<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید رمضانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidbooks</link>
        <description>فعال در زمینه دیجیتال مارکتینک به ویژه سئو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>وحید رمضانی</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidbooks</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی غمگینی و تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-oskkgpqmiv7n</link>
                <description>من یه ادم درونگرا هستم. ازش ناراحت نیستم. میدونی درونگراها خیلی سخت چیزی را ابراز میکنند. مثلا من از کادو گرفتن از مهگل خیلی خوشحال میشم ولی خب نمیتونم بپرم بالا و با شادی و فریاد بزنم، نه اینکه نخوام نمیتونم. درونگرا بودن اینطوری یه وقتی تو جمعی ولی زمان اجتماعی بودنت تموم میشه و دیگه میری رو به افول ادمای درونگرا دوستای خیلی کمی دارند، خیلی خیلی کم. به جز مهگل و امیر که رفیقن بقیه ظاهرا خیلی خبری نیست ازشون. نه حالی میپرسن نه کاری دارند مگر کارشون گیر باشه یا برنامه ای باشه. خلاصه که کمی ناراحتم از دست دوستان. دیدی میگن ادم باید یه دوستی داشته باشه که بتونه مهم ترین حرفاش، اون حرفایی که نمیتونه را بهش بزنه؟ادمای درونگرا اونم ندارن. حداقل من که ندارم. من فکر میکنم اگر بشینم و از ناراحتی و سختی زندگی خودم برای مهگل و امیر بگم خیلی ناراحت میشن و این خیلی برام سخت تر از تحمل کردن ناراحتی و درد خودمه.دوستای دیگه ای هم که دارم اصلا به تخم مرغ توی یخچالشون هم نیست من چیکاره ام و حالم چیه. به هر حال وقتی غمگینی و تنها باید نوشت اینجا، اونجا یا هر جایی یا یکم سبک بشه ادم. درونگراها سخت حرف میزنند، سخت ابراز میکنند. </description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 10:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیقی که کمی تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-u3etpgxhp7ox</link>
                <description>صبح بیدار میشم میرم سمت لباس ها، شلوار جین مشکی هنوز خستگی دیروز ازش بیرون نرفته و شلوار گرم‌کن که زحمتاش هیچ وقت دیده نشد و کسی ازش تعریف نکرد ولی بازم با خستگی که از کل هفته دارند میپوشم. چند قدمی تا سرویس بیشتر فاصله نیست، دلم نمیخواد صورتم بشورم یا حتی دلم نمیخواد توی آینه خودمو نگاه کنم، به هر حال کارهای تکراری را انجام میدم میام بلوزی که چند وقت پیش خریدم را بپوشم یه نگاه میندازم بهش نصبت به سنش بزرگتر و خسته تر هست شاید بتونم بهش بگم چقدر زود شکسته شدی، اما میترسم ناراحت بشه و با لبخند کج و به زور تن میکنم. کاپشنی که چند ساله با هم رفیقیم و زمستون ها رو با هم گذروندیم را برمیدارم و میرم سمت در یادم میاد حلقه و ساعت و کلاه ایمنی را باید بردارم و خیلی آروم طوری که کمترین صدا ایجاد بشه درو بازو بسته میکنم. هوا سرده رفیق قدیمی که حالا کمی هم تنگ شده را میپوشم به گل روی جا کفشی نگاه میکنم بدون صحبتی پله ها رو سر میخورم به سمت پارکینگ. اواسط دی هست و یه سوز خشک میزنه و میره توی استخون. موتوری که چند ماه هست با هم دوست شدیم برمیدارم و میزنم به خیابون. خستگی توی بدن و ذهن خودم بیشتر از لباس ها مونده. با بی حوصلگی تا آپادانا میرونم و خسته تر از روزای قبل به دیکتاتوری سازمان سلام میکنم. تا اخر زمان اداری به سختی خودمو میکشونم و برمیگردم خونه. این روزها خستگی زیادی را تجربه میکنم، خستگی ای که فرسایشی هست. دیگه حال اداه دادن متن را ندارم به امید روز ی بهتر </description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 09:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروپاشی کم کم اتفاق میفته</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%85%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-tqj03caa9gdv</link>
