<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Use it or Lose it</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@usedata</link>
        <description>Social Neuroscientist, Neuroanthropologist</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:00:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2301574/avatar/pwfl1K.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Use it or Lose it</title>
            <link>https://virgool.io/@usedata</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا واقعا موفقیت به شایستگی بستگی دارد یا به شانس؟</title>
                <link>https://virgool.io/@usedata/talent-vs-luck-model-mlp4qnpowry2</link>
                <description>https://arxiv.org/abs/1802.07068موفقیت توی جامعه معمولاً به هوش، تلاش و استعداد نسبت داده می‌شه، اما خیلی وقت‌ها شانس هم نقش اساسی داره و دست‌کم گرفته می‌شه. هدف مقاله اینه که با یه مدل ساده نشون بده که چطور افرادی با استعداد متوسط اما شانس بالا، می‌تونن موفق‌تر از افراد با استعداد برتر بشن.مدل شبیه‌سازی (Talent vs Luck Model - TvL)برای آزمایش این ایده، مقاله از یه مدل شبیه‌سازی به نام Talent vs Luck (TvL) استفاده می‌کنه. این مدل نشون می‌ده که چطور شانس و استعداد می‌تونن با همدیگه تعامل داشته باشن. توی این مدل، یه سری آدم فرضی با درجات مختلفی از استعداد دارن و به مدت ۴۰ سال شبیه‌سازی می‌شن. هر کدوم از این افراد توی این مدت با اتفاقات شانسی مختلفی روبرو می‌شن؛ بعضی از این اتفاقات شانسی به نفعشون و بعضی هم به ضررشون تموم می‌شه.حالا اتفاق جالب اینه که نتایج شبیه‌سازی نشون می‌ده که افراد موفق اغلب اونایی هستن که نه‌تنها یه استعداد متوسط دارن، بلکه تعداد بیشتری از رویدادهای شانسی خوب نصیبشون شده. یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه یه فرد با استعداد متوسط ولی با شانس بالا رو با یه فرد با استعداد ولی بدون شانس مقایسه کنیم، احتمال موفقیت فردی که شانس بیشتری داشته بیشتره.Talent vs Luck Model - TvLساختار شبیه‌سازی۱. تعداد عوامل و فضای شبیه‌سازی: توی این مدل، ۱۰۰۰ فرد فرضی دارن که هر کدوم درجه‌ای از استعداد دارن. این افراد توی یه فضای مربعی با اندازه ۲۰۱ در ۲۰۱ خانه پخش شدن و هر کدوم تو یه نقطه مشخص قرار گرفتن.۲. مدت‌زمان شبیه‌سازی: این شبیه‌سازی یه بازه ۴۰ ساله رو شبیه‌سازی می‌کنه که به ۸۰ بازه شش‌ماهه تقسیم شده. هر فرد توی این مدت می‌تونه با اتفاقای تصادفی مختلفی روبرو بشه.۳. رویدادهای شانسی: توی این مدت، هر فرد با ۵۰۰ رویداد تصادفی روبرو می‌شه که دو نوع دارن:رویدادهای خوش‌شانس (به رنگ سبز): اگه فرد با این رویداد روبرو بشه، سرمایه‌اش دو برابر می‌شه.رویدادهای بدشانس (به رنگ قرمز): اگه با این یکی مواجه بشه، سرمایه‌اش نصف می‌شه.نتایج شبیه‌سازیمدل نشون داد که موفق‌ترین افراد، همیشه بااستعدادترین‌ها نیستن. بلکه، خیلی وقتا افراد با استعداد متوسط که بیشتر خوش‌شانس بودن، به موفقیت‌های بالاتری رسیدن. این یعنی اگه استعداد بالایی داشته باشی ولی شانس باهات نباشه، ممکنه اصلاً به جایی نرسی. در عوض، یه فرد با استعداد معمولی ولی کلی اتفاق خوب می‌تونه موفق بشه.Total number of lucky eventsچه اتفاقی برای شایسته‌سالاری می‌افته؟خب، این تحقیق یه چالش بزرگ برای مفهوم شایسته‌سالاری (Meritocracy) ایجاد می‌کنه. یعنی اون ایده‌ای که می‌گه آدم‌ها باید بر اساس شایستگی و دستاوردهاشون قضاوت بشن. اگه موفقیت این‌قدر به شانس بستگی داره، پس شاید سیستم‌هایی که افراد موفق رو به خاطر دستاوردهاشون پاداش می‌دن، کاملاً منصفانه نباشن. در واقع، خیلی از افراد خوش‌شانس‌تر ممکنه موفق بشن و بقیه که شاید شایسته‌ترن ولی بخت باهاشون یار نبوده، فرصت‌های موفقیت زیادی نداشته باشن.منحنی توانی و قانون ۲۰-۸۰نویسنده‌ها به یه نکته جالب اشاره می‌کنن: نتایج مدل یه چیزی شبیه به قانون ۲۰-۸۰ پارتو یا منحنی توانی (Power Law) رو نشون می‌ده. این یعنی ۲۰ درصد افراد به ۸۰ درصد موفقیت‌ها دست پیدا می‌کنن، که اینجا بیشتر به خاطر شانس و رویدادهای تصادفی هست تا استعداد خالص.منحنی توانی‌ | Power Lawیافته‌های جالبموفقیت واقعی به‌شدت به شانس وابسته است: مدل نشون می‌ده که موفقیت با اینکه به استعداد نیاز داره، اما افراد موفق معمولاً اونایی هستن که چندین رویداد شانسی مثبت نصیبشون شده.پاداش دادن به افراد بر اساس موفقیت‌های قبلی لزوماً بهترین کار نیست: چون ممکنه افرادی که به موفقیت رسیدن، فقط خوش‌شانس‌تر بودن و استعداد زیادی نداشتن.