<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید احسانیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@v.ehsanian</link>
        <description>سوژه‌ام انسان، ابزارم دیالوگ و غایتم حقیقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/603226/avatar/fx88nZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید احسانیان</title>
            <link>https://virgool.io/@v.ehsanian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدوفیلی که کنترلی روی خود نداشت!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%BE%D8%AF%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-nywvi0qvlu8l</link>
                <description>در سال ۲۰۰۰، مرد ۴۰ ساله‌ای آمریکایی از ویرجینیا با وضعیت خوب سلامت در ازدواج دومش، در حال زندگی با همسر و دخترخوانده‌اش بود. او بعد از گرفتن مدرک ارشدش در رشته آموزش در ۱۹۹۸، معلم مدرسه شد و تدریس می‌کرد و قبل از معلمی هم یک زندان‌بان بود. زندگی عادی و آرامی رو می‌گذراند امّا ناگهان و بی‌آنکه بخواهد، او دچار تمایلات جدیدی شده بود. همسرش متوجه شده بود که او به صورت بسیار افزایش یافته‌ای به سایت های پورنوگرافی سر می‌زند و مجله‌های پورنورگرافی رو جمع می‌کند، و به طور خاص پورنوگررافی کودکان!! او در سال‌های نوجوانی و جوانی به پورنوگرافی علاقه داشته امّا سابقاً هیچ نوع میل جنسی‌ای به کودکان و نوجوانان نداشته است. در کنار این، او در مراکز و اتاق ماساژ، خواهان روسپی‌گری از افراد بود. کم کم این تمایلات نوظهور یافته به حدی رسید که چند حرکت نامحسوس جنسی به دخترخوانده‌اش داشت. وقتی همسرش مطلع شد از کارهای شوهرش به سمت دخترش، به پلیس زنگ زد و او را به جرم کودک‌آزاری دستگیر کردند و از خانه خارج کردند.او توسط دادگاه محکوم به گذراندن برنامه توانبخشی ۱۲ گامی برای معتادان جنسی شد یا اینکه باید به زندان می‌رفت. او با اینکه مایل نبود زندان برود، امّا نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و از خانم‌های حاضر در مرکز توانبخشی تقاضا‌های جنسی می‌کرد و به همین خاطر، به زندان محکوم شد. نکته جالب توجه این بود که این مرد خودش می‌دانسته این رفتارهایش غیراخلاقی، نامشروع و غیرقابل قبوله امّا به گفته خودش آن اصل لذتش بر خودداری و نگه‌داری غلبه می‌کرد با اینکه از عواقب اعمالش مطلع بود.روز قبل از اینکه از شروع محکومیت زندانش، با شکایت سردرد‌های شدید و ترس از اینکه به صاحب‌خانه‌ که خانم بود تجاوز کند، به بیمارستان مراجعه کرد و تحت مراقبت و درمان سرویس روان‌پزشکی قرار گرفت. روز بعد از بستری، از عدم تعادلش شکایت کرد و تحت معاینه و بررسی کامل نورولوژیک(مغز و اعصاب) قرار گرفت. پزشکان متوجه گام برداشتن(gait) غیرمعمول او شدند و وقتی توی خودش ادرار کرد، نگران به نظر نمی‌آمد و کنترل ادرارش را از دست داده بود. او در بیمارستان هم ول کن نبود و از کادر درمان و پرستاران هم تقاضا و خواست‌های جنسی داشت. او توانایی نوشتن را هم از دست داده بود. او سابقه هیچ‌گونه بیماری روان‌پزشکی یا رفتار جنسی مخربی یا پدوفیلی‌ای را چه در در خودش چه در خانواده‌اش نداشته است. تنها نکته قابل توجه در تاریخچه پزشکی بیمار، یک تروما و آسیب به سر در ۱۶ سال قبل بود که منجر شده بود دو دقیقه بیهوش شود بدون اینکه اتفاق یا نقضی به دنبال بیهوشی بیفتد. علاوه بر این یک میگرن دو ساله و فشار خون هم ذکر می‌شد.در تصویربرداری MRI از سربیمار، یک تومور به اندازه یک تخم مرغ در لوب اوربیتال فرونتال کورتکس سمت راست مشاهده شد( تصاویر پایین) که می‌توانست مرتبط یا نامرتبط به مصدومیت سرش باشد. او فوراً تحت جراحی قرار گرفت و تومور برداشته شد. زندگی او با برداشتن تومور متحول شد. در عرض چند روز کنترل ادرارش برگشت و راه رفتنش نرمال شد.توموری به اندازه تخم مرغ در اوربیتال قرونتال کورتکس مغز کیس موردنظر۷ ماه بعد و پس از گذراندان از برنامه توانبخشی معتادان جنسی، او با حال طیبعی به خانه برگشت. دیگر خبری از اون تمایلات و رفتار‌های جنسی مخرب نبود و به زندگی عادی در کنار خانواده برگشت. امّا یک سال بعد، دوباره دچار سردرد‌های مداوم شد و شروع به جمع‌آوری پورنوگرافی کرد. در MRI، رشد مجدد تومور مشخص شد. وقتی مجدداً برداشته شد، مجدداً درمان شد و علائم از بین رفت.این کیس مورد نظر ما به Mr.Oft( آقای اوربیتال فرونتال کورتکس) مشهور شد. کیس آقای Oft از آن کیس‌هاست که سر و صدای و بحث‌های زیادی را راه انداخت. او اولین کیس ثبت شده پدوفیلی‌‌ای بود که اعمالش وابسته به وجود تومور بود. قسمت اوربیتال فرونتال کورتکس که در جسمت جلویی و بالای کاسه چشم قرار دارد، در تنظیم رفتار اجتماعی و اخلاقی نقش دارد و به هم ریختن و اشغال آن باعث قضاوت ضعیف، عدم کنترل تکانش‌ها و رفتارهای ضداجتماعی و ضد‌اخلاقی شود. امّا بحث سر کیس آقای Oft، در علم پزشکی، نورولوژی و روان‌پزشکی باقی نماند و به شاخه‌های مختلف فلسفه مثل فلسفه ذهن و فلسفه اخلاق، جرم شناسی و علوم انسانی هم راه پیدا کرد. سوالاتی رو مطرح کرد مانند اینکه ما تا چه حد بر اعمال خود اراده و کنترل داریم؟ اگر تصمیات و اعمال تماماً تحت تاثیر فرایند‌های فیزیولوژیک مغز و بدن ما باشد، جای اراده آزاد کجاست؟ اگر اراده آزاد وجود نداشته باشد(اعتقاد جبرگرایان یا دترمینیست‌ها) جایگاه مسئولیت اخلاقی چیست؟ اگر بر تمامی فرایند‌های نوروساینس و نورولوژیک مسلط شویم، آیا مسئله آزاد حل می‌شود یا اراده آزاد از متافیزیکی مجزا باید نشئت بگیرد؟ اگر بر اعمالمان کنترل نداشته باشیم، آیا میتوان مجرمان را مجازات کرد؟ خب می‌دانیم که در کشور‌های مختلف اگر مجرمی بیماری روان‌پزشکی‌اش به طور قطعی اثبات شود، به زندان محکوم نمی‌شود و به مراکز توانبخشی بیماران اعصاب و روان منتقل می‌شوند. بیماری‌هایی مانند اسکیزوفرنی، دوقطبی و دیگر بیماری‌های روان‌پزشکی. امّا آیا می‌توانیم این را به سایر مجرمین هم تامین دهیم اگر اراده آزاد را از بین ببریم و به فرایند‌های مغزی تقلیل دهیم؟ در این صورت، چه کسی مسئولیت اعمال افراد را قبول می‌کند؟پس می‌بینیم مسئله اراده آزاد صرفاً یک مسئله فلسفی و انتزاعی نیست و رویکرد ما به این مسئله، تاثیر شگرفی بر سیستم حقوقی و قضایی و قضاوت‌های اخلاقی ما و بسیاری از ابعاد دیگر زندگی انسانی دارد. سه ایده و رویکرد اصلی در مسئله اراده آزاد وجود دارد:۱. لیبرتریانیسم(Libertarianism)۲. جبرگرایی(Determinsm)۳. سازگارگرایی(Compatibilism)در این مطلب دیگر فرصت نمی‌شود که هر کدام از رویکرد‌ها رو بررسی و شرح بدهیم و در مطالب بعد اگر فرصت شد، به توضیح و شرح این نظریات می‌پردازیم.با جمله‌ای از آرتور شوپنهاوور مطلب را به پایان می‌رسانیم که حقیقتاً قابل تأمل هست و نیاز به مکث‌ کردن دارد:«آدمی هر آنچه را که می‌خواهد می‌تواند انجام دهد، امّا نمی‌تواند آنچه را که میخواهد، بخواهد».می‌توانید مطلب قبلی در مورد آزمایش لیبت را اینجا بخوانید.(پ.ن: کیس آقای Oft علیت بین تومور و رفتار پدوفیلی‌ را نشان نمی‌دهد. تومور احتمالاً صرفاً مانع سرکوب تمایلات پدوفیلی پیشین شده بوده و با برداشتن تومور، توانایی سرکوب و کنترل بازگشته است. در واقع تومور باعث از بین رفتن توان خودکنترلی شده است، نه ظهور تمایلات پدوفیلی).منابع:https://jamanetwork.com/journals/jamaneurology/fullarticle/783830https://www.independent.co.uk/life-style/health-and-families/features/a-40yearold-developed-an-obsession-with-child-pornography-then-doctors-discovered-why-a6893756.html?amp</description>
                <category>وحید احسانیان</category>
                <author>وحید احسانیان</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 03:20:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اراده آزاد؛ افسانه‌ای یا واقعی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-depqvxcxhl90</link>
                <description> در دهه ۱۹۸۰، بنجامین لیبت، نوروساینتیست آمریکایی، آزمایشی مشهور را به انجام رساند که بسیار در محافل علمی و فلسفی سر و صدا کرد و بحث‌های گسترده‌ای در باب وجود یا عدم اراده آزاد ایجاد کرد. ارادهٔ آزاد که سوژه جذاب و مناقشه برانگیز دانشمندان، فلاسفه و دین‌شناسان از ابتدای تاریخ بوده است.آزمایش لیبت به نسبت ساده است. در آزمایش لیبت از تعدادی داوطلب خواسته شد به ساعتی روی یک کامپیوتر نگاه کنند که عقربۀ آن به سرعت حرکت می‌کند و دکمه‌ای که روبریشان قرار دارد را فشار دهند. با نگاه به ساعت، باید داوطلب هر زمانی را که تصمیم به فشار دادن دکمه را می‌کند، ثبت کند. در مدت انجام آزمایش، تمام فعالیت مغزی فرد داوطلب توسط دستگاه EEG(الکتروانسفالوگرام) ثبت  می‌شود. در این آزمایش لیبت دید که به طور میانگین حدود ۳۰۰ میلی ثانیه زودتر از اینکه داوطلب نسبت به تصمیم‌گیری آگاه شود، مغز او فعالیت‌های خفیفی را شروع می‌کند که نامش را پتانسیل آمادگی(Readiness Potential) گذاشت. یک اینفوگرافی از مراحل اجرای آزمایش لیبت و نمودار پتانسیل آمادگی(Readiness Potential)آزمایش جنجالی لیبت واکنش‌های مختلفی را در پی داشت. خیلی‌ها آن را رد کننده و یک سیلی به ارادهٔ آزاد تفسیر کردند چون پتانسیل آمادگی مغز قبل از آگاه شدن به تصمیم‌گیری صورت می‌گیرد؛ به عبارتی آن احساس آگاه شدن از تصمیم‌گیری را معلول فعالیت‌های مغزی می‌دانند. خیلی‌ها هم نقد‌ و ایرادات جدی به ساز و کار و نتایج آزمایش لیبت وارد کردند و آن را نفی کننده ارادهٔ آزاد نمی‌دانند من جمله دنیل دنت، فیلسوف مشهور آمریکایی.خود لیبت البته امّا رد کردن ارادهٔ آزاد را نتیجه نگرفت و تفسیری که او داشت، وجود یک «اراده نکردنِ آزاد»(free won&#x27;t) به جای اراده آزاد(free will) بود. یعنی به گفته لیبت ما یک قدرت وِتو اگاهانه برای عملی که در مغز شروع شده را دارا هستیم.از انتقادات و پرسش‌های مختلفی که عصب‌شناسان، فلاسفه و دانشمندان علوم اعصاب مختلف به آزمایش لیبت داشتند به چند مورد مهم زیر می‌توان اشاره کرد:- آیا واقعاً افراد می‌توانند یک تصمیم درونی و subjective مثل تصمیم به حرکت را به صورت دقیق ثبت کنند؟ این آگاهی درونی(subjective) ما از تصمیماتمان تا چه حد قابل اتّکا است؟- در مورد تصمیم‌های پیچیده‌تر مثل تصمیم انتخاب شغل، رشته، همسر آینده و... آیا باز این فرایند قابل بسط دادن می‌باشد؟