‌داری نبود و جز سودجویی و کامرانی خویش اندیشه‌ای دیگر نداشتند ..... مملکت بر لب بحر فنا رسیده بود و یک ضربت کافی بود تا آن را به کام طوفان حوادث بیفکند و آن ضربتی بود که عرب وارد آورد ....اعراب که پاسخی از ساسانیان در جواب غارت برخی شهرهای ایران دریافت نکردند، روز به روز جسورتر و بی‌پرواتر گشتند تا اینکه خلیفه دوم «عمر بن خطاب»، «سعد وقاص» را با سپاهی روانه‌ی قادسیه کرد. قادسیه در آن سال‌ها حکم دروازه‌ی کشور ایران را داشت و چون خبر لشکرکشی سعد به دربار ساسانی رسید، دولت ساسانی، سی هزار سرباز را به همراه رستم به نبرد با او فرستادند. اما علت شکست لشکر بزرگ رستم از سعد چه بود؟ آیا آنچه بر باور و عقیده‌ی عامه است، یعنی طوفان ریگ و باد مخالف، لشکر ایرانیان را زمین‌گیر کرد؟آنچه شکست ایرانیان را در این ماجرا سبب گشت، خلل و فساد داخلی و نفاق و شقاق باطنی بود که بزرگان و سران ایران را به هم درانداخته بود و پیروزی و کامیابی تازیان نیز سببی جز وحدت و اتفاق و عشق و ایمان نداشت و این همه حاصل آیین تازه‌ای بود که محمد مردم را بدان می‌خواند.شکست قادسیه راه را برای نفوذ تازیان بر ایران هموار می‌کند، در مدت زمانی کوتاه شهرهای جولا و شوشتر و شوش هم به دست اعراب می‌افتد و آنها بر خاک ایران تا مرزهای شرقی می‌تازند و شهرها را یکی پس از دیگری تصرف ‌می‌کنند و زنان و کودکان را به بردگی و کنیزی می‌برند و گنج‌هایی را تصاحب می‌کنند که حتی از درک ارزش آن هم عاجز بودند:بدین‌گونه بود که تیسفون با کاخ‌های شاهنشاهی و گنج‌های گران‌بهای چهارصد ساله‌ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی‌شناختند و توفیر بهای سیم و زر نمی‌دانستند از آن قصرهای افسانه‌آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند.هنگامی که آخرین گنج‌های خسروانی هم با سقوط نهاوند نصیب تازیان گشت دیگر ایرانیان توانایی جمع کردن سپاهی را نیافتند که بتوانند در مقابل اعراب ایستادگی کنند:در این روزها اوضاع ایران سخت پریشان بود و یزدگرد بیهوده تلاش می‌کرد تا آب رفته را به جوی بازآرد و هر جا می‌گشت تا نیرویی برای پیکار با دشمن فراهم آورد اما دیگر وقت گذشته بود و کار چنان روی به پریشانی و بی‌سامانی داشت که از هیچ جهدی فایده حاصل نمی‌آمد.اما برای خواننده‌ای که این برگ‌های تاریخ را در «دو قرن سکوت» ورق می‌زند، دردناک‌تر و تلخ‌تر از پذیرفتن این شکست‌ها، این مهم است که برخی از شهرهای ایران نه با جنگ‌آوری اعراب بلکه با خیانت گروهی از ایرانیان تسلیم و تقدیم به اعراب می‌شوند. به عنوان مثال وقتی سعد به شهر مداین می‌رسد بیشتر مدافعان و سربازان شهر گریخته بودند و جز معدودی سپاهی که مامور محافظت از کاخ یزدگرد بودند کسی در تیسفون برای نبرد باقی نمانده بود. تصرف شوشتر بدست ابوموسی از سقوط مداین هم دردناک‌تر هست چرا که لشکریان ابوموسی از محاصره شوشتر به ستوه آمده بودند و قصد بازگشت به سرزمین خود را داشتند که خیانت یک بازرگان ایرانی ورق را به نفع اعراب برمی‌گرداند:این مرد که سینه یاسیه نام داشت نهانی از شهر بیرون آمد و نزد ابوموسی رفت و گفت اگر مرا به جان و مال و فرزند زینهار باشد در گرفتن شهر ترا یاری کنم و ابوموسی او را زنهار داد و ....در فتح شهر شوش نیز داستانی با مضمونی تقریبا مشابه رخ می‌دهد. در اندک زمانی پس از تصرف شوش، تازیان بلاد خوزستان و فارس را هم عرصه تاخت و تاز و غارت خود قرار می‌دهند و در طی یک سال مهرگان، صمیره، استخر و ارجان را هم تصرف می‌کنند. کمی بعد هم کاشان و اصفهان سقوط می‌کنند. و دست آخر در چشم برهم‌زدنی فرهنگ، زبان و دین ایرانیان، زیر نفوذ و سلطه‌ی اعراب می‌رود. لغت تازی جانشین زبان پهلوی می‌شود. محراب و مناره جای آتشکده و پرستشگاه زرتشتیان را می‌گیرند و بانگ تکبیر و طنین صدای موذن جانشین ترانه‌های طرب‌انگیز باربد و نکیسا می‌شود و بدین‌گونه آیین زرتشتی زیر مذهب اسلام رنگ می‌بازد: آیین زرتشت را مسلمانان به نام مجوس شناختند و پیروان آن را به دستور پیغمبر در شمار اهل کتاب پذیرفتند از این رو از آنها جزیه قبول کردند و معامله‌ای را که با کفار و مشرکان روا می‌داشتند با زرتشتیان نمی‌کردند البته اجازه‌ی بحث و گفتگو به آنها داده نمی‌شد و حق نشر و تبلیغ آیین خود را نداشتند ....اما آیا ایرانیان به سادگی در مقابل اعراب کوتاه آمدند و باج‌گذار آنها شدند و جزیه‌ی خود را پرداختند؟ ایرانیان حتی پس از مرگ یزدگرد و از بین رفتن سپاه او و فرماندهان لشکرش، باز هم در مقابل اعراب تسلیم نشدند و مقاومت‌های محلی مردم در برخی نقاط کماکان ادامه داشت. گاه و بی‌گاه ایرانیان سر به شورش می‌گذاشتند اما از آنجا که این شورش‌های محلی از پشتیبانی نظامی در کنار خود برخوردار نبودند، با قساوت و سخت‌کشی اعراب به شدت سرکوب می‌شدند، مانند آنچه عاملان خلیفه با شورشیان شهر استخر کردند:چون عبداله بن عامر از پیمان شکستن مردم استخر خبردار شد و دانست که مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته‌اند و عاملان وی را کشته‌اند، به استخر آمد و خون همگان مباح گردانید و چندان که می‌کشتند خون نمی‌رفت تا آب گرم بر خون می‌ریختند و عدد کشتگان که نام‌بردار بودند چهل هزار کشته بود، بیرون از مجهولان.با وجود این سرکوب‌های شدید، مقاومت مردم ایران در مقابل اعراب همچنان ادامه یافت و شورش‌هایشان خاموش نمی‌شد چرا که ایرانیان نمی‌خواستند در مقابل اعراب سر تعظیم فرود بیاورند و به تازیان جزیه بدهند و این طغیان‌گری‌ها و گردنکشی‌های مردم ایران آنقدر ادامه یافت تا بالاخره ایرانیان موفق شدند اولین انتقام خود را از اعراب بگیرند:بدین گونه ایرانیان کینه ضربتی را که از دست عمر در قادسیه، جلولا و نهاوند دیده بودند در مدینه از او ستاندند .... ابولولو فیروز عمر را شش ضرب بزد از راست و چپ، بر بازو و شکم، یک زخم از آن بزد به زیر ناف و عمر از آن یک زخم شهید شد و فیروز از میان مردم بیرون جست و این فیروز مردی از نهاوند بود ....سرانجام خلافای بنی‌امیه که از مسلمانی فقط نام آن را یدک می‌کشیدند و بنای حکومت‌شان بر کوچک‌شماری ایرانیان و برتری نژاد عرب بر عجم بود قدرت را در دست گرفتند و بالاخره اعراب با همه‌ی ناتوانی‌ها و ندانستن‌ها‌یشان توانسته بودند بر اوضاع کشور تازه فتح کرده‌ی ایران مسلط شوند و مقاومت‌های محلی مردم را در هم بشکنند. بنی‌امیه ایرانیان را موالی (برده) می‌شمردند و به آنها اجازه‌ی سوار شدن بر اسب و ازدواج با زنان عرب را نمی‌دادند و هیچ شغل و مقامی در دستگاه خلفا به ایرانیان سپرده نمی‌شد. اما اعراب که سابقه‌ی تمدن و زندگی شهرنشینی را نداشتند برای اداره‌ی امور سرزمین پهناوری که به تصرف درآورده بودند به ناچار محتاج فکر و تدبیر ایرانیان شدند تا جایی که یکی از خلفای عرب می‌گوید:از این ایرانی‌ها شگفت دارم هزاران سال حکومت کردند و ساعتی به ما محتاج نبودند و ما صد سال حکومت کردیم و لحظه‌ای از آنها بی نیاز نشدیم ...با وجودی که ایرانیان پس از تحمل سال‌ها سختی و رنج، اندکی از جایگاه به حق خود را مجددا به دست آورده بودند اما بدرفتاری خلفای بنی‌امیه با آنها همچنان ادامه داشت و ایرانیان که از دست بنی‌امیه و عمال آنها دل‌خون بودند، همیشه در کمین فرصتی بودند تا به مقابله با آنها برخیزند لذا هنگامی که «مختار ثقفی» به کین‌جویی و خون‌خواهی «حسین بن علی» برخاست، ایرانیان هم بدو پیوستند:در واقع مختار موالی را که مخصوصا در کوفه زیاد بودند زیاده از حد دلجویی کرد و آنها را که در دوره تسلط عمال بنی امیه عرضه جور و استخفاف بسیار واقع شده بودند، هواخواه خویش گردانید. مختار موالی را بر مرکب نشاند و از غنایم جنگ بهره‌شان داد.«حجاج بن یوسف ثقفی» والی سنگدل و بدخوی دست‌نشانده‌ی امویان بر عراق بود از آنچه او پس از کشته شدن مختار، با ایرانیان و شیعیان کرد، روایات دهشتناک و غیرقابل تصوری نقل می‌شود که نفرت‌انگیز و مایه‌ی انزجار است. علاوه بر این عمال حجاج در هنگام گرفتن باج و خراج از ایرانیان سخت خوی وحشیگری خود را نشان می‌دادند. سرانجام ایرانیان و نومسلمانان که از جور و بیداد حجاج به تنگ آمده بودند، راهی جز انتقام‌جویی از او نیافتند بنابراین به قیام عبدالرحمن بر علیه حجاج پیوستند. اما شورش عبدالرحمن هم راه به جایی نبرد و پس از چندی توسط حجاج سرکوب شد.در زندان حجاج چند هزار کس محبوس بودند و فرموده بود تا ایشان را آب آمیخته با نمک و آهک می‌دادند و بجای طعام سرگین آمیخته به گمیز خر.بر علیه مظالم بنی‌امیه، «زید بن علی» (فرزند امام سجاد (ع)) هم قیام می‌کند. پس از شهادت زید در کوفه و در نبرد با امویان، پسرش یحیی در خراسان به پا خواست اما حق‌طلبی او هم درهم شکسته شد. از آنجایی که امویان با جنازه‌ی یحیی که جوانی بود هجده ساله رفتار اهانت‌آمیزی کردند، ایرانیان شیعه ساکن خراسان متاثر از کشته شدن او به رهبری «ابومسلم خراسانی» به خون‌خواهی این پدر و پسر برخاستند:ابومسلم یاران خویش را بفرمود تا سیاه پوشیدند و نامه نوشت به شهرهای خراسان که جامه سیاه بپوشید که ما سیاه پوشیدیم و نزدیک زایل شدن ملک بنی‌امیه است و مردم همه جامه سیاه کردند. مداینی گوید که ابومسلم جامه از بهر آن سیاه کرد که در عزای «زید بن علی» و پسرش یحیی بود ....طغیان و سرکشی ابومسلم و سیاه‌جامگان بر علیه امویان بود که توهم برتری نژادی خلفای بنی‌امیه را در هم شکست و عباسیان را به قدرت رساند. هرچند ابومسلم خود توسط منصور خلیفه‌ی عباسی به نیرنگ و دام فریبی که بر سر راه او پهن کرد کشته شد، اما قیام  او مقدمه‌ای شد برای حضور ایرانیان در دربار خلفا و مشارکت‌شان در امور سیاسی و اجتماعی. به همین جهت دکتر زرین‌کوب معتقد است که قیام «ابومسلم خراسانی» و پیروان او را می‌توان آغاز رستاخیر ایرانیان دانست:دولت عباسیان دولت غدر و خیانت بود دولت آنها حاصل رنج و سعی موالی و آزادگان خراسان بود اما آنها هیچ از این یاران فداکار خود به سزا قدردانی نکردند و تمام کسانی که در راه آنها فداکاری کردند به غدر و خیانت هلاک کردند. ابومسلم نیز که در واقع دولت عباسیان پرورده و آورده او بود، از بدگمانی و بدسگالی آنها در امان نماند. برمکیان از عباسیان همین سزا را دیدند و خاندان سهل نیز از این سرنوشت شوم غم انگیز رهایی نیافتند.پس از قتل ابومسلم به دست عباسیان، مردم ساکت ننشستند و بارها به نام و یاد او قیام کردند، از جمله معروف‌ترین این شورش‌ها و عصیانگری‌ها می‌توان به نهضت راوندیان و قیام سنباد اشاره کرد، اگرچه این قیام‌ها همگی توسط عمال عباسیان سرکوب شدند اما این کین‌خواهی‌ها هرگز خاموش نشد و هر روز درجایی کسی نام ابومسلم و یاد او را زنده می‌کرد تا جایی که در ماورالنهر هم شخصی به نام پیغمبر نقابدار که دعوی داشت روح  ابومسلم در او حلول کرده سر به شورش گذاشت:همواره نقابی از زر و یا از پرند سبز بر روی داشت تا روی او کس نتوان دید. یارانش را گمان بود که این«مقنعه» را بر روی فروهشته است تا شعشعه‌ی طلعت او دیدگان خلق را خیره نسازد اما دشمنانش می‌گفتند که این نقاب را بدان روی از آن دارد تا زشتی و بدرویی خویش را فروپوشاند.