<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدجواد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vacantalibi</link>
        <description>حدود 22//_سخت نگیر کامنت بذار;))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 14:42:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/209738/avatar/FkDOAE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدجواد</title>
            <link>https://virgool.io/@vacantalibi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برسد به دست خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@vacantalibi/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-vnu1b8xlvtno</link>
                <description>با عرض پوزش بفرمایید!سلام به خودمالان حتما خیلی بزرگ شدی، امیدوارم دیگه بتونی پرواز کنی!راستش نمیدونم از چی برات بگم چون چیزهایی که تو تجربه کردی حتما خیلی جذاب ترن ولی اینجا تو مزرعه کوچیک ما، بزرگترین تفریح من تلویزیون اتاق مهمونیه. مطمئنم ،الان، هر اتفاقی برات افتاده همه اش نتیجه این برنامه های تو تلویزیونه! چه دنیاهای عجیبی که توش ندیدم: از کوه ها، جنگل ها و ساختمانها تا نور هایی که توی سیاهی شب میدرخشن و حتی سواد اینکه الان دارم برات مینویسم همه از چیزهاییه که پشت این اتاق یاد گرفتم.الان دارم اینارو برات مینویسم و همزمان عزممو جزم میکنم تا تورو بسازم.آره، این نامه همون روزی برات نوشته شده که آزاد شدی! امروز بود که فرار کردم.از همون روز اول یعنی 2 ماه و 3 روز پیش متوجه شده بودم که با بقیه فرق دارم؛ من عاشق شنا کردن توی آبم ولی بقیه ازینکه بال و پرشون خیسشه میترسن! اما امروز بود که تصمیمم رو گرفتم.صبح زود وقتی که از مامان مرغی جون جدا شدم سریع از ببعی های پشمالوی تپل جلو زدم و به هاپو سلام کردم انتظار داشتم بلاخره یادگرفته باشه که حرف بزنه ولی زپلشک!دیگه ناامید شدم ازین مزرعه، یواش یواش رفتم همونجایی که زردچوبه عاشقشه، یادته رودخونه رو؟ دوتایی چه حالی میداد .یادته ظهرها وسط آفتاب زردچوبه سرش رو میکرد زیر آب انگار خورشید افتاده تو آب.اون ی بار هم که از ترس مار سرمو بردم زیر آب، چه دنیایی بود! پر از سبزی برای خوردن*-* پر از حیوونای عجیب دیگه. از همون موقع بود که تصمیم گرفتم همه چیزو امتحان کنم، از آموزش حرف زدن به گله تا سواری خوردن از موش کوچیکهای تو طویله.یادته با زردچوبه چجوری از دست پسر همسایه فرار میکردیم؟ هی بهمون سنگ میزد ماهم بال بال میزدیم تا پرواز کنیم؟ چقدر دلم براش تنگ شده، حالا که من انقدر بزرگ شدم وقتش شده از مامان مرغی و داداشیای جیک جیکوم جداشم، الان باید همه اون دنیاهای عجیب و غریب-مثل زیر آب- رو از نزدیک ببینم.باید برم تابفهمم، ببینم که آخر حال زردچوبه خوب شد یانه؟ تو تلویزیون دیده بودم وقتی پرهای آدما میریزه یعنی مریض شدن؛ باید بفهمم وقتی زن همسایه اومد زردچوبه رو خوب کنه، وقتی پرهاشو کند و برد حالش چطورشده.امیدوارم عمر زردچوبه و تو مثل لاک پشت های آبی  1000 سال باشه نه مثل آدم های بدون بال و پر.فراموشم نکن! ده سال دیگه میام پیشت. ببخشید که نتونستم نامه اصلی به خودم رو اینجا منتشر کنم ولی داستان این وروجک خیلی هم با داستان من فرق نداره!و تشکر ویژه از Rabit که من رو به این چالش دعوت کرد! و باعث شد بعد از مدت ها بلاخره ی پستی بذارم!همینجوری الکی فقط عکس داشته باشه</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 18:15:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرم آن نغمه که عمه بسپارد به یاد</title>
                <link>https://virgool.io/@vacantalibi/%D8%AE%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-vwlqnqoszhzp</link>
