<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidisme</link>
        <description>تمرین نویسندگی میکنم. شاید روزی، جایی، نویسنده‌ای باشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:09:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/405/avatar/17IFaV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidisme</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عطسه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%B9%D8%B7%D8%B3%D9%87-mxm2qnuolgxi</link>
                <description>یک حقیقت تلخ راجع به زندگی وجود دارد و آن این است که در زندگی هیچ عدالتی وجود ندارد. انسان‌ها از همان بدو تولد به دوسته تقسیم می‌شوند، برنده‌ها و بازنده‌ها. از بخت بد من جزء گروه دوم بودم. سرتاسر زندگی من شکست و ناکامی است؛ نمی‌خواهم با این حرف‌ها خودکشی خودم را که پیشامدی کاملا اتفاقی بود توجیه کنم اما تحمل آدم هم حدی دارد از حدش که بگذر آدم دست به کارهای احمقانه‌ای مانند خودکشی میزند. لحظه‌ای که روی لبهِ پشت بام ایستادم و به پایین نگاه کردم از خدا خواستم که نشانه‌ای پیش پایم بگذارد که دست به این کار نزنم. خدا هم صدایم را شنید و لیلا را برایم فرستاد. چندباری در جلسات ساختمان دیده بودمش؛ می‌دانستم پرستار است، چند سالی می‌شود که از همسرش جدا شده و با دخترش تنها زندگی می‌کند. شب قبل لیلا در بیمارستان شیفت بود و امروز صبح موقع برگشت اتفاقی من را می‌بیند که لبهِ پشت بام ایستاده‌ام، به همین خاطر خودش را سریع به پشت بام می‌رساند تا جلوی یک فاجعه را بگیرد. البته این مسئله از نظر او فاجعه بود والا از نظر من اتفاقِ خاصی نمی‌افتاد. چند میلیارد آدم روی زمین زندگی می‌کنند حالا یک نفر کمتر یا بیشتر چه اهمیتی دارد.چشمانم را بسته بودم و آماده پریدن شده بودم که لیلا از پشت صدایم زد. تعجب کردم آخر توقع نداشتم آن وقت صبح کسی بیدار باشد تا در کار خودکشی من اختلالی ایجاد کند. به سمتش برگشتم اما از لبهِ بام پایین نیامدم. صاف زُل زد داخل چشم‌هایم و گفت: «داری چیکار میکنی؟!» توقع داشتم سیلی از حرف‌های امیدوار کننده و قشنگ در مورد زیبایی زندگی و مذمتِ خودکشی بارم کند یا حداقل همسایه‌ها را خبر کند تا بیایند و شاهدِ مرگِ من باشند؛ اما فقط پرسید داری چکار میکنی و بعد در سکوت به چشم‌های من خیره شد.نگاهش تا مغزِ استخوانم را سوزاند. بیشتر از چند لحظه نتوانستم آن نگاه پرحرارت را تحمل کنم، سرم را پایین انداختم و نگاهم را از او دزدیدم. در برابر او کاملا بی‌دفاع شده بودم. تمام زندگی‌ام را برایش تعریف کردم، شرح کاملی از تمام مصائبی که در زندگی متحمل شده بودم. حرفم که تمام شد گفت: «زندگی سختی داشتی اما این دلیل نمیشه که خودت رو بکشی، خودکشی راه فرار از مشکلات نیست.» بعد آرام به سمتم آمد و دستش را به سمتم دراز کرد. وقتی نگاهش کردم مثل این بود که سال‌هاست که می‌شناسمش، در نگاهش صمیمتی بود که در نگاه یک رفیقِ قدیمی می‌توان پیدا کرد. من هم دستم را به سمتش دراز کردم، دلم می‌خواست که دستش را بگیرم و از لبهِ پشت بام پایین بیایم و بعد باهم یک چای بنوشیم و کمی گپ بزنیم که آن عطسهِ بی‌موقع تعادلم را بهم زد.راستش اصلا فکر نمی‌کردم که سقوطم اینقدر طولانی شود که بتوانم تمام این ماجرا را از اول تا آخر در ذهنم مرور کنم. نمی‌دانم چند متر با زمین با فاصله دارم و اصلا هم نمی‌خواهم بدانم. در مقابلم آسمان ابری است و چهرهِ وحشتزدهِ لیلا که سقوطِ من را تماشا می‌کند. ترس چقدر زیبایش کرده، من هم به او لبخند میزنم.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2023 21:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتی - قسمت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B6-swpnxy0yfhil</link>
                <description>قسمت قبلی را از اینجا بخوانید و برای مطالعه تمام قسمت‌های داستان تگ «گیتی» را دنبال کنید. https://virgool.io/@vahidisme/-dnlqxsdfehil   گیتی و ناصر به صورت توافقی از هم جدا شدند. پدر گیتی پیغام فرستاده بود که اگر از ناصر طلاق بگیرید اسمش را نمی‌آورد و خیال می‌کند اصلا دختری به این اسم نداشته است. مادر گیتی چند باری تلفن زد و گفت که بیایید خانه اما همان روزی که پدر آن برخورد را با او کرد خیال کرد که اصلا خانواده‌ای ندارد، نه پدری، نه مادری و نه برادری، دور همه را خط کشیده بود و حالا فقط او مانده بود و پدرام. طبق توافق گیتی مهریه‌اش را بخشید و ناصر هم حضانت پدرام را به او داد اما در آخرین لحظات برای آرام کردن وجدان خودش یک چهارم مهریه‌اش را به همراه تمام اسباب و اثاثیه خانه که بیشترش جهیزیه خود گیتی بود به او بخشید. گیتی اثاثیه را را فروخت و با یک چمدان لباس راهی خانه بیتا شد.بیتا دوست دوران دانشجویی گیتی بود. آن روزها گیتی و بیتا هر دو دانشجوی ادبیات فارسی بودند. گیتی دلش می‌خواست شاعر شود اما بیتا معلوم نبود که چه در سرش می‌گذرد. عاقبت گیتی با ناصر ازدواج کرد و شغل خانه‌داری را انتخاب کرد اما گیتی ازدواج نکرد و در یک کتابخانه به عنوان کتابدار مشغول به کار شد. تمام خانواده بیتا به آمریکا مهاجرت کرده بودند و بیتا تنها مانده بود و به قول خودش دوست داشت که مستقل زندگی کند. تنها در خانه پدری‌اش زندگی می‌کرد و هزینه زندگی‌اش هم از اجاره چند باب مغازه‌ای می‌گذشت که پدرش وقتی دید بیتا آمریکا بیا نیست از فروختنش چشم پوشی کرد تا پول اجاره‌اش هزینه زندگی دخترش شود. کار در کتابخانه برای بیتا بیشتر یک سرگرمی بود تا یک منبع درآمد.بیتا خیلی کم در خانه پیدایش می‌شد. کار در کتابخانه، سینما، تئاتر، مسافرت‌های یک روزه، کلاس زبان، دور دور در محله‌های قدیمی، موزه و ... . اما این روزها به قول خودش پاسوز یک رفیق شده بود. گیتی او را نمی‌شناخت، بیتا می‌گفت که اسمش ساغر است و طفلکی سرطان دارد. چندتایی عکس از ساغر هم نشانش داده بود، جوان، زیبا، چه چشم‌های زیبایی داشت. بیتا می‌گفت که دکترها گفته‌اند که زیاد دوام نمی‌آورد. اگر وقت دیگری بود می‌نشست و های های گریه می‌کرد که چرا باید یک دختر به این زیبایی به این جوانی سرطان بگیرد. اما گرفتاری‌های بزرگتری هم داشت. باید شغلی پیدا می‌کرد و خانه، تا ابد که نمی‌توانستم با پول یک چهارم مهریه‌اش و جهزیه‌اش در خانه بیتا زندگی کند. بیتا اکثر روزها به خانه ساغر می‌رفت و تا شب آنجا می‌ماند و حتی گاهی شب را هم پیش او می‌خوابید. گیتی هم همینطور که آگهی نیازمندی‌ها را به دنبال یک کار خوب بالا و پایین می‌کرد مراقب بود که پدرام چیزی را نشکند و جایی را بهم نریزد. روز اولی که به خانه بیتا آمدند بیتا گفت که خیال کنید اینجا هم خانه خودتان است، راحت باشید. بعد چشم غرّه‌ای به گیتی رفت و گفت نمی‌بینم این بچه رو خون به جگر کنی که ندو، نپر، بزار بچه راحت باشه، اگر هم چیزی شکست فدای سر هر جفتتون. اما گیتی حواسش بود که پدرام روی مبل‌ها بپر بپر نکنه و دست به شکستنی‌ها نزند، صاحبخانه رو حساب مهمان‌نوازی یک حرفی می‌زند، مهمان باید باشعور باشد.گیتی هر چه بیشتر در روزنامه‌ها دنبال کار می‌گشت بیشتر از اینکه در دانشگاه ادبیات خوانده بود پشیمان می‌شد. زیر لب فحش می‌داد و می‌گفت یعنی یک شغل برای لیسانسه ادبیات در این شهر به این بزرگی وجود ندارد. اگر کاری هم بود سابقه کار می‌خواستند و دریغ از یک ساعت سابقه کاری که گیتی داشته باشد. آن‌هایی هم که سابقه کاری نمی‌خواستند چیز دیگری می‌خواستند که گیتی اهلش نبود. </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 27 Sep 2018 12:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتی - قسمت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/-dnlqxsdfehil</link>
                <description> قسمت قبلی را از اینجا بخوانید و برای مطالعه تمام قسمت‌های داستان تگ «گیتی» را دنبال کنید. https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-so5ccnosgobx   - «طلاق می‌خوام»- «پس بالاخره اصل حرفت رو زدی، فقط موندم چرا این همه سال طول کشید.»- «چون فکر می‌کردم مشکلمون حل میشه.»- «گیتی منو نگاه کن، سرت رو پایین ننداز، توی چشمای من نگاه کن بگو مشکل ما چی بود؟»- «یه نگاه به اوضاع زندگیمون بنداز، از مشکل رد شده دیگه رسما مصیبته.»- «لابد من این مصیبت رو درست کردم؟!»- «ناصر من الان گفتم تو مقصری؟»- «پس چی؟!»- «من بعد پنج سال حوصله ندارم که باهت بحث کنم تقصیر کی بود که اینجوری شد، من طلاق می‌خوام تو چی میگی؟»- «نُچ، طلاقت بدم که بری با اون مرتیکه به ریش من بخندی!»- «کدوم مرتیکه! خل شدی؟!»- «همون که بخاطرش پنج ساله زندگیم شده بدتر از عاقبت یزید.»- «احمق بیشعور این چه حرفی که میزنی، تو توی این پنچ سالی چیزی از من دیدی؛ تقصیر خودت نیست. وقتی دست اون لکاته‌ها را میگیری میاری توی این خونه فکر می‌کنی منم مثل خودت هستم. از قدیم گفتن کافر همه را به کیش خود پندارد.»- «خفه شو کثافت، اگه تو حواست به زندگیت بود پای هیچ فاحشه‌ای به این خونه باز نمی‌شد.»