- مورد جدی‌تر اینکه آیا ما می‌توانیم رابطه علّی بین پتانسیل آمادگی و تصمیم به حرکت کردن را برقرار کنیم؟ بعضی پژوهشگران مطرح کرده‌اند که پتانسیل آمادگی مربوط به توجه کردن به دکمه یا مچ است، نه خود تصمیم به حرکت. یا دیگران پیشنهاد کرده‌اند که با انتظار یا پیش‌بینی یک طور حرکت ارتباط دارد به جای یک حرکت خاص.(به طور مثال در مطالعه‌ای که مدل تغییر یافته‌ای از آزمایش لیبت بود که از شرکت‌کنندگان خواسته شده بود که دکمه‌ای را در واکنش به ظاهر شدن تصاویری در صفحه کامپیوتر فشار بدهند، شرکت کنندگان پتانسیل آمادگی را حتی قبل از ظاهر شدن تصاویر شدن نشان دادند و پژوهشگران آزمایش ادعا کردند پتانسیل آمادگی مربوط به انتظار یا پیشبینی حرکت است نه تصمیم‌گیری حرکت).برای اینکه تصوّر بهتری از چگونگی انجام آزمایش لیبت داشته باشید، می‌توانید در زیر روی «لینک کلیپ» کلیک کنید و کلیپ را از یوتیوب مشاهده فرمایید:لینک کلیپ</description>
                <category>وحید احسانیان</category>
                <author>وحید احسانیان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 01:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسعت یا عمق؟ چندرشته‌ای یا تک‌رشته‌ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%82-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%DA%A9-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-tlnbzg0ptjc5</link>
                <description>کتاب گستره(Range) از دیوید اپستینبرای اکثر ماها چه در بین عامه و چه در بین خواص، این جا افتاده که در زندگی باید بین وسعت یا عمق انتخاب کنیم و نمی‌‌توان هر دو را کنار هم داشت. بالاخره عمر محدود هست و مثلاً نمی‌توان روی چند رشته یا حیطه و حرفه دست گذاشت. به خاطر همین باید یک رشته را انتخاب کنیم و تمام تمرکز و وقتمان را صرف آن حیطه بکنیم. و اگر به دنبال رشته‌های و حرفه‌های مختلف بروی، یک «همه کاره و هیچ کاره» و به عبارتی غیر‌حرفه‌ای می‌شوی. هر چه هم زودتر وارد این تخصص بشوی، بهتر است. امّا زندگی بززگان علم، تکنولوژی، هنر و ورزش و پژوهش‌هایی در این زمینه تصویری خلاف این را بازگو می‌کنند. یکی از این پژوهش‌ها، تحقیق روی برندگان جایزه نوبل در مقایسه با سایر دانشمندان بود. در این پژوهش که به رهبری دکتر &quot;رابرت روت برنستاین&quot; که در باب خلاقیت و علم بسیار تحقیق کرده، صورت گرفته، اتوبیوگرافی و بیوگرافی‌های دانشمندان مختلف در کنار پرسش‌نامه‌هایی که در مورد فعالیت‌ها و تفنّن‌های دانشمندان سؤال شده بود، همه توسط تیمش جمع‌آوری و طبقه‌بندی شدند.(*)نتیجه‌ای که گرفتند این بود که برندگان جایزه نوبل نسبت به سایر دانشمندان، به طور قابل توجهی احتمال بیشتری داشتند که سرگرمی یا حرفه‌ای در زمینه هنر،صنایع دستی و‌ ورزشی داشته باشند. به طوری که احتمال اینکه برندگان جایزه نوبل نسبت به سایر دانشمندان کمتر شناخته شده یک بازیگر، موسیقی‌‌دان، شعبده‌باز آماتور باشند یا در سایر اجرا‌های هنری مشغول باشند، ۲۲ برابر بود!!!! پس ظاهراً در جهان ما خیلی هم صرفاً سوپر تخصصی بودن مزیت نیست و افرادی که در چند حوزه و فن تبحر دارند و از رشته‌ها ‌و شاخه‌های مختلف پریدند یا به اصطلاح «ژنرالیست» هستند، توان و کارایی بیشتری دارند؛ به خصوص در موقعیت‌ها و تصمیم‌گیری های پیچیده‌تر که نیاز به توانایی استراتژیک بیشتری هست.این هست ایده کتاب مرکزی کتابی که معرفی می‌کنیم به نام Range(گستره) از دیوید اپستین که نشر ترجمان به تازگی با نام «وسعت یا عمق؟» ترجمه کرده است.دو نوع محیط، دو نوع رویکردحالا سؤالی که پیش می‌آید این است که چه طور میشه انسان‌های موفق و خلاق، در رشته‌ها و زمینه‌های بیشتری نسبت به بقیه سرک می‌کشن؟ بهتر نیست که یک رشته را زود انتخاب کنیم و فقط روی آن زمینه تمرکز کنیم؟ دیوید اپستین، نویسنده کتاب، محیط‌های زندگی و کاری ما را به دو دسته Kind و Wicked یا هموار و ناهموار تقسیم می‌کند. محیط‌های هموار یا kind محیط‌هایی هستند که قوانین تا حدودی مشخصی دارند و دارای روند و الگو‌های تکرار شونده هستند؛ مثل گلف یا شطرنج. در این نوع محیط‌ها سوپر تخصصی بودن برگ برنده هست. نمونه‌ شاخص تایگر ووددز که از سن پایین و ۳ سالگی گلف را شروع کرد و از همون سن‌ها در برنامه‌های تلویزیونی به عنوان یک مهمان اعجوبه می‌آمد و در نهایت در دوره پایان دوران حرفه‌ای خود، بهترین گلف باز تاریخ لقب گرفت.امّا محیط‌های دسته دوم یا همون wicked، ناهموار یا به عبارتی بد‌قلق می‌باشند. در این محیط‌ها قوانین نامشخص و ناقص هستند(۱)، لزوماً الگو‌های تکرار‌ شونده ندارند(۲) و فیدبک و بازخورد گرفتن در آن‌ها با تاخیر یا ناقص می‌باشد(۳). در این محیط‌ها نیاز هست که خلاقیت بیشتری داشته باشیم و خارج از چارچوب یا out of the box فکر کنیم. این راه‌حل‌های خارج چارچوب هم از طریق گرفتن الهام، تشبیه و تمثیل از رشته‌های دیگر و پا گذاشتن در جهان‌های مختلف زمینه‌ها و دیسیپلین‌های مختلف می‌باشد.