بالاترین موفقیت لزوماً به بااستعدادترین آدم‌ها نمی‌رسه. یعنی چی؟ یعنی مثلاً یکی که استعدادش معمولیه ولی حسابی خوش‌شانس بوده، می‌تونه حتی تا ۶۵۰ برابر بیشتر از یه آدم بااستعداد موفق بشه. به عبارتی، این مدل نشون می‌ده که داشتن شانس زیاد می‌تونه از هر مقدار استعدادی مهم‌تر باشه.اثرات اجتماعی و اقتصادی شانسحالا وقتی این موضوع رو توی جامعه بررسی کنیم، معلوم می‌شه که این اتفاق‌ها می‌تونه منجر به نابرابری‌های اجتماعی بشه. چون معمولاً افراد خوش‌شانس توی جامعه بیشتر موفق می‌شن، حتی اگه استعداد بالایی نداشته باشن. این یعنی سیستم‌هایی که به دستاوردهای قبلی پاداش می‌دن (مثل استخدام براساس رزومه یا امتیازات)، ممکنه عملاً به نفع آدمای خوش‌شانس تموم بشه و عدالت توی جامعه رعایت نشه.نتیجه‌گیریدر نهایت، این مقاله نتیجه می‌گیره که شانس نقش بزرگی توی موفقیت و شکست افراد داره و نمی‌شه نادیده‌اش گرفت. به‌جای تکیه بر شایسته‌سالاری مطلق، شاید بهتره که به استعداد افراد بیشتر توجه کنیم و به تاثیر شانس هم اهمیت بدیم و شاید لازم باشه توی پاداش دادن و انتخاب افراد برای موقعیت‌های خاص، به جای نگاه کردن به موفقیت‌های قبلی، به توانایی‌ها و استعدادهای واقعی افراد هم توجه کنیم. به عبارت دیگه، به جای اینکه فقط به نتیجه نهایی نگاه کنیم، بهتره ببینیم افراد واقعاً چه توانایی‌هایی دارن و شانس چقدر توی موفقیتشون نقش داشته.در آینده بیشتر به این پدیده خواهیم پرداخت. | به زودی...</description>
                <category>Use it or Lose it</category>
                <author>Use it or Lose it</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 20:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی اوقات، این یک راز نیست، فقط مربوط به ما نمی‌شه.</title>
                <link>https://virgool.io/@usedata/privacy-lqvighnck7ca</link>
                <description>شاید شما به صورت ناخواسته کنجکاو شده باشید و تلاش کرده باشید تا در مورد موضوعی از فردی مطلع بشید، اما اگر شما با این کار به حریم خصوصی شخص تجاوز کرده باشید، همچنان این کنجکاوی را ادامه میدهید؟با اینکار، در هر شرایطی و برای هر کسی، چه برای هیجان، چه برای کمک کردن و چه برای سر در آوردن از یک موضوع، هم به حریم خصوصی اون شخص تجاوز کردید و هم به اون فرد حس &quot;ناامنی&quot; دادید. حریم خصوصی در اصل چه تعریفی داره؟اگر بخواهیم ادبی آن را توضیح بدهیم، میتوان گفت :حریم خصوصی به عبارتی همان مرزهای احساسی و روانی می‌باشد که هر شخص برای خودش دارد و بدون حفظ نمودن آن نمی‌تواند روابط اجتماعی و زندگی موفقی را داشته باشد.این کار نه تنها به دلیل قوانین، بلکه برای احترام به افراد دیگر نیز باید انجام شود. اما به طور کلی تعریف یکسانی از حریم خصوصی-شخصی وجود ندارد، میتواند برای هر کدام از ما متفاوت باشد. پس مهم است به طور یکسان به حریم خصوصی دیگران فکر نکنیم، چرا که در موقعیت های مختلف، تعریف ما از حریم خصوصی تغیر میکند.چرا ما به حریم خصوصی دیگران احترام نمی گذاریم؟شاید این سوال اول عجیب به نظر برسد و با خودمان بگوییم ما همیشه اینکار را میکنیم، اما خب بیاید به معنای اصلی سوال برگردیم. در بیشتر اوقات ما به صورت ناخواسته این کار را انجام میدهیم. چرا که با برداشت شخصی خودمان در مورد حریم خصوصی رفتار میکنیم، و به نیاز ها و تفاوت های شخص مقابل دقت نمیکنیم.من که چیزی برای پنهان کردن ندارم، چرا باید به حریم خصوصی خودم اهمیت بدم؟ما باید به حریم خصوصی خود و دیگران اهمیت بدیم، حتی اگر چیزی برای پنهان کردن نداشته باشیم. به دو دلیل مهم؛ دلایل ایدئولوژیک، دلایل علمی.دلایل ایدئولوژیک - حریم روانیحریم خصوصی، یک ضرورت است، که شاید همیشه از آن برخوردار نبودیم.درست مثل، حق ازدواج بین نژادی، حق طلاق، آزادی بیان و پس از بیان و نمونه های بیشمار دیگر، در بیشتر اوقات ما حق حفظ حریم خصوصی خود را نداشتیم، حتی اگر خواستار این موضوع بودیم، حکومت ها و جریان های مختلف (سیاسی-اجتماعی-فرهنگی) اجازه این کار را به ما نداده اند، حتی مخفیانه! در برخی موارد حتی در زندگی های خانوادگی همچین موردی را میتوان مشاهده کرد، مثل مداخله بیش از حدی که والدین به زندگی فرزندانشان دارند.حریم خصوصی، یکی از مولفه های حقوق بشر است.«هیچ کس را نباید مورد مداخله خودسرانه در حریم خصوصی، خانواده، خانه یا مکاتبات خود قرار داد و یا به آبرو و حیثیت او تعرض کرد. هر کس حق دارد در برابر چنین مداخلات یا حملاتی از حمایت قانون برخوردار شود.»اینکه چیزی را برای پنهان کردن نداریم، در حقیقت، چندان درست و واقعی نیست.