ناصر با این فریاد بحث را تمام کرد. تلوزیون را روشن کرد و گیتی شبیه به مادرش به اتاق خواب پناه برد و در را روی خودش قفل کرد. توقع داشت سرش را بچسباند به بالش و زار بزند اما حتی یک اشک هم نبود. چشمانش خشک خشک بود و به هیچ وجه قصد باریدن نداشت. بیشتر حس سرخوردگی داشت. این اولین باری بود که موضوع آن زن فاحشه در اتاق خواب را به روی ناصر می‌آورد و این اولین باری بود که در این سال‌ها ناصری به این شکل سرش داد میزد. بیشتر از این سرخورده شده بود که ته دلش می‌دانست حق با ناصر است. وقتی که پدرام یک ساله و نیمه شد او تصمیم گرفت که مثل یک راهبه زندگی کند و به هیچ وجه به ناصر راه نمی‌داد و همان موقع باید می‌فهمید که دیر یا زود ناصر سراغ زن دیگری می‌رود. حالا نه اینکه بخواهد ناصر را اذیت کند دست خودش نبود هیچ لذتی از همخوابگی نمی‌برد.فردای آن روز در محیط آرامتر دوباره راجع به همین موضوع صحبت کردند. ناصر هم از این وضعیت خسته شده بود و دلش می‌خواست هر چه زودتر از این برزخ خلاص شود تا دست زنی را که مدت‌ها پنهانی با او رابطه داشت را بگیرد و رسما به خانه بیاورد. خیلی زود توافق کردند، گیتی حضانت پدارم را می‌گرفت و در مقابل مهریه‌اش را می‌بخشید. ناصر هم هر ماه مبلغی را بابت هزینه‌های پدرام به گیتی پرداخت می‌کرد. این مسئله خیلی راحت‌تر از آن چیزی که گیتی انتظارش را داشت برطرف شد اما مشکل بزرگتر این بود که بعد از طلاق کجا باید میرفت و چی کار باید می‌کرد.در خانه پدری که جایی نداشت، اگر هم امیدی به خانه پدر بود بعد از آن برخوردی که داشت حاضر بود در مسافرخانه بخوابد اما به آنجا برنگردد. گیتی دنبال جایی می‌گشت که بعد از طلاق مدتی در آنجا بماند تا بتواند کاری پیدا کند و روی پای خودش بایستد. لیست مخاطبینش را چند بار بالا و پایین کرد و در نهایت روی اسم بیتا احمدی متوقف شد. بیتا از دوستان دوران دانشگاه‌اش بود و می‌دانست که تنها زندگی می‌کند. شاید می‌توانست تا مدتی بعد از طلاق پیش بیتا بماند.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 20 Sep 2018 21:10:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتی - قسمت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-so5ccnosgobx</link>
                <description>قسمت قبلی را از اینجا بخوانید و برای مطالعه تمام قسمت‌های داستان تگ «گیتی» را دنبال کنید. https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-emozxpfaqcea   آفتاب بی‌رمق پاییزی خانه را روشن کرده بود. گیتی بی‌توجه به سر و صدای پدرام مانند مسخ شده‌ها به دیوار رو به رویش خیره شده بود. به این فکر می‌کرد که چطور زندگی‌اش تبدیل به این جهنمی شده که در آن گیر کرده است. او ناصر را دوست داشت و با عشق با او ازدواج کرده بود یا حداقل خودش اینطور فکر می‌کرد. اما از فردای ازدواج این عشق و علاقه روز به روز کمتر شد و حالا که پنج سال از ازدواجشان می‌گذشت گیتی دیگر هیچ احساسی به ناصر نداشت. به پیشنهاد خانواده‌هایشان بچه‌دار شده بودند که شاید بچه تنور خاموش دلشان را دوباره روشن کند اما تولد پدرام هم چیزی را درست نکرد.تحمل آن خانه که هر روز نسبت به روز قبل سردتر و تاریک‌تر می‌شد برای گیتی سخت بود و ناصر هم حال و روز بهتری نداشت؛ اما هیچکدام در این باره حرفی نمی‌زدند. کلا در خانه که بودند با همدیگر حرف نمی‌زدند. این ازدواج از سه سال پیش که جای خوابشان را از هم جدا کردند به انتهایش رسید. ناصر تنها در اتاق خوابش می‌خوابید و گیتی هم در اتاق پدرام؛ ناصر صبح‌های زود از خانه بیرون می‌رفت و شب دیر وقت برمی‌گشت و اکثر اوقات هم شام را بیرون می‌خورد. گیتی هم خودش را با کارهای خانه و فیلم دیدن و کتاب‌ خواندن سرگرم می‌کرد. اما آن‌ها این رابطه را همچنان ادامه می‌دادند بخاطر آینده پدرام و حرف مردم، البته بیشتر بخاطر حرف مردم بود و انگ‌هایی که به یک زن مطلقه می‌زدند والا گیتی از مدت‌ها پیش فهمیده بود ادامه دادن این رابطه به این شکل بیشتر از طلاق به پدرام ضربه می‌زند.فکر طلاق از چند ماه پیش به ذهن گیتی خطور کرده بود یا بهتر است بگویم از سه سال پیش، همان وقت که گیتی از نصفه راه خانه عمویش که تازه از مکه آمده بود برگشت تا لباس گِلی پدرام را عوض کند و مچ ناصر را با یک زن بدکاره در اتاق خواب گرفت. به روی خودش نیاورد، به هیچ حرفی لباس پدرام را عوض کرد و از خانه بیرون رفت. وقتی برگشت دیگر با ناصر حرف نزد. آن شب را در اتاق پدرام خوابید و فردا که ناصر به سرکار رفت لباس‌ها و وسایلش را جمع کرد و به اتاق پدرام آورد. از همان زمان به فکرش رسید که از ناصر جدا شود  اما جرائت نداشت که آن را به زبان بیاورد. او از خانواده‌ای می‌آمد که رسم بود دختر با چادر سفید به خانه بخت برود و با کفن سفید برگردد. افتخارشان این بود که حتی یک مورد طلاق هم در خانواده‌شان نداشتند و طلاق برایشان یک گناه نابخشودنی بود. اما از چند ماه پیش مصمم شده بود که از ناصر جدا شود. گیتی خوب می‌دانست که اگر از ناصر جدا شود خانواده‌اش هیچ حمایتی از او نمی‌کنند. دیروز بعد از اینکه پدرام را گذاشت مهد کودک به خانه پدرش رفت تا آن‌ها را از تصمیم‌اش با خبر کند. وقتی بحث به طلاق رسید مادر سرش را گرفت و رفت به اتاقش و در راهم پشت سرش بست تا هیچ صدایی نشنود. این تاکتیک مادر بود. هر وقت چیزی بر خلاف میل او بود دستش را روی سرش می‌گذاشت فرار می‌کرد به اولین اتاق خالی که پیدا می‌کرد و در راه پشت سرش می‌بست. اینقدر خودش را در آن اتاق زندانی می‌کرد تا آب‌ها از آسیاب بی‌افتد. اما پدر فرار نمی‌کرد. ابتدا مقداری سرخ و سفید می‌شد و بعد مثل آوار روی سر طرفش خراب می‌شد. گیتی خیلی خوب گفتگوی کوتاه روز قبلش را به خاطر داشت.- «اون روزی که پات رو توی یک کفش کرده بودی که الا و بلا من این پسره رو میخوام نگفتم این لقمه دهن ما نیست؟»- «چرا گفتید.»- «نگفتم حالا که با لباس سفید رفتی خونه اون لندهور جزء با کفن سفید برنمیگردی؟!»- «گفتید.»- «پس حالا اینجا چه غلطی میکنی؟!»- «گه خوردم، غلط کردم.»- «گه خوردن تو دردی از من دوا نمی‌کنه؛ هه، غلط کردم، با یه غلط کردم همه چیز تموم شد رفت پی کارش، دختره نکبت من از دست توی ولد چموش آخه چیکار کنم. همین مونده بود پشت سرم بگن دختر حاج محمود طلاق گرفته و با یه توله برگشته خونه باباش.»- «بابا! چرا اینجوری میکنی، چرا خودت رو میزنی.»- «خودم رو از دست تو فرزند ناخلف میزنم. بچه‌های مردم مایه افتخار والدینشون میشن اما تو شدی تُف سر بالا.»- «بابا! بابا! دارم با تو حرف میزنم کجا میری.»بعد پدر رفت به تراس تا سیگاری دود کند، گیتی هم گریه کنان به خانه برگشت. اما چیزی در آن آفتاب پاییزی بود که به گیتی دل و جرائت می‌داد. گیتی تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست هر قیمتی که شده از ناصر طلاق بگیرد.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 13 Sep 2018 19:09:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتی - قسمت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-emozxpfaqcea</link>
                <description>قسمت قبلی را از اینجا بخوانید و برای مطالعه تمام قسمت‌های داستان تگ «گیتی» را دنبال کنید. https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-jaigchlfvzeg   به هر ترتیب ازدواج سر گرفت. گیتی عاشق ناصر بود و ناصر هم گیتی را عاشقانه دوست داشت اما برای خوشبختی در زندگی مشترک به چیزی بیشتر از عشق نیاز است، به مقدار زیادی صبر و کمی درک متقابل، چیزی که هیچکدام نداشتند. اختلاف گیتی و ناصر از همان اولین شب زندگی مشترک شروع شد. ناصر عادت داشت در تاریکی مطلق بخوابد اما گیتی از تاریکی وحشت داشت و حتما می‌بایست چراغ خواب تا صبح روشن بماند. مشکلی نبود که بشود به راحت از کنارش گذشت.آن شب ناصر روی کاناپه خوابید و تا صبح به راه حل این مشکل فکر کرد. اولین راهی که در این لحظه به ذهن هر کسی میرسد طلاق است اما ناصر آدمی نبود که بعد از این همه برو بیا و کلی هزینه گیتی را طلاق بدهد. بخاطر همین به فکرش رسید که گیتی را به قتل برساند اما اینکار باید طوری انجام می‌شد که مرگ گیتی اتفاقی به نظر برسد و کسی به او مشکوک نشود. می‌توانست گیتی در راه پله هل بدهد و به همه بگوید که پایش پیچ خورده اما ریسکش زیاد بود و ممکن بود گیتی زنده بماند آنوقت باید یک عمر از یک زن افلیج پرستاری می‌کرد. ناصر تا صبح به انواع و اقسام روش‌هایی که می‌توانست گیتی را به قتل برساند فکر کرد، مسموم کردن، زدن سیم لخت به بدنش، پرت کردنش از پشت بام و ... . اما در آخر راه حل  کار را روز بعد در مترو پیدا کرد. از دستفروش یک چشم بند خواب خرید.اما مشکلات بین گیتی و ناصر به همین مورد ختم نمی‌شد. بزرگترین معضل زندگی آن‌ها دخالت‌های بیجای خانواده‌هایشان بود. فکر نمی‌کنم لازم باشد به کسانی که مثل شرلوک هلمز دنبال سرنخی هستند که بفهمند داستان در چه موردی است و با خواندن پاراگراف بالا گل از گلشان شکفته که بالاخره موضوع اصلی داستان را فهمیدیم بگویم باز هم به خطا رفتید.یکسال اول زندگی مشترک آن‌ها با اختلافات ریز و درشت و دعواهای گاه و بیگاه سپری شد تا اینکه در آستانه دومین سال زندگی مشترکشان تصمیم گرفتند بچه‌دار شوند. البته این تصمیم خودشان نبود بلکه تصمیم پدر و مادرشان بود که می‌خواستند هرچه زودتر نوه دار شوند و فکر می‌کردند با به دنیا آمدن بچه ناگهان زندگی شیرین می‌شود. نُه ماه بعد آقا پدرام چشم به جهان گشود تا زندگی پدر و مادرش را مثل قند و نبات کند. اما تلخی زندگی آن‌ها بیشتر از آن بود که آن بچه کوچولو بتواند شیرینش کند.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 06 Sep 2018 19:18:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتی - قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-jaigchlfvzeg</link>
