<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدِ مهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@uncoder</link>
        <description>من چهار نفرم در یه بدن. یه دانشجوی بی حوصله، یه فلسفه دوست ، یه نوروساینس فن  و در نهایت یه دیوانه مودی. بیا با یکی از شخصیت هام رفیق شو :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:34:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/113498/avatar/VskmEi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدِ مهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@uncoder</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیست سالگی؛ تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی</title>
                <link>https://virgool.io/@uncoder/20-xzcxehx15ofr</link>
                <description>عکس بی منظور از گربه پارک ملتیک. &quot;بیست سالگی، تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی.&quot; البته که هیچ وقت نمیتوان از هیچ چیزِ آینده خبردار شد اما از زندگی انتظار نمیرود ساده و آرام تر شود مگر اینکه روشی بر خلاف معمول را در پی بگیری.دو. همان که ناباکف گفت. &quot;روال بر ضرر است&quot;. داشتن فکر آزاد و شخصیت متعالی نیازمند گذراندن تجربه هاییست عمیقا دردناک. اما روال بر ضرر است و تصور میکنم در نهایت همه ضرر کرده اند و بر اساس نوع ضرر انتخابی سنجیده میشویم. پس عاقلانه است که رنجی که میکشیم را درک کنیم و در تصمیم گیری هایمان از او یاد بگیریم. سه. غم میون دو تا چشمون قشنگت. این را میخوانَد و همراهش زمزمه میکنم. حالت چشمانش را دوست دارم و این یعنی میتوانم تا مدتی با زل زدن بهشان آرام بگیرم. چهار. حس میکنم هنگام شنا مثل یک دست و پا چلفتی به مسیر دهن کوسه افتاده ام. کار خاصی از دستم برنمی‌آید. پیش میروم اما فراموش نمیکنم. یعنی نمی‌توانم فراموش کنم. نمیدانم اگر می‌توانستم خودم هم می‌خواستم یا نه. ولی هیچ چیز از یادم نمیرود. مطلقا هیچ. همینطور روی هم جمع میشوند و بووم. &quot;و بعد یک تناقض جالب؛ مثل وقتی که می دانی ورای سایه تردید بلدی پرواز کنی و با دست های باز از هواپیما می پری بیرون، بعد می فهمی بلد نیستی و نه تنها چتر نجات نداری بلکه لباس هم تنت نیست و همه مردم آن پایین _دوربین شکاری به دست_ می خندند و تو سقوط میکنی توی یک شومی بی نهایت شرم آور&quot;پنج.&quot;Sometimes you lose, and sometimes you win, but most of the time you just tie; All we can do is keep playing.&quot;شش. &quot;من امشب میمیرم و حتی چشم هایت نمی‌تواند مانع این شود.&quot; خواننده اینقدر زیبا میخواند که انگار واقعا امشب شب آخر زندگی اش است. خوب میشد اگر می‌توانستم همینقدر باور داشته باشم. هفت. &quot;هنوز برایم مایهٔ تسکین می‌نمود. درست مثل مخدر. چیزی برای دور نگه داشتن واقعیت.&quot; احتمالا یک راه محبوب برای گذراندن زندگی پیدا کردن همین مخدرها باشد. هنوز نمیدانم کدام راه زندگی مناسب تر است. هشت. بدون دست زدن به دیوانگی نمیتوانید خاطرات عمیق بسازید، و زندگی بدون خاطرات عمیق چیزی جز رنجی تهی نیست. حالا که روال بر ضرر است، رنج مفیدتری را انتخاب میکنم. هر چقدر هم سعی کنی منطقی باشی، میدانی لذت از تجربه عمیق احساسات به دست می آید. پس زندگی ات را بر این اساس پیش میبری که تا جای ممکن تجربه های عمیق به یاد ماندنی بیشتری داشته باشی. نه. خدا رو شکر که در این جهان خاکی همه چیز موقتی است. امید به پایان خیلی وقت ها کمک میکند که ادامه بدهیم. البته این به معنای پایان یافتن چیزهای خوب هم هست. میبینی؟ (میخواهم بگویم معمولا هر  چیز خوبی، جلوه بدی نیز دارد، اما چون از استدلال استقرایی بدم می‌آید بیانش نمیکنم)ده. &quot;رنج نباید تو را غمگین کند. رنج قرار است تلنگری باشد که بفهمی زندگی‌ات به تغییر نیاز دارد. رنجت را تحمل نکن، آن را درک کن.&quot; یونگ را دوست دارم. مصاحبه هایش را که میبینم شبیه این پیرمردهای آرامِ دانای قدیمیست که به زندگی به دید کمدی نگاه میکنند.یازده. آدم از همان ابتدا میفهمد که چقدر تحت تاثیر آدم های دیگر قرار میگیرد. عاقلانه است اگر برای انتخاب آدم های اطرافمان حساسیت به خرج دهیم. وقتی که میدانی (و احتمالا همه همین را تایید میکنند که همین خنده‌دارش می‌کند) که اکثریت اشتباه های بسیار زیادی انجام میدهند، بهتر است به اقلیت مورد علاقه‌ات بچسبی و سعی کنی فرار از اشتباهات اکثریت را تمرین کنی. پس دور شو. از همگان دور شو و تنها همان اقلیت مورد اعتمادت را به خلوتت راه بده. این مهم است که اهمیت این مسئله را درک کنی. دوازده. خودم مینویسم. «من اینطور فکر میکنم. زندگی برای خوشحالی نیست. شاید خوشحالی به صورت یک نتیجه جانبی به وجود بیاید، اما بیشتر از هر چیز، زندگی در مورد تلاش کردن است. انگار در سیستم تکامل یافته ما، در نهایت تلاش کردن و خسته شدن مسبب لذت میشود. آسودگی - به معنای بی خیالی، بی دغدغه بودن نه به معنای آرامش - چیزی جز حسرت به بار نمی آورد. خستگی را به جان میخرم و تلاش میکنم از همیشه پرکار تر باشم تا هم بتوانم برنامه نویس بزرگی که این تکامل را روی من نصب کرده راضی کنم، هم از چیزهایی که نمیتوانم تحملشان کنم دور بمانم.»سیزده و پایان. &quot;حالا می‌توانم چیزی را به شما بگویم: احساسات خوشایندی خواهید داشت که هنوز نمی‌توانید باورشان کنید. ( اتفاقات ناخوشایند بسیاری در زندگیتان رخ می‌دهند که بعضی‌هاشان در ذهنتان باقی میمانند.) وقتی به این مسائل هولناک عادت کردید که آن روزها به گذشته دفع شده‌اند، آن‌وقت آرام‌آرام احساس می‌کنید که (حس خوب زندگی آمده تا جایش را پس بگیرد)، تمام جای‌اش را در کنار شما. فعلا چنین چیزی هنوز ممکن نیست. بی‌حرکت بمانید، صبر کنید تا نیروی غیرقابل درکی که ویرانتان کرده کمی احیاتان کند، می‌گویم کمی، زیرا همیشه چیزی از درهم‌شکستگی‌تان در شما باقی خواهد ماند. این را به خود هم بگویید، چراکه مایه‌ی آرامش است که بدانید هیچ‌گاه کم‌تر دوست نخواهید داشت، هیچ‌گاه تسلیٰ نخواهید یافت، و بیش از پیش به خاطر خواهید آورد.&quot;</description>
                <category>محمدِ مهدی</category>
                <author>محمدِ مهدی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 18:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان و من (به مناسبت 19 سالگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@uncoder/19-w9zuv2vsn8qw</link>
                <description> ایده نوشتن این متن بعد از خوندن نوشته امیل چوران با همین عنوان در روز تولد 22 سالگیش به ذهنم رسید. البته نه من اندازه امیل چوران فهیم و فیلسوفم، نه نوشته ام قراره اندازه نوشته ایشون مهم و زیبا باشه؛ ولی یه خوبیش اینه که اندازه امیل چوران در مورد مرگ و زندگی تراژیک ننوشتم :)چرا نمیتوانیم در خود فروبسته بمانیم؟ چرا برای منظم کردن افکارمان، افکاری که ذاتا آشفته و سرکش اند، معانی و مفاهیم زندگی را تغییر میدهیم؟ بهتر نبود اگر در برابر این غولِ سیالِ آشوب آور دست از مقاومت میکشیدیم و در دریای تناقض ها و کشمکش های درون خود غرق میشدیم؟ آن زمان رشد تجربی معنوی خود را به کمال میرساندیم. قدرت فکر می پیوست به آشوب ذهن، به افکار غرق شده، و بعد یک تناقض جالب؛ مثل وقتی که میبینی کسی به تو حمله میکند و قصد دارد تو را بکشد ولی مقاومت که نمیکنی هیچ، به کمکش نیز میشتابی تا زودتر بمیری و دوباره متولد شوی، گویی موجی خروشان متولد شده است. همین تجربه کردنِ مشقت است که زندگی آدمی را نجات میدهد، زندگی آدم را لبریز میکند. لبریز از خویش، نه به معنای خودپسندی، بلکه سرشار شدن، احساس خوشایند آرامش؛ یعنی چنان زندگی کنی که گویی از شدت زندگی خواهی مرد. با خود فکر میکنم از شدت زندگی خواهم مرد و به جست و جوی راهی برایش میپردازم. اگرچه زندگی همیشه مخلوطی از تجربیات درونی و بیرونی را به ما ارائه میدهد، اینگونه تصور میکنم که تامل در تجربیات درونی مفیدتر است. فکر میکنم انسان هوشمندی که تا سرحد مرگ زندگی میکند احتمالا میتواند راهی برای آرام و خوشحال بودن پیدا کند و غمگین بودن لزوما نشانه هوشمندی نیست. البته کمتر کسی توان تحمل چنین تجربه ای را دارد. در غرق شدن در خود خطری جدی نهفته است، در فروبسته ماندن و محبوس شدن. زیرا لحظه هایی میرسند که نمیتوان در مقابل آنها مقاومت کرد و این یعنی سقوط، یعنی انفجار. نمیفهمم چرا باید در این جهان کاری کنم. چرا باید هدف و آرمان و آرزو داشته باشم؟ بهتر نبود به گوشه ای دور از هیاهو پناه میبردم تا بتوانم عمیقا زندگی را درک کنم؟ ما چنان در زندگی تنهاییم که تنها بودن در مرگ را نشانه ای از انسان بودن خود میپندارم. میل به زیستن و مرگ در اجتماع نقص است. اشک، مگر در تنهایی، سوزان نیست.میخواهم در ستایش تنهایی و بطالت و موفق نبودن متن های بالا بلند بنویسم. از جاه طلبی دست بکشم و همه چیز را ببازم بدون هیچ قصدی برای به دست آوردن چیزی. هیچ چیز نمیخواهم. چرا باید چیزی بخواهم وقتی میدانم در پسِ خواستن هر چیز رنج عظیمی نهفته است؟ خواستن، رنج آور و رقابت برای به دست آوردن، حقیرانه است. فقط یک انسان شرافتمند از رقابت برخلاف تمایلات درونی اش دوری میکند.یک لحظه کوتاه، یک اثر طولانی. آدم وقتی حالش خوب است زمان سریع می‌گذرد. طوری که حتی نمی‌تواند به این فکر کند که چطور از همان لحظه بیشترین لذت ممکن را ببرد.  البته همین فکر کردن خودش می‌شود عامل فروکش کردن لذت‌. اما از طرف دیگر، لذت و رنج همیشه به هم وابسته اند. اصلا جدا کردن رنج و لذت بی معنیست. اجتناب از رنج سبب کم شدن لذت میشود. لذت زیاد رنج زیاد به همراه دارد. حالا بین این همه بحث و دعوا و نامه و کتاب و رساله و نظر از این همه آدم فیلسوف، این متن رو مینویسم تا یادم بمونه در شکاک ترین وضعیت نسبت به باورهام و نادانی کامل به سر میبرم و نمیدونم باید به حرف چه کسایی گوش بدم یا به حرف کیا عمل کنم. ولی خب اشکال نداره، الان قرار نیست همه چیزو بدونم :)اینم بمونه به یادگار از 19 سالگی :)‌</description>
                <category>محمدِ مهدی</category>
                <author>محمدِ مهدی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 18:25:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلافگی، کلافگی، و چی؟ کلافگی</title>
                <link>https://virgool.io/@uncoder/1-y5oal9ph9kql</link>
