<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های unfinished</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@unfinished893</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:54:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4458375/avatar/7B0Zei.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>unfinished</title>
            <link>https://virgool.io/@unfinished893</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من دارم چکار می‌کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@unfinished893/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-on0ddwvtf88i</link>
                <description>روزها می‌گذرند و کارها انجام می‌شوند.پروژه‌ها، وظایف، تماس‌ها، تصمیم‌ها؛همه در حرکتند، اما آدم گاهی متوقف می‌شود و می‌پرسد:«معنای این همه چیست؟»«چقدر از این کارها واقعاً ارزش دارند؟»گاهی پاسخ پیدا نمی‌شود.چون ارزش، همیشه در بیرون نیست،نه در تحسین دیگران، نه در نتیجه‌ای که دیده می‌شود،نه در تیک‌های لیست کارها.بخشی از ارزش،در همان چیزی نهفته است که آدم به آن اضافه می‌کند،یا در حس رضایتی که شاید خودش هم نفهمد.اما وقتی این حس هم کم‌رنگ می‌شود،کارها تبدیل به حرکت‌های تکراری می‌شوند،حرکت‌هایی که نه خوشایندند، نه پرمعنا،و آدم فقط ادامه می‌دهد،مثل کسی که مسیر را بلد است اما مقصد را گم کرده.تلخ‌ترین بخش این ماجرا،این نیست که کار بی‌ارزش است،بلکه این است که آدم نمی‌تواند مطمئن باشدچه چیزی ارزشمند است.چه چیزی از تلاش‌هایش باقی می‌ماند،چه چیزی در جهان ردپایی می‌گذارد،و چه چیزی فقط در همین لحظه ناپدید می‌شود.و باز هم این سؤال مطرح می شود :«من دارم چکار می‌کنم؟»</description>
                <category>unfinished</category>
                <author>unfinished</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 08:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@unfinished893/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-uxi2ijizhzpq</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم چقدر از زندگی ما در سکوت و پیش‌داوری‌های دیگران می‌گذرد.چقدر از تصمیم‌هایی که دربارۀ ما گرفته می‌شود، ارتباطی به خودِ ما ندارد؛به آنچه بلدیم، به آنچه هستیم، یا به چیزی که سال‌ها برایش تلاش کرده‌ایم.در بعضی کشورها، برای جلوگیری از همین قضاوت‌ها، نوشتن جنسیت یا گذاشتن عکس در رزومه ممنوع است.اما واقعیت این است که حتی اگر جنسیت حذف شود، ذهن آدم‌ها هنوز دنبال سرنخی تازه می‌گردد:اسم، لحن، سابقه، هر چیزی که بتواند سریع‌تر ما را در یک قالب قرار دهد.انسان انگار نمی‌تواند بدون برچسب زندگی کند.تلخ‌ترین بخش ماجرا این است که این قضاوت‌ها فقط علیه یک جنسیت نیست.هر دو سوی ماجرا زیر بار چیزی می‌روند که انتخاب نکرده‌اند.گاهی مردها در موقعیتی جدی‌تر گرفته می‌شوند… فقط چون مردند.گاهی زن‌ها زودتر اعتماد می‌گیرند… فقط چون زن‌اند.گاهی برعکس.هیچ‌کس واقعاً آزاد نیست.هر دو طرف در دام تصویری هستند که جامعه از آن‌ها ساخته.تصویری که حتی اگر نخواهی، قبل از تو وارد اتاق می‌شود و جایت را می‌گیرد.در روزمره، همه چیز در چند ثانیه اتفاق می‌افتد.در صف اداره، پشت باجه بانک، وسط یک جلسه ساده،یا حتی وقتی فقط سؤال کوچکی می‌پرسی.لحن آدم‌ها عوض می‌شود، سرعت کار تغییر می‌کند،و تو می‌مانی و این فکر قدیمی که«من دارم قضاوت می‌شوم… قبل از اینکه حتی حرف بزنم.»گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر از راه‌هایی که نرفته‌ایم،اصلاً انتخاب ما نبوده‌اند.