<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های طوبا وطنخواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@toobavatankhah</link>
        <description>کانال تلگرام نویسه‌گرام 👇🏻

https://t.me/toobavatankhah</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:09:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3721737/avatar/DgbEMr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>طوبا وطنخواه</title>
            <link>https://virgool.io/@toobavatankhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دغدغه‌ی وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86-rkeec6nj8qhl</link>
                <description>متن زیر از کانال تلگرامی دغدغه‌ی ایران انتخاب و برای شما عزیزان به اشتراگ گذاشته می‌شود.آقای محمد فاضلی جامعه شناس و استادیار سابق دانشگاه شهید بهشتی هستند:حمله آمریکا ویرانی عظیم به بار می‌آورد که تا دهه‌ها بازسازی نمی‌شود. توسعه و دموکراسی هم به بار نمی‌آورد. اگر به هدفشان برسند نظم فرومی‌پاشد و خشونت سر برمی‌آورد؛ اگر نرسند ویرانی می‌ماند و تداوم وخیم‌تر وضع فعلی، هر دو نکبت. ترامپ هم همین را گفته، سربسته! شر در راه است. دور باد.از فریاد کشیدن #نه_به_جنگ نترسید و نترسیم.رد کردن جنگ، تأیید وضع موجود نیست. نکبت وضع موجود با جنگ درمان نمی‌شود، بدتر خواهد شد.</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 14:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشئه‌های مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%86%D8%B4%D8%A6%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-tegikzzbv8i9</link>
                <description>«نشئه‌های مجازی»بعید می‌دانم دوستانی به سن و سال من خاطره‌‌ای از برنامه‌ی «درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی نداشته باشند، جدای از محتوای برنامه که با بیان ساده و دلنشین آقای قرائتی در قالب داستان‌هایی کوتاه روایت می‌شد، صدای آن گچی که با خط خوش او بر تخته‌ی سبز برای نوشتن نکاتی کشیده می‌شد، در جلب توجه من که به هیچ عنوان معیارهای یک بچه مذهبی را نداشتم، بی‌تاثیر نبود.از صحبت‌های آن سال‌های آقای قرائتی نکته‌ای در ذهن من به یادگار مانده که با گذر زمان نه تنها کمرنگ نشده، بلکه با کسب تجربه و آزمون و خطا در مسیر زندگی به خط قرمزی برای حفظ سلامت روانی و عاطفی من تبدیل شده است. در یکی از آن جلسات آقای قرائتی خاطره‌ای تعریف می‌کرد که از ایشان نقل به مضمون می‌کنم: «در مجلس ختم عزیزی شرکت کرده بودم و با حال بد ناشی از شدت تالم و تاثر قصد ترک مجلس را داشتم در آستانه‌ی در مسجد دوستی را پس از سال‌ها دیدم لبخندی زدم و با او مشغول گفت و گو شدم، گویا در همان حال خبرنگاری عکسی از ما گرفته بود، بعدها هر کسی آن عکس را دید، گفت قرائتی چقدر خوشحال بوده آن بنده خدا فوت کرده است.»فحوای کلام آقای قرائتی این بود که عکس، مدرک و دلیل محکمی برای محکوم یا تبرئه کردن کسی نیست چرا که از زمان قبل و بعدی که ما به آن واقف نیستیم، جدا شده و در واقع تکه‌ای است از یک کل، لذا سندیت آنچنانی نمی‌تواند داشته باشد. این مهم موجب شد که بعد از آن به هر مطلبی بدون منبع معتبر و قابل استناد توجه نکنم و بدون تحقیق کامل هیچ کلامی را نپذیرم.با رشد و توسعه‌ی فضاهای مجازی و گذر از وبلاگ‌نویسی و رسیدن به کپشن‌نویسی و توییت‌پراکنی، این خط قرمز که باید کم‌کم در من زیر هجوم انبوه اطلاعات رنگ می‌باخت و‌ محو می‌شد، بالعکس با شدت و قدرت بیشتر نقشی بازدارنده‌ ایفا می‌کند تا تحت تاثیر هر موجی هیجانی نشوم، ساده‌دلانه به هر کمپین و پویشی نپیوندم و بی‌دلیل پای هر نوشته‌ای تکبیر نگویم یا فغان و ناله سرندهم و پست و استوری به آن فضای مه‌آلود اضافه نکنم. چرا که نمی‌خواهم اتاق‌های فکر و الگوریتم‌های رسانه‌ای از من رباتی بدون قدرت تعقل و تامل بسازند.اجازه بدهید با مثالی ادامه بدهم که حتم دارم شما هم در اینستاگرام دیده باشید، ریلزهایی از سخنرانی چه‌گورا که با عنوان کوتاه‌ترین سخنرانی در سازمان ملل به کرات به اشتراک گذاشته شده است، در این کلیپ چند ثانیه‌ای صحنه‌ای را می‌بینید که چه‌گوارا در حال جمع کردن دفاتر و مدارکی از روی میز، محکم و قاطعانه می‌گوید: «یا وطن یا مرگ» این ریلز را بارها و بارها حتی درصفحات برخی از سلبریتی‌ها تحت همین عنوان «کوتاه‌ترین سخنرانی» دیده‌ام و پیام‌های افرادی که به شدت تحت تاثیر این دو کلمه قرار گرفته‌اند را بسیارخوانده‌ام.از این که سخنرانی چه‌‌گوارا نسبتا طولانی و جامع و مفصل بود، می‌گذرم اما در همین یک مورد برای من چند نکته بسیار حایز اهمیت است، اول اینکه چرا مخاطب به راحتی می‌پذیرد که چه‌گورا در سازمان ملل فقط همین دو کلمه را گفته است؟ و چرا لحظه‌ای درنگ نمی‌کند که اگر چه‌گوارا تنها می‌خواست بگوید «یا وطن یا مرگ» به چه علت آن همه یادداشت و کاغذ با خودش به صحن سازمان ملل برده بود؟ و نکته‌ی بعدی اینکه چرا و چگونه یک رسانه و شبکه‌ی اجتماعی می‌تواند تا این حد آسان، قدرت زیر سوال بردن را، از مخاطب بگیرد و او را به برده‌ای باورپذیر تبدیل کند؟ برده‌ای ساده‌اندیش که با یک سری برداشت‌های سطحی از هر مهمی خود را در آن عرصه صاحب فکر و اندیشه هم بداند.برخی شبکه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام و تیک‌تاک با سیاست محدودسازی زمان ریلز و کلمات در کپشن و با داشتن هزاران ربات و اکانت جعلی فعال، که موجب لایک‌ها و فالورهای غیرواقعی در آن فضاها می‌شوند، از مخاطبان خود چنان مشتریان کم‌حوصله و زودباوری می‌سازند که دیگر نه تنها صبر و رنج پیشه‌شان نیست بلکه کم‌کم آداب گفتمان را هم در زیر پوشش هویت‌های غیرواقعی خود فراموش می‌کنند و کوچک‌ترین ندای مخالفی را نه تنها تاب نمی‌آورند بلکه دردم واکنشی بسیار تند نشان می‌دهند که در بسیاری از مواقع آغازگر مکالمه‌ای دور از نزاکت است.فردی که فقط قصد دارد دقایقی را برای سرگرمی و از سر تفنن در این فضاها پرسه بزند آنچنان مشغول و از خود بی‌خود می‌شود که ساعت‌ها وقت گران‌بهای خود را همانگونه که یک معتاد در پای بساط منقل تریاک می‌گذراند، پای محتواهای پوچ و بی‌ارزش این شبکه‌ها هدر می‌دهد و مغزش آنچنان در بستر این رسانه‌ها تحت افیون زرد دنیای بلاگرها و چرندیات دیگر قرار می‌گیرد که ساعت‌ها حتی پلک بر هم نمی‌زند، بعد هم که بالاجبار با تمام شدن شارژ تلفن همراهش برای ساعاتی از آن فضای دروغین جدا می‌شود مانند افراد نشئه که حرف‌های پامنقلی می‌زنند، حرف‌های مجازی را طوطی‌وار تکرار می‌کند.                                                                                نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 17:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار، کار انگلیسی‌ها است!</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cgprioqrcxnt</link>
                <description>کار، کار انگلیسی‌ها است!«دایی جان ناپلئون» از زبان پسرعمه‌ی لیلی که سخت دلباخته‌ی اوست روایت می‌شود، پسرکی نوجوان و ناکام و خوش‌قلب که حتی «ایرج پزشکزاد» داشتن نامی را هم از او دریغ کرده و این مجنون بی‌نام سال‌ها بعد به لطف «ناصر تقوایی» در سریالی که بر اساس این کتاب ساخته شد، سعید نام گرفت. کتاب با اعتراف سعید به عاشق شدنش در روز سیزدهم مرداد آغاز می‌شود و با وجود بیان ساده و بی‌تکلف نویسنده در قالب طنزی شیرین و دلچسب، «دایی جان ناپلئون» به هیچ عنوان در زمره‌ی آثار سطحی و بی‌مایه‌ی فکاهی قرار نمی‌گیرد. خیلی بچه‌ای بابام جان، انگلیسیا را هنوز نمی‌شناسی .....پیرنگ اصلی کتاب «دایی جان ناپلئون» بر اساس خاطرات آشفته و تخیلی آقا پدر لیلی در نبرد با قشون انگلیس شکل گرفته است، خاطراتی که روز به روز عجیب‌تر و غیرقابل باورتر از جانب او تعریف می‌شوند. آقا که بزرگ یک خاندان اشرافی است، علاقه و ارادت عجیبی هم به «ناپلئون بناپارت» دارد و همین امر موجب شده تا بچه‌های فامیل در خفا او را دایی جان ناپلئون بنامند.اگر واقعا لیاقت اینکار را نداری قبل از تحویل گرفتن پستت با کمال صداقت بگو. بقول ناپلئون اقرار به ناتوانی خود توانایی است.دایی جان ناپلئون از پدر سعید که نسبت به مبارزات ضدانگلیسی او بی‌توجه و بی‌اعتناست، هیچ دل خوشی ندارد و رابطه‌ی این دو در طول داستان بدون توجه به عشق پا گرفته‌ی بین لیلی و سعید، به کرات از هم می‌گسلد و پیوند می‌خورد.جسم آدم توی کارخانه ننه‌ی آدم درست می‌شود اما روح آدم توی کارخانه‌ی دنیادایی جان آنقدر شیفته‌ی ناپلئون است و در ضدیت با انگلیسی‌ها به سر می‌برد که این سندرم شیدایی و نفرتش به مش‌قاسم نوکر دست به سینه‌اش هم سرایت می‌کند و این دو با هم آن‌چنان در توهم توطئه‌ و مبارزه‌ی خیالی‌شان با قشون بریتانیای کبیر پیش می‌روند و چنان بر این عقیده‌ی وهم‌آلود خود پافشاری می‌کنند که هیچ‌کس از بزرگ و کوچک فامیل جرات اظهار مخالفت با آنها و سلسله توهمات گسترده و عمیقشان را ندارد.خدا ریشه این انگلیسیا از زمین بکند، خاطرتان میاید آقا؟ چه آبی زیر پای ما ول کردند؟ این هم یک جور شمربازی است، شمر آب را بست. انگلیسیا آب را ول می‌کنند. خدایی بود ما آب‌باز درجه یک بودیم وگرنه همه خفه می‌شدیم.طنز تلخ ماجرا آنجاست که این اشراف‌زادگان آنقدر در مقابل دایی‌ جان و خاطرات گذشته و توهمات آینده‌اش سکوت می‌کنند که آقا در راه مبازرات خیالی‌اش دقیقا به مرز جنون و مالیخولیا می‌رسد اما اطرافیان او که همچنان بر حفظ آبرو و ملاحظات خانوادگی تاکید دارند، حاضر به مشورت با روانپزشک نیستند.