                <description>ای عزیز از دست رفته ام! سلام! گاهی اوقات انسان توان سرکوب میل به نوشتن و صحبت کردن و پراکندن احساساتش را ندارد. برای من که تمامی عمرم از بیان مشکلاتم و چشم دوختن به قضاوت های اطرافیان فراری بوده ام، بهترین راه حل این است که به تویی بنویسم که میلی برای قضاوت کردن من نداری. عزیز من، در تمامی این مدت تلاش میکردم تا از حوادث دور از انتظار و عواقبشان دور بمانم، ولی زندگی به گونه ای عمل میکند که اکنون در هر شرایطی بدترین حالت ممکن را تجسم میکنم و امشب، بالاخره این افکار مرا دچار آشفتگی و آشوب بی اندازه ای کرده اند. + تنفرم از این حسِ مسخره ی پر از خشم و ناامیدی، به قدری است که به این فکر میکنم که شاید اینکه همیشه قابلیت خودکشی را دارم از موهبت های خدایان به من بوده باشد. شاید اگر امکان خودکشی نبود، از شدت غم جان می‌سپردم. تنها چیزی که باعث می‌شود اکنون مُرده نباشم و به زیستن ادامه دهم، این است که هر وقتی می‌توانم خودم را نابود سازم.میدانی که رنج بردن در تمام طول زندگی کاری بیهوده است و گاهی هم نمیتوانی نسبت به سیل حوادث بی اهمیت بمانی. در غیر این صورت (و در صورت اصرار بر زنده ماندن)، باید یاد بگیری که حس نکنی. اهمیت ندهی. موجی از اتفاقات را ببینی که به سمتت حمله ور میشوند ولی واکنشی نشان ندهی. چه بسا به کمکشان بشتابی تا زودتر نابود شوی. زیرا، حداقل تو میدانی که یک زخم کشنده بهتر از چند زخم دردناک ولی غیروخیم است. این جمله را مثل یک شعر با وزن و قافیه تکرار میکنی و چاقو را برمیداری. لبخندی روی صورتت میکشی و به تصویر توی آینه سلام میکنی. سلام پسرک خندان! حالت چطوره؟ آه، ممنونم. من بسیار خوشحالم. تو هم همینطور؟ چه عالی!عزیز از دست رفته ام! همیشه گفته ام - و باز هم میگویم - که از تو بخاطر اینکه فقط در چنین شرایطی حالت را میپرسم شرمسارم. خودت همیشه بر مقاومت کردن در زندگی تاکید میکردی. پس هر چه دیرتر سراغت را بگیرم، احتمالا خوشحال تر خواهی بود. اما اکنون دیگر توانی برای مقاومت در ذهنم باقی نمانده است. در هر سوراخی پنهان میشوم. با کمترین صداها. و آنگاه است که موریانه به جنگل مغزم حمله میکند و چوب ها را میخورد. صداهای درون مغزم که بلند شوند، مجبور میشوم دوباره از چاقو استفاده کنم. چی؟ نه این بار توان لبخند زدن ندارم، حتی پسرک خندان توی آینه هم دیگه لبخند نمیزنه. لب هایم تکان میخورند ولی صدای خودم را نمیشنوم. آیا من اصلا صدایی داشته ام؟ مغزم شروع به جستجو میکند ولی هیچ خاطره ای به جز این حوادث اخیر و صداهای خودش را پیدا نمیکند. از این وضعیت خنده ام میگیرد. چه جالب که قبلا تصور میکردم خندیدن نشانه شادی درون است. _ سعی میکنم افکارم را مرتب کنم. نه. عاقلانه نیست. سعی میکنم فرار کنم. از خانه. حداقل برای یک ساعت. کلید را برمیدارم. میدهم به حافظه خل وضعم. به مغزم میگویم نیاز به هوای تازه دارم. وقتی برمیگردم خودم را نمیشناسم. همه چیز را بیرون در میگذارم. کلیدم کو؟ چرا کسی را نمیشناسم؟ مگر چند سال نبوده ام؟ اصلا من خانه دارم؟ کلید خانه نداشته ام کجاست؟ اگر کسی بپرسد، من کی هستم؟ اینجا چه میکنم؟ مردم جمع میشوند. به صورتم با تعجب نگاه میکنند. آه از این قضاوت های احمقانه! حس میکنم میخواهند به من صدمه بزنند.  خشمگین میشوند و دائم سوال میپرسند و من زبانشان را نمیفهمم. خودم را آنطرف پنجره در خانه میبینم. این من هستم؟ آیا این من هستم عزیزکم؟ دستم را دراز میکنم و به خودِ دیگرم اشاره میکنم. مگر من چند نفرم؟ من همین یک نفر هم نمیخواهم. کجا باید شکایت کنم؟ چه کسی بدون اجازه من این کار را کرده است؟ چرا چنین شد؟ خودم در را باز میکند. میروم داخل. میگوید: در را ببند پسرک! چشمات رو هم ببند. گریه هم نکن. زندگی رو داری سخت میگیری. اهمیت نده. میتونی؟ اگه نمیتونی که خودم و خودتو راحت کن سریع تر. + جلوی آینه خشکم زده. تصویر پسرک خندان کم کم محو میشود. انگار از من فاصله میگیرد. صبر کن! کجا میری؟ نابود نشو! من به اون مردمک های مشکی، به تناسبشون با مژه ها و ابروها، با سیاهی زیرچشم ها، با لب هایی که هنوز تکون میخورن ولی صدایی ازشون نمیاد خیره شده بودم که داشتن ازم دور میشدن، و روحم از من جدا شده بود._ میپرسی کجا رفته بودم؟ یه جایی حدودا وسطای خاطرات پوسیده ام وایساده بودم و خودت و خودمِ چند سال پیش رو تصور میکردم. اون زمان دوستت داشتم. داشتم به مردمک های مشکی و مژه و ابرو و سیاهی زیر چشم هات فکر میکردم. تو هم همینطور؟ چه عالی! پس انگار ما خیلی هم وضعمون با هم فرق نداره. هر دومون خالی شدیم و رنگ و رومون رفته. یه مدتی طول میکشه تا بفهمیم زندگی همیشه بدتر از چیزی که فکرشو میکنیم باهامون رفتار میکنه. + دوباره صدایش را شنیدم. صدای پسرک خندان درون آینه را. از درون ذهن خودم. حرف هایش را با تمام وجود درک میکردم. رگه هایی از شباهت بین خودم و پسرک یافتم. از شباهتم با او که زخم های دردناکِ غیروخیم زیادی بر من جاگذاشته بود، ترسیدم. ترسی همراه با نفرت. و دوباره همین حس مسخره ی خشم همراه با ناامیدی.«حلقه‌ی اتصال گذشته و حال، من بودم. برای درک علتِ تضاد میان احساس حقیقی و نمایش چهره‌ام، برای فهمیدنِ &quot; تناقض‌هایی که تکه‌های روحم را به هر سو می‌کشیدند &quot;، تنها کافی بود سرم را برگردانم و به گذشته نگاه کنم. من در گذشته ریشه داشتم، گرچه شاخ و برگ‌هایم به حال رسیده‌ بودند.»عزیز من، نوشتن برای تو سبب تسکین رنج هایم میشود. از تو عذر میخواهم که اینگونه به سراغت می آیم. عذر به خاطر تلاشم برای خوب بودن و ناتوان بودن در خوب ماندن. عذر از رخوتم و کناره‌گیری‌ام از زندگی و زنده‌ها. عذر از ناامید شدنم. پشت سرم انسان هایی هستند با خوش قلبی و نگرانی و توجه به پسرکی خندان که تلاش میکنند زندگی را بهتر نشان دهند. و من مثل ماری که به خودش زهر زده باشد، میان این دو سر می‌دوم یا می‌خزم یا می‌میرم یا زجر می‌کشم یا تنم را می‌درم یا لبخند می‌زنم یا غمگینم یا ناامید می‌کنم یا نمی‌توانم.11 خرداد 1401دوستدار تو، م.الف</description>
                <category>محمدِ مهدی</category>
                <author>محمدِ مهدی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 22:54:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین زمان من، سال ۱۴۰۰ و قضایای دیگر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@uncoder/1400-zu1luzdgcvoq</link>
                <description>مرور سال با ماشین زمان محرمانه اممن یک ماشین زمان ساخته ام. خود به خود کار میکند. یعنی انرژی نمیبرد. یا اگر انرژی میبرد نمیدانم از کجا پیدایش میکند. ولی خب، مهم همین است که من پول مصرف انرژی اش را نمیدهم. چون محرمانه است، نمیتوانم عکسی از ماشین زمانم منتشر کنم. ولی عجب چیزی ساخته ام ها واقعا! آدم را میبرد به روزهای اول هر سال. الان که تا شروع سال جدید چند ساعت باقی مانده، برای بار آخر امتحانش میکنم.. ۱: خب، خودمونی تر صحبت میکنم، الان اول فروردین 1400 عه. کرونا دوباره اوج گرفته و همه میگن سفر و عید دیدنی نرید. چند تا برند مختلف گفتن دارن روی ساخت واکسن کار میکنن. ما هم نمیدونیم کدوم واکسن خوبه والا. یه سریا میگن خارجی