<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وفا باقری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vafa.bagheri</link>
        <description>عاشق رسانه و تئاتر و آشپزی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23347/avatar/A542gG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وفا باقری</title>
            <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشمه پری، یک مستند</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-bjwgduzjam2l</link>
                <description>تصویری از دومین مستند من :)من کودکی پربرکتی داشتم. در آغوش امن ایل بودن، سوار بر اسب های سفید بابا، و داشتن تجربه ای بکر در نزدیکی کوه دماوند. هر چند از همون کودکی هم خیلی توسط بزرگان ایل درک نمیشدم، بهشون حق میدم و با این حال، توی دلم جای ویژه ای دارن. اما در هر صورت، نمیشه اختلاف سلیقه هایی که در نهایت باعث دور افتادنمون از هم شده بود رو نادیده بگیریم. من اون پسر عشایری که از سنت ها و باور ها پیروی میکنه نبودم و نیستم. من تیراندازی بلد نیستم، توی اسب سواری مهارت ندارم و نمیتونم با اقتدارم باعث ترسوندن مزاحما بشم. من وفای لطیف و پر حرف و بلا هستم! که عمو زاده ها جدیش نمیگیرن. علاوه بر همه اینا، مسیر کاری من و سر شلوغی هاش به نوعی من رو جدا تر کرده بود!اما مدتی بود که حس میکردم باید به تمام اون تجربه بکری که داشتم ادای دین کنم و به اهل ایل نشون بدم که: دردانه های جانم! تمام این ایل و زیبایی بی نقصش، برای من هم مهمه. شاید من نتونم رقص معروف با چوب درخت آلبالو رو روی مادیان سفید انجام بدم، اما میتونم به شکلی دیگه، جزوی از این ماجرا باشم. تصمیم گرفتم روی طرح مستند کوتاهی کار کنم که به شکلی ساده و لطیف ییلاق کودکی من و داستان هاش رو نشون بده. خیلی سریع یاد قصه ای افتادم که مامان بزرگ یک شب بارونی، در حالی که نقل های آلبالویی رو توی چایی میزد برام تعریف کرد: چشمه پری :) یادمه این قصه ی صورتی خیلی محکم روی ذهن من نشست. تصمیم گرفتم اسم مستند همین باشه و با دنبال کردن همین ماجرا ییلاق ما رو روایت کنه. هویت مستند هم برام مهم بودبه جز متن روایت و فکر کردن راجع به سبک فیلمبرداری،  هویت بصری کار هم خیلی برای من مهم بود. پس شروع کردم توی گلیم ها و لوازم سنتی ساخته اقواممون دنبال نشان هاو طرح های ایرانی عشایری گشتم تا در مستند استفاده کنم. طرح سر بز کوهی در سینی دوره ساسانیطرح نهایی :)در نهایت این کار کوتاه با ایراد های ریز و درشتی که داشت در دو نسخه انگلیسی و فارسی منتشر شد و تونست وارد یک جشنواره فیلم کوتاه در انگلستان هم بشه.خوشحال میشم شما هم کار رو ببینید و نظرتون رو بگین :) لینک آپارات https://www.aparat.com/v/v6NfP </description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 20:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوا بر سر دخترونه یا پسرونه بودن یک تکه پارچه!</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-uyult6hljuot</link>
                <description>زن پوش شدن من در نقش زن داروغهاوایل اردیبهشت بود که آقای مهدی ملکی باهام تماس گرفتن و نقشی رو در نمایش روحوضی مضحکه سیاه بهم پیشنهاد دادن. بسیار وسوسه انگیز و همسو با افکار من بود پس سریعا قبول کردم. من بعنوان یک پسر باید نقش یک زن قاجاری رو بازی میکردم؛ اولین بارم نبود اما اینبار صحبت از ۲۰ شب اجرا و تعداد زیادی مخاطب بود. این برای من نه فقط از نظر رزومه بازیگری، بلکه از لحاظ ترویج تفکری که بهش باور دارم مهم بود. برای من مهم بود که مردم من رو در لباسی که از نظرشون زنانه است ببینن. برام مهم بود که عشوه گری یک پسر روی صحنه رو ببینن و سیم کشی ذهنشون تغییر کنه، برام مهم بود که چارچوب ذهنیشون از مرد بودن رو تهدید کنم و به همش بریزم. این برای من فقط یک نقش نبود! یک فرصت طلایی برای تاثیرگذاری بود.قلمرویی که با یک لاک زدن دود میشه هوا!واکنش ها؟ تو آبروی مرد ها رو بردی با این نقش! تو مردانگی رو زیر سوال بردی! درواقع: تو قلمرو مردانگی رو تهدید کردی! این حرف ها بیشتر از این که من رو ناراحت کنن باعث میشن دلم برای مرد های جامعه بسوزه! دلیلش ساده است. قلمرو مردانگی انقدر ضعیف و ساخته دست بشره که یک لاک زدن، گوشواره انداختن و با صدای نازک حرف زدن انقدر تهدیدش میکنن که مرد ها رو به دفاع از قلمرو مصنوعیشون وا میداره. و چقدر بد که یک مرد ایرانی یاد میگیره که تمام ارزشش به سایز عضله و طول اندام جنسی و میزان بم بودن صداشه. ارزش تو، همینقدره؟ تو بعنوان یک انسان فقط به این ها خلاصه میشی؟ به میزان مردونه بودن؟ تو خرد و نبوغ و محبت و استعداد نداری؟ قطعا داری :) من درکت میکنم و از دور بغلت میکنم. تو به من حمله میکنی چون یاد گرفتی از صفات مردانگی سمی دفاع کنی، چون یاد گرفتی اگر کسی شبیه تو نیست، به این معنیه که داره به هویت تو، حمله میکنه. چون فقط در صورتی یک پسر رو ارزشمند میدونی که خشن، تاریک و درشت هیکل باشه. اما حقیقت اینه که این لباس فقط یک تکه پارچه است و تا جایی که میدونم توی مواد سازندش چیزی نیست که دخترونه و یا پسرونه بودنش رو مشخص کنه! برای سینه چاکان رنگ ها که پسری که صورتی میپوشه رو بد خطاب میکنن هم مواد تشکیل دهنده رنگ ها رو جمع آوری کردم:زرین: مایعی شبیه چسب که بسبب ایجاد خاصیت چسبندگی در این ماده می شود. از دیگر موارد کاربرد رزین در این ماده شیمیایی می توانیم به افزایش مقاومت رنگ در برابر آب و مواد شیمیایی در زمان خشک شدن آن اشاره نماییم. سختی و دوام رنگها را نیز میزان استفاده از رزین در آن مشخص می نماید.تیتانیوم: تیتانیوم ها فام رنگ را تعیین می کنند مثلا tio2 که فام سفید به آن می دهد و مهم ترین رنگدانه سفید می باشد.کربنات کلسیم - اکسید روی تالکرنگدانه و رنگدانه یار : به شکل جامد می باشند که قادرند خصوصیات معینی در رنگ را پراکنده نمایند. می توانیم رنگدانه ها را به دو گروه آلی و معدنی دسته بندی نماییم که این دو ماده از نظر کاربرد و ویژگی هایی که دارند با یکدیگر متمایز می باشند. اما رنگدانه یارها را می توان به عنوان مواد نامحلولی معرفی نمود هیچ نقشی را در پوشانندگی رنگ و دادن رنگ ایفا نمی نمایند چراکه در رنگ پایه به شکلی کاملا نامحلول می باشند. هدف استفاده از رنگدانه یارها در این ماده شیمیایی را تنها می توانیم کمک نمودن به اصلاح خاصیت ها و ویژگی های رنگ و کمک به تعدیل آن بیان نماییم.همونطور که میبینید رنگ ها فقط ترکیب شیمیایی چند ماده مختلف هستن ، خبری از ماده دخترونه و پسرونه نیست. سخت نگیرید! میفهمم به تصوراتی که باهاش رشد کردین حمله میشه، اما حقیقت اینه که هیچ کس زندانی شما نیست و وظیفه نداره با قوانین ساخته شما زندگی کنه :)رقص روی قلمرو مردانگی سمیمردانگی سمی یعنی پایین آوردن ارزش مرد ها تا حد یک سری صفت! خشن باش! درنده باش! غیرتی باش! عضله ای باش! ضمخت باش! ناموس پرست باش ولی از اون طرف اشکالی نداره دختر مردم رو اذیت کنی! اگر این ها نباشی پس ما بهت توهین و حمله میکنیم. چون انقدر این صفات ساختگی هستن که پیروی نکردن تو ازشون امنیت و قدرت ما رو بهم میریزه. نکته دیگه اینه که این افراد زن بودن و صفات زنانه داشتن رو بد میدونن؛ بنابرین وقتی یک پسر کاری رو انجام میده که زنانه است، این یعنی مرتبه اش تنزل پیدا کرده و از جایگاه والای مرد بودن فاصله گرفته! اما برعکس وقتی دختری کار مردونه ای میکنه همه براش سوت و هورا میکشن که بابا ایول! خوشمون اومد! آفرین که از زن بودن فاصله گرفتی و به سمت جایگاه والا و خفن مرد بودن قدم برداشتی! خیلی مشتی هستی به مولا!به همه این دلایل، زن پوش شدن در این نمایش برای من مهم بود. من توی اون پارچه آبی که جامعه بهش صفت زنونه بودن رو میده میرقصیدم و توی صحنه به چشم تک تک مرد ها با اعتماد بنفس نگاه میکردم. با قدرت، جسارت و لطافت و عشوه زیاد. تجربه خیلی خوبی بود :)</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 16:46:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و دوران قرنطینه ی یک دوبلور</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1-repuyjonwlka</link>
                <description>فضای کاری سرهم شده ی یک کارآموز دوبلهفکر میکنم اسفند 98 بود که مدیر شرکت گفت: از فردا کسی شرکت نیاد, همه باید دورکاری کنن. همه چیز خیلی سریع تغییر کرد! لذت موزیک گوش دادن توی مترو, شلوغی اتوبوس ها, قدم زدن از مترو توحید تا شرکت با هات چاکلتی که از مترو گرفته بودم, بوی میرزا قاسمی که از رستوران ایرانی کنار شرکت میومد, صحبت کردن درباره پروژه ها, ضبط صدا توی استودیوی کوچیکمون, خندیدن با همکارا, تولد گرفتنا, شب تا دیر وقت موندنا برای تموم کردن تدوین پروژه ها, رفتن به کافه های مورد علاقه و وقت گذروندن توی کتاب فروشی های انقلاب حین برگشت از کار; همه و همه مثل بخش ترسناکی از تریلر یک فیلم هیجان انگیز خاموش شدن و با یک خاموشی و سکوت مبهم تنهامون گذاشتن!. حالا بخاطر ویروس کرونا باید تمام وقت توی خونه میموندیم, اولش خیلی گیج کننده بود! میکروفون و کارت صدای خاک خوردمو بیرون آوردم و یک فضای کار کوچیک برای خودم درست کردم. هر روز با قیافه آدم هایی که انگار کلی مواد زدن از خواب بلند میشدم و مجبور بودم به صداهای ذهنم گوش بدم, دیگه خبری از فعالیت های ساختگی نبود که بخواد روی درد های عمیق و چیز هایی که توی ذهنم میگذره ماسک و روپوش بزاره. بیدار میشدم, غذا میخوردم, کار گویندگی و تدوین آیتم ها رو انجام میدادم, سریال میدیدم و در حالی که چند ساعت به گربه سیاه و سفیدم خیره میشدم خوابم میبرد, دقیقا مثل یک ماشین یا ربات بی حس.سفر به افغانستان در قرنطینهصفحه اینتروی مستند ورزش های ملی افغانستان هیچ انگیزه ای برای اتفاقی که میفتاد نداشتم, دلم مثل قبلنا قدم زدن و سفر کردن و تجربه کردن و آشنا شدن و صحبت کردن با آدما رو میخواست. یکم بعد, یک روز که همراه بابا به دامداریمون رفته بودم و با دقت به اطراف نگاه میکردم چهره کارگر افغانمون به اسم ژوره توجهمو جلب کرد و ایده ای به سرم زد! من بعنوان یک گوینده و تولید کننده محتوای ویدیویی برای یک شبکه ورزشی اینترنتی آیتم خبری و سرگرمی میسازم. چطوره اگه حالا برنامه ای درباره ورزش های مرسوم در افغانستان بسازم؟ ایده مطرح شد و روند تولید یک بسته خبری شروع شد. توی توییتر یکم درباره این آیتم نوشتم و گفتم: کاش میشد به افغانستان سفر کنم و درباره ورزش بزکشی تحقیق کنم و از مردم اونجا مصاحبه بگیرم! اینجا بود که به طرز عجیبی کلی پیام صوتی از مردم افغان توی خود افغانستان و جاهای دیگه دنیا دریافت کردم و روند آیتم به کل تغییر کرد. تولید این مینی مستند چند ماه طول کشید. من پشت میزم نشسته بودم و با صداهای زیبای مردم افغان از طریق پیام های صوتی که در اینستاگرام برای من میفرستادن به شهر های مختلف این کشور سفر میکردم. تجربه فوق العاده ای بود که تکنولوژی و شبکه های اجتماعی باعثش شدن و درنهایت هم کل پروژه با این صداها روایت شد. باورم نمیشد که این تجربه های زیستی با صداهای قشنگ این مردم توی لپتاپ پخش میشدن تا روی کار قرار بگیرن. متوجه شدم که چقدر با وجود تکنولوژی قابلیت اینو داریم که با هم ارتباط های معنا دار برقرار کنیم و قرار نیست تمام هویت فضای مجازی پوچ باشه. لوگوی مجموعه هم که سنگ لاجورد هست با همراهی دوستم مسعود که در تنکابن زندگی میکنه شکل گرفت که ساعت ها با هم درباره شکل و رنگ بندیش از طریق تماس ویدیویی حرف میزدیم و خب نتیجش عالی شد. روند تولید این کار و بازخورد مثبتی که از نتیجش گرفتم تا حد زیادی منو از اون حال و هوای ربات گونه درآورد و خلاقیت و امید رو بهم برگردوند و من رو توی فاز پیشرفت و توسعه شخصی قرار داد. آشنایی بیشتر با ابزار دیجیتال و تقابلش با هنر دوبلهدوره های تکمیل شده من در گاراژ گوگلبه جز گهگاهی رفتن به نونوایی تصمیم گرفتم از این فرصت و انرژی مثبت استفاده کنم و روی خودم کار کنم. توی یکی از مطالب ویرگول با گاراژ آنلاین گوگل آشنا شدم که پر از درسنامه های ویدیویی رایگان و با کیفیت راجع به دنیای دیجیتال, توسعه کسب و کار, و ابزار سلامت دیجیتالیه. از اونجا بیشتر با دیجیتال مارکتینگ و ابزار کار گوگل مثل Drive و Docs و نحوه کار کردن باهاشون آشنا شدم که تاثیر خیلی زیادی روی روند پروژه های بعدیم داشتن. گوگل گاراژ تجربه فوق العاده ای بود که با فضای ساده و مینیمالش تجربه ای تمیز و خاص از یادگیری رو بهم داد و در آخر هم با گرفتن یک امتحان کوتاه و دادن مدرک دیجیتال حس خوب این تجربه رو کامل کرد. درضمن این مدرک قابل اضافه شدن به لینکدین هم هست :دیفضای نامرتب من در گوگل درایوبعنوان یک دوبلور و گوینده فضای کار ما همیشه سنتیه, برخلاف کسب و کارهای دیگه که به نوعی وارد دنیای مدرن و آنلاین شدن پیشکسوت های دوبله جلوی هر تلاشی برای مدرنیزه کردن فضای دوبله رو گرفتن و محکومش کردن که اصالت این هنر نباید زیر پا بره! از اجباری بودن حضور همه عوامل حین ضبط کارها در استودیو تا مخالفت با خوانش متن ها از یک دستگاه هوشمند; یادمه زمانی که کلاس دوبله میرفتم استاد همیشه با دقت متن ها رو روی کاغذ مینوشتن و وقتی من پیشنهاد دادم که با تایپ کردنشون توی مصرف کاغذ و زمان صرفه جویی کنن بشدت ناراحت شدن چون حس کردن من به روش 60 سالشون توهین کردم. اما حالا هر کسی توی خونه خودش کارها رو ضبط میکرد و کسی حق نداشت که توی استودیو حضور داشته باشه و از ترسش سراغ خرید کاغذ هم نمیرفت! من بعنوان نویسنده و مترجم آیتم ها توی خونه متن ها رو در Google docs ویرایش میکردم و بچه های دیگه با داشتن دسترسی به فولدر پروژه در Google drive متن های ویرایش و یا اضافه شده رو دریافت میکردن. همه چیز واقعا آسون تر, هوشمند تر و سریع تر بود. دیگه لازم نبود کسی بدوئه دنبال خریدن کاغذ به قیمت خوب و سکته کنه که سر وقت برسونتشون به استودیو. حالا قبل از این که قضاوت کنید :)) باید بگم که میدونم که شاید این ابزار برای شما خاص نباشن ولی بچه های دوبلور و گوینده هیچوقت فرصت نداشتن که کارشونو توی محیط آنلاین جلو ببرن و باهاش آشنا بشن.رویای بازیگری که با تماس اسکایپ محقق شدتست گریم من برای جینا زرافهیادمه خیلی قبل تر این قضیه کرونا تصاویر و نمونه صدای خودمو برای یک آژانس استعداد یابی بازیگری فرستاده بودم و همش آرزوی افتادن توی مسیر بازیگری رو داشتم. یک روز باهام تماس گرفتن که شما برای تست اولیه یک پروژه کودک انتخاب شدین و باید فردا به استودیوی تهران بیاین. حالا فرض کنین من توی شیراز پیش خاله کلثوم قرنطینه اختیاری ام و دارم حرص میخورم که حالا من چطوری برم سر تست پروژه و اصلا کاش نمیومدم شیراز. بهشون گفتم که من شیرازم و تا هفته بعد نمیتونم به تهران بیام ولی بشدت علاقه دارم که توی پروژه باشم. نا امید با خودم گفتم که حتما بیخیال من میشن! تا این که شب تهیه کننده و کارگردان با من تماس اسکایپ گرفتن و گفتن کارکتر جالبی داری! همین الان تست بده و اگر خوب اجرا کنی صبر میکنیم تا به تهران برگردی. در حالی که داشتم از جادوی اینترنت و تکنولوژی تشکر میکردم, و خاله کلثوم داشت سر داداش جواد داد میزد که چرا اینقدر قلیان میکشی و من در زشت ترین حالت خودم بودم توی تماس ویدیویی اسکایپ تست دادم و قبول شدم و هفته بعد برای تست گریم به تهران رفتم!برای حضور کامل توی این پروژه از شرکتمون بیرون اومدم تا بتونم کاملا تمرکز کنم. بعد از تقریبا سه ماه ضبط در یک ویلای قرنطینه شده در شهر دماوند و سپری کردن بهترین دوران کاریم. کار رفت برای مراحل پس تولید و دوباره باید به خونه هامون برمیگشتیم. اما این بار بد تر بود چون دیگه حتی پروژه های دورکاری شرکتمون رو هم نداشتم و یک شکست عاطفی رو هم تجربه کرده بودم! ناگهان وارد یک دوره تاریک تر از اوایل قرنطینه ی بهار شدم و اینجا بود که با جادوی یوگا و مدیتیشن آشنا شدم.تکنولوژی شیطانی که حالا دریچه ی آگاهی و آرامش بودمیتونین از فیدیبو دانلود کنین علنا هیچ کاری به جز سر و کله زدن با احساسات مختلف توی سرم نداشتم. دوباره فیدیبو رو نصب کردم و چشمم به کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد از هنریت کلاوسر افتاد. کتابی که من رو با جادوی نوشتن احساسات و رها کردنشون آشنا کرد. در طی خوندن این کتاب دو تا دفتر خالی رو پر کردم از شادی و خشم و غم و دلتنگی و آرزوهای درونم, و در آخرین تمرینش هم به خدا نامه ای نوشتم و دفترم رو بستم. احساس رهایی و سبکی که بعد از مدت ها توی مغزم جریان پیدا کرد فوق العاده بود. شب راحت تر خوابیدم و صبح آروم تر بیدار شدم. انگار تمام گرما و شلوغی توی مغزم تخلیه شد. توی این کتاب جایی از قدرت مدیتیشن و مراقبه حرف زده میشه, که همین برای من سرنخی برای شروع بود.اپلیکشن های زیادی برای شروع یوگا و مدیتیشن وجود دارن اما من با ویدیو های مبتدی یوتیوب شروع کردم. روتین صبح من این بود: بیدار میشدم و سریعا یک لیوان آب تقریبا خنک میخوردم و پنجره رو باز میکرم و 3 چیزی که میبینم, میشنوم و حس میکنم رو با خودم تکرار میکردم و بعد چند نفس عمیق میکشیدم. این کار ذهن و بدنمو بیدار میکرد. بعد Yoga with adriene 30 days رو در یوتیوب سرچ میکردم و همراه با آدرین نیم ساعت یوگا میکردم. شب ها قبل از خواب هم از Guided meditation استفاده میکردم. یعنی مدیتیشن هایی که راوی دارن و بهتون میگن که چیکار کنین و مراحل رو براتون میخونن. صحنه جالبی بود, هر روز صبح همون صفحه سیاهی که روزی باعث مقایسه خودم با دیگران, حس بی ارزشی, وقت تلف کردن و وقت گذاشتن برای آدم های بی ارزش بود حالا دریچه ای بود که آرامش رو بهم یاد میداد و روحمو تغذیه میکرد. به جز این ها سعی میکردم هر روز با اپ سلامتی پیش فرض سامسونگ یا همون Samsung health هر روز مسیری رو پیاده روی کنم و پادکست Deeper dating رو گوش کنم که خیلی جالب بود چون این که این اپ اندازه مسیری که رفتم و میزان کالری که سوزوندم رو نشون میداد خودش یکجور انگیزه کاذب ایجاد میکرد :)) ها ها!بعد از 30 روز, تمام دلتنگی های اضافی و غیر واقعی از قلبم محو شدن و به جاش آدمای ارزشمند زندگیم بیشتر به چشمم اومدن. دلتنگی رنج آور برای شخصی که عاشقش بودم مثل یک اعتیاد بود که مراقبه و یوگا و فعالیت بدنی درمانش کرد و دیگه هیچ حس سمی و رنج آوری بهش نداشتم. به تعادل عاطفی رسیده بودم و این دستاورد بزرگی برای من بود. جز این, مراقبه ذهن من رو آروم تر کرد و بالاخره تونستم ایده ها و فکر های کاریمو بنویسم و مسیری که میخوام برم رو دوباره بچینم. تا قبل از اون توی قرنطینه, با یک ذهن شلوغ و حال بی قرار و این فکر که: میخوام یه کاری بکنم! میگذشت. اما با یک ذهن آروم تازه تونستم برنامه ریزی کنم و بعد چند وقت اولین ویدیو یوتیوبم رو بسازم و با دوربین موبایلم تولید محتوای ویدیویی کنم :دیپرسونال برندینگ و گرفتن پروژه های بیشتر https://www.aparat.com/v/okSma فرصتی که کرونا به من داد تا بعنوان یک دوبلور و گوینده دانش دیجیتال خودمو بالا ببرم کم کم تاثیرات مثبتشو نشون داد. یادگیری اصول پرسونال برندینگ و دیجیتال مارکتینگ و پیاده کردنشون در حضور مجازیم کم کم پروژه های بیشتری رو به سمتم آورد و باعث شد آدمای بیشتری بتونن منو پیدا کنن. مثلا در حال حاضر دارم برای یک کارفرمای ایرانی در کانادا کار میکنم که مجموعه ای رو داره که کارشون تولید محتوای آموزش زبان فارسی برای بچه هاییه که در ایران بدنیا نیومدن و با زبان فارسی آشنایی درستی ندارن. تا قبل از این تمام ارتباط های کاری من از دنیای واقعی میومد. کنار همه برنامه ریزی هام, گذاشتن هدف برای فعالیت مجازیمو هم اضافه کردم و شروع کردن به ارائه خودم و هر چیزی که توی چنته دارم.اینستاگرام من :دیاما این بین چیزی که یکم دلمو شکست کم لطفی به این حرفه بود. تو تمام این مسیر کمبود یک شبکه کاریابی برای گوینده ها و دوبلور ها رو حس کردم. البته با این که تلاش سایت های فریلنسینگ ایرانی رو تشویق میکنم اما اصلا برای کار صدا فضای حرفه ای رو ایجاد نکردن و حتی یک پسر بچه 15 ساله که اصلا بیان خوبی هم نداره اونجا با قیمت عجیبی  ثبت نام کرده و مشغول به کاره! بعد طرف میاد به من میگه: آره همین متنو تو فلان سایت با دقیقه ای هزار تومن میخونن!www.voices.comچقدر خوب میشد اگر یک سایت کاریابی حرفه ای وجود داشت که برای ثبت نام فیلتر های قوی داشته باشه و کاملا به گویندگی اختصاص داشته باشه. نمونه های خارجی خوبی وجود دارن مثل Voices.com و سایت بک استیج کستینگ که پر از پروژه های دورکاری عالی هستن که طبق معمول ما نمیتونیم در ایران ازشون استفاده کنیم! خوبیشون اینه که تو جنس, سن, حس کلی صدا و پروژه های مورد علاقت رو وارد میکنی و هر هفته پروژه های متناسب با صدات از سراسر دنیا برات ایمیل میشن و میتونی تست بدی براشون. بک استیج هم که جاییه که ستاره های نوظهور سریال های نتفلیکس معمولا از اونجا شروع کردن و کمپانی هایی مثل دیزنی هم برای پیدا کردن استعداد جدید دوبله و بازیگری به سراغ این وبسایت میرن, که ما چون از کل دنیا بهتریم تصمیم گرفتیم که ارتباطمون رو با این خز و خیل ها قطع کنیم. چه معنی داره اصلا! در کل اگر میشد شرایطی رو ایجاد کرد که گوینده ها بتونن راحت تر به پروژه های خارج از کشور دسترسی داشته باشن عالی میشد, و البته به اپ های سلامتی موبایل ها هم بخشی اضافه بشه به اسم سلامت صدا و تنفس صحیح که نه تنها برای گوینده ها بلکه برای هرکسی که میخواد توی جامعه حضور داشته باشه و درست و تاثیرگذار صحبت کنه مهم هستن. در نهایت باید بگم که کرونا و قرنطینه شدن تاثیر بدی روی کار من نداشت بلکه من و مسیر کاریمو به سمت یک خودشناسی و آگاهی و بروز رسانی مهارتی و شخصیتی عمیق تری برد, البته این که تیپ شخصیتی من جوری هست که با هر شرایطی سریعا کنار میام هم بی تاثیر نیست. ولی امیدوارم که دنیای کسب و کار کمی هم به شاخه های ادبیات نمایشی توجه کنه و ما رو به دنیای ابزار های آنلاین راه بده تا حس تعلق بیشتری داشته باشیم. ممنون که تجربه من رو خوندین :)</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 21:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزش های ملی افغانستان - سفرنامه ای لاجوردی</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-bugywqcjspru</link>