حریم خصوصی را با محرمانه بودن یا رازداری اشتباه نگیرید. همه ما میدانیم در حمام چه میکنیم، اما باز هم در را میبندیم. به این علت که شما حریم خصوصی را میخواهید، نه محرمانه بودن. بیشتر اوقات ما در تلفن همراه خودمان محتوای خاصی نداریم، اما دوست نداریم دیگری آن را تماشا کند، به همین علت است که همه ما نیاز به حریم خصوصی-روانی داریم.دلایل علمیاطلاعات در دست افراد نامناسب، خطرناک میشه، حتی اگر مهم نباشه.ممکن است که با شرکت ها و دولت ها یا سازمان هایی امنیتی که اطلاعات ما را داشته باشند، خیلی مشکل نداشته باشید، به گوگل یا فیسبوک اعتماد کنید، اما اگر این سازمان ها و ... هک شوند، اطلاعات شما در دستان شخص اشتباهی قرار بگیرید چطور؟ فرض کنید یک شخص همسر شما، خانواده یا شرکت شما رو مورد هدف قرار داده است، آیا همچنان با آن مشکلی ندارید؟ آیا از اینکه اون شخص میتواند از شما باج گیری کند، مسئله ایی ندارید؟آینده غیر قابل پیش بینیست.شاید فکر کنید که خیر اطلاعات مهمی ندارید و حتی ریسک زیادی ندارد اگر در دست کسانی قرار بگیرید که ممکن است نامناسب باشند، اما 30 یا 40 سال آینده چطور؟ فرض کنید در آینده در یک موقعیت شغلی یا سازمانی هستید که ناخواسته این اطلاعات در آنجا مهم میشوند، آن وقت چطور؟ اگر فکر میکنید که چطور ممکن است همچین چیزی، در مورد امی پاسکال بخوانید. امی پاسکال، رئیس مشترک سونی، شغل خود را به دلیل این موضوع از دست داد. این فقط یک احتمال نیست، بلکه مربوط به حریم زندگی شخصی و کاری شماست.زندگی شخصی شما، خارج از چارچوب تبدیل به سلاح میشود.همه ما با دوستان نزدیک و صمیمی خود لحنی متفاوت-صمیمی برای گفتگو داریم، فکر میکنم همه ما با دوستانمان شوخی های دوستانه هم داشتیم و محتوای شوخی بین خودمان رد و بدل کردیم، اما خب این عادیست، اما فرض کنید همین محتوا را از رابطه خودتان و دوستتان خارج کنید، دیگر این یک شوخی نیست! اگر این شوخی به دست کسی بیوفتد، که بخواهد به شما آسیب بزند چه اتفاقی می افتد؟اطلاعات شما ارزشمنده.شرکت هایی مثل، فیسبوک، تلگرام، گوگل و.. به شما اجازه میدهند به صورت نامحدودی اطلاعات را رایگان در سرور هایشان آپلود کنید، تا به حال فکر کردید مدل کسب و کار آنها چطور است؟ چگونه این همه پول در می آورند؟ آنها اطلاعات شما را به شرکت های تبلیغاتی، میفروشند. مثال ساده تر این موضوع را در پیج های اینستاگرامی ببنید که تبلیغات میکنند و پول دریافت میکنند، از چه چیزی پول دریافت میکنند؟ چرا باید دریافت کنند؟ آنها مخاطبان خودشان را در اصل خرید و فروش میکنند.اما هیچ وقت از شما نپرسیده اند که آیا میخواهید اطلاعات خودتان را بفروشید؟ آیا اگر بپرسند به آنها پاسخ میدهید؟ اگر شخصی از شما 100 تا سوال در مورد زندگی شخصی تان بپرسید تا آن را بفروشید، این کار را میکنید؟ احتمالا نه، درسته؟ اما هر بار که از سرویسی استفاده میکنید که از فروش اطلاعات شما درآمد زایی میکند، اجازه میدهید این اتفاق به سادگی بی افتد.یاد بگیریم راز نگه دار باشیم و به حریم خصوصی دیگران احترام بگذاریم.استیون کینگ در رمان خود &quot;قلبی در آتلانتیس&quot; نوشت:&quot;دوستان واقعی، جاسوسی نمی‌کنند، بلکه به حریم خصوصی یکدیگر احترام می گذارند. حریم خصوصی یک ضرورت است، نه تنها یک حق.&quot;پس حتی اگر دوست صمیمی ما باشه، نمیتوانیم قبل از اینکه در اتاق را بزنیم و از او اجازه بگیریم، وارد اتاق شویم. نمیتوانیم از وسایل دیگران استفاده کنیم، بدون اینکه اجازه بگیریم، نمیتوانیم از دیگران بخواهیم اسرارشان را با ما در اشتراک بگذارند، وقتی از این کار حس خوبی نمیگیرند، ما اغلب به دلایل مختلف، مرزهای زندگی شخصی یک نفر را نادیده می گیریم.شاید صحبت در مورد حریم خصوصی-روانی هیچ وقت به پایان نرسد، اما تلاش کردیم تا درک واضحی از این موضوع در دنیای مجازی و واقعی به شما بدهیم، تا شاید از این پس جوری دیگری به حریم خصوصی خود اهمیت بدهید.References :United Nations Declaration of Human Rights (UDHR) 1948, Article 12International Covenant on Civil and Political Rights (ICCPR) 1966, Article 17Frontiersin.orgPrivacyinternational.orgUn.orgPsychologytoday.comMedium.com</description>
                <category>Use it or Lose it</category>
                <author>Use it or Lose it</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 19:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تست MBTI: چرت محض!</title>
                <link>https://virgool.io/@usedata/mbti-qhzkddnwh3jc</link>