من خودم به عظمت لطمه‌هایی که به قشون انگلیس زده‌ام واقفم، من به مطامع استعماری آنها بزرگترین لطمه‌ها را زده‌ام ولی همه‌ی اینها را بخاطر وطنم کردم.اما داستان زمانی به نقطه‌ی اوج و بحرانی خود می‌رسد که قوای متفقین وارد ایران می‌شوند، حال انگلیسی‌ها به نزدیکی تهران رسیده‌اند و دایی جان ناپلئون و مش‌قاسم که موجودیت خود را بیشتر از گذشته در خطر می‌بینند، به دنبال راهی برای فرار و نجات خود هستند و چون گریزگاهی نمی‌یابند به مذاکره با انگلیسی‌ها تن می‌دهند و این در حالی است که این دو به کرات تکرار کرده‌اند که به انگلیسی‌ها و قول‌شان کوچک‌ترین اعتمادی ندارند.یک سردار باید تحمل شکست را داشته باشد به قول ناپلئون در مدرسه جنگ یک سردار باید پیش از درس فتح درس شکست را یاد بگیرد.هر چند پیرنگ اصلی داستان به کینه و نفرت دایی جان از انگلیسی‌ها برمی‌گردد «ولی دروغ چرا تا قبر آآآآ» کتاب پر است از خرده پیرنگ‌هایی با تم‌مایه‌هایی از شوخی‌های جنسی و ماجراهایی از مردان هیز و چشم‌چرانی که نویسنده برای آن‌که از زشتی کلام و لودگی شخصیت‌های نافرهیخته داستانش بکاهد، بی‌شرمی آنها را درلفافه‌ی از تکیه‌کلام‌ها تا آنجا که می‌توانسته پیچ و تاب داده است.اگر توی اقیانوس غرق شده باشی و در آخرین لحظه که دارد جانت با زجر و شکنجه از بدنت در می‌رود یک نهنگ هم اگر نجاتت بدهد، به چشمت ژانت مک دونالد می‌شود ....جدای از شخصیت‌های منحصر به فرد کتاب و تکیه‌کلام‌های بامزه‌شان، آنچه «دایی جان ناپلئون» را بعد از گذشت نیم قرن همچنان اثری خواندنی و دلنشین نگه داشته است، همان دو پیرنگ اصلی جذاب و تاثیرگذار داستان است. چرا که ایرانی جماعت نه هیچگاه به اولین عشق زندگی‌اش می‌رسد و‌ نه دل خوشی از انگلیسی‌ها دارد، بنابراین «دایی جان ناپلئون» که در برخی جهات شاید بتوان گفت یک «دن کیشوت» ایرانی است، هیچگاه فراموش نخواهد شد.من جان و مال و آبرویم را بخاطر وطنم می‌خواهم اگر قرار باشد، امتیازی به انگلیسی‌ها بدهم هزار بار ترجیح می‌دهم که کشته شوم و جسدم خوراک گرگ‌ها و کفتارها بشود.نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 19:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذپاره‌های تحریم</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-bp3q8ngbsxcv</link>
                <description>کاغذپاره‌های تحریمچند سال پیش در یک مهمانی خانوادگی، یکی از اقوام که فرزندش را برای ادامه تحصیل روانه‌ی لندن کرده بود، در حین صحبت‌های سیاسی و اقتصادی که بی برو برگرد در دورهمی‌های ایرانی پا می‌گیرد، عنوان کرد که یکی از همکلاسی‌های بریتانیایی پسرش به او گفته شهریه‌ای که باید به دانشگاه بپردازد، با آنچه که پدرش برای تحصیل در دو دهه‌ی قبل پرداخت کرده، تفاوت آنچنانی ندارد.آن جمله، هر چند شاید اندکی هم آمیخته به غلو از سوی آن پسرک انگلیسی بود، برای من آنقدر غریب آمد که هنوز در افکار آشفته و مشوش من بالا و پایین می‌رود و ناخواسته مرا به یاد «امیر عباس هویدا» و جمله معروف او درباره ی قیمت ثابت خودکار بیک، در طی سیزده سال نخست وزیری‌اش می‌اندازد. بسیار از خودم می‌پرسم مردمانی که بیرون از خاورمیانه در آرامش اقتصادی و سیاسی زندگی می‌کنند، دیگر چه می‌خواهند؟ البته بهتر است همه‌ی خاورمیانه را قاطی اوضاع بغرنج و پیچیده‌ی وضعیت اقتصادی کشور خودمان نکنم و بپرسم زندگی در کشورهایی با تورم مهار شده و اقتصاد شکوفا چگونه است؟ روز کسانی که زندگی‌شان به سایه‌ی جنگ و فضای مه‌آلود باید و شاید مذاکرات گره نخورده است، چگونه آغاز می‌گردد؟همین الان که در حال تایپ این جستار هستم، نرخ تورم در سوییس تنها یک دهم درصد، در بریتانیا سه و نیم درصد و در ایران بنا به آمار رسمی تقریبا پنجاه درصد است. البته این بدین معنی نیست که مردم بریتانیا مشکل اقتصادی ندارند، فاصله‌ی طبقاتی در آن کشور هم بسیار زیاد است و افراد زیادی در انگلستان و یا برخی دیگر از کشورهای اروپایی درگیر بحران مسکن هستند، اما تورم مهار شده و ثبات اقتصادی موجود در کشورشان باعث شده برای هر قشری با هر وضعیت مالی آینده قابل پیش‌بینی و برنامه‌ریزی باشد، امر مهمی که در ایران به علت تورم تازنده تقریبا محال و دست‌نیافتنی است. یکی از ابتدایی‌ترین دلایل در ایجاد تورم تقاضای بیشتر از عرضه است. یعنی دولت، مردم و کسب و کارها بیش از ظرفیت تولید کشور خرید می‌کنند. مثلا افزایش شدید تقاضا برای خرید خودرو، مسکن و یا حتی ارز. اگر در این میان هزینه تولید هم به علت افزایش قیمت مواد اولیه و یا انرژی بالا برود، تولیدکننده هم قیمت‌ها را افزایش می‌دهد، نمونه‌ی بارزش همین بالا رفتن قیمت گوشت مرغ در کشور به علت افزایش قیمت نهاده‌های دامی است که به کرات درباره‌ی آن می‌شنویم. از سویی مردم هم که انتظار افزایش قیمت‌ها را دارند، بیشتر و زودتر از زمان نیازشان خرید می‌کنند، ماه گذشته به همین علت شاهد هجوم مردم به فروشگاه‌ها و خرید روغن بودیم.از دلایل مهم دیگر در ایجاد تورم می‌توان به کسری بودجه دولت و وام‌دهی بیش از اندازه بانک‌ها اشاره کرد اما شاید مهم‌ترین نکته در افزایش تورم، ناکارآمدی ساختار اقتصاد یک کشور باشد، هرچند این تنها بدین مفهوم نیست که بدنه و تیم اقتصادی دولت ضعیف عمل می‌کند، چرا که یک ساختار اقتصادی ضعیف از وابستگی شدید یک کشور به واردات و بی‌ثباتی سیاسی‌اش هم نشات می‌گیرد ضمن اینکه اقتصاد به شدت تحت تاثیر شوک‌های بیرونی مثل جنگ و تحریم هم است. شاید بپرسید مگر تحریم‌ها با اقتصاد یک کشور مثل ایران چه می‌کنند؟با تحریم صادرات نفت ایران، درخواست خرید نفت کاهش یافت، در نتیجه ارز کمی وارد کشور شد و ضمن اینکه این امر باعث بالا رفتن قیمت ارز در داخل کشور شد، دولت هم که درآمد نفتی کمی داشت برای جبران بدهی‌هایش پول بی‌پشتوانه چاپ کرد و از بانک مرکزی به کرات وام گرفت. از سویی وقتی این تحریم‌ها بر صنایع هوایی، کشتی‌رانی، خدمات بیمه‌ای و سیستم بانکداری ایران هم اعمال شدند، تمایل کشورهای خارجی جهت داد و ستد با ایران به شدت کاهش یافت، در نتیجه شرکت‌های داخلی جهت خریداری اقلام مورد نیازشان، مجبور به معامله از مسیرهای واسطه‌ای، غیرمستقیم و پرهزینه شدند و این امر موجب بالا رفتن قیمت محصولات وارداتی و همچنین تولیدات داخلی شد. در نتیجه تحریم‌ها ساختار اقتصادی ایران را به لرزه درآوردند چرا که از سویی هزینه فعالیت‌های اقتصادی و مبادلات کشور بالا رفت و از سویی دیگر انجام این امور تقریبا به صورت غیررسمی درآمد و همین امر موجب اقتصاد رانتی شد.از اقتصاد رانتی گفتیم، اقتصادی که دیگر از تولید رشد نمی‌کند بلکه تنها از دسترسی به منابع کمیاب کشور نفس می‌کشد، مثل نفت، زمین و غیره! در اقتصاد رانتی پولدار شدن به رابطه و به قولی به بند «پ» بستگی دارد نه به تلاش و تولید، در نتیجه فساد، رشوه و روابط غیرشفاف رواج پیدا می‌کند. حال در یک چنین جامعه‌ای با چنین اقتصادی بیشترین فشار بر روی قشر متوسط و ضعیف جامعه است. هرچند زمانی رییس جمهوری داشتیم که معتقد بود، تحریم‌ها کاغذپاره‌هایی بیش نیستند!                                                                                                         نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 21:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگردان روایت‌گونه شاهنامه فردوسی به نثر</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%AB%D8%B1-ngyito1gewky</link>
                <description>برگردان روایت‌گونه شاهنامه فردوسی به نثراثر دکتر سیدمحمد دبیرسیاقینشر قطرههر آنچه از این کتاب و نثر درخشان و الماس‌گونه‌ی آن تعریف کنم، باز حق مطلب را ادا نکرده‌ام، نثر فاخر کتاب کاملا برازنده‌ی شاهکار حماسی شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی است، اگر تاکنون فرصت شاهنامه‌خوانی به طور جدی نداشتید، این کتاب را به شدت پیشنهاد می‌دهم، ضمن این‌که نثر جناب دکتر دبیرسیاقی، یک کلاس درس برای همه‌ی ما مشتاقان دنیای ادبیات و نویسندگی خواهد بود..طوبا وطن‌خواه                         </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 12:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی جان ترامپ!</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-kxdrqxyrmtls</link>