                <description>من در یک خانواده عشایر بزرگ شدم. ما هر سال تابستون به دشت لار ییلاق میکنیم و دام ها رو به اون جا میبریم. هر چند الان بخاطر حل شدن توی زندگی مدرن نمیتونم خیلی بابا و فامیل رو همراهی کنم. اما خاطرات کودکیم رو خیلی خوب به یاد دارم. توی این خاطرات همیشه خدمه افغانمون نقش پررنگی داشتن. مثل جبار که بابا براش توی شهر گرگان رفت خواستگاری و عروسیش رو توی حیاط خونه خودمون گرفتیم. یا غلام که وقتی ییلاق بود بچه هاش میومدن خونه ما و با هم کیک درست میکردیم. یادمه یک پسر جوونی بود به اسم حسن که عاشق سگ ها بود و وقتی که با یه توله سگ دوست شده بودم کمکم کرد براش خونه بسازم. همیشه میدیدم و میشنیدم که این آدم ها گاها به افغانستان رفت و آمد میکنن. از اوضاع بد کشورشون میگن و حتی چیزایی رو تعریف میکنن که خیلی ترسناکه. نمیدونم چرا اون سال ها هیچوقت نپرسیدم و نخواستم بیشتر بدونم ولی افغانستان همیشه برام مثل یک راز بزرگ بود. آدمای مهربونی که پیشمون بودن...بعضی وقت ها میرفتن به اونجا و هیچوقت برنمیگشتن. اونجا کجاست؟ چه رنگ و بویی داره؟ چرا ظاهرا مثل یک پورتال جادویی به یک دنیای کاملا متفاوت و خشنه؟ اما کاملا عطر و رنگ صلح آمیز و خندونش از روی چهره آدم هاش حس میشه. عجیب بود! من, بابا, , و نازی در ییلاقمون/ 6 سالگیتقریبا یکم بعد از نوروز 99 و توی اوضاع قرنطینه و وضعیت قرمز کرونا, دفتر لنز اسپورت بسته شده بود و تمام بچه ها به میزان خیلی کم توی خونه دورکاری میکردن و شبکه رو میچرخوندن. خبری از وظایف روزمره و ربات گونه کارمندی نبود و آزادی و وقت بیشتری داشتم. به مدیرمون پیشنهاد دادم که توی خاورمیانه بچرخیم و دنیای ورزش های بومیشون رو به مخاطبمون معرفی کنیم. اینجا بود که ایده های خاک خورده ذهنم گردگیری شدن و تصمیم گرفتم از این فرصت برای سفر پژوهشی به افغانستان استفاده کنم. قبول کردن و قرار شد یک آیتم 5 دقیقه ای کار بشه و ورزش بزکشی رو معرفی کنم. بعد از چند روز اتفاق عجیبی افتاد. مثل یکجور حس مسئولیت یا ایده آل گرایی عجیب, که باعث ایجاد انرژی عجیبی در من شد که بخوام این پروژه رو اصیل تر و تکمیل تر جلو ببرم. در اول این اجازه به من داده شد که برنامه ای نیم ساعته راجع به ورزش ملی بزکشی بسازم. اطلاعات محدود بود و دسترسی به اطلاعات سخت. در توییتر خواستم که اگر کسی در افغانستان زندگی میکنه به من پیام بده و کمکم کنه, دختری به اسم ستاره با صدای زیباش به من پیام داد و با پیام های صوتیش, من رو در قرنطینه به افغانستان برد. سفری صوتی و بی نظیر که باعث شد این برنامه در نهایت نه با صدای من, بلکه با صدای مردمان افغان روایت بشه. اما هنوز یک چیز کم بود ... تمام این ساختار ارزشمند بدون هویت بنظر میرسید.لاجورد هویت این مجموعه رو به دوش میکشهبا همه تلاش ها. درنهایت همه چیز شبیه به یک بسته خبری بود و نه یک اثر هنری. خبری از اصالت و عطر و رنگ بصری نبود. بهم نمیچسبید! باید یک شناسنامه و هویت شرقی, پرشین و یا افغان رو به کار اضافه میکردم. با نظرسنجی که در توییتر انجام دادم تصمیم گرفتم سنگ لاجورد رو به عنوان لوگو و نمادی از طبیعت افغانستان انتخاب کنم. سنگی که با رنگ آبی خاص و شرقیش, به طور وسیع در افغانستان استخراج میشه. اول از یک تصویر آماده استفاده کردم اما حسی که میخواستم رو نداشت! زیادی سه بعدی و سنتی بود. به دوستم مسعود پیام دادم و گفتم که میخوام لوگوی لاجورد این کار در عین داشتن محتوایی سنتی, ظاهری مدرن و دو بعدی داشته باشه و اون هم به زیبایی ایده من رو عملی کرد.محیط کار مسعودهمون چیزی که میخواستم شد اما یک چیز کم داشت: گذشته پرشکوه افغانستان! ظاهرشاه و تلاش های بسیارش برای مدرنیزه کردن افغانستان. دوران پادشاهی این کشور که همه چیز به سمت پیشرفت میرفت. برای احترام به گذشته طلایی و پرشکوه این کشور از مسعود خواستم تا اطراف لاجورد رو با با قالبی طلایی رنگ بزنه تا برای من نمادی از اصالت و شکوه و سلطنت باشه. در کنارش, ریشه هایی پرشین رو در کنارش رشد بده تا نمادی از رشد دوباره ریشه های اصیل و ربوده شده این سرزمین باشن.در نهایت با یک تصویر پس زمینه نمدی با رنگ قرمز ایرانی, و استفاده از کارهای شاهکار های موسیقی: یارون پیر, قیس الفت, و مسیح احمدیار, هویت این برنامه با وقار و شکوهی که توی ذهنم بود, با هنرمندی مسعود شکل گرفت. خودمو پیروز یک جنگ ذهنی میدونستم. در زمان طالبان ورزش بزکشی که موضوع اصلی این برنامه هست ممنوع شده بود. و حالا معرفی دوباره این ورزش ملی به مخاطب مثل مقابله ای فرهنگی با خشونت و بی فرهنگی طالبان بود. در زمان پادشاهان افغانستان این ورزش خیلی رواج داشتباعث افتخار منه که این برنامه پخش شده و من اجازه دارم که اون رو در فضای مجازی با شما به اشتراک بزارم. کار کردن روی این پروژه دوران قرنطینه رو برای من به سفری فرهنگی تبدیل کرد و باعث شد بیشتر از قبل عاشق افغانستان و مردمش باشم. نیمه شب ها با صداهایی که برام از کابل و ترکیه و آلمان ارسال میشدن خوابم میبرد و روز ها به ویدیوکال با بچه های افغان میگذشت. تحقیق درباره رنگ و بوی این سرزمین و تزریقش به هویت کار, یکی از چالش برانگیز ترین و لذت بخش ترین بخش های پروژه بود و بازم از مسعود عزیزم ممنونم که به بهترین شکل ممکن ذهن من رو نقاشی کرد. تیزر این مجموعه رو اینجا میزارم ولی برای تماشای قسمت کامل میتونین اینجا کلیک کنین. https://www.aparat.com/v/DpvuA </description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 13:03:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که من استاد کلاس معجون سازی شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-ekjsyta1xouk</link>
                <description>یکی از جالب ترین کارای من کلاس معجون سازی پارک ساعی بود. پادکستی که تابستون و پاییز 98 از رادیو ایران پخش میشد. من بعنوان یک جادوگر در قلعه دور افتاده رادیو, به همراه گربه سفیدم برفی به شنونده ها طرز تهیه معجون های سحرآمیز یا همون دمنوش های گیاهی رو یاد میدادم. برنامکی که خیلی مورد توجه قرار گرفت و مورد تقدیر تهیه کننده برنامه هم قرار گرفت. اما نحوه کامل شدن و چیده شدن قطعات این برنامه خیلی جالب و حداقل برای من مهم بود.از 10 سالگی که برای اولین بار هری پاتر و زندانی آزکابانو دیدم, عاشق این مجموعه شدم. سبک و سیاق معماری هاگوآرتز و کلاس های قدیمی که با شمع روشن میشدن و رداهای بلند دانش آموزا بشدت برام جذاب بودن. ترکیب یک فضای تاریک, صدای قرچ قرچ کف چوبی, صدای بارون و رعد و برق و کلاغ های فضول و ورق خوردن کتاب های قطور تو کلاسای هاگوآرتز توجهمو جلب میکردن. یک فضای سنتی و کلاسیک با صداهایی که با روح بازی میکنن. از بین کلاسا درس معجون سازی خیلی برام جالب بود, صدای پافی که از مخلوط شدن معجونا تولید میشد و بخار گرم و نرمی که توی فضا آزاد میکردن برام جذاب بود. و البته نمیشه از ماجراجویی های هیجان انگیز و لوازم وسوسه کننده اون مدرسه هم گذشت!  https://www.aparat.com/v/DErAG روزی که آقای ساعی گفت من یک آیتم میخوام که در اون دمنوش های گیاهی معرفی بشه, تمام این علایق کودکی جرقه زد و ایده این برنامه رو تولید کرد. میتونم دمنوش ها رو در قالب معجون های جادویی در یک برنامه آموزش بدم! میشد تمام اون حس و حال جادویی و کلاسیکو توی یک فضای صوتی بازسازی کرد. ایده اولیمو نوشتم و بهشون تحویل دادم. ایدم قبول شد! و حالا باید طرح نهایی نوشته میشد. با خودم فکر کردم که من بعنوان مجری - جادوگر این برنامه باید اسم داشته باشم. هممم! نمیتونه وفا باشه باید یک اسم فانتزی باشه!یادم اومد که یکی از دوستام روی من اسم دکو رو گذاشته بود :)  اما دکو یعنی چی ؟دکو اسم شخصیتی از انیمه آکادامی قهرمانانه. پسری که در کودکیش برخلاف بقیه هیچ قدرتی نداره و استعداد خاصی از خودش نشون نمیده و بنظر میرسه که از جادو بی بهرس. اما بزرگتر که میشه کم کم متوجه قدرت های منحصر بفردی در خودش میشه و حتی قوی تر از هم رده هاش روی دنیا تاثیر میزاره. یجورایی شبیه داستان منه! پس یک تکه دیگه از این پازل جور شد و اسم کارکتر من در پادکست دکو شد بنظرم یکم خالی و تنهاس بهتره یک شخصیت خیالی هم کنارش بزارم. گربه چطوره؟ از بچگی همیشه عاشق گربه ها بودم, از طرفیم نمیشد جادوگر باشی و گربه نداشته باشی! پس برفی شد گوینده کمکی من که جاهایی که لازمه با زبون میویی حرف بزنه تا گوش شنونده خسته نشه. هممم! بازم بنظرم تنها و خالیه, نمیتونم همه کارا رو خودم انجام بدم! به یک صدای دیگه نیاز دارم تا به جای دیگ همه چی دون حرف بزنه. پیرزن دانایی که سال ها پیش در اثر یک طلسم به یک دیگ تبدیل شده! و خواص هر چیزی که داخلش بندازیمو بهمون میگه, که خانم فاطمه محرابی عزیز زحمتشو کشیدن. دو روز انتخاب موسیقی و افکت های ثابت کار و تمام! تمام عناصر اولیه و لازم کار تکمیل شدن و حالا نوبت بقیه کاراس.چند ماه دیگه ضبطه و من برای حضوری خاص و کامل توی اولین روز ضبط به امکاناتی نیاز دارم. پس از فروشگاه فانتزیو چوبدستی هری پاترو سفارش دادم و از طریق یک وبسایت واسط, کلاهی که توی تصویر میبینیدو از فروشگاهی در لندن خریدم. روز ضبط ... من بین بچه هایی که نمیدونستن میخوان چیکار میکنن نمونه ای زنده از بازتاب فکر یک نویسنده و ایده پرداز بودم. با کلاه جادوگری و چوبدستی که دستم بود تمام توجهات اون روزو به خودم کشوندم و از قسمت اول کاریزماتیک و با آگاهی برنامه رو ساختم و فکر میکنم دلیل تقدیر تهیه کننده هم همین بود. برام مهم بود که وقتی در استوری های اینستاگرام از دنبال کننده ها میخوام که برنامه رو بشنون, مثل یک جادوگر و یا دانش آموز هاگوآرتز بنظر برسم. بنظرم تمام اینا نکات مهمی بودن که در پرسونال برندینگ من و مارکتینگ این برنامه کمک زیادی کردن.چیزی که لذت بخش بود این بود که تمام فانتزی های ذهن من با این کار زنده شدن و روی آنتن رادیو ایران رفتن. ذره ذره این برنامه از عمق تخیل و علایق من اومده بود و با وجود صرف انرژی زیاد بشدت به دلم مینشست. جادوگر دکو با گربه سفیدش برفی تو کلبه ای قدیمی معجون سازی تدریس میکرد و کلاسش از رادیو ملی پخش میشد; یک فانتزی زنده! راستی شما میتونین با سرچ کردن: کلاس معجون سازی پارک ساعی در گوگل همه قسمت ها رو در آپارات ببینین و یا از کست باکس گوش کنین. امیدوارم که لذت ببرین :) https://castbox.fm/channel/id2772634?country=us </description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 19:15:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8 ویژگی شخصیتی گربه دوست ها</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/8-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-jqzd0gchs6po</link>