                <description>تست MBTI، هیچ اعتباری علمی ندارد. - آدام گرانت، استاد روانشناسی در دانشکده وارتون دانشگاه پنسیلوانیا.سال 1917 بود که کاترین بریگز با داماد آینده خودش ملاقات کرد و متوجه شد که شخصیتش چقدر با بقیه افراد خانواده فرق داره. او برای درک بهتر این تفاوت شروع به مطالعه زندگی افراد مشهور کرد و در نهایت تمام این مطالعات چهار تیپ شخصیتی اصلی رو ایجاد کرد : متفکر - خودجوش - علمگرا - اجتماعیوقتی که کتاب «تیپ های روان‌شناختی» یونگ در سال 1923 در امریکا به انگلیسی ترجمه شد، اون تصمیم گرفت که تحقیقات قبلی خودش را به یک چیز کاربردی تر تبدیل کنه. با کمک ایزابل بریگز مایرز یعنی دخترش کتاب «The Briggs Myers Type Indicator Handbook» رو در سال 1944 منتشر کرد.  خلاصه کاترین و دخترش ایزابل، اولین افرادی بودن که این تست رو توسعه دادن، اونها اومدن بر اساس مطالعات یونگ، این تست رو طراحی کردن. این مادر و دختر دقیقا در زمان جنگ جهانی دوم بود که این تست رو طراحی کردن و علت طراحی هم این بود که میخواستن مناسب ترین شغل برای زنان شاغل در صعنت نظامی رو پیدا کنن. این تست اول با یک سری سوال ساده شروع شد، و در نهایت همینطور که گفتیم در سال 1962 با اسم «آزمون شخصیت مایرز-بریگز» منتشر شد. انگیزه اصلی آن ها از این کار کمک کردن به افراد برای درک بهتر خودشان و شخصیتشان بود تا با جنبه های مختلف از خودشان بهتر آشنا شوند. امروزه MBTI شهرت خیلی خوبی داره و در آمریکا به صورت میانگین سالانه 3 میلیون نفر از این تست برای خودشناسی استفاده میکنن! این آزمون ادعا میکنه بر اساس 93 تا سوال میتونه کل مردم رو در 16 گروه شخصیتی گروه بندی کنه و بر این باور هست که این کار میتونه بسیار کمک کنه به درک بهتر هر شخص از شخصیت خودش.خب، مشکل اینکار کجاست؟یک پاسخ شفاف و درست وجود دارد، MBTI تنها یک نظریه است و بیشتر اوقات برای سرگرمی استفاده میشود.حال رویکرد به اصطلاح علمی MBTI چه نقد هایی بهش وارد هست؟هیچ اعتباری علمی وجود نداره!در بیشتر اوقات طرفداران دو آتیشه MBTI سعی میکنن که از شهرت یونگ در این زمینه استفاده کنند تا به MBTI اعتبار ببخشن، در صورتی که حتی ایده های یونگ مبنای غیر تجربی و غیر علمی داره و نمیتونن علمی باشند چه برسه به MBTI. وقتی که یک نظریه در علم داریم باید اون رو فرموله کنیم، سپس با ازمایش ها و مشاهدات تجربی در شرایط مختلف و متعدد به یک پاسخ یکسان برسیم، اما به هیچ وجه ممکن نمیتوان با MBTI یک شخصیت را حتی پیش بینی کرد چه برسه به تحلیل.روایی و پایایی کم.یکی از مشکلات اصلی این ازمون این است که‌ MBTI روایی (Validity) و پایایی (Reliability) کمی دارد. پایایی و روایی از معیارهای ارزیابی کیفیت یک پژوهش یا سنجش هستند. پایایی (Reliability) به میزان پایداری و ثبات آن اشاره می‌کند و روایی (Validity) به میزان دقت آن و هر چه میزان روایی آزمون یا پژوهش بالاتر باشد، نتیجۀ آن تطابق به واقعیت نزدیک‌تر خواهد بود. بیایید رو راست باشیم، در 75 درصد اوقات نشون داده میشه که افراد وقتی برای بار دوم این آزمون رو انجام میدن، نتایج مختلفی دریافت میکنند، حتی بعد از گذشت پنج هفته!نتایج نامعتبر! در نهایت، MBTI یک تصویر بسیار ناقص از شما ترسیم میکند که تمام ویژگی های شما در 16 گروه شخصیتی و یک سری ویژگی ها کلی  و مبهم خلاصه خواهند شد. و شما در نهایت ناخواسته سعی میکنید که به خودتان دروغ های زیبا بگویید و آنها رو باور کنید. و این تنها مربوط به نتیجه این تست نیست، بلکه در بیشتر اوقات نشان داده شده که میتوانیم خودمان رو در هنگام پاسخ دادن به سوالات گول بزنیم و پاسخ های نادرست بدیم، برای چی؟ برای گرفتن پاسخ دلخواه!وقتی ما یک سری حرف مبهم و یا کلی در مورد خودمون میشنویم، به دنبال ربط دادنشون به خودمون میگردیم و اگر اون موضوع به اندازه کافی مبهم و یا کلی باشه، ارتباطی پیدا میکنیم که اون حرف ها رو به شخصیت خود یا سرنوشتمون وصل میکنیم!برای درک بهتر این موضوع، بیاید در مورد اثر بارنوم بخوانیم.سال 1948 یک روانشناس به نام برترام فورر یک آزمون شخصیت شناسی به دانشجو های خودش داد و از اون ها خواست که به این آزمون پاسخ بدن. فورر به دانشجوی های خودش گفت با خواندن جواب هایی که به این آزمون دادن، شخصیت اونها رو تحلیل کرده و به هر کدوم از اونها میگه چه شخصیتی دارن! چند روز بعد فورر به دانشجو های خودش یک سری برگه نشان داد که در اون توضیحاتی در مورد ویژگی های شخصیتی آنها نوشته شده بود و از اونها خواست که بر اساس اینکه توضیحاتش چقدر واقعیت دارن از 0 تا 5 به او یک نمره بدن. نمره 0 نشون میداد که اصلا هیچ ربطی نداره اون ویژگی ها به شخصیت اون نفر، و نمره 5 هم که مشخصه. حال موضوع جالب میشه وقتی بدونید میانگین نمرات 4.26 بود!