<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ترنج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@toranj</link>
        <description>گفتا من آن ترنجم..‌ کاندر جهان نگنجم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:54:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/184491/avatar/aBxvpX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ترنج</title>
            <link>https://virgool.io/@toranj</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پس از ۹ ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%B9-%D9%85%D8%A7%D9%87-v1na9sn3nudk</link>
                <description>سلام.از آخرین پست این وبلاگ مدت زیادی میگذره اما من هیچ روزی فراموش نکردم که جایی از این فضای وسیع نت صفحه ای  دارم که میتونم داخلش تفت بدم و بنویسم.روزها دارن پشت سر هم میگذرن. من فرصت کافی برای نوشتن پیدا نمیکنم. روزهایی هم که شاید فرصت باشه حوصله ای برای بازگو کردن وقایع نیست.تصمیم هایی توی سرم دارم که انجام هیچکدومشون بدون کمک و یاری از خدا امکان پذیر نیست. یعنی محاله.اینجا راحت مینویسم چون کسی من رو نمیشناسه و برداشتی بهعنوان ریا از صحبت هام نمیشه.روزهایی که بود که نگران بودم نتونم مهاجرت کنمروزهایی بود که گفتم خب ! ترنج! این دنیا پر از بالاو پایینه. این دنیا بهش تکیه ای نیست. پس تلاشت رو بکن. شاید تونستی.. شاید هم نتونستی.و روزی اومد که با خودم گفتم ترنج! مگه خدا نگفته این دنیا لهو و لعبه؟ تو میخوای مهاجرت کنی که چی بشی؟ که بالش زیر سرت نرم تر باشه؟ که موجودی حسابت پر پول تر باشه؟ که دغدغه ی بالا رفتن نرخ ارز رو نداشته باشی؟  که چی؟ میخوا مهاجت و پیشرفت کنی.. علم و توسعه بدی و بشی برده ی علمی یه کشوری که پول میده تا روی سر مردم و فامیل و خانواده ت بمب و موشک بندازن؟ که هر چی داشمندهای خاکت کاشتن رو نابود کنه؟؟ که دلار بشه و بچه های یمن و فلسطین و هزاران خاک دیگه رو بکشه؟گیرم مهاجرت کردی.. گیرم رفتی و به همه ی اینا رسیدی؟ بعد از چند صباحی که مردی و به سرای باقی رسیدی، چطور میتونی بایستی و بگی توی دنیا برای دنیا جنگیدی؟؟ که فقط به خطر خوراک چرب تر و لذیذتر خودت بودی؟ که فقط به فکر خودت بودی و آسایش و راحتی خودت بودی؟؟ امان نامه ی یزید رو دودستی قبول که هیچ.. خودتو کشتی که بگیریش و چکمه لیسی کردی؟؟ نوشتی و ساختی و کشف کردی و هر کلمه ت شد یه گلوله توی قلب فلسطینی ها و یمنی ها و سوری ها و مردم کشور خودت؟؟؟ هوم ترنج؟ این بود دنیا؟ این بود هدف از زندگی؟ آره؟پس تصمیم گرفتم بمونم. بمونم و با نیت آخرت، با نیت رسیدن به جایگاهی که شایسته ی مخلوق خداست.. با نیت قرب و نزدیکی تلاش کنم. بجنگم و خسته نشم.. برم جلو و به سختی راه فکر نکنم.خب من هنوز حتی مسیر جدیدم رو رسما شروع نکردم.کلیتی از کارهایی که میخوام انجام بدم توی سرم دارم.. شاید در حد چند میلی متر هم بهش نزدیک شده باشم.. اما راه نیفتادم.سعی میکنم به خدا، پیامبر و ائمه نزدیک بشم. قرآن و دعا میخونم تا از راه اصلی منحرف نشم.. تا دور نشم از جایی که باید بهش برسم. تا اسی دنیا نشم.. اما جسم غرق شده در دنیام خیلی کاررو سخت کرده. اسیر پرخوری و راحت طلبی و تن پروری و خواب آلودگی ام. اسیر سختی نکشیدن و دنیا طلبیدن...چاره ای نیست جز کمک گرفتن از خدا و چه خوب که چاره ای جز این نیست. باید هر لحظه خدا رو در نظر داشته باشم و آگاهانه قدم بردارم. بدونم که چی میخوام و برای چی اینجام.. باید مطمئن باشم که راهم درسته و هر چیزی جز با این نیت و هدف لهو و لعب و باطله.اگرکسی این نوشته رو میخونه ازش ممنون میشم برای من دعا کنه تا توی مسیرم پیش برم، منحرف نشم و جا نزنم.پایانکردم </description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 21:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژاژ</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%DA%98%D8%A7%DA%98-s5cfxihpj376</link>
                <description>به اینکه برم به یک نفر پیشنهاد ازدواج قراردادی بدم تا با هم مهاجرت کنیم و بعد هرکی بره سمت کار و بار خودش خیلی خیلی نزدیکم.از مصائب زندگی در خانواده‌ی مذهبی سنتی و عدم امکان یافتن همسر با هدف مشترک</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 18:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وزنه‌های سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-ixdfiurz7pp7</link>
                <description>سلام به ترنج و سلام به همه.الان ساعت ۱ و ۴۶ دقیقه‌ی نصفه شبه. موزیک پلی شده در پس زمینه بی‌کلام wish i could spend the day with you از Mychael Danna و Jeff Danna هست.چرا الان دارم مینویسم؟ درست در همین لحظات متوجه وزنه‌های سنگینی شدم که به مچ هر دو پام بسته شدن یا خودم بسته‌ام. وزنه‌ی زندگی والدین. وزنه‌ی زندگی خواهرزاده. وزنه‌ی زندگی خواهرانم. وزنه‌ی پیش بینی مرگ پدربزرگ و مادربزرگم و سرنوشت تنها خاله‌ی مجرد. وزنه‌ی وضعیت سلامت و بیماری والدینم. وزنه‌ی تنهایی بعد از ترک خانه‌ توسط فرزندانِ والدینم. وزنه‌ی دوری از تکنولوژی والدینم. وزنه‌ی سرنوشت جامعه و کشور. وزنه‌ی مشکلات اقتصادی. وزنه‌ی طرح اجباری. وزنه‌ی بیسوادی در برابر بیمارانی که ممکنه بیان و ندونم چیکارشون کنم. وزنه‌ی مسئولیتی که توی شرکت قبول کردم. وزنه‌ی احتمال پیچانده شدن توسط مسئولین شرکت. وزنه‌ی خواستنی نبودن. وزنه‌ی سینگلی و مجردی. وزنه‌ی خواستگار نداشتن. وزنه‌ی احتمال دعوای والدینم با همسایه‌ی بالایی. وزنه‌ی تصمیم‌های هیجانی والدینم. وزنه‌ی والدگری برای والدینم. وزنه‌ی نگرانی برای اطرافیانم. وزنه‌ی زندگی نکرده‌ی خودم. وزنه‌ی جاهای ندیده‌ی خودم. وزنه‌ی آینده‌ی مجهول خودم. وزنه‌ی سلامت متزلزل خودم. وزنه‌ی بی‌خیالی و بی‌فکری خواهر مثلا بزرگتر که هیچ وظیفه‌ای برای خودش متصور نیست. وزنه‌ی خودخواهی بقیه. وزنه‌ی تصمیماتِ عملی نشده. وزنه‌ی تنهایی. وزنه‌ی تنها بودن. وزنه‌ی بی‌تکیه‌گاه بودن‌. وزنه‌ی به خدا گوش ندادن. وزنه‌ی مجازات شدن. وزنه‌ی گذشته. وزنه‌ی آینده. وزنه‌ی حالِ زندگی نشده. وزنه‌ی کتاب‌های نخوانده. وزنه‌ی فیلم‌های دیده نشده. وزنه‌ی دندان‌های خراب و کشیده نشده. وزنه‌ی ایمپلنت انجام نشده. وزنه‌ی وزنِ کم‌نشده. وزنه‌ی پوست خراب. وزنه‌ی موهای ریخته. وزنه‌ی لیزر نرفته. وزنه‌ی چشم‌های عمل نشده. وزنه‌ی ورزش‌ انجام نشده. وزنه‌ی دوچرخه‌ی سوار نشده‌ام. وزنه‌ی دوچرخه ثابت گوشه‌ی اتاق. وزنه‌ی سه‌تار تمرین نشده. وزنه‌ی کِرِم‌های استفاده نشده. وزنه‌ی آرزوهای خاک خورده. وزنه‌ی گوشه‌ی زخم‌شده‌ی ناخن‌ها. وزنه‌ی پوست خشک دستم. وزنه‌ی اتاق نامرتب و کثیف. وزنه‌ی خوردن شیرینی و فست‌فود. وزنه‌ی قطع یکباره‌ی آسنترا. وزنه‌ی همکاران آینده‌ی احتمالی. وزنه‌ی آدم‌هایی که به یکباره از زندگیم رفتن. وزنه‌ی آدم‌هایی که از پشت خنجر زدن و رفتن. وزنه‌ی قسط‌های ساعتم. وزنه‌ی درد شکم و پهلوی مامان‌‌. وزنه‌ی کبد چرب بابا. وزنه‌ی اضافه‌وزن خواهرهام. وزنه‌ی سرکار خواهرم. وزنه‌ی تنهایی خواهرزاده‌ام. وزنه‌ی سر کردن خواهرزاده‌ام با مامانم و دیدن تروماهایی که یک روز من ناچار شدم تحمل کنم. وزنه‌ی امانتی‌های دستم. وزنه‌ی لباس‌های تنگ شده‌ی داخل کمد. وزنه‌ی لباس‌های پوشیده نشده‌ی داخل کمد. وزنه‌ی زندگی مینیمالیستی که دوست دارم. وزنه‌ی زندگی پر از اضافه‌ای که دارم. وزنه‌ی چروک‌های اطراف چشم بابا. وزنه‌ی چروک وسط پیشونی خودم. وزنه‌ی بوتاکسی که دوست دارم بزنم. وزنه‌ی تلگرام شلوغ پلوغ. وزنه‌ی دوره‌های انلاینی که ندیدم. وزنه‌ی گزگز دست‌هام. وزنه‌ی جوش‌های صورتم. وزنه‌ی سه تا اسکین‌تگ روی گردنم. وزنه‌ی میز نامرتبم. همه‌ی این‌ها و وزنه‌هایی که الان یادم نیست یا به هردلیلی ننوشتم باعث شدن احساس خستگی بی‌نهایتی داشته باشم. احساس خستگی کهنه و مزمنی که داره به خفگی دچارم میکنه. باعث شده کمر و قفسه‌ی سینه‌ام درد بگیرن. تحملشون تموم بشه و بخوان همه‌ش رو با هم رها کنن. با خودم خیلی فکر کردم و فهمیدم یکی از دلایل تصمیم به مهاجرتم، دور شدن از خانواده و زمین گذاشتن بخش زیادی از این وزنه‌هاست. دور شدن باعث میشه توقعاتشون از من کمتر بشه. ترجیح میدم پشت سرم بگن چه دختر و فرزند بی‌وفایی تا اینکه بار وظیفه‌ی خواهرام رو هم به دوش بکشم و اون‌ها سرگرم پیشرفت و زندگی و خوش‌گذرونی خودشون باشن. چرا من باید به دردهای بقیه فکر کنم ولی دیگران فقط به فکر دردهای خودشونن؟ چرا اون کسی که باید همیشه ملاحظه‌ی دیگران رو بکنه منم؟ چرا اسم من لعنتی اینه؟ چرا اسمم رها نیست؟ چرا اسمم آزاده نیست؟ چرا اسمم هرچیزی جز این نکبت نیست؟دلم میخواد شورش کنم. فحش بدم... داد بزنم و دادخواهی کنم. بگم لعنتی‌ها! چرا شما از غصه خوابتون نمیبره؟ چرا با خیال راحت میشینی فیلم‌میبینی وقتی من نگرانم خوابم‌ببره و صدای ناله‌ی مامان رو نشنوم؟ چرا من باید با مامان تا دکتر و بیمارستان و مطب برم ولی تو توی خونه بشینی و فیلم ببینی؟ چرا من خسته باید برگردم سفره بچینم و جمع کنم و اونوقت تو اظهار خستگی کنی؟ چرا همیشه بابا باید برای کارها من رو صدا کنه و تو فقط عضو آماده خور خونه‌ای؟ چرا همیشه حق به جانبی؟ چرا والدینم بزرگ نمیشن؟ چرا کوتاه نمیان از عقایدشون؟ چرا بقیه رو جوری که هستن نمیپذیرن؟ چرا دهن‌لق و بی فکرن؟ چرا حساب و کتاب نمیکنن؟ چرا میخوان نظرات خودشون رو فرو کنند؟ چرا مواظب خودشون نیستن و من رو نگران میکنن؟ چرا یاد نمیگیرن خودشون پزشک خوب متخصص پیدا کنن و نوبت بگیرن؟ چرا خودشون یاد نمیگیرن شاد باشن و تنهایی خوش بگذرونن؟ چرا باعث میشن هر بار بیرون رفتن تنهایی من از خونه و خوش گذروندن با دوستام با عذاب وجدان همراه باشه؟ چرا من رو مسئول همه‌چیز میدونن؟ من نمیخوام.دیگه نمیخوام ... یعنی نمیکشم! این ربات... این ماشین این هرچیزی دیگه خسته شده. دیگه نمیکشه. به خودتون بیاین. از من جدا بشین. بیاین و وزنه‌ی خودتون رو خودتون به دوش بکشین. من نمیتونم قدم از قدم‌ بردارم. خواهش میکنم این زنجیرها رو از دور من باز کنین. دارم خفه میشم.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 02:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نوشتار فاقد ارزش</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-bg9d6fzbcx25</link>
                <description>سلام. سلام به خودم، به شما، به ساکنین سیاره‌ی زمین، به ساکنین کهکشان راه شیری و به همه‌ی موجودات عالم.چرا مینویسم؟ چون این افکار نیازمند خوانده شدن هستند.  نیازمند نوشته شدن در فضایی بیش از کاغذ و سررسید خاطرات. نیاز به نوشتن در محیطی ناشناس که امکان اعتیاد به اون و دوپامین حاصل از ایمپرشن نباشه.این داستان در مورد ازدواجه. ازدواج کنم؟ ازدواج نکنم؟ با چه کسی ازدواج کنم؟ و آیا اصلا درسته که به خاطر این دلایل ازدواج نکنم؟ماجرا از سیل ازدواج اطرافیانم شروع شد. از دوستان و آشنایانی که همگی دارن ازدواج میکنند یا حداقل یک رابطه‌ی جدی و پارتنر جدی دارند. ماجرا از تنهایی فیزیکی و روحی من شروع شد. از نبود هیچ جنس مذکری در چت لیستم. از نبود هیچ دایرکت جنس مذکری در اینستاگرام. از تهی بودن قسمت عاطفی زندگیم. ماجرا از اضطراب من برای تنهایی همیشگی شروع شد. از اضطراب این باور که آیا من واقعا نخواستنی هستم؟ من اینقدر نخواستنی هستم؟ چرا هیچ مردی در زندگی من نیست؟ (قطعا به جز پدر و پدربزرگ و دایی و عمو)امروز یک خواستگار تماس گرفت. مینویسم بالاخره چون مدت‌ها بود هیچ خواستگاری نداشتم. علت؟ نمیدانم. اینکه حتی کسی ندیده و نشناخته هم با خانه و مادر خانواده تماس نمیگرفت جزء قسمت‌های دارک ماجرا بود. شخص مورد نظر فارغ از اینکه تصویر پروفایل اینستاگرامش چگونه است در مسیریست که خیلی به آرزوهای من نمیرسد.نه از جهت فانتزی در مورد همسر آینده! نه! از این جهت که اگر بخواهم به آرزوهایم برسم ... آرزو که نه... بهتر است بگویم اگر بخواهم به اهدافم برسم با مسیر زندگی این شخص به احتمال ۹۰ درصد همخوانی ندارد. اما سوال اینجاست... آیا این دلیل موجهی برای رد کردن وی می‌باشد؟اینکه اهداف من قطعی هستند یا نه، اینکه آیا تضمینی برای رسیدن وجود دارد یا نه، اینکه آیا در آینده خواستگاری مناسب خواهم داشت یا نه، اینکه پشیمانی بعدها گریبانم را سفت میچسبد یا نه، اینکه من تا چه حد باید پای اهدافم بایستم؟زندگی شاید برای یک مرد راحت‌تر باشد از این جهت که هیچکس نمیگوید هی! دست از رویاپردازی و بلندپروازی بردار! تو باید ازدواج کنی! ازدواجت دیر میشود! اگر دیر بجنبی دیگر دختر خوبی حاضر به ازدواج با تو نمیشود! واقعا این صحبت ها در زندگی توسط چند درصد مردان شنیده میشود؟ در صورتی که میتوانم با تخمین خوبی بدون بررسی مقالات بگویم ۷۰ درصد جامعه‌ی زنان این جملات را شنیده‌اند. امروز خواب چند روز پیشم را به یاد آوردم. در خواب وادار به ازدواج با مردی شده بودم که نمیخواستمش. و وقتی بیدار شدم خدا را شاکر بودم که در مرحله‌ی ازدواج و پای سفره‌ی عقد نیستم.یکی از بزرگترین ترس‌های من در زندگی ازدواج است. ازدواج با شخصی که مانع و سد راه من شود.. البته نه اینکه در حال حاضر شتابان به سوی اهدافم حرکت میکنم... نه! اما مانع الان خودم هستم! احساسات منفی و اهمال کاری شخص خودم ک میتوانم تغییرش دهم... اما دیگری را چه؟ میتوانم از پس مردی که در شناسنامه همسر من است و اختیارات قانونی زیادی دارد بربیایم؟ میتوانم مردی را که قطعا او هم برای خودش اهداف و برنامه‌هایی دارد وادار به حرکت در مسیر مورد نظر خودم کنم؟ نه! محال است.من اهدافم را دوست دارم. خود آینده‌ای که میتوانم بسازم را دوست دارم. خود رویاهایم را دوست دارم. اما خودم‌ که مانند زنی مطیع تن به مسیر زندگی همسرش دهد و افکار خودش را... آرزوها و تمایلات خودش را آتش بزند؟ نه! بیزارم. از این منِ تسلیم شده بیزارم. از منِ تغییر جهت داده‌ی به اجبار بیزارم. از تصور زندگی با مردی که به خاطر او دست از خود رویاهایم کشیده باشم بیزارم.باید یکبار برای همیشه ... برای همیشه‌ی همیشه بعضی خواسته‌هایم را برای خواسته‌های دیگرم قربانی کنم‌.من امروز، در ساعت ۱۴:۴۷ روز شنبه ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۳ به خودم میگویم که من بلندپروازی‌هایم برای علم، قدرت، ثروت و تفریح را به ازدواج با مردی مطابق میل خانواده‌ام ترجیح میدهم‌. به تشکیل زندگی مشترک و فرزندآوری در صورتی که نتوانم به خواسته‌هایم برسم ترجیح میدهم. من اهداف شخصی‌ام را فدای یک مرد نمیکنم. من فرصت یکباره‌ی زندگی ام را به خاطر یک شخص دیگر قربانی نمیکنم.من میخواهم طوری زندگی کنم که دوست دارم.همین‌.پایان</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 14:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-dihpkr39etuz</link>
                <description>سلام از آخرین دقایق چهارم اردیبهشت دومین سال قرن ۱۵.سلام از ترنج. به همه.اخیرا، لابه‌لای تمام نکبت‌هایی که زندگی‌ام را در بر گرفته تصمیم گرفتم به دامان موسیقی بازگردم. که از دست‌هایم برای بیان احساسات استفاده کنم و نگذارم بی‌هنر باقی بمانند. چهار سال قبل برای دو ترم و نیم ویولن تمرین کردم (نکردم) و امان از سختی اش اسماعیل! امان! دست‌هایم درست روی زه ها قرار نمیگرفت.. آرشه موقع کشیده شدن روی زه‌ها می‌لغزید و من هربار ناامیدتر میشدم. بنابراین از سابقه‌ی شکست ترسیدم و تصمیم گرفتم بختم را در ساز دیگری محک بزنم. تار!چرا تار؟ چون خوانده‌ام که پس از نواختن تار میتوان سه‌تار و گیتار را نیز به سادگی یاد گرفت. چون تسلط بر سازهای مختلف را دوست دارم. چون من یک کمالگرا هستم.چرا گیتار نه؟ چون مرکزی که تصمیم به ثبت‌نام در آن دارم، کلاس گیتار دختران/خواهران ندارد. و سایر موسسات هزینه‌ی زیادتری میخواهند.. خیلی زیادتر.این روزها بین سایت‌های مختلف فروش ساز سرک میکشم و تصمیم میگیرم که کدام ساز را انتخاب کنم... به نتیجه‌ای نمیرسم. آنقدر تنوع و صد البته قیمت‌ها زیاد است که من جاهل از همه‌جا‌بی‌خبر نمیتوانم تصمیم بگیرم. باید تا دیدن استاد و صحبت با وی صبور باشم.. خیلی صبور. (فردا به ملاقاتش میروم!)امروز برای فروش ساز قبلی یعنی ویولن به مغازه رفتم. برای چک کردن قیمت و اینکه حساب دستم بیاید باید چه کنم. گفت فردا یک تار دست دوم از نوع فلان به دستش میرسد. و باید با استادی که هنوز استادم نیست صحبت کنم که چه کنم.. بخرم یا نخرم. از طرفی پس‌انداز محدودی دارم.. و احتمالا والد محترم آخر ماه به آن نیاز دارد.