<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افق روشن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@utopia</link>
        <description>نوشتن پیرامون راه‌های تحقق رویاها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/42084/avatar/GZfaeH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افق روشن</title>
            <link>https://virgool.io/@utopia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات سربازی</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%B1-pmcze2vjwozr</link>
                <description>ترمینال:معمولا ترمینال در زندگی خیلی از ما جایگاه ویژه‌ای دارد. خیلی از  گسست‌ها، دلتنگی‌ها و حسرت‌های کاش نمی‌رفت و نمی‌رفتم‌های زندگی برای ما با فضای ترمینال رقم خورده است. در این میان موقعیت ترمینال و آن‌که لباس خدمت وظیفه را به تن کرده است، شرایط ویژه‌ای را به وجود می‌آورد. خاطرات اولین روزهای سربازی من این چنین موقعیتی را توصیف خواهد کرد: سربازهایی که هنوز به پوشیدن لباس‌های تازه عادت نکرده‌اند کم‌کم از حوالی ترمینال گرد اتوبوس‌هایی که قرار بود آن‌ها را به مرکز آموزش نظامی ببرد جمع می‌شدند. از قیافه‌های مضطرب آن‌ها پیدا بود روزهای اول خدمت سربازی را می‌گذرانند و قرار است تا بیست و یک ماه آینده در همین لباس‌ها سرکار خطاب شوند.یکی پشت ستون‌ها از ترس دژبان، اطراف را می‌پایید و دزدکی به آخرین سیگارهای هفته‌های در پیش پوک می‌زد. دیگری سعی داشت مادر نگرانش را قانع کند تا تنهایش بگذارد و اجازه دهد خودش با دردی که به آن مبتلا  است سر کند.  از همه همراهان بامزه‌تر پدری بود که با دیدن سرهای تاس و پوتین‌های واکس خورده به وجد آمده بود و در جمع تازه سربازان داشت با هیجان دوران خدمت خودش که با جنگ هشت ساله مصادف بوده است را تعریف می‌کرد: « ما پانزده ماه منطقه بودیم یه روز هم اجازه مرخصی ندادند. خدمت برای شما هتل است. دوره ما از این خبرها نبود.» اما  خوشبخت‌ترین ما سربازی بود که با پارتنرش تا پای اتوبوس بوسیدن‌ها و در آغوش کشیدن‌هایشان ادامه داشت و با حرف‌های عاشقانه همدیگر را دلداری می‌داند که این روزها می‌گذرد. این زوج خوشبخت برای با هم بودن‌های آینده‌اشان نقشه می‌کشیدند. بهانه سرباز بودن به علاوه فضای ترمینال مجوزی به آن‌ها داده بود که نگاه کنترل‌گر متعصب‌ها دیگر نمی‌توانست لب‌هایی که به قصد بوسه فرود می‌آمدند را متوقف کند.داشت زمان حرکت فرا می‌رسید. راننده داد می‌زد: «سرکار بجنب جا نمونی» . آخرین توشه‌های سربازی شامل پتو و کوله‌های نظامی در جعبه صندوق اتوبوس چپانده می‌شد. پر شور و شرهای اتوبوس داشتند تلاش می‌کردند به زور خواندن آهنگ‌های عامه‌پسند و قر دادن‌های عصبی این لحظه‌های سرشار از تشویش را از خود دور کنند. اما آن یکی سرباز نشسته کنار پنجره  بی‌توجه به آنچه در جمع می‌گذشت صورتش را به شیشه چسبانده بود و با نظاره بر آخرین نشانه‌های شهر گذشته‌های خوب و بدش را در ذهن مرور می‌کرد و با خودش می‌گفت شاید این جدا شدن‌ و انزوا برایم سبب خیر شود و بعد از این روزها که حتماً سخت خواهند بود، انسان کامل‌تری از من ساخته شود.پشت در دژبانیاتوبوس که به در پادگان رسید صدای الکی خوش‌هایی که سعی می‌کردند با قر و قمبل فضا را برای خودشان تغییر دهند هم دیگر در نمی‌آمد. عبارت‌های با مضمون «بچه‌ها پاشین که بد بخت شدیم» در فضای اتوبوس طنین می‌انداخت. در برهوت بیابان نور پروژوکتور جلوی در دژبانی، ردیف سربازهای پرشماری که در ساعت ۳:۳۰ صبح پشت هم به خط شده بودند و سرمای کویر به تنشان می‌نشست را روشن کرده بود. در آن تاریک و روشن به فرمان سرباز دژبانی همه وسیله ‌هایمان را از کوله بیرون ریخته بودیم تا نفرات برای بازدید یک به یک برای بالای سرمان بیایند. فضا شبیه فیلم‌هایی  ژانز اردوگاه اسرای جنگی بود. دست سرباز یک سنسور مواد یاب (احتمال زیاد خاموش) داده بودند که روی وسایل ما  می‌گرفت تا مثلاً اگر کسی قرصی، گلی، تریاکی و... با خود داشت را گیر بیندازد. در لحظه، کنترل موقعیت دشوار بود. از یک سو باید مراقب ‌می‌بودی وسایلت را باد نبرد و با خرده ریزهای سرباز مجاور قاطی نشود و از طرف دیگر به گیر دادن‌های دژبانی پاسخ دهی:«این قرص چیه؟» «چرا انقدر وسیله اضافه داری با خودت؟» «مگه ارشدت توجیهت نکرده که وسیله اضافه با خودت نیاری؟» . خلاصه با بدبختی از خان اول گذر کردیم و با چپاندن توشه خدمت از درب جبهه وارد پادگان آموزشی شدیم.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Mon, 30 Mar 2020 17:35:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه داستان عاشقانه از انجیل</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%84-ql8x1ttqkoiw</link>
                <description>کتاب‌های مقدس مملو از داستان‌هایی هستند که با پیگیری آن‌ها می‌توان پند‌های فراوانی آموخت. این داستان‌ها به مثابه‌ی چراغی می‌توانند از راز‌ و رمز‌های حیات انسانی در ابعاد گوناگون روان‌شناختی و اجتماعی پرده برداشته و ما را با گذشته خود آشنا سازند.ژوزف و همسر بوتیفارژوزف جوان به عنوان برده به مصر انتقال داده شد. در مصر ملازمان قصر بوتیفار ژوزف را برای خدمت به ارباب خود خریداری کردند. با‌گذشت زمان ژوزف نزد ارباب صاحب احترام و جایگاه ویژه‌ای یافت. علاوه بر این ژوزف زیبا و دلفریب بود.  این چنین بودکه همسر بوتیفار به او نظر کرد و در پی اغفال او برآمد. شبی زولیخا همسر بوتیفار، به دور از چشم خدمتکاران ، ژوزف را به اتاق خواب کشاند و در حالی که دست‌هایش به دور کمر معشوق جوان خود حلقه کرده بود درخواست نمود با او به بستر آید. اما پاسخ ژوزف قاطعانه بود: «نه» . ژوزف در حالی که همسر ارباب خود را پس می‌زد  از خوابگاه او گریخت.این روایت یکی از محبوب‌ترین داستان‌های کتاب‌های آسمانی است که به صورت‌های مختلف از منابع گوناگون نقل شده است.حنا و الکانا:حنا یکی از دو همسر الکانا بود.الکانا علاوه بر حنا، همسری دیگر بنام پنیناه داشت. برخلاف حنا که صاحب فرزند نمی‌شد، پنیناه فرزندان زیادی را برای الکانا به دنیا می‌آورد. با وجود این الکانا،‌حنا را بیشتر دوست داشت. همین موضوع باعث آزار حنا توسط پنیناه می‌شد.همان‌طور که گفته شد الکانا این مرد مقدس از قوم بنی‌اسرائیلحنا را بسیار دوست داشت. به این دلیل پس از قربانی کردن،سهمبیشتری را به حنا اختصاص می‌داد. این چنین شد که خداوند عذاب نازل کرد و رحم حنارا بست. و او را به طور قطع از داشتن فرزند محروم کرد.روزی که این دو زوج برای دعا و نیایش جهت بارداری به صومعه رفته بودند، پدر الی با مشاهده دستهایی که به درگاه خداوند دراز شده بودو خالصانه از او تولد نوزادی را می‌خواستبه آن‌ها وعده داد خداوند دعای آن‌ها مستجاب خواهد کرد و به زودیآن‌ها صاحب فرزندی خواهند شد.