                <description> قسمت قبلی را از اینجا بخوانید و برای مطالعه تمام قسمت‌های داستان تگ «گیتی» را دنبال کنید. https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-wvj6nhxvhwbg - «ناصر تو چقدر منو دوست داری؟»- «به اندازه تمام دنیا عزیزم.»- «داری دروغ میگی.»- «گیتی جان من هیچ وقت به تو دروغ نمیگم.»- «چرا میگی، تو اصلا دوستم نداری.»- «چرا این حرف رو میزنی؟»- «اگه دوستم داری با پدر و مادرت بیا خواستگاری.»این گفتگو ۴۸ ساعت بعد از آشنایی بین ناصر و گیتی در یک کافی‌شاپ شکل گرفت. میدانم که کمی غیر واقعی است که یک رابطه اینقدر سریع به ازدواج ختم شود و اینکه من می‌بایست کمی بیشتر به این رابطه نه چندان پاکی که بین این دو جوان معصوم شکل گرفته بود بپردازم اما بیکار که نیستم الکی داستان را کش بدم. برای همین خیلی زود دست این دو جوان را بدست هم میدهم و به خانه بخت می‌فرستم. اما برای اینکه جذابیت داستان هم حفظ شود مراسم خواستگاری را برایتان شرح میدهم که در نوع خودش کاملا منحصر به فرد بود.ساعت ۵ دقیقه به ۵ بعد از ظهر بود که زنگ در به صدا درآمد و ناصر به همراه خانواده‌اش برای خواستگاری از گیتی پا به خانه پدرش گذاشت. گیتی ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شد، کلی غر به جان برادرش کاوه زد که برود و میوه و شیرینی بخرد. چند بار چای ریختن را تمرین کرد، دکوراسیون سالن پذیرایی را چند بار عوض کرد تا بالاخره به ترکیبی رسید که نشان دهنده شان و شخصیت خانواده‌اش باشد، بیش از ۱۰ دست لباس عوض کرد تا بالاخره یکی را انتخاب کرد، دوش گرفت و مشغول آرایش شد. وقتی زنگ در به صدا درآمد تازه آرایش گیتی تمام شده بود. سریع به آشپزخانه رفت و آنجا منتظر علامت مادر ماند تا با سینی چای وارد شود.بعد از اینکه ناصر به همراه خانواده‌اش در سالن پذیرایی نشستند سکوت سنگینی برقرار شد. دو خانواده در سکوت همدیگر را مانند مبارزی که دنبال نقطه ضعف حریفش باشد برانداز می‌کردند و هریک منتظر بودند تا دیگری سر حرف را باز کند. بالاخره پدر ناصر سر حرف را با جمله «آقای نیرومند عجب ترافیکی بود» باز کرد و برای ۴۵ دقیقه بعد از آن بحث چنان به حاشیه رفت که همه فراموش کردند که برای چه دور هم جمع شدند. بالاخره با یادآوری مادر ناصر که «این عروس گلم کجاست که یک استکان چایی بده دستم گلوم خشک شد» همه به خودشان آمدند. گیتی چای را آورد و کنار مادرش روی مبل نشست. دوباره همه ساکت شدند. این بار پدر گیتی سکوت را شکست. «آقای غلامی فرمودید آقازاده چیکارس؟» همه چیز عادی پیش رفت تا اینکه صحبت به مهریه و شیربهاء رسید. در آن وقت حرفهایی رد بدل شد که زبان از بیانش عاجز و قلم از نوشتنش قاصر است. اما من این شرمندگی را به جان میخرم و گفتگوهایی که در بی‌شرمانه‌ترین خواستگاری تاریخ اتفاق افتاده است را برایتان شرح میدهم.- «راستش آقای غلامی ما برای مهریه پیشنهادمان روی 1367 سکه است.»- «آقای نیرومند حالا که این دوتا جوان از هم خوششان آمده شما هم یک تخفیفی بدید که انشاء‌الله این وصلت سربگیره.»- «تخفیف! فکر کردید اومدید سوپرمارکت که تخفیف می‌خواهید؟!»- «آقای نیرومند من از شما معذرت میخوام اگر اسائه ادب کردم اما مهریه شوخی بردار که نیست، عندالمطالبه است، یعنی دینی که به گردن پسره و باید از پسش بربیاد.»- «ای آقا! مهریه را کی داده کی گرفته.»- «آقای نیرومند این برای زمان ما بود، این دوره زمونه هم میدن هم میگیرن، حرف من اینکه شما مهریه رو یک مبلغی تعیین کنید که نه سیخ بسوزه نه کباب، ما هم سر شیربهاء جبران می‌کنیم.»- «یعنی چطوری؟»- «الان جهاز دختر شما تکمیله؟»- «مهریه و شیربهاء چه ربطی به جهاز دخترم داره؟»- «من میگم اول تا آخر جهاز دختر میره خونه شوهر، پس چه فرقی میکنه بابای دختر جهاز رو بخره یا پسر، شما سر مهریه تخفیف بده ما هم نصف جهاز را میدیم.»- «خانم جهاز گیتی چقدرش رو خریدی؟»- «خورده ریزاش که تکمیله، درشتاش مونده، گاز و یخچال و ماشین و فروش و اینجور چیزا»- «شما لیست کن این خورده ریزایی که خریدی چقدر شده مابقیش رو هم میخریم حساب کتاب میکنیم نصف ما نصف شما که خدایی نکرده مدیون هم نشیم.»- «خوب آقای غلامی برای مهریه نظر شما رو چقدره؟»- «من میگم به نیست چهارده معصوم ۱۴ سکه»- «جان شما خیلی کمه، فکر نکنید دارم بازار گرمی میکنم اما برای گیتی جان همین هفته پیش خواستگار آمده بود و به ۱۰۰۰ سکه هم راضی شده بود.»- «به زنم به تخته کاسب کار هستید. آقا مهریه زیاد که خوشبختی نمیاره اما حالا که اینطوریه ۱۱۴ سکه خیرش رو ببنید.»در این لحظه حاج حسین آقای نیرومند دستی به محاسنش کشید و گفت «مبارک است» و به این ترتیب این وصلت سر گرفت. این داستان ادامه دارد اما تا قسمت بعد باید به کسانی که فکر می‌کنند موضوع داستان ازدواج آسان است بگویم غلط کردید. غلط کردن فحش نیست به معنای خطا و اشتباه است. </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 30 Aug 2018 14:59:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیتی - قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-wvj6nhxvhwbg</link>
                <description>  - «اون روزی که پات رو توی یک کفش کرده بودی که الا و بلا من این پسره رو میخوام نگفتم این لقمه دهن ما نیست؟»- «چرا گفتید.»- «نگفتم حالا که با لباس سفید رفتی خونه اون لندهور جزء با کفن سفید برنمیگردی؟!»- «گفتید.»- «پس حالا اینجا چه غلطی میکنی؟!»- «گه خوردم، غلط کردم.»- «گه خوردن تو دردی از من دوا نمی‌کنه؛ هه، غلط کردم، با یه غلط کردم همه چیز تموم شد رفت پی کارش، دختره نکبت من از دست توی ولد چموش آخه چیکار کنم. همین مونده بود پشت سرم بگن دختر حاج محمود طلاق گرفته و با یه توله برگشته خونه باباش.»- «بابا! چرا اینجوری میکنی، چرا خودت رو میزنی.»- «خودم رو از دست تو فرزند ناخلف میزنم. بچه‌های مردم مایه افتخار والدینشون میشن اما تو شدی تُف سر بالا.»- «بابا! بابا! دارم با تو حرف میزنم کجا میری.»پدر از اتاق بیرون میرود و هق هق گیتی در فضا می‌پیچد. داستان از اینجا شروع نمی‌شود اما خواستم همین ابتدای کار آب پاکی را بریزم روی دست آن‌هایی که دنبال یک داستان عاشقانه با پایان شیرین می‌گیردند. حالا که فهمیدید ماجرا از چه قرار است برویم سر اصل مطلب، داستان از یک صبح نه چندان سرد زمستانی آغاز شد.آن روز صبح گیتی ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شد. تختش را مرتب کرد و برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفت. پدر گیتی همیشه عادت داشت چایش را تلخ بخورد اما آن روز چایش را با شکر شیرین کرد. گیتی با خودش فکر کرد این یک نشانه است و امروز یک روز معمولی نیست. بعد از صبحانه دندان‌هایش را مسواک کرد و بعد حاضر شد و به سمت دانشگاه حرکت کرد. ساعت ۹ کلاس ریاضی داشت. استاد ریاضی پیرمردی اخمو و بداخلاق بود که همیشه سر ساعت در کلاس حاضر بود همان اول کلاس و حضور غیاب میکرد. اما آن روز یادش رفت که حضور و غیاب کند و گیتی باخودش گفت این هم یک نشانه دیگر که امروز یک روز معمولی نیست.گیتی بعد از کلاس با دوستش سارا قرار سینما داشت. سارا همیشه عادت داشت که رنگ لاکش را با رژ لبش ست کند اما آن روز فراموش کرده بود که رنگ رژ و لاکش را با هم ست کند. با رژ لب صورتی لاک آبی زده بود. گیتی گفت این هم یک نشانه دیگر، و این نشانه‌ها همینطور ادامه داشتند تا اینکه در ساعت ۱۷ و ۲۴ دقیقه اتفاق افتاد و گیتی عاشق شد.بعضی‌ها معتقدند که عشق یک اتفاق است باید بی‌افتد، بعضی هم عشق را قسمتی می‌داند که برای هرکسی از قبل تعیین شده است. دوست داشتم برایتان از کافکا نقل قول کنم که افراد ترسو به دنبال عشق میروند اما افراد شجاع می‌مانند و عشق را میسازند، اما متاسفانه نمی‌توانم اینکار را بکنم بخاطر اینکه این جمله برای کافکا نیست و من از خودم درآوردم. به هر حال گیتی و ناصر در سالن انتظار سینما با نگاه اول عاشق همدیگر شدند. با جمله شما کدام فیلم را می‌بینید سر صحبت را باز کردند و با جمله شب بهت پیام میدم بیرون سینما از همدیگر جدا شدند.ساعت ۱۲ شب روی تلفن همراه گیتی این پیام ظاهر شد؛ «گیتی خانم سلام، من ناصر هستم امروز بعد سینما هم رو دیدیم یادتون هست؟» و با سوال «الان چی تنته؟» وارد مرحله جدیدی از رابطه شدند. احتمالا مشتاقید که این گفتگو را دنبال کنید اما به دستور کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه دسترسی به باقی متن این گفتگو مقدور نمی‌باشد. ادامه این داستان را می‌توانید در قسمت بعدی بخوانید. تا قسمت بعدی باید به کسانی که فکر کردن خیلی تیز هستند و موضوع داستان را فهمیدند بگم که زکی، داستان راجع به روابط نامشروع و قبل از ازدواج دختر و پسر نیست.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Wed, 22 Aug 2018 12:17:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌بی جون</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A8%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%86-qutazvpxczrd</link>