همه‌ی این افکار برای چیست؟همه‌ی این تصمیمات ناگهانی برای چیست؟برای فرار.فرار از واقعیت.یک واقعیت ناراحت‌کننده و استرس‌زا.و آن این است که مادرم.. مامانم.. نیاز به جراحی دارد.قریب یک ماه است که درد امانش را بریده. دیسک گردنش دیگر از کنترل خارج شده و نیاز به جراحی دارد. هنوز پزشک مطمئنی برای جراحی پیدا نکرده‌ایم... و من نگرانم. نگران از اتفاقاتی که ممکن است رخ دهد.نمیدانم چه کنم. از طرفی گاهی میترسم این فرار.. این پیله کردن به ساز و تار و سه تار در این بلبشو باعث شود دیگران مرا به بیخیالی و بی‌تفاوتی متهم کنند. میترسم قهر این چند روزه باعث شود از چشم بیفتم و خصوصا مادرم گمان کند به او فکر نمیکنم. که خودخواهم و معرکه گرفته‌ام. و من ناتوان از توضیح... ناتوان از شرح آنچه بر من میگذرد.تکلیف ترجمه‌ی استادم چهار روز است که خاک می‌خورد. به دستیارش پیام دادم لطف به استاد بگویید حجم مطلب را کمتر کند... من واقعا نمیتوانم. ولی خب چیزی جز ۲ تیک آبی نصیبم نشد.دارم غرق میشوم. در افکار و حوادث زیاد غرق میشوم.. و نمیتوانم جلوی این اتفاق را بگیرم.کاش کسی دست مرا میگرفت. کاش کسی مرا از دست خودم نجات میداد.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 23:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-m0null43jqcy</link>
                <description>سلام. به هرکسی که این متن رو میخواند.من ترنج هستم. اینجا کره‌ی زمین، کهکشان راه شیری است و امروز جمعه است. ساعت آغاز نگارش: ۱۱ و ۵۰ دقیقهسلام. حجم کلماتی که در سرم غوطه میخورند سر به فلک کشیده‌اند. و حجم کلماتی که بیرون از این چارچوب استخوانی، در انتظار خوانده شدن هستند سر به آسمان هفتم. انبوه جزوات خوانده نشده و کتاب‌هایی که هرکدام فریاد میزنند &quot; مرا بخوان &quot; مرا اسیر سردرگمی و انفعال کرده است. به جای خواندن چه میکنی؟ پرسه در اکانت تلگرام و ایتا و بله و تلاش برای روشن‌کردن فندق‌شکن!!! و اینگونه روزگارم را به بطالت میگذرانم. در این میان گاهی... گاهی نیم نگاهی به جزوه‌ها می‌اندازم. جزوه‌هایی که پایان پاییز باید در طی برگزاری دو امتحان کتبی و شفاهی، جوجه‌هایشان را بشمارم.از وضعیت روحی این نارسیده ترنج اگر بخواهم بگویم، گاهی خوب است و گاهی در اقیانوس غم غرق میشود. گاهی برای ادامه‌ی لحظاتم... برای خوب بودنشان تلاش میکنم و گاهی تنها به امید گذشتن و با ذکر &quot; این نیز بگذرد &quot; تحمل میکنم. تحمل میکنم چون راه دیگری نیست.[ در حین نوشتن این خطوط، چیزی حدود ۱۰ دقیقه بر سر بی انضباطی این کاربر دعوا و بحث شد. ]ادامه: روند تحصیلی‌ام اندکی پیشرفت داشته‌است. خوشبختانه رشد یک تابع نمایی دارد و نه خطی. اگر تلاش کنی، پاداشی بیشتر از تلاش به تدریج کسب خواهی کرد و خیلی زود میتوانی بر اوضاع مسلط شوی. چون علم، علم می آورد. درست مثل پول.. مثل غم.. مثل بدبختی.. و مثل خیلی چیزهای دیگر که با یک لوپ مثبت تو را غرق میکنند. سعی میکنم در این لوپ.. در این چرخه و در این تابع بمانم و رخ بنمایانم.دیشب به دوران راهنمایی‌ام فکر میکردم. به تمام شیطنت‌ها و بچه‌بازی‌هایی که انجام دادم و راضی هستم که در آن دوران توانستم اندکی از خشم و جنون بلوغ را تخلیه کنم. بعد به معلم‌ها و ناظم‌های آن دوران فکر کردم و به ذهنم رسید که آی ترنج! تو باید موفق شوی. باید تلاش کنی... مهاجرت کنی... و روزی در موردت بگویند ما ترنج را میشناختیم! از بچگی انسان باهوش و مستعدی بود. شیطنت‌های زیادی میکرد ولی مودب بود و لاب لاب لاب لاب... از همین حرف‌هایی که مشت سر انسان‌های نیک روزگار میزنند. چه ربطی به مهاجرت داشت؟ نمیدانم. وسوسه‌ی سیر آفاق و انفس هیچگاه مرا رها نمیکند. در ورودیمان چند دانشجوی بین‌الملل داریم. گفتند ۲ سال است که به کشورشان نرفته‌اند. و من با خودم گفتم ترنج! مهاجرت و دوری آنقدرها هم سخت نیست! ببین! خیلی‌ها انجامش میدهند‌. اینقدر به بعد تراژدیک ماجرا فکر نکن. به رشد و پیشرفتی که در زمینه‌ی آن رخ میدهد بیندیش!یعنی آن روز میرسد؟یک روز فرزند بزرگتر به من گفت ترنج! تو هیچوقت پایت به خاک امریکا نمیرسد. و من با خودم عهد بستم که نگذارم حرفش عملی شود‌. ترنج! بیا برویم.‌..چند روز پیش اکانت لینکدین اولین کراش زندگی‌ام را پیدا کردم و متوجه شدم اکنون در کالیفرنیا ساکن است. او هم رفته است... و من باز هم وسوسه شدم.باید بیشتر تلاش کنم. روزها و شب‌ها این را به خودم میگویم... ولی انگار مغزم شبیه آبکش شده‌است... هیچ چیز در آن باقی نمیماند‌. و این مرا از تلاش دلسرد میکند. این مرا می‌آزارد... این فراموشی لعنتی... و ای نفرین بر فراموشیِ علم. ( فراموشی خاطرات گاهی خوب است) تلاش بیشتر... امنیت‌روانی بیشتر... چطور تمرینش کنم؟ چطور خودم را پای میز کوتاه و زمینی‌ام بند کنم؟ چطور وسوسه‌ی مداوم خرید ۱۸ کتاب غیردرسی و بسته ی دیجی‌کالا که دو ماه است مدام ویرایشش میکنم را از سرم بیرون کنم؟ شاید بگویید خب بخرش! و من میگویم پول ندارم. آه از بی‌پولی... فغان از بی‌پولی...باید به بقیه‌ی کارهایم برسم. باید برگردم به دنیا...برای امروز کافیستباقی بقا.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 12:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا چند روز است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pzogoqxcxohz</link>
                <description>خوب که بهش فکر میکنم، یه صدایی ته قلبم میگه : مگه این دنیا چند روزه که بخوام آخرتم رو بهش بفروشم؟ هوم؟ فدای سرش که قراره سختی بکشم... فقط دستم نمیره از بعضی آدما دست بکشم... فقط نمیدونم خدا اجازه‌ی چی رو بهم میده و چی رو نمیده...فقط توی این همه تاریکی، راهم رو گم میکنم...</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 21:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از جمعه‌های پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-j0wvlkoj0e2m</link>
                <description>سلام از ساعت ۲۱ و ۵۷ دقیقه‌ی یکی از جمعه‌های پاییزِ هزار و چهارصد و یک سال خورشیدی پس از هجرت پیامبر مهربانی...سلام‌. من ترنج هستم.چرا اینقدر مقدمه چینی میکنم؟ چون حرف خاصی برای نوشتن در چنته ندارم. درس خواندن سخت شده است. تمام عضلاتم درد میکنند و نمیدانم چطور بنشینم که راحت‌تر باشم و تمرکز بیشتری برای خواندن داشته باشم.این روزها درس خواندن جزئی از کار هر روزه‌ی من شده است.. هرچند کم است و باید خیلی بیشتر باشد. اگر این ترنج را روبروی ترنج ۲ سال پیش میگذاشتند، باورم نمیشد که این روزها را نیز میبینم‌.‌‌‌.. و البته توصیه‌هایی برای خودم داشتم ولی خب! همانطور که اکثریت ما اطلاعی در این زمینه نداریم، گویا هنوز ماشین زمان اختراع نشده است... گویا..?خب موضوع جذابی‌است. بیایید تصور کنیم... یا به قول آن جمله‌ی‌ معروف، خیالِ محال که محال نیست!اگر ماشین زمان داشتید به کی و کجا بر میگشتید؟ من چند نقطه‌ی برگشت دارم.لحظه‌ی تولد. اگر به آن روز و لحظه برمیگشتم هیچوقت متولد نمیشدم. چون عذاب این زندگی حتی اکنون نیز زیاد است... زیاد و صد البته بی‌ارزش.کمی قبل از ۵ سالگی... زمانی که اسباب بازی علیرضا را خراب کردم. یا قبل‌تر... وقتی حرف‌های گنده‌تر از دهانم میزدم..چهارم دبستان. وقتی تحت تاثیر معلم‌ها و جو مدرسه قرار گرفته بودم و دیگر حال و احوال خوبی نداشتم.پنجم دبستان. وقتی زیر بار اختلاف طبقاتی له شده بودم... وقتی ذهن ۱۱ ساله‌ام درک نمیکرد چرا بعضی‌ها اینقدر ثروتمند هستند   ما پول کافی نداریم.. به وقت‌هایی که کار اشتباهی انجام میدادم برمیگشتم و میگفتم هیچوقت انجامش نده.اول راهنمایی.. ریاضی را برای ادامه‌ی عمر انتخاب میکردم و بی وقفه در راهش تلاش میکردم. بی‌وقفه ... برای رویاهایم میجنگیدم و دست از کار اشتباه برمیداشتم. دوم راهنمایی ایضاسوم راهنمایی ایضاسوم دبیرستان... میگفتم ترنج بیشتر قدر بدان‌.‌ روزهایی خواهند رسید که حسرت لحظات از دست رفته را خواهی خورد.. انتخاب رشته نکن چون هنوز مطمئن نیستی! از این شهر برو... و روی پاهای خودت بایستچهارم دبیرستان بیشتر درس بخوان.. بهتر درس بخوان. حتی اگر شده جلسات هفتگی مشاوره برو ولی آرام‌تر باش. از نگرانی‌ات کم کن...ترم یک دانشگاه ... عاشق نشو.. علاقه مند نشو... دل نبند...