بزنید، یه سریا میگن ایرانی بزنید، یه سریا میگن بهترین واکسن همونیه که دم دسته، یسریام کلا میگن واکسن نزنید که خیلی به حرفاشون توجه نمیکنیم. خودم البته خیلی درگیر این فکرا نیستم. امروز و فردا که تموم بشه، از پس فردا قراره شروع کنم درس به درس آزمونای کانونو حل کنم. آخه میدونید، 29 فروردین آزمون سنجش دارم. از دهم و یازدهمه. برنامه ریزی کردم تا اون موقع همه سوالای پایه کانون تو دو سال اخیر رو حل کنم. بهم میگن این صد روز آخر خیلی مهمه، باید همه تلاشمو بکنم. ولی خب استرس دارم. تازه کنکور واسه همه استرس داره، ببینید من که کلا آدم مضطربیم دارم چی میکشم. تازگیا همه چیز برام جذاب شده. دوست دارم فیلم ببینم، برم بیرون، بازی کنم، کتاب بخونم، اخبار ببینم?، خونه رو تمیز کنم??، به کاغذ دیواری اتاقم که بعضی جاهاش داره از دیوار جدا میشه نگاه کنم???، زندگی رو به صورت خیلی فلسفی در صحبت با بالشتم تحلیل کنم، آره دیگه! تقریبا به همه چی علاقه دارم به جز درس خوندن?۲: از در بزرگ اون مدرسه ای که حوزه آزمون سراسری بود اومدم بیرون. پدرم کل مدت تو ماشین بود. با اینکه خسته بودم و یکمم دستام میلرزید، سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم. البته ریاضی رو خوب نتونسته بودم حل کنم و حس میکردم گند زدم. وقتی سوار شدم یادم اومد هیچی از اون پلاستیک بزرگ مواد غذایی که برده بودم رو نخوردم! آخه مامانم خیلی اصرار داشت که آماده برم سر جلسه که یه بار قندم نیفته. ولی الان که فکر میکنم از لحظه ای که تست اول رو حل کردم تا آخرین لحظه آزمون سرمو بالا نیاوردم! اصلا انگار تو این دنیا نبودم و به جاش داشتم تو یه دنیای عجیب غریب با غول بزرگ کائنات میجنگیدم. حالا بگذریم، سوار ماشین شدم و راه افتادیم. در جواب پدرم که پرسید آزمون چطور بود گفتم &quot;خوب بود ولی ریاضیش خیلی عجیب غریب بود.&quot; خوشحال نشد. واسه من که ریاضی یه جورایی نقطه قوتم بود این نتیجه خوبی نبود. ولی خب بعدش بهم گفت فدای سرت. گفتم اگه نتیجه اونی که میخوایم نشه چی؟ گفت &quot;سال دیگه رو که ازت نگرفتن مهدی&quot;. درست در همین لحظه بود _ و میخوام بازم تاکید کنم که دقیقا در همین لحظه _ که یه حس آرامشی تجربه کردم که یک سال بود ازش محروم بودم :)۳: الان یه مدت زیادی گذشته _ دقیق یادم نیست چند روز _ ولی خب میگن قراره نتایج رو اعلام کنن. عجیبه ولی حداقل تو یه ماه گذشته آروم تر بودم و استرس نداشتم. اما دقیقا لحظه ای که دوستم بهم زنگ زد و گفت نتیجه ها تو سایت اعلام شده دستم شروع کرد به لرزیدن. طوری که سایت سنجش بعد کلی اشتباه تایپی به زور اومد بالا. شماره داطلبی من چند بود؟ شماره پرونده چیه؟ یه پنج دقیقه ای همین طوری گذشت تا بالاخره تونستم رتبمو ببینم. با اینکه ازم انتظار داشتن بهتر بشم، ولی خودم تقریبا راضی بودم. امروز خیلیا بهم تبریک گفتن. یه جورایی خودمم تو شوکم. حس گیجی دارم ولی خوبه، خوشحالم?۴: یه رفیق پیدا کردم! (و احساس گدرت میکنم). از وقتی نتایج انتخاب رشته اعلام شد، فقط میدونستم قبول شدم. هیچ خبر دیگه ای نداشتم. امروز که تو گروه تلگرامی ورودیمون عضو شدم یه نفر اومد پیوی و خودشو معرفی کرد. اولش نشناختمش (باید بگم از وقتی کنکور دادم انگار حافظم این هیجده سال رو پاک کرده) ولی بعدش که عکس فرستاد و یکم صحبت کردیم فهمیدم یکی از دوستای قدیمیمه. این خیلی نکته مهمی بود برام. واسه کسی مثل من که ارتباط ساختن با آدمای جدید براش خیلی سخت و ناممکن و انرژی بر به نظر میرسه، پیدا کردن یه نفر که منو میشناخت خیلی عالی بود!