خلفای عباسی برای جلب اعتماد مردم در ظاهر سیاست برتری نژاد عرب بر عجم را کنار گذاشته بودند و ایرانیان را در دارالخلافه هم پذیرفته بودند تا جایی که «جعفر برمکی» تا مقام  وزارت «هارون‌الرشید» پیش رفت. اما عباسیان در باطن می‌کوشیدند تا اختیارات خاندان برمکیان و ایرانیان را محدود کنند. سرانجام هم تاب تحمل برامکه را که از بزرگان و نام‌آوران بلخ بودند و نام و اعتبار و آوازه‌ای به نیکی داشتند، را نیاوردند. اعراب که هیچ‌گاه چشم دیدن برتری ایرانیان را نداشتند با دسیسه‌چینی هارون را که چشم طمع به ثروت برامکه داشت، تحریک کردند. ناگفته نماند که خاندان برمکیان که به بزرگواری و جوانمردی شهرت داشتند و دارای ثروت بیکران افسانه‌ای بودند که البته مدیون رنج و زحمت رعایای ایرانی بود، هرگز در هنگام بخشش‌های خود جانب ایرانیان را نگاه نمی‌داشتند.در سال 187 هجری جعفر برمکی را به فرمان هارون کشتند و از کسان و یاران او نیز بسیاری را به حبس و شکنجه کشیدند. حتی فضل و یحیی نیز به زندان افتادند و به عذاب‌های الیم دچار آمدند. ثروت و مکنت بسیار و بی‌حساب آنها نیز همه مصادره شد و کسانی که یک روز در اوج ثروت و نعمت بودند روز دیگر به نان شب حاجت داشتند.ایرانیان که بعد از خاندان برمکیان دیگر در دستگاه خلافت جایگاهی نداشتند، پس از مرگ «هارون الرشید» هنگامی که دیدند پسر او امین جانشین پدر گشته، برای اینکه بتوانند مجددا راهی به سوی قدرت به دست بیاورند، پسر دیگر هارون، «مامون» را یاری رساندند تا برادرش امین را به قتل برساند و خود بر تخت خلافت تکیه بزند. «فضل بن سهل» وزیر و مشاور مامون با نفوذی که در مامون داشت او را واداشت تا پایتخت را از بغداد به خراسان منتقل و «علی بن موسی الرضا» را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند.بر اثر نفوذ امرا و وزرای ایرانی در این ایام ضعف قوم عرب به نهایت رسید. بسا که در کوی و برزن پیش خلیفه می‌آمدند و از بی‌تفاوتی او نسبت به خویش شکایت می‌کردند. چنان که یک عرب شامی در راه پیش مامون آمد و گفت: «ای امیر همانطور که به ایرانیان خراسان می‌نگری به عربان شام نیز عنایت فرما.»اعراب که با نفوذ ایرانیان در دستگاه خلافت، از سویی قدرت و سیطره‌ی خود را در خطر نابودی ‌می‌دیدند و از سویی از ارادت خاندان «فضل بن سهل» به تشیع بیم آن داشتند که حکومت به اولاد «علی (ع)» برسد، درصدد ضربه زدن به فضل بودند بنابراین هنگامی که «حسن بن سهل» برادر فضل والی بغداد شد، اعراب ناراضی سر به شورش گذاشتند. دیری نپایید که قلمرو خلافت مامون از کوفه گرفته تا بغداد سراسر دستخوش جنگ و آشوب گشت. اما فضل اخبار هرج و مرج‌ها و بی‌نظمی‌ها را از مامون پنهان می‌کرد. عاقبت «امام رضا (ع)» مامون را از وقایع آشفته‌ی کشور آگاه کرد. مامون که متوجه‌ی وخامت اوضاع گشت دستور داد فضل را بکشند و خود روانه‌ی بغداد شد و از بیم ایرانیان به اعراب پناه برد اما کمی قبل از آنکه بتواند به طور کامل بر اوضاع تسلط یابد خراسان تقریبا مستقل شد و در اختیار ایرانیان در آمده بود:مامون ناچار شد فرزاندان طاهر را به امارت خراسان بنشاند و در واقع فرمانروایی خاندان طاهر را بر خراسان تصدیق نماید بدینگونه در پایان دو قرن سکوت ایرانیان توانستند دیگر بار دولتی تازه پدید آوردند و آشکارا در قسمتی از ایران به استقلال فرمان برانند.پس از قدرت و شکوهی که خاندان طاهر در خراسان بدست آوردند، ایرانیان در طبرستان و آذربایجان نیز احساس کردند که نوبت جدایی آنها از اعراب فرا رسیده است. از آنجایی که در آن سال‌ها توجه خلفای عباسی به خاندان طاهر در خراسان است در غرب ایران فرصتی برای شورش‌های جدید پدید می‌آید. «مازیار» در طبرستان و «بابک خرمدین» در آذربایجان در اندیشه‌ی استقلال‌طلبی قیام می‌کنند:در طبرستان مردم آشکارا با هر چه متعلق به عرب بود ستیزه می‌کردند. آخر بس مدتی نبود که «یزید بن مهلب» سردار عرب در گرگان سوگند خورده بود که از خون عجم آسیاب بگرداند و آسیاب هم گرداند و گندم آرد کرد و نانش هم خورد.اما شاهزادگان و امرای ایرانی که قصد احیای دولت ساسانی را داشتند و مردم را بر ضد عربان و به نفع خود تحریک می‌کردند، قیام «بابک خرمدین» و پیروان او را که از بازماندگان آیین مزدکیان بودند خطری برای منافع شخصی خود ‌‌دیدند، لذا این شاهزادگان بانفوذ ایرانی در خفه کردن این نهضت از هیچ کوششی فروگذاری نکردند به طوری که با وجود نفرتی که از اعراب داشتند بر علیه «بابک خرمدین» با خلیفه عرب همداستان شدند: افسانه‌هایی که در باب بابک خرمدین جعل کرده‌اند به خوبی نشان می‌دهد که با غرض و نیت خاصی سعی داشته‌اند نام او را آلوده نمایند، بدین گونه قسمت‌های مهمی از تاریخ بابک و خرم‌دینان در ظلمت ابهام فرورفته است ...درسال‌هایی که مامون می‌کوشید از توطیه‌هایی که ایرانیان و مخصوصا خاندان سهل بر ضد او ترتیب داده بودند‌ رها شود، «بابک خرمدین» سردار دلیر و باهوش ایرانی شورش مزدکیان و خرم‌دینان رهبری می‌کرد. مامون و معتصم برای کشتن بابک قریب بیست سال تلاش کردند اما راه به جایی نبردند تا اینکه یک شاهزاده‌ی ایرانی جویای نام و قدرت به نام افشین به نیت رسیدن به جاه‌طلبی‌های خویش از طرف خلیفه وقت به جنگ با بابک رفت و با غدر و حیله او را شکست داد و به اعراب تسلیم کرد:بابک را بردرگاه معتصم به دارالعامه آوردند. معتصم دژخیم خواست تا دست و پای او را ببرد. خونسردی و بی‌پروایی دلیرانه‌ای که بابک در مواجهه با مرگ نشان داد، شایسته قهرمانان بود. گویند چون بابک بر معتصم درآمد برادرش هم بدانجا بود، وی را گفت: «ای بابک کاری کردی که کس نکرد اکنون صبری کن که دیگری نکرده باشد.» بابک گفت: «خواهی دید صبر چگونه کنم.» ....اما شخصی که بابک را مغلوب خود کرد که بود؟ افشین امیرزاده‌ای ایرانی از سرزمین اشروسنه بود که چون برادرش به جانشینی پدر رسید، اسلام آورد و نزد مامون رفت و او را به تسخیر سرزمین پدری‌اش، اشروسنه، ترغیب کرد و پس از فتح اشروسنه کوشید تا در دستگاه خلافت مامون به نفوذ و قدرتی دست یابد. افشین که تنها در جستجوی راهی برای به دست گرفتن قدرت بود نه تنها پدر و برادر خود را فروخت و به جنگ بابک هموطن خود رفت، بلکه مازیار را هم قربانی نقشه‌های خود کرد:افشین بر اثر فتح آذربایجان و پیروزی بر بابک نزد معتصم پایگاه بلند یافته بود او که به ولایت خراسان چشم داشت و از اختلاف عبداله طاهر (والی خراسان) و مازیار آگاه بود امیدوار بود بتواند عنایت خلیفه را جلب کند و جای عبداله طاهر را در خراسان بگیرد ...حال کمی به مازیار بپردازیم، پس از مرگ پدر مازیار، عموی او جانشین‌اش شد لذا این شاهزاده‌ی طبرستانی با غروری جریحه‌دار شده نزد مامون رفت مامون مازیار را پذیرفت و چون شرح حال او را شنید، نامه‌ای به عموی مازیار نوشت که ولایت طبرستان را به مازیار تقدیم کند. سپس افشین را روانه‌‌ی طبرستان کرد. عموی مازیار خشمگین از دریافت نامه‌ی مامون و عمل خودسرانه‌ی مازیار قصد کشتن او را کرد اما مازیار از نقشه‌ی شوم عمویش آگاه گشت و او را هلاک کرد.مازیار آشکارا از فرستادن خراج طبرستان به خراسان و نزد عبدالله طاهر سرپیچید و در جواب نامه‌ی معتصم بدو نوشت من به عبداله طاهر خراج نخواهم داد ولیکن آن را به درگاه خلیفه خواهم فرستاد. از آن پس مازیار خراج خویش پیش معتصم می‌فرستاد و چون آن مال به همدان می‌رسید، معتصم از جانب خود کسی را می‌فرستاد تا آن مال را به معتمد عبداله طاهر دهند و به خراسان برند.دشمنی مازیار و طاهر که شدت گرفت افشین که آرزویی جز رسیدن به ولایت خراسان نداشت، مخفیانه مازیار را برای قیام بر علیه طاهر تحریک ‌کرد. افشین می‌اندیشید که چون بابک را مغلوب کرده، روزی که بین مازیار و طاهر جنگی رخ دهد خلیفه‌ی وقت او را جهت سرکوب مازیار خواهد فرستاد. افشین می‌دانست بین خلیفه و طاهر هم کینه و عداوتی از ایام قدیم وجود دارد بنابراین پیش‌بینی می‌کرد که پس از پیروزی بر مازیار، خودش والی خراسان و طبرستان خواهد شد.باری افشین به این امید نامه‌ها به مازیار نوشت و اظهار دوستی کرد و بدین‌ گونه، مازیار را قربانی نقشه‌های جاه‌طلبانه خویش نمود و او را به نهضت و قیام جهان‌جویانه و بی‌سرانجامی وادار کرد.سرانجام مازیار آشکارا بر خلیفه شورید و کمی بعد که بر اوضاع طبرستان کاملا مسلط شد، به اسلام‌ستیزی روی آورد و همه‌ی مسلمانان را از کار برکنار کرد و به یاران خود فرمان داد مساجد را ویران و آثار اسلام را از همه جا جمع کنند. مازیار مخالفانش را به شدت سرکوب و روانه‌ی زندان کرد و برای دریافت باج و خراج از مردم بی‌نوا به شدت سخت‌گیری کرد. اخبار طبرستان که به معتصم رسید برخلاف انتظار افشین، از طاهر خواست که به جنگ مازیار برود. افشین به مازیار نامه‌ای نوشت و ضمن اینکه او را از ماوقع آگاه کرد  از مازیار خواست تا آنجا که می‌تواند در مقابل طاهر مقاوت کند تا او به کمکش بیاید. البته که افشین قصد کمک به مازیار را نداشت و تنها قصدش طولانی شدن نبرد طاهر و مازیار بود چرا که افشین گمان می‌برد در صورت ادامه‌ی جنگ، معتصم بالاخره او را برای سرکوبی مازیار روانه خواهد کرد. اما حوادث بر طبق انتظار افشین پیش نرفت، چرا که برادر مازیار، کوهیار او را به عبداله طاهر تسلیم کرد:نوشته‌اند که وقتی مازیار را به سامرا نزد خلیفه می‌بردند در میان راه او را مست کردند و او در آن بی‌خودی از ارتباط خود با افشین سخن گفت و اسرار فاش کرد.دربار معتصم عباسی همیشه کانون و آبستن حوادث و خیانت‌ها بود و هرکسی که در دربار خلیفه آمد و شدی داشت در پی کسب قدرت برای خود و ضربه زدن به دیگری بود. در میان این رقابت‌ها و اختلافات معتصم توجه ویژه‌ای به افشین داشت و نزدیکان خلیفه مدت‌ها به دنبال فرصتی بودند تا به او ضربتی بزنند. پس از دستگیری مازیار، متعصبان عرب و سینه‌چاکان عبداله طاهر توانستند افشین را از چشم خلیفه بیندازند و او را نسبت به افشین بدگمان کنند. زمانی که افشین متوجه شد خلیفه به دیده‌ی شک او را زیر نظر گرفته است ابتدا قصد فرار کرد و چون موفق نشد تصمیم گرفت خلیفه و نزدیکانش را در یک شب مسموم کنند که با زیرکی خلیفه نقشه‌ی افشین به مرحله‌ی اجرا نرسید. سرانجام این شاهزاده‌ی جهان‌جوی ایرانی که اندیشه‌های بزرگی در سر می‌پرواند و در این راه حتی از قربانی کردن دوستان خود هم خودداری نکرده بود، دستگیر، محاکمه و در زندان معتصم درگذشت:افشین را دستگیر و به زنجیر بستند. سرای او را آتش زدند و کسان او را اسیر گرفتند. خلیفه سردار اشروسنه را که آن همه خدمت‌های شایان با او کرده بود به زندان فرستاد. اتهام افشین خیانت به خلیفه نبود بلکه او متهم به این بود که هنوز آیین نیاکان دارد و با آنکه به ظاهر اسلام آورده در دل به آیین دیرین خویش باقی مانده است ...