مثال‌هایی از زندگی مشاهیربذارید دو مثال از دو فرد مشهور بزنیم. آلبرت انیشتن که نیاز به معرفی نیست، خودش اذعان می‌کند که نظریه معروف نسبیّت خودش را با الهام از موسیقی و زدن پیانو گرفت و به گفته خودش عامل شهودش در نظریه نسبیّت، ادراک موسیقایی بود. مثال دوم استیو جابز هست که در زمان داشنگاه یک واحد کلاس خطّاطی برداشت، کلاسی که شاید هیچ ربطی به کامپیوتر، موبایل و شرکت اپل نداره. امّا در خاطرات خودش میگه که ایده قرار دادن فونت‌های مختلف در کامپیوتر‌های انقلابی مکینتاش(Macinstosh) در دهه ۸۰ میلادی را از همین کلاس خطاطی گرفت.دوره نمونه‌برداری(Sampling)اپستین از این می‌گوید که پریدن از این شاخه به آن شاخه پریدن خیلی هم اشکل نداره و اتفاقاً بسیاری اکثر موفق همچنین روندی داشتند. مثالی که می‌زند راجر فدرر، تنیسور مشهور سوییسی هست. راجر فدرر کسی است که تا سن 18 سالگی انواع و اقسام ورزش را انجام داد. مدتی  فوتبال، مدتی بسکتبال و مدتی هم تنیس بازی کرد. خانواده او علاقه چندانی  به اینکه او وارد ورزش تنیس شود نداشتند. او می‌دانست که می‌خواهد ورزشکار  شود  در یک رشته توپی شود ولی نمی‌دانست که دقیقاً چه ورزشی را دوست دارد. برخلاف تایگر وودز که اشاره کردیم از کودکی رو گلف متمرکز بود و به طور خاص کار می‌کرد. او این دوره گذار و آزمون و خطا را Sampling یا نمونه‌برداری می‌نامد. دوره‌ای که فرد با پریدن از شاخه‌های مختلف و آزمون و خطا، رشته مورد علاقه خود را پیدا می‌کند و در عین حال نسبت به جهان رشته‌های دیگر نیز آشنایی پیدا می‌کند و از آنها در تصمیمات و شهودات خود استفاده می‌کند.پس به ادعای دیوید اپستین شواهد و تجربه‌های مختلف نشون می‌دهد که گستره و وسعت داشتن یا به عبارتی ژنرالیست بودن، اجازه می‌دهد بتوانیم در جهان رشته‌های مختلف پا بذاریم و از این طریق به ایده‌ها، راه‌حل‌‌ها و بینش‌های خلاقانه و نوتری برسیم.پیشنهاد می‌کنم که کتاب Range را بخوانید و با ایده‌های کتاب آشنا‌تر بشوید و به چالش کشیده بشوید. در ضمن پادکست بی‌پلاس با اجرای علی بندری، خلاصه‌ای از کتاب را ارائه داده که می‌تواند براتون مفید و قابل استفاده باشد. پانوشت:(*): لینک pdf مقاله- لینک نسخه التکرونیکی کتاب «وسعت یا عمق؟» با ترجمه عرفانه محبی - لینک اپیزود «گستره؛ عمق یا وسعت» پادکست بی‌پلاس</description>
                <category>وحید احسانیان</category>
                <author>وحید احسانیان</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 23:52:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌های بیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@v.ehsanian/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-utimxbjd1nad</link>
                <description>این لیل، این شب، این پرده سیاه رمزآلود، جمال و شکوهش ز کجاست؟ جاذبه‌اش به چیست؟ به کدامین جلوه، به کدامین صفت؟ سِر نهفته شب چیست که خداوند به پیامبرش می‌فرماید: 《يَاأَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ، قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا》&quot;ای جامه به خود پیچیده! شب را جز اندکی به‌پا‌خیز&quot;(۱). مگر لیل چه چیزی را داراست؟ آبرو و اعتبارش از چیست که به وقت حضورش، خداوند &quot; گفتاری سنگین بر پیامبرش القا کند&quot;؟( إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا)(۲). شب چه قدرت پنهانی دارد که تاب تحمل گفتار ثقیل وحی را دارد و حتی بار سنگین نزول قرآن را نیز می‌تواند تحمل کند؟ چرا &quot;عبادت، گفتار و کلمه به وقت شب استوار‌تر و ماندگار‌تر است&quot;؟(إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا)(۳).حتی قدر و سرنوشت نیز در حضور شب تعیین و امضا می‌شود.چگونه روز و خورشید به شب حسادت نمی‌ورزند؟ شب به دستور پرودگارش خورشید را به پایین می‌کشاند و خود به خورشید اذن ورود و طلوع مجدّد می‌دهد. به راستی راز این پرده سیاهِ آراسته به چراغ‌ها چیست؟(وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ...)(۴) غرق شدن در شب، اوج بیداری و روشنایی است. بدون ادراک شب و تاریکی‌اش، درک روز و روشنایی‌اش، محال است. مسیر ورود به سفیدی از سیاهی است و روشنایی نور از تاریکی ظلمات می‌گذرد(...يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ...)(۵)خیلی اوقات حتی بوم سیاهِ نقاشی شب از آسمانِ آبی روز جاذبه و حسنش بیشتر است. شاید این حسن و جمال از رمزآلود بودنش است. خداوند هم نزول وحی پر رمز و رازش را به شب موکول می‌کند. پشت هر ستاره نیز داستانی اسرارآمیز نهفته شده است. به راستی ز سیاهی رنگی بالاتر نیست. سیاهی شاه رنگ‌هاست.شب خلوتگاه پروردگار با عباد المخلصین می‌باشد. میدان عاشقی در شب در اعلی‌ترین حد نمایش می‌شود. حتی من روسیاه نیز با شب عجین‌تر هستم و از روز بهتر با آن آمیخته می‌شوم. روی سیاهم در شب دیگر هویدا نیست. دیگر چیزی مزاحم کننده وجود ندارد. به وقت نیمه شب، جهان غرق در سکوت و تاریکی می‌شود. به راستی سکوت، رساترین اصوات و تاریکی، شفاف‌ترین تصاویر است. مقدمه پرواز در آسمان روشن، فهم و تعمیق در شب است. هر که شب را شناخت، شناخت نور برایش میسّر می‌شود. خوش به حال به شب زنده داران مخلص و واقعی که کمال انقطاع از غیر را مهیّا کرده‌اند و فقط بر رب اللّیل دل بسته‌اند( وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا)(۶)سلام بر شهر القیام، سلام بر ماه شب زنده‌داریسلام بر شهر الصّیامسلام بر شهر الرّمضانشب دوم رمضان ۱۴۴۲۲۵ فروردین ۱۴۰۰پی‌نوشت:سوره مزمّل، آیه ۱ و ۲سوره مزمّل، آیه ۵سوره مزمّل، آیه ۶سوره مُلک، آیه ۵ سوره بقره، آیه ۲۵۷ سوره مزمّل، آیه ۸</description>