                <description>دایی جان ترامپ!آنچه در ذیل خواهید خواند، تنها نقطه نظرات یک فرد عادی است، بر مبنای دیده‌ها و شنیده‌هایش از میان بریده‌ی صفحات روزنامه‌های خودی و غیرخودی و تفسیرهای مختلف رسانه‌های بیگانه‌ی معاند و غیرمعاند.نخست اینکه دایی جان ترامپ یا هر رییس جمهور دیگری که در آمریکا این مهد آزادی‌های محدود و نامحدود، این قهرمان جهانی دخالت‌های بشردوستانه، بر سر کار بیاید، حتی به اندازه‌ی سر سوزنی من و شما و دموکراسی ما و حقوق اولیه بانوان از حجاب گرفته تا حق خروج‌شان از کشور و حضور گرم‌شان در استادیوم‌های فوتبال برایش کوچک‌ترین اهمیتی نداشته و ندارد و نخواهد داشت! مگر روی کار آمدن طالبان و محروم شدن زنان افغانستان از حق تحصیل برایشان اهمیتی داشت؟هر آنچه که سیاست‌مداران آمریکایی می‌گویند و می‌کنند، صرفا در راستای همراه کردن افکار عمومی در جهت همداستان شدن با سیاست‌های آنهاست تا بتوانند منافع اقتصادی و سیاسی و استراتژهای قدرت‌طلبانه خودشان را بهتر و با سرعت بیشتری پیش ببرند. دیگر هیچ!این‌جا در پیوستی مهم اضافه کنم که عده‌ای از رفقا معتقدند که منافع ما و رفقای آمریکایی‌مان یکی است! دوستان عزیز نکند فکر می‌کنید دایی جان ترامپ وقتی کلی هزینه کرد و کشور ما را بمباران کرد، می‌آید تغییرات سیاسی و اقتصادی که من و شما به آن تمایل داریم را اجرا می‌کند و کشور را صحیح و سالم و پاستوریزه و تحریم‌زدایی‌ شده، به من و شما تحویل می‌دهد و می‌گوید: «شب بخیر»! آیا فکر می‌کنید دایی جان ترامپ مردم ایران را از مردم ونزوئلا بیشتر دوست دارد؟ آیا دایی جان، ونزوئلا را به رهبر اپوزیسیون‌اش سپرد؟ آیا نفت ونزوئلا از نفت ایران سیاه‌تر بود که نفت آنها را مفت بخواهد، نفت ما را نخواهد؟دوم اینکه اگر سیاست و تاریخ نخوانده‌ایم اما حافظه که داریم، نداریم؟ فجایع جنگ ویتیام را حالا شاید ما هم درست یادمان نیاید، چه برسد به دوستان دهه‌ی هشتادی‌مان، ولی حداقل ما رفتار ددمنشانه‌ی سربازان آمریکایی در زندان ابوغریب عراق را که دیگر یادمان هست! نسل زد و آلفای دوست‌داشتنی ما هر چه را ندیده و نشنیده باشد، از آواردگی و مهاجرت گسترده‌ی مردم افغانستان که آگاهند.در ثانی دایی جان ترامپ شما چرا فکر می‌کنید، ما سفر چندی قبل شما را به عربستان، قطر و امارات فراموش کرده‌ایم؟ کدام سفر؟ همان سفرهایی که شما قرارداهای تجاری هنگفتی می‌بستید و خزانه دولت‌تان را پر می‌کردید، بلی در همان سفرها خاطرتان باشد، خواسته بودید «خلیج فارس» را جوری دیگر تلفظ کنید، همان‌گونه که خلیج مکزیک را خلیج امریکا نام نهادید! البته ناگفته نماند که ما آنقدر غریو برآوردیم که شما را خاموش کردیم، دایی جان عزیز!دایی جان ترامپ فرضا که شما فرض کرده باشید ما فقط دارای حافظه‌ی تاریخی خیلی کوتاه مدت هستیم و ما هم کلا به همان حافظه‌ی خیلی کوتاه مدت‌مان بسنده کنیم، ولی دیگر این خبر را که یادمان هست که دولت شما در اواخر همین دی ماه، همین دی ماه امسال! پناهجویان ایرانی را یک دفعه به ایران بازگرداندید! شما پناه‌جویان را پناه ندادید دایی جان، بعد در کنگره با هم‌حزبی‌هایتان فرمایش می‌فرمایید کمک در راه مردم ایران است!بله دایی جان ترامپ، لطفا شما و اتحادیه‌ی اروپا یک محبتی بفرمایید، اگر می‌خواهید با کشور ایران بجنگید یا عده‌ای از مقامات کشور را تحریم کنید، اعلام کنید این اقدامات را برای کسب امتیاز بیشتر برای خود و متحدان‌تان انجام می‌دهید! چرا منتش را بر سر مردم ایران می‌گذارید؟ لطفا خیالات شوم‌تان را زیر شعار دروغین حقوق بشر، پنهان نکنید که دم خروس شما بدجوری از آن سمت افکار موهوم‌تان زده است بیرون!در زمینه‌ی اسراییل هم فقط می‌توانم خدمت نارفقایی که معتقدند بی‌بی نتانیاهوی عزیز آن‌ها می‌خواهد، رژیم ایران را تغییر بدهد تا ما با هم بیشتر دوست باشیم و آمد و رفت کنیم، عرض کنم اولا چه شما قبول کنید چه نکنید، این حقیقت تغییر نخواهد کرد که بی‌بی جان شما یک جنایتکار جنگی است و باید محاکمه شود! اگر ما را باور ندارید از هوش مصنوعی و گوگل خودتان بپرسید، البته که نتانیاهو هر بار هم با دست‌آویزی از دادگاه رفتن، گریخته و در حال حاضر فراری هم به شمار می‌آید.در ثانی از همه‌ی مردم شریف و عزیز و بزرگوار هموطن از جمله خودم تقاضا دارم نقشه‌ی کشور اسراییل، یا هر آنچه که دوست دارید بنامیدش، سرزمین‌های اشغالی و یا رژیم صهیونستی، این نقشه را بگذارید کنار نقشه‌ی ایران، من مطمینم شما بسیار زودتر از من متوجه خواهید شد چه چیزی در ذهن بیمار بی‌بی جان است! هر آنچه که هست و است، قطعا بزرگ‌تر شدن و شکوهمندتر شدن ایران جزو اهداف بی‌بی و پدرخوانده‌ی عزیزش دایی جان ترامپ نبوده و نیست و نخواهد بود!لطفا با امضای زیر برسدبه دست دایی جان ترامپ و بی‌بی‌:بگویید این جمله در گوش بادچو ایران نباشد تن من مباد                                                     نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 18:47:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعبیر خواب پادشاه انوشه‌روان</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-htnd7fraxz7c</link>
                <description>تعبیر خواب پادشاه آنوشه‌رواناگر شما هم جزو افرادی هستید که خواب و تعبیر خواب ابتدا به ساکن شما را به یاد ماجرای فرعون مصر و یوسف پیغمبر می‌اندازد، حتما باید خواب عجیب انوشیروان دادگر و تعبیری که بزرجمهر حکیم از آن خواب کرد، را بشنوید که خالی از لطف نیست.انوشیروان پادشاه بخشنده، دادگر و دین‌دار ایرانی علاوه بر دلاوری و شجاعت در جنگ و برقراری عدالت در کشور، به علم و دانش، فلسفه و حکمت هم علاقه‌ی بسیار نشان می‌داد، لذا همیشه در بارگاه او موبدان، دانشی‌مردان و حکیمان در حال مناظره و پرسش و پاسخ بودند و انوشیروان گاه خود هم وارد گفت و گوی آن جمع می‌شد. انوشیروان وزیری والامقام با خردی استثنایی به نام بزرجمهر داشت و از همنشینی و اندرزهای حکیمانه‌ی او لذت بسیار می‌برد.انوشیروان از آنجا که مردی خداپرست و سخت معتقد به آیین بهی بود و به آخرت زیاد می‌اندیشید، در اوایل هفتاد سالگی وصیت خود را نوشت و طومار به موبد موبدان سپرد، آنگاه به فکر تعیین جانشین خود افتاد و از بین شش پسر خود هرمزد را به جانشینی خود برگزید چرا که هرمزد از پس تمامی سوالاتی که بزرجمهر در حضور پادشاه و بزرگان و‌ ناموران از او پرسیده بود، به خوبی برآمد.چندی بعد نیمه‌شبی انوشیروان خوابی عجیب می‌بیند که به واسطه‌ی آن بسیار پریشان‌حال و آشفته می‌گردد، شاه نوشیروان در خواب دیده بود:که آفتاب در شب از حجاز طلوع می‌کند و از نردبانی تا چهل پایه از حجاز تا آسمان بالا می‌رود و بواسطه‌ی آن نور همه جا روشن می‌گردد، بغیر از ایوان کسری که در تاریکی مطلق فرو می‌رود. روز بعد انوشیروان بزرجمهر را خواست و تعبیر خواب خود را جویا شد و بزرجمهر پس از اندکی تامل پاسخ شاه نوشیروان را داد:از امروز تا چهل سال آینده مردی از تازیان به مقام پیامبری می‌رسد و دین زرتشت را نابود می‌کند و سال‌ها پس از او سپاهی از حجاز با آنکه ساز و سلاح بسیاری ندارند بر نبیره تو و لشگر انبوهش پیروز می‌شوند و نبیره تو را از از تخت پایین کشیده و رسم جشن سده را از بین می‌برند و آتش همه‌ی آتشکده‌ها را خاموش می‌کنند.حال انوشیروان پس از شنیدن این تعبیر سخت دگرگون شد، سه شب بعد بانگی عجیب و سهمگین به هوا خاست که همگان تصور کردند که جهان زیر و رو شده است، اندکی بعد به انوشیروان اطلاع دادند که طاق ایوان کسری شکسته شده و این صدا بدان سبب بوده است. شاه، بزرجمهر را به بالین خواست و بزرجمهر گفت: «آن خواب و این بانگ دلیل آن است که پیامبر حجاز از مادر زاده شد.»انوشیروان و بزرجمهر در این گفت و حال بودند که سواری شتابان از راه می‌رسد و درباریان هراسان به شاه انوشیروان اطلاع می‌دهد که آتش در آتشکده‌ی آذرگشسب خاموش شده است. انوشیروان از این واقعه بسیار دلگیر و دلتنگ می‌شود و به فاصله‌ی کوتاهی بعد از شکستن طاق کسری دار فانی را وداع می‌گوید و بزرجمهر هم اندکی پس از او روی در خاک می‌کشد و هرمزد بر تخت سلطنت جلوس می‌کند و .....                                                                                                     نویسنده: طوبا وطنخواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 16:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آنا کارنینا</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-bdyarmcucaq5</link>
                <description>آنا کارنیناهمین ابتدا به شما بگویم شخصیت اصلی کتاب «آنا کارنینا»، آنا نیست، تولستوی به او همانقدر پرداخته که به دیگر شخصیت‌های اثرش. آنا هم جایگاهی مانند لوین، کیتی، دالی، کارنین، آبلونسکی و ورونسکی در صفحات این کتاب دارد، نه بیشتر و نه کمتر. شاهکار «آنا کارنینا» به زندگی و مسایل اجتماعی و نظام سیاسی اداری ساکنین مسکو و پترزبورگ در کنار مشکلات و دغدغه‌های اقتصادی و تحول شیوه‌ی سنتی کشاورزی ارباب رعیتی می‌پردازد.ما معتقدیم خطری که ما را تهدید می‌کند نه در دیو موهوم انقلاب بلکه در پافشاری در پاسداری از سنت‌هاست که جلو پیشرفت را می‌گیرد. این اشراف‌زادگان در کنار موژیک‌ها و دهقانان و مباشران و دایه‌ها با هم جامعه‌ی روسیه‌ی تزاری را تشکیل می‌دهند و هر کدام با نقاط ضعف و قوت خود داستان را به نحوی پیش می‌برند. این شخصیت‌های خاکستری دوست‌داشتنی با نفرت‌ها و عشق‌های خود در کنار هم زندگی می‌کنند و تولستوی جهان هستی و نیستی آنها را با دو روایت موازی عاشقانه با نکته‌دانی و به تفصیل به رشته‌ی تحریر در آورده است.نمی‌دانم در دل تو چه مقدار عشق نسبت به او هنوز باقی مانده است. فقط تویی که این را می‌دانی. آیا اینقدر باقی مانده است که بتوانی او را ببخشی؟ اگر مانده عفوش کن.کتاب با تفاوت نوع دیدگاه زن و مرد در قبال مسایل و مشکلات خانوادگی آغاز می‌گردد و در ادامه به نگاه‌های جنسیت‌زده‌ی افراد جامعه در واکنش و بازخوردشان به پذیرفتن مجدد زنان و مردانی که از مسیر اخلاق لغزیده‌اند، می‌پردازد.زنت پیر می‌شود حال آنکه خودت از شور زندگی شعله‌وری. سر بگردانی می‌بینی که دیگر نمی‌توانی با وجود حرمتی که به زنت می‌گذاری عاشقش باشی و بعد یک دفعه راهزن دین و دلی پیدا می‌شود و تو دیوانه می‌شوی.تقریبا زیر تمام پاراگراف‌ها و گفتارهای کتاب خط کشیده‌ام تا بارها و بارها به ردجویی آنها بروم. تک‌تک شخصیت‌های کتاب حتی اگر حضوری کوتاه هم داشته باشند، برجسته و به یادسپردنی هستند. تولستوی حتی از عمق افکار پسر کوچک آنا و کارنین هم سرسری رد نشده است.سریوژای کوچک باور نمی‌کرد که کسانی که او دوست می‌داشت، مردنی باشند به ویژه باور نمی‌کرد که او خود روزی خواهد مرد، چنین چیزی در نظرش غیرممکن و نامفهوم می‌آمد و با خود می‌گفت: «چرا ممکن نباشد خدا همه را سزاوار بداند و همینطور زنده به آسمان ببرد.»