                <description>باز هم قراره بگم لطفا فارسی را پاس بداریم - از بس پاس نداشتیم شد &quot;ف&quot;-حالا قضیه چیه یادتونه که پرسیدم &quot;چرا داریم به قهقرا میروید؟&quot;الان به رسم شکل بهتون نشون میدم https://virgool.io/@amirtaqiabadi/perfectionism-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-tsvncsklmp4c اینم اون آقاهه!! با اینهمه دنبال کنندهویرگول جان هر موقع میخوام بیام ی متنی بنویسم همه اش میگویی &quot;هر چی دوست داری بنویس...&quot; خب من نوشتم شما حداقل ی &quot;ویراستیار&quot;ی چیزی روی خودت داشته باش تا انقدر چشم مخاطبان تیزبینم اذیت نشود دیگر.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 21:32:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از &quot;آسایش آسوده:)&quot; به &quot;علی ام&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@vacantalibi/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-lmxa3uqvpnpz</link>
                <description>،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،سلام! پست اول برات شاید نوستالژیک بشه بعدا، بخاطر همین باید از خودِ خودِ اوریجینالت باشه ولیبذارید حرف نزنم فقط اینکه داشتم ی پستی رو میخوندم که داشت اشکمو سرازیر میکرد و یهو ی کامنتی دیدم ک تقریبا نابودم کرد برای ادای دین برای احترام برای یک آغاز زیبا در ویرگول براتون پیست میکنم:@Asaiesh_Asodeh:سلام؛ علی جانمن تجربه کوتاهی درباره ی این موضوع داشتمبه نظرم این موضوع رو سعی کن اتفاق ِ خوب اون دوران در نظر بگیری و سعی کنی  زیاد فکر ت رو درگیر ش نکنی ؛ این احساسات هر چند درست اما ادامه دادن ش و  درگیر ش بودن فقط به خودت آسیب میزنه .من برای خودم این جوری شرط گذاشتمکه آهنگ عاشقانه گوش نکنم .یه معنایی تو زندگی م پیدا کنم و به سمت ش برم و به بقیه ی موضوع های فرعی توجه نکنم.به موقع ش مطمئن باش اتفاق های قشنگی برات میوفته ، اولین چیزی که قبل از دوست داشتن یه نفر دیگه باید تو وجود ت تقویت کنیاینه که عاشق خودت باشی .اگه تو این مورد موفق شدی میتونی هر ایرادی داشته باشی حل کنی و اون موقع  اعتماد به نفس اینو پیدا میکنی که بگی با من مطمئنم اون آدم شاد میشه . -قبل این که تک تک این جمله ها رو بهت بگم اینا رو به خودم گفتم. منم یه تجربه ی رویایی دارم که به ناکجا ختم شد و هر چند وقت یه باربابت ش شاید گریه کنم. یه چیزی هم که دلم میخواد اضافه کنم اینه کهوقتی آدم ها یه مدت با احساسات هم آشنا میشن حس های مشترک و مواقت ها و  شباهت ها یه جور ((ابر رنگی بزرگ تو مغزشان میسازه که با خودشون میگن این  آدم بهترین آدمی خواهد شد که میتونم باهاش از زندگی لذت ببرم ))اما بعد از یه مدت چند ساله که به خودت فرصت میدی آدم های دیگه هم دوست  داشته باشی میفهمی اشتراک ها و حس هایی که بابت ش نفر اول رو انتخاب کردی  بازم تکرار میشه .و نفر اول فقط چون اولین نفر بوده که تو موقعیت خاص تر وارد زندگی ت شده این همهاحساسات ت رو درگیر کرده .یه موقع هایی هست تو سن ما به خاطر نه صرفا عاشقی برای فرار از یه سری درد  های خاص تو زندگی دنبال یه جور زنگ تفریح هستیم ، اون موقع اون تایم زنگ  تفریح رو اون قدر بزرگ میبینیم در حد بزرگ ترین چیزی که میتونیم داشته  باشیم . در آخر؛ مراقب احساسات پاک ت باشاین احساسات یه امانت بزرگ هستن قبل از اینکه به فکر این باشی که بیان احساسات ت چه تاثیری میذاره روی طرف مقابل.به این فکر کن که این حس برای خودت چی پی داره ..پ ن؛ انتظار ندارم جواب بدی. شاید این نوشته رو برای نصیحت به خودمم هم نوشتم .همین!</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 17:13:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>