ترم دو دانشگاه... ناامید نشو... شکست نخور... درس بخوان ... به روانپزشک مراجعه کن.ترم سه دانشگاه به روانپزشک مراجعه کنترم چهار دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم پنج دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم شش دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم هفت دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم هشت دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم نه دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم ده دانشگاه به روانپزشک خوب مراجعه کنترم یازده دانشگاه! مرسی که به روانپزشک خوب مراجعه کردی... مرسی که بالاخره خودت رو نجات دادی.از اینجا به بعد زندگی کمتر پشیمانم... از اینجا به بعد اکثر مواقع هرچه در توان داشتم را جنگیدم و هرچند گاهی کوتاهی کردم... گاهی خوب برنامه نداشتم... و خب چندجایی باختم.حالا حالم بهتر است. حالا روزهای روشن‌تری دارم... شب‌های آرام‌تری دارم. ۲ روز است که آن کار اشتباه را انجام نداده‌ام و عاجزانه از خدا میخواهم دیگر هیچوقت دست به آن کار و مقدماتش نزنم... این ماشین زمان لعنتی شاید به عمر ما قد ندهد... شاید به عمر هیچکس قد ندهد و اصلا ساخته نشود. شاید ساخته هم شود و به دست ما فقرا نرسد. چاره‌ای جز جنگیدن و تلاش برای ساختن بقیه‌ی عمر نیست. باید چشم بر گذشته بست و خود را بخشید... بیایید خود را ببخشیم... بلکه خدا نیز ما را ببخشد. هرچند نمیدانم ارتباطی با یکدیگر دارند یا نه!برای کمتر پشیمان بودن، راهی ندارم‌. من تنها میخواهم لحظه‌ی مرگ خوشحال باشم. به شوق  دیدن پروردگارم چشم ببندم و ترسی نداشته باشم. برای این هدف، برای این خواسته‌ی بزرگ شما چه پیشنهادی برای این مخلوق پراشتباه و پشیمان دارید؟پ.ن: شارژ گوشیم رسید به ۴ درصد. ژاژ خاییدن بسه واقعا.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 22:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ۱۸ آبان ۱۴۰۱ چه گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%AF%D8%B1-%DB%B1%DB%B8-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-yzlln0ujlwvt</link>
                <description>سلاااام. سلام به همه‌ی کسانی که میتوانند فارسی بخوانند.خب امروز یه روز ظاهرا معمولی بود.صبح رفتم بیمارستان، نوت گذاشتم و مریض ارائه دادم و ABG تفسیر کردم. و خب خوشبختانه درست تفسیر کردم. ظهر رفتیم سلف دانشگاه عدس پلو خوردم... قرار بود ماست باشه ولی از خانم مسئول خواستم بهم ترشی بده.. خدا خیرش دهاد که قبول کرد.بعد چیزی حدود ۲ ساعت سر کلاسی نشستیم که هیچی ازش نفهمیدم. نه تنها من که احتمالا ۹۹ درصد باقی مونده‌ی کلاس هم چیزی متوجه نشدند. و اتفاق مهم بعد از برگشت از کلاس افتاد.مدت زیادی بود که تصمیم داشتم یه کلاس ورزشی ثبت‌نام کنم. قبلا بدنسازی رفته بودم و به علت عدم جذابیت ماجرا، نیمه کاره رهاش کردم ( مثل هزاران چیز دیگه ) بعد تصمیم گرفتم با دوستم trx برم که خب راهش یه مقدار دوره و برگشت با خستگی ورزش از اون مسیر به خونه ساعت ۷ و نیم شب پاییز یه مقدار سخته. و اینجا من برای تحقق یکی از ۳۶ آرزوی داخل دفتر جلد سرمه‌ای اقدام کردم.یادگیری پینگ پونگبله خوانندگان محترم. این کاربر، این نارسیده ترنج که اندر جهان نگنجد تصمیم گرفته پینگ پونگ یاد بگیره. نه برای موفقیت بلکه برای لاغری و هماهنگی عصب و عضله. اتفاقی که توی این بازی به خوبی میفته.خب فعلا توی مرحله‌ی گرفتن شماره حساب مسئول باشگاه برای واریز هزینه هستم و احتمالا از شنبه کلاس‌ها رو شروع میکنم. این واسم شروع یه چالش جدیده... یه کار جدید که میخوام هر طوری هست ادامه‌ش بدم. حداقل ۴ ماه و نیم آینده رو ادامه بدم... تا به یه سطح قابل قبول برسم. مربی که باهاش صحبت کردم گفت ما برای مسابقات آماده میکنیم و هدفمون فقط بازی نیست.خب هدف من چیه؟ لاغری و کاهش وزن دوست عزیز!  من به عنوان یک ترنج نارس متاسفانه از مقادیر زیادی اضافه وزن رنج میبرم. همراه با عقده‌ی ناشی از بلد نبودن هیچ گونه ورزش حتی در سطح متوسط... چرا؟ دلیلش واضحه‌‌‌.. اونقدری که در دوران مدرسه، نمره‌ی ریاضی و علوم ما اهمیت داشت، ورزشمون اهمیت نداشت... من همیشه آرزو میکردم به جای زنگ ورزش، ریاضی داشته باشیم و هیچ رابطه‌ی خوبی با معلم ورزش مدرسه ام نداشتم. حتی تربیت۱ دانشگاه هم خوب نبود... ولی از بخت خوبم تربیت ۲ دانشگاه پینگ پونگ رو گرفتم و با مربی خیلی نایسی مواجه شدم. و این بود که من رو به ورزش تنیس روی میز علاقه مند کرد.امیدوارم دوران خوبی رو بگذرونم... بتونم ادامه بدم و حداقل پول ۴۰۰ تومنی که قراره بابت هزینه‌ی راکت پرداخت کنم حلال بشه.به عنوان یک پیشکسوت عرض میکنم: لطفا برای ورزش و تفریح فرزندانتون وقت بذارید. چون بزرگ میشن و روزی میرسه که توی اوقات تنهاییشون هیچ کاری بلد نیستند انجام بدن. من ورزش رو ادامه میدم... به دامان ویلون باز خواهم گشت... پیانو و سه‌تار و گیتار رو هم روزهایی خواهند رسید که یاد میگیرم... من کارهای زیادی برای زندگی انجام خواهم داد. عود روشن خواهم کرد و توی این چهاردیواری، از زندگی که برای خودم خواهم سخت لذت خواهم برد. چون این زندگی منه و من میخوام بسازمش... با تمام توان تلاش کنم و بسازمش....تو موفق میشی ترنج. من اون روزهای خوب رو میبینم...</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 23:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موقعیت ترنج</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-qqwxqki7k1tk</link>
                <description>سلام.ساعت در ابتدای نوشتن این پست، ۲۳ و ۴۲ دقیقه‌ی شب است به وقت ایران..پشت میز مطالعه‌ی نامناسب، روی صندلی نامناسب‌ترم نشسته‌ام و گوارش میخوانم. چراغ مطالعه‌ی مشکی رنگی که از دیجی‌کالا به مبلغ ۱۸۴ هزارتومان خریدم و هفته‌ی بعد ۱۰ هزارتومان ارزان‌ شد روشن است. دو بسته کاغذ سفید ۱۰ در ۱۰ )تقریبا( جلوی کتابم گذاشته‌ام و فارماکولوژی‌ها را در آن مینویسم. (استثنائا این‌ها را از لوازم التحریری سر خیابان خریدم.)همچنان نوای غم‌انگیز goodbye brother برادر هم‌وطن رامین دجوادی هم در گوشم پخش میشود. از طریق هندزفری که آن را هم از دیجی کالا ۹۹ هزار تومان خریدم و حالا گمانم ۱۲۰ تومانی شده باشد.و من می اندیشم.به روزهایی که در راه دارم. به اینکه چه قدر قرار است تلاش کنم / پاره شوم و باز بجنگم. به اینکه اصلا جنگی در کار هست یا من زیادی زندگی را جدی گرفته‌ام؟به اولین دیدار با همسر آینده‌ام می‌اندیشم... اینکه کی و کجا قرار است او را ببینم و اصلا نکند تا به حال چندین بار ملاقاتش کرده باشم؟به مبحث مزخرف و در مغز نرو ی اسهال فکر میکنم که باید اسم صدتا باکتری و کوفت و زهرمار را با نوع اسهالی که ایجاد میکنند یاد بگیرم و در خاطر بسپارم.به کتاب‌های ریاضی فکر میکنم که گوشه‌ی کمد، برای قوت قلب من باقی مانده‌اندبه لیست کارهایی که آرزو دارم در زندگی انجام دهم و تا اکنون به ۳۴ مورد رسیده است.. همین حالا یکی دیگر هم به ذهنم رسید. شد ۳۵ تا.به صدای قیژ قیژ بلند این صندلی قدیمی فکر میکنم که قدمتی شاید ۱۵ ساله دارد... نمیدانم... شاید کمی بیشتر یا کمتر.به خودم فکر میکنم. به ناامید کردن انسان‌های اطرافم. به قطع ارتباط با کسانی که در زندگی سودی برای من ندارند. به این اسکیپ‌روم که باید تنهایی از پسش بربیایم. به اوقاتی که روزانه تلف میکنم... به حمام رفتن... به اینکه چگونه فردا زودتر به خانه برگردم و درمانگاه را بپیچانم.من به چیزهای زیادی فکر میکنم و خب منطقی است اگر فردا صبح که نه، نیم ساعت دیگر چیزی از مطالبی که خواندم در یادم نباشد.راستی... کتاب اصل‌گرایی را هم میخواهم بخرم... شاید اگر زودتر وام دانشجویی را واریز کنند کتاب کار عمیق را هم بخرم. برنامه‌ریزی به روش بولت ژورنال هم در سبد خریدم هست. ... به چگونه مدیریت‌کردن این پول توجیبی ماهانه‌ی محدود و نیازهای نامحدود خودم هم فکر میکنم...این مغز... این معجزه... این آیه‌ی خداوند... روزها را تحمل میکنم. یکی یکی مثل زنبورهای عسل پشت سر میگذارم و به خودم میگویم ترنج! فقط تا پره صبر کن. بعد ریاضی را شروع میکنیم.. بعد برنامه‌نویسی را شروع میکنیم... بعد جنگیدن برای رسیدن به خواسته‌ها را شروع میکنیم... بعد قدم زدن در راه ناآشنا و غریب و نرفته را شروع میکنیم... بعد گام برداشتن در مسیر آرزوها را شروع میکنیم... و این آرزوها که تمامی ندارند.