برگه هایی که فورر به دانشجویانش داده بودوقتی که نتایج اعلام شد، فورر به تمام دانشجویانش این موضوع رو افشا کرد و به آنها گفت که من این پاسخ ها رو از یک کتاب فالگیری در یک دکه روزنامه فروشی کپی کردم. تمام توضیحات یکسان، کلی و مبهم بودن که هر شخصی میتونه برای خودش تفسیر کنه. پس MBTI هم دست کمی از این موضوع نداره.هیچ فایده‌ای در کار نیست. ممکن است بگویید که در مدیریت منابع انسانی و استخدام برای شرکت ها این آزمون میتونه کمک شایانی به کارفرما ها و شرکت ها بکنه، اما خب این هم غلطه!اوایل سال 2000 بود که کاربرد های آزمون MBTI در محیط کار پیشنهاد شد. گفته میشد که این کار باعث افزایش بهره وری در محیط کار و بهبود همکاری بین کارکنان میشه. اما سال 2006 بود که به این نتیجه رسیدند که شواهد کافی برای این ایده وجود ندارد و تازه مشکلاتی هم ایجاد میکنه. مشکل اینجا بود که عدم یکنواختی در MBTI این موضوع را منتقل میکرد که نمیتوان به نتایج آن اطمینان کرد. منطقی بود، چرا که خروجی ها برای افراد هر بار تغیر میکردند، و خب با این شکل از نتیجه آزمون ها کارفرما ها نمیتوانستند برای بلند مدت تصمیم گیری کنند چرا که آنها دنبال ثبات در اطلاعات خودشان بودند. عصب شناسان هم روی این موضوع شروع به کار کردند، و به این نتیجه رسیدند که حتی نتایج این تست با عملکرد کلی در محیط کار هیچ ارتباطی نداره.تحقیقات مثبت در مورد MBTIاما خب ممکن است بگویید، کلی تحقیقات خوب در مورد MBTI وجود داره و چرا ما نباید ان را به این شکل نقد کنیم، بسیار خب بیاید بررسی کنیم.تمام موسسات و شرکت هایی که برای انجام این تست از شما پول میگیرند و در وبلاگ هایشان کلی تحقیقات مثبت و خوب رو در مورد MBTI منتشر میکنند، از یک منبع مشترک برای این تحقیقات استفاده میکنند، و آن هم «The Center for Applications of Psychological Type» نام دارد.مشکل این موضوع کجاست؟ این مرکز روانشناختی توسط کاترین بریگز و دخترش ایزابل مایرز تاسیس شد. فکر میکنم همین یک جمله کافی باشد برای اینکه بدانیم چرا باید سایت های طرفدار MBTI از این منبع برای خودشان استفاده کنند. به نظر شما آیا این مرکز نقدی رو بر تستی که خودش طراحی کرده وارد میکند؟ و اگر هم وارد کند نقدی معتبر و علمی است؟ این موضوع رو هم فراموش نکنید که نه مایرز و نه بریگز به طور رسمی در رشته روانشناسی تحصیل نکردند و هر دو در زمینه تست روان‌سنجی خودآموز بودند. این موضوع آشنا نیست؟بر اساس مطالعات میتوان گفت بین یک سوم تا دو سوم از کل مطالبی که در این زمینه در کنفرانس ها و سایت ها منتشر میشه، برای منابع خودشان، از این مرکز استفاده میکنند. بهتر است به این باور برسیم که بیشتر درآمد آنها از طریق فروش آزمون MBTI تامین میشود! قطعا جای تعجبی نیست وقتی تنها در آمریکا 3 میلیون نفر در سال از این آزمون استفاده میکنند، حال خودتان حساب کنید.اگر MBTI علمی نیست و هیچ دانشمندی آن را قبول ندارد چرا هنوز بسیار رایج است؟یکی از دلالیل اصلی این موضوع دروغ ها و نتایج چاپولس مانند این تست هست که به ما حس خوبی رو انتقال میده و عملا حس میکنیم تمام شخصیت خود را درک و فهمیده ایم. از طرفی دیگر MBTI پیچیده نیست و به سادگی انسان ها را در 16 گروه دسته بندی کرده است و این چیزی است که به مذاق مخاطب خوش می آید. و خب از طرفی دیگر سودی که این موضوع به یک عده از افراد میده واقعا کم نیست و چرا باید آن را رها کنند؟ همینطور که همیشه اشاره کردیم، شک کردن به موضوعات و بعد بررسی و تحقیق درست به ما کمک میکنه که وقت ارزشمند خودمون رو هدر ندیم.در نهایت منظور ما این نیست که MBTI به طور کامل بدون فایده است. نه اینطور نیست، می‌توان از آن برای تفریح و سرگرمی استفاده کرد. موفق باشید.References :Wiley.comTheatlantic.comBusinessinsider.comApa.orgResearchgate.netCore.ac.ukSwanpsych.comThe SAGE Handbook of Personality and Individual DifferencesGuilford.comGuilford.com</description>
                <category>Use it or Lose it</category>
                <author>Use it or Lose it</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 13:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین دشمن دانش، جهل نیست، توهم دانش است.</title>
                <link>https://virgool.io/@usedata/dunning-kruger-effect-j5vvkiulksto</link>