                <category>وحید احسانیان</category>
                <author>وحید احسانیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 00:47:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی معتادِ قیاس با دیگران می‌شویم</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-spjegximitry</link>
                <description> ما در زندگی‌ روزمرّگی‌مان از ابزاری به نام قیاس زیاد استفاده می‌کنیم. به طور مثال می‌خواهید با دوستان یا خانواده بروید رستوران. برای انتخاب رستوران، گزینه‌های مورد نظر را با هم مقایسه می‌کنید و مناسب‌ترین را انتخاب می‌کنید، سپس برای رفتن به مقصد از بین مسیر‌های مختلف، سریع‌ترین را می‌رویم. هنگام ورود به رستوران، از بین میز‌های موجود و غدا‌های مختلف منو، مناسب‌ترین را انتخاب می‌کنیم. بعداً هم برای تعریف رستوران بین اطرافیان و ستاره دادنش در اینترنت، آن را با تجربه‌های قبلی‌مان مقایسه می‌کنیم. می‌بینیم در همین فعالیت ساده، چقدر از ابزار قیاس استفاده کنیم و چقدر به آن نیاز داریم. همیشه پست‌‌ها و مطالبی درباره رنکینگ‌ها و لیست‌های تاپ ۱۰ در حوزه‌های مختلف اعم از فیلم، ورزشکاران، هنرمندان، موسیقی، غدا و... به چشممون میخوره یا اصلاً خودمان می‌نویسیم تا بتوانیم برای خودمان معلوم کنیم کی بهتره و کی بدتر.امّا نوعی از مقایسه داریم که بین فردی هست و مورد بحث اصلی ما در این مطلب هست. &quot;یک کم از فلانی یاد بگیر، چرا مثل اون نیستی تو&quot;؟ این مدل جملات رو از وقتی بچه بودیم از اطرافیانمان کم نشنیدیم. از وقتی مدرسه‌ای شدیم، ارزش این بود که تو رتبه چندم شدی تا رسیدیم به کنکور که با عدد رتبه یک امتحان، ما را راحت با هم مقایسه کردند و ارزش این دانش‌آموز و این دانشجو به این رتبه‌اش در قیاس با دیگران محدود می‌شد. خودمان هم از این حرف‌ها مثل جملات اول بند، برای ارزیابی خودمان، به خود می‌گوییم تا ببینیم در چه سطحی هستیم. چقدر در خانواد‌ه‌ها و تو رابطه‌هایمان کار‌هایی برای چشم و هم چشمی انجام می‌شود که ریشه‌اش به این تیپ قیاس‌ها بر‌می‌گردد. در دنیای روانشناسی این نوع قیاس‌ها را با نام قیاس‌های اجتماعی(social comparisons) می‌شناسند. امّا این مدل قیاس‌ها، تا کجا پیش می‌رود و اثراتش چه می‌باشد؟تئوری قیاس اجتماعی شاید اولین بار توسط لئون فِستینگر(Leon Festinger)، روان‌شناسی اجتماعی آمریکایی در سال 1954 مطرح شد که انسان‌ها یک میل ذاتی دارند برای اینکه خودشان را ارزیابی و قضاوت کنند، آن هم اغلب از طریق قیاس با دیگران. ما رفتار‌ها، توانایی‌ها و اعتقاداتمان را با قیاس و با توجه به دیگران(علی الخصوص افراد با توانایی‌های مشابه‌مان) بررسی می‌کنیم و از این طریق خودمان را می‌شناسیم به خصوص وقتی اطلاعات دقیق، عینی(objective) و جامعی درباره آن حوزه و مسئله نداریم.( لینک مقاله)داستان دو آزمایش: وقتی قیاس اجتماعی ما را غیرعقلایی و احمق می‌کند!آزمایش اول:  در این تخقیق که توسط Jan Engelmann استاد روان‌شناسی دانشگاه برکلی و همکارانش صورت گرفته و در مجله The Royal Society منتشر شده، آمدند یک سری دختر و پسر در دو گروه 5 تا 6 ساله و 9 تا 10 ساله قرار دادند. سپس دو به دو روبروی هم قرار گرفتند و همانطور که در تصویر می‌بینید، دو سینی حاوی شکلات جلویشان گذاشتند و نفر انتخاب‌گر(لباس سبز) باید از بین این دو سینی یکی را انتخاب کند. حالا به عکس (a) دقت کنید، تو سینی‌ سمت راست، سه تا شکلات سمت انتخاب‌گر(همان لباس سبز) و شش تا شکلات سمت دیگرسینی بود؛ در سینی سمت چپ هم دو تا شکلات سمت انتخاب‌گر و یک شکلات در سمت مقابل سینی. اگر سینی اول را انتخاب می‌کرد‌، سه تا شکلات بدست می‌آورد و شش شکلات به طرف مقابل می‌رسید ولی اگر سینی دوم(سمت چپ) را انتخاب ‌می‌کرد، دو تا شکلات بدست می‌آورد و یک شکلات به طرف مقابل می‌رسید. عکس (b) هم حالت کنترل است که توزیع ۲-۵ و ۳-۶ می‌باشد. تیم تحقیق دقیقاً همین کار را با شامپانزه‌ها و قطعات سیب به جای شکلات انجام دادند. خب واضح است سود در این است که افراد سینی‌ای را انتخاب کنند که شکلات بیشتری بهشان برسد فارغ از تعداد شکلات طرف مقابل. امّا نتیجه شگفت انگیز آزمایش این بود که در حالت تست، گروه بچه‌های 9 تا 10 ساله بر خلاف شامپانزه‌ها و بچه‌های 5-6 ساله، عموماً(بیشتر از 50 درصد) سینی‌ای را انتخاب کردند که دو تا شکلات به خودشان می‌رسید و یک شکلات به دیگری! یعنی حاضر بودند شکلات کمتری در کل بدست بیارند ولی صرفاً تعداد شکلات بیشتری بگیرند نسبت به طرف مقابلشون. یعنی قیاس اجتماعی و برتری طلبی به یک حد غیرعقلایی بودن ما را می‌رساند که حتی سود مطلق کمتر بدست بیاریم ولی از طرف مقابلمون صرفاً بیشتر کسب کنیم.( لینک مقاله)وقتی انسان‌ها از شامپانزه‌ها غیرمنطقی‌تر می‌شوند! فرد با لباس سبز انتخاب‌گر می‌باشد. عکس (a) حالت تست و مورد بحث و عکس (b) حالت کنترل است.                      