                <description>اگر گربه دوستین پس آدم پر استرسی هستیندلتون میخواد با گربه ها وقت بگذرونین؟ عاشق تجربه های تازه این؟ این میتونه نشونه این باشه که شما عاشق گربه ها هستین. نظر سنجی که در دانشگاه تگزاس توسط ساموئل گاسلینگ انجام شده نشون میده که گربه دوست ها بشدت با سگ دوست ها تفاوت دارن. علاقه متفاوتی که باعث بروز ویژگی های شخصیتی متفاوت میشه. افرادی که سگ ها رو دوست دارن, برونگرا تر و زنده تر و ماجراجو تر هستن. اما بیاین با هم 8 ویژگی شخصیتی گربه دوست ها رو بررسی کنیم.درونگرا و حساسکسانی که عاشق گربه ها هستن احساساتی, حساس و درونگرا تر هستن. البته ذهن بازی دارن و با نرم و روال و قوانین عادی و حاکم بر جامعه همراه نیستن. میتونیم بگیم به نحوی غیر سازگار هستن. اونا به راحتی با بقیه قاطی نمیشن و ترجیح میدن توی خونه بمونن و کتاب بخونن.گربه دوست ها از گربه خود انتظار محبت دارنداگر کسی به هر نحوی نشون بده که چیزی رو از بقیه انتظار داره میتونه دلیلی بر گربه دوست بودنش باشه.وقتی افراد سگ دوست از وفاداری و رفاقت و بازی با سگشون لذت میبرن, افراد گربه دوست رابطه ای عمیق تر و احساسی تر و کم تحرک تر رو با گربه خودشون تجربه میکنن. برای یک سگ دوست یک رفاقت ساده کافیه, اما برای گربه دوست ها, این خواسته حسی تر و عمیق تره. حس استقلال و احتیاطتجربه نشون داده که افراد بر اساس شخصیت و حتی چهرشون حیوون خونگی ای رو برای خودشون انتخاب میکنن. گربه ها برخلاف سگ ها موجوداتی محتاط و مستقل هستن. پس فردی که محتاطه و تا حدی هم مستقله معمولا یک گربه رو بعنوان حیوون خونگی انتخاب میکنه.ذهنِ بازیکی دیگه از ویژگی های شخصیتی گربه دوست ها داشتن یک ذهن بازه. اونا خیلی بیشتر از تجربه ها و اتفاقات جدید استقبال میکنن. گربه دوست ها هنرمند تر خلاق تر و دارای ذهن و تفکر غیر سنتی تر هستن و مدام به دنبال تجربه های تازه ان.همیشه استرس دارین؟ شما یک گربه دوست هستین!این یکی از مهم ترین و رایج ترین ویژگی های شخصیتی گربه دوست هاس. اونا به راحتی استرسی میشن و  نسبت به سگ دوست ها عصبی تر و دمدمی مزاج ترن! اونا خیلی راحت نگران و مضظرب میشن.خودمختار و بازگربه دوست ها به شدت ذهن بازی دارن و خود مختار هستن. اونا میخوان آزاد باشن و از تحت سلطه بودن تنفر دارن. بنابرین هرگز به گربشون قلاده نمیبندن و مثل سگ دوست ها براش رئیس بازی در نمیارن و بهش دستور نمیدن چون معتقدن که اون همخونشونه نه عروسک کوکیشون.روشنفکر و فرهنگ دوستوجود یک گربه در خونه نشون دهنده خودمختار بودن صاحب خونس. بیشتر گربه دوست ها روشنفکر هستن و کاریزمای یک پروفسور رو دارن! درواقع فعالیت های مدنی روشنفکرانه اون ها, ذات تابوشکن و متفکرشون رو تغذیه میکنه. اون ها هنر و تاریخ هنر رو ستایش میکنن و بسیار بافرهنگ, پیچیده و خوش رفتار هستن و در هر حالت رعایت ادب رو در اولویت قرار میدن.گربه دوست ها با وجود احساساتی بودن بسیار باهوشنتحقیقات نشون دادن که گربه دوست ها باهوش تر از سگ دوست ها هستن و نظر سنجی های بسیاری هم این رو تایید میکنن. اون ها ذهن پیچیده تری دارن و از نظر ذهنی قوی تر عمل میکنن.همیشه بحث هایی هست که کدوم این حیوانات میتونن همدم بهتری باشن ولی چیزی که هست اینه که هر انسان شخصیت منحصر بفرد خودش رو داره و نسبت به اون میتونه هر حیوانی رو که باهاش جوره رو بعنوان دوست خودش انتخاب کنه. تفاوت ها وجود دارن ولی هیچکدوم به دیگری برتری ندارن.گربه ی من :) مَویزتا اینجا این مطلب ترجمه بلاگی از سایت میولاورز بود.اما چیزی که میخوام از تجربه شخصی خودم در ایران و در ادامه مطلب بگم اینه که هیچکس برابر یا کمتر نیست بلکه هر شخص و هر حیوانی در نوع خودش منحصر بفرده. این چیزیه که در جامعه گربه دوست ها درک شده ولی با این که گربه دوست ها سگ ها رو هم دوست دارن و برای سگ دوست ها احترام قائلن! سگ دوست ها رفتار بدی در مقابل گربه ها و گربه دوست ها دارن! در سال های اخیر حتی شاهد خشونت سگ دوست ها علیه گربه ها بودیم. مواردی از تحقیر گربه دوست ها توسط سگ دوست ها و تلاششون برای بد جلوه دادن گربه ها به جامعه! کلیشه هایی مثل گربه صفت بودن! که وجودشون ناشی از خودبرتر بینی سگ دوست هاست. آزار جسمی گربه ها و داشتن نگاهی تحقیر آمیز به این حیوانات که بشدت در ایران زیاده . امیدوارم که ما حامی تمام حیوانات باشیم و فقط سگ داشتن رو نشونه مدرن بودن و فاز حامی حیوانات بودن ندونیم و به سلیقه, ویژگی های شخصیتی و علایق هم احترام بزاریم. راستش مهر 98 که مَویزو برای اولین بار بردم دامپزشکی که براش شناسنامه بگیرم متوجه نگاه از بالا به پایین سگ دوست ها شدم! انگار که : هه! من سگ دارم من خیلی خفن و بهترم! مثل وقتی که یک خانواده پز تنها پسرشو به خانواده ای که پسر ندارن میده! که : هه خاک بر سرت کنن, خوشبحال من که پسر دارم و از تو خوشبخت ترم. یک همچین نگاهی در بین خیلی از سگ دوست ها وجود داره که بسیار آزار دهندس! امیدوارم که درست بشه به هر حال. ممنون که خوندین:)</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 01:58:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر فولی چیست و هنرمند فولی چه کسی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%81%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%81%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hp6cx9hr3nso</link>
                <description>یادمه وقتی در دانشکده خبر تهران کارآموز بودم, اولین کارمو با در اختیار داشتن استودیو دوبله کردم. برنامه آشپزی با نایجلا, بعد از ضبط یک آهنگ کلاسیک زیر صدام مینداختم و کارو منتشر میکردم. کم کم حس کردم یه چیزی کمه! وقتی نتیجه رو تماشا میکردم یک بخش بزرگ و عمیقی از کار ناپیدا بود. صدای الک شدن آرد, صدای گذاشتن لیوان شیشه ای روی کابینت, صدای سرخ شدن گوشت, صدای خورد کردن شکلات, صدای هم زدن مخلوط کیک, صدای خورد کردن سبزیجات و باز کردن بسته پلاستیکی و هزاران صدای دیگه توی کار من کم بود. از طرفیم نمیشد از ویدیو اصلی استخراجشون کرد چون فرمت ویدیو ها بلوری 6 کاناله نبود! از افکت های آماده هم نمیشد خیلی استفاده کرد چون اکثرا با حرکات نایجلا هماهنگ نبودن و شدت و مدت زمانشون بهم نمیخورد. مثلا نایجلا مخلوطو آروم هم میزد ولی افکت های آماده بشدت اگزجره و بلند بودن و استفاده ازشون بدتر کارو غیر طبیعی میکرد. بعد از چند قسمت تصمیم گرفتم ضبط کار رو به دو بخش تقسیم کنم : ضبط دیالوگ های کار . و ضبط افکت های کار!بعد از این که گویندگی کار رو انجام میدادم, وسایلی مثل: ماهی تابه, قابلمه, قوطی, ساطور! قاشق و ابزار دیگه رو میوردم و دکمه ضبطو میزدم ... هر کاری که نایجلا انجام میداد رو من هم با همون زمان بندی, شدت و ظرافت انجام میدادم و سینک با تصویر پیش میرفتم. نتیجه اولین افکت سازی من برای این برنامه برای خودم بشدت لذت بخش بود, هر چند از لحاظ فنی مشکلاتی داشت/ میتونین ببینینش : https://www.aparat.com/v/laD98 دوستان زیادی بعد از این که فهمیدن این ویدیو چطور ضبط شده بهم سفارش های مختلفی دادن! بزرگترین پروژه سینمایی من تولید باند فیلم جانواران شگفت انگیز: جنایات گریندلوالد بود, و بزرگترین پروژه سریالیم سریال چند سریال عربی بودن. اما باند یعنی چی؟ وقتی فیلم یا سریالی قراره که دوبله بشه باید صدای بازیگرهای اصلی حذف بشه ولی صدای محیط فیلم مثل باز و بسته کردن در ها, قدم زدن, صدای شهر, موسیقی و ... بمونه تا بعدا صدای گوینده ها روش قرار بگیره. بعضی کار ها و البته نسخه بلوری بیشتر فیلم ها باندشون در خودشون هست! فقط یکم تمیز کاری نیاز داره ولی بعضی ویدیو ها که صدای مونو دارن و بلوری نیستن! باید تمام باندشون از اول ساخته بشه یعنی باند ساز باید تمامی صداهای فیلم رو از اول بچینه. باند فیلم جانوران شگفت انگیز 4 هفته زمان برد ولی بشدت لذت بخش بود. صحنه ای که نیوت اسکمندر کرمی رو از سر یوسف کاما خارج میکنه برام خیلی چالش برانگیزبود; صدای چندشی که مثل له شدن جنازه میمونه که من با له کردن چند گوجه آب دار جلوی میکروفون اون صدا رو بازسازی کردم و روی این سکانس قرار دادم. بعد ها من از این هنر به شکل حرفه ای تری در رادیو ملی استفاده کردم. در برنامه کلاس معجون سازی پارک ساعی با ساختن افکت ها به یکی از بهترین ادیتور های برنامه تبدیل شدم و توسط تهیه کننده برنامه از من تقدیر شد, تجربه فوق العاده ای بود. اما درست قبل از گرفتن سفارش سریال 31 قسمتی احمد ابن حنبل داشتم توی یوتیوب چرخ میزدم که فهمیدم عه! کاری که من میکنم اسم داره : هنر فولی یا صداسازی یا جلوه های ویژه صوتی سازی! کاری که فکر میکردم سبک بازیه و حرفه ای نیست در هالیوود و تاریخ سینما ریشه داره و محترمه. و هنوز هم پر طرفدار ترین فیلم های سینمای جهان با این هنر جون میگیرن. هنر فولی چیست ؟یکی از باحال ترین شغلای صنعت رسانه که به دانش عمیقی از موسیقی, صدا و ریتم نیاز داره مربوط به هنر فولی هست. صدا نقش مهمی در ایجاد یک تجربه بی نظیر برای مخاطب داره. درسته که تمرکز اصلی روی تصاویره ولی صداست که به اون ها جون میده. تصویر میتونه بی کیفیت باشه, دوربین میتونه تکون بخوره,و جلوه های ویژه میتونن همیشه عالی نباشن ولی صدا باید عالی و بی نقص باشه. ضبط صدای بکر در محل فیلمبرداری همیشه سخت بوده. مثلا نمیشه صدای با کیفیت و درست دویدن یک اسبو با کیفیت خوب و بی دردسر گرفت, و تقریبا تمامی صدا ها باید بعدا دوباره ضبط بشن, اینجاست که هنرمند فولی وارد میشه. کسی که کار بازسازی صدا و جلوه های ویژه صوتی رو برای فیلم, ویدیو و دیگر رسانه های تصویری در مرحله پس تولید انجام میده تا کیفیت عناصر صوتی کار رو بالا ببره.  اونا صداهایی که در حین ضبط ویدیو نمیشه که ضبط بشن! یا بی کیفیت ضبط میشن! و یا کلا ضبط نمیشن رو در استودیوهای ضبط با لوازم و اشیا مختلف بازسازی میکنن و جایگزین صداهای بی کیفیت یا ضبط نشده میکنن تا تجربه متفاوت و با کیفیت تری رو برای مخاطب بوجود بیارن. اگه میخواین بیشتر درباره این هنر و تاریخچه اون بدونین این ویدیو رو با صدا و گویندگی من ببینید, امیدوارم که لذت ببرین. https://www.aparat.com/v/xAtpK </description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 09:40:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بعد از سه سال فریلنسری کارمند شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-wvp1izqcgvs3</link>