                <description>Imageبزرگترین دشمن دانش جهل نیست، توهم دانش است. — استیون هاوکینگبعضی از وقتا متخصصین یک رشته به گمان خودشون مسائل یک رشته دیگه ر. حس میکنن که خوب درکشون میکنن و یا خوب بلدن تحلیلش کنن. در صورتی که تنها دارن با مدل ذهنی خودشون خارج از محدودیت‌های اون موضوع فکر می‌کنن.سال ۲۰۱۲ اومدن یک تحقیق جالبی رو انجام دادن که توی این تحقیق میومدن در یک مدرسه راهنمایی(متوسطه) به بچه‌ها یک مسأله ریاضی می‌دادن، و خب بهشون می‌گفتن فرض کنید داخل یک کِشتی ما ۲۶ تا بُز داریم و ۱۰ تا هم گوسفند، حالا شما حساب کنید که سن ملوان اون کِشتی چقدره؟! جالب بود که ۷۵% درصد از اون بچه‌ها جواب هاشون رو به صورت عددی تحویل دادن! یعنی بدون اینکه شکی کنن یا تعجب کنن که اصلاً ورودی‌های مسأله هیچ ارتباطی به سوال اصلی نداره. موضوع وقتی جالب میشه که از یکیشون می‌پرسن چطوری تونستی جواب این مسأله رو ۳۶ بدست بیاری؟پاسخ می‌ده که، این کاریه که همیشه باید توی این مسائل انجام بدیم، دو تا عدد داشتیم، و هر دو رو جمع کردم! تازه این مسأله آسونی بود و من تونستم سریع تمومش کنم.پس در نتیجه مهمه که در هر زمینه، شواهد و مهارت کافی رو بررسی و مطالعه کنیم، برای اینکه بتونیم یک نتیجه‌گیری برسیم. این داستان رو تعریف کردم براتون که بتونیم درک درستی از توهم دانش و یا همون اثر دانینگ-کروگر داشته باشیم. معمولاً افرادی که دچار این نوع سوگیری میشن افرادی هستند که از توهم برتری آگاهیشون حتی رنج  هم می‌برن، و به اشتباه توانایشون رو خیلی بیشتر از چیزی که واقعیت داره می‌دونن. به عبارتی دیگه این جور آدما اعتماد بنفسی بیش از اندازه روی آگاهی و توانایی خودشون دارن در نتیجه باعث میشه که اصلاً نتونن دیدگاه‌های مختلف رو بررسی و پذیرش کنن.یادمون نره که منظور ما این نیست که آدم‌ها حق ندارن در مورد چیزی که تخصصشون نیست نظر بدن، نه مشکلی نیست خیلی خوبه که این اتفاق بی‌افته، همه می‌تونن به موضوعات مختلف فکر کنن و به هر حال یک نظری داشته باشن، اما همیشه موقع ابراز نظر هامون باید مراقب باشیم که داریم با چه میزان دقتی در اون مورد صحبت می‌کنیم.برای اینکه جلوگیری کنیم از این مسئله تا دچار این سوگیری نشیم، سعی کنیم که خوب مطالعه کنیم، دیدگاه‌های مختلف رو در اون زمینه رو بررسی کنیم، منابع مختلف رو مطالعه و تحلیل کنیم و در صورت نیاز از منابع خوب در حرفامون استفاده کنیم و تا زمانی که مطمئن نشدیم در مورد مسأله‌ای، قطعی و صد در صدی نظر ندیم.یک نکته دیگه هم که یادتون نره به خاطر داشته باشید این هست که ما آزادیم که وقتمون رو اونطوری که دوست داریم استفاده کنیم، توی هر زمینه‌ایی که بهش مشتاقیم، اما خب همیشه هم لزوم نداره نتایجی که بدست میاریم رو انتشار بدیم. مثلاً نیوتون هم وقت‌های زیادی رو برای کتاب‌های مقدس و شیوه‌های کیمیاگری گذاشته و خب اون زمان کنجکاو بوده که در این مورد بدونه، واقعاً هم بهش علاقه‌مند بوده، حتی  در اسنادی که موجود هست از نیوتون، به راحتی شوق و اشتیاقش قابل مشاهده هست، اما خب هیچ وقت در موردشون چیزی انتشار نداده.خیلی از موضوعات که در رشته خودمون هم هستن، بدون پاسخ موندن، مثل قضیه آخر فرما که یک موضوع توی ریاضیاته، اما مدت‌ها ریاضی دان‌ها نمی‌دونستن شواهدشون برای حل کردن این مسأله، کمه یا مهارت و ابزار هاشون. برای همین شما خودتون تصور کنید که اگر خارج از شاخه تخصصی ما باشه و بدون رعایت کردن قواعد واردشون بشیم اوضاع چطوری می‌تونه باشه.خیلی از سؤالاتی که توی علم مطرح میشه، بعضی وقتا اصلاً مشخص نیست که برای دقیقاً چه رشته‌ای هست، مثلاً ممکنه اول کمی فلسفی به نظر برسه بعد همینطور رفته رفته تبدیل به یک موضوع در فیزیک بشه، و این موضوع فواید جالبی هم داره. مثل زمانی که فیزیک کوانتوم شکل گرفت، خب با شکل‌گیری فیزیک کوانتوم، کلی سؤال جدید در شیمی، زیست‌شناسی و... مابقی رشته‌ها شکل گرفت و برخی اوقات هم سؤالات قدیمی به شیوه‌ها و نگرش‌های جدید پرسیده می‌شد.به قول ‌تری تائو ریاضیدان بزرگ، در ریاضیات گاهی از اوقات می‌تونیم حدس بزنیم که احتمالاً بعضی از مسائل به زودی قابل حل نیستند چرا که ابزار‌های مناسبی برای حلشون هنوز وجود نداره.در نهایت، ما باید شک کنیم، که آیا به میزان کافی در مورد اون مسأله آگاهی داریم؟ و آیا مسیر درستی برای پاسخ دادن به اون سؤال میدونیم؟ و بعضی اوقات بریم با چند تا متخصص توی اون رشته صحبت کنیم و نظرشون رو هم بپرسیم. در آخر این صحبت هم باید بدونیم که علم همیشه بر اساس تصمیم جامعه علمی جلو میره، که بهش اِجماع(توافق) گفته میشه. همیشه این جامعه علمی هست که تلاش می‌کنه‌ ایده‌های جدید رو قبول و یا رد کنه. در واقع این کار برای حفظ و حراست خود علمه، اما خب با وجود این مسأله هم، همیشه جامعه علمی هم تصمیم‌های درستی نگرفته، بعضی اوقات ممکن بوده یک سری مسائل رو کم اهمیت یا بی‌اهمیت جلوه بده.مثل موضوع لودوینگ بولتسمانه، که نظریه‌اش در زمانی که زنده بود جدی گرفته نشد و خودکشی کرد، اما خب بعد از مدت کوتاهی متوجه اهمیت کارش شدن و الان بولتسمان رو به عنوان یکی از بزرگان فیزیک آماری می‌شناسن.علم نیاز به شهادت نداره، بالاخره حقیقت بر ملا میشه! – دیوید هیلبرتReferences :Wikipedia.orgPsychologytoday.comTandfonline.comIndiana.edu </description>