                <description>ادم های درونگرا کمتر حرف میزنند کمتر غر میزنند کلا انگار کم هستند کم هستند برای زندگی برای همه کم هستند کم برای خانواده کم برای همسر کم برای رفقا کم برای جامعه ادمای درونگرا یه گوشه نشستند و بیشتر میشنوند و بیشتر نگاه میکنند. من درونگرام و کم بودم و کم بودم و کم بودم. وقتی بخوایی که خیلی خوب باشی درونگرا تر میشی خود خوری بیشتر میشه حرف نزده زیاد میشه و حال بد میشه وحال بد بیشتر و بیشتر روی هم انباشه میشه و و مغز باقی نمیمونه و کم کم فرو پاشی اتفاق میفته.من خسته ام و مرگ نزدیک است.</description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 13:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه حرف میزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-qsc2bmilxpru</link>
                <description>ساعت عقربه هاشو روی 6 و 45 دقیقه تنظیم کرده بود، آلارم گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد و با خستگی زیادی که توی جونم مونده بود دست بردم بالای سرم فضای خالی مونده بین تشک و دیوار گوشی را پیدا کردم آلارم را خاموش کردم بعد از چند ثانیه مبهوت نگاه کردن، به سختی سر از بالش جدا کردم. پتوی آبی را زدم کنار مهگل را بیدار کردم و کشون کشون خودمو رسوندم لب تشک، پاهامو زمین گذاشتم و باز منگ تر از قبل به اطراف نگاه کردم. مهگل قرص اول صبح را خورد و از اتاق رفت بیرون تا اماده بشه و من همچنان نگاه میکردم، جلوی پام تلی از لباس، یکم جلوتر کمد رخت خواب که درش باز مونده، سمت راست زیر پنجره چمدون ها و کشو و بیرون از اتاق که به مقدار دیده میشه، انبوهی از وسایل که هنوز جایی براش نیست، به سختی از جا بلند میشم تا آماده بشم، بعد از چند قدم توی سالن امیر خوابیده که بای کلاس اومده تهران و من یادم نبود. آروم‌تر بقیه کارهارو انجام میدم (تازه اساس کشی کردیم، روزهای اول توی خونه که کمد کوچیکی داره وسایل جا نمیگیره و باید یه مقدار کمد و وسایل اینطوری بخریم) بعد از لباس پوشیدن یه مقدار دیگه نگاه میکنم یه چیزی کمه، بعد از شاید 1 دقیقه نگاه کردن ساعت را میبینم و حلقه اونارو دست میکنم و میرم که برم، دستگیره در را فشار میدم یادم میفته مسواک نزدم برمیگردم و با مسواک میرم سمت سرویس همینطور که فرچه روی دندون ها بالا و پایین میشه تا کارش را خوب انجام داده باشه با خودم توی اینه چشم تو چشم میشم...یه صدایی بهم میگه چقدر چرا انقدر شکسته شدی؟ انگار که خودمو توی 35 یا حتی 37 سالگی ببینم، بهت بیشتر میشه و منگ تر از قبل میام بیرون دهنم هنوز طعم خمیردندون میده یادم میفته باید بشورم برمیکردم دهنم میشورم و میرم پایین پله ها را سریع میرم ماشینو میارم جلو در مهگل میاد و تمام طول مسیر به چهره خودم توی 35 سالگی یا حتی 40 سالگی فکر میکنم...احتمالا توی 40 سالگی وقتی از خواب با خستگی و بهت بیدار میشم و به سختی به اینه میرسم، دیگه این حس را تجربه نکنم.</description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 11:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواهر خانم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-nbtanduyev2q</link>