صبح روز بعد آن‌ها از خواب برخواستندبه دعا و نیایش پرداخته و سپس به شهر خود رام‌الله بازگشتند. این بار به خواست خداوند از همبستری حنا و الکنا فرزندی به دنیا آمد که نام او را سامئول نهادند. سامئول یعنی اجابت شده از جانب خدا.علاوه بر این، در متون مسیحی از حنابه عنوان یک پیامبر نام‌برده می‌شود که مسیح را به معبد اورشلیم معرفی کرد.داوود و بت‌شبا:مرگ نوزاد داوود و بت‌شبا غیر عادی بود. اما وعده خداوند تحقق میابد، فرزندی که از رابطه نامشروع متولد شود، از بین خواهد رفت.  اما این عذاب چرا نازل شد؟ پشت پرده رابطه داوود و بت‌شبا چه داستانی قرار داشت؟روزگاری که کشور در تب و تاب جنگی خونین بود، فرمانده داوود، پس از یک روز سخت در کنار پنجره بیرون را نظاره می‌کرد که زنیزیبا توجه او را جلب کرد. این زن در حال استحمام بود. فرمانده ، به ماموران امر کرد زنرا به نزد او آورند. داوود که به او دل باخته بود با او رابطه برقرار کرد. دیدارهای پنهانی فرمانده و این زن که نامش بت‌شبا نام داشتادامه یافت. تا اینکه تغییرات جسمانی بت‌شبا خبر از تولد قریب‌الوقوع نوزادی می‌داد که نتیجه رابطه آن‌ها بود. این تولد می‌توانست رسوایی به همراه اورد. چون بت‌شبا همسر یکی از سردارن داوود بود که برای فرماندهدر جبهه‌ها می‌جنگید. این چنین شد که داوود سردار خود را به خط مقدم فرستاد تا از شر او راحت شود. با مرگ همسر بت‌شبا در نبرد با دشمنان، داوود او را پیش از تولد نوزاد به زنی برگزید.این عمل که بر اساس قانون موسی گناه تلقی می‌شد، عذاب الهی را به همراه داشت. به فرمان خداوند علاوه بر مرگ فرزندان داوود، سرزمین آن‌ها درگیر خشکسالی شد. مردم خشمگین که از قضیه مطلع شده بودند برای رفع بلا و عذاب الهی تصمیم به سنگسار بت‌شبا گرفتند. اما پیش از آنکه این زن گرفتار خشم مردمان شود، داوود با قبول گناه خود به نزد خداوند رفت تا از اوطلب استغفار کند.ورود ابرهای باران‌زا و فرود آمدن قطرات باران بر سرزمین پیامبران ابراهیمی خبر از بخشش گناه داوود داد.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 18:36:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتحادیه ابلهان</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86-q0jrzfsaqfmk</link>
                <description>مقدمه: از امروز خواندن کتاب اتحادیه ابلهان رو شروع کردم. خلاصه مطالب مطالعه شده را در اینجا می‌نویسم. این خلاصه‌نویسی جزیی از فعالیت‌های گروهی است که در حلقه مطالعاتی کندو در حال انجام است. چنانچه مایل به فعالیت در حلقه ادبی کندو هستید با ما تماس بگیرید. نام کتاب:  اتحادیه ابلهان نویسنده: جان کندی تولمترجم: پیمان خاکسار تاریخ شروع: ۹۸/۱۱/۲۱ نوبت : اول تعداد صفحات: ۲۹ صفحه پیمان خاکسار مثل باقی کتاب‌هایی که ترجمه کرده اینجا هم در مقدمه، دیدی جامع، نسبت به کتاب ارائه داد. در مقدمه‌ای که به قلم خاکسار در ابتدای اتحادیه ابلهان نوشته شده، از نقد مثبت نشریات ادبی درمورد کتاب مطلع می‌شویم. این طور که خاکسار گفته از بین ۹۹ شاهکار ادبی که از دهه ۳۰ تا اواخر قرن گذشته نوشته شده، اتحادیه ابلهان در جایگاه هشتم قرار دارد. اما نکته مهم تری که مترجم کتاب در مقدمه به آن پرداخته مربوط به داستان نشر کتاب و شخص نویسنده می‌شود. نویسنده کتاب جان کندی تول در سن ۲۲ سالگی  به عنوان جوان‌ترین استاد، تدریس در یک کالج زبان انگلسی رو شروع کرد. او شش سال بعد، در حین تحصیل در مقطع دکتری به خدمت سربازی اعزام شد. وی در حالی که در جبهه پورتوریکو خدمت می‌کرد، نگارش اتحادیه ابلهان رو شروع می‌کند. پس از برگشت به خانه با وجود مراجعه به ناشران متعدد، هیچ کدام حاضر به چاپ کتاب جان نمی‌شوند. این موضوع او را در معرض افسردگی قرار داد. در آخر نویسنده کتاب در پی یک دعوای سخت با مادرش با مسدود کردن اگزوز اتومبیل شخصی، در سن ۳۲ سالگی به زندگی خود پایان داد. مادر جان در پی این حادثه، پس از تلاش‌های فراوان بالاخره برای چاپ کتاب ناشری پیدا کرد. چند سال پس از مرگ آقای نویسنده  کتاب اتحادیه ابلهان شهرتی جهانی دست یافت. فصل اول: در فصل اول رمان با شخصیت اصلی داستان یعنی ایگنیشس آشنا می‌شویم. به تعبیر منتقدین، ایگنیشس دنکیشت دنیای مدرن است که به جنگ با ابتذال، مصرف‌گرایی، دورویی و پلشتی جامعه آمریکا می‌رود. ایگنیشس بیش از سی سال سن دارد. سینگل است و تا حدودی چاق. چندی است که از تنها دوست دخترش جدا شده و با مادرش تنها زندگی می‌‌کند. به نظر می‌آید او در زمینه مطالعات قرون وسطی تسلط داشته باشد. ایگنیشس شیفته کتاب تسلای فلسفه بوئتیوس است. صحنه نخست کتاب با جدال ایگنیشس و پلیسی که برای بازرسی او اصرار دارد آغاز می‌شود. او در حالی که روبروی فروشگاه منتظر مادرش است، با پلیسی مواجه می‌شود که از او مدارک هویت می‌خواهد. پیش از آنکه کار بالا بگیرد  و او را به اداره پلیس ببرند مادر وارد صحنه می‌شود و پسرش را که فریاد می‌زد : «شهر پر از قماربازها، فاحشه‌ها و بچه‌بازهای قانونی است بعد تو آمدی از من مدارک هویت می‌خواهی؟» را کشان کشان می‌برد. </description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2020 14:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بختک زدگی در تابستان نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DA%A9-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-ifmavwhsjege</link>
                <description>تمرین نوشتن : ۹۸/۰۳/۲۹آیا تا به حال تجربه بختک‌زدگی را داشته‌اید؟ باید اعتراف کنم وقتی ۱۲ سالم بود در یک شب گرم تابستانی در آستانه بختک‌زدگی بودم . خوب یادم است آن سال، تابستان گرمی بود. طوری که ما ساکنان یکی از شهرهای جنوبی برای فرار از گرما در و پنجره‌ها را باز می‌گذاشتیم.در شهر ما وقتی چراغ‌ها یک به یک خاموش می‌شد و مردان و زنان خسته از کار روزانه به رختخواب پناه می‌بردند، زیست شبانه برای گروهی دیگر تازه آغاز می‌شد. گربه‌هایی که برای راضی کردن جفت خود روی تیغه‌ی دیوار فیس فیس می‌کردند، جیرجیرک نری که با همه توانش پاهایش را بهم می‌کشید تا شاید نظر ماده‌ای از جنس خود را جلب کند و اما از همه پر سر و صداتر پسر تازه داماد همسایه‌امان  که در غیاب والدینش عروس را به خانه می‌آورد. قوه جوانی به او اجازه نمی‌داد ملاحظات زیستن در یک محله سنتی را به جا آورد و صدایشان چند خانه آن طرف‌تر هم به گوش می‌رسید.اما ای کاش تمام موجودات شب همین خوشحالانی بودند که در پی رضایت جفت خود آرامش شب را به هم می‌زند. آن دیگری، خیلی آرام می‌آمد. آن‌چنان خوفناک که وقتی گرد سیاهی گام‌هایش بر راهها به جا می‌ماند گربه در جایی پنهان می‌شد، جیرجیرک آوازش را متوقف می‌کرد و حتی تخت  پسر همسایه و نو عروسش از حرکت باز می‌ماند.