کتاب آنقدر نقاط عطف در بخش‌ها و فصل‌های مختلف خود دارد که انتخاب از بین آن‌ها برای ذکر نمونه به جهت ترغیب مخاطب به انتخاب این کتاب برای خواندن بسیار دشوار هست، برای نمونه صفحاتی از کتاب به توصیف و‌ شرح وضع جسمی و روحی دو زن در هنگام وضع حمل می‌پردازد و عجیب‌ترین سیر تحول شخصیتی را در افرادی شاهد هستیم که در کنار بستر این زنان و در لحظه‌ی شگرف بین نیستی و هستی، با افکار خود درگیر هستند. دو صحنه‌ی کاملا روانکاوی شده‌ی خودکشی در این کتاب و آنچه در فکر و روح اشخاصی که به نقطه‌ی برگشت‌ناپذیر آخر خط رسیده‌اند، چنان است که انگار تولستوی خود تا کانون آن نقطه رفته است. یک فصل کوتاه از کتاب هم به جان دادن یکی از شخصیت‌های مسلول کتاب اختصاص دارد که شاید بتوان از آن به عنوان مقدمه‌ای بر کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» یاد کرد. رنج بیمار پیوسته بیشتر می‌شد خاصه بدنش از افتاده ماندن در بستر همه ناسور شده بود و برای تسکین این درد هیچ کاری نمی‌شد کرد. رنج‌هایی که به تدریج افزایش میافت کار خود را می‌کرد و او را برای مردن آماده می‌ساخت.البته این صفحات تنها بخش‌های دردناک و تفکربرانگیز کتاب نیستند، آنجا که تنهایی و درد جانکاهی بر جان مادری در کنار تابوت کوچک نوزادش در هنگام مراسم تدفین او می‌افتد، هرچند تنها یک پاراگراف است اما در دل همین چند سطر هم آنقدر عمق نهفته است که خواننده برای دقایقی از ادامه‌ی خواندن دست بکشد.یاد تلخ مرگ فرزند آخرش که پسر شیرخواره‌ای بود و از خناق مرده بود و دایما دل مادرانه او را به درد می آورد دوباره در خیالش زنده شد و نیز یاد خاک سپردنش و بی اعتنایی همه به آن تابوت کوچک .. آن پیشانی کوچک پریده رنگ و حلقه‌های موی لطیف شقیقه‌ها و آن دهان کوچک که عجیب باز مانده بود ..تولستوی در این رمان درباره‌ی مسایل کشاورزی و زمین‌داری و نظام ارباب رعیتی بسیار نوشته و بخش عمده‌ای از «آنا کارنینا» در روستا و زمین‌های کشاورزی و حال و هوای روستاییان در اوقات کاشت، داشت و برداشت می‌گذرد و کوچک‌ترین تردیدی ندارم که تولستوی بخشی از بینش و جهان‌بینی خود را در قالب یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌های رمانش، لوین، به عرصه‌ی نمایش گذارده است.وحشتش نه چندان از مرگ بلکه از زندگی بود که او از منشا و علت و حکمت و ماهیت آن هیچ نمی‌دانست.                                                                                        نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 16:56:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنا کارنینا</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-izfzhvl5gtga</link>
                <description>.لی‌یو تالستوی در «آنا کارنینا»:_همیشه میان هشتاد میلیون آدم، نه فقط صد نفر، بلکه ده‌ها هزار نفر پیدا می‌شوند که سرگشته‌اند و جای خود را در جامعه از دست داده‌اند و بی‌باک‌اند و همیشه حاضریراقند. یا با دار و دسته‌ی پوگاچف را می‌افتند یا به خیوه می‌روند یا مثل حالا به صربستان* ...+من به تو می‌گویم خیلی هستند و سرگشته هم نیستند و گل‌های سرسبد ملت‌اند. در این زمینه تمامی ملت اراده‌ی خودش را بیان می‌کند._این ملت کلمه‌ی خیلی مبهمی است، منشی‌های بخش، معلمان و یک در هزار دهقانان ممکن است بدانند موضوع چیست. باقی هشتاد میلیون مردم روسیه نه فقط عقیده‌ای ابراز نمی‌کنند بلکه کوچک‌ترین اطلاعی از آنچه در صربستان می‌گذرد ندارند که عقیده‌ای درباره‌ی آن داشته باشند. نمی‌فهمم ما چرا به خود حق می‌دهیم که بگوییم اراده ملت چنین یا چنان است؟✎  ✐ ✎  ✐ ✎  ✐ ✎  ✐*در آن روزگار، عده‌ای از جوانان و اعضای ارتش روسیه دچار شور انقلابی شده بودند و به جنگ می‌رفتند تا به نفع صربستان با ترک‌ها بجنگند ....** نشر نیلوفر ترجمه سروش حبیبی </description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 13:59:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال و بیست و پنج روز بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-mcbaqbneq0ln</link>
                <description>یک سال و بیست و پنج روز بعد«الف.پ» و من برخلاف اختلاف نظرهایی که در عقاید سیاسی و اجتماعی با یکدیگر داشتیم، خیلی زود صمیمی شدیم، چرا که مابین تفاوت‌های عمیق بینشی و نگرشی، نقاط مشترکی در زمینه‌های دیگر زندگی داشتیم و پل دوستی بین ما بر همین نقاط تفاهم و در مسیر کشمکش‌های‌مان بنا شد. یکی از بارزترین نقاط مشترک ما ویژگی درون‌گرایی بود، نه او، نه من، اهل شلوغ‌بازی و جلب توجه نبودیم و تمام اوقات بیکاری‌مان در خانه و مابین کتاب‌ها می‌گذشت. دنیای من ادبیات. جهان او کتب مذهبی.بعد از اتمام دانشگاه کم‌کم روابط ما هم به پیامک‌های تبریک سال نو و اعیاد دیگر محدود شد تا اینکه چند سال بعد یک‌بار او تماس گرفت و پیشنهاد داد یک برنامه پیاده‌روی را با هم شروع کنیم و همین پیشنهاد باعث شد بعد از چندی ملاقاتی با هم داشته باشیم و هر از گاهی یک وقت خالی مشترک پیدا کنیم و به جاده‌ی خاکی بزنیم. آن روزها دو سه ساعتی راه می‌رفتیم و از هر دری به گفت و گو می‌پرداختیم و گاهی نظر هم را تایید و گاهی یکدیگر را در زمینه‌های مختلف به چالش می‌کشیدیم و خوش بودیم.اینکه می‌گویم جاده خاکی واقعا جاده‌ای خاکی و پوشیده از شن در حاشیه‌ی شهر بود و به یکی از خروجی‌های کمربندی منتهی می‌شد. دو طرف این جاده زمین‌های سبزی‌کاری و کشتزار صیفی‌جات بود و به همین علت هوایی بسیار مطبوع و خوش‌آیند داشت و ما وارد راه‌کوره‌هایی می‌شدیم که کشاورزان و کارگران، زن و مرد مشغول به کار خود بودند و گاهی سلام و علیک و خریدی هم از آن‌ها می‌کردیم.رابطه‌ی ما چند سالی به همین منوال گذاشت تا اینکه حدود دو سال قبل در آخرین دیدارمان در حاشیه‌ی یک مزرعه که به باغ بزرگ مرکباتی ختم می‌شد، کنار دهانه‌ی قناتی نشستیم. دم غروب بود و خورشید در کرانه‌ی سرخ آسمان در حال پنهان شدن در پشت تاج درختان نخل دور‌دست بود. دمنوش هل و زعفرانی که او آورده بود، برای رفع خستگی نوشیدیم و او تعریف کرد که چند وقت قبل قفسه‌ی سینه‌اش درد گرفته و متخصص قلب از نتیجه تست ورزش‌اش اصلا راضی نبوده و در کنار دارو توصیه اکید به کاهش وزن هم داشته است. می‌شناختمش که اهل ورزش کردن و باشگاه رفتن و این قبیل راه‌ها نبود، بنابراین پیشنهاد چند رژیم مختلف را به او دادم اما آنچه در حالت چهره‌اش می‌دیدم، گواهی می‌داد این راهنمایی‌ها به مذاقش خوش نیامده است‌. او اصولا اهل پرخوری نبود و علاوه بر ماه رمضان در اعیاد و مناسبت‌هایی مختلف هم روزه مستحبی می‌گرفت، اضافه وزنش هم که مرتب بیشتر می‌شد تنها از کم تحرکی او نشات می‌گرفت.آن روز موقع خداحافظی او اصرار بسیار داشت که آخر هفته با او راهی خانه‌باغ کوچکی که در منطقه‌ای سردسیری داشتند، شوم و من با وجود اینکه می‌دانستم او چقدر با قبول این دعوت از سمت من ذوق خواهد کرد، به علت همان رودربایستی‌ها و شرم و حیاهای همیشگی مثل دفعات قبل این بار هم نپذیرفتم و انتهای جاده خاکی از یکدیگر جدا شدیم و بعد از آن دیدار دیگر کوچک‌ترین خبری از او نداشتم، تا اینکه در چند روز اخیر که اینترنت قطع بود، روبیکا را نصب کردم و چون مخاطبین زیادی در تلفنم نداشتم که روبیکا را نصب کرده باشند، پروفایل «الف.پ» راحت به نظرم آمد.در پس زمینه‌ای سیاه رنگ متن زیر نوشته بود که با تعجب و درد چندین مرتبه خواندم: «صاحب این اکانت به رحمت خدا رفته اگر بدهی به شما داشته لطفا پیام بگذارید و اگر بدی از او دیدید خواهش‌مندیم حلالش کنید.» نمی‌فهمیدم چه می‌خوانم چند ساعتی طول کشید تا تمرکز خودم را به دست آوردم و به خودم آمدم. با دستی لرزان و قلبی پرتپش شماره‌ی او را گرفتم که هر دو دفعه بی‌پاسخ ماند و من در اضطراب خودم غوطه‌ور ماندم تا اینکه ساعت هشت شب خانمی با صدای گرفته از خطی ناشناش تماس گرفت: «شما با خط خانم پ تماس گرفتید؟»هیجان‌زده پاسخ دادم: «بله بله من دوست همکلاسی الف هستم توی روبیکا چشمم به پروفایلش افتاد و ...» با لحنی متین و همه صبر جمله‌ام را که ناتمام گذاشته بودم، کامل کرد: «بله خانم وطنخواه شناختمتون من خواهرش هستم ایشون فوت کردن» و من احمقانه‌ترین سوال ممکن را پرسیدم: «چرا؟» به تلخی گفت: «جراحی داشت و بخاطر عوارض بعد جراحی» جمله‌اش را کامل نکرد تا من برخلاف میلم با سوالی او را آزردم: «ولی الف بیماری نداشت جراحی برای چی؟» خواهرش با کلماتی شمرده و آرام پاسخ داد: «لیپوساکشن کرد» و بعد از سکوتی مرگبار افزود: «الان تقریبا یک ساله» و من با لحنی منگ‌زده گفته‌ی او را تکرار کردم: «یک سال؟» خواهر او ادامه داد: «دقیقا یک سال و بیست و پنج روز» بقیه مکالمه‌ی بین ما به عذرخواهی من از بی‌خبری و عرض تسلیتی بی‌معنی می‌گذرد و خواهر او از من بابت اینکه به این نحو مطلع شدم دلجویی می‌کند. از خواهرش آدرس قطعه او را در بهشت زهرا می‌گیرم و می‌دانم که فردا آفتاب‌نزده پیاده به سمت خانه ابدی او راه خواهم افتاد اما صدای آن سوی خط تلفن آب پاکی بر دستم می‌ریزد: «خانم وطنخواه تو قبرستون روستای خودمون دفن کردیم.» بغض گلویم را رها نمی‌کند چرا که می‌دانم به این زودی‌ها گذرم به آن روستای سردسیری نخواهد افتاد.«الف» را خوب می‌شناختم، او اهل پیکرتراشی و هیکل ساعت‌شنی ساختن نبود، احتمالا به علت همان مشکل کوچک قلبی که باید وزنش را کم می‌کرد به سراغ این عمل رفته بود، جراحی که علیرغم تبلیغات گسترده‌ی مافیای پزشکی ریسک بسیار بالایی دارد و حداقل دو نفر را پیش از «الف» می‌شناختم که با این جراحی فوت کرده بودند و هر دو هم به علت آمبولی ریه و مطمینم همین مشکل برای «الف» هم پیش آمده بود، او 4 دی سال 1403 به خاک سپرده شده بود و من 29 دی 1404 باخبر شدم. چه رفیقی. چه رفاقتی.