امروز با خودم تصور کردم دوباره ویلون بر دوش به آموزشگاه موسیقی بروم. راستش جرئت ۳ سال قبلم را ندارم.. جامعه هم، جامعه‌ی ۳ سال قبل نیست... و خدا میداند چه متلک‌هایی قرار است بشنود این چادر سیاه بر سرِ ویلون بر دوش. ولی خب! من آدم روزهای سخت هستم هرچند زیر بار فشار له شوم.باز فکر آینده به سرم میزند... یعنی چه میشود؟ این مملکت چه میشود؟ این پرچم چه میشود؟ دانشگاه و استاد و بیمارستان چه میشوند؟ سرنوشت من چه میشود؟ آینده‌ی من چگونه خواهد بود؟ به کجا خواهم رسید؟ یا تا کجا صعود خواهم کرد؟ این پرنده‌ی بلندپرواز‌ ترنج، مرا تا کدام ارتفاع خواهد برد؟ کاش تا جای خوبی بروم. کاش به هرجا که میروم کمترین پشیمانی و بیشترین موفقیت را داشته باشم... من ۶ سال است با دیو پشیمانی سر و کله میزنم . دیگر بس است! دیگر نای این جنگ را ندارم.امروز، در حالی که با خودم میگفتم اگر به ۱۸ سالگی برگردم بی‌تردید این تصمیم را تکرار نمیکنم باز هم دچار تردید شدم! بیچاره ترنج!!! تو در ۲۴ سالگی همچنان پر از شک و ابهامی! از آن دخترک خام‌تر ۱۸ ساله چه توقعی داشتی؟ کمی با خودت مهربان‌تر باش! کسی چه میداند؟؟ شاید این قطار غلط، این دختر گم شده‌ی بیزار از بوی بیمارستان را به جای درستی بکشاند...متاسفم که این نوشته ها را میخوانید... باید در دفتر خاطرات روزانه‌ام مینوشتم اما حوصله‌ی خودکار به دست گرفتن و نوشتن نداشتم... تایپ راه ساده‌تری بود.ساعت در پایان این نوشته، ۰۰ و ۸ دقیقه‌ی بامداد است. من احساس تنهایی میکنم و رویای روزهای بهتر را در نه در سرم، که در قلبم پرورش میدهم.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sun, 06 Nov 2022 00:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرحی از چند لحظه</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%B4%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-fpwqowvuxg5p</link>
                <description>سلام.سلام.از ترنج ساعت ۲۲ و ۷ دقیقه‌ی ۷ آبان ۱۴۰۱ سلام.امروز وقتی به رفتار بد استاد نامحترمم با خودم فکر میکردم، به نتیجه‌ی جالبی رسیدم. در تربیت صحیح، زمانی که شما متوجه عدم‌علاقه یا حتی نفرت شخصی نسبت به خودتان می‌شوید، این خبر نباید چندان آزاردهنده باشد. در تربیت غلطی که من شده باشم، اولین واکنش به این ماجرا، احساس کمبود و نقصان در شخص خودم بوده و هست. بارها فکر کردم ... و دنبال دلیل این برخورد بد استاد با خودم گشتم. از کهنه بودن روپوش تا چاقی و بوی عطر و دست خط و کفش‌های قدیمی و حجاب تا جنسیت مونث! من حتی گمان نکردم شاید استاد بیمار باشد! شاید مشکل شخصی داشته باشد! شاید بیمار روانی باشد! شاید هزار چیز دیگر و ترنج جان! لطفا احتمالی برای بی‌تقصیر بودن خودت قرار بده. قرار نیست همه‌ی دنیا تو را دوست داشته باشند... یا به قول آهنگ قفلی این روزها... No One Can LOVE Me.چند ماه پیش بخش جنرال، زمانی که اینترن محترم برست breast یک خانم بیمار را معاینه کرد من چندشم شد و با خودم گفتم هیچوقت اینکار را نخواهم کرد... دست زدن به سینه‌های یک زن دیگر؟ هرگز! حالا اگر بخواهم سربسته بگویم این هفته برست ۳ بیمار را معاینه کردم. و هیچ احساس بدی نداشتم... این است معجزه‌ی زمان‌.دو سال قبل اتند محترم به اینترن گفت مریض را توشه رکتال کند. و من با خودم گفتم امیدوارم هیچوقت انجام این کار به من واگذار نشود... یا حتی سوند گذاری و حتی معاینات زنان در بخش زنان و زایمان... ولی خب همه چیز گذشت... شاید چند ماه دیگر توشه رکتال را انجام دهم مثل همه‌ی کارهای دیگری که انجام دادم و انجام خواهم داد.من حداکثر ۴ سال دیگر پزشکی را ادامه خواهم داد. این را به خودم مدیونم... این تاوان انتخاب اشتباه من است. ۱۰ سال گذشت عمر و جوانی تاوان اشتباه و جهالت ۱۸ سالگی با هزینه‌ای گزاف.. که البته چندان بی‌فایده نبوده است.یکی از دل‌گرم‌کننده‌ترین و دل‌سرد‌کننده‌ترین سخنان دنیا... عبارت &quot;این نیز بگذرد&quot; است. و متاسفانه سال‌هاست که با این جمله دلگرم میشوم.... و این یعنی روزهای خوشی را پست سر نگذاشته و سپری نکرده‌ام و نمیکنم‌... چه غم‌انگیز و دردناک و چه خوب که این نیز بگذرد.ماهیت وبلاگ، نوشتن متن‌های بلند است و من نویسنده‌ی کپشن‌ها و دل‌نوشته‌های بلند بوده و هستم. ولی امروز نه... امروز بیش‌از اندازه‌ی ظرفیتم احساس بی‌پناهی میکنم... مانند کودکی ۵ ساله که ساعت ۳ نیمه شب در بیابانی برهوت اطراف شهر رها شده باشد. همان اندازه ترسان و ناامید...این ترنج ناامید و ترسیده توان بیش از این نوشتن را ندارد. پس شب و روزگار بر شما خوش باد.باقی بقا.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 22:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترنج! ترنج!</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-e4eomnbpyyvq</link>
                <description>سلام. از ترنج، نام مستعار به .....، نام واقعی.چرا مینویسم؟ چون ایمیل یک نظر برای نوشته‌ی قبلی روی کرکره‌ی گوشی ظاهر شد و من وسوسه شدم بار دیگر بنویسم.چرا مینویسم؟ چون در حال خواندن کتاب جنگجوی عشق در طاقچه هستم و زن داستان یک وبلاگ‌نویس است.چرا در طاقچه کتاب میخوانم؟ چون ۲۰۱ روز از اشتراک بی‌نهایتم باقی مانده و من در تلاش هستم هزینه‌ی اشتراک را به نحو احسن حلال کنم. هشتگ ....چرا کتاب میخوانم؟ چون در حال گذراندن راند با بدترین استاد ممکن هستم و مغز من طاقت پذیرش این حقیقت را ندارد که برای ۷ روز دیگر باید این شبه‌انسان را تحمل کنم.چرا ناراحتم؟ چون با اختیار خودم راند با این شبه‌انسان را انتخاب کردم.چرا راند با این شبه انسان را انتخاب کردم؟ چون به اطلاعات غلط و ناقص خودم اطمینان داشتم و از دیگران در مورد او سوالی نپرسیدم. پس روز اول بخش به منشی گفتم لطفا من را با دکتر فلانی بگذارید و اینگونه به ۱۵ روز استرس بی‌وقفه و بی‌اندازه سلام کردم.چرا بیشتر ناراحتم؟ چون وقتی میتوانستم همان روز، استاد راند را عوض کنم اینکار را نکردم. با عجله به خانه برگشتم تا به جلسه‌ی مشاوره با دکتر رحیمی برسم.چرا؟ چون ....چون....چون هیچ جوابی برای خودم ندارم.چون روزهای متوالی به قدمت ۲۴ سال و ۶ ماه و ۱۶ روز هیچ پاسخی برای چراهای خودم نداشته و ندارم. تکالیف و منابع تمام نشدنی دروس روی هم تلنبار شده‌اند و من نمیدانم چرا نمیتوانم درس بخوانم. نمیدانم چرا بین سه فرزند والدینم من متفاوت با دیگران هستم. چرا جاه‌طلب‌تر و بلندپرواز‌تر هستم؟ چرا طمع بیشتری دارم و هیچ چیز مرا راضی نمیکند؟ چرا کارهای احمقانه‌ی بیشتری انجام میدهم؟ و چرا دست به انتخاب‌های غلط فراوانی میزنم؟چرا حساس‌تر از سایرین هستم و تروماهای کودکی مرا به روانپزشک و جلسات روان‌درمانی سوق داده‌اند؟ آیا واقعا با من‌، نسبت به سایرین رفتار بدتری شده است یا خیر؟ آیا رفتارهای من متناسب با سطح رنجی است که تحمل کرده‌ام؟ یا به قولی نازک‌نارنجی هستم و تاثیری چند برابری از اتفاقات میبینم؟این زندگی... این زندگی پر است از سوال‌های بی‌جوابی که من نمیدانم. و این ندانستن جز رنج و عذاب نیست.روزهای نه سخت و نه آسانی را میگذرانم. گاهی گمان میکنم ترنج! در آینده از این روزها چطور یاد میکنی؟ روزهای سگی؟ روزهای سخت؟ روزهایی که سخت به نظر میرسیدند ولی آسان بودند؟ روزهایی که در چاه افسردگی اسیر بودم و برای بقا به سختی میجنگیدم؟ روزهای آسان که قدر ندانستم؟از تصور آینده میترسم. از اتفاقاتی که ممکن است رخ دهند میترسم. از روزهایی که گاهی خیال میکنم میترسم. از مرگ شوهر نداشته‌ام، از تولد فرزند معلول نداشته‌ام، از کارتن‌خوابی و بی‌خانمانی، از روزهایی که هیچ دندانی در دهان نداشته باشم، از لوزر باقی ماندن، از مرگ پدر و مادرم، از روزهایی که سنگینی مسئولیت بر شانه‌های آوار شده‌ باشند، از آلزایمر و پارکینسون و دیالیز و دیابت، از کچلی، از لیکن‌پلان، از بیماری که پوست شبیه چرم میشد و اسمش را فراموش کرده‌ام و از هزاران چیز دیگر میترسم. از ماندن در این کشور و تعویض نظام میترسم. از ادامه‌ی این سخت‌گیری‌ها میترسم. از تنها ماندن و ادامه‌ی این تنهایی میترسم. از تنهاتر شدن میترسم. از ازدواج با یک آدم بد میترسم. از تنهایی بعد از ازدواج میترسم. از میلیون‌ها اتفاق قابل تصور و میلیاردها اتفاق غیرقابل تصور میترسم. از طوفان‌هایی که ممکن است این ثبات زندگی را به هم بزنند میترسم.