هرچند بابک، مازیار و افشین هر کدام در راه آرزوها و آرمان‌های خویش ناکام ماندند و به جهت تشکیل کشور و دولتی مستقل از اعراب کاری از پیش نبردند اما سعی و جهد و کوشش همین سرداران بود که به جدایی خراسان و بعضی دیگر از قسمت‌های ایران از قلمرو اعراب منتهی شد و زمینه‌ساز تشکیل دولت طاهریان گردید. طاهریان اولین حکومت مستقل ایرانیان پس از حمله‌ی اعراب بودند:طاهریان خیال تجدید دولت ساسانی و احیا آیین زرتشتی را که دیگران در سر پرورده بودند، از خاطر برده بودند. دولت آنها هرچند از دولت بغداد جدا شده بود اما از آیین مسلمانی جدا نشده بود، از این رو برخلاف بابک و مازیار از حمایت ایرانیان مسلمان بی‌نصیب نماندند و به همین سبب بود که توانستند آرزوی استقلال و سلطنت خویش را تحقق بخشند. رفتار آنها نیز با مردم و رعایای خویش از دلجویی و دادپروری خالی نبود.سرانجام سلطه‌ی اعراب بر قسمتی از خاک ایران پایان یافت و مبارزه‌ای که ایرانیان برای بازپس‌گیری سرزمین‌شان از سقوط نهاوند شروع کرده بود با آغاز حکومت طاهریان در خراسان به پایان رسید. در طی این دو قرن خاک ایران شاهد ریخته شدن خون‌های بسیاری از فرزندانش بود. از زمانی که فیروز عمر را در مسجد کوفه به قتل رسانده بود تا روزی که «بابک خرمدین» را در دارالخلافه بغداد دست و پا بریدند و به دار آویختند، حداقل دویست سال گذشته بود. تاریخ این دو قرن مبارزه و کوشش هر چند سراسر صحنه‌ی رقابت و کشمکش نظامی و سیاسی دو قوم ایران و عرب است اما سرانجام این فرهنگ و تمدن ایران بود که خلفای تازی را مقهور و مغلوب خود کرد. تاریخ این دو قرن را بدون تعصب بخوانیم و به خاطر بسپاریم چرا که به قول «ابن خلدون» تاریخ تکرار می‌شود.نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 17:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسایه‌های «احمد محمود»</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-rhcdnnkmnjeq</link>
                <description>رمان همسایه‌هاخالد و ابراهیم، به نیت ترساندن و رسوا کردن زنی بدنام و بدکاره، زاغ سیاه او را چوب می‌زنند تا اینکه یک روز ابراهیم شیشه‌ی پنجره‌ی خانه‌ی فاسق او، غلامعلی‌خان، را می‌شکند، ابراهیم فرار می‌کند ولی خالد به چنگ پاسبان‌ها می‌افتد و روانه‌ی کلانتری می‌شود در کلانتری خالد ترسان و پریشان از سرانجام کارش، صدایی را از پشت در یک سلول انفرادی می‌شنود که از او می‌خواهد تا پیغامی را به صاحب یک کتاب‌فروشی برساند. روز بعد خالد نوجوان که چهار کلاس بیشتر درس نخوانده و در اوج روزهای پر تب و تاب دوران بلوغش است به نیت رفتن به آن کتابخانه از خانه بیرون می‌زند اما ...کلمه‌ها را به ذهن می‌سپارم تا معنی‌شان را از کسی بپرسم. می‌دانم که «متحد» یعنی چه، اما هنوز از این «استعمارگر خونخوار» سر در نیاورده‌ام. یک کلمه دیگر هم هست که حتی نمی‌توانم بخوانمش. چیزی است شبیه «امپرلیس» و یا «امپرالیس». خیلی بدقلق است. برای خواندنش زبان اصلا نمی‌گردد.برخلاف تصورم که می‌پنداشتم در «همسایه‌ها» با داستانی خانوادگی مواجهه خواهم شد، کتاب را یک اثر واقع‌گرای اجتماعی یافتم که با روایت زندگی اقشار فرودست جامعه به بررسی بحران‌های سیاسی داخلی کشور در سال‌هایی که منتهی به ملی شدن صنعت نفت شد، می‌پردازد. داستان به موشکافی روابط مردمانی می‌پردازد که در کوچه پس کوچه‌های محله‌های فقیر‌نشین شهر اهواز با افکار و مشکلات بزرگ و کوچکی که گریبان‌شان را گرفته روانه‌ی خانه‌های پست و توسری‌خورده و نیمه‌مخروبه‌شان هستند، مردمانی که هر کدام افکار و عقاید خودشان را دارند و تنها وجه مشترک‌شان فقر است، مردان و زنانی که راه خود را می‌روند و گله و گلایه‌ها‌ی خود را دارند اما در همان تهی‌دستی و نداری هم، همراه و غم‌خوار یکدیگر می‌شوند.پدرم نوشته است: «.....تو کویت پول است ولی با خفت و خواری ... انگار عرب‌ها نوکر فرنگی‌ها هستند و ما نوکر عرب‌ها....»رمان به دلیل پرداختن به مسایل مطرح کشور در ده‌ی سی مانند حضور نیروهای انگلیسی در ایران و غارت نفت کشور و فساد بالا در بین کادر نظامی و امنیتی و با پوشش قرار دادن اوضاع جامعه و اعتراض کارگران و کامیون‌داران شرکت نفت که منجر به اعتصاب گسترده شد، جزو آثار شاخص رئالیستی در ادبیات ایران به شمار می‌آید که از جنبه‌های مختلف قابل تامل و بررسی است.همیشه یادت باشه که انگلیسیا سر قبر پدرشونم بدون منظور فاتحه نمی‌خوننبی‌تردید خواندن رمان همسایه‌های «احمد محمود» برای همگان تجربه‌ی دلچسب و مطبوع است، چه آن دسته از افرادی که تار و پود زندگی‌شان را به دنیای کتاب‌ها گره زده‌اند و چه آن گروهی که سال‌ها به دور از این عرصه در پی سرگرمی‌های دیجیتال و فضاهای مجازی بوده‌اند. «احمد محمود» با به کار بردن جملات کوتاه پی در پی، ریتم شیرین دلچسبی به کتاب داده، استفاده‌ی او از لغات ساده و بی‌تکلف در روایت داستان پرکشش‌اش لذت کتاب‌خوانی را برای خواننده دو چندان کرده است، گویی که رفیقی صمیمی خاطراتی تلخ و شیرین از گذشته را بازگو می‌کند. قلم او ساده و روان، توضیحاتش عینی و ملموس و لحن کلامش صمیمانه و گیراست.باید متحد بشیم. جدا جدا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد. خرد میشیم. نابود میشیم. باید به همدیگه جوش بخوریم. مثل آهن. مث فولاد.جدای از اصطلاحات عامیانه و رنگ محلی حاکم بر اثر و حال و هوای شهر اهواز و رود کارون، شخصیت‌پردازی دقیق و تحسین‌برانگیز «احمد محمود» در خلق تعداد زیادی چهره‌ی مثبت و منفی در کتاب که در کنار هم منجر به آفرینش موفق یک جامعه‌ی شهری خیالی شده‌اند، کتاب را به اثری به شدت خواندنی و جذاب تبدیل کرده است. «احمد محمود» شخصیت‌های کتابش را با صفتی و لقبی که به انتهای نام و نشان‌شان داده جان بخشیده و به عینه تصویر‌سازی‌شان کرده و لایه لایه‌ی وجودشان را به دقت کاویده است. ناصر اعدامی، منوچ سیاه، مهدی سینه کفتری، پیرمرد گورزا، علی شیطان، رحیم خرکچیبا عنکبوت حسابی اخت شده‌ام. پنج سال است که تو قهوه‌خانه امان اقا کار می‌کند. عنکبوت هیچ‌کس را ندارد. خودش می‌گوید: «خودم هستم و سایه‌ام»رمان «همسایه‌ها» از زخم‌های عمیق گذشته بر تن ساکنان این آب و خاک می‌گوید، از رنجی می‌گوید که طبقه فرودست این سرزمین در سال‌هایی نه چندان دور بخاطر بی‌قانونی و جو فاسد حاکم بر دولت و نظام سیاسی کشور در آن غرق بودند و برای نجات دست و پا می‌زدند و راه فراری را می‌جستند. «همسایه‌ها» از بی‌سوادی بخش بزرگی از جامعه و نفوذ خرافات و بدعت‌ها در بدنه‌ی امی و بی‌بضاعت جامعه هم می‌گوید، از ملاها و شکم‌باره‌هایی مانند حاج شیخ علی می‌گوید که آنقدر در امثال اوستا حدادهای معتقد نفوذ دارند که مانع مدرسه رفتن فرزندان‌شان به بهانه‌ی سر به هوا شدن می‌شوند.-پدر چرا جعفر خشتمال خودش را کشته؟+مگه آدم چقدر طاقت گشنگی و بیکاری و خفت و خواری را داره؟«همسایه‌ها» جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در حال پوست‌اندازی باورها و عقاید خرافی‌اش است و مبارزات مدنی را تمرین می‌کند. جامعه‌ای که در حال تجربه‌ی قدم گذاشتن در راهی است که به آزادی و عدالت اجتماعی و احقاق حقوق طبقه‌ی کارگر می‌انجامد، جامعه‌ای که اکنون با معدود افراد تحصیل‌کرده و کتاب به دستش، آنقدری آماده شده که چه بسا خام و حتی ناشیانه شروع به آشوب و تجمعات کند، دیوارنویسی کند، از دست آجودان‌ها و قانون بگریزد و زیر بنای اعتصابات را خام‌دستانه پایه‌ریزی کند. جامعه‌ای که اکنون مردمانش چه زن چه مرد برای ملی شدن صنعت نفت حاضرند هر بهایی را بپردازد:لحظه‌هایی پیش می‌آید که در شرایط خاص، حتی باید تصمیم اشتباه جمع را پذیرفت. باید پا‌به‌پا‌شان رفت و در عمل نشان‌شان داد که اشتباه کرده‌اند.«همسایه‌ها» در بخش آغاز و میانی بسیار خوب پیش می‌رود اما آنچه بخش میانی را به ابتدای بخش پایانی داستان گره زده، کمی در بافت و محتوا افت می‌کند و اثر کمی در تکرار مکررات و کلمات، پیچ و تاب خورده و اندکی می‌لغزد. از سویی ماجرای عاشقانه سیه چشم و خالد، انگار به تن خالد هجده ساله گشاد و قناس است، همانگونه که ابتدای داستان رابطی‌ی جنسی او با زنی شوهردار و پیردختر همسایه هم بیشتر به یک فانتزی تخیلی جنسی می‌مانست و با توجه به آن دهه و آن محله و آن آب و خاک به نظر بسیار دور از ذهن می‌آمد.همه‌ی اینا درسته شعبون ولی وقتی آدم گفت یا حسین دیگه یا شمر نمیگه.از سویی دیگر این که خالد با تجربه‌ی کوتاه‌مدتی که در کنار امثال توفیق و پندار کسب کرده چگونه و چطور از پس آن روزهای سخت شکنجه و انفرادی برمی‌آید و در زندان مانند یک فعال سیاسی سابقه‌دار دوام می‌آورد، شاید نیاز به پرداخت بیشتری توسط نویسنده می‌داشت؛ هرچند «احمد محمود» تمام این طاقت آوردن‌های خالد را به کله‌شقی ذاتی او و یک بوسه‌ی عاشقانه و یک سیلی به ناحق خورده، پیوند داده است.خیلی بده که طنابو بندازن گردن آدم و جلو چشم غریبه و آشنا، آدمو بکشن بالا ... عینهو گوسفند قصابی که به صلابه‌اش بزنی ... آخه اینطوری خیلی بده ... هیچ رسم خوبی نیست ... آدمو ببرن تو بیابان زنده به گورش کنن، صد شرف داره ....همسایه‌های «احمد محمود» درباره خالد است، درباره‌ی پسر نوجوانی که بر اثر یک اتفاق به ظاهر ساده از لجن‌زار بی‌خبری و غفلت‌های بوالهوسانه دوران نوجوانی که می‌خواست او را هم مانند ابراهیم به کام خود فرو بکشاند، رهایی می‌یابد تا از پشت میله‌های زندان به جست و جوی آرمان‌های بزرگ‌تری مانند حقیقت‌جویی و حق‌طلبی باشد و مسیر کمال و مردانگی را هر چند سخت هر چند دشوار اما با آگاهی و اطمینان قلبی طی کند.نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 14:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیر مدرسه‌ی هیولاها</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7-s1niyzrisjkm</link>