با خودم می‌اندیشم که یک پیامک زدن یا ویس فرستادن چقدر زمان می‌طلبید که از او دریغ کردم، اشکم بی‌صدا سرازیر می‌شود چرا که اگر کوچک‌ترین اطلاعی از عمل او پیدا کرده بودم، به هر طریقی که شده بود، منصرفش می‌کردم. دردی مثل خوره به جانم می‌افتد که چرا علی‌رغم اصرارهای فراوان او هیچگاه دعوتش را برای رفتن به آن روستا و آن باغ انار که آنقدر ذوقش را داشت، نپذیرفتم و حالا باید روزی برای فاتحه‌خوانی او راهی آنجا شوم. دلم با یادآوری خاطره‌های مشترک‌مان که با مرگ او دیگر دلپذیر نیستند، به درد می‌آید و قسمتی از کتاب «آناکارنیا» اثر «تولستوی» را در ذهنم مرور می‌کنم:«این ماتریونای پیر برای چه این جور تقلا می‌کند؟ آن روز از آتش جان به در برد، اما امروز یا فردا یا ده سال دیگر زیر خاک خواهد رفت و چیزی از او باقی نخواهد ماند. نه از او نه از این دخترک چالاک که با این حرکات نرم و با این مهارت خوشه‌ها را از ساقه جدا می‌کند. او را هم در خاک خواهند کرد. چرا راه دور بروم؟ نه فقط این‌ها بلکه خود من هم روزی می‌میرم و هیچ چیز باقی نمی‌ماند. آخر برای چه؟»                                                                                                   نویسنده: طوبا وطنخواه                                                                                                             به یاد: الف.پ</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راننده نیسان آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-gj42xyguw3vm</link>
                <description>راننده نیسان آبیاواسط زمستان بود و از نیمه‌شب نم‌نم بارانی تا گرگ و میش صبحگاهی باریده بود. مردی متوسط‌القامت و تنک‌ریش که سی ساله می‌نمود و پیشانی فراخش نشان از بلند‌همتی‌اش می‌داد، به امید گرمای خورشید روی جدول حاشیه خیابانی فرعی چمباتمه زده بود. دو روز بود، هیچ نخورده بود و تمام شب گذشته را از وحشت اینکه از سرما مثل کارتن‌خواب‌ها در گوشه‌ی پیاده‌رو بمیرد، بین خواب و بیداری تا صبح جان کنده بود و حالا تمام امیدش به خورشیدی بود که از بین ابرهای پراکنده‌ی پرمانند، کم‌جان بالا می‌آمد. مرد کاپشنش را که از رطوبت نمناک بود، سخت به دور خود پیچید و دست‌های پینه بسته‌‌اش را زیر بغل پنهان‌کنان شروع به راه رفتن کرد. از سال گذشته که از معدن به علت اعتراض به نداشتن بیمه و دستمزد پایین، اخراج شده بود به تهران آمده بود و به عنوان کارگر ساختمانی روزمزد در پروژه‌ای با حداقل دستمزد مشغول به کار شد اما ساخت و ساز آن مجتمع نیمه‌کاره ماند و پروژه خوابید. مرد حالا شش ماه بود بیکار مانده بود و در این مدت با همه‌ی دوندگی‌هایی که داشت، نتوانسته بود کاری پیدا کند، زیرا که نه ضامنی داشت و نه چک و سفته‌ای.چندی پیش که اندک پس‌اندازش تمام شده بود، چون بلند همت بود و عادت به صدقه گرفتن و ترحم خواستن نداشت، ساعتش را که تنها ارثیه و یادگار پدر مرحومش بود به جای کرایه‌ی عقب‌افتاده‌ی اتاقش گذاشت که به اکراه پذیرفتند و از همان وقت بی‌سرپناه و بی‌‌رزق و روزی آواره‌ی خیابان‌ها بود و پنجشنبه گذشته را از زور گرسنگی به گورستان پناه برده و سر هر مزاری خیراتی خورده و فاتحه‌ای فرستاده بود و از مرده‌خواری خود رنج بسیار برده بود.مرد دیگر نای راه رفتن نداشت که صدای اذان او را جانی دوباره بخشید، گلدسته‌های مسجد را از دور دید و با دل و امیدی سمت مسجد روانه شد و به صف نمازگزاران پیوست. بعد از نماز روحانی بالای منبر پرگویی می‌کرد، مرد چیزهایی مبهم می‌شنید و توانایی تمیز دادن کلمات او را نداشت. مسجد که از نمازگزاران خالی شد، مرد منتظر ماند تا صحبت روحانی با دو مرد که به نظر صاحب مقام و منصبی بودند تمام شود، می‌خواست از روحانی تقاضای جای خوابی و اندک خوراکی در ازای انجام هر کاری که او بگوید، بکند و سخت در عذاب و در کلنجار با خود بود. بیم داشت که مفهوم درخواستش به گدایی و بیچارگی تعبیر شود و بخواهند صدقه‌ای به او بدهند.مرد همچنان در چند قدمی آن‌ها مستاصل ایستاده بود و دست‌های پینه‌بسته‌اش را به هم می‌مالید که مردی قوی هیکل و بی‌سیم به دست، با اشاره‌ی یکی از آن آقایان او را سمت خروجی مسجد هدایت کرد و روحانی و آن مرد دیگر هم دیدند و همچنان بی‌اعتنا به گفتگو ادامه دادند. مرد از آن نگاه تحقیر‌آمیز حضرات که او را زحمت‌رسان و سربار پنداشته بودند، عقش گرفت و گوشه‌ی دیواری زردآب بالا آورد. زن جوانی با انزجار از کنارش گذشت و جوانکی هم فحشی حواله‌اش کرد. مرد با کمک دیوار به سختی برخاست و چشمش به مغازه نان فانتزی آن سوی خیابان افتاد. افتان و خیزان خودش را به ویترین مغازه رساند و با لذت به نان‌های داخل ویترین چشم دوخت. چشمش نانی حجیم را گرفته بود که رویش آرد و پودر قند فراوان پاشیده بودند. مرد عطر و بوی گرم و خوشایند نانوایی را با لذت می‌بلعید و تصور می‌کرد در گوشه‌ای کنار پیت حلبی آتشی نشسته و آن نان را با چای داغ می‌خورد اما صدایی آزاردهنده رشته‌ی خیالش را که گرم و سیرش می‌کرد، پاره کرد: «راننده نیسان آبی حرکت کن آقا»مرد سر برگرداند و ماشین پلیس را دید و نیسان آبی که سد معبر کرده بود. صدای تودماغی و کنگ و بمی که مرتب از بلندگوی ماشین پلیس بیرون می‌جست، مزاحم خیالات شیرین او بود و لذت آن لحظه را از او می‌ربود: «نیسان آبی حرکت کن آقا» مرد اختیارش را از دست داد و بی‌آنکه بفهمد چه می‌کند به سمت ماشین پلیس رفت و به آنی سرش را از شیشه سمت شاگرد داخل کرد و خود را تا کمر توی ماشین کشاند و بلندگو را از دست مامور پلیس گرفت و فحش می‌داد و صدایش از بلندگو پخش می‌شد و در همان حال تقلا می‌کرد و دست و پا می‌زد.به چشم بر‌هم‌زدنی جمعیت انبوهی اطراف ماشین پلیس گرد آمدند. نیسان آبی همچنان در جای خود متوقف مانده بود که مرد دستبند به دست در صندلی عقب ماشین پلیس بین دو سرباز نشست و با لذت باد گرم و مطبوع بخاری را بر بدن سرمازده‌اش حس می‌کرد. کمتر از یک ساعت بعد در کلانتری برایش تشکیل پرونده دادند و به بازداشتگاه موقت روانه‌اش کردند، به محض ورود یک لیوان چای داغ و دو حبه قند نصیبش شد و کمی بعد هم شامی بدمزه و بدکیفیت که به دهن مرد بسیار لذیذ و دلچسب آمد و امیدوار بود پرونده‌اش زیر دست قاضی سخت‌گیری بیفتد که تا آخر زمستان برایش حکم زندان ببرد. مرد به راننده‌ی نیسان آبی می‌اندیشید و در دل می‌گفت: «بعد از زمستون هم خدا بزرگه»                                                                                                 نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 19:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغال خمار محکوم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-iykejmxoipek</link>
                <description>شغال خمار محکوم شدبی‌گمان شما هم خواندن کامنت‌های «قضاوت نکنیم» را در بستر شبکه‌های مجازی مخصوصا اینستاگرام تجربه کرده‌اید و اکنون شاید وقت این سوال باشد که چه بر سر این جنبش و جنبش‌های مشابه آن که ادعای «من بسیار خوب‌ و فرهیخته‌‌ هستم» را داشته‌اند، آمده است؟ شوربختانه این جنبش همچنان در کنار جنبش‌های مزخرف دیگر فضای مجازی به هستی خود ادامه می‌دهد، این بار با تغییر لحن ادبی و واژه‌هایش به «به من چه، به تو چه» و نظایر آن. بیشتر این جنبش‌ها خواستار این هستند که واکنش در قبال هر محتوایی یا باید تحسین‌آمیز باشد یا سکوت‌. و این خاموش ماندن‌‌ها و ستایش کردن‌‌های بی‌خود و بی‌جهت باید تحت شعار روشنفکری حتی در واکنش به سخیف‌ترین محتواها از تولیدات سطحی زندگی خصوصی بلاگرها گرفته تا حتی حواشی فعالیتهای بازیگران تحت سرنویس تکراری «زندگی هر کسی به خودش ربط دارد» به شدت محفوظ بماند.اما این بی‌منطقی در عدم اظهار مخالفت و انزجار و انتقاد نکردن به کنار، من معتقدم ما در فضای مجازی توانایی درک و مکالمه درست با یکدیگر را نداریم و چه بسا از آن عاجز هم هستیم. بخشی از این عدم مکالمه شفاف با یکدیگر ناشی از غرور کاذب ماست که خود و نظر خودمان را آنچنان برحق می‌دانیم که برای شنیدن هر آنچه مخالف آنست کر مادرزادی می‌شویم، ضمن اینکه اصولا ما شنونده‌های خوبی هم نیستیم و در عوض در هر زمینه‌ای پرگو و پرمدعا هستیم و انتقاد ناشنیده و نظر مخالف را بسیار سخت پاسخ می‌دهیم، گناه دیگری هم که در این زمینه متوجه ماست، از بت‌پرستی ما سرچشمه می‌گیرد، ما بسیار سهل و ساده از هیچ و پوچ  اسطوره می‌سازیم و سپس قهرمان پوشالی آن را می‌پرستیم و این پروسه گاهی یک شبه و تنها با پخش یک فیلم سینمایی و یا یک قسمت از سریالی رخ می‌دهد، کافی است به کامنت‌های زیر پست‌های برخی از بازیگران نگاهی بیندازیم تا بی‌منطقی بخشی از کاربران شبکه‌های مجازی را در مواجهه با انتقادی که از ستاره‌ی تازه متولد شده‌شان شده، ببینید.چندی پیش به طور اتفاقی به پستی در اینستاگرام برخورد کردم که «نوید پورفرج» بازیگر نقش «رحیم نجار» در حال امضای کتاب «بامداد خمار» نوشته خانم «فتانه حاج سیدجوادی» بود، برخی از کاربران به نوید پورفرج بابت این حرکت انتقاد داشتند و عده‌ای هم با یادآوری امضای کتاب «سووشون» توسط «نرگس آبیار» و «بهنوش طباطبایی» اخلاق غیرحرفه‌ای این سه نفر را زیر سوال می‌بردند اما این وسط برخی از طرفداران نوید پورفرج با حمله به کامنت‌های دیگران مدعی بودند: «مگه چی شده حالا؟» «نویدجان که کتاب برنداشتند امضا کنن طرفدار داده ایشونم لطف کرده امضا کرده!» «اگه امضا نمی‌کرد می‌گفتن به طرفداراش بی‌اعتنا بوده» «خانم طباطبایی و نرگس آبیار صفحه اولو امضا نکردند صفحه دومو امضا کردند!» واقعا این هجمه بی‌منطقی و نشنیدن حرف حق که حقوق مادی و معنوی یک اثر متعلق به نویسنده است را چگونه می‌توان به این افراد ستاره‌پرست توضیح داد وقتی حاضر به شنیدن نیستند؟