<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahmoudi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@touran.mahmoudi4023</link>
        <description>چیزی که مرا نکشد قوی ترم میکند. راهی به جز رسیدن به آرزوهایم ندارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:11:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/337748/avatar/SSHO5R.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahmoudi</title>
            <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محال</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-ivdegjrh2ndb</link>
                <description>من محالم تو به ممکن شدنم فکر نکنآنچنان دور به نزدیک شدنم فکر نکن.سایه ای در پی سایه به دنبال توأمتو بمان و به رسوا شدنم فکر نکن.دیر زمانیست که رویا شده بخشی ز تنمتو بدان و به رویا شدنم فکر نکن.قلب من گرچه ز درد است و ز رنجمرحمت کن، به خارا شدنش فکر نکن.شایدم خواب و خیالی بیش نیستواقعی باش و به ممکن شدنم فکر نکن</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 13:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ...</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%85%D9%86-zcijdhb0c0un</link>
                <description>زمینی که روی آن زندگی می کنم دنیایی درون دنیاهای بی شمار ذهنم  است. اگر به روی شما لبخند می زنم در جنگی تمام عیار در ذهنم شرکت دارم. درست حدس زدید من یک درونگرام. از درون یک روز برفی زمستانی به این دنیا آمدم. اولین مفهومی که به خوبی درک کردم این بود که باید متفاوت باشم. کنار همه سختی ها دلخوشی های کوچکی هم داشتم. الان در جایی قرار دارم که هر لحظه آن شروعی دوباره است برای یادگیری تمام مفاهیم انسانی که به من یادآوری می کنند که نباید متوقف شوم.</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 19:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-adqu17wq8chs</link>
                <description>من هم می بینم، می شنوم، بو می کنم، می چشم و لمس می کنممن هم شب را شب می دانم و روز را روزمن هم از وسط همین فصل ها می گذرممن هم از بوی نان داغ به وجد می آیممن هم مادرم را بهترین مادر دنیا می دانممن هم آزادی را تفسیر می کنممن هم صلح را می جویممن هم در پی لقمه نانی می دوممن هم، فرزند انسانمبه من برچسب سیاه، سفید و زرد نزنبه من برچسب غربی و شرقی نزنبه من برچسب مسلمان، یهودی، مسیحی و لائیک نزنمن را با چشم دیگری ببینمی بینی شبیه تواممی توانم با تو گام بردارممی توانم با تو برای غرور از دست رفته انسانیت گریه کنمدرست ببین من هم انسانممثل تو </description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 15:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز، آخرین روز زندگی من است.</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-r01ms0ryz0qi</link>
                <description> گفتنش هم ترسناک است. کل عمر یک طرف، امروز یک طرف. شاید فکر کنم کاش همین امروز را هم فرصت نداشتم. و اصلا صبح از خواب بیدار نمی شدم. دقیقا نمی دانم چه باید بکنم. فکرهای زیادی از ذهنم می گذرد. اول باید از آشوب ذهنی خود اندکی بکاهم. و سر و سامانی به احساسم بدهم. می خوام کل روز گریه کنم و عزیزانم را در آغوش بگیرم. یا اینکه می خواهم از ترس جلوتر از موعد خود بمیرم. حلالیت بطلبم.  همه آنچه را در دلم مخفی نگه داشتم، بیرون بریزم. می خواهم از همه آن هایی که آگاهانه من را آزردند، گله کنم. یا اینکه ترجیح دهم طعم واقعی زندگی را یک بار دیگر بچشم. این یکی برایم خوشایند تر است. ترسم را کم می کند و به من آرامش می دهد. به خورشید نگاه کنم گرمی خورشید را روی پوست خود احساس کنم. بوی باران و بوی نان تازه را عمیقاً استشمام کنم. خاک بازی کنم. روی کوهی بروم و پایین را ببینم. به زندگی مورچه ها  به پرواز پرندگان نگاه کنم. کتاب هایم را ورق بزنم.لباس هایم را بپوشم. بلند فریاد بزنم. زیر دوش آب گرم ساعت ها بایستم. در خیابان بی هدف بچرخم. به بچه های که به من نگاه می کنند، لبخند بزنم. از بالای تپه ای طلوع خورشید را ببینم. اینها همه چیزهایی نیستند که من از زندگی می خواستم. و شاید دردآور باشد که عمری از آن ها دور بودم و شاید بی تفاوت بودم.  ولی می خواهم طعم ها، بوها، احساس ها و منظره های که به من یادآوری می کردند که انسان هستم در ذهنم بمانند. می ترسم دیگر هیچ وقت آنها را تجربه نکنم.برای همین دردآور است که انسان از آخرین روز زندگی خود آگاه باشد. بهتر است فکر کنیم هر روز شاید آخرین روز زندگی ما باشد. ولی از آن جایی که ما تمایلی به فکر کردن به مرگ نداریم. همیشه فکر می کنیم همچنان فرصت زندگی داریم‌. ولی افسوس که نداریم.</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 23:55:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر انسانی ارزش شنیدن دارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-lbhoy6hxugpt</link>