ترس خوردنده است. مثل موش ... یا نه! مثل موریانه می‌افتد به جانم ‌.. افتاده به جانم و من روزها را در نگرانی و شب‌ها را هم در نگرانی میگذرانم.امروز صبح خواب میدیدم با تور گردشگری به دیدن مناطق بکر طبیعی رفتیم. دریای وسیعی بود... من گاهی سوار کشتی بودم و گاهی از نمای بالا به دریا مینگریستم و تا عمق وجودم غرق لذت بود... از این آبی بیکران. جنگلی میان دریا بود و اعجاب‌انگیز... اعجاب‌انگیز... . در خواب مجبور بودم یک روز زودتر از سفر بازگردم تا نوت مریض های بخش را بنویسم.. چون این استاد شبه‌انسان سرویس شلوغی دارد و مریض‌ها زیاد هستند. میبینید جماعت! من حتی حق لذت بردن آسوده را در خواب هم نداشتم.دلم برای آسودگی تنگ شده است. برای بی‌دغدغه خندیدن. یادم نمی‌آید آخرین بار چه زمانی این احساس را داشته‌ام. یادم نمی‌آید حتی در کودکی هم بی‌نگرانی خوشحال بوده باشم. آخرین بار کی بود؟ وقتی خانم موسوی معلم ریاضی دوم دبیرستان بلند به من گفت آفرین؟ یا وقتی سال پنجم دبستان، خبر قبولی در آزمون تیزهوشان را دیدم؟ آخرین بار چه زمانی موفق بودم؟ یا بهتر بگویم! چندسال از آخرین موفقیتم میگذرد؟سوال خوبی است. به جمع میلیاردها سوال دیگر بپیوند! آخرین بار چه زمانی موفق بودم؟کاش موفق بودم. راضی بودن از خود؟! چه چیز بعیدی! کاش میدانستم که از دید دیگران موفق هستم. کاش وقتی خودم را با خط‌کش‌های معمول دنیا میسنجیدم، موفق بودم. موفقیت خوشحالی می‌آورد. نمی‌آورد؟ گمان کنم برای من بیاورد. کاش آنقدر کالیبر کوچکی داشتم که بی‌وقفه برای موفقیت تلاش میکردم و از تندباد عواطف و هورمون‌ها جان سالم به در میبردم. ولی چون بید نحیفی لرزان و ترسان هستم... ای ترنج نفرت‌انگیز.کتاب تله ی شادمانی میگوید اول این افکار یک &quot; من فکر میکنم&quot; بگذارید تا گمان نکنید داستانی که مغزتان میگوید واقعیت است. این فقط یک فکر و داستان است. فقط یک فکر.... ولی عمل به این چند خط لعنتی بسیار سخت است وقتی در منجلاب افسردگی دست و پا میزنی...کلمات در ذهنم ته کشیده‌اند. حرف‌هایم همه تکراری است و چیز جدیدی برای نوشتن ندارم. ندای شام سر داده شده است. دلتان نخواهد، الویه داریم. گفتم که شاید در ذهنتان سوالی همیشگی برای &quot;چی بپزم؟&quot; داشته باشید و من یک ایده‌ی خوب تحویلتان داده باشم.مردم عزیز! ای کسی که فارسی میدانی و میتوانی این خطوط را بخوانی! لطفا برای من و دیگران، برای حال خوب همگی‌ما دعا کن‌. اگر احیانا آتئیست هستی و اعتقادی به خدا نداری اجباری نیست. من اعتقاد دارم. نمیدانم چند سال دیگر چه اعتقادی خواهم داشت...ولی خب! فعلا دارم.کافیست...نشخوار ذهنی، یاوه‌گویی، محمل‌بافی کافیست.پ.ن: میخواهم عود بخرم... عاشق بوی عود کافه‌ها هستم... پولم که به کافه رفتن نمیرسد، عود میخرم، تورابیکا را در آب جوش حل میکنم، لامپ اتاق را خاموش میکنم و در نور چراغ مطالعه خواهم نوشید... این لابه‌لا شاید چند کلمه‌ای هم درس خواندم.همین‌باقی بقا.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 20:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افتر چند ماهز</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B2-z2q1jhs8qgrd</link>
                <description>سلام سلام سلامترنج مینویسه.. از جایی در این کره ی خاکیاین روزا خیلی آرزو میکنم کاش هیچوقت نبودم.. کاش حداقل کمی قبل تر مرده بودم و این روزها رو نمیدیدم. من متعلق به قشری هستم که در هیچ کجا جا نارند. من ملحد مسلمانان و ملای کافران هستم. شاید همین عبارت برای توصیف کافی باشه. توی خانواده به مشکل برخوردم و ترجیح میدم مخالفتم را ابراز نکنم چون حوصله ی حرف های بعدش رو ندارم. همون اوایل اعتراضات چهارتا کلمه حرف زدم و خب نگم چه حرف هایی از یه نفر شنیدم... از کسی که صداش میکنم مامان... حرف هایی که ازشون تعصب و جهل و بی خردی فریاد زده میشد... روزگار غریبی است نازنین.. من هم ساکت نموندم و داد زدم.. فریاد زدم و از حقم دفاع کردم و بعد متهم شدم به مظلوم نمایی و انداختن تقصیرها گردن دیگری که باز مامان صداش میکنم. حرف های خیلی تلخی شنیدم و متاسفانه به قول ضرب المثل معروف &quot; تف سر بالاست&quot; چون با گفتنشون برای دیگران فقط آبروی خودم و خانواده م رو میبرم .. که آی ایها الناس!! من چنین مادر بی فرهنگ و دگم و متعصبی دارم که حق هیچ نظر متفاوتی رو برای اعضای خانواده ش قائل نیست و تو رو به خوردن لقمه ی حروم متهم میکنه...دیگه از حال و هوای این روزها ترس و نگرانی از جامعه ی دو دسته ی این روزهاست. راستش سرنوشت این مملکت نه اینکه هیچ اهمیتی واسم نداشته باشه، ولی الویت اولم جون خودم و بعد خانوادمه. بارها آرزو کردم کاش زودتر بتونم از این مملکت برم و خب خانواده م هرجور میل خودشون باشه رفتار خواهند کرد. من صرفا میتونم بهشون هشدار بدم.. خصوصا با رفتارهای اخیرشون راستش بخش زیادی از اهمیتشون رو از دست دادن و وابستگیم واقعا کمتر شده.نوشتن این حرفا حتی اینجا هم حس خوبی نداره...تفریح این روزهام گشتن دیوار و دیجی کالاست. گاهی هم از دیجی خرید میکنم... خرید هایی که نیاز بهشون ساخته شده نه اینکه واقعا وجود داشته باشه. پول هام رو هدر میدم و گند میزنم به پس اندازم... پس اندازی که پیشاپیش چاله ش رو برای 5 ماه دیگه کندم و میخوام یه دوربین دیجیتال کنون بخرم. احتمالا 200 دی.بین این همه عذاب وجدان بابت هزینه تراشی های بیخودی یا غیر بیخودی برای جیب بابا نگران هزینه ی ایمپلنت دندونم هم هستم.. خب قضیه اینه که حدود سه ماه پیش یکی از دندون هام به خاطر پوسیدگی شکست و یه دکتر خوب هم ریشه ش رو کشید و حالا منم که هر روز با جای خالی یه دندون هزاربار مواجه میشم و بازم دریا دریا غم توی دلم ریخته میشه که خدایا چرا؟ چرا این دندون های لعنتی اینقدر بیخودی و مزخرفن؟ چرا داروهام گند میزنن به استخوان و دندون؟  چرا من اینقدر بد شانسم؟؟؟؟ و هزارتا چرا و گله و شکایت دیگه.اینا حرف هایی هستند که نوشتنشون توی دفترخاطرات روزانه خطرناکه و کسی نباید اون ها رو بخونه.دیگه چی؟؟ پروپوزالم.. توی مرحله ی اصلاحیه گیر افتاده و منم مدام عقب میندازمش و کوتاهی میکنم و شاید یه روزی صبر استادم تموم شد و زد دهانمو سرویس کرد با اینکه خیلی مهربونه و من از اون روز پیشاپیش میترسم... خیلی زیاد میترسم.به خاطر تشویش و اضطراب اخیر به امان سریال کره ای برگشتم و  21 و 25 ساله رو میبینم. چرا؟ چون نیاز دارم یه نفر بهم انگیزه بده.. و بگه اگه اوضاع الان خوب پیش نمیره.. اگه روزها و احوالات دنیا مطابق میلم پیش نمیره هنوز جای امید هست و میشه امیدوار بود که شاید روزهای بهتری هم بیان.. شاید یه روز تلاش هات نتیجه داد و تو هم موفق شدی.. شاید یه روز حالت خوب شد.. بله دوست عزیز. من نیاز دارم یه نفر بهم بگه قوی باشم و ادامه بدم... که روزها میگذرن و شب میره. من در چاه ناامیدی گیر افتادم و میخوام یه نفر با یه مشعل بیاد بالای سرم، طناب بندازه و من رو نجات بده. هرچند میدونم در واقعیت چنین کسی وجود نداره و من خودم باید کورمال کورمال راه رو پیدا کنم.ترنج عزیزم. تو داری روزهای سختی رو میگذرونی و حق داری ناامید باشی. حق داری فکرت به جاهای نامربوط بره واز شدت استیصال شب ها از خواب بیدار بشی. ولی لطفا همچنان آدم خوبی باش. خدا رو فراموش نکن و یادت باشه کار درست و غلط، راه درست و غلط چیه. سعی کن به مسیرت ادامه بدی هر چند کم و ازش لذت ببری. تو حتما موفق میشی.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 19:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بماند به یادگار</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-fuqcqbnlg71e</link>
                <description>ترنج! امروز رو یادت نرهوقتی ز گفت &quot;تو پات به امریکا نمیرسه، این خط این نشون و با انگشت روی زیرسفره ضربدر کشید&quot;این حرف رو... این لحظه رو... این روز رو هیچوقت فراموش نکن.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 19:15:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بی‌حوصله‌ترین ترنج دنیا به آدم‌فضایی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-j1fxtzugaskt</link>