۵: خب داره خوب پیش میره :) یه جورایی اون قضیه ارتباط ساختن سخته رو فراموش کردم. همه چی ایزی ایزی واقعا. چند وقته تو ویس چتا شرکت میکنم و با بچه ها حرف میزنم. اصن شاید بقیشونم یه حسی مثل من داشتن و واسه همینه که خوب میشه باهاشون ارتباط گرفت. میشه گفت با بعضیاشون صمیمی هم شدم. با اینکه همه چی مجازیه و هنوز همدیگه رو ندیدیم، تو گروهمون 130 کا پیام دادیم! دوران ترمکی به خوبی داره پیش میره ?۶: این دستگاهی که ساختم انگار از مغزم انرژی میگیره. چون دیگه حال ندارم و خوابم گرفته. در مورد الان اگه بخوام بنویسم باید بگم که حالم خوبه و ملالی نیست جز        نه ملال خاصی نیست واقعا. البته ممکنه هر چند روز یه بار هی مودم تغییر کنه( که احتمالا اقتضای سنمه) ولی اونا رو ملال حساب نمیکنم. دارم به این فکر میکنم که چی میخوام از سال دیگه. یا بهتره بگم از خودم چی میخوام در سال دیگه. اممم، احتمالا باید بهتر درس بخونم. برم دنبال کارای پژوهشی. ارتباطم با دوستامو تقویت کنم. آدم خوبی باشم. شاید خوب باشه یه زبان جدید یاد بگیرم. برم سراغ چندتا مهارت جدید، تا بهم نگن دانشجوی تک بعدی?? بیشتر از همه دلم میخواد یه سال با آرامش رو بگذرونم?حالا که میکروفون دستمه، برای همتون آرزوی یه سال پرموفقیت و با آرامش آرزو میکنم، و به تک تکتون میگم که &quot;ای عزیز ناشناس، بیا با من دوست شو :))&quot;</description>
                <category>محمدِ مهدی</category>
                <author>محمدِ مهدی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 18:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون چیزی نخواهی، رنجی نماند :)</title>
                <link>https://virgool.io/@uncoder/dealingwithpain-qu0atkz1mf25</link>
                <description>فیه ما فیهمن برگشتم! بعد از حدود یک سال. یک سال پر از فراز و نشیب و خستگی، یک سال کنکوری!قضیه از این قراره که شما پست قبلی منو اگه خونده باشین متوجه میشین که من کنکوری بودم، یک سال عجیب و غریب رو پشت سر گذاشتم. اینقدر سخت و پرفشار بود که احتمالا اثراتش هنوز هم باقی مونده باشه :( ولی خب نکته مهمش اینجاست که بالاخره تموم شد. با نتیجه خوبی هم تموم شد. داشتم به این فکر میکردم که چه خوب که نتیجه کارام رو گرفتم که یه فکر دیگه به ذهنم رسید. اونم این بود که من بخاطر اینکه میخواستم پزشکی بخونم اون قدر تلاش کردم، درس خوندم و رنج و استرس رو تحمل کردم. یعنی این علاقه شدید من باعث شد که من رنج بکشم! حالا ممکنه بگید خب اگه علاقه شدید نداشتی احتمالا تلاش کافی رو هم نمیکردی و به نتیجه نمیرسیدی. درست میگین! اینم قسمت بد این طرف ماجراست. انگار بدون رنج واقعا هیچ چیزی به دست نمیاد! ولی من فکر میکنم میشه یه فلسفه ای برای زندگی پیدا کرد که هم تلاش کنی و هم رنج نکشی. قطعا کار سختیه و احتمالا سال ها زمان میبره تا برام جا بیفته، ولی به نتیجش میرزه. حالا اون فلسفه رو از کجا گیر بیارم؟ از مولانا! چند وقت پیش یه جمله ای خوندم از کتاب فیه ما فیه که تقریبا تمام ذهنم رو درگیر کرده:زیرا همه رنج ها از آن خیزد که چیزی بخواهی و آن میسر نشود؛ چون چیزی نخواهی، رنجی نماند.