                <description>&quot;بی‌بی جون&quot; یک نخ سیگار مارلبرو بیرون کشید و سر چوب زد و بعد با فندک مارک زیپواش که شمایل &quot;مرلین مونرو&quot; روی آن حک شده بود روشنش کرد. سرش را به تکیه گاه صندلی تکیه داد، چشمانش را بست، پُک عمیقی به سیگار زد، چند لحظه نفسش را در سنیه حبس کرد و بعد همراه با آهی از سر لذت ریه‌اش را خالی کرد. با حالتی متفکر به دودی که در هوا چرخ میزد و محو می‌شد نگاه می‌کرد. وقتی که دود کاملا محو شد دوباره سیگار را به لبش برد تا کامی دیگر بگیرد و همزمان صورتش را به سمت من برگرداند. پُک دیگری به سیگار زد و به من گفت: «چایی دیگه دم کشیده.» به آشپزخانه رفتم و چند دقیقه بعد با دو استکان چای برگشتم. استکان‌های کمر باریکِ طرح قجری؛ بی‌بی جون صد سال است که این استکان‌ها را دارد.در سکوت چای می‌نوشیم و بعد بی‌بی جون یک سیگار دیگر آتش میزند. «در کوبا دخترهای کوبایی تنباکوی فرد اعلا را روی پاهای برهنه‌شان داخل کاغذ می‌پیچند. آخ که چقدر دلم از آن سیگارها می‌خواهد.» بی‌بی به من نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد «تو دوست نداری از این سیگارهای کوبایی بکشی؟» با بی‌تفاوتی شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و در جواب می‌گویم: «مگر فرقی هم می‌کند! سیگار سیگار است.» بی‌بی با ناباوری نگاهم می‌کند و می‌گوید: «چطور فرقی نمی‌کند یک دستگاه سرد بی‌احساس سیگار را بپیچد یا دست گرم یک دختر جوان کوبایی.» از چشمانش می‌خوانم که یک دنیا حرف برای زدن دارد اما حرف دیگری نمیزند و سرگرم سیگارش می‌شود. «راستی از &quot;سپیده&quot; چه خبر؟» بی‌بی دماغش را بالا می‌کشد و می‌گوید: «دیروز که باهاش صحبت می‌کردم داشت می‌گفت با یک پسر کانادایی آشنا شده و تصمیم گرفتند باهم ازدواج کنند.» پرسیدم: «شما چی گفتی؟» بی‌بی ابرو در هم کشید و گفت: «می‌خواستی چی بگم؟! گفتم الهی خوشبخت بشی.»زبانش به ازدواج سپیده راضی بود اما می‌دانستم حرف دلش چیز دیگریست. بی‌بی از همان روز اول با کانادا رفتن سپیده مخالف بود. می‌گفت این دو کلام درس را نمی‌توانی همینجا بخوانی، اما سپیده تصمیمش را گرفته بود و اینقدر لجباز و یک دنده بود که هیچکس نمی‌توانست نظرش را عوض کند. بعد از مرگ &quot;ایرج خان&quot; سپیده از این رو به آن رو شد. بعد از سالگرد پدرش هم پایش را توی یک کفش کرد که الا و بلا باید برای ادامه تحصیل به کانادا بروم. البته من می‌دانستم که ادامه تحصیل بهانه است. شب قبل از پروازش در حیاط خانه بی‌بی، سپیده به من گفت که بعد از مرگ پدر دیگر نمی‌توانم نفس بکشم. هوای این خانه، این محله، این شهر برایم سنگین است. هر چقدر هوای ایران برایش سنگین بود آب و هوای کانادا خوب بهش ساخته بود که بعد از پنج سال حتی یک عید هم به ایران نیامد و حالا هم می‌خواهد با یک پسر کانادایی ازدواج کند.از فکر ازدواج سپیده با یک کانادایی که حتی نمی‌دانم چه شکلی است سرم درد میگیرد. یک نخ سیگار وینستون روشن می‌کنم. پُک اول را که میزنم بی‌بی ترش می‌کند و می‌گوید: «هنوزم آشغال میکشی.» بی‌بی آدم‌ها را از روی سیگاری که می‌کشند قضاوت می‌کند. هر کس به جزء مارلبرو و فیلیپ موریس و کمل بکشد آشغال کش است و سیگارهای شکلاتی کاکائویی هم برای افراد نابالغ است. می‌پرسم: «اگر سپیده همانجا ازدواج کند .... تکلیف ما چیه؟» بی‌بی خندید و گفت: «تکلیف من که روشنه، با همین فرمان برم فوق فوقش دو سال دیگه زنده بمونم، اما دلم بحال توی عاشق دل خسته می‌سوزه که تا آخر عمر توی حموم و زیر لحاف باید به یاد سپیده با خودت ور بری،  فیلم هندی ببینی و اشک بریزی، مثل دیونه‌ها سیگار بکشی و با خود حرف بزنی تا وقتی که بمیری، البته نگران نباش با این آشغال‌هایی که میکشی خیلی هم عمر نمیکنی.» با ناراحتی از جایم بلند شدم و گفتم: «آدم گناهکار میشه دو کلام با شما حرف بزنه.» و از خانهِ بی‌بی بیرون زدم.تلفنم زنگ می‌خورد. بی‌بی است، احتمال سیگارش تمام شده است. «امروز یک سری به من بزن.» بغض دارد. «سیگار هم بگیرم؟!» چند ثانیه سکوت می‌کند و بعد می‌گوید: «فقط یک نخ مارلبرو» حتما اتفاقی افتاده است، بی‌بی که روزی یک پاکت سیگار می‌کشید حالا می‌گوید فقط یک نخ، می‌پرسم: «اتفاقی افتاده؟!» می‌گوید:‌ «چیز خاصی نیست، حالا میایی بهت میگم.» بعد از کار یک نخ سیگار بی‌بی را میخرم و میروم به دیدنش، پیداست تا همین چند دقیقه پیش گریه میکرده اما با دیدن من طوری وانمود میکند که انگار اتفاق مهمی نیفتاده است. سعی می‌کند صدایش نلرزد و می‌گوید: «سپیده ازدواج کرد.» چشمانم از تعجب گرد می‌شود، می‌گویم: «هفته پیش گفت قصد ازدواج داره امروز هم ازدواج کرد؟! مگه میشه؟!» بی‌بی سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «حالا که شده، باور نمیکنی اون تبلت رو بردار و عکس‌هایی که فرستاده رو ببینم.»عکس‌ها را یکی یکی می‌بینم. سپیده کنار یک پسر مو خرمایی، سپیده در بغل آن پسر مو خرمایی، آن پسر در حال بوسیدن لب‌های سپیده، چشمم سیاهی میرود و دیگر نمی‌توانم جایی را ببینم. تبلت را سرجایش میگذارم و همانجایی که هستم می‌نشینم. برای دقایق طولانی هر دو سکوت میکنیم و بعد بی‌بی می‌گوید: «یک نخ سیگار من چی شد؟» سیگارش را که دادم اشکش سرازیر شد. گفت: «این آخرین سیگاری هست که میکشم و فردا دیگر زنده نیستم.» نگاه متعجب و همراه با ترس من را که دید ادامه داد:‌ «اینطوری نگاهم نکن، دیگر وقتش بود تا اینجاش هم اضافی بوده.» بعد خندید و گفت: «تنها افسوسم در زندگی اینکه سپیده آن سر دنیا با یک اجنبی ازدواج کرد. داماد خوبی میشدی حتی با اینکه آشغال میکشی.» فردای آن روز بی‌بی مُرد، به سپیده زنگ زدم و خبر فوت مادرش را دادم. سپیده گفت درگیر کارهای اداری برای گرفتن تابعیت کاناداست و امکان اینکه به ایران بیاید را ندارد؛ از من خواهش کرد کارهای مراسم تدفین و ختم بی‌بی را انجام بدهم تا او برگردد.بی‌بی را دفن کردیم، برایش سوم و هفتم و چهلم گرفتیم اما خبری از سپیده نشد. فردای روز چهلم زنگ زد و گفت کارهایش دارد درست می‌شود و برای سالگرد بی‌بی خودش را میرساند. سپیده آن سر دنیا بود و بی‌بی زیر خروارها خاک، هر چقدر حساب کردم دیدم من هم دیگر کاری در این دنیا ندارم. هر چقدر سیگار در خانه داشتم جمع کردم، سر جمع شد ۱۲ پاکت و ۴ نخ همه را آوردم. یکی یکی بازشان کردم و توتون‌هایشان را داخل پیش دستی ریختم. دو تا قرص والیوم خوردم و بعد شروع کردم به قورت دادن توتون سیگارها به کمک آب، اگر آن دنیا بی‌بی را ببینم بهش می‌گویم عاقبت همان آشغال‌ها من را کشتند. سرم سنگین می‌شود و حال مساعدی هم ندارم، به سختی خودم را روی کاناپه می‌کشانم و همانجا دراز می‌کشم.جمعه است، پدر و ایرج خان دارند فوتبال تماشا می‌کنند و مادر و بی‌بی هم توی ایوان مشغول سبزی پاک کردن هستند و همینطور که از هر دری صحبت می‌کنند حواسشان به دیزی سر اجاق هم هست. من و سپیده هم سرگرم بازی خودمان هستیم. سپیده جیغ می‌کشد و میرود پیش مادرش، بی‌بی داد میزند: «باز این دختر من را اذیت کردی؟!» من هم زودی می‌گویم: «به خدا تقصیر من نیست بی‌بی جون، هر چی بهش گفتم این مورچه گازانبری‌ها گازت می‌گیرن گوش نکرد.» مامان می‌گوید: «حالا بیاید بخوابید تا ناهار حاضر بشه.» سپیده سرش را روی پای بی‌بی می‌گذارد و من هم سرم را روی پای مادر می‌گذارم. چشم‌هایم را می‌بندم. بی‌بی می‌گوید: «ببین چقدر خسته‌ است، تا چشم روی هم گذاشت خوابش برد.» می‌خواهم بگویم اصلا هم اینطور نیست اما دیگر نای چشم باز کردن ندارم چه برسد به اینکه بنشینم و جواب بی‌بی را بدهم.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jun 2018 12:58:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی و یکمین نمایشگاه کتاب تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-oepdzxvhotfq</link>
                <description>سی و یکمین نمایشگاه کتاب تهران در حالی برگزار شد که بعد از دو دوره برگزاری در شهر آفتاب دوباره به خانه اول خودش یعنی مصلی برگشته است. بیراه نیست اگر بگویم این دوره یکی از بی‌نظم ترین دوره‌ها در طول تاریخ برگزاری نمایشگاه بوده است. من دیروز نمایشگاه کتاب بودم، نقشه نمایشگاه به اندازه کافی در غرفه‌های اطلاع رسانی موجود نبود و کتیبه خیلی از غرفه‌ها نصب نشده بود. البته آن طور که من در خبرگزاری‌ها خواندم روز اول شرایط به مراتب بدتر بود.حضور فیدیبو در نمایشگاه امسال خیلی پررنگ بود و امکان کار با فیدیبوک در غرفه فیدیبو هم وجود داشت اما امکان خرید مستقیم در نمایشگاه وجود نداشت. تجربه استفاده از فیدیبوک برای من کوتاه اما دلچسب بود و وسوسه شدم یک دستگاه فیدیبوک بخرم اما به دو دلیل دست نگه داشتم، فیدیبوک از کتاب‌های صوتی پشتیبانی نمی‌کند و حتی جک هدفون هم ندارد، ضمن اینکه من مدت‌هاست مشتری طاقچه هستم و کلی کتاب از طاقچه خریده‌ام که قاعدتا روی فیدیبوک به آن‌ها دسترسی ندارم. راستی اگر گذرتان به نمایشگاه کتاب افتاد یادتان نرود که فیدیبو کتاب رایگان هم می‌دهد. من کتاب صوتی «چهل نامه کوتاه به همسر» اثر نادر ابراهیمی را به رایگان گرفتم. قیمت این کتاب در فیدیبو ۱۲۰۰۰ تومان است.طاقچه هم یک غرفه کوچک در همسایگی فیدیبو داشت. اگر کاربر طاقچه هستید حتما به غرفه طاقچه در نمایشگاه کتاب سر بزنید و بُن خرید از طاقچه را با ۵۰ درصد تخفیف تهیه کنید. من ۲۰ هزارتومان  بن خرید گرفتم و حسابم را شارژ کردم تا بعدا سر فرصت خرید کنم.به جزء کتاب رایگانی که از فیدیبو هدیه گرفتم یک جلد رباعیات خیام و یک کتاب راهنمای جامع ‌LPIC-1 هم خریدم. این بود حاصل و توشه من از نمایشگاه کتاب که گفتم با شما به اشتراک بذارم، این یادداشت را با یک رباعی از خیام پایان می‌دهم.گویند کسان بهشت با حور خوش است / من میگویم که آب انگور خوش استایــن نـقـد بگی‍‍ــر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دُهل شنیدن از دور خوش است</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Fri, 04 May 2018 13:55:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر انتقادی داشته باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-ntp8bwbs9mom</link>