آزمایش دوم: این تحقیق که سایمون سینک، نویسنده مشهور آمریکایی- انگلیسی و سخنران انگیزشی درجاهای مختلف اعم از Ted Talks و دانشگاه‌ها در موضوعات بیزنس، رهبری و مارکتینگ، در مباحث کتاب &quot;بازی بی‌نهایت&quot;  (The Infinite Game) خود به آن اشاره می‌کند. به افراد نمونه مطالعه دو خانه را پیشنهاد دادند و از آنها خواستند بین این دو انتخاب کنند. خانه اول، ارزشش چهارصد هزار دلار بود در محله‌ای که خانه‌های دیگر ارزشش صد هزار دلار بودند؛ خانه دوم امّا ارزشش ۱ میلیلون دلار بود درمحله‌ای که بقیه خانه‌ها ۴ میلیون دلار بودند. اگر آزمایش قبل را خواندید، احتمالاً نتیجه این پرسشنامه را هم می‌توانید حدس بزنید. بله، حدود ۶۵ درصد افراد خانه‌ای را که ارزشش کمتر بود یعنی چهارصد هزار دلاری را به جای ۱ میلیون دلاری انتخاب کردند. چون در آن محله درسطح بالاتری نسبت به بقیه بودند، خانه ضعیف‌تر را انتخاب کردند. قضیه به چشم و هم چشمی و قیاس با دیگران می‌رسد و می‌توانی بگی به قول معروف من &quot;شاخ&quot; و &quot;آلفای&quot; محله‌ام و از بقیه خانه‌ای بهتر دارم.(لینک تحقیق)ازاین دو آزمایش نتیجه می‌گیریم حس ذاتی برتری طلبی، آلفا و رقابتی بودن در قیاس با اطرافیان، باعث می‌شود به حدی غیر منطقی بشویم که حتی از سود مطلق بیشتر صرفه نظر کنیم. و سیستم‌های آموزشی و اجتماعی ما از کودکی تا بزرگسالی با مدل رقابتی افراطی، این حالات را تشدید می‌کنند.ذهنیت بازی بی‌نهایت و درون نگری در بازی پیچیده‌ی تکامل فردیآقای سایمون سینک که در آزمایش دوم مطرحشان کردیم، درهمان کتاب بازی بی‌نهایت، با استفاده از نظریه بازی از دو نوع بازی برای ما می‌گوید: &quot;در بازی های محدود(Finite)، شرکت‌کننده‌های مشخص و معلومی داریم. این بازی ها قوانین ثابتی دارند. و یک هدف از پیش تعیین شده هست که در صورت دستیابی به آن، بازی تمام می‌شود. مثلاً فوتبال یک بازی محدود است. همه ی بازیکنان لباس‌های یک دستی می‌پوشند و به راحتی قابل شناسایی‌اند. مجموعه‌ای از قوانین وجود دارد و برای اجرای آن ها از داور بهره می‌گیرند. تمامی بازیکنان توافق کرده‌اند که از این قوانین پیروی کنند و در صورت قانون شکنی، جریمه خواهند شد. همگی موافق‌اند که هر تیمی که در طول بازی گل بیشتری بزند برنده‌ی بازی خواهد بود، بازی به پایان می‌رسد و همه به خانه‌هایشان می روند. در بازی های محدود، همواره یک آغاز، میانه و پایان خواهیم داشت&quot;&quot;اما در بازی‌های  بی‌نهایت یا نامحدود(Infinite)، بازیکنانی معلوم و نامعلوم شرکت دارند. هیچ قانون دقیق یا از پیش تعیین شده‌ای وجود ندارد. اگرچه یک سری رسومات و قوانین کلی درباره ی عملکرد بازیکنان وجود دارد، اما در این مرزهای گسترده و نامحدود، همه‌ی بازیکنان می‌توانند به دلخواه خودشان عمل کنند. و می توانند هر زمان که خواستند، این رسومات را رعایت نکنند. هر بازیکن می‌تواند روش و سبک بازی مختص خودش را انتخاب کند. و می‌تواند هر زمان و بنا به هر دلیل، نحوه‌ی بازی خود را تغییر دهد. بازی های نامحدود، افق های زمانی نامحدودی دارند. و از آنجایی که هیچ خط پایانی وجود ندارد، عملاً نمی‌توان انتهایی را برای بازی‌های نامحدود متصور شد و در آن ها، چیزی به عنوان برد و باخت نداریم. در یک بازی نامحدود، هدف اصلی این است که در بازی بمانید و به حضور خود تداوم ببخشید&quot;.(لینک نسخه ترجمه کتاب)(لینک زبان اصلی کتاب)او بیزنس‌ها و کسب و کار را بازی نامحدود(Infinite) می داند و ادعا می‌کند که موفقیت کمپانی‌های بزرگ مثل اپل نسبت به رقبایش به دلیل این است که دارد بازی بینهایت می‌کند امّا بقیه دارند با ذهنیت بازی محدود بازی می‌کنند و درگیر اهداف و دست‌آوردهای کوتاه مدت هستند. او از جنگ ویتنام مثال می‌زند که با اینکه آمریکا همه نبردها را پیروز شد امّا باز در نهایت بازنده شد. آمریکا برای بردن و پیروزی داشت بازی می‌کرد امّا سربازان ویتنام شمالی داشتند برای جان‌هایشان و زنده ماندن می‌جنگیدند و ذهنیت بازی بی‌نهایت را داشتند.(لینک تِد تاک)شاید این مفهوم را به تکامل فردی و حرفه‌ای هم بتوانیم بسط دهیم. تکامل فردی زمانی بهتر محقق می‌شود که مقایسه با خود(دید درون‌نگر) نسبت به مقایسه خود با دیگران بیشتر باشد(دید برون‌نگر) و با ذهنیت بازی بینهایت مثل کمپانی‌های و برند‌های بزرگ زندگی کنیم. وقتی دید درون‌نگر دارید، شما بر اهداف و ارزش‌های طولانی مدت تمرکز می‌کنید امّا در صورت دید برون‌نگر، بازی محدود دارید می‌کنید و بر عملکرد‌های کوتاه مدّت تمرکز می‌کنید مثل اینکه در فلان امتحان رتبه برتر یا فلان دوره یک ساله کاری از بقیّه بهتر شویم. فرض کنید دو نفر یکی درون‌نگر و یکی برون‌نگر در کلاس زبانی شرکت می‌کنند. فرد درون‌نگر این ذهنیت را دارد که من نسبت به چند ماه پیش مکالمه‌ام بهتر شده و دایره لغاتم گسترده‌تر شده و این روند را ادامه‌ می‌دهد امّا فرد برون‌نگر این ذهنیت را که در فلان امتحان رتبه چندم شدم و در فلان آزمون موفق بشم. درون‌نگر اهداف یادگیری را دارد امّا برون‌نگر صرفاً اهداف performance و عملکردی را دارد. درون نگر دارد بی‌نهایت امّا برون‌نگر دارد محدود بازی می‌کند.