                <description>فریلنسینگ ; یک دنیای آزاد و رنگی پوچ :)دقیقا یک ماه بعد از فریلند 98 بود که تصمیم گرفتم زندگی فریلنسری رو کنار بزارم و کارمند جایی بشم که باهاشون بصورت فریلنسری کار میکردم. اعلام این تصمیم خیلی سخت بود چون خیلی روی پرسونال برندینگ خودم بعنوان یک فریلنسر کار کرده بودم. اما بعد از فریلند و با انجام دادن 3 تا پروژه همزمان به خودم اومدم و دیدم دیگه نا ندارم ! اگه بخوام وضعیتمو دقیق شرح کنم : از این که تو خونه بودم خسته شده بودم . حالم از این همه ارتباطات مختلف بهم میخورد . این که باید با 10 تا کارفرما سر و کله بزنم. نمیتونستم تحمل کنم که هر بار تو یه استودیو جدید و با آدمای جدید باشم . و فشار عجیبی که روم بود برای میل به یک فضای منظم . ثابت و ساکت ! حدود 3 سال فریلنسینگ و یک سبک زندگی که همیشه آرزوشو داشتم حالا داشت حالمو بهم میزد . دوستای زیاد . پروژه های متعدد . سفر های کاری . در رفت و آمد بودن مداوم . تو چشم بودن و مرکز توجه بودن . کار کردن داخل خونه با یه ماگ خوشگل پر از قهوه. سفرای تفریحی زیاد. و بیخیال همه چی بودن یجورایی! در نهایت ارتباطمو با همه قطع کردم , همکاریمو با فیلیمو و خیلی از مدیردوبلاژا کاملا تموم کردم و حتی الان 5 ماهه که توی هیچ فیلم و کارتون و مستندی دوبله ای انجام ندادم . نمیخوام حرف بزنم . میخوام توی سکوت و پشت صحنه باشم . کاری که الان بعنوان کارمند لنز اسپورت انجام میدم که شامل : صدابرداری. میکس. ترجمه و تدوین میشه و البته کمی هم گویندگی! حتی دیگه داخل رادیو هم فعالیت نمیکنم . نمیخوام دیده بشم و دورم شلوغ باشه! سرسام میگیرم وقتی اطرافم پر از صدا میشه و آدمای مختلف . میخوام کارمو انجام بدم در حالتی که وظایفم مشخصه و میدونم که چه کاری باید انجام بدم و نیاز نیست مولتی تسکینگ کنم . به موقع بیام و به موقع برم و تا آخر شب سریال ببینم و آخر ماهم حقوقمو بگیرم و خیالم راحت باشه که بیمه ام و سابقه کار دارم.ثبات , سکوت , آرامش , یه گوشه ای از خونه قشنگمون :)ناگهان تمام اشتیاقم برای دنیای آزاد و بی نظم فریلنسینگ از بین رفت و اون میل شدیدم به بودن. تبدیل به میل به پنهان شدن شد. حداقلش اینه که الان با تعدادی آدم مشخص سروکار دارم نه با vod های مختلف یا سفارش دهنده های متعدد . کلاه کاپشنمو میندازم و سر پایین میرم سر کار و شبم برمیگردم و نیازی نیست با آدمای مختلف وقت بگذرونم. شبا میرم توی خانه سوپ ستارخان و تنهایی یه کاسه سوپ شیر و ماست خامه ای میخورم بدون این که کسی کنارم نشسته باشه و چرت و پرت بگه. همیشه رو میزی میشینم که رو به خیابونه و مردمو نگاه میکنم و از سکوت اونجا لذت میبرم همیشه اون تایم یه دختره مادر مسنش که با عصا راه میره رو میاره داخل تا براش سوپ گوجه بخره . معمولا جوونا نمیان اونجا و پاتوقشون شیلاس که پیتزاکوئینش خیلی معروفه. الان دیگه برخلاف قبل بجای حرف زدن و تولید صوت مینویسم . و اگه براتون سوال شده ! دوبلور های فریلنسر خیلی ارتباطات زیادی دارن و باید مدام در دسترس و شاد و خندان باشن و شیک و با کلاس :) چون دوبلس بالاخره ! الان خوبم . زندگیم نظم گرفته و برنامه ریزی دارم و سکوت بیشتریو تجربه میکنم . حتی یه گربه ام آوردم تو خونه که اسمش مویزه :) یه گربه خانم تاکسدیو سیاه و سفید 7 ماهه که کلی باهاش حرف میزنم همیشه. الان اون تنها دوستمه.مویز شهریور ماه اومد تو حیاطمون و موندگار شدکارمو درست انجام میدم و از این که آدمایی که باهاشون در ارتباطم محدودن راضیم . در کل دلایل من شاید منطقی بنظر نیان و احتمالا بیشتر به احساسات درونیم مربوطن :) ولی تجربه شخصی من و مسیری که طی کردم منو برد به دنیای کارمندی و چون قبلا با همین شرکت فریلنس کار میکردم خیلی برام جدید و سخت نبود ارتباط باهاشون. در کل اگه بخوام بگم بنظرم اون سبک زندگی شاد و رنگی فریلنسینگ یک توهم تو خالیه و باید هدفمند تر بود. تمام اون آزادی و دنیای رنگی رنگی در آخر به آدم حس پوچی میده و در نهایت آدمو با واقعیتی روبرو میکنه که از خودش میپرسه بهتره یکم بیشتر دقت کنم و زندگیمو سر و سامون بدم و این که خب این همه عملی کردن فانتزی های شیک کاری آخرش که چی شد؟ این سوالی بود که جوابش منو هل داد به سمت زندگی واقعی :) ?</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2020 01:17:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ویرگول تا فریلند 98 , چطور گذشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vafa.bagheri/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AF-98-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-pvbxtq7wypao</link>
                <description>فریلند به من بعنوان فریلنسر حس موجودیت و رسمیت دادیادمه استوری صفحه اینستاگرام ویرگولو باز کردم و به چالش نوشتن از تجربه های فریلنسینگ دعوت شدم . میدونی ... گویندگی و دوبله پر از خفقانه . و تو حق نداری از مشکلاتت بگی . اما این چالش انگار کل حرفای دلمو ریخت بیرون و ویرگولشون کرد . بخاطر همون خفقان ... برای این که کسی نفهمه از مشکلاتم گفتم در حالی که سنم کمه و برای همین یه وقت نخواد جلوی پیشرفتمو بگیره چند بار خواستم مطلبو حذف کنم . اما مامان جلومو گرفت . اوایل شهریور بود که ایمیلی از ویرگول برام اومد که میگفت :شما در چالش ویرگول و فریلند برنده شدید - انزلی میبینیمتون . من رایگان و با 100 درصد تخفیف میرم فریلند ! من حتی نمیدوستم فریلند چیه و اولش بنظرم چیزی مثل دیزنی لند میومد که بلیطش باید گرون بوده باشه و چه خوب که من برنده شدم ! حتی من فکر میکردم بندر انزلی جنوب کشوره ! تحقیق که کردم گفتم : عه . چه باحال ! ینی این همه فریلنسر قراره با هم یه جا جمع بشن ؟ ثبت نام کردم و برنامه ریزی کردم و به مدیرمون گفتم که آقا من از 26 تا 30 ام شهریور نیستم . اولش قرار بود تنها بیام و خب ترسیم نداشتم چون سفر تنهایی رو دوست دارم . اما دقیقا یک هفته قبل از فریلند از شیراز مهمون اومد و بابا گفت خب پس وفا که اونجا کار داره . ما میبریمش . خودمون و مهمونام اونجا رو میچرخیم . خوب شد ! دیگه پول غذا و جای خواب با من نبود . من اصلا استرس نداشتم ! ینی خیلی خنثی بودم که اوکی قراره تو این رویداد شرکت کنم و با آدمای جدید آشنا بشم . و راه افتادیم . اولین مقصدمون ویلای عمو و بعد قلعه رود خان بود که شت خیلی خفن بود !قلعه رودخان . استان گیلان . فومن . روستای رودخاناون شب تا ساعتای 3 فصل دوم فرندزو دیدم و ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدم . جلوی پنجره اتاق خونه ای که اجاره کرده بودیم یه رود خونه باریک بود که چند تا اردک بامزه توش بودن و حرکات و صداشون جوری بود که انگار دارن غیبت میکنن . صدای یه گاو از دور به گوش میرسید . پرده زردی که نصف پنجره اتاقو پوشونده بود نورو به رنگ طلایی روی تخت فنری و پر سر و صدای اتاق مینداخت . موهامو شونه کردم ... صبحونمو خوردم و گوگل مپو باز کردم تا مسیرو بهم نشون بده . میخواستم پیاده برم برای همین زود تر راه افتادم . تا حالا انقدر برای یه پیاده روی ذوق نداشتم . کوچه های بامزه . هوای خنک و آدمای جدید . اطراف کوچه سبز و پر از درخت ... آهنگ پرتغال من از مرجان فرسادو پلی کردم و به محل برگذاری همایش رسیدم. من زود راه افتاده بودم ولی بازم کلی آدم قبل از من اونجا بودن ! خیلی به معنای واقعی ! پذیرش بچه ها شروع شد و من خیلی به خودم افتخار میکردم که برای یاد گرفتن چیزای جدید اومدم یه شهر دیگه ! داخل سالن همه طراحیا مینیمال بودن و این خیلی فضا رو ساده و شیک کرده بود . همه برای قهوه مجانی صف کشیده بودن و شت بوش دیوانه کننده بود ! اما من بخاطر مشکل معدم نمیتونستم بخورم . انتهای سالن نون و پنیر و سبزی سرو میشد که بهترین قسمتش بود . یاد دوران مدرسم افتادم که مامان برام لقمه میگرفت و میزاشت تو کیفم . و البته شیرینیای خوش طعم و لذیذی که وسط سالن سرو میشدن و عالی بودن . وارد سالن a که شدم یاد ویدیو های سخنرانی های ted talks افتادم و از این طراحی شیک ذوق زده شدم . هر چند صندلیا و صدای سخنرانی ها میتونست بهتر باشه :)) در کل خود منطقه انزلی هم جای شیک . مدرن و تمیزیه و البته میشه گفت مدرن و مینمالیسته . و این حس سادگی و مدرن بودن چیزی بود که خیلی حس میشد و دوسش داشتم . اما به جز این همه حس خوب فایده این ماجرا چی بود ؟سالن اصلی رویداد1 - مهم ترین اتفاقی که افتاد این بود که به خودم و اومدم گفتم ! شت . من الان بین 2000 تا فریلنسرم ! این حس جمعی باعث شد همه مشکلات فریلنسینگو فراموش کنم و به این سبک زندگیم افتخار کنم و بگم که آآره من یه فریلنسرم . پس یجورایی فریلند به من بعنوان فریلنسر حس موجودیت و رسمیت داد .2 - من تقریبا دو ساله که فریلنس هستم و پیشرفتای خوبی داشتم . اما همیشه مثل یه قلعه و دژ دور افتاده کار میکردم و ارتباط برقرار نمیکردم چون فکر میکردم ایده آل نیستم و اصلا آدما همشون بدن و بالاخره به من آسیب میزنن. اما حالا میدونم که چقدر داشتن ارتباط و رابطه مهمه و میتونه بقای کاری و شخصی منو تضمین کنه و درک میکنم که تنهایی میتونه بهم آسیب بزنه .3 - با تیپای شخصیتی مختلف آشنا شدم و متوجه شدم که نباید خودم یا دیگرانو بخاطر چیزی که هستم و هستن قضاوت کنم . فقط باید بدونم چطور با خودم و بقیه کنار بیام و باخودم و دیگران ارتباط برقرار کنم .4 - یاد گرفتم که امنیت شغلی من دست هیچ سازمان و نهاد و کارفرمایی نیست ! بلکه فقط و فقط دست خودمه . این که بتونم خوش قول باشم و سر وقت کارا رو برسونم و البته با کیفیت کار کنم ! و هر روز مهارتای جدیدی رو در شرکت ( برند ) وفا باقری استخدام کنم .  5 - یاد گرفتم هیچ افتخاری نداره که استوری کنم : الان دقیقا دوروزه سر کارم و غذا نخوردم ! یا شت چند روزه نخوابیدم و فک کنم که وای چقد خفنم ها ها ها ...! داشتن سبک زندگی سالم خیلی مهمه و تاثیراتشو توی سنای بالا تر نشون میده .6 - یاد گرفتم که چطور برای محصول و محتوام بازاریابی مجازی کنم و با اهمیت داشتن سبک توی داستان گویی و فعالیت در توییتر آشنا شدم و اتفاقا حساب کاربریمو هم راه انداختم . اینجا میتونی دنبالم کنی :)7 - با کلی آدم حسابی ملاقات کردم که باعث شدن با انگیزه تر بشم و بخوام بیشتر پیشرفت کنم . آدمایی که شخصیتشون ساخته شده و اعتماد بنفس زیادی دارن و رو به جلو هستن .8 - متوجه شدم که فریلنسینگ یک سبک زندگیه ! و اصلا هم سبک زندگی آسونی نیست .فقط کسانی میتونن از پسش بر بیان که رویاهاشون براشون مهمه و زندگی پر از تجربه و هیجانی رو میخوان ! کسایی که هر روز بدنبال تجربه های جدید وتازه ان و میخوان با کیفیت زندگی کنن . 9 - پادکست فارسی رو میشناختم تا حدی که خودمم پادکست تولید میکنم . برنامه صوتی من به اسم کلاس معجون سازی پارک ساعی هر هفته ساعت 7 شب از برنامه پارک ساعی رادیو ایران پخش میشه . اما تو فریلند خیلی بیشتر یاد گرفتم و اهمیت کاری که میکنم برام روشن شد . من در استودیو برنامه پارک ساعی - رادیو ایران