                <description>سلام بر همه‌ی آدم‌فضایی‌های دنیامن ترنج هستم و اینجا زمین است.آدم‌های غیرفضایی حوصله‌ی خواندن و شنیدن ندارند.. راستش را بخواهید حتی حوصله‌ی نوشتن هم ندارند. گواه آن هم این است که این سومین نوشته‌ی چند وقت اخیر است و آن‌ دیگری‌ها نیمه‌تمام مانده و در بایگانی محبوس هستند.منِ این روزها در جدال با کاهش دوز داروهای روانپزشکی و تلاش برای جلوگیری از عود افسردگی است. دائما احوالات خودم را مرور میکنم که مبادا خلق افسرده باشد (که البته فی‌الحال همینگونه است و بنده از فرط بی‌حوصلگی به نامه‌نگاری با فضایی‌ها میپردازم) راستی! در فضا هم افسردگی و فرسودگی شغلی هست یا نه؟ گمان میکنم باشد... این بلای خانمان‌سوز به همه‌جا رخنه خواهد کرد.روزها به بیمارستان میروم. یا کلاس است و صحبت‌های استاد که یک ساعت بعد چیزی از آن‌ها در خاطرم نمانده است، یا راندهای ایستاده که مدام صدایی در ذهنم میگوید &quot;پس کی تمام میشود؟&quot; و من جز آن چیزی نمیشنوم. استاد چه میگوید؟ والله سوگند نمیدانم! راستی! روند آموزش پزشکی در فضا چگونه است؟امروز نوبت دندانپزشکی داشتم. ۹۰ درصد وجودم از رفتن امتناع میکرد و من تسلیمش شدم... بالاخره گاهی باید به میل کودک درونم رفتار کنم... و این کودک درون امروز در پیاده‌روی بازار روی زمین خوابیده بود و پا میکوبید و جیغ میزد که نمیخواهد برود. نمیخواهد آن بوی تعفن برانگیز و مزه‌ی زهرماری و کرختی بی‌حسی را برای بار چندم تجربه کند... راستی! چند انسان ۲۴ ساله در جهان وجود دارد که با شرط مسواک مکرر، ۱۰مین دندان خود را نیز عصب‌کشی کرده باشد؟ لعنت به این داروها و عوارض جانبی پدرسگشان که هیچی برایم باقی نگذاشتند. لعنت به ژن معیوب و لعنت به من و روزی که پا بر این کره‌ی خاکی گذاشتم.این روزها به آرزوهایم زنده‌ام... به شوقی زیرپوستی و انتظار برای ختم پایان‌نامه، همکاری با استادی دیگر از برای موضوعات مورد علاقه‌ام و نیز پایان این رشته با سوادی نیم‌بند. چرا درس نمیخوانم؟ چون خسته‌ام! و چرا گاهی درس میخوانم؟ چون نمیخواهم در طبابت اجباری ۲ ساله‌ام با تشخیص اشتباه یا عدم تشخیص موجب ضرر و خسران کسی شوم.رویای من سیر آفاق است. و کمی انفس. آفاق را بگردم و کنار ساحل‌های مختلف قدم بردارم... به غروب یک خورشید در کرانه‌ی دریاها و اقیانوس‌های مختلف خیره شوم و با خودم بگویم... آه که آسمان همه‌جا یک‌رنگ نیست. من آسمان را ابری‌تر، خورشید را ضعیف‌تر و خاک را حاصل‌خیزتر میخواهم...راستی! آدم‌فضایی‌ها! میشود در آخرین سفرم، مهمان یک سیاهچاله‌ی خوب و مجلسی شما باشم؟</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 19:58:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پاویون</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%86-bfzvxtw6pant</link>
                <description>سلام. امروز صبح به اجبار خیلی زود رسیدم بیمارستان و حالا روی تخت پاویون دراز کشیدم و تایپ میکنم. توفیق اجباری!سردرگمم. همیشه به نظرم آدم باید داخل یک چیز خودش را و طرز تفکرش را غرق کند یا موفق شود و من نمیدانم در موضوع A با ۵ سال سابقه‌ی ناکامی و بیسوادی ولی آشنایی حدودی غرق شوم یا ... یا به سراغ موضوع B که بسیار زیاد از اینجایی که هستم فاصله دارد بروم و با امید به تکرار خاطرات خوب ۷ سال پیش غرق شوم. این دو راهی ... این موقعیت نیاز به جرئت و جسارت بسیار زیادی دارد و من نمیدانم چگونه دست به انتخاب بزنم. گاهی میترسم، گاهی شور و اشتیاق دارم و گاهی با ترس از دست دادن همین یک دانه ارزن کف دست‌هایم میخوام به A بچسبم و رهایش نکنم.رویای سیر در آفاق به همین زودی محقق نمیشود. باید حداقل ۴ سال صبوری کنم و نهایتا میتوانم در ۲۹ یا ۳۰ سالگی زندگی در فرهنگ و خاک دیگری را تجربه کنم... تازه این در شرایطی است که همه چیز مطابق میل من پیش برود...از دیگر چندراهی های زندگی‌ام، از دیگر تردید‌های کشنده که به مغز حمله میکنند و امان آدم را میربایند، دردسر بین من و مذهب و خدا و نیمچه اعتقادات مذهبی است. گاهی نمیدانی باید به جنگ سرنوشت رفت و با همه‌ی توان برای به دست آورد رویایت بجنگی و یا قضا و قدر الهی را بپذیری و بگویی خدایا هرچه بر من میگذرد قطعا بهترین و تصمیم توست پس سر بر آستان تسلیم فرو میگذارم و دیگر هیچ نمیگویم. به راستی کدام راه درست است؟ باید جنگید و زخم زد و زخم برداشت کرد یا آرام گرفت و به هرچه گذشت راضی شد؟من در زندگی هیچ مرادی نداشتم که این دست سوالات را از او بپرسم و اندکی این فکر خسته را آرام ببخشم. در خانواده‌ای تسلیم بزرگ شدم که رویای آن‌ها عاقبت به خیری و ازدواج فرزندانشان بوده و هست و چیزی به عنوان سیر در آفاق نمیخواستند. روزهایشان را به عبادت‌های معمول و واجبات میگذرانند و محرم و رمضان مستحبات را به جا می‌آورند. سوالات زیادی ندارند و عبد هستند. چیزی که من هیچگاه نتوانستم بپذیرم... ایراد از من بود یا نه نمیدانم. من بد بوده و هستم یا صرفا ذاتم اینگونه بوده نمیدانم. تاثیر لقمه‌های حرام است یا نه نمیدانم. اگر جور دیگری زندگی میکردم، آدمی بهتر بودم که البته همینطور است.... ولی باز هم نمیدانم. این متفاوت بودن خوب است یا بد نمیدانم.یکی از والدینم ۲ روز قبل از من بابت مخفی‌کاری‌هایم گله کرد و پرسید تو چرا همیشه با ما متفاوت بوده‌ای؟ و این مخفی‌کاری ‌های تو باعث میشود صمیمیتی بین ما نباشد. جدا از توقع بی‌جای مادرم به جهت رو راست بودن همیشگی و گفتن و ابراز همه‌ی عقاید و حرف‌هایی که هر لحظه در سرم میگذرد، وقتی گفت با ما متفاوت هستی اندکی خوشحال شدم.. که نمیدانم این از حماقتم است یا نه‌خب خلوتم به هم خورد. باقی مطالب باشد برای روز دیگر که حوصله داشتم...</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 08:30:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجی که میبرم</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%85-cyudvafajvfy</link>
                <description>سلام. نمیدونم چند وقته که اینجا چیزی ننوشتم. حتی الان هم از شدت بی‌مخاطبی مجبور شدم بنویسم... در اصل کسی رو برای شنیدن حرف‌هام ندارم و این بده.امروز و دیروز دچار شکست در مسائل کاری / درسی شدم و خیلی خیلی سرخورده هستم.مشکل دیگه‌ای که دقیقا الان دارم، نفرت جمعی از آدم‌های اطرافم خصوصا خانواده‌م هست که دچارش شدم. در همین لحظه از همشون متنفرم و دلم میخواد برم یه جا تنها به بدبختی‌هام فکر کنم. جدی چی میشد آدم بعضی وقت‌ها میتونست اطرافیانش رو میوت کنه و یه کم به آرامش برسه... هوم؟از اضافه وزن غیرقابل کنترلم هم در عذابم... نمیدونم چیکارش کنم‌. بدنم طاقت رژیم نداره و توی این حوصله سر رفتن دائمی، هیچ راه فراری جز غذا خوردن ندارم متاسفانه ‌... جدی میشه چیکارش کرد؟دندونم شکسته... خیلی وقته که شکسته و من مثل سگ از دندونپزشکی میترسم‌... مدام به روز بعد موکولش میکنم و فرار میکنم‌... از التهاب لثه میترسم و اینا خیلی کوفتن... خیلی خیلی کوفتن‌‌‌... کاش میشد یه کاریش بکنم... این دیگه چه کوفتیه اخه??‍♀️ کاش میشد تخت بیهوشی کامل برم و همه‌ ی دندونام رو درست کنم‌‌‌...حوصله‌ی نوشتن ندارم... تا همین جا بسه.درود بر وبلاگ عزیز</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 18:55:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و محتویات مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-ryor2jmp3nkh</link>