                <description>متن زیر چند روزی قبل از شروع جنگ رمضان نوشته شده است و با تاخیر منتشر می‌شودمدیر مدرسه‌ی هیولاهااز سر به زیری دهه‌ی شصتی‌ها بسیار گفته‌اند اما واقعیت این است که با همه‌ی محدودیت‌هایی که در نوجوانی و جوانی بر رفتار و کردار ما اعمال شد، باز هم در همان چارچوب تعیین شده چه در دبیرستان، چه در دانشگاه کم قلدری و هنجارشکنی نکردیم، حتی در پاره‌ای از موارد چه‌بسا بسیار جسورتر از این نسل زد و آلفا و بتایی بودیم که در همین هفته‌ای که گذشت، در دانشگاه به جای گفتمان، به جان هم افتاده بودند.زمانی که من و هم سن و سال‌هایم در مقطع دبیرستان درس می‌خواندیم، قوانین انضباطی سخت‌گیرانه‌ای در مدارس اجرا می‌شد، پوشیدن جوراب سفید به کل ممنوع بود و ناخن‌های دست هر روز سر صف چک می‌شد که از حد تعیین شده بلندتر نباشند. آراستن گیسوان هم بطوری که از زیر مقنعه برآمدگی و حجم مو مشخص بشود از نقاط قرمز مدیران دبیرستان‌های دخترانه محسوب می‌شد. بماند که مایی که در دبیرستان نمونه‌دولتی درس می‌خواندیم، آن‌قدر سرمان در کتاب و جزوه و درس بود که نه تنها وقت بلند کردن ناخن و گیسو نداشتیم، بلکه حتی زدن اندکی ضدآفتاب بی‌رنگ را هم به آن پوست‌های ملتهب از جوش‌های جوانی دریغ می‌کردیم.من چزو رتبه‌های برتر در آزمون ورودی دبیرستان نمونه‌دولتی‌ای که فاقد رشته‌ی انسانی بود، پذیرفته شده بودم و چون آن سال‌ها قبولی در دبیرستان‌های نمونه‌دولتی حکم پذیرفته شدن در یک دانشگاه معتبر را داشت، با وجود علاقه‌ی فراوانم به ادبیات، متاسفانه در رشته‌ی ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم. آن سال‌ها جو، جو پزشکی بود و مدرسه‌ی ما که هر سال گنجایش دو شعبه‌ی پرازدحام سی و پنج نفره‌ی تجربی را داشت تنها توانسته بود یک شعبه ریاضی را آن‌ هم به ضرب و زور حفظ کند و ما به اصطلاح مهندسان آینده سر جمع هجده نفر شده بودیم ولی همین کلاس هجده نفره آنقدر سروصدا و حاشیه داشت که از مدیر و ناظم و معاون و معلم و سرایدار همه سعی در کنترل‌اش داشتند.من و دوستانم در همین کلاس کوچک یک گروه شش هفت نفره‌ی خیلی پرمدعا تشکیل داده بودیم، قلدرمابانه از کنار مدیر ترش‌روی همیشه چادر به سر مدرسه‌مان رد می‌شدیم و وانمود می‌کردیم او را ندیده‌ایم و ریزریز می‌خندیدیم و جرات و جسارت جوانی‌مان را محک می‌زدیم چرا که موهای بافته و آشفته‌مان زیر مقنعه‌ها بدجوری بوی قورمه‌سبزی می‌داد .در سالی که در مقطع پیش‌دانشگاهی درس می‌خواندیم یکی از فانتزی‌های گروهک سرخوش ما این بود که از کوچک‌ترین فرصتی در زنگ‌های تفریح استفاده کند و برای دقایقی هم که شده از جماعت سرخر مزاحم و حیران در حیاط مدرسه، از همکلاسی گرفته تا مدیر و ناظم و معاون بگریزد و چون قسمت‌هایی از محوطه‌ی مدرسه آن زمان در حال نوسازی و ساخت و ساز بود، فضای کافی جهت پنهان شدن در سوراخ سنبه‌های اطراف حیاط عریض و وسیع مدرسه را داشتیم. بلااستثنا زنگ نیم‌ساعته‌ی نماز جماعت را به آسانی می‌پیچاندیم و در گوشه‌ای به گپ و گفت می‌نشستیم. البته این فرار از نماز همه‌اش بر پایه‌ی بی‌اعتقادی هم نبود، آفتاب داغ منطقه‌ی گرمسیری در چند زنگ تفریح قبلش حسابی پس کله‌مان خورده بود و وضو گرفتن در آن سرویس‌های بهداشتی کوچک و تاریک و همیشه متعفن چندش‌آور و مشمئزکننده بود. ضمن اینکه بعد از حداقل پنج شش ساعت جبر و هندسه و حساب خواندن بی‌رمق‌تر از مناجات با خدا بودیم و ترجیح می‌دادیم به جای سخن گفتن با خالق هستی با رفقای گرمابه و گلستان از هر دری چرتی بگوییم و بخندیم تا برای شروع کلاس بعدی تجدید قوایی کرده باشیم.یکی از پاتوق‌های اصلی گروه ما در زیر درختان کهنسال کالیپتوس در امتداد ضلع جنوبی دیوار مدرسه و درست پشت نخاله‌های ساختمانی بود. چیزی که مانند آهن‌ربا، گروه شش هفت نفره‌ی ما را آنچنان در کنار هم متحد نگه داشته بود، چیزی نبود جز عرق ملی‌گرایی که در وجود همگی ما شعله‌ور بود. آن‌چنان به تاریخ و تمدن ایران باستان افتخار می‌کردیم که رگ نژادپرستی‌مان همیشه متورم بود، همه‌ی مشکلات کشور را بخاطر حمله‌ی اعراب در 1400 سال قبل می‌دانستیم و محور گفت‌ و گوی همیشگی ما این بود: «اصلا ما چرا باید عربی بخونیم؟ مگه عرب‌ها تو کنکور تست عربی می‌زنند؟» «آموزش پرورش اگه مدیریت داشت خواندن فرانسه در مدارس را اجباری می‌کرد» و از این قبیل حرف‌های مفت صد من یک غاز بی‌پایه و اساسی که هر نوجوانی در آستانه‌ی رسیدن به جوانی بدون تحقیق و از سر دل‌خوشی می‌زند.یکی از بحث‌های مناقشه‌برانگیز که در همین راستا من در گروه راه انداخته بودم این بود که: «اصلا چرا باید با یک زبان دیگر با خدا حرف بزنیم؟» و چون دوستانم مرتب کله‌ی تایید می‌جنباندند، من هم جوگیرتر ادامه می‌دادم: «من که چند وقته فارسی نماز می‌خوانم!» و واقعا هم برای چند وقتی نماز خواندن به زبان فارسی را آغازیدم اما کمی بعد بی‌خیال‌اش شدم چرا که گشایشی در نزدیک‌تر شدن به خدا در وجودم احساس نکردم. اما طرح این مساله و سوال از جانب من، باعث حیرت و شگفتی رفقا بود به‌طوری‌که در گوش افرادی که در جمع ما نبودند، پچ‌پچ می‌کردند که: «خبر داری فلانی فارسی نماز می‌خونه» و این موضوع در حد غنی‌سازی اورانیوم کنونی مسیله‌ای بحث‌برانگیز بو‌د.در اکیپ‌مان دختری چشم عسلی و باریک و بلند به نام «م» داشتیم که آهنگ‌های گوگوش را از خود گوگوش هم بهتر می‌خواند. یک بار به جای اینکه در مخفیگاه از گوگوش برای‌مان بخواند، نطقش گل کرد: «آقا مگه نمیگن اگه می‌خوای با خدا حرف بزنی قرآن بخون!» ما هم بع‌بع‌کنان کله‌ها را به نشانه‌ی تایید محکم تکان دادیم و «م» افزود: «رفقا پس چرا قرآن میگه بگو خدا یکی است؟ یعنی ما به خدا می‌گیم بگو یکی هستی؟ یعنی خدا خودش نمی‌دونه یکی است؟» گویی «م» به بزرگ‌ترین کشف فلسفی قرآن نایل شده باشد، همگی احسنت‌گویان آن گردهمایی را در حالی که گرد و خاک جلسه را از پاچه‌ی شلوارها و گوشه و کنار مانتوهای سورمه‌ای‌مان می‌تکاندیم به سر کلاس برگشتیم.تحلیل و تفسیر پدرهای‌مان از اخبار رادیو بی‌بی‌سی که بلااستثنا پای ثابتش بودند، جزو لاینفک دیگری از صحبت‌های ما در مخفیگاه بود که برای یکدیگر تندتند و بوقلمون‌وار تعریف می‌کردیم، به هر حال هر چه بود نیم ساعتی گریخته بودیم و خوش می‌گذراندیم. هرچند این خوشی دیری نپایید ...یک بار که «م» در اوج آوازی بود، ناظم و مدیر مدرسه هم‌زمان یکی از راست و دیگری از چپ بالای سرمان رسیدند. هنوز هم بعید می‌دانم کسی گزارش ما را به آن‌ها داده بود، به گمانم این یک اقدام بازرسی خودجوش از سمت خودشان به جهت بازرسی محوطه‌ی پشت سالن نماز جماعت بود که به این مهم یعنی دستگیری گروه قانون‌گریز ما نایل شده بودند. تنها نگرانی ما در آن لحظه زیارت مدیر مدرسه بود چرا که اصولا از ناظم مدرسه که خانم میانسال مجرد و بسیار چاقی بود که همیشه یک بال چادرش دور کمرش و بال دیگرش زیر دست و پایش بود حسابی نمی‌بردیم، سریع از جا جستیم و نگاهی به هم انداختیم و «س» که از همه‌ی ما خوش سر و زبان‌تر بود با دم‌دستی‌ترین و مزخرف‌ترین بهانه‌ی ممکن پیچاندن زنگ نماز جماعت را توجیه کرد که البته برای چند ثانیه هم موفق شد که مدیر بداخلاق را کمی قانع کند اما ناگهان فریاد خانم مدیر که با پاسخ «س» به شعورش توهین شده بود به هوا رفت و خوش‌شانس بودیم که ناظم مهربان وساطت ما را پذیرفت.از روز بعد یک کلاس ویژه توسط خانم مدیر تعیین شد و هر کس که به بهانه‌ی عذر شرعی از رفتن به فریضه‌ی واجب نماز معذور بود باید حتما کتاب به دست در همان کلاس می‌نشست و به مطالعه مشغول می‌شد. گپ و گفت هم به طور کل ممنوع بود. به همین خاطر گروه ما تکه پاره شد و هر از گاهی هم خمیازه‌کشان و جبرزده می‌رفتیم سر صف نماز و پشت سر امام جماعت، خواب‌آلود و بدون وضو می‌ایستادیم.‌ چندتایی بچه بسیجی و حزب‌الهی هم در کلاس ما بودند که اصولا گروهک ما و تیم آنها کاری به کار یکدیگر نداشت و تنها وقتی با یکدیگر هم‌کلام می‌شدیم که قصدمان لغو یک امتحان بود. اوضاع به همین منوال می‌گذشت تا زمانی که به انتخابات ریاست جمهوری دوره‌ی هفتم نزدیک شدیم، صحبت‌ها همه حول کاندیداتوری سید محمد خاتمی و علی اکبر ناطق نوری بود، یک روز قبل از صف صبحگاه گروه ما عکس خاتمی را طی یک عملیات سری به دیوار بالای تخته‌سیاه نصب کرد که از چشم معلم ساعت اول پنهان ماند اما به محض اینکه زنگ تفریح خورد و معلم از کلاس خارج شد، بچه حزب‌الهی‌ها به سرگروهی «ع» عکس را پایین آوردند و تکه‌پاره کردند، ما هم که بدجور اشک در چشمان‌مان حدقه زده بود چرا که قهرمان‌مان تکه‌تکه و بر روی زمین پخش و پلا شده بود آنها را تهدید کردیم که: «بعد از نتیجه‌ی انتخابات همدیگر را می‌بینیم.» البته با توجه به حرکات دست و اشارات چشم و ابروی اعضای گروهک ما کاملا واضح بود که منظورمان بیشتر این بود که: «حقتون را می‌گذاریم کف دستتون»خلاصه بعد این واقعه کدورت بین دو گروه چنان بالا گرفت که هر روز بر سر کوچک‌ترین بهانه‌ای به جان هم می‌افتادیم، اگر گروه ما قصد لغو امتحانی را داشت «ع» و تیمش اصرار به برگزاری‌ آن امتحان می‌کردند اگر نوبت تیم آنها بود که سر صف برنامه‌ای اجرا کنند ما بی‌اعتنایی می‌کردیم و ته صف آنقدر مثل زنبورهای سرخ وحشی وزوز می‌کردیم که مخل اجرای برنامه‌ی آنها می‌شدیم. یک روز که زنگ تفریح از شدت گرما داخل کلاس مانده بودیم، دعوای بین دو گروه صورت رسمی و جدی‌تری به خود گرفت، چرا که «ع» سر هیچ و پوچ به گروه ما حمله‌ی زبانی بدی کرد: «شماها دین و ایمون ندارید» و ما هم که طبق استانداردهای خودمان دین و ایمان داشتیم، طاقت از دست داده به او پاسخی تندی دادیم: «خوبشم را هم داریم ولی مثل شماها ذهن‌مون بسته نیست» یکی از تندروهای آن گروه در جواب عربده کشید: «پیروی از حکم خدا اما و اگر نداره» یکی از بچه‌های قد بلند گروه ما یقه‌ی او را که ریز نقش بود گرفت: «این قانونای من‌درآوردی شماهاست» در کمتر از چند دقیقه صداها درهم پیچید و دعوا اوج گرفت: «عرب‌پرستا» «غرب‌زده‌ها» خلاصه که فریاد پشت فریاد و غریو پشت غریو به هوا بر‌می‌خاست: «برید دو قرن سکوت رو بخونین» «یک بار شده زیارت عاشورا شرکت کنین؟» بچه‌های منفعل کلاس که نه جزو گروه ما بودند نه جزو تیم «ع» در کلاس را بستند و می‌کوشیدند جو را به هر طریقی که شده آرام کنند: «بیخیال بچه ها صلوات بفرستین» «یواش صداتون تا دفتر داره میره الان خانم مدیر میاد» اما پرتابه‌های خشم‌آلود زبانی بود که از هر دو گروه به سمت منفعل‌ها فرود ‌می‌آمد: «شماها مثل موزمارا فقط سکوت کنید» «می‌ترسین حرف بزنین بدبختا؟»از آن روز به بعد ما ملی‌گرایان سرسخت و آن حزب‌الهی‌های دو آتیشه، تبدیل به دو گروه خصم شدیم. «ع» و بقیه بچه حزب‌الهی‌ها سمت درب ورودی و دست راست کلاس در ردیف‌های پی‌در‌پی پشت سر هم نشستند. گروه ما هم با حفظ راهرو فاصله ردیف صندلی‌های سمت چپ کلاس و کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کرد. بچه مذهبی‌های متعادل کلاس هم که کاری به خیر و شر نداشتند و یک کلام حرف از دهان‌شان در نمی‌آمد، وقتی از ایجاد صلح و آتش‌بس بین دو گروه ناامید شدند، ترجیح دادند پشت سر «ع» و گروهش بنشینند اما گاها در متلک‌هایی که بین دو گروه رد و بدل می‌شد با ترس و لرز از «ع»، جانب ما را می‌گرفتند. گروهی دیگر هم که نه خیلی اهل تاریخ ایران باستان بودن و نه اهل شور و عشق مذهبی و حتی راپورت رسیده بود که فرصت‌شان نیست بعد از کنکور دستی به سبیل مبارک و ابروهای پاچه‌بزی‌شان بکشند، ردیف‌های پشت سر گروه ما را برای نشستن انتخاب کرده بودند.