                <description>تفکر انتقادی داشته باشیمامروز داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که تفکر انتقادی یعنی چه و یکباره یاد پیامی افتادم که همان روزهای اول سال نو در تلگرام برایم آمد. نوشته اگر سنت را با سال تولدت جمع بزنی می‌شود ۱۳۹۷ و این اتفاق نادر هر پانصد سال یکبار می‌افتد.احتمالا یک نفر به قصد شوخی این مطلب را به دوستش گفته است، او هم بعد از چندبار جمع زدن با خودش گفته عجب چیز باحالی و همین مطلب را در کانال تلگرامی که مدیرش بوده منتشر کرده، دست برقضا دوستم من هم عضو این کانال بوده این مطلب را خوانده و بعد از اینکه آن را امتحان کرده و به نتیجه رسیده کلی ذوق مرگ شده و سریع این مطلب را برای من فرستاده تا من هم از این اتفاق نادر که هر پانصد سال یکبار می‌افتاد لذت ببرم و این پیام را به دیگران هم برسانم و به تعبیری پیک شادی بشوم. حال اگر در این بین یک نفر تفکر انتقادی داشت، چه آن مدیر کانال تلگرامی چه آن دوست من این پیام هیچ وقت بدست من نمی‌رسید. اگر آن‌ها جای اینکه سریع تحت تاثیر قرار بگیرند کمی فکر می‌کردند می‌فهمیدند که این اتفاق نه هر پانصد سال یکبار که هر سال می‌افتد.فرض کنیم کسی سال ۱۳۸۰ به دنیا آمده است. این فرد در سال ۱۳۹۷ چند سال دارد؟  ۱۷ = ۱۳۸۰ - ۱۳۹۷پس عجیب نیست اگر ۱۷ + ۱۳۸۰ بشود ۱۳۹۷، سال ۱۳۹۸ این فرد ۱۸ سال دارد و ۱۸ + ۱۳۸۰ می‌شود ... تفکر انتقادی یعنی اینکه قبل از اینکه تحت تاثیر احساسات مطلبی را باور کنیم یا بازنشر دهیم یک نفس عمیق بکشیم و با عقل و منطق خودمان یکبار صحت آن مطلب را بسنجیم.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Sat, 21 Apr 2018 20:15:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوبونتو، فلسفه، سرگرمی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A7%D9%88%D8%A8%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-ts3voveyql3c</link>
                <description>همه ما یا بهتر است بگویم بیشتر ما کامپیوتر را با سیستم عامل ویندوز یاد گرفتیم. بعدها یاد گرفتیم که دنیای سیستم عامل‌ها بزرگتر از ویندوزی است که روی سیستم ما نصب شده و گزینه‌های دیگری هم وجود دارد. اما می‌ترسیدیم از ویندوز دوست داشتنی دل بکنیم و قدم در دنیاهای ناشناخته بگذاریم. بگذریم، امروز داشتم با سیستم عامل اوبونتو کار می‌کردم که برادر کوچک‌ترم سررسید. وقتی که دید مشغول تایپ کردن در ترمینال هستم پرسید: «لینوکسه؟!» گفتم: «آره» و بعد گفتش که بدی لینوکس اینکه همه چیز را باید تایپ کرد و اصلا گرافیک نداره، با تعجب پرسیدم کی این حرف را زده؟ جواب داد معلم‌مان سر کلاس گفته در لینوکس همه چیز را باید تایپ کرد و برخلاف ویندوز چیزی به اسم گرافیک در لینوکس وجود ندارد. وقتی پنجره ترمینال را بستم و محیط گرافیکی اوبونتو را نشانش دادم کلی تعجب کرد. اجازه بدید با این مقدمه یادداشتم را شروع کنم.اولین بار سال ۹۰ بود که با دنیای لینوکس آشنا شدم. یکی از کتاب‌های کلید را خریده بودم که به آموزش کار با اوبونتو ۱۱ می‌پرداخت. کتاب را یکبار تا آخر خواندم و آخر سر هم سی دی اوبونتو را داخل دستگاه گذاشتم و یکبار آن را به صورت زنده امتحان کردم. وحشتناک بود. همه چیز برایم عجیب و غریب بود، خوب یادم هست برای خاموش کردن کامپیوتر یک ربع دنبال گزینه shutdown گشتم و آخر سر کیس را از برق کشیدم. گذشت تا اینکه کتاب «فقط برای تفریح» را خواندم. این کتاب داستان شکل گیری لینوکس است که از زبان لینوس توروالدز بیان می‌شود. بعد از خواندن این کتاب تصمیم گرفتم دوباره برگردم سراغ لینوکس و اینبار قبلش کلی راجع به لینوکس در اینترنت جستجو کردم و کلی اطلاعات بدستم آوردم. اینبار وقتی وارد محیط اوبونتو شدم یک نفس عمیق کشیدم و شروع کردم سرک کشیدن به گوشه و کنار این دنیای جدید که به مراتب ساده‌تر از ویندوز بود.در مرحله بعدی سعی کردم کار با خط فرمان را یاد بگیریم. همان لولویی که من را از آن ترسانده بودند. کار با خط فرمان خیلی لذت بخش تر از آنی بود که فکر می‌کردم. اینکه می‌دیدم با نوشتن چند کلمه در محیط ترمینال می‌توانم کل نرم‌افزارهایم را بروزرسانی کنم، احساس حرفه‌ای بودن به من دست می‌داد. اگر قرار بود همین کار در محیط گرافیکی انجام شود احتیاج به چندین کلیک و باز کردن چند پنجره بود. حالا که ترسم ریخته بود تصمیم گرفتم بیشتر در این دنیا شگفت‌انگیز جستجو کنم. شروع کردم به امتحان کردن طعم‌های مختلف لینوکس؛ لینوکس منیت، فدورا، زوبونتو، دبیان، کالی و ... اما  مشکلاتی هم در این بین وجود داشت.گاهی پیش می‌آمد که در اتصال به اینترنت مشکل داشتم یا اینکه سیستم‌عامل بعضی از سخت‌افزارها را نمی‌شناخت و من مجبور بودم که کلی وقت بگذارم و در اینترنت بگردم تا راه حل مشکلم را پیدا کنم. خوب یادمه که اتصال پرینتر به کامپیوتر برایم تبدیل به یک کابوس شده بود اما وقتی موفق می‌شدم مشکل را برطرف کنم احساس پیروزی به من دست می‌داد. تک تک این مشکلات دانش و مهارت من را به چالش می‌کشیدن و با حل کردن هر کدامشان کلی چیز یاد می‌گرفتم.مشکل دیگر این بود که من نمی‌توانستم آخرین نسخه ‌far cry را روی اوبونتو بازی کنم یا اینکه از فتوشاپ در اوبونتو خبری نبود. برای این هم راه حل‌هایی هم وجود داشت، مثل استفاده از شبیه سازها یا نصب ویندوز روی ماشین مجازی داخل اوبونتو، اما من هیچکدام از این روش‌ها را دوست نداشتم و به نظرم تنها باعث پیچیده شدن کارها می‌شدند. راه حل دیگرش هم این بود که اوبونتو را در کنار ویندوز نصب کنم. تا مدت‌ها یک نسخه از اوبونتو در کنار ویندوز نصب بود اما این روزها یک راه‌حل بهتر برای استفاده از اوبونتو پیدا کردم. نصب اوبونتو روی فلش که این امکان را به من میده تا اوبونتو را همه جا همراه خودم داشته باشم و روی هر سیستمی از سیستم عامل شخصی خودم استفاده کنم.من این یادداشت را همین جا تمام می‌کنم اما اگر خاطرتان مانده باشد عنوان این یادداشت «اوبونتو، فلسفه، سرگرمی» بود. سعی می‌کنم در یادداشت بعدی راجع به فلسفه اوبونتو صحبت کنم و در یادداشت سوم هم راجع به اینکه چرا اوبونتو سرگرم کننده است بنویسم.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 19 Apr 2018 17:23:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر چند گیگ اینترنت - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-eygblljyvqzb</link>
                <description>مودم TD - i40هیچ فکر نمی‌کردم اینقدر سریع  برای نوشتن قسمت دوم این یادداشت دست به قلم بشم. در قسمت قبلی که همین دیروز در ویرگول منتشر کردم راجع به اینکه چطور اینترنت ADSL مخابرات در تعطیلات عید با قطع و وصل شدن‌هایش دستم را در پوست گردو گذاشت توضیح دادم و اینکه مودم TD-LTE که از سایت ایرانسل خریدم چطور بعد از کلی تاخیر بدستم رسید. یکی از دوستان در پایین همان یادداشت از من خواست که اگر مشکلی داشتم اینجا بنویسم و این یادداشت راجع به مشکل من با مودم TD - i40 ایرانسل است.دیروز بیش از ظهر مودم بدستم رسید و بعد از کلی ذوق کردن و مودم بدست دور خانه گشتن که کجا بهتر آنتن می‌دهد مشغول تنظیم مودم شدم. اولین کاری کردم تغییر نام WIFI SSID بود و در ادامه وارد کردن مک آدرس دستگاه‌هایی که در خانه داریم به لیست سفید مودم. بعد از انجام این کارها مشغول لذت بردن از اینترنت بودم که یکباره اینترنت قطع شد. به مودم نگاه کردم مشکلی نداشت اما اتصال وای فای قطع شده بود. با ریست کردن مودم مشکل حل شد و من فکر کردم شاید بخاطر اینکه SSID را تغییر دادم این اتفاق افتاده است. اینبار فقط مک آدرس دستگاه‌ها را وارد کردم و هیچ تغییر دیگری در تنظیمات مودم اعمال نکردم. تا شب هم خوب کار کرد. شب حول و هوش ۱۲ بود که مودم را خاموش کردم و خوابیدم.صبح نزدیک‌های ساعت ۱۰ از خواب بلند شدم (تو رو خدا به روم نیارید که چقدر سحر خیزم ☻) و مودم را روشن کردم. اما لپ‌تاپ به مودم وصل نمی‌شد. پیغام عجیبی می‌داد که از آخرین باری که شما به مودم وصل شدید یه چیزهایی تغییر کرده و از من می‌خواست که دوباره رمزم را وارد کنم. اما وقتی رمز را وارد میکردم پیغام می‌داد که اشتباه است. با موبایل امتحان کردم همان نتیجه را گرفتم. مجددا مودم را ریست کردم مشکل برطرف شد. با پشتیبانی تماس گرفتم و مشکل را توضیح دادم آن‌ها هم یک لینک از آدرس نمایندگی‌های ایرانسل برایم فرستادن و گفتند مودم را بردارم و همراه با کارت ملی به یکی از دفاتر ایرانسل مراجعه کنم. بعد از دیدن لیست نمایندگی‌ها به دفتر ایرانسل واقع در جمهوری مراجعه کردم.