                <description>سلاماول فکر کردم جایی برای نوشتن این حرف‌ها ندارم. فردا امتحان دارم و بخش زیادیش رو نخوندم.‌. خب چاره‌ای نیست. به هر صورت باید این حرف‌ها رو جایی مینوشتم که احتمال خونده شدنشون وجود داشته باشه.ن آدمیه که من از خیلی سال قبل میشناسم. تقریبا ۱۳ یا ۱۴ سال. ما توی درس رقیب بودیم بعدتر هم‌ مدرسه‌ای شدیم و بعدترتر دوست. و بعدترترتر رسیدیم به این نقطه. آشناهای قدیمی. جدا شدن از مدرسه روی رابطه‌ی ما خیلی تاثیر گذاشت. ما اکثر اشتراکاتمون رو از دست دادیم و توی محیط مختلفی به رشدمون ادامه دادیم. اون روند زندگیش خیلی بازتر و توی فضای مهندسی پیش رفت و من طور دیگه‌ای. بعد من دچار افسردگی شدم یا بهتر بگم تشدید افسردگی و رابطه‌م رو با اکثر آدم‌ها قطع کردم.ن الان توی یه دانشگاه خیلی معتبر خارج از کشور ادامه تحصیل میده و من اینجا برای دو خط درس خوندن به خودم فشار میارم و البته که موفق نیستم. روزهای خسته‌کننده و ناراحت‌کننده‌ای رو پشت سر میذارم و از سال‌ها قبل هیچ پیشرفتی نداشتم. به موقعیت و جایی که ن هست حسادت میکنم و واقعا ناراحتم‌. با این تفاوت یه چیزی هست که هنوز تهه دلم نمیذاره ۱۰۰ درصد ناامید باشم (نهایتا ۹۹.۹ درصد) و اون ایدئولوژی نداشتن ن بود. البته این یه دلخوشی الکیه چون ۱۸ سالگی ما هیچی نمیفهمیدیم و من که خیر سرم آرمان داشتم الان تهه چاهم. پس این یه دلخوشی الکیه. چون من از شرایط الان ن خبر ندارم. شاید تونسته به کار و درسش علاقه پیدا کنه. خوشبختانه زندگی عشقیش اوکیه و من توی این فقره هم گند زدم. چرا گند زدم؟ چون هیچ کاری نکردم و در سینگل‌ترین حالت ممکن به سر میبرم‌.این یک استفراغ فکری بود. من جملاتی رو که توی ذهنم بود روی کیبورد بالا آوردم و حالا احساس راحتی بیشتری دارم. نمیدونم دوست دارم این مطلب رو خونده باشید یا نه ولی اگر خوندید حتی با گذاشتن یک نقطه کامنت بذارید تا متوجه بشم.برای امتحان فردام دعا کنید لطفا.درود بر شما.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 20:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Helllllo</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/helllllo-a6gtgdm7zkdr</link>
                <description>سلام.این سلام رو از ترنجی میشنوید که حالش نسبت به قبل خیلی بهتره. به خاطرش خدا رو شکر میکنه و سعی داره مشکلاتش رو ریشه‌ای بشناسه. این ترنج به روانپزشک و روانشناس مراجعه میکنه، قرص‌هاش رو مرتب میخوره و سعی داره از تصمیم‌های یهویی برای زندگیش جلوگیری کنه.تا همین ۳ ماه قبل، من مثل یه ربات فکرکننده به خودکشی بودم. از هیچ تلاشی برای زندگی نکردن دریغ نمیکردم. روزها به بطالت و درس نخوندن میگذشت و من هر روز بیشتر از روز قبل از خودم متنفر و بیزار بودم. عذاب وجدان و احساس فشار بیشتر از نیروی جاذبه من رو می‌بلعید و به معنای واقعی کلمه، من مجنون بودم‌..حالا اما به لطف قرص و داروها و ردیف شدن سطح عناصر بدنم حال بهتری دارم. آرزوهای خوابیده در گور بیدار شدند و من اسیر یه سردرگمی بودم. با کمک روانشناسم یه کتاب رو پیش میبرم و سعی دارم خودم رو پیدا کنم. خودم رو بشناسم و ارزش‌هام رو بفهمم. به یاد بیارم این آدمی که در منتهی‌ من زندگی میکنه و دقیقا چی از زندگی میخواد؟ دوست داره کجای دنیا بایسته؟ و خیلی چیزهای دیگه.. من هنوز کاملا خوشحال نیستم ولی حداقل به خودکشی هم فکر نمیکنم.قبل‌تر.. اوایل شروع داروها وقتی آخر شب یادم میفتاد عه! دختر تو امروز به خودکشی فکر نکردی خوشحال میشدم... و حالا خوشحال‌ترم که به زندگی فکر میکنم. واسش نقشه و برنامه میریزم و فکر میکنم شاید ارزش داشته باشه..این روزها میتونم درس بخونم. این بهترین اتفاقه. زیاد مشتاق درس خوندن شدم.‌. دانایی واسم اهمیت داره و از بی‌سوادی خودم رنج میبرم.دوست دارم روزهای جوانیم رو به خوبی و خوشی بگذرونم. از بیمارستان و بخش لذت ببرم و احساس زندگی کنم.‌‌.. نمیتونید تصور کنید به خوندن هر جزوه، از اینکه میتونم درس بخونم چه قدر دچار شعف میشم و به روزهای بهتر فکر میکنم.دنیا جای قشنگی نیست ولی بیاید در حد توان خوب زندگی کنیم.خدایا! بابت همه‌چیز ازت سپاسگزارم. من ازت میترسم‌.. خیلی زیاد میترسم. لطفا با من خیلی زیاد مهربون باش.. لطفا خودت کاری کن که بهت اعتماد کن و به جای هراس، احساس امنیت بهم بده. من گاهی دوستت دارم و به خاطر همه چیز ازت ممنونم ولی بازم میترسم نظرت عوض بشه یا نقشه‌های تلخی واسم داشته باشی... خودت میدونی که دست خودم نیست... پس لطفا هوامو خیلی خیلی خیلی زیاد داشته باش.. و تلاش کن پناه امن من باشی.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 01:51:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترک عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@toranj/%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-qxxvrjoapsy5</link>
                <description>ترک عادت موجب مرض است یا خود عادت؟سلام.کلمه‌های زیادی توی ذهنم هست و هیچ کلمه‌ای نیست.. دست و زبانم برای نوشتن و گفتن ناتوانند. خسته و بی‌حوصله‌ام که ناشی از سندرم شب امتحان، احساس پوچی، ترک داروهای ضدافسردگی، خلا احساسی و هزار مشکل دیگه‌‌س.جزوه‌های نخونده‌ی زیادی دارم و به خودم مدیونم بابت تک‌تک ثانیه‌هایی که از این زندگی حروم میکنم. با خانواده‌م دچار مشکل شدم و اعضای خانواده با هم دچار مشکل شدن. امشب بعد از سال‌ها، در سن ۲۲ سالگی از بابا کتک خورد که البته از نوع توسری بود! حقیقت این هست که از این اتفاق ناراحت نشدم. با هم دعوا کردیم و وقتی به هیچ طریقی نتونست از پس من بربیاد، بعد از کلنجارهایی که با خودش رفت عاقبت دستش بلند شد و روی سرم فرود اومد! شاید هم سقوط کرد! یا افکنده شد!!چرا میگم ناراحت نشدم؟ به خاطر از بین رفتن ترسم! من همیشه از کتک میترسیدم.. ترجیح میدادم بچه‌ی خوب و سربه راهی باشم، از هر بحثی جلوگیری میکردم و نهایتا همون خلاف‌های خیلی ریز رو هم یواشکی انجام دادم. ولی امشب دیدم عه! درد نداشت! چرا باید بترسم؟؟ حتی وقتی گفت نفرینم میکنه فقط تهه دلم یه کوچولو ناراحت شدم.. میدونم که از جای دیگه ناراحته.. میدونم که این روزا از همیشه عصبی‌تره و البته یک ساعت بعدش پیشونیم رو بوسید.. ولی مهم اون ترس بود. ترس از کتک شاید برطرف شد.. ولی من همچنان لز گناه برهم‌زدن آرامش خونه میترسم.. از اتفاقاتی که ممکنه دومینووار رخ بدن میترسم.. از خانواده‌ای که اعضای اون بلد نیستن به خشمشون غلبه کنن و حرف‌هایی میزنن که نباید باید ترسید. با این وجود رابطه‌ی من با یکی دیگه از اعضای خانواده‌م هیچوقت درست نمیشه. ما از زمین تا آسمون با هم تفاوت داریم.. در هر زمینه‌ای سلیقه‌هامون متفاوته و هیچکدوم برخوردها و ری‌اکشن‌های اون یکی رو نمیپسنده‌. من کمتر حرف میزنم، از بلند فکر کردن متنفرم و ترجیح میدم کاری به کار بقیه نداشته باشم. و اون برعکس!!! بلند فکر میکنه، به کار همه کار داره و افکار بی‌پایه و اساسش رو به جای حقیقت جار میزنه. برعکس شخصیتی که نشون میده حساس و زودرنجه.. که شاید این تنها نقطه‌ی اشتراک ما باشه. با این تفاوت که من از آدم‌های دور توقعی ندارم... رفتارهاشون اکثر مواقع اذیتم نمیکنن.. چرا؟ چون اهمیتی ندارن!!! من آدمی نیستم که بقیه واسم مهم باشن... آزاری نمیرسونم و تا وقتی آتش کسی دامن من و انسانیت رو نگیره پشیزی ارزش نداره. به این خصلت افتخار نمیکنم ولی خیلی وقتا باعث آرامش من شده. و البته که نسبت به آدم‌های نزدیکم بسیاااااررررر حساسم. از کوچکترین حرفشون میرنجم و با کوچکترین کار بدی که در حقشون انجام بدم عذاب وجدان میگیرم...فارغ از این بحث‌ها، دفترچه‌ای برای ترک عادت‌های بدی که دارم درست کردم. ترم۱ مدتی انجامش دادم و خوب بود.. واقعا خوب بود. انگیزه‌ای اون زمانم پسری بود که نسبت بهش احساسات کم‌رنگی داشتم و حالا تقریبا انگیزه ندارم! فقط خسته‌ام! از انجامشون خسته ام!!من از پس دو عادت بر اومدم. اولی کندن پوست گوشه‌ی ناخن‌هام بود که یه روز به طور ناگهانی گفتم ترنج! بسه! دیگه انجامش نده! و دیگری فیلم‌های کره‌ای! از درگیری‌های احساسی شدید و اِشغال ذهنم خسته شدم! از ناراحتی برای شخصیت‌هایی که وجود ندارن و اتفاقاتی که احتمال رخ دادنشون حدود صفره خسته شدم! پس گفتم ترنج! بسه! دیگه نبین! همه‌ی فیلم‌ها رو حذف کردم و حالا مدتی هست که دیگه نمیبینم. ترک این دوتا عادت و کنار گذاشتن آدم‌هایی که بسیاررر بهشون نزدیک بودم بهم فهموند استعداد زیادی برای رها کردن دارم. پس میخوام ازش به بهترین نحو استفاده کنم و سعی کنم این زندگی فلاکت‌بار رو حتی اندکی بهبود بدم.امشب زیادی حرف زدم.. خیلی زیاد.</description>
                <category>ترنج</category>
                <author>ترنج</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 05:51:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>