                <description>ما در زندگی واقعی خود روش ها و قانون های که برای بهبود مکالمات به کار می بریم. گاهی با اصول طبقه بندی علمی و آکادمیک متفاوت است. همه ما بارها خواسته یا ناخواسته وارد مکالماتی می شویم که به ما حس خوب یا بد می دهند. اکثر انسان ها می توانند تشخیص بدهند جنس مکالمه ما از چه نوعی هست و و از چه موضعی حرف می زنیم. گاهی از زمان و زمین بد می گوییم که طرف مقابل را با خود همراهی کنیم. در حالی که این نوع گفت و گو نتیجه اثر بخشی ندارد. همیشه بوده هست و خواهد بود. اگر مکالمه ما واقعی و منطقی باشد و در صورتی که طرف مقابل تمایل داشته باشد نظرات خود را فقط از جانب خودمان بیان کنیم مکالمه دلنشینی خواهد بود. گاهی لازم نیست همه را قانع کنیم. بعضی اوقات افراد در مورد موضوع آگاهی ندارند و یا آگاهی دارند و از عمد دائما با شما مخالفت می کنند. در این  مواقع نیازی نیست برای اثبات خود انرژی زیادی صرف کنیم. اگر به حرف خود اعتقاد داریم فقط کافیست روی موضع خود باقی بمانیم. شاید آن فرد بعدا متوجه بشود و با ما به توافق برسد. مکالمات رسمی نیز همین طور هست ما باید شخصیتی قوی داشته باشیم تا بتوانیم منطقی و واقع گرایانه حرف بزنیم. اگر شخصیتی قوی نداشته باشیم و تظاهر کنیم. ابتدا باید استرس درونی خود را برای عدم بروز خود حقیقیمان کنترل کنیم و بعد مکالمه را ادامه بدهیم. که شرایط سخت تری را در پیش روی ما می گذارد. بنابراین باید به روش هایی روی بیاوریم که شخصیت قوی از خود بسازیم. یکی از راه کارهایی که تا حدودی ما را در بیان ایده های مان ثابت قدم نگه می دارد. این است که بپذیریم ما یک اثر انگشت خاص هستیم و هیچ کس شبیه ما در دنیا نیست. و ما این توانایی را در خود داریم که آنچه هستیم را بروز دهیم. از آنجایی که انسان ها تجربه های متفاوتی دارند پس آگاهی ها و خود آگاهی های متفاوتی دارند. پس هر انسانی یک کتاب نانوشته است که حرفی برای گفتن دارد و ارزش شنیدن دارد. موافقت و مخالفت ایده هر فردی در مرحله بعد قرار می گیرد. و گاهی باید باید بپذیریم تفاوت ها نباید عامل قضاوت ها باشد.  </description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Oct 2021 00:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ را تشبیه می کنم در حالی که می دانم غیر ممکن است.</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-amqhlrgmwmsk</link>
                <description>مرگ مثل درخت در زمستان هست.مرگ مثل فرو رفتن آب در زمین است.مرگ مثل بلعیده شدن توسط جانوری است. مرگ مثل تولد است.مرگ مثل زندگی بدون آزادی است.مرگ مثل قدم گذاشتن در دنیای تاریکی است.مرگ مثل عبور شهاب سنگی در آسمان است. مرگ مثل منسوخ شدن برنامه کامپیوتری است.مرگ مثل خوابی عمیق است.مرگ مثل بیدار شدن در مکانی عجیب است. مرگ مثل ناامید شدن از آخرین امید است. مرگ مثل عبور آخرین اتوبوس بدون توقف است. مرگ مثل چای تلخ و سرد است.مرگ مثل بعدازظهر جمعه است.مرگ مثل سقوط یه شیشه است.مرگ مثل حمام آب سرد است. مرگ مثل ...فرقش این است که این ها را تجربه کردم و مرگ را نه این نقطه ترسناک من از مرگ است.</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 00:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه می دانیم اندک است و آنچه نمی دانیم عظیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-s4trogfnqqir</link>
                <description>‌‌گاهی تصوری از چیزی داریم که به نظرمان کاملا درست است. ولی در حالی که شاید کاملا برعکس باشد. تازمانی که اطلاعات ما از چیزی کامل نباشد نمی توانیم کامل ترین نظر را ارائه بدهیم. و بهتر است قبل از اینکه از موضع بالا با صدای رسا تایید کنیم کمی تردید در وجودمان رخنه کند. البته برای همه مسائل این راه حل درستی نیست ولی خودمان با توجه به شناخت و نوع تفکری که داریم قطعا می دانیم. چقدر به حقیقت نزدیک و چقدر دوریم. گاهی دوست داریم برعکس همه قانون ها زندگی کنیم. برخلاف زندگی امروزمان، فردا چیز جدیدی باشد. شاید پیش بیاید به دنیایی کاملا غیر واقعی فکر کنیم ولی می دانیم دنیایی است که برای لحظاتی در آن زندگی کردیم و ارزش بازگو کردن دارد. شاید در دنیایی که حیوانات حرف می زنند و انسان ها می شنوند.  انسان هایی که زیر آب زندگی می کنند.  انسان های که در هوا معلقند. انسان هایی که فقط کتاب می خوانند. انسان های که دائما کار مورد علاقه خود را انجام می دهند.  همه قانون ها شکسته شود.  به شخصی تعلق نداشته باشیم. حافظه ما کاملا پاک شود.  کسی مزاحم شخصی دیگری نشود. زندگی را با اسم زندگی نشناسیم. شاید بی اختیار باشیم و شاید اختیار انجام هر کاری را داشته باشیم. گاهی باید برخلاف چارچوب ذهنی خود فکر کنیم و وارد دنیای خلاقیت شویم. خلاقیت ذهنی برای درک دنیای اطرافمان برای درک موجودیت خودمان و برای آنچه از زندگی می خواهیم.  اگه می خواهیم حس و حال هر موجودی، هر انسانی، هر موقعیتی و هر تاریخی را بدانیم. باید سعی کنیم جای آن باشیم.  مثل آن باشیم.  آنجا باشیم.  بعد می توانیم جواب های مختصر قانع کننده ای برای خود بیابیم و شاید هم جواب های قوی ...باز می گویم آنچه نمی دانم بی نهایت است..</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 19:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آس و پاس در لندن و پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A2%D8%B3-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-s2de5mjifr3q</link>