در سکوت هولناکی که خود را به تابستان گرم آن سال تحمیل می‌کرد، بختک پیش می‌امد تا قربانی آن شبش را آزار دهد. آن شب قرعه به من افتاده بود. احساسش می‌کردم. داشت لحظه به لحظه به من نزدیک می‌شد. از لای پتو صورتش را می‌دیدم که در نقابی پوشیده شده بود. از ترس من تغذیه می‌کرد. حدس می‌زدم می‌دانست بیدارم. آنچه در توان داشتم در صدایم انداختم و فریاد زدم. ساکنان خانه بی معطلی با شنیدن صدای من به اتاق خواب ریختند. چراغ روشن شد. من با صورتی خیس از عرق و اشک در جایم نشسته بودم و به سختی نفس می‌کشیدم و حتی نمی‌توانستم به سؤال اطرافیانم پاسخ دهم که چه شده است.سال‌ها از آن روز می‌گذرد و من ترجیح داده‌ام داستان آن شب را برای کسی تعریف نکنم و راز بختکی که به قصد من آمده بود را در دل نگه دارم.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 20:54:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثروتمندان ما را گروگان گرفته‌اند.</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF-ombglg833xhy</link>
                <description>زمان آن رسیده تا وضعیت را تغییر دهیماعتراضات ۲۰۱۹ شیلی در واکنش به نابرابری اقتصادی(یک درصد از جمعیت شیلی ۳۳ درصد درآمد این کشور را از آن خود می‌کنند)، پایین بودن حداقل دستمزد، خصوصی‌سازی، بالا رفتن هزینه‌های زندگی، ناکارآمدی نظام آموزشی، سلامت و بازنشستگی و به ویژه افزایش بهای قطار شهری در اکتبر ۲۰۱۹ آغاز شد.در واکنش به افزایش بهای حمل و نقل شهری در سانتیاگو دانش‌آموزان مقطع دبیرستان در این شهر در حرکتی خود انگیخته ایستگاه‌های متروی این شهر به آشغال درآوردند. در جریان درگیری بین دانش‌اموزان شهر سانتیاگو و پلیس ۸۱ ایستگاه مترو با تخریب زیر ساخت‌ها و آسیب‌هایی جدی از سرویس خارج شد.با دامنه‌دار شدن اعتراضات در دیگر استان‌های شیلی و برپایی تظاهرات میلیونی در پایتخت ارتش شیلی با دستور رئیس‌جمهور سباستین پینه‌را وارد عمل شده و در تاریخ ۱۹ اکتبر در قسمت بزرگ سانتیاگو اعلام حکومت نظامی اعلام کرد.این اعتراضات بزرگترین نا آرامی‌ها پس از دوران دیکتاتوری نظامی پینوشه از نظر تعداد معترضین، میزان آسیب به زیرساخت‌های عمومی و مداخلات دولت لقب گرفت.این جنبش بدون رهبر، رئیس‌جمهور میلیونر این کشور را به برکناری ۹ تن از وزرای خود وا داشت. همچنین برمبنای توافق انجام شده در کنگره ملی مقرر شد در سال ۲۰۲۰ قانون اساسی این کشور که راه برای خصوصی‌سازی نظام آموزش، سلامت و بازنشستگی هموار می‌کند و یادگاری از دوران دیکتاتوری پینوشه به حساب می‌آید به رفراندوم گذاشته شود.در این اعتراضات ۱۸ نفر جان خود را از دست داده و ۷۰۰۰ نفر بازداشت شده‌اند.خبرنگار گاردین در روزهای تظاهرات به جمع معترضین رفته و از آن‌ها از انگیزه شرکت در این آکسیون‌های اعتراضی پرسیده است. در ادامه بخشی پاسخ‌های معترضین را مرور می‌کنیم: ژوآن آنگل، معلم ۶۰ ساله ساکن سانتیاگو«هر روز هزینه‌های زندگی بالاتر می‌رود و ما برای سلامت و آموزش باید پول بیشتری پرداخت کنیم این در حالی است بعضی از اقشار مثل کشیش‌ها، نیروهای مسلح و وابستگان احزاب سیاسی روز به روز امتیازها و رانت‌های بیشتری دریافت می‌کنند. این وضعیت باید تمام شود. کشور منابع غنی در اختیار دارد اگر ثروت‌ها عادلانه تقسیم می‌شد این همه نابرابری وجود نداشت.»من نمی‌ترسم چون چیزی برای از دست دادن ندارم. برای آینده نوه‌ ۶ ماه‌ام در این اعتراض شرکت کردم.ملیسا مدینا میکاپ‌آرتیست، ۲۵ سالهمادربزرگ من با دیکتاتوری پینوشه مبارزه کرد. مادرم نیز در زمان خود دست به مبارزه زد. حالا نوبت من است تا برای آینده بهتر فرزندم به خیابان‌ها بیایم.وضعیت نیروی کار در شیلی بسیار نامطلوب است. ما هر روز باید برای حقوقی ناچیز ۱۲ ساعت کار می‌کنیم. ساعت کاری آن‌چنان طولانی است که من وقتی شب به خانه بر‌می‌گردم نمی‌توانم بچه‌ام را ببینم چون او به خواب رفته است.ممکن است این اعتراضات نتیجه‌ای نداشته باشد و ما به جایی نرسیم. با وجود این نمی‌خواهم وقتی ۵۰ سالم شد به این فکر کنم که انقدر شهامت نداشتم و برای تغییر هیچ اقدامی انجام ندادم. ما فریاد می‌زنیم و در خیابان با پلیس می‌جنگیم. یک گلوله به پای من برخورد کرد. مبارزه کردن تقدیر ماست. فقط امیدوارم دخترم برای مطالبات امروز ما نیاز به آمدن به خیابان نداشته باشد.آنتونیا دل آلمندرو، فیلمساز ۲۵ سالهبا مردم مثل برده‌ها و یا مجرمین برخورد می‌شود. اگر به خانواده سرشناسی تعلق نداشته باشید و یا پول‌دار نباشید به حساب نخواهید آمد.خواسته اول ما این است که قانون اساسی اصلاح شود. ما تنها کشور آمریکای لاتین هستیم که قانون اساسی پس از دوران دیکتاتوری هیچ تغییری نکرده است. مدل اقتصادی امروز کشورمان (اقتصاد بازار آزاد) یادگار دوران پینوشه است.کریستینا کوروگا، ۴۳ ساله دستیار فیلم‌بردارخواسته ی من این است که دولت و شرکت‌های بزرگ غارت کشورم را متوقف کنند. بجای معامله ثروت‌ها ما چیزی که به همه تعلق دارد را به مردم برگانند. در معامله های بزرگ، مس ، آب ، لیتیوم ، ثروت‌های اقیانوس و هر چیزی که فکرش را بکنید را می‌فروشند بدون اینکه بهره‌ای به جامعه برسد.جامعه شیلی به دلیل وجود ابزارهای اطلاع‌رسانی مثل اینترنت آگاه‌تر شده است. مردم این روزها تغییر کرده‌اند. اما قانون کار و نظام آموزشی ما در طول ۳۰ سال گذشته بدون تغییر به جا مانده است. اگر قانون اساسی شیلی تغییر کند من خودم جارو و گردگیر به دست می‌گیرم، خیابان‌ها را تمیز می‌کنم و برای بازسازی کشورم اقدام می‌کنم.ماریا بورگانو، دانشجوی تاریخ هنر ۳۲ سالهکارگزاران دولتی با اشخاصی که قدرت اقتصادی دارند با هم یکی هستند. یک سیکل کامل در کار است، حاکمان از قوانینی دفاع می‌کنند که ما را فقیرتر می‌کند و در مقابل ثروتمندان را قوی‌تر.در جریان اعتراضات بسیاری از افراد جان خود را از دست دادند. زنان و مردان مورد تجاوز قرار گرفتند. چشم‌های زیادی بر اثر اصابت گلوله تخلیه شد.در یک نظام دیکتاتوری حقوق بشر نمی‌تواند مورد احترام قرار گیرد. ما به وسیله ثروتمندان تحت انقیاد قرار گرفتیم. باید این بساط برچیده شود و مردم آن‌طور که شایسته آن‌ها است بتوانند زندگی کنند.مردم امروز با صدها فکر و استرس روزگار خود را سپری می‌کنند.  افراد به بانک‌ها و مشاغل مغروض هستند و باید تمام ساعات شبانه‌روز را برای پرداخت اقساط خود کار کنند.گارمن دیوید، ریکوانا زتا دانشجو ساکن سانتیاگوبه عنوان یک دانشجو باید بگویم که هزینه زندگی در سانتیاگو بسیار بالا است. خانواده من اهل شمال شیلی هستند برای همین من اینجا تنها زندگی می‌کنم.من برای یک نظام آموزشی بهتر مبارزه می‌کنم که در آن هزینه‌های تحصیل پایین‌تر باشد. ما برای یک سیستم حمل و نقل کارآمد به خیابان آمدیم. ما به دنبال این هستیم که کرامت انسان‌ها حفظ شود. پولی که امروز به دست می‌آید کفاف مخارج ما را نمی‌دهد. من دوست دارم از نظر اقتصادی مستقل باشم ولی شرایط اجازه این کار را به من نمی‌دهد. اینکه من به عنوان یک دانشجو بخواهم در آرامش زندگی کنم فکر نکنم خواسته زیادی باشد.همان‌طور که افراد زیادی جانشان را از دست دادند و یا زخمی شدند،من نیز از پلیس ترسی ندارم. چیزی که متوجه نمی‌شوم دلیل خشونت پلیس است.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 13:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آس و پاس نوتلا خور</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%A2%D8%B3-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1-xi2wecdstq6a</link>