پس در کل برای من تجربه مثبت و مفیدی بود و ممنونم از ویرگول که باعث شد با فریلند آشنا بشم . ولی چیزی که یکم ناراحتم کرد این بود که هیچکدوم از بچه های گوینده و دوبلور اونجا حضور نداشتن . کاش کسی یا جایی پشت ما در بیاد و در برابر پیشکسوتا ازمون حمایت کنه  و بهمون اعتماد بنفس ابراز وجود رو بده . کاش وقتی که پیشکسوت ها به سمت ما تنفر رو شلیک میکنن و نفرینمون میکنن افرادی باشن که بهمون اعتماد بنفس بدن و راهنماییمون کنن . خیلی خوب میشه اگه فریلند سال آینده روی افراد گوینده فریلنس هم کار کنه و به سمت این رویداد جذبشون کنه . (قلب)</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 19:29:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا پیشه های فریلنسر دربرابر یک هنر مقدس !</title>
                <link>https://virgool.io/Freeland/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-jra5oa7rchzo</link>
                <description>پشت میکروفون استودیو انعکاس هنرفریلنسینگ در گویندگی و دوبله به ذات مقدس و پر اصالت این هنر ضربه  زده! این حرف تمام پیشکسوت هاییه که از قبل از انقلاب به هنر دوبله مشغول هستن. اون ها معتقدن که هیچ دوبلور و گوینده ای خارج از سازمان صدا و سیما حق کار کردن که نه, بهتره بگم پیشرفت چشمگیر نداره. مثلا نباید ازش تقدیر بشه یا تو جشنواره ای شرکت کنه یا به هر نحوی به عنوان گوینده به رسمیت شناخته بشه. درواقع اگر هم رزومه خوبی داشته باشه بازم مورد احترام پیشکسوت ها نیست. مثلا وقتی آقای مدیری از خانم غزنوی سوال کردن که نظرتون راجع به بچه های خارج از سازمان چیه؟ ایشون گفتن: من اصلا کارو اونا رو نگاه نمیکنم!. این حالت به طرز عجیبی توی افکار عمومی هم دیده میشه. یادمه زمانی که تو رادیو ایران ورود پیدا نکرده بودم همین که میگفتم گوینده ام و چه کارایی انجام دادم, میپرسیدن که صدا و سیمام هستی؟ عه پس بدرد نمیخوره! مهم اینه بری صدا و سیما. الان داری دور خودت میچرخی فقط, در صورتی که کارایی که انجام داده بودم گاها آزادانه تر, خلاقانه تر و با کیفیت تر از کاراهای سازمانی بود, در نتیجه: نهایتا یک عکس پست شده در اینستاگرام پشت میکروفون های صدا و سیمائه که مهر رسمی گوینده رو روی بچه ها میزنه و به به و چه چه موفیقت رو براشون به همراه میاره. در صورتی که فضای بیرون بسیار آزاد تر و پر درآمد تره! یک پیشکسوت : باید خون گریست که کلاغ و زاغ جانشین بلبل و قناری شده است و این همان درد جانکاه است که درمانش غرور و عزّت و غیرت همگانی میطلبد ، وای برما که : ازماست که برماستاما اصلا فرق یک گوینده فریلنسر و غیرفریلنسر چیه ؟پشت میکروفون برنامه پارک ساعی رادیو ایران - ساختمان شهدای رادیو - جام جمخب اگه بخوام خیلی ساده بگم: گوینده فریلنسر میتونه با هر کسی که میخواد کار کنه و از کارفرماهای مختلفی سفارش بگیره و حتی خودش تولید کننده محتوا باشه. گوینده فریلنسر لازم نیست حتما تو یک استودیو کار کنه, میتونه یک میکروفون بخره و خودش توی خونش سفارش بگیره! یادمه اولین میکروفونی که خریدم مدل بهرینگر بود که اولین کارم که یک برنامه آشپزی برای آپارات بودو با همون ضبط کردم. البته مشکلی که بچه ها دارن اینه که اون ایده ای که گفتم توی کارفرما ها هم هست, مثلا میگن: آقا پول چرا میخوای بگیری؟! این یه رزومه خوب میشه برات که بتونی وارد صدا و سیما بشی :| وات د هل دود! https://www.aparat.com/v/laD98  از خوبیاش اینه که میتونم توی کاری گویندگی کنم که با عقاید من سازگاره, میتونم خودم باشم و نسبت به تیپ شخصیتیم تنهایی بیشتری رو موقع کار تجربه کنم. البته این سبک گوینده حق نداره مشهور بشه یا راجع به این حرفه اظهار نظر کنه! چون پیشکسوت ها میگن: این هنرمند دو هزاری بی اصالت معلوم نیست از کجا اومده! اصلا پدر و مادر تو چکاره هستن که تو اینقدر خودت را دست بالا میگیری! ما از زمان شاهنشاه در رسانه ملی کار میکردیم و این هنر همش واس ماس. بعله من دقیقا این تیکه رو با کمی عصبانیت نوشتم :دی. اما گوینده غیر فریلنسر  کسیه که استخدام صدا و سیما یا استودیوی مشهوریه. یا حتی استخدام هم نیست اما فریلنسر هم نمیتونه باشه! چون طبق یک قانون نانوشته اگه با استودیو من کار میکنی حق نداری با استودیو های دیگه کار کنی! این حالتو تجربه کردم و کاملا باعث شد حس کنم زندانیم و افسردگی گرفتم! این نوع گویندگی ظاهر قشنگ و پوسیدگی درونی زیادی داره! عکس های مجلل با استودیو های زیبای کاخ صدا و سیما. عکس هایی در کنار برترین های دوبلاژ تاریخ ایران, پخش شدن کار ها از شبکه دو سیما, و در مقابلش دوبله کاری با سانسور شدید. قوانین سختی که جو قشنگ هنری رو به یک فضای خشک تبدیل میکنن و گویندگی کارهایی که ممکنه با عقایدت سازگار نباشن! و ترسی عجیب که هر روز بهت تزریق میشه: اگه از مشکلات کاریت بگی یا توی اینستاگرامت عکس سگتو پست کنی اخراجی به هر حال بود و نبودت هم اینجا فرقی نداره! در نتیجه خروجی های واحد دوبلاژ صدا و سیما اکثرا افسرده عصبی و به شدت رقابتی هستن و مثل چسب به جایگاهی که ازش لذت نمیبرن ولی برای داشتنش خیلی خورد شدن چسبیدن! - این در حالتیه که شما شخصی باشین که سبک زندگی آزادی داشته باشین -پس با این اوضاع ما دقیقا باید چیکار کنیم ؟!استودیو ما مجلل نیست ولی ما توش خود خود واقعیمونیم :)دوبله و گویندگی اوضاع مرتبی نداره, شما به محض ورود با مقدس بودن این حرفه روبرو میشین و متهم میشین که دارین به این هنر ضربه میزنین و بی اصالتین, متوجه میشین که اگه بخواین ادامه بدین نباید خیلی تو چشم بیاین چون امنیت پیشکسوت تر ها رو بهم میریزین و اونا متوقفتون میکنن مگر این که نقطه شروعتون صدا و سیما باشه. متوجه میشین که خلاقیتتون نقد میشه و بی رحمانه مزخرف خطاب میشه! اما با این اوصاف چیکار باید کرد ؟ خوشبختانه با وجود سایت های مختلف همه بچه ها دلگرم تر هستن, وبسایتای فریلنسینگ به بچه ها کمک میکنن راحت تر سفارش گویندگی بگیرن, وبسایت فیلیمو به گروه های نو ظهور سفارش بیشتری میده و در برابر پیشکسوت ها ازشون حمایت میکنه. آپارات به بچه ها اجازه میده تا با صداشون تولید محتوا کنن و مسئولیت پخش محتوی رو به عهده میگیره. بالاخره یک ساختمان و مجموعه امن رسانه ای داریم که از بچه ها حمایت میکنه و براشون انگیزه ایجاد میکنه. اع ! راستی یه چیزی, الان یعنی پیشکسوتا کاملا اشتباه میگن ؟شایدم حق با پیشکسوتاس! از تجربه خودم بگم.سعی میکنم یک هنرمند دانا باشم تا فقط یک گوینده !خانم مریم شیرزاد دوبلور آن شرلی چند وقت پیش نوشتن:مدت‌های مدید کار دوبله نکرده ام نه مدیریت نه گویندگی، ما تصور می کنیم که سرنوشت خودرا، خود پیش می بریم اما اینگونه نیست گویی بخش هایی از زندگی ما از پیش رقم خورده بخصوص آنکه بقول حضرت حافظ به جد و جهد .. چو کاری نمی رود از پیش، به کردگار رها کرده، به مصالح خویش و وقتی امروز این مطلب را از بوبن خواندم دریافتم یک روزی یک جایی باید رها کرد چون قطعا زمانش رسیده : در نقاشی، لحظه ای هست که نقاش می داند دیگر تابلویش تمام شده.چرایش را نمی داند. فقط به ناتوانی ناگهانی اش در ایجاد هرگونه تغییر در تابلو، اعتراف می کند. تابلو و نقاش، وقتی از هم جدا می شوند که دیگر به هم کمکی نمی کنند . وقتی که تابلو دیگر نمی تواند چیزی به نقاش ببخشد، وقتی که نقاش دیگر نمی تواند چیزی به تابلو اضافه کند.از این قضیه بگذریم که خود پیشکسوت هام متوجه شدن که باید آروم باشن و اجازه بدن جوان تر ها صفحه جدیدی از رسانه رو رقم بزنن, خود پیشکسوت ها هم کم کم در حال رو آوردن به فریلنسینگ هستن از استاد  سعید مظفری دوبلور برد پیت که افتخار همکاری با ایشون رو داشتم تا چنگیز جلیلوند اسطوره. اما شاید باید برای ورود به هر هنری با اصالت بود! شاید باید واقعا ورود بی اصالت ها ممنوع باشه. اما اصالت از نظر من تاریخ تولد,رنگ پوست یا شغل پدر و مادر و خان زاده بودن و بزرگ شده عمارت بودن نیست. اصالت یعنی مغرور نبودن, یعنی اگر به من میگن صدای تو هنوز خام هست, تلاش کنم تا پیشرفت کنم یعنی مطالعه روزانه, یعنی تجربه های مختلف برای داشتن درک بهتری از زندگی و هنر. من هنوزم که هنوزه کلاسای گویندگی و دوبلاژمو با اساتید ادامه میدم و هر روز چندین ساعت با کتاب استاد آبسالان تمرین میکنم, دنیای مدرن رو درک میکنم و مهارت های رسانه ایم رو تقویت میکنم تا بقول استاد جامعی گوینده 6 دنگ و کاملی باشم !جادوی گفتار - آرش آبسالاناستاد عزیزم خانم سارا جامعی نوشتن:وقتی همه چیز درست سرجاش باشه،وقتی قدمهات رو یکی یکی برداری ، به موقعش برداری، وقتی یک شبه دارای همه چیز نشی، وقتی اطرافیانت رو درست انتخاب کنی، اونوقته که میشی یه آدم حسابی.تجربه شخصی من از فریلنسینگ در گویندگی اینه که هر وقت واقعا دانا و پر ظاهر شدم ازم استقبال شده و کسی جلومو نگرفته. اما حرف هایی پشت سرم بوده. اما هر جایی که بدون دانش کافی ظاهر شدم قطعا جلوم گرفته شده! اینجا سرزمین ایده آل گراهاس و نمیشه با شانس پیش رفت. اگه بخوام یه جمع بندی کلی کنم میگم: اوکی فضای دوبله همینقدر نا امن و بخیله, شما ولی باید جدا از تمرین های شخصی حتما با اساتید کلاس بردارین و هیچوقت بیشتر از اونا خلاق نباشین و گاها سهوی اشتباهاتی رو مرتکب بشین! اجازه بدین کار شما و بازخورد مردمیش شما رو بالا بکشه, هیچوقت خودتون طناب از خود تعریف کردن در دوبله رو دور گردنتون نندازین وگرنه قطعا پیشکسوت ها صندلی زیر پاتونو هل میدن تا خفه بشین! حتما کتاب های زیادی مطالعه کنین و بدونین که تو دنیای مدرن دیگه گویندگی فقط محدود به صدای قشنگ داشتن نیست! علم روانشناسی و رسانه بشدت وارد این حرفه شدن و باید هر روزخودتون رو بروز کنین تا موفق بشین. این که شما فریلنسر هستین به این معنی نیست که میتونین هر چقدر که میخواین غیر حرفه ای رفتار کنین! مدرن, آزاد ولی با سواد و صبورانه کار کنین!. سعی کنین که یک تولید کننده محتوا باشین که صدا و بیانتون یکی از ابزار هاتونه و فقط به گویندگی متکی نباشین! https://www.aparat.com/v/DErAG در نهایت هنر گویندگی چیزی نیست که اگه تواناییتون کافی نباشه بهتون بگن عیبی نداره! بلکه به بد ترین نحو تنبیهتون میکنن. باید روی پختگی صدا و بیانتون سال ها کار کنین و آدم حسی ای باشین و تجربه زیستی غنی ای داشته باشین که بتونین حس ها و موقعیت های مختلفو به خوبی درک کنین. کم کم روی پرسونال برندیگ خودتون کار کنین و هر گونه ردپای غرور رو از هویت مجازیتون پاک کنین :)</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 00:11:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور دانش آموز هاگوآرتز باشیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/hogwarts/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-fhqkq9triuva</link>