                <description>من. خدای من چقد خوشحالم شما را می بینم.اورول. من باید بشناسمت. من. نه ولی من می شناسم.اورول. می توانی بنشینی.من. البته با کمال میلاورول. میخواهی حرف بزنی.من. ترجیح می دهم شما حرف بزنید من گوش کنماورول. از چی باید حرف بزنم.من. خیلی سوال دارم. جواب خیلی از سوالامو تو کتاباتون پیدا کردم ولی دوست دارم شما هم بگید از زندگی، از انسان... اورول. ترجیح می دهم در مورد هوا حرف بزنم تا زندگی. به نظر شما هوا سرد نیست. من. شاید ولی من حس نمی کنم. ذهنم درگیر است. اینکه کلی حرف داشتم ولی همش یادم رفت.اورول. اینجوری بهتر شد شما بپرس من جواب می دهم ولی مطمئن نیستم بهترین جوابم باشد.من. فکر می کنم شما در دوران زندگی درست عمل کردید.اورول. اشتباهاتم کم نبود ولی شما فکر می کنی من درست عمل کردم.من. آره حداقلش اینه که برای زندگی می جنگیدی و بر ناامیدی غلبه می کردی. چکیده زندگی شما را این می دانم. و احساس می کنم هر کی در خلاف شما قدم بر می‌دارد محکوم به شکسته. البته شاید شکست درست نباشد ولی کلمه جایگزینی ندارم.اورول.  شاید شما تصور می کنید اگر شخصی تا آخر داستان نیست یعنی مسیر  ا اشتباه رفته.من. یا شایدم من به مسیر شما اعتقاد دارم.اورول. مسیری در جریان زندگی چیز ارزشمندی ندارم که به آن اعتقاد داشته باشی. شاید بگویم می توانی به سیگار کشیدن  من اعتقاد داشته باشی چون برایم مهم بود. خنده دار . گاهی همه آنچه از زندگی می خواهیم به ما لبخند می زند و نزدیک نمی آید و ما هم از آن دوری می کنیم.من. چیزی که شما می توانید به درستی مفهوم آن بیان کنید رنج است چون آن را حس کردید.اورول. میخواهی تفسیرش کنم.من. اگر ممکن است.اورول. دست و پا زدن برای اینکه با زندگی پیش بری  یا با زمان یا با مردم یا با حکومت یا با انسانیت. به نظر می رسد باید انتخاب کنی چطور می خواهی رنج بکشی. همه زندگی رنج است. ولی گاهی بعضی رنج ها همان خوشبختی هستند. من. رنج مشکل انسان یا ایدئولوژی؟اورول. هر دو و قطعا هر دو. ولی اراده انسان بالاتر است.من. شما در کتاب آس و پاس در لندن و پاریس اوج بدبختی افراد رنج کشیده و خودتان رو به تصویر کشیدید.اورول. رنج هایی فراتر از آن هم هست.من. حتما هست و همیشه این  برام سوال چرا آدمی اجازه میدهد به آن مرحله برسد یعنی هیچ تلاشی نمی کند و زندگی را همین قدر پوچ می داند. اورول. نمی خواهی ولی تحت تأثیر همه زندگی همه اتفاقات، در آن نقطه قرار می گیری که یا امید به تغییر و زندگی بهتر داری یا در آن نقطه می مانی برای همیشه. من.  حق با شماست سرد است. من نمی خواهم در یک نقطه بمانم. اورول. متوجه شده ام. </description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 12:24:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی می پرسیم چرا من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-ndjhpn61cvfi</link>
                <description>با حالتی آشفته وارد شد از دیدنش خوشحال نشدم لبخندی به لب داشت ولی لبخندی تلخ بود.هر چقدر سعی داشت آنچه در درونش می گذرد. روی صورتش به نمایش نگذارد نمی توانست و یا اینکه جلوی من نمی توانست. هر لحظه در دلم آشوبی در جریان بود و دلم نمی خواست جریان پیش آمده را عنوان کند. برایش چایی ریختم و از در و دیوار گفتم از دوستانم گفتم. فیلمی که پخش می شد را توضیح دادم.  از استرس دستم می لرزید هر چه سعی می کردم  آنچه در زیر نقاب های ما در جریان است را فراموش کنم مغزم بیشتر به سمتش جذب می شد. نمی توانستم کنارش بشینم همه دردهایش را در وجودم حس می کردم پا شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.  دوست داشتم خودش موضوع رو وسط بکشد. بالاخره سکوتش شکست نتوانستم نگاهش کنم. خودم را مشغول ظرف شستن کردم اشکم جاری می شد ولی سعی می کردم صدایم تغییر نکند. نمی دانم متوجه شد یا نه ولی فرقی هم نمی کرد چون می دانست من از این موضوع رنج می کشم. وقتی بدانی فقط خودت هستی که اوج درد و آینده پیش رو را می دانی عذابی ابدی همراهت هست که اجازه نمی دهد در شادترین لحظات غمی وجودی رهایت کند. تو می گویی چه کنم. فعلا فقط زندگی آینده را نمی توان پیش بینی کرد. ولی وقتی دکتر قاطعانه به من آن حرف را زد من می توانم پیش بینی کنم. اگه زنده نباشم. به سمتش برگشتم.  اگری وجود ندارد حتما زنده می مانی. من ... بی خیال تو راست می گی زنده می مانم تا .... راستی تا چه کنم. بیشتر برای مرگ برنامه ریزی کردم تا زندگی. نه اشتباه می کنی هر جا مرگ هست تو نیستی و هر جا تو هستی مرگ نیست. من به این جمله اعتقاد دارم. تمام ذهنم را متمرکز می کردم که واقعا اعتقاد داشته باشم ولی ...</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 21:37:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه ما گاهی آتش بدون دود هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-uqe92snuwxl7</link>