اما تازه آنجا فهمیدم که دفتر جمهوری فقط فروشگاه است و برای خدمات پشتیبانی و تعویض مودم یا باید به دفتر صادقیه مراجعه کنم یا به دفتر واقع در مجتمع کوروش، با پشتیبانی تماس گرفتم و آن‌ها هم گفتند خدمات پشتیبانی مودم TD - LTE فقط در این دو دفتر ارائه می‌شود. یعنی اگر ته شهرری هم باشی و مودم TD - LTE به مشکل بخورد باید مودم را برداری به یکی از این دفاتر مراجعه کنی که این وضعیت به هیچ وجه مناسب شهر بزرگ تهران نیست.از آنجایی که ساعت کاری نمایندگی صادقیه تمام شده بود به نمایندگی ایرانسل در پاساژ کوروش مراجعه کردم. بعد از توضیح مشکل کارشناس ایرانسل خودش مودم را تست کرد و  بعد از حصول اطمینان بی حرف اضافه و بی معطلی مودم معیوب را گرفت و با یک مودم نو به انضمام کابل برق و کابل لن تعویض کرد که واقعا تجربه خوبی بود. من قبل تجربه مراجعه به نمایندگی را داشتم که با وجود معتبر بودن تاریخ گارانتی با آوردن کلی دلیل منطقی و غیر منطقی میگفتن که شرایط گارانتی نقض شده و پول زور می‌گرفتن.در حین نوشتن این متن یکبار مودم را خاموش و روشن کردم و دوباره همان اتفاق افتاد و مجبور شدم از نو مودم را ریست کنم و مشکل برطرف شد. حدس میزنم این مدل از مودم‌های ‌TD - LTE ایرانسل وقتی یک لیست از مک آدرس‌های مجاز  برایش تعریف میکنی به مشکل میخورند.اگر شما هم مودم TD - i40 ایرانسل را دارید لطفا این مورد را تست کنید و نتیجه را در اینجا بنویسد.بروزرسانی:متوجه شدم بعد از هر با روشن و خاموش کردن مودم برای اتصال مجدد از طریق وای فای لازم است مودم را یکبار ریست کنم.بعدا نوشت: مشکل از آنجا بود که من از رمز پیش فرض خود مودم استفاده می‌کردم، بعد از تعویض رمز عبور مشکل به طور کامل برطرف شد. https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-wvkkavwojbzd </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 05 Apr 2018 16:17:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر چند گیگ اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-wvkkavwojbzd</link>
                <description>زمانی بود که برای داشتن یک خط اینترنت ADSL دردسرها داشتیم. برای مثال اگر سرعتی بالاتر از ۱۲۸ کیلوبایت می‌خواستیم لازم بود که کارت دانشجویی چیزی ارائه بدیم. ما به همان اینترنت پیزوری ۱۲۸ کیلوبایتی هم راضی بودیم. بعدتر که دانشجو شدم به ۵۱۲ کیلوبیت ارتقا دادمش، یک اینترنت نامحدود به معنای واقعی کلمه (نه مثل این اینترنت‌ها مثلا نامحدودی که الان مد شده) که هر ماه هزینه‌اش روی قبض تلفن می‌آمد. تا مدت‌ها از این اینترنت نه چندان پرسرعت خودمان لذت می‌بردیم تا اینکه بعد از یک مدت دیدم اینترنت هست اما انگار نیست. هر سایتی که می‌خواستم بازکنم با کلی التماس و بعد از یک عمر باز می‌شد. رفتم مخابرات گفتم این چه وضعیه، گفتن این مدل اینترنت نامحدود منقضی شد اما بدلیل اینکه ما نمی‌توانستیم اینترنت شما را قطع کنیم سرعتش را انقدر پایین آوردیم تا خودتان ذله شوید و بیاید قطعش کنید.پرسیدم حالا چکار کنیم؟ گفت طرح جدید هست با حجم ماهانه ۱۵ گیگ و سرعت ۱ مگ، برای خواهر خودم هم از این بردم.گفتم اگه حجمش تموم شد چی؟ گفت اون وقت برات پیامک میاد و اینترنتت قطع میشه تا حجم اضافه بخری. گفتم باشه پس یدونه از همین بده. چند وقتی هم استفاده کردم بعد نبود تا اینکه بعد چند وقت قبض تلفن اومد. با دیدن قبض روح از کالبدم خارج شد. رفتم مخابرات گفتم این همه پول تلفن چه خبره؟ گفتن حجم اینترنت شما تمام شده مابقی‌اش آزاد محاسبه شد در نتیجه رقم قبض نجومی شده. گفتم پس چرا پیامک نیومد، مگه نباید قطع میشد من دوباره حجم بخرم؟!گفتن هر سیستمی چندتا مشکل ریز و درشت داره، بعدش هم تقصیر خودته که نیومدی اینترنت نامحدود بگیری. گفتم اون چطوریه؟ گفت سرعت همون ۱ مگ اما حجمش ماهانه ۱۰۰ گیگ. گفتم پس نامحدودش کجاست؟ گفت اونجاش که اگه این ۱۰۰ گیگ تموم بشه نه قطع میشه نه آزاد حساب میشه در عوض سرعتش تا ۱۲۸ کیلوبایت میاد پایین که یعنی اینترنت نداری، البته این رو هم بگم که ۱۰۰ گیگ به شرط استفاده از ترافیک داخلی والا ۵۰ گیگ حجم داری. طرح خوبی هست اتفاقا برای خواهرزادم از همین بردم. گفتم پس حالا که میگی خوبه یدونه بوده.چند وقتی هم از این طرح استفاده کردم تا عید امسال که گفتم تو تعطیلات حسابی در دنیای مجازی غرق بشیم. اما اتفاق عجیبی افتاد، از ۱۲ شب تا ۹ صبح اینترنت به خوبی کار میکرد اما از ۹ صبح تا ۱۲ شب به کل قطع بود. زنگ زدم پشتیبانی گفتم چرا اینطوری شده؟ گفت نویز از خط خودته. گفتم خوب چیکار کنم نویز برطرف بشه؟ گفت تلفن‌ها را از پریز بکش، اسپیلتر رو عوض کنم. تلفن‌ها رو از پریز کشیدم، اسپیلتر رو عوض کردم اما نشد که نشد.در جهت تعویض ISP هم اقدام کردم اما گفتن در این منطقه تنها ارائه دهنده اینترنت ADSL مخابرات و پارس آنلاین هستن. گفتن حالا که اینجوری شد اصلا نخواستم اینترنتم رو قطع کنید. گفتن اینکار خلاف روح حاکم بر مجموعه مخابرات است. گفتم چطور؟ گفت ما برای وصل کردن آمدیم. گفتم قبول اما من برای فصل کردن آمدم بگو چیکار کنم. گفتم مطمئن هستی؟ گفت آره، گفت پس این قبض رو پرداخت کن رسیدش رو بیار برات قطع کنم.اینترنت رو قطع کردم اما دنبال یک جایگزین خوب بودم. تصمیم گرفتم از TD-LTE ایرانسل استفاده کنم. روز شنبه ۴ فروردین از طریق فروشگاه اینترنتی ایرانسل یک مودم TD-LTE (به همراه یک بسته اینترنت که خردیش به همراه مودم اجباری بود) به قیمت ۲۰۰ هزارتومان خردیم، ۱۲ هزار تومان هم هزینه ارسال مودم را دادم. به گفته خود سایت مودم ظرف مدت ۷ روز کاری بدستم میرسید. اما در کمال شگفتی فردای آن روز در حالی که در خانه خاله جان نشسته بودم و پرتقال پوست می‌کندم تلفنم زنگ خورد. از ایرانسل بود، می‌خواستند بدانند خانه هستم یا نه و از آنجا که خانه نبودم قرار براین شد که روز بعد یعنی ۶ فروردین مودم را برایم ارسال کنند. ۷ فروردین هم از راه رسید و خبری از مودم نشد. با پشتیبانی ایرانسل تماس گرفتم و گفتند خرید از سایت ۱۰ روز طول می‌کشد و الان هم تعطیلات عید است. گفتم اما گفت به هر حال تا ۱۰ روز نگذره ما کاری نمی‌کنیم.۱۴ فروردین دوباره با پشتیبانی ایرانسل تماس گرفتم. اینبار با دقت به حرف‌هایم گوش دادند و یک شماره پیگیری هم دادند و گفتند ظرف ۷۲ دو ساعت با من تماس می‌گیرند. اما به ۷۲ ساعت نرسید و امروز با من تماس گرفتند و پیش از ظهر مودم به انضمام دو عدد سیم‌کارت اعتباری هدیه و یک ماگ سرامیکی بدستم رسید. الان هم با مودم TD--LTE به ویرگول وصل هستم.اینترنت TD-LTE تا اینجا که خوب بوده تا در آینده چی پیش بیاد.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Wed, 04 Apr 2018 16:09:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا بیت کوین حباب است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jf9oknpaiapk</link>
                <description>این یادداشت را اولین بار در وبلاگم یکی دو روز قبل از سقوط قیمت بیت‌کوین منتشر کردم. گفتم با نوسانات اخیر بیت‌کوین بد نیست یکبار هم اینجا قرارش بدم. همین ابتدا هشدار میدم متنی که در ادامه می‌خوانید صد در صد غیرکارشناسانه و نظر شخصی خود من است.  من تحلیلگر اقتصادی نیستم اما مسائل اقتصادی از موضوعات مورد علاقه من است. این روزها با افزایش عجیب و غریب قیمت بیت‌کوین تمام چشم‌ها به سمت این ارز دیجیتال برگشته است و صحبت از این است که این افزایش قیمت، حباب است یا خیر. معمولا حباب‌های اقتصادی را زمانی می‌شود شناسایی کرد که ترکیده باشند اما با مقایسه بیت‌کوین با حباب‌های اقتصادی که در گذشته به وجود آمدند شاید کمک کند تا راجع به آینده این ارز دیجیتال حدس‌هایی بزنیم.  مابین سال‌های 1634 تا 1637 قیمت پیاز گل لاله در هلند به طور جنون آمیزی بالا رفت، چیزی که از آن به عنوان جنون گل لاله یا حباب اقتصادی گل لاله یاد می‌شود. افزایش گل لاله در مدت زمان کوتاه بسیار مشکل است. از طریق کشت بذر 3 تا 7 سال درآمدن گل طول می‌کشد و در صورت کاشت پیاز آن در همان سال گل می‌دهد. از هر گیاه مادر حداکثر 2 تا 3 پیاز بیشتر به دست نمی‌آید. در چینین شرایطی افزایش سریع تقاضا به تولید سریع منجر نخواهد شد و عدم توازان در عرضه و تقضا باعث افزایش قیمت می‌شود.  این افزایش قیمت ابتدای ماجرا بود. در قدم بعدی دلال‌ها که بازار گل لاله را پرسود دیدند وارد میدان شدند و با ورود دلال‌ها قیمت‌ها پیش از پیش بالا رفت. در مرحله سوم عامه مردم که شنیده بودند با سرمایه‌گذاری در گل لاله می‌توانند سریع ثروتمند شوند وارد بازار شدند. خیلی زود قیمت گل لاله به حدی بالا رفت که دیگر کسی توان خریدش را نداشت و حباب یکباره ترکید.  البته  شاید بیت‌کوین مانند گل لاله نباشد، هرکس با توجه به بودجه‌ای که دارد می‌تواند یک  بیت‌کوین یا کسری از یک بیت‌کوین را خریداری کند. اما نباید فراموش کرد که مردم طوری با  بیت‌کوین برخورد می‌کنند که با شمش طلا برخورد می‌شود. یعنی آن را میخرند و  نگه میدارند به امید اینکه روزی گران‌تر بفروشند. همان طور که تب خرید  بیت‌کوین باعث می‌شود که قیمتش روز به روز بالاتر برود موج فروشش هم باعث  می‌شود که قیمتش یکباره سقوط کند. تجربه نزدیک به این قضیه را در سال‌های  نه چندان دور در کشور خودمان درباره دلار داشتیم. افراد کمی هستند که  بتواند سوار این موج شوند و به ساحل برسند، اکثریت به صخره‌ها کوبیده  می‌شوند. البته نظری هم وجود دارد که هر بیت‌کوین باید معادل یک میلیون دلار باشد تا هر ساتوشی معادل یک پنی  بشود آن وقت می‌شود از آن  به عنوان پول واقعی استفاده کرد. با توجه به این نظریه، بالا رفتن قیمت بیت‌کوین اصلا ربطی به  حباب ندارد و بیت‌کوین دارد مسیر طبیعی خودش را طی می‌کند. اما تردیدهای  دیگری هم در مورد بیت‌کوین وجود دارد.  