                <description>می‌گفتند تکرر ادرار دارد و برای همین دکترها او را از رفتن به مدرسه معاف کرده بودند. روز ها بر خلاف دیگر هم سن و سال هایش به جای رفتن به مدرسه و سر و کله زدن با معلم‌ های زبان نفهم خانه می‌ماند و در کارهای خانه به خواهر بزرگش که قیم قانونی او بود کمک می کرد. مشاوران آموزشی به خواهر او  توصیه کرده بودند بجای سیستم آموزشی رسمی از طریق معلم خصوصی مسئولیت تحصیلات پسر را به عهده بگیرد. اما درآمد خواهر بزرگ از راه خیاطی، کفاف مخارج روزمره خودشان را هم نمی داد چه برسد به اینکه بخواهند برای پسر معلم خصوصی بگیرند. پسر روزهایش را با شستن ظرف های کثیف ،‌جارو کردن ، گرد گیری و از این قبیل کارها می گذراند. اما بیشتر وقت پسر آزاد بود و برای خود خوش می‌گذراند. خواهر او هم سرش شلوغ‌تر از این‌ها بود که بخواهد از کار پسر سر در بیاورد یا نگران او باشد. از طرف دیگر سبک زندگی او باعث شده بود هم سن و سال هایش با دید حقارت به او نگاه کنند و هیچ گاه او را  آدمیزاد به حساب نیاورند. البته آشکار بود مسأله بیش از همه به حسادتی مربوط می‌شد که نسبت به پسر داشتند. خودم بارها شنیده بودم خیلی از بچه‌ها در حالی که خواب آلود و بی حوصله در صف دعای صبحگاه می‌خواندند زیر لب می‌گفتند: « خوشبحال پسرک!». به هر حال اینکه پسرک هیچ دوستی نداشت و بجز من که دور از چشم دیگران هر از گاهی  به خلوت او می‌رفتم کسی نمی‌دانست او چطور اکثر ساعات روز را به شب می رساند.از پشت در صدای حرکت سوزن چرخ خیاطی روی پارچه می‌آمد. مثل همیشه خواهرش مشغول کار بود. در را که باز کرد سلام نکرده پرسید« تونستی جورش کنی؟». مشتم را باز کردم و دو دلاری به او نشان دادم. خیالش که از بابت پول راحت شد کتانی‌ها را پوشید و بیرون زدیم. همه چیز به روال سابق انجام میشد. از فروشگاه و از همان قفسه ی همیشگی یک شیشه نوتلا، خامه صبحانه که البته تاریخ مصرفش را چک می‌کردیم  به همراه یک بسته سیگار بهمن کوتاه و  چند تا نون لواش برمی‌داشتیم بعد از پول دادن به صندوق دار خسته ی نوبت ظهر  در ساعاتی که بچه‌ مثبت ها و حتی اشرار مدرسه با بی میلی مشق فردایشان را برای آقا معلم می‌نوشتند ما به غار خود می خزیدیم. غار تنهایی ما انبار واحد پسرک و خواهرش بود که مدت‌ها بجز ما کسی به آن رفت و آمد نداشت. در میان انبوهی از خنزر پنزرهای انباشته شده در انباری کمدی بود که غنایم خود را در آن نگه می داشتیم و  ساعت‌های نوتلاخوری و سیگار کشی خود را با ورق زدن غنایم سپری می کردیم. تازه ترین عضو این کلکسیون غنایم، ژورنال خیاطی خواهر پسرک بود که چند وقت می‌شد که خواهر پسرک دنبال آن می‌گشت و به خواب هم نمیدید برادرش آن را برداشته باشد. پسرک عاشق قسمت لباس زیر زنانه ی ژورنال بود و  به قول خودش هزار بار هم آن را ببیند باز هم از آن سیر نمی شود.نوتلا خوری ما یک مراسم آئینی به تمام معنا به حساب می‌‌آمد. در این مراسم آیینی ابتدا پسرک همچون کاهنی سالخورده، با مهارت و آرامش در قوطی نوتلا را باز می کرد، تکه‌ای نان برمی کند، نان را آغشته به نوتلا و خامه می‌کرد و خیلی آرام لقمه را به دهان می گذاشت. همیشه اولین لقمه را او می گرفت و البته من هم با آگاهی از شوق بی حد پسرک، به این حق تقدم ذاتی او اعتراضی نمی کردم. هیچ وقت نمی فهمیدیم زمان چگونه می گذشت اما چشم برهم می گذاشتیم ساعت به هشت می‌ رسید و به ناچار باید انبار را ترک می‌کردیم چون ساعت تحویل شیفت نگهبان شب ساختمان فرا می رسید.پسرک و من در آن سال‌ها به نوتلا و طعم آن معنای دیگری داده بودیم. چیزی که هیچ کدام از بچه‌های هم سن و سال ما آن را درک نخواهند کرد. مگر اینکه فرصت دوستی با یک آس و پاس نوتلا خور را داشته باشند.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 21:19:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده ی بنیامین یعلون</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%86-yfefdhu5v4u0</link>
                <description>فن فیکشن از داستان خانواده ی پاسکال دوآرته نوشته ی کامیلو خوسه سلابعد از گذشت دو سال از آن روز، راستش را بخواهید زیاد حسی به اتفاقات آن ندارم. همه ی عذاب وجدان ها،‌ترس ها و شرم ها را پشت در اتاق بازجویی یا پیش قاضی جنایی بخش اطفال جا گذاشته ام. حالا خالی تر از آن هستم که حتی برای تمام شدن این کابوس عجله‌ای داشته باشم. حکم قطعی صادر شده ،  یک روز بعد از تولد هجده سالگی در یک سحرگاه مراسم در حضور اولیای دم و نماینده ی دادستانی به اجرا در خواهد آمد. حتی از این هم  دیگر ناراحت نیستم که احتمالاً مادرم طناب را به گردنم خواهد انداخت. ساعت‌ها در سکوت به سقف سلولم خیره می‌شوم و تابش آفتاب از دریچه را نگاه می‌کنم و در این حین خاطرات و گذشته ی خود را با کرختی به یاد می آورم. گذشته به شکل مخلوطی از درد ها  و شادی های از مقابل چشمانم می گذرند.اینکه حالا آرام‌ شده‌ام و بی تفاوت همه‌اش به خاطر خاخام زندان است.شنیده بودم بعضی از زندانی ها پیش خاخام اعتراف می کنند. دلم می‌خواست با وجودی که زیاد اعتقاد نداشتم اما حضور خاخام را در سلولم تجربه کنم. یک روز که خیلی هم دمغ نبودم به سرباز بند گفتم خاخام را صدا کند . وقتی با آن لباس بلند و تسبیح مضحکش وارد سلول شد،‌خودش هم  فهمید مثل اکثر مردم زیاد هم به موعظه های او عقیده ندارم . اما خاخام چنان با جادوی کلمات مرا مجذوب خود کرد که دیری نگذشت که با چشمانی اشکبار صادقانه تمام حرف‌های ناگفته ام را به زبان آوردم. در آن لحظات داشت کم کم باورم می‌شد که اعتراف به گناهان از بار آن‌ها خواهد کاست و شاید خداوندی در کار باشد که در روز جزا مرا ببخشاید.  خاخام پیش از ترک سلول  پیشنهاد کرد قلم به دست بگیرم و هر آنچه در دل دارم را به رشته ی تحریر درآورم. خاخام می‌گفت آدم را سبک می کند. راست می گفت.