                <description>ماجرا از عشق آتشین دختر و پسر ترکمن، گالان و سولماز شروع می شود. که هر دو غروری بر پایه خشم علیه همه قوانین زمان خود داشتند. و هیچ کدام نمی خواستند از تصمیم خود کوتاه بیایند. سولماز دختری زیبا که دست رد به سینه همه خواستگارهای خود می زند و در نقطه عطف زندگی خود با گالان همکاری می کند. گالان او را از چادرش می دزدد و در این راه برادر خود را از دست می دهد و همیشه حس خونخواهی برادر خود در او هست و سولماز این را می داند و هیچ تلاشی نمی کند که گالان دست از دشمنی بردارد و در قسمت های از داستان آتش این خشم و کینه را شعله ور می کند. گویی می خواهد به خود و به همه آنهایی که کار او را سرزنش می کردند بگوید من قوی  هستم و می توانم و می جنگم ولی خواهش نمی کنم ضعفی نشان نمی دهم و چیزی کمتر از گالان نیستم.  یک زن هستم ولی زنی که انتخاب می کند ضعفی در او نیست. سولماز دو پسر به دنیا می آورد و   زندگی آن ها  سرشار از حس ترس، جنگ، بی تفاوتی، غیرت، مذهب، تعصب و ... گاهی سکوت بود. گالان در اقدامی دست از قبیله خود می شوید و سرزمین جدیدی را با همه سختی ها کنار درخت مقدس بنا می کند و شاید تنها نقطه ای در این داستان باشد که می توان طعم زندگی را چشید بدون اینکه تیغ های برنده این زندگی جانت را بگیرند. همه قبیله گالان او را می ستایند.  با او همکاری می کنند هر آنچه را می خواهند می سازند و بنا می کنند و در آرامشی کوتاه زندگی می کنند در سکوتی به دور از آتش کینه.   سکوتی که نمی توانست تا ابد باشد و در آخر آتش زیر خاکستر  دامن گندم های قبیله دختر را می گیرد و همه را می سوزاند مرد داستان ما هم قربانی می شود و لب چاه کشته می شود زن به خونخواهی به سمت قبیله خود می رود و برادر خود را می کشد تراژدی غم انگیزی که افسانه صحرا شد. و پسرهایی که از این دو ماندند و یکی به قبیله زن و یکی به قبیله مرد پناه می برند.  و دنیایی نه چندان دور ما با نوه آنها آشنا می شویم که پیام آور صلح و قربانی صلح می شود خودش زنش و همه هستی اش.  دکتر النی آق اویلر و همسرش دکتر مارال آق اویلر انسان های که تار و پود وجودشان از رنج بود رنج را می پذیرفتند از خود می گذشتند زندگی خود را در تلاطم امواج زمانه خویش قرار می دادند.  ولی از حقیقت و عدالت کوتاه نمی آمدند.  برای انسان هایی می جنگند که سایه شوم ظلم همه وجود آن ها را فراگرفته و می ترسند یا سکوت اختیار می کنند.  یا منتظر منجی هستند که به او چنگ زنند و وارد دنیای فنا شدن برای زندگی بهتر شوند.  نوه گالان هست که پرچم دار مبارزه می شود نه تنها برای مردمان ترکمن بلکه برای همه ایران. انسان های که آلنی و مارال کعبه آرزوهای آنها می شوند و زیر این پرچم خونخواهی بی تفاوت نیستند. تراژدی غم انگیز تر مبارزه بچه های آن ها هست نامه پسرش به مارال درد عمیق انسانی را در انسان به آتش می کشاند. من نمی خواهم بمیرم. به عنوان مادر این جمله یک تیر نیست بلکه هزاران تیر زهر آگین است که به سمت قلبش و وجودش نشانه می رود.  آلنی با تمام وجود ثابت می کند می شود در هر مکان و زمان حق را برگزید حتی اگر بی دین باشی حتی اگر ماده گرا باشی. ولی می توانی انسانی باشی که چنگ میزنی به همه وجود خود برای آنچه باید باشد و نیست.ولی انسان که هستی می بینی می‌شنوی حس می کنی که انسان هست و یک زندگی کوتاه. که با رنج مقدس پیش می رود نه با سایه ترس. که هر لحظه ترس از دست دادن زندگی با تو باشد و بی تفاوت باشی. دنیا به وجود انسان های شریفی مانند آلنی آق اویلر و مارال آق اویلر تا آخر راه خود نیاز دارند. ما نیز می توانیم حق را ببینیم حتی با چشمان بسته ، اگر آن را در وجود خود به صلیب نکشیم.</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 11:50:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق، هزاران راه رفته و نرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-jv9zu9g0iekb</link>
                <description>عشق واژه ای پر از داستان هایی به قدمت تاریخ پر از درد، پر از رسیدن و نرسیدن، پر از رنج بودن و نبودنپر از همه آنچه ما را به صعود و سقوط نزدیک می کند هر کدام تفسیری از عشق داریم به اندازه تمام کلمات ذهنمان عشق را داریم  یا میخواهیم داشته باشیم خیلی از ما عشق مادرمان عشق پدرمان را لمس کردیم از آنجا بود که متوجه شدیم تنها نیستیم تکیه گاهی را به اندازه کوه حس می کردیم و از دنیای اطرافمان فارغ بودیم ولی انسان هایی هم هستن که این عشق را تجربه نکردند هر کدام از ما زندگی متفاوت داشتیم پس به اندازه تمام افراد دنیا ما تصاویر متفاوتی از عشق داریم یک مادر چنان از عشق فرزندش لبریز می شود که هستی خودش را در گرو هستی فرزندش می داند و هر شخص دیگری که ما می توانیم عشق را با وجود او تفسیر کنیم ولی به اعتقاد خیلی از بزرگان سنگ بنای جهان عشق و محبت است که موتور محرک ما در زندگی به سوی همه آنچه از دنیا می خواهیم و همه آنچه از خود انتظار داریم، هست. عشق را نوری می دانم که فراتر از هر قانونی ما را به جلو  هل می دهد برای بیان فردی به نام من</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 19:55:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه ها باید بدانند مطالعه ضروری است</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dafqjlzssx9v</link>