به هفته‌های آخر سال تحصیلی نزدیک می‌شدیم و فرصت آن‌چنانی برای جمع‌بندی دروس باقی نمانده بود، آنقدر درگیر درس خواندن و تست زدن بودیم که بحث‌های سیاسی و متفرقه‌ی بین‌مان به کل خوابید اما همچنان اعضای دو گروه با هم رفتار سرد و بی‌تفاوتی داشتند. یکی دو هفته‌ مانده به شروع امتحانات ترم آخر لو رفت که «م» با یکی از اساتید مطرح شهر، کلاس خصوصی ریاضی برداشته و چون این مطلب مهم را از همه‌ی اعضای گروه پنهان کرده بود بعد از اینکه چند نفر از بچه‌های گروه به «م» متلک انداختند، گروه شش هفت نفری ما تبدیل شده به چندین دسته: «طرفداران م، منتقدین م و مخالفین م.» و چون هیچ‌کدام‌مان برای حرف دیگری تره خرد نمی‌کرد در همان قسمتی که می‌نشستیم بین صندلی‌های‌مان فاصله افتاد و محوطه‌ی تحت تسلط گروه ما به جلو و عقب و چپ و راست کش آمد.در گروه مقابل هم اتفاقی تقریبا مشابه افتاد، چرا که «ع» بی‌آنکه به دوستانش بگوید در دوره‌ی میدان تیر بسیج شرکت کرده بود و کارت بسیجی فعال‌ هم گرفته بود، در نتیجه صندلی‌های آن گروه هم مانند گروه ما از هم فاصله گرفت، خلاصه کار قهر و اختلاف بین دو گروه و بین اعضای گروه‌ها به جایی رسید که یک روز به جای اینکه در چند ردیف منظم پشت سر هم بنشینیم، دور تا دور کلاس با فاصله صندلی‌ها را گذاشتیم و هر کس بی‌اعتنا و بی‌توجه به بغل دستی‌اش روی صندلی‌اش نشست. دو سه روزی به همین منوال در تحصن و اعتصاب می‌نشستیم تا اینکه خانم «ت» معلم درس حسابان که فوق‌العاده مسلط و خوش‌تدریس بود، وارد کلاس شد. خانم «ت» از آن حزب‌الهی‌های سرسخت بود و بین بچه‌ها حرف افتاده بود که خانم «ت» گفته: «من فقط با یک جانباز ازدواج می‌کنم وگرنه ترجیح می‌دهم مجرد بمانم.» خانم «ت» وقتی نظم کلاس را به هم ریخته دید چنان فریادی از ته گلو کشید که سر سه سوت همه‌ی صندلی‌ها پشت سر هم در ردیف‌هایی اندکی کج و نامرتب ردیف شد و بچه‌های کلاس درهم و برهم در حالی که سعی می‌کردند چشم‌شان به کناری‌شان نیفتد سر جای خود آرام گرفتند.تا آخر سال وضع به همین منوال باقی ماند و دیگر هیچ‌کس کاری به دیگری نداشت. حتی زنگ تفریح به ندرت بیشتر از دو نفر از بچه‌های سال آخر ریاضی را می‌شد با هم دید. هفته‌های آخر مدرسه مدیرمان همیشه لبخند به لب روی ایوان می‌ایستاد و با رضایت به ما که شر و شورمان خوابیده بود به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌داد، ما هم زیرلبی سلام نصفه‌نیمه‌ای می‌کردیم و دست از پا درازتر سر کلاس برمی‌گشتیم.آن مدت کوتاه آخر سال را آنقدر از یکدیگر تنفر داشتیم که حتی در جشن فارغ‌التحصلی تعدادی از بچه‌های رشته‌ی ریاضی‌فیزیک شرکت نکردند. من هم وسط جشن قبل از اهدای لوح‌های تقدیر مراسم را ترک کردم، دم در خروجی سالن «م» را دیدم، به سردی دستی به یکدیگر دادیم، از دور نگاهم به «ع» افتاد که با مدیر مدرسه خوش و بش می‌کرد. بعد از آن غروب دلگیر اواخر خرداد ماه، برای همیشه همه چیز تمام شد. تمام آن روزها، آن آرزوها، آن هیاهوها همه هیچ شد.حال که به گذشته برمی‌گردم از بسیاری از آن افکار و رفتار شرمسارم، دیگر نه با زبان عربی مشکل دارم، نه همسایه‌های عرب اطراف حاشیه‌ی خلیج فارس را از خودمان پایین‌تر می‌بینم. دلم برای آن مدرسه، آن کلاس کوچک ریاضی ته راهرو، آن همکلاسی‌ها، آن دو آتیشه‌های حزب‌الهی، آن منفعل‌های همیشه سردرگریبان، آن هم‌گروهی‌ها و آن مخفیگاه و همه‌ی آن معلمانی که به طور مبهم چهره‌شان را در خاطر دارم، سخت تنگ شده است. حتی دلم برای آن صف‌های نماز و سالن نماز جماعت مدرسه و آن روحانی مسنی که هر ظهر پیاده و سر به زیر می‌آمد و نمازش را می‌خواند و به شتاب می‌رفت، هم تنگ شده است. چهره‌ی خانم مدیر را درست به خاطر نمی‌آورم ولی می‌دانم نیتش خیر ولی راه و روشش شر بود. با گذشت بیش از دو دهه هنوز یک سوال در ذهنم بی‌جواب مانده و جولان می‌دهد، چرا با آن همه ندانستن‌ها، نخواندن‌ها، نپرسیدن‌ها، در هر زمینه‌ای با آن زبان‌های تند و آتشین‌مان ،آن‌چنان پرگو و پرمدعا، چون هیولاهایی کوچک بودیم؟نویسنده: طوبا وطنخواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 11:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه‌ی وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86-rkeec6nj8qhl</link>
                <description>متن زیر از کانال تلگرامی دغدغه‌ی ایران انتخاب و برای شما عزیزان به اشتراگ گذاشته می‌شود.آقای محمد فاضلی جامعه شناس و استادیار سابق دانشگاه شهید بهشتی هستند:حمله آمریکا ویرانی عظیم به بار می‌آورد که تا دهه‌ها بازسازی نمی‌شود. توسعه و دموکراسی هم به بار نمی‌آورد. اگر به هدفشان برسند نظم فرومی‌پاشد و خشونت سر برمی‌آورد؛ اگر نرسند ویرانی می‌ماند و تداوم وخیم‌تر وضع فعلی، هر دو نکبت. ترامپ هم همین را گفته، سربسته! شر در راه است. دور باد.از فریاد کشیدن #نه_به_جنگ نترسید و نترسیم.رد کردن جنگ، تأیید وضع موجود نیست. نکبت وضع موجود با جنگ درمان نمی‌شود، بدتر خواهد شد.</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 14:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشئه‌های مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%86%D8%B4%D8%A6%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-tegikzzbv8i9</link>
                <description>«نشئه‌های مجازی»بعید می‌دانم دوستانی به سن و سال من خاطره‌‌ای از برنامه‌ی «درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی نداشته باشند، جدای از محتوای برنامه که با بیان ساده و دلنشین آقای قرائتی در قالب داستان‌هایی کوتاه روایت می‌شد، صدای آن گچی که با خط خوش او بر تخته‌ی سبز برای نوشتن نکاتی کشیده می‌شد، در جلب توجه من که به هیچ عنوان معیارهای یک بچه مذهبی را نداشتم، بی‌تاثیر نبود.از صحبت‌های آن سال‌های آقای قرائتی نکته‌ای در ذهن من به یادگار مانده که با گذر زمان نه تنها کمرنگ نشده، بلکه با کسب تجربه و آزمون و خطا در مسیر زندگی به خط قرمزی برای حفظ سلامت روانی و عاطفی من تبدیل شده است. در یکی از آن جلسات آقای قرائتی خاطره‌ای تعریف می‌کرد که از ایشان نقل به مضمون می‌کنم: «در مجلس ختم عزیزی شرکت کرده بودم و با حال بد ناشی از شدت تالم و تاثر قصد ترک مجلس را داشتم در آستانه‌ی در مسجد دوستی را پس از سال‌ها دیدم لبخندی زدم و با او مشغول گفت و گو شدم، گویا در همان حال خبرنگاری عکسی از ما گرفته بود، بعدها هر کسی آن عکس را دید، گفت قرائتی چقدر خوشحال بوده آن بنده خدا فوت کرده است.»فحوای کلام آقای قرائتی این بود که عکس، مدرک و دلیل محکمی برای محکوم یا تبرئه کردن کسی نیست چرا که از زمان قبل و بعدی که ما به آن واقف نیستیم، جدا شده و در واقع تکه‌ای است از یک کل، لذا سندیت آنچنانی نمی‌تواند داشته باشد. این مهم موجب شد که بعد از آن به هر مطلبی بدون منبع معتبر و قابل استناد توجه نکنم و بدون تحقیق کامل هیچ کلامی را نپذیرم.با رشد و توسعه‌ی فضاهای مجازی و گذر از وبلاگ‌نویسی و رسیدن به کپشن‌نویسی و توییت‌پراکنی، این خط قرمز که باید کم‌کم در من زیر هجوم انبوه اطلاعات رنگ می‌باخت و‌ محو می‌شد، بالعکس با شدت و قدرت بیشتر نقشی بازدارنده‌ ایفا می‌کند تا تحت تاثیر هر موجی هیجانی نشوم، ساده‌دلانه به هر کمپین و پویشی نپیوندم و بی‌دلیل پای هر نوشته‌ای تکبیر نگویم یا فغان و ناله سرندهم و پست و استوری به آن فضای مه‌آلود اضافه نکنم. چرا که نمی‌خواهم اتاق‌های فکر و الگوریتم‌های رسانه‌ای از من رباتی بدون قدرت تعقل و تامل بسازند.اجازه بدهید با مثالی ادامه بدهم که حتم دارم شما هم در اینستاگرام دیده باشید، ریلزهایی از سخنرانی چه‌گورا که با عنوان کوتاه‌ترین سخنرانی در سازمان ملل به کرات به اشتراک گذاشته شده است، در این کلیپ چند ثانیه‌ای صحنه‌ای را می‌بینید که چه‌گوارا در حال جمع کردن دفاتر و مدارکی از روی میز، محکم و قاطعانه می‌گوید: «یا وطن یا مرگ» این ریلز را بارها و بارها حتی درصفحات برخی از سلبریتی‌ها تحت همین عنوان «کوتاه‌ترین سخنرانی» دیده‌ام و پیام‌های افرادی که به شدت تحت تاثیر این دو کلمه قرار گرفته‌اند را بسیارخوانده‌ام.از این که سخنرانی چه‌‌گوارا نسبتا طولانی و جامع و مفصل بود، می‌گذرم اما در همین یک مورد برای من چند نکته بسیار حایز اهمیت است، اول اینکه چرا مخاطب به راحتی می‌پذیرد که چه‌گورا در سازمان ملل فقط همین دو کلمه را گفته است؟ و چرا لحظه‌ای درنگ نمی‌کند که اگر چه‌گوارا تنها می‌خواست بگوید «یا وطن یا مرگ» به چه علت آن همه یادداشت و کاغذ با خودش به صحن سازمان ملل برده بود؟ و نکته‌ی بعدی اینکه چرا و چگونه یک رسانه و شبکه‌ی اجتماعی می‌تواند تا این حد آسان، قدرت زیر سوال بردن را، از مخاطب بگیرد و او را به برده‌ای باورپذیر تبدیل کند؟ برده‌ای ساده‌اندیش که با یک سری برداشت‌های سطحی از هر مهمی خود را در آن عرصه صاحب فکر و اندیشه هم بداند.برخی شبکه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام و تیک‌تاک با سیاست محدودسازی زمان ریلز و کلمات در کپشن و با داشتن هزاران ربات و اکانت جعلی فعال، که موجب لایک‌ها و فالورهای غیرواقعی در آن فضاها می‌شوند، از مخاطبان خود چنان مشتریان کم‌حوصله و زودباوری می‌سازند که دیگر نه تنها صبر و رنج پیشه‌شان نیست بلکه کم‌کم آداب گفتمان را هم در زیر پوشش هویت‌های غیرواقعی خود فراموش می‌کنند و کوچک‌ترین ندای مخالفی را نه تنها تاب نمی‌آورند بلکه دردم واکنشی بسیار تند نشان می‌دهند که در بسیاری از مواقع آغازگر مکالمه‌ای دور از نزاکت است.فردی که فقط قصد دارد دقایقی را برای سرگرمی و از سر تفنن در این فضاها پرسه بزند آنچنان مشغول و از خود بی‌خود می‌شود که ساعت‌ها وقت گران‌بهای خود را همانگونه که یک معتاد در پای بساط منقل تریاک می‌گذراند، پای محتواهای پوچ و بی‌ارزش این شبکه‌ها هدر می‌دهد و مغزش آنچنان در بستر این رسانه‌ها تحت افیون زرد دنیای بلاگرها و چرندیات دیگر قرار می‌گیرد که ساعت‌ها حتی پلک بر هم نمی‌زند، بعد هم که بالاجبار با تمام شدن شارژ تلفن همراهش برای ساعاتی از آن فضای دروغین جدا می‌شود مانند افراد نشئه که حرف‌های پامنقلی می‌زنند، حرف‌های مجازی را طوطی‌وار تکرار می‌کند.                                                                                نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 17:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار، کار انگلیسی‌ها است!</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cgprioqrcxnt</link>