                <category>Use it or Lose it</category>
                <author>Use it or Lose it</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 06:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجاوز معرفتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@usedata/epistemic-trespassing-j994jid6v1ms</link>
                <description>Epistemic Trespassingعصری که ما توش زندگی میکنیم، عصر توسعه علوم بین رشته‎ایه. این روزا آدم های زیادی رو میبنیم که خارج از رشته اصلیشون دارن فعالیت میکنن و تازه موفق هم هستند.مثلا یک ریاضیدان رو میبنیم که در بازار های مالی مشغول به فعالیته. یا روانشناس‌ها رو با زیست شناس‌ها میبنیم که دارن روی یک پروژه مشترک برای درک عملکرد مغز کار میکنن. وقتی توی این روزا اسمی از نوروساینس برده میشه، میدونیم که ماجرا به یک رشته ختم نمیشه، بلکه فیزیک، آمار، زیست شناسی، روانشناسی، پزشکی، و رشته های مختلف دور هم جمع شدن تا سر از کار مغز در بیارن. بعضی جاها مثل استارتاپ‌ها و شرکت‌ها که یک شخص رو از خارج از رشته تخصصیش استخدام میکنن تا عملا ایده های جدید شکل بگیره، چون اون فرد داره خارج از چهارچوب های داخلی اون رشته فکر میکنه و نسبت به محدودیت های اون رشته آگاهی کمتری داره.شرکت ها هم بدشون نمیاد همچین کاری رو انجام بدن چون سریع‌تر به ایده های جذاب و خلاقانه میرسن. و خب چی از این بهتر؟ به هر حال برای اینکه بتونیم به یک سری اهدافمون برسیم که هرگز نرسیدیم، باید کار هایی رو بکنیم که هرگز نکردیم، اینطور نیست؟اما خب این همه ماجرا نیست و بیاید کمی دقیق تر نگاه کنیم.شاید به ظاهر، مردم از این موضوع استقبال هم بکنن و کلی فایده هم داشته باشه، اما اگر با دقت بیشتری به این مسئله‌ها نگاه کنیم، متوجه میشیم که این موضوع همیشه و در هر شرایطی مفید نیست، و اگر آگاهی و تفکر انتقادی درستی نداشته باشیم ممکنه اشتباهاتی هم پیش بیاد! حال چه مشکلاتی ممکنه پیش بیاد و چطور میشه ازشون جلوگیری کرد؟ مشکل اینجاست که افرادی که در یک زمینه‌ای تخصص دارن در مورد زمینه های دیگه شروع میکنن به اظهار نظر، این مسئله ذاتا مشکلی نداره، اما خب این اظهار نظر در برخی از موارد بدون داشتن استدلال های درست و منطقی میتونه مشکل ساز بشه، مثلا یا تحلیل یا نتیجه گیری درستی نداشتن و یا منابع کافی و خوبی رو برای اون گفته معرفی نکردن. و خب اگر به درستی این کار صورت نگیره، دقیقا میشه همون متجاوزان معرفتی. بیاید در دنیای واقعی این موضوع رو بررسی کنیم و ببنیم که اگر بدون منابع و تحلیل های درست صحبت کنیم حتی اگر متخصص باشیم میتونه چه اتفاقاتی رخ بده.سال 1998 بود که اندرو ویکفیلد، پزشک سابق بریتانیایی، پژوهشش رو در مجله The Lancet منتشر کرد و در آن مدعی شد که ارتباطی بین واکسن(سرخک، اوریون و سرخجه) MMR و اوتیسم کشف کرده، اما خب چی شد؟ بعداً مشخص شد که این مطالعه تقلبی بوده و مجوز پزشکی ویکفیلد لغو شد. حتی مطالعات بعدی هیچ نشونه ایی از ارتباط این واکسن ها پیدا نکردن. ویکفیلد هیچ تخصصی در اپیدمیولوژی و ایمونولوژی نداشت و هیچ استدلال علمی و منطقی درستی رو هم ارائه نکرده بود و با این وجود با اطمینان روی نظر خودش پافشاری میکرد. اگر چه که بعدا حرفش را پس گرفت! اما ادعاهای غلط ویکفیلد همچنان توسط یک سری آدما باور میشه و باعث شده که یک موج منفی نسبت به واکسیناسیون رخ بده و سرخک در برخی مناطق دوباره شیوع پیدا کند.این ماجرا، تنها برای ویکفیلد هم رخ نداد، بلکه آدم های زیادی هستند با اعتبارات علمی زیاد دچار تجاوز معرفتی شدند. مثل تیم هانت، تیم هانت برنده جایز نوبل پزشکی بود، وقتی که برای کنفرانسی در مورد زنان دعوتش کردند، در اونجا صحبتی جنسیتی علیه زنان کرد بدون اینکه علت و منطق خودش رو به خوبی توضیح بده، و خب نظرات هانت بعد از اون کنفرانس سریع پخش شد و نقد های زیادی بهش شد، حال چه اتفاقی افتاد برای هانت؟ مجبور شد که از سمت خودش در دانشگاه کالج لندن استفعا بده. مشکل هانت و ویکفیلد این نبود که در شاخه غیر تخصصی خودشون نظر دادن، مشکل ماجرا اونجا بود که هیچ استدلال، منطق و منبع درستی از حرفاشون ارائه نکردند.چرا حالا این مسئله رخ داده؟