بیت کوین‌ها در فرایندی رقابتی و تمرکز زدایی شده که &quot;استخراج&quot; نام دارد، تولید می شوند. این فرایند مستلزم آن است که افراد از شبکه برای خدمات خود، جایزه دریافت کنند. استخراج کنندگان بیت کوین تراکنش ها را پردازش کرده و با استفاده از سخت افزار تخصصی، شبکه را ایمن کرده و در عوض آن بیت کوینهای جدید جمع آوری می نمایند. توضیح بالا نقل قولی از سایت bitcoin.org است.  شاید بیت‌کوین حباب نباشد اما واقعیت این است که تعدادش محدود است. تنها 21 میلیون بیت‌کوین وجود دارد که البته تعداد  بسیار زیادی هنوز استخراج نشده است. سوال این است که اگر بیت‌کوین‌ها تمام شود  باز هم کسانی هستند که سخت افزار خودشان را برای پردازش تراکنش‌ها استفاده کنند؟!  اگر زمانی برسد که کسی حاضر نباشد تراکنش‌های بیت‌کوین را انجام دهد چه  اتفاقی می‌افتد غیر از اینکه ارزش بیت‌کوین‌ها یکباره صفر خواهد شد.  افراد  زیادی اعتقاد دارند که بیت‌کوین حباب است و دلایل خودشان را هم دارند، اما  این را بدانید که حباب‌های اقتصادی تنها زمانی شناسایی می‌شوند که ترکیده  باشند. یک تئوری وجود دارد به نام «احمق بزرگتر» که می‌گوید تا وقتی افراد  احمقی وجود داشته باشند که حاضر باشند کالا را به قیمتی بیشتر از آنچه  می‌ارزد بخرند، حباب‌ها ادامه دارند. مواظب باشید به طمع یک شبه ثروتمند  شدن آن احمق بزرگتر شما نباشید.  https://vahidisme.blogspot.com.br/2017/12/blog-post_20.html </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Sun, 24 Dec 2017 23:05:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحات وب را خاموش کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-djpiowf5hrzw</link>
                <description>نایت مود یا همان حالت شب به نظر من موهبتی بود که خدایان طراحی وب به ما عطا کردند. شاید منظور من را متوجه نشوید ولی اگر شما هم مثل من باشید که بعد از چند دقیقه نگاه کردن به صفحات روشن وبسایت‌ها چشمتان از کاسه دربیاید و سرتان از شدت درد به مرز انفجار برسد می‌دانید که وجود حالت شب در وبسایت‌ها چه نعمتی است. آن وقت است که وقتی گزینه نایت مود را در توییتر می‌بینید ذوق مرگ می‌شوید. اما متاسفانه تمام وب‌سایت‌ها حالت نایت مود ندارد اما مشکلی نیست اگر از فایرفاکس استفاده می‌کنید.افزونه (simple night mode for quantum) را روشن کنید تا سریع و بی‌دردسر تمام صفحات وب را برایتان خاموش کند. به احتمالا صد در صد افزونه‌های مشابه‌ای برای کروم هم موجود است اما چون من فقط از فایرفاکس استفاده میکنم از وجودشان بی‌خبرم. در پایین هم نمایی از صفحه اول ویرگول را می‌بنید که به وسیله این افزونه خاموش شده است.از طراح ویرگول معذرت میخواهم ولی بدون این افزونه سردرد میگیرم.این افزونه خیلی سریع و بی‌دردسر کار می‌کند. اما گاهی به مشکل میخورد، فقط کافی است یکبار خاموش و روشنش کنید.</description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2017 20:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه یا قصه ما به سر رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-a7zfcuyx0rvo</link>
                <description> &quot; حالا که این نامه را می‌خوانی من دیگر زنده نیستم پس می‌توانم به راحتی چیزهایی را به تو بگویم که در زمان زنده بودنم نمی‌توانستم. اول از همه از تو معذرت می‌خواهم بابت اینکه سرطانم را مدت‌ها از تو پنهان کردم. سرطان تازه شروع شده بود که من متوجه‌اش شدم. دکتر می‌گفت که شانس خوب شدنم زیاد است. اما وقتی که به بیمارستان رفتم و وضع بیمارانی که تحت شیمی درمانی بودند را دیدم و حال روز خانواده‌شان را، منصرف شدم. من سرطان را پذیرفتم و مرگ را، من ترجیح دادم که باقی مانده عمرم را در کنار تو باشم. آن لحظه به نظرم این تصمیم درستی آمد. باز هم متاسفم و امیدوارم درکم کنی و یک معذرت خواهی دیگر هم به تو بدهکارم، همینطور به بیتا، خواهش میکنم از طرف من از بیتا معذرت خواهی کن.از روزی که تو را شناختم عاشقت شدم. تو در تمام زندگی با همه چیز و همه کس جنگیدی تا آن کاری را که به نظرت درست است انجام بدهی؛ آن چیزی که باعث شد عاشقت بشم این بود که این سختی‌ها تو را سنگ و سرد نکرد، هر چه سختی‌های زندگی بیشتر شد طبع نازکت نازکتر شد، وقتی دیدی که زورت به زور دنیا نمی‌چربد تسلیم نشدی، شروع به نوشتن کردی و دنیا خودت را در داستان‌هایت ساختی، تمام این‌ها برای من بسیار ارزشمند است، اما متاسفانه خیلی‌ها اهمیتی به این چیزها نمی‌دهند. ترسم از این بود که بعد از من تو تنها بمانی، تا اینکه آن روز بیتا را دعوت کردی. بیتا هم مثل من این زیبایی‌ها را در تو می‌دید و برای آن‌ها ارزش قائل بود. با خودم فکر کردم بعد از من بیتا می‌تواند تو را از تنهایی دربیاورد. میدانم فکر غلطی بود، من احساسات شما را در نظر نگرفتم و از این فکر خودم شرمنده‌ام اما در آن زمان فکر میکردم که کار درستی است. تنها باید کاری میکردم که شما دو نفر بهم نزدیکتر شوید. تا اینکه تصادف کردم و دستم رو شد. همه فهمیدند که من سرطان دارم. آن لیست را هم درست کردم تا تو و بیتا بهم نزدیک‌تر شوید.تا حدودی هم موفق شدم. حرف‌هایی که سیمین راجع به تو بیتا میزد نشان میداد که من موفق شدم، از طرفی دلم هم لرزید. یک مرتبه یادم افتاد مردی را که آن قدر عاشقش هستم دارم مُفت می‌بخشم به دیگری، از فکر اینکه من میمیرم تو بیتا با هم ازدواج میکند حالم بد شد. نمی‌خواستم اینقدر ساده از تو بگذرم، دلم می‌خواست برای داشتن تو مبارزه کنم، مبارزه‌ای که در آن از قبل باخته بودم اما کمکم میکردم احساس پوچی نکنم. حالا میدانی چرا یک مرتبه اصرار به شیمی درمانی کردم و رفتارم با بیتا 180 درجه عوض شد.ازت معذرت میخواهم که مجبور شدی پا به پای من در طول شیمی درمانی زجر بکشی و امیدوارم در کنار بیتا خوشبخت باشی.&quot;ناخودآگاه گریه‌ام می‌گیرد. چندین بار نامه را میخوانم، روی کلمات دست می‌کشم و اشک میریزم. امروز دوشنبه است اما مهم نیست. زیارت اهل قبور که زمان خاصی ندارد. لباس می‌پوشم و نامه ساغر را هم در جیب پالتو میگذارم. از دور زنی را می‌بینی که سر قبر نشسته است. جلوتر که میروم می‌بینم بیتا سر قبر ساغر نشسته و فاتحه می‌خواند. جلو میروم و می‌گویم: «سلام بیتا، من متاسفم و ساغر هم از تو معذرت خواهی می‌کند.»داستان در اینجا به پایان میرسد. به زودی بعد از کمی ویرایش تمام قسمت‌های داستان یکجا منتشر می‌شود، اما هنوز اسمی برای این داستان انتخاب نشده است. اگر پیشنهادی برای اسم داستان دارید کامنت بزارید. قسمت قبلی را می‌توانید از اینجا بخوانید و برای خواندن تمام قسمت‌های قبل ساغر را جستجو کنید. https://virgool.io/@vahidisme/%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-qlfxichdghzb </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2017 14:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خزان نبودنت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-qlfxichdghzb</link>
                <description>  دوستان و آشنایان، بستگان دور و نزدیک جمع شدند، یک نصفه روز بهشت‌زهرا رفتیم، تو را دفن کردیم، کمی سر مزارت اشک ریختیم و برگشتیم. بعد از ناهار دیوانه بازی سیمین شروع شد. الم شنگه‌ای به پا کرد که تو خواهرم را کُشتی و یقه من را چسبیده بود و فکر کنم میخواست همانجا قصاصم کند، خودت که میشناسیش، اخلاق گندش را بلدی. تازه آن موقع فهمیدم که بعد از مرگ تو دیگر هیچ پیوندی بین من و خانواده‌ات علی الخصوص سیمین نیست. محکم زدم تخته سینه‌اش، عقب عقب رفت و قبل از اینکه زمین بخوره زن‌های فامیل جمع و جورش کردند. بعدش دوتا فحش آب نکشیده کشیدم به جونش و زدم بیرون، دیگه هم برنگشتم، دیگه هم برنمی‌گردم. حالا این‌ها را میشنوی ناراحت نشی، فقط خواستم در جریان باشی، میدونم سیمین اومده سراغت یا میاد و چندتا هم میزاره روش برات تعریف میکنه شوهرت چنین کرد و چنان، میدونی که عادت داره از کاه کوه بسازه. راستی ساغر تو این یک هفته خیلی دلم برات تنگ شده، تو چطور؟، از اون دنیا به فکر من هستی یا من را فراموش کردی؟! این چند روزه یک خواب راحت نکردم، یعنی اصلا خواب نداشتم، الان هم خیلی خستم، با اجازه اینجا پهلوی تو یک چُرتی بزنم. خوبه وسط تابستان هستیم و امشب هم هوا گرمه، احتیاجی به پتو نیست. ساغر جان شب بخیر.یک نفر شانه‌ام را تکان میدهد.-«پاشو آقا، روی قبر میت که جای خواب نیست، پاشو، بلند شو.»از کارگران بهشت زهرا است. نگاهی به دور و اطراف میکنم، هوا هنوز تاریک است. می‌پرسم: «ساعت چنده؟» می‌گوید: «شیش صبحه.» و کلی حرف دیگر که چون دل و دماغ جواب دادنش را ندارم هیچ نمی‌گویم. در سکوت بلند میشوم، لباسم را می‌تکانم و برمی‌گردم خانه، در راه برگشت به حماقت دیشبم فکر می‌کنم. شاید دیوانه شده باشم، هیچ آدم عاقلی را سراغ ندارم که تا صبح روی قبر میت بخوابد. هر چند فکر نمی‌کنم دیوانگی برای من مشکل جدی باشد، ساغر همیشه می‌گفت: «دیونگی تو طبیعیه، اگه یه روز عاقل بشی حتم میکنم یه چیزت شده.»