                <description>روز اول کاری وقتی به سمت مدرسه حرکت کردم در دلم احساس های مختلفی از خوشحالی، استرس و نگرانی را تجربه می کردم در ذهنم تصویرهای مختلفی از محیط مدرسه بازسازی می کردماولین کلاسم برایم مهم بود که چون می دانستم خاطره آن تا ابد در ذهنم می ماندبعد از آشنایی با بچه ها دوست داشتم بدانم چقدر با دنیای مطالعه آشنایی دارند. حسرتی که همیشه در وجود من باقی ماند که در دوره تحصیلم دسترسی به کتاب های خوب و مورد علاقه ام وجود نداشت و فضایی برایم فراهم نبود که کتاب بخوانم. بیشتر بچه ها گفتند هیچ کتابی به جز کتاب درسی مطالعه نکرده اند.  واقعا تاسف خوردم به یاد دوران مدرسه خودم افتادم که تابستان ها وقتی خیلی دوست داشتم مطالعه کنم کتاب های درسی سال گذشته ام را چند با رو خوانی می کردم و حس خوبی پیدا می کردم دلم می خواست کلماتی که تند تند از ذهنم می گذشتند را بگویم  اگر کتاب را در زندگی خود وارد کنید می توانید راه درست را انتخاب کنید تصمیم درست بگیرید قدرت نه گفتن را بیاموزید رنج زندگی را تحمل کنید هیجانات خود را کنترل کنید انسان مفیدی باشید بچه های مفیدی تربیت کنید و ...ولی نتوانستم هیچ کدام را بگویم. زنگ کلاس خورد با بغضی که گلویم را فشار می داد به آبدارخانه مدرسه رفتم فقط می توانستم با گریه آرام شوم از اینکه هنوز بچه هایی هستند که کتاب در دورترین فاصله ممکن از خود می پندارند و اینکه چه استعدادهای که هرگز شکوفا نمی شوند.  اگر دانش آموزان به کتاب های خوب دسترسی داشته باشند مطالعه کنند بیاموزند و به کار بگیرند دنیای جای بهتری می شود  تا این زمان چقدر زمان مرده هست چقدر زمان مرده گذشته کاش لحظه های آینده مان با نور کتاب مسیری به سمت امیدواری برایمان روشن کنند از آن روز تصمیم گرفتم به بچه ها بگویم که با کتاب زندگی ها راه ها و دنیاهای متفاوتی را تجربه می کنند.</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 09:07:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی بر کتاب مردی به نام اوه</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-aslm1ljbuc04</link>
                <description>تحلیلی بر کتاب مردی به نام اوهرمان مردی به نام اوه عنوان کتاب فردریک بکمن است که به سی زبان دنیا ترجمه شده و به عنوان پرفروش‌ترین  کتاب سال سوئد معروف شده است. این کتاب جذاب از پرفروش‌ترین‌های سایت آمازون در سال 2016 نیز به حساب می آید.در این کتاب برخلاف تصور ما از قهرمان و ابر قهرمان، اوه مردی است که در جریان زندگی خود مسیر پرپیچ و خمیر را گذرانده و الان در موقعیتی از زندگی قرار دارد که از کار خود اخراج شده و همسرش را از دست داده همسری که او را جزئی از خود می دانست و فقدان او برایش درد بزرگی است.  اوه مثل یک قهرمان دست به کارهای فوق العاده نمی زند و فقط آنچه را به عنوان حقیقتی انکار ناپذیر قبول دارد را می خواهد عملی کند بدون هیچ امیدی و دلخوشی که در جریان از دست دادن زن اوه به او دست داده بارها می خواد دست به خودکشی بزند ولی آنچه اطرافش به اجبار در حال جریان است او را از این کار منع می کنند یا مزاحم او می شوند. در مرحله ای اوه نمی خواهد باور کند که زندگی ادامه دارد و می خواهد از همه زندگی خلاص شود اطرافیان او را پیرمردی عصبانی و اخمو می دانند ولی اوه فارغ از همه این نظرها دائم برای بودن و نبودن با خود در نبرد است و بی توجه به نظر اطرافیان وظیفه خود را به عنوان مدیر محله با حساسیت بالایی انجام می دهد او اصرار دارد که کارها به نحو احسن انجام شود و بی توجهی و سهل انگاری افراد در انجام کارها او را عصبانی می کند اوه ناخواسته در جریان زندگی زنی ایرانی به نام پروانه قرار می گیرد و دائما به خاطر سرک کشیدن ها و کارهای او خودکشی خود را به عقب می اندازد تا در نقطه ای عطف از زندگی خود دست از خودکشی می کشد و به روی دیگر زندگی نگاه می کند و همانطور که در ابتدای داستان هست به دنبال خرید هدیه ای برای دختر پروانه هست و اوه در این جدال نابرابر زندگی را انتخاب می کند و می پذیرد آنچه را نمی تواند تغییر دهد و با مرگ طبیعی زندگیش پایان می یابد اوه به ما یاد می دهد همه انسان ها دنیایی از تقابل هستند دنیایی متفاوت را پشت سر گذشته آمد رنج ها، شکست ها و امیدهایی که ما نمی بینم.  گاهی خوب است دست از همه سرزنش ها برداریم و به دید افراد به زندگی احترام بگذاریم چون ما نمی دانیم مسیری را که عبور می کنیم چند تا پیچ خطرناک دارد گاهی ما باید با افرادی که تصور نادرستی از آن ها داریم همزاد پنداری کنیم یا به اصطلاح با کفش آنها راه رویم با عینک آنها دنیا را ببینیم شاید اگر ماهم از این مسیر عبور می کردیم اوه دیگری می شدیم.</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 08:01:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا ایستاده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-rjkx5a8634rk</link>