در چند ماه اخیر سریال‌های شبکه‌های نمایش خانگی افت کیفی و کمی زیادی داشته‌اند و سریال‌هایی مثل «شغال» «از یاد رفته» و «محکوم» با انتقادات بسیار زیادی همراه بوده‌اند و برخی سکانس‌های این سریال‌ها دست‌آویزی شده است برای ساختن جوک و سرگرمی و دست انداختن عوامل تولید‌شان، یکی از مواردی که در فضای مجازی بسیار دست به دست می شد و اسباب خنده و اعتراض بینندگان سریال محکوم بود گریم متغیر «پژمان جمشیدی» بود که موی سر و ریش این بازیگر از سکانسی به سکانس دیگر کوتاه و بلند می‌شد اما جبهه‌ی طرفداران این بازیگر به شدت از این موضوع دفاع می‌کردند‌: «مهم بازی خوبشه» «سریالو ببینین چکار مو و ریشش دارین؟» «ایراد الکی نگیرین» این دسته بقدری از ستاره محبوب‌شان بت ساخته‌اند که اصلا متوجه اصل گفتگو نیستند که این انتقاد مربوط به مسیول گریم پروژه و منشی صحنه است نه هنرپیشه‌ی محبوب آن‌ها.در حالی که تقریبا اکثریت کاربران سریال «شغال» را آشغال می‌نامند، فاجعه نقدناپذیری عده‌ای تا جایی پیش رفته که به شدت با غرور جریحه‌دارشده‌شان به نقدها معترض هستند آن هم با جمله‌ی کاملا غیر‌منطقی «شما نگاه نکن» «مگه مجبورین تماشا نکنین» و مشابه آن و این عدم تعامل صحیح کاربران موافق و مخالف در مورد یک سلسله مسایل ساده و خیلی عادی است که از عدم توانایی درست شنیدن و نظر مخالف را تاب نیاوردن نشات می‌گیرد. ستاره‌دوستانی که حتی اجازه نمی‌دهند تا صدای انتقاد به گوش عوامل ساخت فیلم برسد تا همچنان باد در غبغب انداخته به ساخت تولیدات ضعیف خود ادامه دهند، همان‌طور که با شعارهای سطحی «قضاوت نکنیم» اجازه نمی‌دادند تا برخی از کاربران فضاهای مجازی به حرکات ناپسند و نکوهیده اجتماعی خود، داننده و آگاه باشند.                                                                                                                نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 15:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب و هوای مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-miapjzid8dqs</link>
                <description>آب و هوای مجازیدقایقی پیش از طلوع خورشید، در گرگ و میش هوای یک روز نسبتا سرد زمستانی، اهالی یک شهر کوچک کویری، با صدای فریاد عجیبی که به نعره‌ای گوشخراش می‌مانست و معلوم نبود از سر ترس سر داده شده یا از سر حیرت، وحشت‌زده از خواب پریدند و به جانب در و پنجره‌ها شتافتند تا علت و چرایی این صدا را دریابند اما گویی آن فریاد مانند خمیازه، مسری بود و هر کس که سر از پنجره‌ای بیرون می‌برد یا درب خانه‌اش را می‌گشود، خود نیز متعاقب آن جیغی می‌کشید یا فریادی سر می‌داد. در کمتر از چند دقیقه سروصدا و هیاهویی بی‌سابقه در شهر به پا شد و مردم بی‌توجه به رخت و لباس تن‌شان، به داخل کوچه‌ها و خیابان‌ها ریختند و بی‌آنکه به سر و وضع خود و دیگران اهمیتی بدهند، با خوشحالی و شعف شکر خدا می‌گفتند و ریزش برف و سرماریزه را می‌نگریستند.در آن شهر کوچک گرمسیری که در سال‌های اخیر گرفتار خشکسالی سختی بود، بارش باران هم خیلی به بندرت پیش می‌آمد، حالا پس از چند روز برودت هوا که برای این منطقه عجیب می‌نمود، داشت برف سبک و ملایمی می‌بارید و زمین را لایه خیلی نازکی از برف گویی که سفره‌ای یک‌بار مصرف از جنس شیشه روی خاک تشنه‌اش پهن کرده باشند، پوشانده بود.پرستو هم مانند سایر اعضای خانواده‌اش از صدای پرالتهاب و هیجان‌زده‌ی پدرش از خواب پرید: «خدایا برف برف پاشین بچه‌ها برف» پرستو، مادرش و خواهرش را دید که با سرعت اولین شال و مانتویی را که دم دست دیدند، برداشتند و در حالی که با عجله پشت سر پدر به سمت کوچه می‌دویدند او را هم به بیرون آمدن تشویق می‌کردند: «پرستو پاشو بدو بیا برف» پرستو اما که بلاگری نوپا بود، با شنیدن کلمه‌ی برف اول به یاد صفحه مجازی‌اش و لایک و کامنت‌هایی که به جهت پیشرفت آن نیاز داشت افتاد و در حالی که سر و صورتش را می‌شست، امیدوار بود عکس و ویدیوهایی که امروز از این تغییر اقلیمی عجیب در میان نخل‌ها خواهد گرفت، او را به صفحه‌ی اکسپلور بکشاند.پرستو موهایش را با توربان مجلسی ریسه‌داری آراست و کاپشن سفیدی که چندی قبل به امید بارش باران سفارش داده بود به تن کرد. شلوار لگ چرم مشکی‌ای را که ساق پاهای خوش فرمش را برجسته و عضلاتش را نمایان‌تر می‌کرد به پا کرد و به ذهنش رسید امروز که برای اولین بار بارش برف را می‌بیند و پست و استوری زمستانی به اشتراک خواهد گذاشت، چشمانش را به شکل متفاوتی بیاراید، بنابراین از خط چشم اکلیلی سبز رنگش برای آرایش چشمانش استفاده کرد و لب‌های خوش‌ حالتش را با رژ‌لب شاین‌دار مسی، رنگ بخشید و دستکش‌های چرمی که هیچ‌گاه فرصت پوشیدنش را نداشت، برداشت.دست آخر دو مدل چکمه‌ای که این اواخر جهت تبلیغات از یک کفش‌فروشی به عنوان دستمزد هدیه گرفته بود امتحان کرد و آن را که با شلوارش بیشتر هماهنگی داشت، پسندید. آنگاه چند سلفی در خانه گرفت تا از زیبایی و آراستگی خودش در عکس‌ها هم اطمینان پیدا کند، سپس تا برای خودش قهوه‌ای دم کند به این فکر افتاد که در سرما و هوای برفی توربان با کاپشن تناسبی ندارد بنابراین توربانش را با یک کلاه ورزشی لبه‌دار سبز تعویض کرد و با لبخند زیبایی که تمرین می‌کرد تا هنگام گرفتن عکس و فیلم بر لبش باشد، روانه‌ی حیاط خانه شد.پرستو در حیاط به سمت در ورودی خانه که به سمت کوچه گشوده می‌شد و بعد از رفتن پدر و مادرش نیمه‌باز مانده بود، پیش می‌رفت و هاج و واج اطرافش را می‌نگریست، چون نه برفی می‌بارید نه سرما ریزه‌ای و نه حتی نشانی از بارش برف بر زمین بود. تنها از برگ‌های درختان قطرات آب بر زمین فرو می‌چکید و خاک خیس و مرطوب و نمناک به نظر می‌رسید. باریکه‌های آب آرام و  بی‌صدا در گوشه‌های دیوارها راه افتاده بود و چاله چوله‌های کوچه هم آب و گل پر شده بود.پرستو در جستجوی برف و ابر چشم به آسمان گرداند و خورشید را دید که درخشان و  پررمق در کرانه‌ی آسمان بالا آمده بود و همسایگان را دید که با خرسندی و روی خوش کم‌کم به داخل خانه‌هایشان بازمی‌گشتند، از دور اعضای خانواده‌اش را هم دید که با هیجان با چند تن از همسایگان درباره‌ی بارش سبک و ملایم برف امروز صحبت می‌کردند و پرستو دیر رسیده بود، بارش کوتاه برف تمام شده بود و زمین تشنه کویر برف را بلعیده بود و تنها بوی نم و رطوبتی آمیخته به عطر گل‌های کاغذی فضا را فرا‌گرفته بود‌.                                                                                               نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 18:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری با روبان آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-vilxmtf10mll</link>
                <description>دختری با روبان آبیدخترک در غیاب پدرش و بدون اجازه مادرش به بهانه‌ی خرید خرده‌ریزی چند ساعتی از خانه بیرون زده بود، شانزده سالش شده بود و ماه قبل سرخود زیر ابرویی برداشته بود و سرخوشی و سر به‌ هوایی دوران خودش را داشت، با پسرکی می‌پلکید و به همان گز کردن خیابان با او دلخوش بود. هنوز تا تاریک شدن هوا مانده بود که دخترک کلید به در خانه انداخت و از نگاه و سکوت خواهر و برادر خردسالش که در فضای بین در حیاط و پرده‌ی چرک‌تاب پشت آن بلاتکلیف ایستاده بودند، دریافت که هوا پس است.دخترک عموها و پدرش را دید که غضبناک و برآشفته زیر درخت نارنج روی تختی نشسته بودند و مادرش چادر رنگ و روفته به سر و سینی چای به دست کنار آن‌ها ایستاده بود. دخترک با ترسی که به جانش افتاده بود و می‌کوشید پنهانش کند پیش آمد و زیرلبی سلامی گفت و چون پاسخی نشنید به سمت ایوان روانه شد، پدرش با ترش‌رویی رویش را از او برگرداند و عموی پیرش جلوی پایش آب دهان پرت کرد و صدای غیض‌آلود و از نفرت سرشار عموی کوچکش او را تا در اتاقش همراهی کرد: «حرف و حدیث دخترت بدجور پیچیده توی محل»دخترک رنگش پرید و تمام خون بدنش به سمت قلب کوچکش روانه شد و در حالی که گوشه ناخنش را می‌جوید به جانب پنجره رفت و حیاط را زیر نظر گرفت. مادرش سینی چای جلوی عموها گرفت، برنداشتند پدر با ترش‌رویی زیر سینی چای زد و عربده‌ای بر سر مادر کشید: « این بار چندمه این سرکوفت‌ها رو می‌شنوم زنیکه؟» و مادر حق به جانب رو به عموها گفت: « من زورم بهش نمی‌رسه که نمی‌رسه افسار پاره کرده، اصلا خودتون می‌دونین و اون پتیاره»دخترک جلوی آینه دوید و خط چشم و ریملش را پاک می‌کرد و صدای گریه‌ی مادرش را می‌شنید که با صدای غضب‌آلود عموی بزرگش به هم آمیخته بود: «با ی پسره دیگم چند بار دیدنش، آبرو واسمون نمونده تو محل» دخترک نفسش بند آمده بود و زیر پنجره در سه کنج دیوار اتاق نشست و چشم به در دوخت. صدای محکم بسته شدن در حیاط را شنید و همزمان نفرین و ناسزاهای مادرش که با الفاظ رکیک به سویش حواله می‌شد را می‌شمرد و  بغضش را فرو می‌خورد. کم‌کم دشنام و نفرین‌های مادر فروکش کرد و بوی زغال و تریاک پدر درآمد.