اگر من حالا بجای مدرسه باید پشت میله های زندان منتظر مرگ باشم. اگر آن‌چنان مغضوب خانواده ی خود شده ام که می‌خواهند شخصاً مرگ مرا به چشم ببینند، ماجرا به یک عصر کشدار تابستانی برمی گردد. بعداز ظهری که اعضای خانواده ی یهودی من بعد از سه روز مداوم روزه داری منتظر بودند تا پس از غروب کامل آفتاب لب‌های تشنه ی خود را سیراب کنند. در چنین شرایطی یک خانواده ی طبیعی با مهربانی و به زبان آوردن سخنان مَحبت آمیز گذران زمان را آسان‌تر می کنند. اما از آنجا که من خانواده ی سالمی نداشتم تک تک اعضا دقیقاً به عکس این روش خود را تخلیه می کردند. مادر به پدر می پرید. نقطه ضعف او یعنی خانواده اش را یک به یک جلوی چشمانش می آورد. پدر کمین کرده بود تا از بچه‌ها آتویی بگیردو آن‌ها را بنوازد. بچه‌ها هر کدام با کوچکترین اختلافیِ، با یکدیگر گلاویز می شدند. می‌شد حس کرد خانه در آن ساعات مقدس آبستن حوادث تلخی خواهد بود. انگار خداوند می‌خواست بار دیگر مراسم قربانی را این بار خونین تر از گذشته برگزار کند.  تقدیر چنان رقم خورده بود  که آن روز  به جای پسر ، پدر به قتل گاه رود اما مقرر نشده بود تا به اذن خدا تیغه ی چاقو کند شود.نگاه پدر روی من مانده بود. می دانستم بالاخره  با کلامش نیش میزند. می‌دانستم بهانه به اندازه ی کافی دارد: از نمرات خراب آخر سال و قطار تجدیدی ها گرفته تا گزارش پیش‌نماز کنیسه ی محل مبنی بر بی توجهی به مراسم مذهبی . اما فکر نمی‌کردم از چنان حربه ی بی رحمانه ای استفاده کند. یک لحظه دیدم تکه کاغذی آشنا را از جیب پیژامه اش بیرون کشید و با صدای بلند طوری که همه متوجه او شوند شروع به خواندن کرد. لبخند تحقیرآمیزی به لب داشت. خصوصی ترین بخش‌های نامه را برگزیده بود و با تمسخر تمام آن‌ها را می خواند. با شنیدن این کلمات فهمیدم پدر فریبکار و بی رحم من نامه‌ای که برای دختر مورد علاقه ام نوشتم را از وسایلم دزدیده است. پدر می‌خواست به شیوه ی خود مرا تربیت کند. اما در انتخاب زمان و نوع روش تربیتی خود سخت دچار اشتباه شده بود.خون در سرم می جهید. حال خودم را نمی‌فهمیدم. به سمت پدر هجوم بردم و با چنان غضبی به چشم‌های بی احساسش خیره شدم که برای یک لحظه  ترس را در چشمان مردک دیدم. فریاد زدم: «نامه را پس بده». پدر که از این میزان بی‌شرمی فرزند خود جا خورده بود، سعی کرد خودش را نبازد و در حالی که نامه را در دستش مچاله می‌کرد سیلی محکمی به گوشم خواباند. آتش گرفته بودم. با پدر دست به یقه شدیم. مرد که قطعاً از من قوی‌تر بود مرا به زمین انداخت و روی سینه‌ام نشست و چنان بی رحمانه مرا زیر مشت گرفت که اطمینان دارم قصد جانم را کرده بود.اما  در آخر این چاقوی آشپزخانه بود که سرنوشت را به رنگ خون تغییر داد. حالا برای تأسف خوردن دیر شده است. اما باز هم به خود می‌گویم ای کاش آن چاقو هیچ‌گاه کف آشپزخانه نمی‌افتاد. و ای کاش نگاه من پی آن نمی چرخید تا برای جدا کردن آن خرس وحشی که به قصد کشت می‌زد ، بخواهم از آن استفاده کنم. به هر سوی چاقو تا دسته به گردن مرد نشست و خِر خِر کنان خون گرمش به صورتم پاشید. آن‌چنان زود تمام کرد که دست‌های حلقه شده اش به دور گردنم در عرض چند ثانیه قوت خود را از دست داد و مرد با چاقویی در گلو به روی من افتاد.حالا من اینجا تنها برای خودم کنار دیوار سلول نشسته‌ام. خوب می‌دانم  مرور چند صدباره آنچه بر من گذشت هیچ سودی نخواهد داشت. پس خودم را به دست خدای خاخام ها سپردم. شاید باشد و مرا ببخشد و شاید هم نه.۹ شواط ۵۷۷۶زندان مرکزی حیفا. بند اطفال</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 22:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبرستان شیراز</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-gtdslwtrttow</link>
                <description>قبرستان شیراز از همیشه آبادتر شده بود.با دیدین تراکم قبرها و ازدحام مردگان آمده ی کفن و دفن به نظر می‌ رسیدبه زودی مدیریت قبرستان با نصب پارچه نوشته‌ای بر سر در دارالرحمه به اطلاع شهروندان عزیز برساند که به دلیل تکمیل ظرفیت تا اطلاع ثانوی از پذیرش متوفی شما معذوریم. در این اوضاع و احوال، انتظار یافتن قبری که سنگش را چیزی بیش از  ده سال پیش نصب کرده‌ بودند کمی دور از ذهن به نظر می‌رسید. به‌خصوص آنکه من  بجز روز خاکسپاری فقط چند بار  پا به این قبرستان  گذاشته بودم و و غیر از یک تصویر مبهم از محل سنگ قبر چیز دقیق‌تری  به یاد نمی آوردم.  تنها اطلاعات ثبت شده در ذهنم  یک خیابان بلند بود که در انتهای آن یک نهر قرار داشت. آن طور که به یاد می آورم  معمولاً مردم از آب این نهر  برای شست و شوی قبر مردگان خود استفاده می‌ کردند. با وجود این به جست‌و‌جوی خود برای یافتن سنگ قبر پیرزن ده سال خوابیده در این گورستان ادامه می دادم. پیرزنی که عمه ی پدرم بود و ما او را عمه خانم صدا می کردیم.راستش من خیلی اعتقاد درست و حسابی نداشتم که بخواهم بروم سر قبر عمه خانم برای شادی روحش و آمرزش گناهان احتمالی پیرزن فاتحه بخوانم.  چیزی که مرا به آنجا می کشاند خاطرات آن تابستان گرم سیزده سالگی و اقامت در آغاز اجباری در منزل او بود .آن موقع پیرزن چیزی بیش از هفتاد سال سن داشت و تنهایی در یک خانه ی دراندشت عیانی در مرکز شهر شیراز زندگی می کرد. بوی غالب در منزل عمه خانم بوی  نفتالین لای قالی‌های لوله شده بود . آدم حس می‌کرد همه ی وسایل این خانه چند برابر خود پیرزن عمر دارند. از رادیو قدیمی روی طاقچه که حتماً روزگاری با نگرانی پیام ارتش متخاصم  متفقین از آن گوش داده می شد، تا میز و صندلی های چوبی که به نظر می آمد  در زمان همان جنگ خریداری شده اند، همگی مال عهد بوق بودند. عمه خانم در هر گوشه از خانه ی قدیمی خود یادگاری داشت که اگر حوصله اش می‌شد و داستان آن را تعریف می‌کرد ساعت‌ها باید پای صندلی او می نشستی و به حرف‌هایش گوش می دادی. بیچاره پیرزن  آنقدر زمین گیر شده بود که حتی برای دستشویی رفتن هم باید پرستار به او کمک می کرد. در اصل فلسفه ی ماندن من در خانه هم چیزی  بجز سرکشی به کار پرستارها نبود. قرار بود آن‌ها را بپیایم تا خدایی نکرده از وسایل خانه چیزی بلند نکنند.اما خوب در آن خانه بجز سرکشی بر کار پرستارها، مسئولیت های دیگری هم به عهده داشتم. مثلاً باید برای عمه خانم توتون می خریدم. بله درست خواندید پیرزن با آن سن و سال عادت سیگار کشیدنش ترک نشده بود. اما سیگارهایی که پیرزن می‌کشید با سیگارهای معمولی زمین تا آسمان فرق داشت. به قول خودش توتونش را پس از طواف دور خانه ی خدا برایش مستقیم از مکه می آورند. پر هم  بی راه هم نمی گفت چون آن طور که بعدها فهمیدیم مارک البیک یعنی برند توتونی که از آن می کشید تولید کننده ی  یکی از معروف ترین توتون های جهان است که همان حوالی کعبه ی پیرزن تولید می شود. عمه خانم انقدر مهربان بود که  موقع سفارش توتون   همیشه بیشتر پول می‌داد تا این‌طور دل مرا هم به دست آورده باشد. ساعت‌های بین تحویل شیفت پرستارها زمانی بود که عمه خانم بوی نفتالین را از خانه می زدود و به جای عِطر جادویی سیگارش را جایگزین می کرد. وقتی با دست‌های لرزان چوب سیگار را بین لب‌هایش نگه می‌داشت دیری نمی گذشت که آتش فندک بنزینی و پس از آن نوک روشن سیگار فضای نیمه تاریک اتاق عمه خانم  را نقاشی می کرد . پیرزن روی صندلی راحتی خود تاب می‌خورد و خیلی آرام به سیگارش پک می‌زد و  باریکه ی دود را در فضای رها  می کرد . چنان خوب سیگار می‌کشید که دلم می‌خواست بگویم: عمه خانم می شه من هم امتحان کنم؟