وقتی درون‌نگر باشیم و تمرکز بر پیشرفت خود نسبت به خودمان داشته باشیم، خلاقیت‌مان پایدار‌تر و زنده‌تر می‌ماند، آغوش بازتری نسبت به دریافت نقد و فیدبک داریم و مقاومتان نسبت به شکست و به صورت کلی عوامل بیرونی ناشناخته و شناخته شده بیشتر می‌‌شود. در این صورت تکامل فردی ما متوقف نمی‌شود و مستقل از عوامل بیرونی می‌شود.سخن پایانی: قیاس با خود به جای قیاس با دیگرانما نمی‌توانیم علی الخصوص در جامعه بازار و دنیای رقابتی امروزی از قیاس اجتماعی کردن و در معرض قرار گرفتنش فرار کنیم و تا حدودی اصلاً به آن نیاز داریم. در جهانی که برنده باشی، همه چیز را بدست می‌آوری(Winner Takes All) و گر نه، هیچ را بدست نمی‌‌آوری و یک بازنده هستی؛ که ناشی از یک شایسته سالاری مفرط در قضاوت‌های ما می‌باشد. امّا بدانیم که قیاس اجتماعی از یک حدی بگذرد، توانایی شناختی و تصمیم‌گیری عقلایی ما را مختل می‌کند و ما را بیش از حد وابسته به عوامل بیرونی می‌کند. اگر در قیاس با دیگران چه مدام به افرادی که از ما بالاتر هستند و چه مدام به افرادی که از پایین‌تر هستند نگاه کنیم، در هر صورت ترمزی بر تکامل فردی و عامل انفعال می‌باشد. چون در نگاه رو به بالا با خود می‌گوییم دیگر نمی‌توانیم به او برسیم یا در نگاه رو به پایین، دچار غرور کاذب می‌شویم و خود را بی‌نیاز از پیشرفت می‌‌بینیم.شاید بهتر است تمرکز اصلی را بر این بگذاریم که خود(self) هر روزمان را نسبت به روز قبلش با توجه به شناختی که از خودمان و توانایی‌هایمان داریم، مساعد‌تر و قوی‌تر کنیم و خودمان را با خودمان قیاس کنیم تا چرخه تکامل فردی متوقف نشود و به احساس رضایت پایدار نزدیک‌تر شویم.</description>
                <category>وحید احسانیان</category>
                <author>وحید احسانیان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 07:53:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیدا کردن وجود درونی، زنده شدن انقلابی‌گری</title>
                <link>https://virgool.io/@v.ehsanian/%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-rcitvgc9ooft</link>
                <description>اثر سیاره جدید از کنستانتین یون(انقلاب روسیه ۱۹۱۷)همه ما از اوضاع این روز‌های مملکتون ناراضی هستیم. از دروغگویی و ماله‌کشی حکمرانانمان خسته شدیم. مردم ما سال ۵۷ انقلاب کردند با آرمان‌هایی که همه ما دوست داریم؛ آزادی، عدالت، استقلال و... امّا این فضیلت‌هایی که هم ما و هم حکمرانان،  آنها را گم کرده‌ایم و اثری از آنها چه در حکمرانی و چه در زندگی روزمرّه‌مان مشاهده نمی‌کنیم. فضیلت‌هایی که با آنها خود و جامعه را زنده می‌کردیم ولی امروزه آنها را گم کرده‌ایم. در سرنوشت جامعه‌مان منفعل شده‌ایم و غیر از ناله کردن و مقصر گشتن، کار خاص دیگری نمی‌کنیم. به جای سوار شدن بر موج‌ها، موج‌‌های اجتماعی، سیاسی و رسانه‌ای ما را با خود حمل می‌کنند بدون اینکه ما مقاومتی نشان بدهیم. انگار وجودیّت خود را گم کرده‌ایم و انگار بعضی اوقات کاملاً لمس و شبیه مردگان می‌شویم . چگونه وجود درونی‌ و اجتماعی‌مان را بازیابی کنیم؟  چگونه انقلابی‌گری مستمر ما را می‌تواند دوباره زنده کند و زنده نگه دارد تا سرنوشت جامعه توسط اراده خودمان تعیین شود؟تفکیک استیت و انقلاب و تعادل آن دویک تفکیکی که باید بکنیم به نظرم و نمی‌کنیم، بین انقلاب و استیت(state) یا دولت هست. انقلاب از جنس تغییر، شکستن و تحول امّا استیت از جنس بقا و ثبات است. استیت ذاتاً محافظه کارتر و برای موثر واقع شدن و جریان‌ساز بودن، انقلابی بودن براش لازم و حیاتی است امّا در خیلی از اوقات استیت رنگ و بوی انقلابیش رو از دست می‌دهد. این دو تا حیات و وجودشون به هم دیگر وابسته است و باید بتوانند به درستی مزدوج بشوند. مثل قطب مثبت و منفی یا زن(انقلاب) و مرد(استیت). این دو‌ تا متضاد باید با حالت دیالکتیک، هر دویشان زنده بمانند و سوژگیشان را کنار هم داشته باشند مثل رابطه سالم زن و مرد یا تعادل و رابطه تکاملی یین و یانگ.از مصائب اصلی جمهوری اسلامی همین است که آن رنگ و بوی انقلابیش رو از دست داده بین خیلی از آقایون و مسئولین امروزی که در دهه ۵۰ و ۶۰  زیر پرچم همین انقلاب‌گری می‌رفتند. به مرور زمان با جان گرفتن بیشتر استیت و فراموشی انقلابی‌گری با آرمان‌ها و ایدئولوژی‌هاش، محافظه کاری در حکمرانی کلی و جزئی، جایگزینش شد. انگار تصمیمات صرفاً برای &quot;حفظ وضع موجوده&quot; و لا غیر. فقط از سابقه انقلابی‌گریشان برای ماله کشیدن روی ضعف‌ها و اشتباه‌هایشان استفاده می‌کنند. محافظه کاری صرف و &quot;حفط وضع موجود&quot; فساد آور، کشنده خلاقیت و عامل بی‌تحرکی است و حتی الیگارشی را می‌تواند ایجاد بکند. انقلابی‌های دیروز شدند محافظه کاران و عوامل قدرت طلب فردا. حالا این را بگذارید کنار عدم تجربه و حکمرانی اسلامی و شیعی در دنیای مدرن و تجمیع نکردن تحلیل‌های علمی در این مسائل که همه این عوامل باعث فقر ایده حکمرانی در ساحت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شده است. در اینجاست که باید انقلابی‌گری به داد استیت برسد و بهش شور و خلاقیت ببخشد. البته یک قاسم سلیمانی‌ هم هست که با گرفتن بزرگترین مقام‌ها و کسب بیشترین قدرت، باز رنگ و بوی انقلابیش رو حفظ می‌کند و بین استیت‌گرا بودن و انقلابی‌گریش یک تعادل ایجاد می‌کند. حاج قاسم از وقتی که سردار دفاع مقدس هست تا رئیس سپاه قدس شدن و شهادت، انقلابی، عارف و خاکی می‌ماند و مسیر صعودش مدام است و متوقّف نمی‌شود.