دخترک آسوده گشت و آرام گرفت با خودش فکر کرد لابد این دفعه از کتک و حبس در زیرزمین خبری نیست. سر شب بود و گرسنه بود و تنها بود و لرز به جانش افتاده بود، یاد روبان آبی که همان عصر از خرازی خریده بود افتاد، می‌خواست با آن گل‌سری برای خودش درست کند و به موهایش بزند و خط چشم و ریمل آبی بزند، در ذهنش با حرف‌هایی که پسرک گفته بود، رویاهایی ساخت و به آن‌ها خوش بود و با روبان بازی می‌کرد و  به خودش دلداری می‌داد. کمی بعد سرما و گرسنگی و رویاهای شیرینش او را به خواب عمیقی فروبردند.دخترک نیمه‌شب گویی در کابوسی وهمناک غلت بزند از خواب پرید و مثل کسی که بختک به جانش افتاده باشد به سختی نیم‌خیز شد. در اتاق نیمه‌باز بود و سایه مادرش را جلوی در دید، خواست او را صدا بزند و بگوید صدای نفس‌های کسی را در حجم تاریکی بالای سرش شنیده و می‌ترسد، اما صدایش در میانه‌ی گلویش خفه شد، چیزی دور گردنش حلقه و محکم درهم پیچیده شد، نواری نرم و لطیف که هر لحظه فشرده‌تر می‌شد و نفسش را بیشتر بند می‌آورد.دخترک تقلا می‌کرد، دست و پا می‌زد و می‌کوشید تا توجه مادرش را جلب کند، بالاخره موفق شد، مادرش داخل اتاق آمد و چراغ را روشن کرد، سیمایش سرد و بی‌احساس بود، دخترک نگاه بی‌تفاوت و بی‌واکنشی مادرش را که دید، دست‌هایش را که برای کمک به سمت او دراز کرده بود به سمت گردن خود برد و به دور چیزی که دور گردنش حلقه شده و هر لحظه تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد چنگ زد و روبان آبی را لمس کرد که کسی آن را هر لحظه از پشت سرش محکم‌تر می‌کشید.دخترک دست‌هایش را بالاتر برد و در موهای شخصی که بالای سر او قرار گرفته بود، چنگ انداخت. یاد پدرش افتاد. یاد برادر و خواهر کوچکش که حتما خواب بودند که اگر بیدار بودند، مانند مادرش بی‌تفاوت نبودند و به او کمک می‌کردند. دخترک فکر کرد شاید مادرش شوکه شده و قدرت حرکت را از دست داده آنقدر به مادرش زل زد تا شاید مادرش به خود آید کم کم مادرش را تار و تارتر دید و کمی بعد روبان آبی را که حالا خاکستری می‌نمود دید که روی بدنش پرت شد.دخترک چشمش به  آسمان آبی افتاد که از لابه‌لای شاخ و برگ و گل و شکوفه‌های درخت نارنج با ستاره ‌هایش به او چشمک می‌زد و قرص ماه را دید که از پشت سر شخصی که صورتش در تاریکی پنهان بود و روی او خاک می‌ریخت، می‌درخشید. مادرش را دید که گوشه‌ای بالای تل خاک چمپاته زده بود و دخترک برای کمک یاد پدرش افتاد و تمام توانش را جمع کرد و با ناله‌ای ضعیف پدرش را صدا زد: «پدر» حجم زیادی از خاک روی صورتش و دهانش ریخته شد و دخترک طعم خاک را چشید و به یاد خواهر و برادر خردسالش افتاد.                                                                                                      نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 12:55:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلنگ سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-zwuqyrgh5tmf</link>
                <description>پلنگ سیاه    اصلا انتظار دیدن این گربه‌سان ملوس سیاه رو در آرایشگاه نداشتم! تمام مدتی که درگیر کوتاهی و سشوار موهایم بودم، او با آسودگی خیال در میان آمد و شد خانم‌ها و سروصدای ناخن‌کارها و شنیون‌کارها و مابقی کادر آرایشگاه در خوابی عمیق بود، پرسنل می‌گفتند هر صبح که در سالن باز می‌شه این کوچولوی سیاه میاد پیششون و شب‌ها هم با آخرین نفر از سالن خارج می‌شه و احتمالا توی پارکینگ و راهروهای مجتمع دوردوراشو می‌زنه! خلاصه که این سیاه ملوس باهوش توی این فصل سرد دوستای مهربونی پیدا کرده بود، عاشقش شدم ️طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 22:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانم و سگ پشمالوی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%B3%DA%AF-%D9%BE%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-jvttnk9krcj5</link>
                <description>خانم و سگ پشمالوی سفیدتوی لابی نشستم و منتظرم. رفت و آمد ساکنین، گروه تاسیسات و بچه‌های خدمات و نظافت را رصد می‌کنم و به گفت‌وگوهای بین‌ آن‌ها سرگرمم. در این بین، خانمی توجهم را جلب می‌کند که سگ سفید پشمالویی را در باکس حمل پت گذاشته و به سرعت از آسانسور خارج و به حالت دو از لابی خارج می‌شود.همچنان در پی گذراندن وقت در لابی هستم و از بحث و درگیری که بین گروه تاسیسات و نظافت پیش آمده است و گاهی اوج می‌گیرد و برای لحظاتی خاموش می‌گردد و مجدد از سر گرفته می‌شود، لذت می‌برم. نیم ساعتی به همین منوال می‌گذرد که خانم و سگ سفید پشمالویش که در باکس حمل پت فشرده شده است، بر‌می‌گردند و منتظر پایین آمدن آسانسور می‌شوند. به فاصله‌ی اندکی پشت سر آن‌ها خانمی چادری سرتاپا سیاه‌پوش به همراه پسر نوجوان پانزده شانزده ساله‌‌اش که سر به زیر انداخته و نگاه از کف برنمی‌دارد، وارد لابی می‌شوند و چند قدم دورتر از خانم که باکس حمل سگش را در دست گرفته، به انتظار آسانسور می‌ایستند.درب آسانسور باز می‌شود و خانم و‌ سگ پشمالوی سفید که در باکس معترض به نظر می‌رسد، وارد آسانسور می‌شوند، اما خانم چادری مردد است و سرانجام بی‌خیال ورود به آسانسور می‌شود و پس از بسته شدن درب آسانسور به سرعت به طرف لابی‌من می‌رود و به صدای بلند و رسا می‌گوید: «شما به اینا گفتین سگاشون زمین نزارن؟» لابی‌من از چرت عصرانه‌اش درمی‌آید و خواب‌آلود می‌گوید: «بله بله! دیگه ما گفتیم که فقط باید تو جعبه بیارن و ببرن» و در انتها خمیازه‌ی بلندی به جمله‌بندی‌‌هایش اضافه می‌کند.خانم چادری با رضایت لبخندی حواله‌ی او می‌کند و این‌بار با صدای آرامی رو به لابی‌من می‌گوید: «خدا خیرت بده» آنگاه از بین بچه‌های تاسیسات و خدمات که گویا به توافقی نه چندان مطلوب رسیده‌اند، می‌گذرد و به سمت پسرش که همچنان منتظر برگشت مجدد آسانسور مانده است، می‌رود و با صدای بلند به طوری که همه بشنوند ادامه می‌دهد: «ممنوم، سگ نجسه، من الان سوار آسانسور نشدم تا اون و سگش برن» پسر خانم چادری همان‌طور محجوب و سر به زیر، خطاب به مادرش می‌گوید:« چرا به مخلوق خدا می‌گی نجس؟» مادر با همان لحن پرخاش‌جوی پاسخ می‌دهد: «نماز می‌خونیم، نباید اجازه بدن سگ نجسو بیارن تو واحدها»درب آسانسور باز می‌شود، قبل از خانم چادری، دو نفر از بچه‌های تاسیسات وارد آسانسور می‌شوند، اما پسرک به آن‌ها و مادرش که در آستانه‌ی ورود به آسانسور است، ملحق نمی‌شود و با لحنی توام با ادب و احترام به مادرش می‌گوید: «نماز خوندن دلیل نمیشه به مخلوق خدا بگی نجس، این چه فلسفه‌ایه آخه؟» در آسانسور بسته می‌شود. پسر در حالی که زیر لب با خود حرف می‌زند از پله‌ها بالا می‌رود.                                                                           نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 10:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه متروک</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9-opomxsasdsrj</link>
                <description> در برخی کوچه‌های باریک پایتخت مابین ساختمان‌های سر به فلک کشیده‌، هنوز خانه‌هایی هست که بوی بافت قدیمی شهر رو دارند.تنها سنارویی که برای این خونه و اهالی‌اش به ذهنم رسید  وقتی بین ورثه بدجور اختلاف افتاد.با دقت به درب ورودی و پنجره‌های طبقه‌ی اول نگاه کنید.تهران، شریعتی، کلیم کاشانی .....1404/08/28. طوبا ‌وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 19:45:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-uvolph8w86ba</link>
                <description>پرواز هنگام بالا رفتن از پله‌های هواپیما توجه‌ام به زن بارداری جلب شد که در آستانه‌ی در هواپیما با سرمهماندار درباره مجوزهای پروازش گفت و گو می‌کرد. در آن سوز سرما پیراهن نخی بلندی پوشیده بود و دمپایی به پا داشت. از کنار او و دیگر مهمانداران رد شدم و پس از اندکی سرگردانی و تطبیق کارت پرواز با شماره صندلی‌ها، کنار پنجره‌ی بیضی شکلی نشستم که جنب بال هواپیما قرار داشت.گویا گیت صدور کارت پرواز موقع تخصیص صندلی‌ها، دقت لازم را انجام نداده بود، چرا که اندکی بعد زن باردار با لبخندی محجوبانه در حالی که با شرم‌رویی عذرخواهی می‌کرد و با گوشه‌های شالش شکم برآمده‌اش را می‌پوشاند، کنار من نشست. جوابش را با لبخندی دادم. کمی نفس‌نفس می‌زد که با توجه به شرایطش کاملا طبیعی بود. با وجود قشر ضخیمی از ورم بارداری که چهره‌اش را پوشانده بود، زیبا و کم سن و سال نشان می‌داد، حدس زدم باید در اواخر هفته‌ی سی و دوم بارداری‌اش باشد. او سرگرم گفتگوی تلفنی با مادرش شد و من ناخودآگاه نگاهم به پاهای ورم‌‌کرده‌اش افتاد که به زور در دمپایی جا شده بودند. می‌خواستم به نحوی سر صحبت را با او باز کنم و درباره‌ی علت ورم پایش بپرسم، اما سرمهماندار عصا قورت داده کنار صندلی ما متوقف شد و رو به من با لحنی خشک و اداری گفت: «آقا متاسفانه باید جای شما رو تغییر بدیم.» لبخندی زدم و با خوش‌رویی پذیرفتم. با عذرخواهی از خانم باردار که برای جابجایی من بلند شده بود، از کنار سرمهماندار گذشتم و توسط مهماندار دیگری به طرف صندلی‌های مابین دو راهرو هواپیما راهنمایی شدم.از جایی که نشسته بودم نیم‌رخ زن را کاملا می‌دیدم. حالا او تنها بود و سفر راحت‌تری را به دور از مردی غریبه تجربه می‌کرد. دقایقی قبل از حرکت هواپیما روی باند، سرمهماندار نزد او آمد و ربات‌گونه پرسید: «تا چند دقیقه دیگه پرواز می‌کنیم می‌خوام مطمین باشم حالت خوبه و کوچک‌ترین مشکلی نداری؟» زن در حالی که شالش را بر روی خرمن گیسوهای بلند بلوطی‌ رنگش مرتب می‌کرد با خوشحالی گفت: «خوب خوبم.»