                <description>کار، کار انگلیسی‌ها است!«دایی جان ناپلئون» از زبان پسرعمه‌ی لیلی که سخت دلباخته‌ی اوست روایت می‌شود، پسرکی نوجوان و ناکام و خوش‌قلب که حتی «ایرج پزشکزاد» داشتن نامی را هم از او دریغ کرده و این مجنون بی‌نام سال‌ها بعد به لطف «ناصر تقوایی» در سریالی که بر اساس این کتاب ساخته شد، سعید نام گرفت. کتاب با اعتراف سعید به عاشق شدنش در روز سیزدهم مرداد آغاز می‌شود و با وجود بیان ساده و بی‌تکلف نویسنده در قالب طنزی شیرین و دلچسب، «دایی جان ناپلئون» به هیچ عنوان در زمره‌ی آثار سطحی و بی‌مایه‌ی فکاهی قرار نمی‌گیرد. خیلی بچه‌ای بابام جان، انگلیسیا را هنوز نمی‌شناسی .....پیرنگ اصلی کتاب «دایی جان ناپلئون» بر اساس خاطرات آشفته و تخیلی آقا پدر لیلی در نبرد با قشون انگلیس شکل گرفته است، خاطراتی که روز به روز عجیب‌تر و غیرقابل باورتر از جانب او تعریف می‌شوند. آقا که بزرگ یک خاندان اشرافی است، علاقه و ارادت عجیبی هم به «ناپلئون بناپارت» دارد و همین امر موجب شده تا بچه‌های فامیل در خفا او را دایی جان ناپلئون بنامند.اگر واقعا لیاقت اینکار را نداری قبل از تحویل گرفتن پستت با کمال صداقت بگو. بقول ناپلئون اقرار به ناتوانی خود توانایی است.دایی جان ناپلئون از پدر سعید که نسبت به مبارزات ضدانگلیسی او بی‌توجه و بی‌اعتناست، هیچ دل خوشی ندارد و رابطه‌ی این دو در طول داستان بدون توجه به عشق پا گرفته‌ی بین لیلی و سعید، به کرات از هم می‌گسلد و پیوند می‌خورد.جسم آدم توی کارخانه ننه‌ی آدم درست می‌شود اما روح آدم توی کارخانه‌ی دنیادایی جان آنقدر شیفته‌ی ناپلئون است و در ضدیت با انگلیسی‌ها به سر می‌برد که این سندرم شیدایی و نفرتش به مش‌قاسم نوکر دست به سینه‌اش هم سرایت می‌کند و این دو با هم آن‌چنان در توهم توطئه‌ و مبارزه‌ی خیالی‌شان با قشون بریتانیای کبیر پیش می‌روند و چنان بر این عقیده‌ی وهم‌آلود خود پافشاری می‌کنند که هیچ‌کس از بزرگ و کوچک فامیل جرات اظهار مخالفت با آنها و سلسله توهمات گسترده و عمیقشان را ندارد.خدا ریشه این انگلیسیا از زمین بکند، خاطرتان میاید آقا؟ چه آبی زیر پای ما ول کردند؟ این هم یک جور شمربازی است، شمر آب را بست. انگلیسیا آب را ول می‌کنند. خدایی بود ما آب‌باز درجه یک بودیم وگرنه همه خفه می‌شدیم.طنز تلخ ماجرا آنجاست که این اشراف‌زادگان آنقدر در مقابل دایی‌ جان و خاطرات گذشته و توهمات آینده‌اش سکوت می‌کنند که آقا در راه مبازرات خیالی‌اش دقیقا به مرز جنون و مالیخولیا می‌رسد اما اطرافیان او که همچنان بر حفظ آبرو و ملاحظات خانوادگی تاکید دارند، حاضر به مشورت با روانپزشک نیستند.من خودم به عظمت لطمه‌هایی که به قشون انگلیس زده‌ام واقفم، من به مطامع استعماری آنها بزرگترین لطمه‌ها را زده‌ام ولی همه‌ی اینها را بخاطر وطنم کردم.اما داستان زمانی به نقطه‌ی اوج و بحرانی خود می‌رسد که قوای متفقین وارد ایران می‌شوند، حال انگلیسی‌ها به نزدیکی تهران رسیده‌اند و دایی جان ناپلئون و مش‌قاسم که موجودیت خود را بیشتر از گذشته در خطر می‌بینند، به دنبال راهی برای فرار و نجات خود هستند و چون گریزگاهی نمی‌یابند به مذاکره با انگلیسی‌ها تن می‌دهند و این در حالی است که این دو به کرات تکرار کرده‌اند که به انگلیسی‌ها و قول‌شان کوچک‌ترین اعتمادی ندارند.یک سردار باید تحمل شکست را داشته باشد به قول ناپلئون در مدرسه جنگ یک سردار باید پیش از درس فتح درس شکست را یاد بگیرد.هر چند پیرنگ اصلی داستان به کینه و نفرت دایی جان از انگلیسی‌ها برمی‌گردد «ولی دروغ چرا تا قبر آآآآ» کتاب پر است از خرده پیرنگ‌هایی با تم‌مایه‌هایی از شوخی‌های جنسی و ماجراهایی از مردان هیز و چشم‌چرانی که نویسنده برای آن‌که از زشتی کلام و لودگی شخصیت‌های نافرهیخته داستانش بکاهد، بی‌شرمی آنها را درلفافه‌ی از تکیه‌کلام‌ها تا آنجا که می‌توانسته پیچ و تاب داده است.اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت در می‌رود یک نهنگ هم اگر نجاتت بدهد، به چشمت ژانت مک دونالد می‌شود ....جدای از شخصیت‌های منحصر به فرد کتاب و تکیه‌کلام‌های بامزه‌شان، آنچه «دایی جان ناپلئون» را بعد از گذشت نیم قرن همچنان اثری خواندنی و دلنشین نگه داشته است، همان دو پیرنگ اصلی جذاب و تاثیرگذار داستان است. چرا که ایرانی جماعت نه هیچگاه به اولین عشق زندگی‌اش می‌رسد و‌ نه دل خوشی از انگلیسی‌ها دارد، بنابراین «دایی جان ناپلئون» که در برخی جهات شاید بتوان گفت یک «دن کیشوت» ایرانی است، هیچگاه فراموش نخواهد شد.من جان و مال و آبرویم را بخاطر وطنم می‌خواهم اگر قرار باشد، امتیازی به انگلیسی‌ها بدهم هزار بار ترجیح می‌دهم که کشته شوم و جسدم خوراک گرگ‌ها و کفتارها بشود.نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 19:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذپاره‌های تحریم</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-bp3q8ngbsxcv</link>
                <description>کاغذپاره‌های تحریمچند سال پیش در یک مهمانی خانوادگی، یکی از اقوام که فرزندش را برای ادامه تحصیل روانه‌ی لندن کرده بود، در حین صحبت‌های سیاسی و اقتصادی که بی برو برگرد در دورهمی‌های ایرانی پا می‌گیرد، عنوان کرد که یکی از همکلاسی‌های بریتانیایی پسرش به او گفته شهریه‌ای که باید به دانشگاه بپردازد، با آنچه که پدرش برای تحصیل در دو دهه‌ی قبل پرداخت کرده، تفاوت آنچنانی ندارد.آن جمله، هر چند شاید اندکی هم آمیخته به غلو از سوی آن پسرک انگلیسی بود، برای من آنقدر غریب آمد که هنوز در افکار آشفته و مشوش من بالا و پایین می‌رود و ناخواسته مرا به یاد «امیر عباس هویدا» و جمله معروف او درباره ی قیمت ثابت خودکار بیک، در طی سیزده سال نخست وزیری‌اش می‌اندازد. بسیار از خودم می‌پرسم مردمانی که بیرون از خاورمیانه در آرامش اقتصادی و سیاسی زندگی می‌کنند، دیگر چه می‌خواهند؟ البته بهتر است همه‌ی خاورمیانه را قاطی اوضاع بغرنج و پیچیده‌ی وضعیت اقتصادی کشور خودمان نکنم و بپرسم زندگی در کشورهایی با تورم مهار شده و اقتصاد شکوفا چگونه است؟ روز کسانی که زندگی‌شان به سایه‌ی جنگ و فضای مه‌آلود باید و شاید مذاکرات گره نخورده است، چگونه آغاز می‌گردد؟همین الان که در حال تایپ این جستار هستم، نرخ تورم در سوییس تنها یک دهم درصد، در بریتانیا سه و نیم درصد و در ایران بنا به آمار رسمی تقریبا پنجاه درصد است. البته این بدین معنی نیست که مردم بریتانیا مشکل اقتصادی ندارند، فاصله‌ی طبقاتی در آن کشور هم بسیار زیاد است و افراد زیادی در انگلستان و یا برخی دیگر از کشورهای اروپایی درگیر بحران مسکن هستند، اما تورم مهار شده و ثبات اقتصادی موجود در کشورشان باعث شده برای هر قشری با هر وضعیت مالی آینده قابل پیش‌بینی و برنامه‌ریزی باشد، امر مهمی که در ایران به علت تورم تازنده تقریبا محال و دست‌نیافتنی است. یکی از ابتدایی‌ترین دلایل در ایجاد تورم تقاضای بیشتر از عرضه است. یعنی دولت، مردم و کسب و کارها بیش از ظرفیت تولید کشور خرید می‌کنند. مثلا افزایش شدید تقاضا برای خرید خودرو، مسکن و یا حتی ارز. اگر در این میان هزینه تولید هم به علت افزایش قیمت مواد اولیه و یا انرژی بالا برود، تولیدکننده هم قیمت‌ها را افزایش می‌دهد، نمونه‌ی بارزش همین بالا رفتن قیمت گوشت مرغ در کشور به علت افزایش قیمت نهاده‌های دامی است که به کرات درباره‌ی آن می‌شنویم. از سویی مردم هم که انتظار افزایش قیمت‌ها را دارند، بیشتر و زودتر از زمان نیازشان خرید می‌کنند، ماه گذشته به همین علت شاهد هجوم مردم به فروشگاه‌ها و خرید روغن بودیم.از دلایل مهم دیگر در ایجاد تورم می‌توان به کسری بودجه دولت و وام‌دهی بیش از اندازه بانک‌ها اشاره کرد اما شاید مهم‌ترین نکته در افزایش تورم، ناکارآمدی ساختار اقتصاد یک کشور باشد، هرچند این تنها بدین مفهوم نیست که بدنه و تیم اقتصادی دولت ضعیف عمل می‌کند، چرا که یک ساختار اقتصادی ضعیف از وابستگی شدید یک کشور به واردات و بی‌ثباتی سیاسی‌اش هم نشات می‌گیرد ضمن اینکه اقتصاد به شدت تحت تاثیر شوک‌های بیرونی مثل جنگ و تحریم هم است. شاید بپرسید مگر تحریم‌ها با اقتصاد یک کشور مثل ایران چه می‌کنند؟با تحریم صادرات نفت ایران، درخواست خرید نفت کاهش یافت، در نتیجه ارز کمی وارد کشور شد و ضمن اینکه این امر باعث بالا رفتن قیمت ارز در داخل کشور شد، دولت هم که درآمد نفتی کمی داشت برای جبران بدهی‌هایش پول بی‌پشتوانه چاپ کرد و از بانک مرکزی به کرات وام گرفت. از سویی وقتی این تحریم‌ها بر صنایع هوایی، کشتی‌رانی، خدمات بیمه‌ای و سیستم بانکداری ایران هم اعمال شدند، تمایل کشورهای خارجی جهت داد و ستد با ایران به شدت کاهش یافت، در نتیجه شرکت‌های داخلی جهت خریداری اقلام مورد نیازشان، مجبور به معامله از مسیرهای واسطه‌ای، غیرمستقیم و پرهزینه شدند و این امر موجب بالا رفتن قیمت محصولات وارداتی و همچنین تولیدات داخلی شد. در نتیجه تحریم‌ها ساختار اقتصادی ایران را به لرزه درآوردند چرا که از سویی هزینه فعالیت‌های اقتصادی و مبادلات کشور بالا رفت و از سویی دیگر انجام این امور تقریبا به صورت غیررسمی درآمد و همین امر موجب اقتصاد رانتی شد.از اقتصاد رانتی گفتیم، اقتصادی که دیگر از تولید رشد نمی‌کند بلکه تنها از دسترسی به منابع کمیاب کشور نفس می‌کشد، مثل نفت، زمین و غیره! در اقتصاد رانتی پولدار شدن به رابطه و به قولی به بند «پ» بستگی دارد نه به تلاش و تولید، در نتیجه فساد، رشوه و روابط غیرشفاف رواج پیدا می‌کند. حال در یک چنین جامعه‌ای با چنین اقتصادی بیشترین فشار بر روی قشر متوسط و ضعیف جامعه است. هرچند زمانی رییس جمهوری داشتیم که معتقد بود، تحریم‌ها کاغذپاره‌هایی بیش نیستند!                                                                                                         نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 21:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگردان روایت‌گونه شاهنامه فردوسی به نثر</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%AB%D8%B1-ngyito1gewky</link>
                <description>برگردان روایت‌گونه شاهنامه فردوسی به نثراثر دکتر سیدمحمد دبیرسیاقینشر قطرههر آنچه از این کتاب و نثر درخشان و الماس‌گونه‌ی آن تعریف کنم، باز حق مطلب را ادا نکرده‌ام، نثر فاخر کتاب کاملا برازنده‌ی شاهکار حماسی شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی است، اگر تاکنون فرصت شاهنامه‌خوانی به طور جدی نداشتید، این کتاب را به شدت پیشنهاد می‌دهم، ضمن این‌که نثر جناب دکتر دبیرسیاقی، یک کلاس درس برای همه‌ی ما مشتاقان دنیای ادبیات و نویسندگی خواهد بود..طوبا وطن‌خواه                         </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 12:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی جان ترامپ!</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-kxdrqxyrmtls</link>