حالا از آن روز ها سال‌ها می گذشت و پیرزن مدت‌ها بود زیر یکی از همین سنگ‌ها خوابیده بود. و من بودم و چوب سیگار و توتون البیک با یک فندک بنزینی که بین قبرها دنبال عمه خانم می گشتم. دلم می‌خواست باور کنم از  عمه خانم روحی باقی‌مانده است که در این حوالی پرسه می‌زند و  دلش برای بو و طعم توتون محبوبش لک زده است. دلم می‌خواست پای سنگ پیرزن بنشینم و به یاد او آن عِطر جادویی را در هوا پراکنده کنم.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 22:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هالوین در میرزای شیرازی</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-xnbkepwme768</link>
                <description>این گزارش مربوط به اوایل آبان ۱۳۹۸ می‌شود. در روزهایی که شهروندان برای گذراندن اوقات فراغت به مال‌های زشت و بی‌هویت هدایت می‌شوند، کشف قسمت‌های کمتر دیده شده شهر می‌تواند یک نافرمانی لذت بخش شخصی به شمار آید. برای تجربه حس این لذت بود که درست در شب هالوین راهی میرازی شیرازی شدم. به قول سایت دالان «فاصله سینِما آزادی تا فروشگاه نشر چشمه» محدوده‌ای از شهر است که به دلیل حضور ساکنان ۵۰ ، ۶۰ ساله‌اش هویتی متمایز به خود گرفته است.طبق آنچه منابع آنلاین نوشته‌اند ارامنه ساکن فلات ایران بعد از فراخوانی که دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جهت جذب شهروندان ارمنی می‌دهد، به قصد مهاجرت، خود را به تهران می‌رساندند. اما از آنجا که جا برای همه نبوده است، بازماندگان سفر شوروی جا گیر تهران شده و در خیابان نادرشاه که امروزه نام میرازای شیرازی گرفته است، ساکن می‌شوند.مسافرت من به میرزای شیرازیپاییز بهترین فصل تهران است. با آن آفتاب ملایم به‌خصوص اگر هوا آلوده نباشد، می‌توان پا بر سینه‌ خیابان گذاشت و زیست مردمان «تهرانی» را در کوچه پس کوچه‌های این شهر از نزدیک مشاهده نمود. این بود که در یک بعد از ظهر پاییزی پیاده‌وری را به در خانه ماندن ترجیح دادم و از مسیر ایستگاه متروی بهشتی برای کشف جغرافیایی از «تهران من» به سمت غرب حرکت نمودم.با ورود به میرزای شیرازی اولین چیزی که برایم جلب توجه کرد گرافیتی خاموش هنرمند خیابانی بود که با مضمون انتقادی یک اثر هنری روی دیوار یک دیوار کارشده بود.در مسیر کشف و شهود میرزای شیرازی رادیو دیو و روایت یونان آن با من همراه بود. خانم گوینده داشت قسمتی از یک کتاب را می‌خواند که می‌گفت یونانی‌های آدم‌های خوش‌مشرب و اهل حالی هستند که  یک مغازه کت و شلوار فروشی توجهم را جلب کرد. افراد زیادی در ورودی این مغازه تجمع کرده بودند. به نظرم رسید به دلیل قیمت مناسب، این فروشگاه مورد استقبال قرار گرفته است.کمی پایین‌تر به سمت جنوب کم کم مغازه‌ها و عابرین در دو سوی خیابان پر تعدادتر شدند. از لوازم التحریر تا فروشگاه  الکتریکی به چشم می‌خورد اما چیزی که بیش از همه جلب توجه می‌کرد فروشگاه‌اسباب‌بازی فروشی‌ و دکورهای زیبای ‌‌‌آن‌ها بود که به نظر می‌رسید از شب‌های قبل شلوغ‌تر هم هستند. روبروی یکی از این مغازه ها یک اتومبیل صندوق عقب خود را بالا داده بود و داشت لوازمی مثل ماسک ترسناک‌، ماکت کدو حلوایی، شنل و کلاه جادوگری و…  می‌فروخت. یادم آمد هالویین است و اهالی خیابان دارند با خرید لوازم این شب، خود را برای جشن و مراسم احتمالی آن آماده می‌کنند.یکی از مهم‌ترین قسمت‌های خیابان میرزای شیرازی به گذر «طلایی‌ها» اختصاص دارد. در این قسمت این خیابان با تعدادی فروشگاه روبرو می‌شوید که همگی در نامشان عنوان طلایی دارند. از میان این طلایی‌ها از همه باحال‌تر و وسوسه برانگیزتر رستوران طلایی بود. یک اغذیه فروشی به سبک رستوران‌های دهه ۶۰ که برای تزئین داخلش از بطری نوشیدنی‌های خیلی قدیمی استفاده شده بود. این‌طور که نوشتند ساندویچ طلایی را یک خانواده ارمنی می‌گردانند و ساندویچ‌هایوشمزه‌ای باید داشته باشد. اگر گذرتان به «طلایی‌ها» افتاد درست آن سوی ساندویچ طلایی، حتماً قنادی طلایی را هم امتحان کنید. شیرینی‌های مخصوص ارامنه  خوشمزه هستند.بعد از گذشتن از تعداد زیادی کافه و رستوران بامزه که همگی به نوعی آدم را وسوسه می‌کردند، به گل سرسبد میرازی شیرازی رسیدم. درست نبش این خیابان یک خانه قدیمی دهه پنجاهی که معلوم است به یک خانواده اعیان تعلق داشته است را به خانه موزه موسیقی تبدیل کرده و عنوان بتهوون بر آن گذاشته‌اند. اگر به دنبال تجربه یک فضای متفاوت هستید، خانه موزه بتهوون را از دست ندهید. اما ایستگاه آخر میرزای شیرازی به طور قطع به شکم بازها تعلق خواهد داشت. در حالی چند صد متر به پایان این خیابان و رسیدن به کریم خان زمان باقی است، یک اغذیه فروشی که به سبک رستوران‌های خارج نیم‌کت‌هایش را در فضای پیاده‌رو چیده است و با وجود فضای بسیار محدودش اما در اکثر ساعات کاری با ازدحام مشتری‌ها مواجه است. من که یک بار اینجا را تجربه کرده‌ام واقعاً تجربه خوبی بود. پیشنهاد می‌کنم شما هم گذرتان به حوالی میرزای شیرازی افتاد حتما سری به اغذیه فروشی مقدم بزنید. </description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 22:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیه فوتبال مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/against-modern-football-u6xwsbrwdcno</link>