به محض اینکه وسایل پذیرایی توسط مهمانداران از روی میزها جمع شد، زن در حالی که آثاری از درد و ناراحتی در چهره‌اش هویدا بود، برای رفتن به دستشویی از جا برخاست. دقایقی بعد با صورت رنگ‌پریده و عرق کرده در حالی برمی‌گشت که یکی از مهمانداران او را همراهی می‌کرد. به نظرم دچار تنگی نفس و تپش قلب شده بود، برای لحظاتی نگران حالش شدم. اما او پاکت تهوع را از پشتی صندلی مقابلش برداشت و خودش را روی صندلی به سمت پنجره‌ی هواپیما کشاند، دیگر او را در آن کنج نمی‌دیدم ولی به نظرم آمد برخلاف تصورم مشکل خاصی نبوده و بی‌قراری ناشی از دل‌بهم‌خوردگی‌اش آرام گرفته است.دیگر به او توجهی نشان ندادم و تا زمانی که تذکر بستن کمربندها جهت فرود داده شد و مهمانداران مشغول چک سریع نکات ایمنی توسط مسافران شدند، خودم را با مجله‌ای سرگرم کردم. از آنجا که برای پیاده شدن شتابی نداشتم، صبر کردم تا راهرو کاملا از مسافران عجول و کم‌طاقت خالی شود، سپس برخاستم و به سمت در خروجی پیش رفتم. یک لحظه به ذهنم رسید از خانم باردار که همچنان بر سرجایش نشسته بود، خداحافظی کنم: «خانم روز خوبی داشته باشید.» پاسخی نداد. سرش را به شیشه‌ی پنجره هواپیما تکیه داده بود و شالی که بر سر داشت کاملا چهره‌اش را پوشانده بود. کمی به سمت او خم شدم و شال را از روی صورتش کنار زدم و نسبتا بلند گفتم: «خانم؟» یکی از مهمانداران در راهروی مقابل متوجه ما شد.زن بدون کوچک‌ترین جنبشی در اجزا صورتش با چشمانی کاملا باز به نقطه‌ای خیالی در مقابلش خیره مانده بود. بلافاصله کنارش نشستم و نبضش را گرفتم. دستم را روی شاهرگ گردنش نهادم که هیچ نشانی از نبض نداشت. سرمهماندار با همان قیافه‌ی جدی به شتاب خود را به ما رساند. با چراغ قوه تلفنم نور به داخل چشمانش تاباندم، مردمک‌های چشمان عسلی‌اش تا بی‌نهایت باز و بی واکنش بودند. سرمهماندار با لحن تندی رو به من گفت: «اجازه بدید آقا، مشکلی پیش اومده؟» برخاستم و کمی جابجا شدم تا او کنار زن بنشیند و در همان حال گفتم: «تموم کرده.»سرمهماندار بی‌اعتنا به من، در حالی که نبض نداشته‌ی زن باردار را چک می‌کرد، با به کار بردن بلند چند اصطلاح متداول بین کادر پرواز همکارانش را فراخواند و در آخر با صدای نسبتا بلندی گفت: «آمبولانس خبر کنین.» زمان برایم متوقف شده بود، به سرمهماندار که مسلط و کاربلد می‌نمود، گفتم: « احتمالا برای نجات بچه هم دیر شده باشه» منتظر پاسخ او نشدم و به سرعت سمت درب خروجی رفتم، از پلکان هواپیما به پایین سرازیر شدم. برف‌ریزه تندی می‌بارید. به یاد مادر نادیده‌ام افتادم که موقع به دنیا آوردن من مرده بود، می‌دانم که تا مدت‌ها ذهنم مشغول این زن خواهد بود. چگونه به عنوان یک فوق تخصص قلب پی نبرده بودم که او در آستانه‌ی ایست قلبی است.                                                                                                     نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 12:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرپسر</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D8%B1-vnga159qhdri</link>
                <description>پیرپسرآرزو بر دل نماندیم و در بین این تعداد کمدی سخیفی که پی در پی از سر و کول پرده‌ی نقره‌ای سینما بالا و پایین می‌روند، فیلمی هم اکران شد که فکر و خلاقیتی نو در ساختار آن مشاهده می‌شود، فیلمی که شخصیت اصلی‌اش کتاب به دست، بر سر میز صبحانه در کنار پدری نشئه و برادری غیرزاده نشسته است، «پیرپسر» فیلمی از «اکتای براهنی»:«پیرپسر» روایت بخشی از زندگی «غلام باستانی» است، پیرمردی عیاش و شراب‌خوار که معتقد است جوانی نکرده، او که از گنده لات‌های سه چهار دهه‌ی قبل بوده، به رغم اعتیاد به انواع و اقسام مخدرها هنوز ابهت چاله میدانی‌اش را حفظ کرده، تا آنجا که سعی در اثبات خود دارد و با پسرش «علی» بر سر دختری به نام «رعنا» قمار می‌کند ...همان اول کار بگویم «پیرپسر» فیلم «اکتای براهنی» نیست، فیلم «حسن پورشیرازی» است، چرا که «پورشیرازی» بسیار بیشتر از فیلم می‌درخشد، بی‌شک اگر او در «پیرپسر» این چنین با نقش‌آفرینی‌اش استادانه غوغا به پا نمی‌کرد، «پیرپسر» براهنی حرف چندانی هم برای گفتن نداشت.هر چند به نظر من «لیلا حاتمی» یکی از بهترین بازی‌هایش را در «پیرپسر» انجام داده، اما انتخاب او در این نقش بزرگ‌ترین ریسک و شاید اشتباه «اکتای براهنی» بوده چرا که بد بودن و پلیدی به چهره‌ی حاتمی نمی‌نشیند، نمی‌شود قباحت را در اصالت چهره‌اش باور کرد، چرا که باید در بخشی از وجود «رعنا» خواسته یا ناخواسته رد و نشانی از سبک‌سری و خواری و فرومایگی نشان داده می‌شد تا جرات ابراز هوس بیمارگونه‌‌ی «غلام باستانی» به او وجه‌ی مقبول‌تری می‌یافت، متاسفانه از اوایل پرده سوم فیلم «لیلا حاتمی» از نقش فاصله گرفته و به همان بازی سرد و بی‌روح و یکنواخت همیشگی خود برمی‌گردد.برخلاف عده‌ای از منتقدان که بازی «حامد بهداد» را درخور توجه ندانسته‌اند، من معتقدم بهداد بهتر از حاتمی عمل کرده است، باید یک ده‌ی پنجاه‌ی یا دهه شصتی سرخورده و تحقیر شده باشید تا بفهمید او بدون اغراق دقیقا یکی از همان نسل سوخته‌ی ساکت آرمان‌گرایی بود که حسرت همه چیز حتی عشق بر دلشان ماند. او یکی از همان کتاب به دست‌های محجوب و همیشه سر به زیر بود که سال‌ها ندیده گرفته شدند و حالا در چهل سالگی سرکوفت نجیب ماندن‌شان را می‌خورند و کاری هم جز فرو‌خوردن بغض خود در مواجهه با سرزنش‌های اطرافیان ندارند.بخشی از جذابیت فیلم وام‌دار فضاسازی بصری آن است، طراحی صحنه در منزل غلام باستانی خلاقانه و ستودنی است، از چیدمان لوازم خانه گرفته تا  نور ضعیف و رنگ‌های خنثی و سرد و تابلوهای آویخته به در و دیوارهای زرد و خاک گرفته، همه و همه به خوبی با فضای بی‌روح و مرگ‌آور خانه‌ای که سالهاست زنی در آن نفس نکشیده، در تناسب است. من اگر جای «اکتای براهنی» بودم، تصویربرداری را به همان راهرو، راه پله، بارخانگی و آشپزخانه محدود می‌کردم و این برگ برنده را، این لوکیشن را، رها نمی‌کردم، اما متاسفانه دوربین بی‌خود و بی‌جهت از خانه باستانی‌ها بیرون می‌آید و با بیرون آمدنش میزانسن‌های فوق العاده براهنی در هم می‌شکند و جنبه‌ی هنری فیلم از دست می‌رود، براهنی هر چقدر در خانه باستانی‌ها درخشان عمل کرده، در بیرون خانه، در کتابخانه، در املاکی، در منزل پدری رعنا، ضعیف است و کارش به روایتی مستندگونه می‌ماند.اما آنچه باعث نمی‌شود پیرپسر به شاهکار تبدیل بشود، ضعف فیلم‌نامه در خرده‌پیرنگ‌ها و برخی نقاط عطفش است، تنها کافی بود براهنی صحنه‌ای دراماتیک بنویسد تا علی و رعنا به جاودانه‌های عاشقانه سینما بپیوندد، کاری که او نکرد و این ارتباط را سطحی و آبکی رها کرد. فیلم‌نامه در بخش‌های دیگری هم بدجور می‌لنگد و نقطه ضعف‌هایی ابتدایی و بدیهی دارد، اشکلاتی آنقدر ساده که نمی‌دانم چرا براهنی نخواسته برطرف‌شان کند؟ به طور مثال رعنا چرا از ماشین غلام باستانی پیاده نشد؟ رضا در تمام این سال‌ها چرا به دنبال رد و نشانی از مادرش نبود؟با وجود نواقص و کاستی‌های گفته شده، براهنی و تیم فوق‌العاده‌اش اثری شایسته و در خور توجه ساخته‌اند، فیلمی که خط قرمزها را به طرز عجیب و غریبی رد کرده و با برخی دیالوگ‌هایش تابوشکنی‌هایی کرده و گامی به جلو برداشته است. او فیلمی ساخته که تنها از خشونت مردان بر علیه زنان نمی‌گوید، او شهامت این را داشته که فیلمی بسازد و خشونت مردان بر علیه مردان، پدران بر علیه پسران را در قالب مثلث عشق ممنوعه‌ی پدر، پسر و معشوقه به نمایش بگذارد، کم‌لطفی است اگر او و تیمش را تحسین نکنیم.                                                                                                                     نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 18:37:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت لاله‌ی آمریکایی</title>
                <link>https://virgool.io/@toobavatankhah/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oyhsfs6f9zfr</link>
                <description>درخت لاله‌ی آمریکاییاخیرا به خواندن داستان‌های کوتاه علاقه‌مند شده‌ام و مگر می‌شود از «ادگار آلن پو» این رمزآلودنویس برجسته و مخترع سبک کارآگاهی چیزی نخواند، تازه از حیرت داستان «گربه سیاه» او در آمده و داستان «سوسک طلایی» را شروع کرده بودم که جمله‌ی زیر متوقفم کرد:ژوپیتر به دستور ارباب خود راه را تا پای درخت لاله‌ی غول پیکری صاف کرد که در میان هشت الی ده درخت بلوط قد علم کرده بود و چنان زیبا و باشکوه بود و شاخ و برگ گسترده‌ای داشت که به عمرم نظیرش را ندیده بودم.درخت چی؟ لاله؟ ابتدا گمان بردم اشتباه خوانده‌ام و لابد منظور نویسنده درخت «افرا» یا «چنار» بوده و در پی آن هم اولین فکری که به ذهنم رسید، این بود که حتما در ترجمه یا چاپ کتاب اشتباهی رخ داده است، اما مجددا در لا به لای سطور باز به درخت مورد نظر رسیدیم:درخت لاله باشکوه‌ترین درخت جنگل‌های آمریکا در جوانی تنه‌ای صاف دارد و اغلب تا ارتفاع بسیار بالا هیچ شاخه‌ی جانبی ندارد اما وقتی درخت بالغ می‌شود، پوست آن زبر و گره گره شده و شاخه‌های کوتاهی روی تنه‌اش می‌روید.با یک جست و جوی ساده در گوگل متوجه شدم لاله فقط گل نیست، خلاصه به لطف آقای «پو» امروز با طبیعت بیشتر آشنا شدم. شما تا حالا از این قبیل تجربه‌ها داشتید؟                                                                                            نویسنده: طوبا وطن‌خواه</description>
                <category>طوبا وطنخواه</category>
                <author>طوبا وطنخواه</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 16:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>