بنی‌عباس که از وجود نامشروع و ظالمه، امام رضا(ع) رو ولیعهد می‌کند(البته به زور) تا به خودش مشروعیت بدهد و علویان رو خفه کند امّا می‌بینیم امام رضا کاملاً معادلات بازی را عوض می‌کند و بر‌خلاف جریان استیت و وضع موجود، به شیعه و شیعیان جان تازه‌ای می‌بخشد و آن را زنده می‌کند.❓حالا چی کار باید کرد؟ چگونه با جریان محافظه‌کاری و خشک از نظر فکری مبارزه کنیم؟ چگونه می‌تونیم &quot;وضع موجود&quot; رو عوض کنیم و مطلوب‌ کنیم یا حداقل کمی بهبود کنیم و منقلب بشیم؟وجود درونی و دازایندر مقام انسانی که شأن اجتماعی داره، ما باید از خودمان شروع کنیم. برای اینکه بتوانیم وضع موجود اجتماعی رو حل کنیم،  باید &quot;وجود&quot; خود را پیدا کنیم. یا مثلاً هایدیگر آن رو دازاین می‌نامد. دازاین در ارتباط با دیگران معنا می‌شود در حالی که تنها است، سوژگی‌اش با عالم معنا می‌شود. در جهان حضور دارد و چیزی جز این حضور مستمر باشد، در جهان نیست. انسان بازتابی از هستی و اسماء الهی است و هنگام این بازتاب رو می‌تواند به نمایش بگذارد که بتواند در اجتماع حضوری فعال داشته باشد. منفعل و لَخت شده‌ایم! اینکه جامعه ایران ویژگی‌های منفی مدرنیته مثل مصرف‌زده و نارسیستیک بودن بهش سرایت کرده، درسته بخشی از آن به اقتضای زمان هست و بخش مهم دیگرش  به مسئولین جناح های مختلف اعم از تکنوکرات‌ها، استعمار زدگان(که سابقاً  اکستریم‌های دهه ۶۰ بودند) که هنوز تو بطن نظام هستند و مسئولیت دارند و افراد جریان راست که پشت شعار حفظ نظام قایم می‌شوند، بر‌می‌گردد. دو طرف طیفی که شاید شعارهایشان در ظاهر متفاوت باشد امّا در منش محافظه‌کاری ‌و انحصار طلبی مشترک هستند‌ امّا لَختی، اینرسی و انفعال وجودی بسیاری از خودمان تو دوران پسا جنگ را هم نمی‌توانیم در نظر نگیریم.همین طور سوار یک موجی می‌شویم بدون اینکه متوجه بشویم اصلاً چگونه سوارش شدیم و می‌گذاریم اون موج هر جا دلش می‌خواهد ما رو ببرد. انگار برای وجودیت خودمون ارزش قائل نیستیم و آن را گم کردیم. به قول امیرالمؤمنین(ع) تو نهج البلاغه &quot;همج رعاع(پشه‌های سرگردان)، که به دنبال هر سر و صدایی مي ‏روند، و با وزش هر بادی حرکت مي ‏کنند، نه از روشنايي دانش نور گرفتند و نه به پناهگاه استواری پناه گرفتند&quot;.(قصار ۱۴۷) تعمیق و بازیابی فصیلت‌ها در خود و تمرین آن در جامعه: راهی برای برون‌رفت از انفعال تو همین راستا راهکاری که تامس نیگل، فیلسوف آمریکایی، برای پیش بردن ایده فضیلتی مانند برابری‌خواهی و دیگرخواهی می‌دهد، این است که نهایتاً مسئله برابری با تنظیم و ترتیب درست نهادهای اجتماعی نهایی نمی‌شود و استیت به تنهایی نمی‌تونه این امر رو انجام بده؛  نیگل می‌گوید مادام که دیگرگزینی(alturism) و برابری‌خواهی نیز تبدیل به یک ارزش اخلاقی &quot;درونی&quot; افراد جامعه نشود، صرف نهادهای اجتماعی نمی‌تواند مؤثر باشد. البته نهادهای اجتماعی و استیت در تبدیل کردن برابری‌خواهی به یک هنجار خواستنی نیز باید نقش ایفا کنند. دیگر‌خواهی و برابرخواهی که علی الخصوص در دنیای فردگرای امروزی، جایش غریب‌تر است. تا وضع موجود خودمان رو در ارتباط با معبود، خود و دیگران عوض نکنیم و درباره آنها فکر و بحث نکنیم،‌ وضع موجود اجتماعی تغییر پیدا نمی‌کند. تا نتوانیم مدام تو خودمان انقلاب کنیم، انتظار تغییر وضع اجتماعی و حکمرانی را هم نباید داشته باشیم. وقتی خودمان لَختیم و منفعلیم، چه انتظاری می‌شود داشت؟ ما خودمان را گم کرده‌ایم در این جهان، نمی‌دانیم کجاییم و مثل یک سرگشته‌ای در بیابان به جای گشتن آب، تنها فریاد می‌زند برای کمک. در حالی که می‌داند که کسی کمکش نمی‌تواند بکن الّا خودش.بایستی درباره فضیلت‌ها تفکر کنیم و تعمیق کنیم در آنها. سپس در جامعه آنها را تمرین کنیم تا در جامعه پیاده شوند و توسعه پیدا کنند. همان حرفی که ارسطو می‌زند و ادعا می‌کند که تنها در جامعه سیاسی است که می‌توانیم توانایی تکلم را به کار ببندیم، چون تنها در دولتشهر است که با دیگران درباره عدالت و بی‌عدالتی و سرشت زندگی نیک بحث می‌کنیم. تنها در دولتشهر است که می‌توانیم سرشت خودمان را بشناسیم.این طور شاید بتوانیم &quot;وجود&quot; خود را به خودمان بر‌گردانیم و به انسان اصیل نزدیک‌تر شویم و از سرگشتگی بیرون بیاییم تا منقلب بشیم و انقلابی‌گری زنده شود. جامعه‌ای که اتقلابی‌گری‌اش زنده است، حاکم محافظه‌کار و خشک از نظر فکری، نمی‌تواند روی آنها سوار شود. دیگر آن جامعه وابسته و منتظر تغییر نیست الّا از ناحیه خودش و خود مردم آن سرنوشت اجتماعی و سیاسی‌شان را تعیین می‌کنند.</description>
                <category>وحید احسانیان</category>
                <author>وحید احسانیان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Feb 2021 01:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>