<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گمشده.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@torturedpoet</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:33:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4854868/avatar/ThHvTH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گمشده.</title>
            <link>https://virgool.io/@torturedpoet</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مترو.</title>
                <link>https://virgool.io/@torturedpoet/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-bvwm3hvwxa6l-bvwm3hvwxa6l</link>
                <description>سرم را به میله مترو تکیه داده‌ام و چشمانم را می‌بندم و به تو فکر می‌کنم. می‌اندیشم هنگاهی که کنار آدم‌هایی هستم که دوستشان ندارم دلم بیش‌تر برای تو تنگ می‌شود. ای‌کاش بودی. مثل همان زمان‌های دور که در تکاپوی مترو وقتی ریل عوض می‌کند دستم را می‌گرفتی تا تعادلم حفظ شود و من دستت را محکم‌تر فشار می‌دادم. دیگر بدون اینکه جایی را چنگ بزنم در مترو می‌ایستم و تکان‌هایش دیگر برایم مهم نیست. تکانی که دلم خورد سنگین‌تر بود. راستی دیگر از پله‌های برقی هم نمی‌ترسم. بدون تو مجبورم خودم را روی پله‌ها بگذارم تا به پایین‌ترین جای تاریخ ببرندم. تاریخ نبودن تو.</description>
                <category>گمشده.</category>
                <author>گمشده.</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 18:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید موهایم کافی باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@torturedpoet/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-onrxntyg0orv</link>
                <description>این را برای تو مینویسم. فرزند هنوز به دنیا نیامده من. شاید هیچگاه تو را به این دنیا نیاورم اما حرفهایم با تو زیاد است. عزیز کوچکم من روزها با تو حرف میزنم اما تو نمیشنوی بجایش مردمی که مرا نمیشناسند انها را خواهند خواند.امیدوارم چشمانت زیبا و خالی از اشک غم و دستانت به لطافت برگهای بهار باشد وقتی که روی برگهایش دست میکشم و تصور میکنم دستهای توست. تو عزیزکم تو. تویی که نمیدانم چطور روی رویای مادرانه ام پا بگذارم و هرگز در آغوشت نگیرم. با دستهای کوچکت که مشت شده اند و پوست نازکی که چروک است. تو را در رویاهایم میبینم بارها دیده ام که تکان میخوری که هستی که من انتظار دیدنت را میکشم هنگاهی که دست میگذارم روی شکم ورم کرده ام و اشک میریزم از تو و بعد با چشم های قرمز و صورتی خیس از خواب بیدار میشوم و میدانم دیگر تو را ندارم.در رویایم تو دختر بودی. من مادر یک دختر بودم و لحظه شماری میکردم برای بافتن موهای مثل ابریشمت. امیدوارم اگر روزی تو را به این دنیای نه چندان زیبا آوردم چیزی که به ارث خواهی برد قلب رنجور مادرت نباشد. قلبی که از آنقدر رنجور است که شبیه به شاه توت سرخی ست که وقتی میخواهی با آرام ترین فشار ممکن آن را از درخت بچینی له میشود و آنقدر فولادین است که اگر شبیه سنگی پرتابش کنی سمت شیشه ای آن را در هم خرد خواهد کرد. نه عزیز مادر این قلب برای تو زیادی سنگین است. برای سینه کوچکت. چشم ها و شاید موهایم کافی باشد.</description>
                <category>گمشده.</category>
                <author>گمشده.</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 20:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت یا طاقت فرسا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@torturedpoet/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7-zds1o4oscyba</link>
                <description>امروز سخت بود. شاید هم طاقت فرسا. نمی‌دانم اما امروز جوهر جانم را بیرون کشید. از گریه‌های مامان تا دلتنگی‌ام در بی‌قراری شب هنگاهی که کف کفش‌هایم خیابان را می‌بوسیدند. چراهایی که در سرم می‌چرخند و می‌چرخند تا روزی که گردنم رو بچرخانم و مثل عروسک‌های بچگی‌ام سرم را بیرون بیاورم و روی زمین بگذارم تا شاید، شاید دیگر فکرهایم خفه‌ام نکنند.امروز لبخند زدم و گفتم با زندگی کنار آمده‌ام، رها کرده‌ام هرچه سنگینی می‌کرد بر سینه‌ام و ذهنم خالی‌ست از هرچه افکار بد. اما دروغ گفتم.دست‌هایم خواب می‌رود از حجم سنگینیِ ندانستن. از هرچه هست و نمی‌دانم چرا هربار که به چیزی نزدیک می‌شوم از دستش می‌دهم. دیگر حتی نمی‌دانم به کدام خدا ایمان داشته باشم زمانی که همه‌شان حالا از من رویْ برگرداندند. قسمت و هرچیز مربوط به قسمت و پیشانی نوشت دیگر برایم اهمیتی ندارند. پیشانی‌ام کوتاه است و چتری‌هایم رویش را می‌گیرند. شاید مشکل همین باشد.</description>
                <category>گمشده.</category>
                <author>گمشده.</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دانم شاید زنده بمانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@torturedpoet/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-veakmjwlxnl1</link>
                <description>نمی‌دانم شاید زنده بمانم، شاید هم روحم را بلعیدم و رها شدم. این بار فکر می‌کنم شاید راحت‌تر بتوانم از همه چیز گذر کنم. از تو از خودم و از هوای گرفته‌ی این شهری که دیگر نمی‌توان رویایی در آن داشت. من رویایی ندارم. دیگر ندارم. اما شاید روزی که از اینجا بروم، دلم برای راه رفتن کنار بزرگ راه تنگ شود، برای گل‌های پلاسیده‌ی وسط میدان، برای دست کشیدن روی نرده‌های زنگ زده‌ی پل‌هایی که هر آن ممکن است بریزند روی سر ماشین‌های بدبخت وسط خیابان.نمی‌دانم اما چگونه از تو بگذرم. کاش کشیش حوصله سر بر سرکیس بگوید چگونه بروم دنبال زندگی‌ام، بگوید با شمع روشن کردن همه چیز درست می‌شود، همانی می‌شود که می‌خوام. اما مگر می‌شود آدمیزاد برسد به چیزی که می‌خواهد؟ زندگی همیشه سر جنگ دارد با عاشقان. مخصوصا عاشقان. حقا که عاشق بودن در این دوره از زمان قلبی فولادین می‌خواهد و عمری دراز که تمام نشود در غم و زجر عشق.نمی‌دانم عزیزکم، شاید روزی خدا را برای همه این‌ها شکر کنم اما فعلا می‌خواهم تنها بمانم.</description>
                <category>گمشده.</category>
                <author>گمشده.</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 20:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>