تفکر انتقادی به ما برای داشتن درک درستی از یک موضوع یا یک مسئله کمک میکنه. اما خب، برخی از اوقات اشتباهاتی که دانشمندا میتونن مرتکب بشن، میتونه عواقب خیلی جدی رو برای خود علم داشته باشه. یکی از نکته هایی که مهمه اینه که آیا دانشمندا مهارت و دانش لازم رو برای رویارویی با مردمی که متخصص نیستن و فکر ذهنشون هزار تا جای دیگه هم هست رو دارن یا نه؟! هر دانشمندی جدا از صرف تخصصی که داره، باید شایستگی لازم رو هم برای گفتگو با مردم رو داشته باشه. همینطور اصلا دانشمندا حق تصمیم گیری رو برای مردم ندارن.وجود اختلاف نظر ها توی علم یک مسئله طبیعیه و عجیب نیست. اصلا همین اختلاف نظر ها و بحث هایی که پیش میاد باعث شده علم رشد پیدا کنه. اما وقتی که میایم مسئله ویکفیلد رو نگاه میکنیم در رابطه با واکسن ها و ارتباطشون میبنیم، میفهمیم که کم کم اون موضوع از دایره متخصص های  اون رشته خارج میشه و تبدیل میشه به یک مسئله مورد گفتگو در بین غیر متخصص ها و در بین مردم میچرخه و بعد ممکنه کمی کار سخت تر بشه. چرا که کنترل اون موضوع از دست متخصصین اون رشته خارج میشه و حتی میتونه بحران های مختلف رو ایجاد بکنه چرا که بدون در نظر گرفتن تفکر انتقادی یک نقد صورت گرفته، و وقتی این موضوع حالت مالی و یا منفعتی پیدا میکنه دیگه در افکار عمومی جا پیدا میکنه و دیگه قانع کردن توده مردم برای تغیر یک رویه درمانی یا یک موضوع دشوار تبدیل میشه.حال چطور میتونیم توی این موقعیت ها قضاوت درستی و منطقی داشته باشیم؟ما باید سعی کنیم جدا از اینکه ممکنه یک دانشمند و یا یک محقق یک موضوعی رو به اشتباهی مطرح کرده، باید سعی کنیم با تفکری منتقدانه‌ی درست و دارای یک استدلال قابل تحلیل بهش نگاه کنیم و شروع کنیم به بررسی مدارک و شواهدی موجود. حال چطور؟ با تفکر انتقادی یا همون تفکر نقادانه، خب ما میتونیم از راه های مختلفی به اون موضوع نگاه کنیم تا به درک خوبی ازش برسیم. برای مثال نگاه کنیم چه کسی اون حرف رو زده، و یا دقیقا چه چیزی گفته و در کجا این حرف رو زده. وقتی در مورد تفکر انتقادی صحبت میکنیم، منظورمون این است که، بتونیم اطلاعات رو به شکل واقعی و بی طرفانه تحلیل و بررسی کنیم و بعد دست به قضاوتی معقولانه بزنیم. این تفکر به ما اجازه میده که به بهترین راه حل ممکن برسیم، چرا که به ما در شناخت یک مشکل به خوبی کمک میکنه.به جز اینکه ما هم باید تفکر انتقادی خوبی داشته باشیم و هر چیزی رو به سادگی قبول نکنیم، اما دانشمندا هم باید خودشون رو موظف کنن که در برخورد با مردم یک سری قانون‌هایی رو هم رعایت کنند که معمولا توی جمع های تخصصیشون خیلی مهم نیست، چرا که در فرهنگ های تخصصی بین خودشون شک و بررسی بیشتره ولی این مسئله ممکنه در بین مردم خیلی رایج نباشه. این مسئله وقتی بیشتر اهمیت پیدا میکنه که یک دانشمندی و شخصی شهرت پیدا میکنه، اون موقع باید خیلی مراقب حرف‌هایی که در جمع عمومی میزنه باشه. مثل آقای نسیم طالب نویسنده کتاب قوی سیاه و... که بعضی اوقات در توئیتر اظهار نظر‌هایی میکنه که یا درست نیست یا دقیق نیست و برخی از متخصص های اون رشته هم بهش ناردستی حرفش رو گوش زد، اما خب به خاطر شهرتی که نسیم طالب داره عملا اون مخالفت‌ها دیده نمیشه و مردم نمیتونن قضاوت درستی در نهایت داشته باشن. بهتره تا زمانی که مطمئن نشدیم در مورد اون موضوع حرفی نزنیم و یا حداقل با این میزان از اعتماد بنفس در موردش صحبت نکنیم.حکایت های این شکلی کم نیست، زیاد میبنیم کسایی که در یک رشته تخصص ندارند در رشته های دیگه هم اظهار نظر میکنن و خودشون رو صاحب نظر هم میدونن، همینطور که گفتم اینکه بتونیم توی موضوعات دیگه نظر بدیم خیلی هم خوبه، اما مهمه که به خوبی و با استدلال درست اینکار رو انجام بدیم. برای مثال ریچارد داوکینز حرف های زیادی در مورد دین میزنه، در صورتی که اطلاعات زیادی در مورد اون رشته نداره، این حرف شخص من نیست، متخصصین مربوط به دین و فلسفه اینو می‎گن. از این سمت هم اگر ما بدون داشتن تخصص بخوایم داوکینز رو نقد کنیم دچار تجاوز معرفتی میشیم! در نهایت، بسیار مهمه که تفکر نقادانه داشته باشیم و هر موضوع و مسئله‌ای رو به سادگی پذیرش نکنیم. بعضی ها فکر میکنن چون یک نفری در یک رشته تخصص داره و به خاطر تواناهایی تفکر نقادانه ایی که داره میتونه زمینه های دیگه رو هم بهتر درک کنه، این حرف ذاتا مشکلی نداره. اما معمولا در مورد میزان این درک دچار توهم میشیم. در پست بعدی در مورد اثر دانینگ-کروگر و تفکر انتقادی صحبت میکنیم تا متوجه بشیم چطور دچار توهم آگاهی میشیم و چطور از صحت یک موضوع مطلع بشیم.References :Academic.oup.comOnline.ucpress.edu Springer.com Gastbokdelux.com</description>
                <category>Use it or Lose it</category>
                <author>Use it or Lose it</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 06:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>