                <description>مادربزرگم ادم معتقدی بود، هر بار که تسبیح جدیدی بهش میدادن یه صلوات میفرستاد و دونه هاشو میشمرد که نکنه ذکرش اشتباه باشه. میگفت ننه هر کاری میکنی بگو به امید خودت... یه جوری با آکسون و از ته دل میگفت که انگار خودش دیده باشه . هر بار که میرفتم خونش کلی برام تعریف میکرد و میگفت ننه کار خوبه... کار جوهر مرد... فلانی ببین کار کرده حالا دیگه زندگیش خوبه... ادم خوبی بود، این روزا بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه... از خیلی قدیما میگفت که مهدی و مسعود چندسال بیمارستان بودن،(مسعود،مهدی و محمد به ترتیب پسرای مادربزگن ) همین مهدی تا ۷ سالگی تا گردن تو گچ بود. همین شد کمتر درس خوند. مسعود و ببین با این وضع روی یه پا کار میکنه (یکی از پاهاش کوتاه تر) محمدم مریض بود اما کمتر، درس خوند و دکتر شد.حواست به مادرت باشه... زن که خوب باشه زندگی جمع میکنه، مثل مژگان. ننه فرق میکنه ادم تا ادم مامانتو نگا کن اون بالایی هم ببین(اشاره به عروس دیگش) اصلا انگار بچه ها براش مهم نیست. گاهی برام از دختر خوب میگفت که قراره زن بگیرم بدونم چطور باشه.ادم خوبی بود، این روزا بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه... تاریخ تولدمو نمیدونست، پول هم نمیشناخت سالی یه بار یه دسته پول میاورد میداد به مادرم میگفت این برای تولد جفتشون من و امیرو میگفت.سالی یه بارم پول میداد شیرینی کارنامه گرفتن:)خیلی زحمتکش بود قالی میبافت و میفروخت و کمک خرج حاجی بود. همه ی کارای خونه هم میکرد، کمک حاجی لباس های تولیدی مغازه را یه بخشی را جلو میبرد.یه شبی چندتا سکته کرد بردیمیش بیمارستان رد کرده بود تا چند روزی هم نمی تونست حرف بزنه.نمیدونم توی چند سالگی ولی دیگه نتونست روی پا وایسه و یه گوشه خونه همیشه نشسته بود. پاش خیلی در میکرد که هیچ مسکنی جواب نمیداد خود تریاک هم کم اورده بود جلو این درد. یه روزی بهم گفت روزی که نتونم خودم برم دستشویی میمیرممدتی بعد شاید یک سال بعد شب حالش خوب نبوده و مهران (نوه دختری) میبرتش دستشویی، فردا صبحش وقتی ما توی کاخ سعداباد توی موزه ملت داشتیم میومدیم طبقه پایین زنگ زدن به بابا... اقا مهدی شما از مادر خبر داری؟ بهتره؟ و چند دقیقه بعد خبر فوت دادن...کمتر دیدم ادما انقدر جدی سر حرفشون بمونند، از شبی که مهران‌ زحمتشو کشیده بود ۱۲ ساعت بیشتر نشد. </description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 11:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخواه من</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-snjulcatdail</link>
                <description>دلم می‌خواد برم توی جنگل زندگی کنم، برم بمونم. صدای پرنده ها بیاد و شجریان بزارم و بخوابم اسمون که از بین شاخ و برگ ها یکم پیداس نگاه کنم. توی جنگل بمونم و کم کم چوب بیارم برای شب، تا شب که شد اتش روشن کنم و بشینم باز با صدای شجریان و جیرجیرک و اتش خیره به اتش باشم. نفهمم کی هوا روشن میشه و همون کنار خوابم ببره. صبح بلند بشم چایی اتشی درست کنم و برم توی چادر مهگل که هنوز خوابه را نگاه کنم پیشونیشو ببوسم و اروم از چادر بیام بیرون. از یه طرف هم دلم میخواد برم جنوب، برم جنوب و نگاه به دریا کنم... بمونم لب اب و شب و روز بگذره و فقط برای شام و ناهار بریم از اون فلافلی لب ساحل فلافل بگیریم و برگردیم همون لب لخوریم. انقدر بشینیم تا یه کشتی یا لنج بیاد دوتا بوق بزنه برامون، شایدم سوارمون کرد برد؛ انقدر برد که دیگه ساحل را ندیدیم. بهش بگم عامو میشه همینجا بمونیم چند ساعتی؟ بگه ها عامو چرا نشه و بیاد کنار ما بشینه و برامون بگه از جنوب... از ماهی... از میگو... از تجربه های زیادی که داره و از افتابی که انقدر مستقیم و داغ خورده توی چشاش که باعث گره ابروهاش شده... از خاکی بگه که خیلی زمین گیر میکنه و ادمو از جایی بگه حال ادم بهتره بین صحبتاش صدای موج بیاد و مرغ دریایی و نسیمی که روی دریا میخوره و میاد روی لنج و ما گوش بدیم و لبخند بزنیم، گوش بدیم نگاه کنیم به هم با چشم قربون صدقه هم بریم که ما هم سختی داشتیم ولی قوی کنار هم نشستیم وسط دریا...به قول علیرضا اذر زندگی یک چمدان است که می آوریش ... بار و بندیل سبک میکنی و میبریشچه بهتر که توی این سختی زندگی سفر کنیم، چمدون را پر کنیم از تجربه های ناب تا بیشتر ببینیم و یادبگیریم.</description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 22:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه آقا بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-lovvpditsduf</link>
                <description>یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب منو میبره تا ته کوچه ته کوچه خونه آقا بزرگ بود، یه در چوبی قدیمی که وقتی وارد میشدی یه راهرو باریک  و ۳ تا پله داشت، از روی پله ها حوض کوچیک سمت راست کنار دیوار معلوم بود سایه دوتادرخت بلند گردو همیشه سر حوض بود. سمت چپ درخت آلوچه مازندرانی، درخت قیصی، درخت هلو، یه درخت خرمالو بلند بود. از روی پله ها که جلو میومدی و به ایوان نزدیک میشدی بوته گل رز نزدیک پنجره اتاق مادر بزرگ بود، هنوز آقا بزرگ به گل های شمعدانی و حسن یوسف لب پنجره آب میداد و مراقبشون بود.آقا بزرگ چند سالی هست که کمتر حرف میزنه، عصا دست میگیره و بیشتر خیره میشه به حیاط، به گل رز، انگار همه حرفاش اونجاس و لابه لای بوته رز مونده.آقا بزرگ هنوز هفته ای یه دسته ۵ تایی گل نرگس میگیره و میزاره توی اون گلدون شیشه ای گرد که روی میز چوبی کنار تخت دو نفره هست.تقریبا ۸ ماه هست که مادر بزرگ نیست، اما آقا بزرگ به رسم همیشه مارو جمعه ها دعوت میکنه، توی ایوان سفره پهن میکنیم و حرف می‌زنیم غذا میخوریم. صدای بچه ها توی حیاط می پیچه و ماهی های حوض از دستشون ارامش ندارن.اما آقا بزرگ روی صندلیش میشینه عصا رو میزاره کنارش با شلوار گرمکن و پیرهن سفید که روش یه بافت پوشیده دست روی دستش میزاره و با لبخند همه رو نگاه میکنه و گاهی بوته رز را نگاه میکنه...آقا بزرگ امروز بعد از ۱ سال دلتنگی رفت پیش مادر بزرگ. حالا ما موندم و ته این کوچه و این خونه...از این به بعد وسط نت های فرهاد وقتی داره کوچه به کوچه رد میشه من توی این کوچه از نت پیاده میشم و میرم خونه آقا بزرگ.</description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 11:45:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییزو زندگی کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ly4hlfu4uzhw</link>