                <description>گاهی دلم با همه همهمه ها، آرامش وسکوت محض می خواهد کاش ما اینقدر آویزان و وابسته دیگران نبودیم کاش فقط خودمان بودیم دلم می خواهد ساکت ترین جای دنیا بروم که فقط گوشم صدای طبیعت را بشنود گاهی تمام تنم می نالد خسته می شود درمانده می شود از همه بودن های که دردی را دوا نمی کنند تغییری ایجاد نمی کنند فقط مایه رنج هستند دلم میخواهد بدون هیچ دغدغه ای برنامه ریزی کنم به برنامه هایم عمل کنم ولی همیشه دور می شوم و گاهی هم نزدیکآنچه در زندگی من رخ می دهد ارزش دارد نمی توانم و نمی شود از بعضی از آن ها عبور کرد اگر برای تغییر کاری نمی کنم اگر نمی توانم کاری کنم ولی حداقل ذهنم را درگیر می کنند در ذهنم خیال تغییر خیال شکافتن خیال پاره کردن تمام زنجیر های نرفتن و نرسیدن را مرور می کنم به امید دنیایی بهتر به امید فردایی بهتر دلم همه آرامش دنیا را میخواد ولی آیا در تمام کهکشان آرامشی ابدی هست آیا همه آنچه من می‌خواهم وجود دارد و یا خیالی پنداری گذراست که حقیقت آنچنان از آن دور است که من در آخرین نقطه ابدیت چنگ می زنم برای همه رسیدن ها و همه نرسیدن هایی که در ذهنم به رسیدن تبدیل می کنم.  گاهی از همه آنچه هستم دور می شوم و کوچ می کنم به همه آنچه دلم می خواهد باشم ولی کوچی کوچک و قابل بازگشتچون همچنان در پس توی ذهنم مسافر تمام گذشته ام هستم. </description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 14:20:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان این همه هستی و نیستی من عاشق تنهایی خویشم</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D9%85-papptwi0of0l</link>
                <description>ذره ای تنها در عمق وجود احساس تنها بودن یه احساس درونی است و به موقعیت افراد بستگی نداره. نقطه عطف های زندگی انسان مثل تولد دوباره هستند رنج عبور از دنیایی به دنیایی دیگر. اولین نقطه عطف ما یعنی تولد ما چیزی از آن به خاطر نمی آوریم ولی مطمئن هستم که درد و احساس آن در وجود ما هست و همیشه خواهد بود.  در طول زندگی اتفاق های کوچک و بزرگ زیادی ما راناامید وخوشحال می کنند . گاهی از بودن در جمع احساس رضایت داریم و گاهی از جمع گریزان. ولی اگر همه ما عمیقا به زندگی خود فکر کنیم واقعا تنها هستیم و تنهایی باید بار همه چیز را به دو بکشیم. آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه شانس به نام من دیوانه زدندتولد و مرگ و خیلی اتفاق های زندگی دست ما نیست و حق انتخاب نداریم. ما باید به تنهایی درد تولد، زندگی و مرگ را بکشیم حتی نزدیک ترین آدمای زندگی ما نمی توانند کمکمان کنند.حتی مادر ما ما عمیقا از اینکه از مادر خود جدا شدیم احساس درد و تنهایی می کنیم ولی در روند زندگی این حس کمرنگ می شود و ما عادی شدن را تجربه می کنیم.  ولی همه ما بارها تجربه کردیم که در شرایط سخت زندگی خود دلمان شدیدأ به وجود مادرمان نیاز دارد و احساس می کنیم با وجود او می توانیم این درد و رنج را تحمل کنیم و احساس آرامش می کنیم چون این حس امنیت و آرامش را نه ماه با وجود  مادر خود تجربه کردیم و در وجود ما نهادینه شده. ما همیشه در سختی ها و رنج ها بیشتر به اصل و به وجود خود فکر می کنیم و گذشته خود را بیشتر زیر و رو می کنیم.  دلمان یه نقطه اتصال می خواهد یک طنابی که شدیدا به آن چنگ بزنیم.  ما ذاتا خدا جو هستیم و وقتی عمیقا خدا را بشناسیم احساس تنهایی نمی کنیم. ولی خیلی از ما چنان سرگرم زندگی مادی هستیم که فراموش می کنیم خالق ما کیه و چرا ما را آفرید.  بیشتر به چیزهایی که می بینیم و می شنویم توجه می کنیم و راهی برای شناخت بهتر خالق خود به ذهنمان باز نکردیم. هر کدام از ما تصور خاصی از خالق خود  داریم و خدای ذهن خود را دور می پنداریم در حالی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است.  تنها کسی که اینقد به ما نزدیک است و ما فرسنگ ها دوریم در تنهایی و سرگردانی در دنیای خویش پیش می‌رویم و آخر راه را مرگ می پنداریم.  ما باید عمیقا تنها بودن خود را درک کنیم تا درک بهتری از خالق خود داشته باشیم اوست که از رگ گردن به ما نزدیک تر است  پس تنهایی که حس می کنیم، نتیجه فراموشی خالق خود است اگه او را بشناسیم و در او فنا شویم  نیازی به درمان تنهایی خویش در بیرون از وجود خود نداریم</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Dec 2020 16:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده ما در حال ما جاریست و گذشته ما در حال ما ته نشین شده است</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ywgrp1quil3d</link>