                <description>به جادو بعنوان یک دانش آموز شرقی نگاه کنیدکیه که دلش نخواد دانش آموز هاگوآرتز باشه ؟ با تعطیلی لژ بزرگ تهران بعد از انقلاب اسلامی و انتشار کتاب فراموشخانه ایران عملا ساحره های جوان از ابراز خودشون نا امید شدن و پنهان از دید جامعه به زندگیشون ادامه دادن . تازه متولد شده ها بدون داشتن درکی از تاریخ سحر و جادوی ایران شیفته هاگوآرتز و سلیقه انگلیسی ها میشن و از عناصر شرقی جادو بی خبر میمونن . ولی حتما به مرور زمان براشون سوال پیش میاد که آیا ایرانم مدرسه جادوگری داره یا نه ؟ دمنتور میگه :  اگر مثل هر آدم سالم و طبیعی دیگری، هری پاتر خوانده باشید، احتمالا یک جایی وسط ماجراهای هری با اژدهای شاخدم مجارستانی و کلاس‌های تغییر شکل پروفسور مک‌گونگال، از خودتان پرسیده‌اید که آیا ایران هم مدرسه آموزش جادوگری دارد یا نه؟ خود جی کی رولینگ که در کتاب «کوییدیچ در گذر زمان»، غیرمستقیم اشاره کرده لااقل وزارت جادوگری را در ایران داریم و تازه، جای جاروی پرنده، این دور و اطراف قالیچه پرنده پیدا می‌شود. نمیدونم برای آموزش جادو - ی مثبت -  تو ایران باید درویش شد یا محصل حوزه یا هر چی . فقط میدونم که فعلا وزارت سحر و جادوی تهران قصد آشکار سازی نداره و حالا حالا ها خبری از مدرسه جادوگری نیست . این اتفاقا باعث شده تا جادگرای سطح شهر دست بکار بشن و خودشون فضایی که باهاش حال میکنن و درست کنن . در ادامه من از تجربیات خودم راهنماییتون میکنم که چطور میتونین بدون رفتن به مدرسه جادوگری حس و حال و فاز هاگوآرتزو بگیرین !هافلپاف ! صبور و عادل .1 - آیا شما جادوگرین یا مشنگ ؟اولین سوالی که باید از خودتون بپرسین اینه که شما جادوگرین ؟ یا فقط به مجموعه هری پاتر علاقه دارین ؟ به کودکی خودتون برگردین . من وقتی بچه بودم میگفتن این چرا با همه فرق داره . من ذهن خیلی فانتزی داشتم و خلاقیتم به صد تا دنیا اون ورد تر پر میزد . معمولا جادوگرا کودکی خیلی عجیب غریبی دارن طوری که بقیه کاملا متوجهش میشن . روراست باشم ... درواقع جادوگر تعبیریه از متفاوت بودن ... تاثیر گذار بودن ... ماجراجو بودن ...  جاه طلب بودن و شاید خیلی چیزای دیگه . اگه این ویژگیا رو ندارین پس شما مشنگین ! بمعنی بی جادو . مشنگا هیچ چیز خاصی تو خودشون ندارن که رو دنیا و ماهیت اون تاثیر بزارن ! اونا بدنیا میان . کار میکنن .  میخورن . میخوابن . تولید مثل میکنن و بعد میمیرن . جادوگرا هر کدوم ویژگی های منحصر بفردی دارن و برای تبدیل کردن دنیا به یه جای بهتر تلاش میکنن. این جادوی اوناس ... البته من یه جادوگر دورگه ام! مادر من جادوگره و پدرم مشنگ ! حالا سوال اینجاس ... آیا تو درون خودت چیزی داری که بتونه رو محیط اطرافت تاثیر بزاره ؟ آیا اثر تو بعد از مرگت باقی میمونه ؟ آیا بطور ذاتی علم روانشناسیو بلدی تا بتونی روی محیط اطرافت تاثیر بزاری ؟ اگر آره . پس تو یه جادوگری :) اسلام کوئست میگه : علوم غریبه، علومی است که در دسترس همه افراد قرار نمی گیرد، و حدود سی شاخه مختلف دارد که برخی از آنها عبارت اند از: علم رمل، جفر، اعداد، و ... . امّا پنج علم کیمیا، لیمیا، هیمیا، سیمیا و ریمیا در علوم غریبه، به خمسه محتجبه معروف است؛ یعنی پنج علمی که مخفی است و تمام آن، از اسرار است. نکته دیگه ای که هست اینه که بعضیا جادوگر بدنیا میان ولی خانواده مجبورشون میکنه مشنگ باشن . بهشون اجازه بروز خلاقیتشونو نمیده و سرکوبشون میکنه تا مسیر اونا و راه و روش سنتی رو پیش بگیرن . کریندس نمونه بارز این مثاله که ذات واقعیش هر روز در خانواده سرکوب میشد . دمنتور میگه : کریدنس بربون، پسرخوانده‌ی وسطی مری لو بربون، گوشه‌گیر، به‌شدت خجالتی و به مراتب آسیب‌پذیرتر از دو خواهرش می‌نماید. کوچک‌ترین نافرمانی از قوانین سفت و سخت مری لو، خشونتی را گریبان‌گیر کریدنس می‌کند که او در برابرش کاملاً بی‌دفاع است. اما تنهایی‌اش، باعث شده هدف مناسبی برای تطمیع و تحریک توسط پرسیوال گریوز باشد که توجه خاصی به کریدنس پیدا کرده است. افرادی که محبت . عشق و احترامو در خانواده پیدا نمیکنن . بیروز از فضای خونه بدنبال اون میگردن و متاسفانه خلاقیت و جادوی وجود اونا در مسیری شیطانی و تیره قرار میگیره . اجازه ندین این اتفاق بیفته خودتونو رها کنین . مستقل شین و با جرئت ذات واقعی خودتونو دنبال کنین . و ازش استفاده مثبت کنین . من تو یه خانواده سنتی عشایر بزرگ شدم اما هیچوقت اجازه ندادم جادوی وجودم بمیره - درباره من -.2 - وقت ثبت نام و  گروه بندیه ! در جهت اهداف گروهتون تلاش کنین !شما باید اطلاعات خودتونو در وبسایت جهانی پاتر مور ثبت کنین تا پروندتون رسما تو دنیای جادوگران تشکیل بشه . هاگوآرتز تمامی دانش آموزاشو در 4 گروه :‌ گریفیندور . هافلپاف . اسلیترین و ریونکلاو گروه بندی میکنه . و دانش آموزا بستگی به شخصیتی که دارن تو گروهای مختلف قرار میگیرن . گروه بندی توسط کلاه گروه بندی انجام میشه ولی زمانی که تو ایران وزارت سحر و جادو نداریم . میتونیم از شعبه آنلاین هاگوآرتز تو ایران استفاده کنیم . فقط کافیه به یک سری سوالای شخصیت شناسی جواب بدین تا گروهتون مشخص بشه! پرونده جادوی من در وبسایت پاترمورهر گروه اهدافی داره ... مثلا من یه هافلپافیم پس باید عادل و وظیفه شناس باشم و سعی کنم این خصلتا رو تو جامعه گسترش بدم ! حالا برای نهایی کردن ثبت نام باید عکس بندازین . در نبود وزارت سحر جادوی تهران ... شعبه هایی هستن که اینکارو انجام میدن . مثلا ایران کاسپلی خیلی کارش خوبه و منم همین عکسمو که تم هافلپافی داره اونجا انداختم . البته اون موقع چوبدستی نداشتم از کسی قرض کردم :دی . پیشنهاد میکنم راجب نمادتون کنجکاو باشین مثلا ببینین چرا رنگ گروهتون - اگر هافلپافه -  زرده ! . مجله دیجیکالا میگه : رنگ زرد در حالی که می‌تواند یک رنگ انرژی بخش باشد، روی دیگری هم دارد. برخی مواقع زرد می‌تواند به شدت پرخاشگر و تهاجمی باشد. بسیاری از مواقع وقتی افراد در جایی قرار بگیرند که با رنگ زرد محاصره شده باشد، ممکن است بسیار تحریک‌پذیر یا حتی عصبانی شوند. افراد اعلام کرده‌اند وقتی که در اتاقی که تمام دیوارهایش زرد است قرار می‌گیرند، میزان تحریک‌پذیری آن‌ها افزایش پیدا می‌کند؛ تفاوتی هم ندارد که با حس و حال خوب وارد اتاق شده باشند یا نه. خیلی از افراد این رنگ را رنگ برون‌گرایی می‌دانند که نمی‌توان وجود آن را انکار کرد و احساسات خود را نسبت به آن واکنش نداد. افرادی که رنگ زرد را برای لباس، یا ماشین خود انتخاب می‌کنند نیز معمولا به برون‌گرایی تمایل بیشتری دارند و ارزش زیادی برای منحصربه‌فرد بودن قائل هستند.  https://www.aparat.com/v/js8cC یا این که چرا نماد حیوانی هافلپاف یک قاقمه ؟ - از خانواده راسوها و بومی بخش‌های شمالی اوراسیا و آمریکای شمالی است - قاقم نسبت به راسو کمی بزرگ‌تره و دم بلندتری داره که انتهای آن تیره است.اونطور که خوندم قاقما معمولا خیلی آرومو بی سروصدان ولی به وقتش حتی با حیوانات بزرگتر از خودشونم میجنگن ! همه این ها با هم جمع میشن تا ویژگی های شخصیتی یک فرد هافلپافیو نشون بدن . 3 - چوبدستی خودتونو سفارش بدین !شعبه آقای الیواندر در تهران یکی دیگه از کارای مهم و لازم داشتن چوبدستیه ! البته دمنتور میگه چوبدستی برای اینگیلیسیاس و ما تو تاریخ جادوی ایران چوبدستی نداشتیم و به جاش علم سیمیا داشتیم :علم حروف، شاخه‌ای از علوم جادویی شرقی است که به آن سیمیا هم می‌گویند. علم‌حروف از این جهت در شرق متولد شد که برای متکلمین زبان‌های عربی و فارسی، سخنوری و کتابت اموری مهم بوده‌اند. به همین خاطر، برای حروف نقش و خاصیت جادویی در نظر گرفته‌اند. یعنی به عقیده برادران عزیز اخوان‌الصفا و جناب مجریطی و ابن مسره و باقی رفقا، کلمات تنها نماینده و نمایاننده اشیا و مفاهیم نیستند، بلکه منعکس‌کننده ماهیت و جوهر آن‌ها هستند، یا حتی فراتر از این، اسم هر شیء، دربردارنده حقیقت و ماهیت وجودی آن شیء و خود جوهر آن است و با شناخت اسم هر شیء، می‌توان روی وجود و ذاتش حکم راند.  مخلص کلام این‌که در هاگوارتز ایرانی، شاید روی چوب جارو ننشینید و با مدیومی مثل چوب‌دستی جادو نکنید، ولی عوضش خواص حروف را یاد می‌گیرید تا با داد زدن سر صندلی‌تان یا نوشتن تعویذ و وردی روی دسته‌اش، تبدیلش کنید به هرچیزی که دلتان می‌خواهد. حتی خود دامبلدورم جایی به علم سیمیا اشاره کرده و گفته که جادوی واقعی اونه : جملات پایدار ترین سرچشمه جادوی ماست . که هم میتونه باعث تخریب بشه و هم درمان ! آلبوس دامبلدور شاید همه اینا یعنی چوبدستی صرفا یک ابزاره برای بیشتر فانتزی جلوه دادن سری هری پاتر و اصل جادو علم سیمیاس . شاید منظور دامبلدور این بود که آدما با حرفاشون انرژی های مثبت و منفیو تو دنیا آزاد میکنن . و جادوی واقعی اینه که با استفاده از کلمات دنیا رو به جای بد تر یا بهتری تبدیل کنیم ! مثل نیلیون . ولی به هر حال برای داشتن حال و هوای هاگوآرتز نمیشه از چوبدستی گذشت . اونطور که هاگرید میگفت بهترین سازنده چوبدستی آقای الواندره . که اتفاقا تو تهرانم یه شعبه داره که آنلاین چوبدستی میفروشه ! کافیه وارد وبسایت فانتزیو بشین و چوبدستی که میخواینو سفارش بدین. اتفاقا سفارش خود منم چند روز پیش رسید !4 - استایل کلاسیک یک جادوگرو حفظ کنین !استایل کلاسیک یک جادوگرو حفظ کنینتو قرن 21 نمیشه ردای بلند پوشید و توی خیابونا قدم زد ! و همچنین توی سال 1397 هم نمیشه مثل دوران قاجار و دراویش لباس پوشید و تو شهر چرخید ! البته که این نوع لباسا برای مراسمای خاصی استفاده میشن ولی بعنوان یک جادوگر خصوصا تو این دوره زمونه مدرن ... باید به سبک خاصی از فشن و مد برسین . پیشنهاد من اینه که سبک و سیاق مدرنو حفظ کنین . و در اون از عناصر کلاسیک و دنیای جادوگری و هاگوآرتز استفاده کنین . مثلا روی بافتتون پیکسل گروهتونو بزارین . یا از گردنبند. ساعت و دستبند یادگاران مرگاستفاده کنین . یادتون باشه اصلا لازم نیست سبک پوششیتونو کاملا عوض کنین فقط یکم اصالت بهش بدین!5 - پاترونوس یا نقطه امنتونو تعیین کنین !