                <description>امسال قرار بود پاییز بریم شمال، یه جنگل باحال و بکر مثل دالخانی یا شاید زوات کمپ کنیم... بریم یه جا آتیش درست کنیم چادرها را بزنیم و همگی جمع بشیم دور اتیش، یواش یواش که گرم شدیم حامد قربانی شروع کنه بخونه، ما هم ارومتر باهاش همراه بشیم،حامد صداش خوبه... امشب در سر شوری دارم... امشب در دل...بعد کاوه با همون شوخ طبعی و تیکه های به موقع میگه حالا حامد خان شما که به ما فخر صداتو فروختی اینجارو گوش کن... تو ای بال و پر من... رفیق سفر من... میمیرم اگه سایت...حامد کمالی و حسین از اون رفیقای مهربون رفتن تو لک و با خودشون سیگارو دود می کنند، سیگار پشت سیگار.ججیرجیرکا موزیک متن را برامون میزنند و صدای پا روی برگا این موزیکو جذاب و جذاب تر میکنه. مهگل و ساره کنار هم نشستن و با لبخند شادی دارن با کاوه حامد میخونند... مهگل غرق شده تو شعله های اتیش و احتمالا داره به رقص فکر میکنه، به طبعیت اگر ایران به دنیا نیومده بود حتما یه رقصنده میشد. حالا که اب جوش اومده چایی واجبه منم چایی درست می کنم. اما اشکان درجه یک و با مرام، بازم در حال اما ه سازی غذا، اشکان یه شِف خفنه... کم کم انرژی بچه ها کم میشه هر کسی با حال و هوای خودش یه گوشه نشسته و مشغوله... حسین و حامد کمالی هنوزنم سیگار میکشن و به اتیش نگاه می کنند من و مهی اسمون نگاه می کنیم خداراشکر ابر نیست امشب و میتونیم ستاره هارو از بین شاخ و برگا ببینیم. کم کم همه رفتن تو چادر و خوابیدن و یادشون رفت که پاییزه... داره افتاب میزنه، نور سرخ افتاده روی درختا و زیبایی به رخ میکشه اون پایین تر انگار کلی درخت پیداره اونا برگاشون زرد شده، بالا دستشون برگا نارنجی و قرمز شدن، یکم تونطرف تر سمت چپ برگ درختا زودتر ریخته و سنجاب روی درخت را راحت میشه دید.جنگل توی پاییز یه جوری قشنگه که انگار میخواد بگه ببین قشنگ منم، چون خودمم... امسال که نشد ولی سال دیگه حتما میریم و جنگلو و پاییز و پاییز و پاییز و با هم بغل میکنیم. پاییز خیلی بیشتز از چند کلمه در مورد دیدن نارنجیا و نارگیا و جمشیده، پاییزو باید زندگی کرد. آبان چیزی جز زندگی کردن نداره... </description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 23:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو سرم سنچ می زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidbooks/%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%86%DA%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-xwo1b9gwmqlx</link>
                <description>تو سرم سنچ میزنند. توی سرم سنچ میزنند و آشوب می کنند، وقتی زیاد فکر میکنم، وقتی می خوام یه شبه خیلی قله ها را فتح کنم... ولی نمیشه. میشینم توی ماشین توی خیابونا دور میزنیم. به ولیعصر که میرسیم فکرام یادم میره، آشوبا یادم میره، درختا با لباس نارنجی که تن دارند، شروع می کنند دمام میزنند و منم روی فرمون ریتم میشکنم... ریتم میشکنم... به پارک وی که میرسیم، یه باره بهم میگه وحید، پاره نشه و لبخند میزنه، دمام را میگه. یادم نمیاد از کجا دمام زدم، ولی به نظر زمان زیادی میاد. دور میزنیم... حرف میزنیم... از تارگت های دور تر میگیم و از چیزایی که باید بهش برسیم،از تارگتایی که به خیلیاش رسیدیم، از حال خوبمون، از دوستامون و از تمام اونایی که توی سرم سنچ میزنند، حالا انگار خسته شدن و رفتن یه گوشه نشستن تا باز به وقتش بیان ضرب بگیرن. </description>
                <category>وحید رمضانی</category>
                <author>وحید رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 01:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>