                <description>دایی جان ترامپ!آنچه در ذیل خواهید خواند، تنها نقطه نظرات یک فرد عادی است، بر مبنای دیده‌ها و شنیده‌هایش از میان بریده‌ی صفحات روزنامه‌های خودی و غیرخودی و تفسیرهای مختلف رسانه‌های بیگانه‌ی معاند و غیرمعاند.نخست اینکه دایی جان ترامپ یا هر رییس جمهور دیگری که در آمریکا این مهد آزادی‌های محدود و نامحدود، این قهرمان جهانی دخالت‌های بشردوستانه، بر سر کار بیاید، حتی به اندازه‌ی سر سوزنی من و شما و دموکراسی ما و حقوق اولیه بانوان از حجاب گرفته تا حق خروج‌شان از کشور و حضور گرم‌شان در استادیوم‌های فوتبال برایش کوچک‌ترین اهمیتی نداشته و ندارد و نخواهد داشت! مگر روی کار آمدن طالبان و محروم شدن زنان افغانستان از حق تحصیل برایشان اهمیتی داشت؟هر آنچه که سیاست‌مداران آمریکایی می‌گویند و می‌کنند، صرفا در راستای همراه کردن افکار عمومی در جهت همداستان شدن با سیاست‌های آنهاست تا بتوانند منافع اقتصادی و سیاسی و استراتژهای قدرت‌طلبانه خودشان را بهتر و با سرعت بیشتری پیش ببرند. دیگر هیچ!این‌جا در پیوستی مهم اضافه کنم که عده‌ای از رفقا معتقدند که منافع ما و رفقای آمریکایی‌مان یکی است! دوستان عزیز نکند فکر می‌کنید دایی جان ترامپ وقتی کلی هزینه کرد و کشور ما را بمباران کرد، می‌آید تغییرات سیاسی و اقتصادی که من و شما به آن تمایل داریم را اجرا می‌کند و کشور را صحیح و سالم و پاستوریزه و تحریم‌زدایی‌ شده، به من و شما تحویل می‌دهد و می‌گوید: «شب بخیر»! آیا فکر می‌کنید دایی جان ترامپ مردم ایران را از مردم ونزوئلا بیشتر دوست دارد؟ آیا دایی جان، ونزوئلا را به رهبر اپوزیسیون‌اش سپرد؟ آیا نفت ونزوئلا از نفت ایران سیاه‌تر بود که نفت آنها را مفت بخواهد، نفت ما را نخواهد؟دوم اینکه اگر سیاست و تاریخ نخوانده‌ایم اما حافظه که داریم، نداریم؟ فجایع جنگ ویتیام را حالا شاید ما هم درست یادمان نیاید، چه برسد به دوستان دهه‌ی هشتادی‌مان، ولی حداقل ما رفتار ددمنشانه‌ی سربازان آمریکایی در زندان ابوغریب عراق را که دیگر یادمان هست! نسل زد و آلفای دوست‌داشتنی ما هر چه را ندیده و نشنیده باشد، از آواردگی و مهاجرت گسترده‌ی مردم افغانستان که آگاهند.در ثانی دایی جان ترامپ شما چرا فکر می‌کنید، ما سفر چندی قبل شما را به عربستان، قطر و امارات فراموش کرده‌ایم؟ کدام سفر؟ همان سفرهایی که شما قرارداهای تجاری هنگفتی می‌بستید و خزانه دولت‌تان را پر می‌کردید، بلی در همان سفرها خاطرتان باشد، خواسته بودید «خلیج فارس» را جوری دیگر تلفظ کنید، همان‌گونه که خلیج مکزیک را خلیج امریکا نام نهادید! البته ناگفته نماند که ما آنقدر غریو برآوردیم که شما را خاموش کردیم، دایی جان عزیز!دایی جان ترامپ فرضا که شما فرض کرده باشید ما فقط دارای حافظه‌ی تاریخی خیلی کوتاه مدت هستیم و ما هم کلا به همان حافظه‌ی خیلی کوتاه مدت‌مان بسنده کنیم، ولی دیگر این خبر را که یادمان هست که دولت شما در اواخر همین دی ماه، همین دی ماه امسال! پناهجویان ایرانی را یک دفعه به ایران بازگرداندید! شما پناه‌جویان را پناه ندادید دایی جان، بعد در کنگره با هم‌حزبی‌هایتان فرمایش می‌فرمایید کمک در راه مردم ایران است!بله دایی جان ترامپ، لطفا شما و اتحادیه‌ی اروپا یک محبتی بفرمایید، اگر می‌خواهید با کشور ایران بجنگید یا عده‌ای از مقامات کشور را تحریم کنید، اعلام کنید این اقدامات را برای کسب امتیاز بیشتر برای خود و متحدان‌تان انجام می‌دهید! چرا منتش را بر سر مردم ایران می‌گذارید؟ لطفا خیالات شوم‌تان را زیر شعار دروغین حقوق بشر، پنهان نکنید که دم خروس شما بدجوری از آن سمت افکار موهوم‌تان زده است بیرون!در زمینه‌ی اسراییل هم فقط می‌توانم خدمت نارفقایی که معتقدند بی‌بی نتانیاهوی عزیز آن‌ها می‌خواهد، رژیم ایران را تغییر بدهد تا ما با هم بیشتر دوست باشیم و آمد و رفت کنیم، عرض کنم اولا چه شما قبول کنید چه نکنید، این حقیقت تغییر نخواهد کرد که بی‌بی جان شما یک جنایتکار جنگی است و باید محاکمه شود! اگر ما را باور ندارید از هوش مصنوعی و گوگل خودتان بپرسید، البته که نتانیاهو هر بار هم با دست‌آویزی از دادگاه رفتن، گریخته و در حال حاضر فراری هم به شمار می‌آید.در ثانی از همه‌ی مردم شریف و عزیز و بزرگوار هموطن از جمله خودم تقاضا دارم نقشه‌ی کشور اسراییل، یا هر آنچه که دوست دارید بنامیدش، سرزمین‌های اشغالی و یا رژیم صهیونستی، این نقشه را بگذارید کنار نقشه‌ی ایران، من مطمینم شما بسیار زودتر از من متوجه خواهید شد چه چیزی در ذهن بیمار بی‌بی جان است! هر آنچه که هست و است، قطعا بزرگ‌تر شدن و شکوهمندتر شدن ایران جزو اهداف بی‌بی و پدرخوانده‌ی عزیزش دایی جان ترامپ نبوده و نیست و نخواهد بود!لطفا با امضای زیر برسدبه دست دایی جان ترامپ و بی‌بی‌:بگویید این جمله در گوش بادچو ایران نباشد تن من مباد                                                     نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 18:47:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعبیر خواب پادشاه انوشه‌روان</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-htnd7fraxz7c</link>
                <description>تعبیر خواب پادشاه آنوشه‌رواناگر شما هم جزو افرادی هستید که خواب و تعبیر خواب ابتدا به ساکن شما را به یاد ماجرای فرعون مصر و یوسف پیغمبر می‌اندازد، حتما باید خواب عجیب انوشیروان دادگر و تعبیری که بزرجمهر حکیم از آن خواب کرد، را بشنوید که خالی از لطف نیست.انوشیروان پادشاه بخشنده، دادگر و دین‌دار ایرانی علاوه بر دلاوری و شجاعت در جنگ و برقراری عدالت در کشور، به علم و دانش، فلسفه و حکمت هم علاقه‌ی بسیار نشان می‌داد، لذا همیشه در بارگاه او موبدان، دانشی‌مردان و حکیمان در حال مناظره و پرسش و پاسخ بودند و انوشیروان گاه خود هم وارد گفت و گوی آن جمع می‌شد. انوشیروان وزیری والامقام با خردی استثنایی به نام بزرجمهر داشت و از همنشینی و اندرزهای حکیمانه‌ی او لذت بسیار می‌برد.انوشیروان از آنجا که مردی خداپرست و سخت معتقد به آیین بهی بود و به آخرت زیاد می‌اندیشید، در اوایل هفتاد سالگی وصیت خود را نوشت و طومار به موبد موبدان سپرد، آنگاه به فکر تعیین جانشین خود افتاد و از بین شش پسر خود هرمزد را به جانشینی خود برگزید چرا که هرمزد از پس تمامی سوالاتی که بزرجمهر در حضور پادشاه و بزرگان و‌ ناموران از او پرسیده بود، به خوبی برآمد.چندی بعد نیمه‌شبی انوشیروان خوابی عجیب می‌بیند که به واسطه‌ی آن بسیار پریشان‌حال و آشفته می‌گردد، شاه نوشیروان در خواب دیده بود:که آفتاب در شب از حجاز طلوع می‌کند و از نردبانی تا چهل پایه از حجاز تا آسمان بالا می‌رود و بواسطه‌ی آن نور همه جا روشن می‌گردد، بغیر از ایوان کسری که در تاریکی مطلق فرو می‌رود. روز بعد انوشیروان بزرجمهر را خواست و تعبیر خواب خود را جویا شد و بزرجمهر پس از اندکی تامل پاسخ شاه نوشیروان را داد:از امروز تا چهل سال آینده مردی از تازیان به مقام پیامبری می‌رسد و دین زرتشت را نابود می‌کند و سال‌ها پس از او سپاهی از حجاز با آنکه ساز و سلاح بسیاری ندارند بر نبیره تو و لشگر انبوهش پیروز می‌شوند و نبیره تو را از از تخت پایین کشیده و رسم جشن سده را از بین می‌برند و آتش همه‌ی آتشکده‌ها را خاموش می‌کنند.حال انوشیروان پس از شنیدن این تعبیر سخت دگرگون شد، سه شب بعد بانگی عجیب و سهمگین به هوا خاست که همگان تصور کردند که جهان زیر و رو شده است، اندکی بعد به انوشیروان اطلاع دادند که طاق ایوان کسری شکسته شده و این صدا بدان سبب بوده است. شاه، بزرجمهر را به بالین خواست و بزرجمهر گفت: «آن خواب و این بانگ دلیل آن است که پیامبر حجاز از مادر زاده شد.»انوشیروان و بزرجمهر در این گفت و حال بودند که سواری شتابان از راه می‌رسد و درباریان هراسان به شاه انوشیروان اطلاع می‌دهد که آتش در آتشکده‌ی آذرگشسب خاموش شده است. انوشیروان از این واقعه بسیار دلگیر و دلتنگ می‌شود و به فاصله‌ی کوتاهی بعد از شکستن طاق کسری دار فانی را وداع می‌گوید و بزرجمهر هم اندکی پس از او روی در خاک می‌کشد و هرمزد بر تخت سلطنت جلوس می‌کند و .....                                                                                                     نویسنده: طوبا وطنخواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 16:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آنا کارنینا</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-bdyarmcucaq5</link>
                <description>آنا کارنیناهمین ابتدا به شما بگویم شخصیت اصلی کتاب «آنا کارنینا»، آنا نیست، تولستوی به او همانقدر پرداخته که به دیگر شخصیت‌های اثرش. آنا هم جایگاهی مانند لوین، کیتی، دالی، کارنین، آبلونسکی و ورونسکی در صفحات این کتاب دارد، نه بیشتر و نه کمتر. شاهکار «آنا کارنینا» به زندگی و مسایل اجتماعی و نظام سیاسی اداری ساکنین مسکو و پترزبورگ در کنار مشکلات و دغدغه‌های اقتصادی و تحول شیوه‌ی سنتی کشاورزی ارباب رعیتی می‌پردازد.ما معتقدیم خطری که ما را تهدید می‌کند نه در دیو موهوم انقلاب بلکه در پافشاری در پاسداری از سنت‌هاست که جلو پیشرفت را می‌گیرد. این اشراف‌زادگان در کنار موژیک‌ها و دهقانان و مباشران و دایه‌ها با هم جامعه‌ی روسیه‌ی تزاری را تشکیل می‌دهند و هر کدام با نقاط ضعف و قوت خود داستان را به نحوی پیش می‌برند. این شخصیت‌های خاکستری دوست‌داشتنی با نفرت‌ها و عشق‌های خود در کنار هم زندگی می‌کنند و تولستوی جهان هستی و نیستی آنها را با دو روایت موازی عاشقانه با نکته‌دانی و به تفصیل به رشته‌ی تحریر در آورده است.نمی‌دانم در دل تو چه مقدار عشق نسبت به او هنوز باقی مانده است. فقط تویی که این را می‌دانی. آیا اینقدر باقی مانده است که بتوانی او را ببخشی؟ اگر مانده عفوش کن.کتاب با تفاوت نوع دیدگاه زن و مرد در قبال مسایل و مشکلات خانوادگی آغاز می‌گردد و در ادامه به نگاه‌های جنسیت‌زده‌ی افراد جامعه در واکنش و بازخوردشان به پذیرفتن مجدد زنان و مردانی که از مسیر اخلاق لغزیده‌اند، می‌پردازد.زنت پیر می‌شود حال آنکه خودت از شور زندگی شعله‌وری. سر بگردانی می‌بینی که دیگر نمی‌توانی با وجود حرمتی که به زنت می‌گذاری عاشقش باشی و بعد یک دفعه راهزن دین و دلی پیدا می‌شود و تو دیوانه می‌شوی.تقریبا زیر تمام پاراگراف‌ها و گفتارهای کتاب خط کشیده‌ام تا بارها و بارها به ردجویی آنها بروم. تک‌تک شخصیت‌های کتاب حتی اگر حضوری کوتاه هم داشته باشند، برجسته و به یادسپردنی هستند. تولستوی حتی از عمق افکار پسر کوچک آنا و کارنین هم سرسری رد نشده است.سریوژای کوچک باور نمی‌کرد که کسانی که او دوست می‌داشت، مردنی باشند به ویژه باور نمی‌کرد که او خود روزی خواهد مرد، چنین چیزی در نظرش غیرممکن و نامفهوم می‌آمد و با خود می‌گفت: «چرا ممکن نباشد خدا همه را سزاوار بداند و همینطور زنده به آسمان ببرد.»