                <description>آینده را زیبا بسازیمانسان چیزی جز بودن در گذشته حال و اینده نیست به نظرم تعداد افرادی که از گذشته خود کاملا راضی هستند خیلی کم است چون همیشه در زندگی ما، ردی ازپشیمانی اندوه گذشته رنج گذشته  راه های اشتباهی و نرسیدن ها وجود دارد تا دلتان بخواهد نظریه روانشناسی و کتاب و... وجود دارد که همگی اصرار دارند که افکار مثبت شما را به آنچه می خواهید می رساند.  و جوری بیان می شوند که می‌تواند موتور اولیه حرکت را در انسان روشن کنند درست است که اولین قدم مهم ترین قدم است. ولی اولین قدمی که محکم، با انگیزه، پر از هدف و اشتیاق رسیدن باشد برای رهایی از رنج نرسیدن ها من مخالف این نظریه ها و راه ها نیستم به فرض که 99 درصد آنها درست باشد ولی من می‌خواهم درمورد آن یک درصد صحبت کنم که درست نیست و می‌توانم 99 درصد مثال بیاورم که انسان های زیادی در اوج نا امیدی با رنج فراوان و مواقعی که پر از افکار منفی بودند و به بدترین حالت ممکن در زندگی خود فکر می کردنو آخرین مقصد خود را مرگ می دانستند موفق شدند واقعا چرا؟ انسان های زیادی در این دنیا در تاریک ترین لحظه زندگیشون به روشنایی رسیدن از سیاه ترین شب زندگیشون به سپیده صبح رسیدن خیلی اوقات رنج و غم و درد عمیق عامل مهمتری، موتور محرک بهتری برای رهایی از شرایط هست خیلی از ما به خاطر رنج یک مسئله تلاش خود را چند برابر می کنیم که دیگر تکرار نشود پس نمی‌توان گفت مثبت اندیشی تنها راه رسیدن است شاید برای عده ای افراد که زندگی آنها پر از سیاهچاله های دردناک هست این افکار منفی هستن که حس رهایی را در آن تقویت می کنن. و به ناچار برای گذر از آن شرایط به سمت مثبت اندیشی می روند امید را در خود زنده می کنن با تمام وجود برای تغییر آماده می شوند حس تولد دوباره را تجربه می کنند  شاید مثبت اندیشی تدریجی باشد ولی زمانی که به خاطر درد و رنج و افکار منفی تدریجی به سمت مثبت اندیشی می رویم همه چیز سریعتر اتفاق می افتد چون ما برای رسیدن و عبور از آن می جنگیم و فرصت ها را از دست نمی‌دهیم  فقط اهداف ما هستند که ذهن ما را مشغول می کنند.  به آدمی که باید بشویم فکر می کنیم پس آینده ما در حال ما جاری است در تک تک لحظه های آن اگر امید به آینده ای بهتر داریم پس حال خود را تقویت کنیم آینده در گوشه ای مخفی نشده که یک دفعه سر و کله اش پیدا شود آینده همین نفس کشیدن هایی است که تو آنها را پشت سر می گذاری و به دست گذشته می سپاری.   آینده را همین حس های خوب و بد و همین افکار سرگردان ذهنت می سازند لازم است از خودت سوال کنیمن در آینده همین هستم یا خودتی قوی تر یا خودی مفیدتر یا خودتی انسانی تر</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 23:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان بودن و ماندن چقدر سخت است</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zfauvgdq30zl</link>
                <description>گاهی یک کتاب  تورا آنچنان غرق می کند که برمی گردی پل های پشت سرت را می سازی و پیش میروی مثل من که کتاب برایم حکم جرقه دارد زود سریع جایی برای ناامیدی نیست یک بار زندگی هست  و دنیایی آرزو  هنوز ذهن های آماده در دنیا هست که تو می توانی  آنها رو پر کنی از عشق امید ایمان خیلی به کار دنیا فکر می کنم راستش دنیا کاری به کار ما ندارد ما خودمان باید دنیای درونمان را پیدا کنیم حتی شده تا آخر دنیا برویم  و به این سوال جواب بدهیم  چرا من هستم؟  آیا باید باشم؟  آیا میتوانم بهتر باشم؟  آیا زندگی من قابل تاثیر پذیری هست؟  اگر اشتیاق پاسخ به این سوالات را دارید پس شما انسان خوشبختی هستید. چون برای جنگیدن سلاح در دست دارید حسرت های ما مانند سم هستند یا مانند بک گراند از یک فیلم ترسناک که در وجودمان رخنه می کنند و ما را ناامید خسته پر از درد می کنند که فکر می کنیم تنهاترین فرد در این عالم هستیم به نطرم حسرت های زندگی سرعت ما را کند می کنند ولی نباید ما را متوقف کنند.  ما در مسیر زندگی همیشه با یک سرعت پیش نمی‌رویم شاید مسیر ما سینوسی باشد گاهی خوب پیش می رویم و گاهی هم متوقف و کند می شویم چون همیشه نباید انتظار دنیایی آرمانی را داشته باشیم البته در واقعیت، ولی در ذهنت می توانی هزاران دنیای موازی آرمانی بسازی  دنیاهایی بدون رنج، جنگ و حسرت و پر از رسیدناما  دنیای ما  پر از درد حسرت رنج سختی  جنگ عصبانیت راستش در همین دنیا هم  مهربانی  گذشت و انسانیت هست  این ما هستیم که انتخاب می کنیم کدام راه را برویم شاید انتخاب بقیه ما را تحت تاتیر قرار دهند ولی این اراده ما هست که به ما کمک می کند. حتی اگر تمام  مردم دنیا مقابل ما باشند.  گاهی اوقات دلم می خواهد یک بار دیگر کودکی کنم ولی همین کودکی هم با همه سختی هایش قشنگ، ولی نه نمی توانم بگویم قشنگ بود می توانم بگویم پر از جنگیدن برای دنیایی بهتر بود. اگر سختی بود البته دلخوشی های کوچکی هم بود.ولی من همیشه فراتر از زمانی که بودم فکرمی کردم دلم می خواست. یک روزی یک جایی در پس همه دردها و رنج ها آرام به خودم بگویم تو رسیدی. ببین آخر دنیا همین جاست. و جایی برای شروع دوبارههمیشه دلم می‌خواهد دنیا به جای بهتری تبدیل شود.  بچه روستایی که باشی ناخودآگاه ذهن بلند پروازی پیدا می کنی. چون می توانی دنیای کوچکت را به دنیای بزرگ تر گره بزنی.  من آدم واقع بینی نیستم یعنی نمی‌خواهم واقع بین باشم چون به نظرم برا رسیدن جایی به نام بن بست نیست آن چیزی که بن بست را در ذهن ما به وجود می آورد وابستگی های ما هستند.  