                <description> علیه فوتبال مدرن (AMF) جنبشی اعتراضی برای بازپسگیری ورزش از سرمایه‌داری است.  آیا شما هم از تبدیل شدن ورزش محبوب کارگران به یک بیزنس سودآور و بی‌توجهی مدیران این صنعت به مطالبات هوادارن پرشوری که پایه‌های محبوبیت فوتبال را بنا نهادند خسته شدید؟   علیه فوتبال مدرن جنبشی نوپا است و هنوز اهداف آن به طور مشخص برای عموم آشکار نشده است. زمانی که اولین زمزمه‌های این جنبش مطرح می‌شد، پس از چند دهه سکوت این حرکت دمیدن روحی تازه در مکتب هواداران کلاسیک فوتبال تعبیر می‌کردند.  بسیاری از هواداران فوتبال در سراسر جهان به روندی که این ورزش در طول سی سال گذشته طی کرده معترض هستند و می‌خواهند سکوهای ورزشگاه تیم محبوبشان حال و هوای روزهای گذشته را به دست آورد.  امروزه فوتبال به یک صنعت پردرآمد تبدیل شده است. باشگاه‌های بزرگ با مشارکت دیگر بخش‌های  پر درآمد چرخه اقتصادی را در دست گرفته‌اند که در آن میلیون‌ها دلار در گردش قرار گرفته است.  رسانه به طور ویژه به این فرایند کمک کرده است. رسانه با قابلیت بازاریابی و مارکتینگ به باشگاه‌ها این امکان را داده است تا منابع بیشتری را به سوی خود سرازیر کنند.  با وجود اینکه باشگاه‌ها از تجاری‌سازی فوتبال استقبال می‌کنند اما بخشی از هواداران که از این فرایند متضرر شده‌اند به این شرایط معترض بوده و خواهان وقوع تغییرات هستند.  علیه فوتبال مدرن (AMF) خورده فرهنگی در جامعه هواداری است که در آن هواداران فوتبال به مسیری که این ورزش طی می‌کند معترض هستند. هواداران  AMF معتقدند باید در این خصوص تغییرات مثبتی انجام شود.  این جنبش که در اروپا شکل گرفته است با ساختاری grass root علیه کالایی‌سازی فوتبال اقدام می‌کند. در فوتبال کالایی‌سازی شده هوادار به مصرف کننده و بازی فوتبال به مثابه محصولی قابل عرضه فرو مغلتد.  جنبش  AMF مخالف پیشرفت باشگاهها نیست بلکه تلقی از پیشرفت را مورد نقد و اعتراض قرار می‌دهد که طی آن منفعت حامیان بزرگ بیشتر از سلامت باشگاه و رضایت هواداران اهمیت میابد.  هیچ سازمان مرکزی هدایت  AMF را در دست ندارد بلکه این جنبش اجتماعی مجموعه‌ای ناپیوسته و غیر سلسله مراتبی را تشکیل می‌دهد که در نقاط مختلف ارزش‌های مشترکی را مورد حمایت قرار می‌دهند.  یکی از مطالبات اعضای  AMF در نظر گرفتن هوادارن باشگاه در فرایند تصمیم‌گیری‌ها و هدایت تیم است. این فعالان ورزش خواهان پیاده‌سازی خودگردانی دموکراتیک با مشارکت مسقیم هواداران هستند.   از دیگر مسائلی که از سوی  AMF پیگیری می‌شود، اعتراض به افزایش قیمت بلیت ورود به ورزشگاه است. وقتی قیمت‌های بلیط‌ها بالا می‌ورد بخشی از هواداران که از پس تأمین هزینه‌ بلیت بر‌نمی‌آیند از دیدن بازی‌ها محروم می‌شوند و محیط استادیوم به فضای اختصاصی یک طبقه خاص محدود می‌شود.   هزینه‌های بالای بلیت تنها یکی موضوعاتی است که  AMF به آن اعتراض دارند. موضوع دیگر مربوط به فضای پلیسی است که در ورزشگاه‌ها به بهانه حفظ امنیت به هواردارن تحمیل می‌شود. برای مثال مدتی است که استفاده از مواد دودزا و وسایل آتش‌بازی در بازی‌های لیگ برتر انگلستان ممنوع شده است.   مانند هر خورده فرهنگی،  AMF هم از باورهای متفاوتی تشکیل شده است. در حالی که گروهی از آن‌ها به تغیرات تدریجی باور دارند، برخی دیگر معتقدند گذشت زمان بدون انجام اقدام‌ فوری تنها به بدتر شدن اوضاع خواهد انجامید.  انگیزه نخست به وجود آمدن علیه فوتبال مدرن به فعالیت طرفداران فوتبال در نقاط مختلف اروپا برمی‌گردد. برای مثال، در سال ۲۰۰۵ هواداران منچستریونایتد در واکنش به اقدام باشگاه در واگذاری نامتعارف سهام اولد ترافولد به خانواده گلیزر به تاسیس باشگاه مستقل  منچستر اقدام نمومدند.  تملک خانواده گلیزر ضربه نهایی به هوادارانی بود که از بازی‌های پشت پرده افراد غیر فوتبالی در صحنه باشگاه به سطوح آمده بودند.  باشگاه مستقل هواداران منچستر به دنبال تغییر رویه‌های مسلط بر فوتبال و قرار گرفتن هواداران در مرکز تصمیم‌سازی‌های باشگاه بودند. در بیانیه اعلام موجودیت این گروه هواداری می‌خوانیم: «ما می‌خواهیم مدلی دموکراتیک، سازگار و هوادارمحور حقیقی و کارآمد برای اداره باشگاه به وجود آوریم که در آن تصمیمات از سوی هواداران و جامعه حمایتی اتخاذ شود و منافع به وجود آمده نیز برای آن‌ها باشد.»پیش از این نیز، تقابل هواداران و باشگاه در مسابقات تنیس ویمبلدون در سال ۲۰۰۲ گزارش شده بود.  در این سال تصمیم باشگاه در نقل مکان از استادیوم خانگی جنوب لندن جایی که از زمان تاسیس این رقابت‌ها در سال ۱۸۸۹ تا به امروز بازی‌های تنیس در آن انجام شده است به شهری که تقریباً ۵۶ مایل دورتر از لندن قرار دارد با اعتراض گسترده هواداران مواجه شد و دنبال  کنندگان این بازی‌ها در واکنش به این اقدام خود به صورت مستقل به تاسیس باشگاه  ویمبلدون مبادرت نمودند.  نادیده گرفتن  گذشته پر افتخار باشگاه یکی از انگیزه‌های دیگر هواداران معترض به روندهای متاخر در جریان تجاری‌سازی باشگاهها بوده است.  در آلمان مشارکت هواداران در امور باشگاه تا حدی محلی از اعراب دارد. قانون ۵۰+۱ که در سال ۱۹۹۸ معرفی شد، تضمینی است که طی آن از نفوذ بیش از اندازه حامیان خصوصی باشگاه بر علیه خواسته‌های هواداران جلوگیری می‌کند.  با این حال برخی از تیم‌های مطرح بوندسلیگا در سطح باشگاه با این مشکل روبرو شده‌اند. فدراسیون فوتبال آلمان در مسائلی چون کاربرد ویدئو چک در بازی‌ها، مجازات به خاطر مسائل به وجود آمده در ورزشگاه و اعتراض نسبت به برگزاری بازی‌ها در روز دوشنبه با اعتراض هواداران فوتبال مواجه شده است.  یکی از حرکت‌های اعتراضی که در آلمان انجام می‌شد این بود که هواداران معترض زمین بازی را با توپ تنیس پر می‌کردند یا اینکه با سکوت کامل در جریان بازی و عدم همراهی با شعارهای حمایتی همچنین برافراشتن بنرهایی حاوی شعارهای اعتراضی مخالفت خود را با رویه‌های جاری در فوتبال آلمان اعلام می‌نمودند.«زمانی که آن‌‌ها دلارهای بیشتری در جیب می‌گذارند برایشان اهمیت نخواهد داشت هوادار برای دیدن بازی که در یک روز نامناسب تا چه اندازه به دردسر خواهد افتاد.» این‌ها بخشی از اظهار نظر یک هوادار فراکفورتی در اعتراض به برگزاری بازی‌ها در روز دوشنبه است. به عقیده او «برای آن‌ها پول بالاترین اولویت را دارد.»یکی دیگر از نمادهای  AMF،  یک گروه هواداری به نام STAND است که در مجله زیر زمینی (Zine) خود درمورد راه‌های بازپسگیری وتبال از سرمایه‌داری مطلب می‌نویسند.  STAND خود را سخنگوی  AMF نمی‌داند بلکه به گفته اعضای تحریه این مجله آن‌ها تلاش‌های انجام شده در جریان این جنبش را منعکس می‌کنند.</description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 16:09:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوتبال چیزی فراتر از ورزش</title>
                <link>https://virgool.io/@utopia/ultras-lga06auqspd0</link>