چقدر از فرصت‌هایی که از دست رفته،نه به خاطر ضعف یا ناتوانی،بلکه به خاطر چیزی بیرون از ما بوده:جنسیت، ظاهر، سن، یا حتی حالتی که روی صورت داشته‌ایم.و اینجاست که آن تلخیِ آرام خودش را نشان می‌دهد؛این‌که ما هرچقدر هم تلاش کنیم «خودمان» باشیم،بخش زیادی از سرنوشت‌مان در دست کسانی استکه ما را فقط برای چند ثانیه می‌بینندو همان چند ثانیه برایشان کافی‌ست تا حکم صادر کنند.نمی‌دانم این زنجیرهای نامرئی روزی پاره می‌شوند یا نه.فقط می‌دانم که آدم‌ها…بیشتر از آنچه فکر می‌کنند،برای یکدیگر تصمیم می‌گیرند.و ما هم، بی‌آنکه بخواهیم، در میان این قضاوت‌هاکم‌کم از خودمان دور می‌شویم.</description>
                <category>unfinished</category>
                <author>unfinished</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 07:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده ماندن زیر سایه مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@unfinished893/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-xk2katz4pxi2</link>
                <description>مرگ همیشه آن‌جایی دور، در آینده‌ای نامعلوم نیست.گاهی خیلی نزدیک‌تر از آن است که فکر می‌کنیم؛آن‌قدر نزدیک که می‌شود سایه‌اش را روی زندگی امروز حس کرد.بعد از هر رفتن، دنیا همان است…اما دیگر همان نیست.خیابان‌ها سر جای خودشان‌اند،آدم‌ها راه می‌روند،زمان جلو می‌رود،ولی چیزی کم شده که هیچ‌چیز جایش را پر نمی‌کند.غمِ از دست دادن،فقط برای آن‌هایی نیست که مرده‌اند؛برای ماست که مانده‌ایمو نمی‌دانیم با جای خالی‌شان چه کنیم.بیشتر از خودِ مرگ،این من را می‌ترساند که زندگی چقدر بی‌اختیار ادامه پیدا می‌کند.بی‌اعتنا به دلتنگی، به ناتمام‌ها، به «اگر»هایی که فرصت نشد امتحان شوند.و در این میان،یک تنهاییِ عجیب شکل می‌گیرد؛نه از نبودِ آدم‌ها،بلکه از این فهم کههیچ‌کس قرار نیست برای همیشه بماند.انگار ما زنده‌ها،فقط برای مدتی کوتاه کنار هم راه می‌رویمو بعد، یکی یکیدر سکوت از هم جدا می‌شویم.زندگی زیر سایهٔ مرگ،دیگر فقط زندگی نیست…شبیه یک شمارش معکوس خاموش استبا کارهایی که هنوز ناتمام مانده‌اند.</description>
                <category>unfinished</category>
                <author>unfinished</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 21:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@unfinished893/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-ko1vuql2st8u</link>
                <description>زندگی مجموعه ای از لحظات ناتمام است.کارهایی که شروع کرده ایم و رهایشان کرده ایم،حرف هایی که نگفته مانده اند، رویایی که هنوز شکل نگرفته، همه و همه در گوشه ای از زمان خاک می خورند.گاهی می ایستی و به عقب نگاه می کنی، می بینی که روزها از دست رفته اند، و تو هنوز در همان نقطه ای که سالها پیش بودی، حیران و سرگردان، ایستاده ای.ناتمام بودن، درد دارد و شیرینی.دردش از حسرت است، از اینکه می دانیم زمان می گذرد و ما هنوز به خواسته هایمان نرسیده ایم.شیرینی اش در امید است، در همان امکان ادامه دادن، در همان فرصت هایی که هنوز باقی مانده اند، هرچند کوتاه و اندک، اما زنده و دردسترس.ناتمام بودن، بخش بزرگی از ماست.و شاید زندگی، دقیقا همین ناتمام هاست.</description>
                <category>unfinished</category>
                <author>unfinished</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 19:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>