پاترونوس من یک قاقمهافراد مشنگ یا بی جادو نقطه امن دارن . جایی در اعماق ذهنشون که با سفر به اون نقطه به آرامش و شادی میرسن . یکجور تخیل دل انگیز ! این نقطه امن در دنیای جادوگری پاترونوس نام داره که در هری پاتر اونو با ورد اکسپکتو پاترونوم به یاد داریم . هری پاتر این طلسمو در برابر دمنتور ها یا دیوانه سازها به کار برد . موجودات پلیدی که روح افرادو میمکن . تو دنیای مدرن دیوانه ساز های زیادی داریم ... اشخاص ... موجودات و اتفاقاتی که بخشی از روح ما رو میگیرن و ما رو از درون تهی میکنن . پاترونوس یک حیوان همزاد با درونیات مائه . که از شیرین ترین و قشنگ ترین خاطره و لحظه عمرمون میاد . خاطره ای که باعث میشه در برابر مشکلاتی که روحمونو ازمون میگیرن قوی باشیم و ادامه بدیم . اما چطور از پاترونوس استفاده کنیم ؟ اول باید وارد سایت پاترمور بشین و به سوالات بخش پاترونوس جواب بدین تا حیوون همزادتون مشخص بشه . مثلا پاترونوس هرماینی سمور آبی بود . پاترونوس من یک قاقمه ! حالا این موزیک که پیشنهاد پاتر مور هستو دانلود کنین . بهش گوش بدین و به شیرین ترین لحظات عمرتون فکر کنین  . اکسپکتو پاترونوم !6 - ماجراجو . شجاع و تنوع طلب باشید !تصویر نقاشی شده از من با تم هاگوآرتزتوی مدرسه هاگوآرتز یه عالمه کارای باحال برای انجام دادن هست ! کلی جاهای هیجان انگیز برای دیدن ! کلی سرگرمی های بامزه و کلی خوراکیای خوشمزه ! فعلا که ما به هاگوآرتز دسترسی نداریم . ولی جامعه ما پره از جادوگرای خلاق و خفن . دکتر . مهندس . نقاش . رفتگر . دوبلور : خودم :) -  . فریلنسر !  و ... مثلا این نقاشی از منو رزکوکی کشیده . یا ادیتای جادویی عکسامو پوریا انجام داده . تازه کلی کافه های خفن و جادوییم تو تهران راه افتاده ! مثل کافه سکو :  خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، خیابان ژاندارمری پلاک ۱ کافه سکو - تهرانشکمو باشید . سفر کنید . بلند بلند بخندین . عجیب و غریب باشین . کتاب بخونین . مهارت یاد بگیرین و از ذات جادوییتون لذت ببرین . اینا تمام چیزایی بود که فعلا برای نوشتن این مقاله به ذهنم رسید . ولی اگه بازم چیزی به ذهنم اومد حتما راجبش مینویسم . فقط این که حتما درساتونو بخونین و هیچوقت دنبال جادوی سیاه نرین ! ... راستی ما با یه سری بچه ها یه رادیو اینترنتی برای جادوگرای ایرونی راه انداختیم که توش راجب مسائل مختلفی حرف میزنیم . اگه خواستین از شنوتو بشنویدش :) جادویی باشبن و موفق . منتظر نظراتتون هستم و اگه خواستین میتونین منو تو اینستاگرام دنبال کنین . ❤️?</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 25 Dec 2018 22:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای متفاوت من چطور به نقطه قوت تبدیل شد !</title>
                <link>https://virgool.io/VAFA-WONDERLAND/how-my-voice-made-me-powerful-batfk5isfod0</link>
                <description>اسم من وفا هست. 21 سالمه, پسر هستم و صدای زنانه ای دارم. من توی یک خانواده سنتی از طایفه عشایر بختیاری بزرگ شدم. جایی که مفاهیم جنسیت زده نسبت به کلمات مرد و زن خیلی پررنگه. مرد و زن باید از تمام مفاهیم سنتی پیروی کنن تا مورد تایید طایفه قرار بگیرن. این ماجرا سالیان سال ادامه داشت تا این که سال 1378 من بدنیا اومدم و رشد کردم; حالا بابام منو توی شغل خودش تصور میکنه, توی تصورات اون وفای جوان: رشید, زرنگ و بی عیب و نقصه, کسی که میتونه به مردای فامیل پزشو بده و بگه این موجود عضله ای و عصبی و مرد سالار پسر منه !. سال 1384 مدرسه امیر کبیر: من گریون برمیگردم خونه و به مامان میگم: چرا صدای من عین دختراس؟ چرا منو اینجوری بدنیا آوردی؟.من . مامان و بابا - سال 1385 - آستاراهر چقدر که من بزرگ تر میشم عزت نفس و اعتماد بنفسم کمتر رشد میکنه ولی تصورات پدرم هنوز پابرجاس ! خب من فقط 9 سالمه, ممکنه همه چیز تغییر کنه! ممکنه من از یک پسر لوس و لطیف با صدای دخترونه, تبدیل بشم به اون موجود رشیدی که بابا میخواد. سال ها میگذره و بابا نا امید تر از قبل میشه; تو حساس ترین دوران زندگیم حین بلوغ, از راهنمایی تا دبیرستان زندگیم بهم میریزه. همه مسخرم میکنن! دخترا بهم توجه نمیکنن! بابام آرزو میکنه که کاش پسرش اینجوری نبود! معلما هورمون درمانی رو توصیه میکنن! نمیتونم درس بخونم! نمیتونم نمره بیارم! همه چیز بهم ریخته و همش بخاطر اینه که صدای من زندگی منو از حالت طبیعی خارج کرده! همه چیز به بدترین شکل خودش پیش میره, تا حالا چند بار به خود کشی فکر کردم! نمیتونم تحمل کنم که انگار یه موجود ناقص الخلقه اضافی تو خونه ام! البته هنوز هم دوستم دارن!خیلی زیاد. ولی براشون سخت هم هست این قضیه. موقعیت پیچیده ایه, دوستای غریبه  بابا از من تعریف میکنن و بابا پیش اونا از من راضیه ! ولی بین اعضای فامیل قضیه کاملا برعکسه و رفتارای بابا کاملا متفاوته!با هیراد و فرید . پشت بوم دانشکده خبر تهران - عکس : نگار آزادتابستون نمیدونم دقیقا چه سالی ولی قبل از شروع دوم دبیرستان با حرفه دوبله آشنا شدم. اون روزا یک مصاحبه از پسری منتشر شد که توی فیلم ها و سریال ها جای خانم ها صحبت میکنه و اتفاقا صدای عابر بانک هم برای اونه! مهراد مزرعه. کسی که نشون دادن مصاحبش به بابا و فامیلامون فقط طی چند دقیقه تمام داستانو عوض کرد. بهش پیام دادم و گفتم که صدام مثل شماس و فکر میکنم خیلی جدی نگرفت. اما راستشو بخواین دیگه زیاد مسخرم نمیکردن. میگفتن لعنتی صدات خیلی قشنگه! و بازخورد هایی که با انتشار صدام توی شبکه های مجازی گرفته بودم باعث شد که مصمم شم که یک دوبلور بشم! هیچ اطلاعاتی از کلاسای دوبله و گویندگی نداشتم, با کلی جستجو شماره تلفن آقای صلاحی رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم که کلاسای تئاترشونو شرکت کنم. راضی کردن بابا خیلی سخت بود که کلاسای تئاتر و فن بیانو شروع کنم اما انگار بابا از این عزم جدی من خوشش اومد! با خودش گفت باریکلا! برو ببینم چه میکنی.از محیط سنتی خانواده و بی رحم مدرسه زدم بیرون و وارد دنیای هنر شدم :) گریم من در نقش جینا زرافهچه دنیای قشنگی! وای صدای شما چقدر قشنگه! وفا جان صدات عالیه! عالی هستی! وفا بهترینه! همه میخوان با وفا دوست بشن! استادا همه وفا رو دوست دارن! وفا آينده خیلی خوبی پیش رو داری! ناگهان من از یک محیط بقول خودشون با اصالت و میتونم بگم فرانسوی طور و شیک! وارد یک دنیای جدید شدم. آدمایی که بدون قضاوت کردن هم دیگه کنار هم مینشستن و تمام حرفاشون پر از انرژی مثبت و حرفای تازه بود! این محیط باعث شد مدرسه رو بپیچونم ... بیخیال کنکور تجربی بشم و بمونم پیش کسایی که برام احترام قائلن و دوستم دارن و تشویقم میکنن و توانایی هام براشون مهمه. اما همه این ها یک هفته بیشتر طول نکشید و بابا برای بررسی محیط پلاتو اومد به ساختمونی که کلاس برگذار میشد. دخترایی که جنب و جوش میکردن و سیگار میکشیدن ... و استادی که موهای بلند داشت و بنظر بابا عجیب میومد! تموم شد. من دیگه حق نداشتم کلاسو ادامه بدم, با صورت گریون زنگ زدم به استاد و گفتم که با بابا صحبت کنه, به بابا گفت من درکتون میکنم و یک جایی رو به وفا معرفی میکنم که فضای رسمی تر و کنترل شده تری داشته باشه: دانشکده خبر تهران :) ثبت نام کردم و برای روز تست آماده شدم.  آقای محمود احمدی افزادی ازم تست گرفتن و گفتن که: گمون میکنم تو آینده خوبی داری ! https://www.aparat.com/v/50ZiW  شروع شد; دوره های مختلفی مثل: نویسندگی, فن بیان, زبان بدن, گویندگی رادیو و ... کلاس هایی بودن که با جون و دل توشون شرکت میکردم. روز اول کلاسا وقتی از آزادی برای  چهار راه وصال تاکسی گرفتم راننده تاکسی یک مرد دوجنسیتی بود و داشت از سخت بودن زندگیش میگفت و این که چقدر هر روز از خانوادش دور تر میشه, خیلی عجیب بود که هر چقدر سعی میکنم از این برخورد ها دور بشم بهشون نزدیک تر میشم. ولی بهش گفتم که مطمئنم همه چیز بهتر میشه. بعد پیاده شدم و وارد ساختمون دانشکده خبر شدم. اواسط دوره ها همه بچه ها به ساختمون مدرسه عالی رسانه منتقل شدن تا فضای استودیویی رو تجربه کنن. حالا ما خودمون ایده میدادیم و تیم تشکیل میدادیم و برای وبسایت موسسه پادکست تولید میکردیم و همه به صدای من و به کل من ... به همه چیز من احترام میزاشتن :)  بهترین دوران زندگیم بود . حالا من به خودم میرسیدم. لباسای شیک میپوشیدم و میزدم بیرون برای کسب تجربه و بودن در کنار دوستای واقعیم. یادمه یک وقت هایی برای رادیو جوان آیتم های سفارشی میساختیم ولی کارای من چون سبک فانتزی و به گفته استاد نویی داشتن هیچوقت پخش نمیشدن. سیروس رجبی تهیه کننده رادیو جوان توی گروه مدرسه موضوعات رو اعلام میکرد و بچه ها مشغول ساخت میشدن. اما من با آیتم های سفارشی میونه خوبی نداشتم و دلم میخواست هر اون چه که از عمق قلب و ذهنم میاد رو بسازم; یادمه برای تولید یک نمایشنامه صوتی به سبک ایران باستان توی گروه  تولید محتوای دانشکده خبر فراخوان دادم و اینجا بود که به یاد موندنی ترین آدم توی زندگیم بهم پیام داد و برای پروژه اعلام آمادگی کرد. هیراد خاتمی, اون بهترین آدمی بود که در کل زندگیم ملاقات کردم. گفتنش از این لحاظ مهمه که آشنا شدن با هیراد و تمام چیزهایی که ازش یاد گرفتم تاثیر مهمی روی قوی بودن الانم داره.اجرای دوبله زنده در دانشگاه تهران شرقمن هر روز پیشرفت کردم, کار کردم و رزومه ساختم! من با یک میکروفون ساده و تو خونه کار مستقلانمو شروع کردم, تیم جمع کردم, صدابردار مجموعه لنز اسپورت ایرانسل شدم, با نشنال جئوگرافیک فارسی کار کردم, یکی از مدیر دوبلاژای مجموعه فیلیمو شدم, و برای مجموعه لنز ایرانسل مدیریت سریال انجام دادم. در عرض 3 سال تمام کسایی که بیش از 10 سال بود کار میکردن منو تشویق کردن و کارمو تایید کردن. و پدرم: وقتی کارم از تلویزیون پخش میشه ذوق میکنه و با اون لبخند خاصش صورتش قرمز میشه :) من حالا با اعتماد بنفس تر از قبل و با حمایت علنی پدر و مادرم تابو شکنی میکنم. من تو تئاتر ها زن پوش میشم و سینه بند و کلاه گیس میزارم و از نشون دادن نمایشم به اعضای فامیل هیچ خجالتی ندارم تئاتر عصر جدید . زن پوش شدنم در نقش لیدی مکبث من توی فیلم ها جای خانم ها صحبت میکنم و بخش زنانم رو با تمام وجود توی نقش میریزم. این برای مدیر دوبلاژ ها و موسسه ها جالبه! اما با همه اینا عقده ی گذشتمو ندارم .... مغرور نیستم و میدونم که هنوز پر از ایرادم و واقفم به این که راه طولانیه ... هنوز کلاس های دوبلاژمو میرم و از نظر روانی خودمو برای خورد شدن و از نو ساخته شدن آماده میکنم. وفای امسال: موفقه, قویه و وقتی میگه قویه میدونه چه چیز هایی رو گذرونده و نمیخواد توی این وبلاگ بنویسه. اعتماد بنفس داره, و همون چیزیه که تمام بچگیش آرزوش رو داشت که باشه هر روز نزدیک تر و هر روز عمیق تر و شکر گذار تر نسبت به زندگی :) من وفا باقری هستم. 21 سالمه, و شما اولین نوشته من رو در ویرگول خوندین.</description>
                <category>وفا باقری</category>
                <author>وفا باقری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 23:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>