دقیقا همین یک جمله! یه راه منطقی میذاره جلوی پای شما. همین یک جمله میتونه فلسفه زندگی من باشه. فقط باید تمرین کنی که چیزی نخوای. و این مانع تلاش کردن برای بهتر شدن نیست! ما هر روز تلاش میکنیم که نسبت به روز قبل بهتر باشیم، بیشتر یاد بگیریم و کلا یک نسخه بهتری از خودمون را به وجود بیاریم. حالا اگه این تلاش همیشگی برای بهتر شدن رو تغییر بدیم و تبدیل به یک عامل ثابتش کنیم که بدون توجه به نتیجه، همیشه وجود داشته باشه، میتونیم چیزی نخوایم و همچنان پیشرفت کنیم. اینطوری هم زندگی میکنیم، هم تلاش میکنیم، هم رنج نمیکشیم. ‌?sound good ? huh البته اینم باید بگم که این یه نسخه اولیه از این تفکره. و طبیعیه که یه جاهایی باگ داشته باشه. ولی خب برای شروع راضی کنندس :)شاید در ادامه بشه به عرفان و معنویت هم ربطش داد. به مقام رضا و قناعت. فعلا مطمئن نیستم. مرسی که گوش دادین!</description>
                <category>محمدِ مهدی</category>
                <author>محمدِ مهدی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 06:54:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمیق ترین نقطه دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@uncoder/%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-izoixqpynvzh</link>
                <description>Challenger deepسلام . این اولین پست من تو ویرگول هست . پس سلام ویرگولیا !کتاب چلنجر دیپ نوشته نیل شوسترمن از نویسنده های برتر کتاب های نوجوانان میباشد . راوی داستان پسری دبیرستانی به نام کیدن بوش هست که دوستانش جدیدا تغییراتی را در رفتار او مشاهده کرده اند . کیدن دچار اسکیزوفرنی است . افکار کیدن گیج کننده است . به همه چیز شک میکند . چلنجر دیپ داستانی ترسناک و غم انگیز و همچنین پر از ماجراجویی است که مدت ها پس از خواندش ذهنم درگیرش بود . این داستان تخیلی نیست! نیل شوسترمن  میگوید :((چلنجر دیپ به هیچ وجه یک اثر داستانی نیست. جاهایی که کِیدن می رود اتفاقا خیلی واقعی‌اند…)چیزهایی که من حس میکنم ، نمی شود به کلمه درآورد. اگر هم بشود، کلمه ها به زبانی نیستند که کسی بفهمد.احساساتم زبان خودشان را دارند. لذت میپیچد به خشم میپیچد به ترس و بعد یک تناقض جالب؛ مثل وقتی که می دانی ورای سایه تردید بلدی پرواز کنی و با دست های باز از هواپیما می پری بیرون، بعد می فهمی بلد نیستی و نه تنها چتر نجات نداری بلکه لباس هم تنت نیست و همه مردم آن پایین _دوربین شکاری به دست_ می خندند و تو سقوط میکنی توی یک شومی بی نهایت شرم آور...دو چیز را می دانی. یک: آن جا بوده ای. دو: محال است آن جا بوده باشی. این دو واقعیت ناسازگار مثل توپ هستند . تو باید بلد باشی مدام دست به دستشان کنی. توپ سوم را هم لازم داری تا گردش توپ ها رواش تر شود. توپ سوم زمان است که خیلی تندتر و دیوانه وارتر از چیزی که همه ما خیال می کنیم، می دود.ساعت پنج صبح است. این را می دانی چون یک ساعت باتری خور روی دیوار اتاقت هست و آن قدر بلند تیک تیک می کند که بعضی وقت ها مجبوری صدایش را با بالش خفه کنی. با اینکه اینجا پنج صبح است، یک جای دیگر توی چین پنج بعدازظهر است و همین ثابت می کند که اگر با دید جهانی به واقعیت های ناسازگار نگاه کنی، قابل فهم می شوند ...چلنچر دیپ فراتر از داستان است! در افکار یک پسر 15 ساله که اتفاقا اسکیزوفرنی هم دارد سیر می کند و از زیر و بم آشپرخانه سفید پلاستیکی و کشتی چوبی و گودال ته آب سر در میاورد ، آن هم وقتی می دانیم داستان را از تجربه های واقعی افراد نوشته اند .#تو هم بخوان</description>
                <category>محمدِ مهدی</category>
                <author>محمدِ مهدی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 12:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>