                <description>تصویری که ما امروز از بازیگران صحنه فوتبال در ذهن داریم شامل افرادی می‌شود که با سبک زندگی تجملی خود کیلومترها با مردم عادی، مشکلات و دغدغه‌های آن‌ها فاصله دارند. اما این یک روی سکه فوتبال است. در عصر هیاهوی ستارگان فوتبال تجاری‌سازی شده باشگاه‌ها و ورزشکارانی قرار دارند که بیش از مبلغ قرارداد و زد و بندهای پشت پرده به تحکیم همبستگی خود با هواداران، ساختن یک جامعه برای ترویج ارزش‌های انسانی و تشویق همگان به ورزش و زندگی سالم می‌اندیشند. در این پست به معرفی برخی از این باشگاه‌ها خواهم پرداخت.   باشگاه سن پائولی (Fc St Pauli) این باشگاه که در هامبورگ آلمان قرار دارد، از سال ۱۹۱۰ تا به امروز به فعالیت خود ادامه داده است. خبرنگار ورزشی سن پائولی را این‌طور معرفی می‌کند: سن پائولی بیش از عمل‌کرد خوب خود در زمین به خاطر هواداران پر شوری شهرت دارد که برای مقابله با فاشیسم با کسی شوخی ندارند و با حمایت‌های بی‌دریغ خود باشگاه را از خطر ورشکستگی حفظ کرده‌اند. سن پائولی هویت خود را ورای ویژگی‌های فوتبال مدرن یعنی پول‌های هنگفت، قراردادهای سنگین با ستاره‌ها و همکاری با اسپانسر تعریف می‌کند. سن پائولی را هواداران ساخته و با تعصب آن را سرپا نگه می‌دارند.مجاورت ورزشگاه سن پائولی (Millerntor-Stadion) با منطقه هافن اشترازه در هامبورگ (Hafenstraße) در دهه ۸۰ میلادی به جذب هواداران چپ‌گرا به سمت این باشگاه کمک نمود. هافن اشترازه به درگیری‌های گسترده بر سر تصرف ساختمان‌های این منطقه بین گروه‌های رادیکال و مقامات شهری و ساخت مراکز فرهنگی خودگردان شهرت دارد. از آن زمان محافل پانک و آنتی فاشیست که معمولاً پرچم دزدان دریایی را با خود حمل می‌کنند در هسته مرکزی هواداران باشگاه  سن پائولی قرار گرفتند.   باشگاه بشیکتاش (BJK)  این باشگاه که از ۴ مارس ۱۹۰۳ در شهر استانبول ترکیه تاسیس شده است، همواره جزء تیم ‌های تاثیرگذار سوپر لیگ فوتبال ترکیه به شمار می‌رود. ورزشگاه خانگی این تیم وودافون پارک همواره محل حضور تماشاگران پر شور این تیم بوده است. گروه چارشی (Çarşı) از اصلی‌ترین گروه‌‌های هوادارای باشگاه بشیکتاش به حساب می‌آید که از بدو تاسیس در سال ۱۹۸۲ با تعلقات چپ‌گرایانه و آنارشیستی همواره سکوهای ورزشگاه را به محلی برای سر دادن شعارهای ضد نژادپرستی، سکسیسم و فاشیسم تبدیل کرده‌اند. چارشی‌ها در جریان اعتراضات ۲۰۱۳ پارک گزی نقشی کلیدی داشتند. این هوادارن با اتحاد هوادارن دیگر تیم‌های فوتبال از جمله فنرباغچه و گالاتاسارای در بخش اروپایی استانبول باریکادهای مستحکمی را به منظور جلوگیری از نفوذ نیروهای امنیتی و پلیس را بنا کردند.   رایو والکانو  (Rayo Vallecano) این تیم که در سال ۱۹۲۴ در اسپانیا تاسیس شده است، یکی از سه تیم شهر مادرید به حساب می‌آید. رایو وایکانو ۱۶ دوره در لالیگا حضور داشته است. این تیم به صورت سنتی پایگاه طبقه کارگر ساکن حاشیه مادرید به حساب می‌آید. به اذعان ساکنان این ناحیه پیوندهای عمیق بازیکنان این تیم نسبت به جامعه حس تعلقی دو‌جانبه را با محوریت باشگاه به وجود آورده است. در‌واقع بازیکنان رایو وایکانو فوتبال را چیزی بیش از عمل‌کرد فنی خود در طول ۹۰ دقیقه تعریف می‌کنند. تاریخ این باشگاه مملو از داستان‌‌های تاثیرگذار مسئولیت پذیری باشگاه نسبت به جامعه هواداران است. رایو وایکانو همواره پیشگام راه‌اندازی کمپین‌های آگاهی‌بخشی با موضوعاتی چون مقابله با نژادپرستی، هموفوبیا و دفاع از حقوق کودکان بوده است. مسئولان، بازیکنان و هواداران رایو وایکانو به خوبی می‌دانند تیم برای اداره تیم نیاز به منابع مالی دارد اما آن‌ها ارزش‌های باشگاه را بیش از ساز و کارهای مالی ستایش می‌کنند.   باشگاه فوتبال سلتیک (Celtic F.C)سلتیک باشگاه‌هایی ورزشی است که در شهر گلاسکو واقع در اسکاتلند تشکیل شده است. یکی از گروه‌های هواداری در سلتیک باریگاد سبز نام داشته که در میان هواداران این تیم به تشویق‌های پرشور شهرت دارد. باریگاد سبز در آخرین بازی لیگ ۲۰۱۰ – ۲۰۱۱ در حمایت از اعتصاب غذای زندانیان فلسطینی و در چارچوب کمپین «فوتبال علیه آپارتاید» با برفراشتن پرچم این کشور در در کنار پلاکاردهایی مزین به شعار «شرافت مهم‌تر از غذا است» فضای استادیوم تحت تأثیر حرکت اعتراضی خود قرار دادند. سخنگوی این گروه هواداری پیرامون انگیزه گروه خود از این اقدام  به خبرنگار گفت: «ما این حرکت را سازمان‌دهی کردیم تا افکار عمومی و جامعه مدنی اسکاتلند را به مسأله فلسطین آشنا کنیم و این پیام را به مردم فلسطین دهیم که ما همواره در کنار آن‌ها خواهیم بود.»  باشگاه ورزشی هاپولو (Hapoel Tel Aviv F.C) در سرزمین‌های اشغالی معمولاً باشگاه‌های ورزشی با محوریت اتحادیه‌های کارگری و یا جریانات سیاسی شکل می‌گیرند. در مقابل جریانات صهیونیست و راست افراطی مانند بیتیر اورشلیم که رسما خود را نژادپرست‌ترین باشگاه اسرائیل معرفی می‌کند  باشگاه هاپولو قرار دارد که توسط فدراسیون اتحادیه کارگری تاسیس شده است. این باشگاه درگیری‌های گسترده‌ای با طرفداران راست‌ افراطی و صهیونیست‌ها در کارنامه خود به ثبت رسانده است. هاپولو یکی از موفق‌ترین تیم‌های کارگری به حساب می‌آید. ملی‌گرایی در میان هواداران هاپولو جایی ندارد. هواداران این تیم اجازه برافراشتن پرچم اسرائیل را روی سکوهای ورزشگاه ندارند. اومانیا نیکوزیا  (AC Omonia)این تیم در سال ۱۹۴۸ در شهر نیکوزیا پایتخت قبرس تاسیس شده است. اومانیا  یکی از قدیمی‌ترین باشگاه های قبرس به حساب می‌آید.  این باشگاه سابقه ۲۰ دوره قهرمانی در جام ملی مقدونیه را در پرونده خود دارد. در سال ۱۹۴۸ در جریان جنگ داخلی یونان با موضع گیری آپوئل بزرگترین باشگاه این کشور  بر علیه جناح چپ این درگیری یعنی پارتیزان‌هایی که بر علیه فاشیسم و نازیسم مبارزه می‌کردند، بسیاری از بازیکنان از این تیم خارج شده و مقدمات تشکیل اومانیا نیکوزیا را فراهم نمودند. گروه هواداری اومانیا نیکوزیا، گیت ۹ (9-gate) نام دارد که هویت خود را با برافراشتن پرچم‌های منقش به پروتره چه‌گوآرا،پرچم آنتی فاشیسم و دیگر نمادهای جنبش چپ همچنین مشارکت در پروژه‌های کمک به پناه‌جویان هویت خود را به نمایش می‌‌گذارد.   استاندارد لیژ  (Standard Liège)استاندارد لیژ یک باشگاه فوتبال بلژیکی است که در شهر لیژ قرار دارد. گروه هواداری این باشگاه یعنی استاندارد لیژ اولتراز اینفورنو (Standard Leige’s Ultras Inferno) با وجود اینکه زیاد شناخته شده نیستند اما یکی از قوی‌ترین گروه هواداری به حساب می‌آید. این گروه از سال ۱۹۹۶ تاسیس شده است و عضو آلرتا (شبکه آنتی فاشیسم اروپا) است.  لیژ اولتراز اینفورنو برای نمایش‌های فوق‌العاده Tifo | Choreo خود شهرت دارند.   دپورتیوو لاکرونیا (Deportivo de La Coruña)این باشگاه در سال ۱۹۰۶ در شهر لاکرونیای اسپانیا در منطقه گالیسیا تاسیس شده است. یکی از معروف‌ترین گروه‌های هواداری مطعلق به این تیم، Riazor Blues نام دارد. این گروه آنتی فاشیست همواره با حضور خود فضای ورزشگاه را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد.  </description>
                <category>افق روشن</category>
                <author>افق روشن</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 23:33:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>