کتاب آنقدر نقاط عطف در بخش‌ها و فصل‌های مختلف خود دارد که انتخاب از بین آن‌ها برای ذکر نمونه به جهت ترغیب مخاطب به انتخاب این کتاب برای خواندن بسیار دشوار هست، برای نمونه صفحاتی از کتاب به توصیف و‌ شرح وضع جسمی و روحی دو زن در هنگام وضع حمل می‌پردازد و عجیب‌ترین سیر تحول شخصیتی را در افرادی شاهد هستیم که در کنار بستر این زنان و در لحظه‌ی شگرف بین نیستی و هستی، با افکار خود درگیر هستند. دو صحنه‌ی کاملا روانکاوی شده‌ی خودکشی در این کتاب و آنچه در فکر و روح اشخاصی که به نقطه‌ی برگشت‌ناپذیر آخر خط رسیده‌اند، چنان است که انگار تولستوی خود تا کانون آن نقطه رفته است. یک فصل کوتاه از کتاب هم به جان دادن یکی از شخصیت‌های مسلول کتاب اختصاص دارد که شاید بتوان از آن به عنوان مقدمه‌ای بر کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» یاد کرد. رنج بیمار پیوسته بیشتر می‌شد خاصه بدنش از افتاده ماندن در بستر همه ناسور شده بود و برای تسکین این درد هیچ کاری نمی‌شد کرد. رنج‌هایی که به تدریج افزایش میافت کار خود را می‌کرد و او را برای مردن آماده می‌ساخت.البته این صفحات تنها بخش‌های دردناک و تفکربرانگیز کتاب نیستند، آنجا که تنهایی و درد جانکاهی بر جان مادری در کنار تابوت کوچک نوزادش در هنگام مراسم تدفین او می‌افتد، هرچند تنها یک پاراگراف است اما در دل همین چند سطر هم آنقدر عمق نهفته است که خواننده برای دقایقی از ادامه‌ی خواندن دست بکشد.یاد تلخ مرگ فرزند آخرش که پسر شیرخواره‌ای بود و از خناق مرده بود و دایما دل مادرانه او را به درد می آورد دوباره در خیالش زنده شد و نیز یاد خاک سپردنش و بی اعتنایی همه به آن تابوت کوچک .. آن پیشانی کوچک پریده رنگ و حلقه‌های موی لطیف شقیقه‌ها و آن دهان کوچک که عجیب باز مانده بود ..تولستوی در این رمان درباره‌ی مسایل کشاورزی و زمین‌داری و نظام ارباب رعیتی بسیار نوشته و بخش عمده‌ای از «آنا کارنینا» در روستا و زمین‌های کشاورزی و حال و هوای روستاییان در اوقات کاشت، داشت و برداشت می‌گذرد و کوچک‌ترین تردیدی ندارم که تولستوی بخشی از بینش و جهان‌بینی خود را در قالب یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌های رمانش، لوین، به عرصه‌ی نمایش گذارده است.وحشتش نه چندان از مرگ بلکه از زندگی بود که او از منشا و علت و حکمت و ماهیت آن هیچ نمی‌دانست.                                                                                        نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 16:56:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنا کارنینا</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-izfzhvl5gtga</link>
                <description>.لی‌یو تالستوی در «آنا کارنینا»:_همیشه میان هشتاد میلیون آدم، نه فقط صد نفر، بلکه ده‌ها هزار نفر پیدا می‌شوند که سرگشته‌اند و جای خود را در جامعه از دست داده‌اند و بی‌باک‌اند و همیشه حاضریراقند. یا با دار و دسته‌ی پوگاچف را می‌افتند یا به خیوه می‌روند یا مثل حالا به صربستان* ...+من به تو می‌گویم خیلی هستند و سرگشته هم نیستند و گل‌های سرسبد ملت‌اند. در این زمینه تمامی ملت اراده‌ی خودش را بیان می‌کند._این ملت کلمه‌ی خیلی مبهمی است، منشی‌های بخش، معلمان و یک در هزار دهقانان ممکن است بدانند موضوع چیست. باقی هشتاد میلیون مردم روسیه نه فقط عقیده‌ای ابراز نمی‌کنند بلکه کوچک‌ترین اطلاعی از آنچه در صربستان می‌گذرد ندارند که عقیده‌ای درباره‌ی آن داشته باشند. نمی‌فهمم ما چرا به خود حق می‌دهیم که بگوییم اراده ملت چنین یا چنان است؟✎  ✐ ✎  ✐ ✎  ✐ ✎  ✐*در آن روزگار، عده‌ای از جوانان و اعضای ارتش روسیه دچار شور انقلابی شده بودند و به جنگ می‌رفتند تا به نفع صربستان با ترک‌ها بجنگند ....** نشر نیلوفر ترجمه سروش حبیبی </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 13:59:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال و بیست و پنج روز بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-mcbaqbneq0ln</link>
                <description>یک سال و بیست و پنج روز بعد«الف.پ» و من برخلاف اختلاف نظرهایی که در عقاید سیاسی و اجتماعی با یکدیگر داشتیم، خیلی زود صمیمی شدیم، چرا که مابین تفاوت‌های عمیق بینشی و نگرشی، نقاط مشترکی در زمینه‌های دیگر زندگی داشتیم و پل دوستی بین ما بر همین نقاط تفاهم و در مسیر کشمکش‌های‌مان بنا شد. یکی از بارزترین نقاط مشترک ما ویژگی درون‌گرایی بود، نه او، نه من، اهل شلوغ‌بازی و جلب توجه نبودیم و تمام اوقات بیکاری‌مان در خانه و مابین کتاب‌ها می‌گذشت. دنیای من ادبیات. جهان او کتب مذهبی.بعد از اتمام دانشگاه کم‌کم روابط ما هم به پیامک‌های تبریک سال نو و اعیاد دیگر محدود شد تا اینکه چند سال بعد یک‌بار او تماس گرفت و پیشنهاد داد یک برنامه پیاده‌روی را با هم شروع کنیم و همین پیشنهاد باعث شد بعد از چندی ملاقاتی با هم داشته باشیم و هر از گاهی یک وقت خالی مشترک پیدا کنیم و به جاده‌ی خاکی بزنیم. آن روزها دو سه ساعتی راه می‌رفتیم و از هر دری به گفت و گو می‌پرداختیم و گاهی نظر هم را تایید و گاهی یکدیگر را در زمینه‌های مختلف به چالش می‌کشیدیم و خوش بودیم.اینکه می‌گویم جاده خاکی واقعا جاده‌ای خاکی و پوشیده از شن در حاشیه‌ی شهر بود و به یکی از خروجی‌های کمربندی منتهی می‌شد. دو طرف این جاده زمین‌های سبزی‌کاری و کشتزار صیفی‌جات بود و به همین علت هوایی بسیار مطبوع و خوش‌آیند داشت و ما وارد راه‌کوره‌هایی می‌شدیم که کشاورزان و کارگران، زن و مرد مشغول به کار خود بودند و گاهی سلام و علیک و خریدی هم از آن‌ها می‌کردیم.رابطه‌ی ما چند سالی به همین منوال گذاشت تا اینکه حدود دو سال قبل در آخرین دیدارمان در حاشیه‌ی یک مزرعه که به باغ بزرگ مرکباتی ختم می‌شد، کنار دهانه‌ی قناتی نشستیم. دم غروب بود و خورشید در کرانه‌ی سرخ آسمان در حال پنهان شدن در پشت تاج درختان نخل دور‌دست بود. دمنوش هل و زعفرانی که او آورده بود، برای رفع خستگی نوشیدیم و او تعریف کرد که چند وقت قبل قفسه‌ی سینه‌اش درد گرفته و متخصص قلب از نتیجه تست ورزش‌اش اصلا راضی نبوده و در کنار دارو توصیه اکید به کاهش وزن هم داشته است. می‌شناختمش که اهل ورزش کردن و باشگاه رفتن و این قبیل راه‌ها نبود، بنابراین پیشنهاد چند رژیم مختلف را به او دادم اما آنچه در حالت چهره‌اش می‌دیدم، گواهی می‌داد این راهنمایی‌ها به مذاقش خوش نیامده است‌. او اصولا اهل پرخوری نبود و علاوه بر ماه رمضان در اعیاد و مناسبت‌هایی مختلف هم روزه مستحبی می‌گرفت، اضافه وزنش هم که مرتب بیشتر می‌شد تنها از کم تحرکی او نشات می‌گرفت.آن روز موقع خداحافظی او اصرار بسیار داشت که آخر هفته با او راهی خانه‌باغ کوچکی که در منطقه‌ای سردسیری داشتند، شوم و من با وجود اینکه می‌دانستم او چقدر با قبول این دعوت از سمت من ذوق خواهد کرد، به علت همان رودربایستی‌ها و شرم و حیاهای همیشگی مثل دفعات قبل این بار هم نپذیرفتم و انتهای جاده خاکی از یکدیگر جدا شدیم و بعد از آن دیدار دیگر کوچک‌ترین خبری از او نداشتم، تا اینکه در چند روز اخیر که اینترنت قطع بود، روبیکا را نصب کردم و چون مخاطبین زیادی در تلفنم نداشتم که روبیکا را نصب کرده باشند، پروفایل «الف.پ» راحت به نظرم آمد.در پس زمینه‌ای سیاه رنگ متن زیر نوشته بود که با تعجب و درد چندین مرتبه خواندم: «صاحب این اکانت به رحمت خدا رفته اگر بدهی به شما داشته لطفا پیام بگذارید و اگر بدی از او دیدید خواهش‌مندیم حلالش کنید.» نمی‌فهمیدم چه می‌خوانم چند ساعتی طول کشید تا تمرکز خودم را به دست آوردم و به خودم آمدم. با دستی لرزان و قلبی پرتپش شماره‌ی او را گرفتم که هر دو دفعه بی‌پاسخ ماند و من در اضطراب خودم غوطه‌ور ماندم تا اینکه ساعت هشت شب خانمی با صدای گرفته از خطی ناشناش تماس گرفت: «شما با خط خانم پ تماس گرفتید؟»هیجان‌زده پاسخ دادم: «بله بله من دوست همکلاسی الف هستم توی روبیکا چشمم به پروفایلش افتاد و ...» با لحنی متین و همه صبر جمله‌ام را که ناتمام گذاشته بودم، کامل کرد: «بله خانم وطنخواه شناختمتون من خواهرش هستم ایشون فوت کردن» و من احمقانه‌ترین سوال ممکن را پرسیدم: «چرا؟» به تلخی گفت: «جراحی داشت و بخاطر عوارض بعد جراحی» جمله‌اش را کامل نکرد تا من برخلاف میلم با سوالی او را آزردم: «ولی الف بیماری نداشت جراحی برای چی؟» خواهرش با کلماتی شمرده و آرام پاسخ داد: «لیپوساکشن کرد» و بعد از سکوتی مرگبار افزود: «الان تقریبا یک ساله» و من با لحنی منگ‌زده گفته‌ی او را تکرار کردم: «یک سال؟» خواهر او ادامه داد: «دقیقا یک سال و بیست و پنج روز» بقیه مکالمه‌ی بین ما به عذرخواهی من از بی‌خبری و عرض تسلیتی بی‌معنی می‌گذرد و خواهر او از من بابت اینکه به این نحو مطلع شدم دلجویی می‌کند. از خواهرش آدرس قطعه او را در بهشت زهرا می‌گیرم و می‌دانم که فردا آفتاب‌نزده پیاده به سمت خانه ابدی او راه خواهم افتاد اما صدای آن سوی خط تلفن آب پاکی بر دستم می‌ریزد: «خانم وطنخواه تو قبرستون روستای خودمون دفن کردیم.» بغض گلویم را رها نمی‌کند چرا که می‌دانم به این زودی‌ها گذرم به آن روستای سردسیری نخواهد افتاد.«الف» را خوب می‌شناختم، او اهل پیکرتراشی و هیکل ساعت‌شنی ساختن نبود، احتمالا به علت همان مشکل کوچک قلبی که باید وزنش را کم می‌کرد به سراغ این عمل رفته بود، جراحی که علیرغم تبلیغات گسترده‌ی مافیای پزشکی ریسک بسیار بالایی دارد و حداقل دو نفر را پیش از «الف» می‌شناختم که با این جراحی فوت کرده بودند و هر دو هم به علت آمبولی ریه و مطمینم همین مشکل برای «الف» هم پیش آمده بود، او 4 دی سال 1403 به خاک سپرده شده بود و من 29 دی 1404 باخبر شدم. چه رفیقی. چه رفاقتی.با خودم می‌اندیشم که یک پیامک زدن یا ویس فرستادن چقدر زمان می‌طلبید که از او دریغ کردم، اشکم بی‌صدا سرازیر می‌شود چرا که اگر کوچک‌ترین اطلاعی از عمل او پیدا کرده بودم، به هر طریقی که شده بود، منصرفش می‌کردم. دردی مثل خوره به جانم می‌افتد که چرا علی‌رغم اصرارهای فراوان او هیچگاه دعوتش را برای رفتن به آن روستا و آن باغ انار که آنقدر ذوقش را داشت، نپذیرفتم و حالا باید روزی برای فاتحه‌خوانی او راهی آنجا شوم. دلم با یادآوری خاطره‌های مشترک‌مان که با مرگ او دیگر دلپذیر نیستند، به درد می‌آید و قسمتی از کتاب «آناکارنیا» اثر «تولستوی» را در ذهنم مرور می‌کنم:«این ماتریونای پیر برای چه این جور تقلا می‌کند؟ آن روز از آتش جان به در برد، اما امروز یا فردا یا ده سال دیگر زیر خاک خواهد رفت و چیزی از او باقی نخواهد ماند. نه از او نه از این دخترک چالاک که با این حرکات نرم و با این مهارت خوشه‌ها را از ساقه جدا می‌کند. او را هم در خاک خواهند کرد. چرا راه دور بروم؟ نه فقط این‌ها بلکه خود من هم روزی می‌میرم و هیچ چیز باقی نمی‌ماند. آخر برای چه؟»                                                                                                   نویسنده: طوبا وطنخواه                                                                                                             به یاد: الف.پ</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>