وابستگی به خانواده، فرزند، شهر، شغل، فرهنگ و... شاید هم کمبود ها مانند پول البته دوست ندارم پول را عامل مهمی معرفی کنم چون نمی تواند سد راه باشد ولی می تواند سرعت ما را کند کند. من زیاد به وجودش اهمیت نمی دهم چون به نظرم چیزی که قابلیت به دست آوردن را داشته باشد نمی‌تواند عامل مهمی باشد.  ما به همین دلایل از خیلی از ارزوهای خود دست می کشیم و برایمان زندگی بدون هدف و آرزو عادی می شود و همین عادی شدن می شود حسرت.  حسرتی که در ناخودآگاه ذهنمان ثبت می کنیم و به ان اجازه تغییر نمی‌دهیم و حتی نمی‌توانیم از آن عبور کنیمما در آینده بیشتر حسرت کارهایی رو می خوریم که در زمان مناسب آنها نتوانستیم انجام بدهیم چون ذهن ما یه چارچوب محدود پیدا کرده که دیگر نمی شود آن کارها رو انجام بدهیم خیلی از کارها را می شود انجام داد ولی شاید آن حس را به ما منتقل نکنند چون ما جای آن حس قشنگ رسیدن و انجام دادن را با حسرت و نرسیدن پر کردیم و وقتی می رسیم زیاد برایمان لذت بخش نیست  گاهی اوقات انسان حاضر است هر آنچه را دارد بدهد و فقط برای یک لحظه حس خوبی را تجریه کند  شنیدم ادیسون زمانی که کارخانه اش در آتش می سوخت با آرامش روی یک صندلی نشست و شعله های آتش را تماشا می کرد گاهی انسان به این مرحله می رسد که دیگر کاری نمی تواند بکند فقط می تواند یک لحظه حس قشنگی را تجربه کند مثل حس قشنگ نگاه کردن به آتش که واقعا لذت بخش است چون از اجداد ما از غارهای چند صد هزار ساله به ما به ارث رسیده و در وجود ما نهفته است.  نمی گویم شکست آسان و درد آور نیست ولی ماندن در شکست دردآور است.  دلم می‌خواهد به گذشته برگردم برای تجربه کردن حس های قشنگی که وجود داشت  کاش انسان توانایی پرواز داشت همانطور که روح  با خیالات سر از هزارتو های زمان و مکان در می آورد.  جسم هم دور می شد و فراتر از کالبد زمینی خود، عنصر زمان را در هم می شکست برای دیدن، شنیدن و لمس کردن تمام آن چیزهایی که همیشه در دورترین نقطه ممکن به نظر می رسیدند.  گاهی احساس می کنم روحم زندانی شده جسمم خیلی کوچکتر از آن است که بتواند روحم را تحمل کند روحم بزرگتر و فراتر از هر آنچه هست که می پندارم   دلم میخواهد آنچه ذهنم را پر کرده روی کاعذ بنویسم ذهنم پر است از هزاران تصویر روشن وتاریک از دنیای درونم  یعنی روزی می‌رسد حس خالی بودن ذهنم را تجربه کنم به نظرم باید حس بی درد بودن و بی تفاوت بودن را تجربه کنم ولی من احساس من گذشته من آینده من هر آنچه میخواهم و برایش می جنگم به من اجازه نمی دهد. ذهنم همچنان پر است.  از همه..</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 13:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@touran.mahmoudi4023/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-dqhrfddecc4o</link>
                <description>برای ادا مه راه. انسان جسم و روح درد و رنج دنیا..... چیزی جز درد و رنج نیست من از این درد لذت می برم حس کسی رو دارم که بعد از یه تشنگی و خستگی طولانی یه جرعه آب می نوشد.  یا همون کودک شادی است که موهای خود را در باد پریشان می کند و کنار بیشه زاری با خوشحالی می دود یا مادری است که فرزند خود را محکم در آغوش می گیرد زندگی چیزی نیست جز همین حس های کوچک قشنگ که ما آنها رو به بهانه آمدن روزهای خوب نادیده می گیریم به راستی انسان ناسپاس است بلند پروازم مثل بچه عقابی که تازه پرواز. رو یاد گرفته و شوق پرواز آن را به هر سمتی می‌برد پرم از آرزو امید هدف گاهی با اشنیاق پیش میرم گاهی مانعی راهم را سد می کند  اگه نتوانم بروم  در درونم طوفان به. پا می کنم آن راه رو هزاران بار در ذهنم می پیمایم به مقصد میرسم دردش رو حس می کنم رنجش را به جان میخرم کاش دنیا پر. از سد نبود  البته سدراه هست که باعث می‌شود لذت رسیدن شیرین شود زمان  زمان زمان منتظر من نیست گاهی دلم می‌خواهد سرش داد بزنم کمی اهسته مگر نمی بینی  این عمر گران قیمت است که می‌رود به امید روزهای خوبگاهی باید خود را به بی خیالی بزنی و دوباره ادامه بدهی شاید نشود گذشته را عوض کرد  من هیچ وقت نمی توانم گذشته ام را عوض کنم لباس ها کفش ها اسباب بازی ها و.. که من در کودکی دوست داشتم الان اصلا من را خوشحال نمی کنند  حمایت هایی که در دوران نوجوانی نیاز داشتم الان نیازی ندارم ابراز همدردی و ابراز خوشحالی هایی که در زمان غم و شادی گذشته نیاز داشتم الان چیزی را برایم عوض نمی کنند.  همه اینها می شود حسرت و غم برای من ولی از یه جایی به بعد همه اینها دیگر مهم نیستن شاید بعضی ها این را به افسردگی تعبیر کنند ولی من این را به پذیرفتن یا عادی شدن تعبیر می کنم ولی عادی شدن به همراه رنج  یعنی آنقدر در ذهنت از آن قضیه رنج می کشی که دیگر خسته می شوی و ترجیح می دهی این نداشتن ها و حسرت ها جزئی از وجودت شوند زخم هایی برای ادامهبرای جنگیدنبرای رسیدنو برای رساندن</description>
                <category>Mahmoudi</category>
                <author>Mahmoudi</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 01:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>