این روزها اکثر به مرگ فکر می‌کنم. من با واژه مرگ به خوبی آشنا هستم. خوب می‌دانم مرگ عزیزان به چه معناست. ابتدا گیج و بی‌حس می‌شوی، کم کم ملتفت می‌شوی که ماجرا از چه قرار است. بی‌تابی‌ها از همین جا شروع می‌شود. تا چشم بهم بزنی می‌بینی با پیراهن مشکی داری عزیزت را با دستان خودت زیر خاک میکنی. سه و هفت و چهل مثل برق و باد می‌گذرند و پیراهن مشکی را از تنت درمیاآوری. با خودت فکر میکنی که دیگر نمی‌توانی لبخند بزنی، دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود. اما گذشت زمان ثابت می‌کند که اشتباه فکر میکنی، دوباره لبخند میزنی، دنیا هم روال طبیعی خودش را طی میکند. تنها چیزی که در این میان فرق کرده است خود تویی، تو که یک قسمت از وجودت را از دست داده‌ای، یک قسمت از دل یا یک قسمت از ذهن. همان روز تشیع آن قسمت را با عزیزت خاک کردی و برگشتی. شاید برای همین است که تا مدت‌ها بعد از تشیع جنازه احساس سبکی میکنی، اما یک چیز این وسط اشتباه است. بعد از دفن ساغر من سبک نشدم، بلکه سنگین‌تر از هر زمان دیگری شدم.ساغر رفت، من ماندم و زمان، معطل من نشد که غرق در سوگ ساغر بودم. زمین بدون ساغر هم خوب بلد است به دور خورشید بچرخد، حتی سریع‌تر از گذشته و سالگرد فوت ساغر هم رد همین هفته پیش گذشت. این روزها زیاد به گذشته فکر میکنم، بخصوص آخرین روزهایی که ساغر در کنارم بود. این روزها تصویر ساغر کم رنگ شده است، در عوض تصویر بیتا پررنگ‌تر از هر زمان دیگری مقابل چشم‌هایم است. هر وقت یک داستانی را شروع میکردم و نصفه نیمه راهیش میکردم ساغر می‌گفت: «تو آدم خوبی هستی که ویژگی‌های مثبت زیادی داره، اما وفاداری یکی از اونا نیست.» شاید حق با ساغر است.شماره بیتا را میگیرم، شاید هنوز مجرد باشد. مرد میانسالی گوشی را برمیدارد.-«خانم احمدی؟»-«اشتباه گرفتید این خط واگذار شده.»بعد از یکسال و چند ماه دوباره به کتابخانه میروم. کتابدار جدیدی آمده است. سراغ بیتا را ازش میگیرم، تازه آمده است و حتی بیتا را نمی‌شناسد. حالا که سرنوشت اینطور رغم خورد من هم بدترین آدم روی زمین می‌شوم. دیگر توی اتوبوس برای پیرمردها بلند نمی‌شوم، به هیچکس کمک نمی‌کنم، سیگار میکشم و دیگر داستان نمی‌نویسم.گذشته‌ها، منظورم آن زمانی است که ساغر زنده بود، ترجیح میدادم در خانه کار کنم اما حالا نمی‌توانم. با اینکه روزی 10 ساعت در یک شرکت کار می‌کنم اما همان چند ساعتی که برای خواب برمیگردم فضای خانه برایم عذاب‌آور است. یکی از همکارانم می‌گوید بخاطر وسایلی است که از ساغر به جا مانده، دیدن آن‌ها باعث می‌شود خاطرات ساغر در ذهنم تازه شود و عذاب بکشم، باید وسایلش را از جلوی چشم جمع کنم. بعد از یکسال سراغ وسایل ساغر میروم. میروم سروقت کمدش، زیر لباس‌ها یک پاکت است، رویش نوشته «بعد از مرگم باز شود.» پاکت را باز می‌کنم، نامه‌ای است که ساغر برای من نوشته، درست یک روز قبل از اولین جلسه شیمی درمانی‌اش این نامه را نوشته است. قسمت قبلی را با عنوان «ناگهان مُهر غم زده شد» از اینجا مطالعه کنید و برای دیدن تمامی قسمت‌های داستان روی تگ ساغر کلیک کنید. https://virgool.io/@vahidisme/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%8F%D9%87%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-q4iq7lx5lfr4 </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Wed, 29 Nov 2017 23:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان مُهر غم زده شد</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%8F%D9%87%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-q4iq7lx5lfr4</link>
                <description> دکتر هم مثل من متعجب است. می‌گوید: «تعجب میکنم از زنی که اونقدر پافشاری میکرد تا شیمی درمانی نکنه و حالا برای شروع شیمی درمانی اینقدر عجله داره.»ساغر مثل بچه‌ای که لج کند سرش را پایین انداخته و در همان حالت می‌گوید: «خوب حالا نظرم عوض شده.» دکتر توضیح می‌دهد حالا دیگر برای شیمی درمانی خیلی دیر شده است و ممکن است حتی نتیجه عکس دهد اما ساغر تصمیمش را گرفته و هیچ نیرویی نمی‌تواند او را از تصمیمش برگرداند.هر چه شیمی درمانی پیش می‌رود ساغر ضعیف‌تر می‌شود. وقتی که ساغر در بیمارستان بستری شد بیتا چند باری برای دیدنش آمد اما ساغر برخورد خیلی بدی با او کرد، بیتا هم رفت و دیگر نیامد. البته تلفنی حالا ساغر را از من می‌پرسید تا اینکه سیمین متوجه شد و چنان قشقرقی به پا کرد که بنده خدا دیگر جرات نکرد به من زنگ بزند. من هم از ترس سیمین با او تماس نگرفتم.بعد از شش ماه شیمی درمانی دیگر ساغر آن کسی نیست که چهار سال در کنارش زندگی کردم. موی سر، ابر و مژه‌هایش ریخته، گوشت تنش آب رفته و می‌شود استخوان‌هایش را از روی پوستش دید. دیگر خبری از آن شور و سرزندگی در نگاهش نیست، ساغر حالا برای من یک غریبه است. دکترها می‌گویند شیمی درمانی دیرهنگام از اولش هم اشتباه بود، از یک هفته پیش درمان را قطع کرده‌اند. ولی حالش روز به روز بدتر می‌شود. سیمین و مریم خانم یک روز در میان بیمارستان کنار ساغر می‌مانند، من هم هر روز به ملاقاتش میروم. این روزها اعصابم ضعیف شده است. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد با خودم می‌گویم اینبار دیگر همه چیز تمام شده است. همه می‌دانیم که ساغر خیلی با این وضع دوام نمی‌آورد اما لبخند می‌زنیم و به همدیگر دروغ می‌گویم. دیدن عکس‌های ساغر کار هر شبم شده است. از اولین عکسش که تازه یک روزش است و در بغل مادرش خوابیده، همان عکسی که پدرش جلوی در بیمارستان ازشان گرفته شروع می‌کنم تا آخرین عکسی که چهار ماه پیش خودم ازش گرفتم. ساغر توی حمام نشسته تا من با ماشین موی سرش را بزنم. یکی یکی و با دقت عکس‌ها را نگاه می‌کنم. روی جزئیات صورتش دقت می‌کنم و به چشم‌هایش که میرسم مکث می‌کنم. آن همه سرزندگی که یک روزی در نگاهش موج میزد کجا رفته، دیو سرطان روح ساغر را دارد میخورد.بعد از عکس‌ها نوبت به فیلم‌ها می‌رسد. از فیلم عروسی بگیر تا فیلم آخرین سفرمان به شیراز، ثانیه به ثانیه‌اش را نگاه می‌کنم. هرجا که ساغر می‌خندد فیلم را به عقب برمی‌گردانم و دوباره می‌بینم، ده بار، بیست بار، صد بار. این عمل مازوخیستی هر شب تکرار می‌شود و امشب هم استثنایی در کار نیست.سر سفره عقد نشسته‌ایم، عاقد برای سومین بار تکرار می‌کند. ساغر من را نگاه می‌کند. تازه می‌خواهد از پدر و مادرش و بزرگترهای مجلس اجازه بگیرید که تلفن زنگ می‌زند. مریم خانم از آنطرف خط با گریه می‌گوید: «ساغر تمام کرد.» باید خودم را به بیمارستان برسانم اما قبلش باید فیلم تمام شود. دکمه پخش را میزنم، ساغر بله را می‌گوید و هلهله‌ای برپا می‌شود. من تور را از صورت ساغر برمیدارم. https://ok.ru/video/12446008788 قسمت قبلی داستان را با عنوان «طوفانی» از  اینجا بخوانید. https://virgool.io/@vahidisme/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-tuvtlqncnu2j </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2017 12:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفانی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-tuvtlqncnu2j</link>
                <description> ساغر بهوش آمده اما حاضر نیست با من صحبت کند. هر چه سعی می‌کنم با او حرف بزنم فایده‌ای ندارد. رویش را از من برمی‌گرداند اشک می‌ریزد. پرستار که این وضعیت را می‌بیند من را از اتاق بیرون می‌کند. هر چه جلوی سیمین کوتاه آمدم بس است، یکبار برای همیشه باید تکلیفم را با این افعی مشخص کنم. نمی‌فهمم چطور جلوی در خانه‌اش رسیدم. دستم به زنگ چسبیده و جدا نمی‌شود. سیمین از پشت آیفون می‌گوید: «چه خبرته دیونه؟! بیا بالا ببینم چه مرگته.»ـ «دیونه ... هان ... بزار پام برسه اون بالا نشونت میدم.»به محض اینکه سیمین را دم در می‌بینم بلندترین فریاد زندگی‌ام را سرش می‌کشم.- «زنیکه پتیاره چی از جون من و زندگیم می‌خوایی؟! چرا راحتمون نمیزاری؟! معلومه چه غلطی میکنی؟! ساغر الان روی تخت بیمارستانه بخاطر خزعبلاتی که تو توی گوشش خوندی.»توقع داشتم سیمین هم سرم جیغ بکشه و فحشم بده اما فرار کرد و رفت داخل خانه؛ شاید از دیدن عصبانیتم برای اولین بار شوکه شده بود شاید هم از همسایه‌هایی که توی راهرو سرک می‌کشیدن تا بفهمند چه خبره حیا کرد و تو رفت. سمین رفت و من توی پاگرد مثل گاو خشمگینی که وسط میدان گاوبازی ایستاده باشد نفس میزدم و بدنم از خشم می‌لرزید. نمی‌دانم چقدر در این حالت ماندم اما پچ پچ همسایه‌ها تازه شروع شده بود که حمید، باجناقم دستم را گرفت و کشید داخل خانه، به اختیار دنبالش رفتم و روی مبل ولو شدم. دیگر از آن عصبانیت خبری نبود. فقط می‌خواستم بدانم سیمین به ساغر چی گفته، اما سیمین پیش دستی کرد.- «چته؟ چرا دیونه بازی درمیاری؟ ساغر چی شده؟»یک لحظه کلمات از توی ذهنم پاک می‌شوند. «من ... من ...» بغض لعنتی راه گلویم را گرفته و اجازه نمی‌دهد حرف بزنم. حمید متوجه حال خرابم می‌شود، فوری یک لیوان آب دستم می‌دهد، آب را که میخورم راحت می‌شوم.- «بعد از اینکه رفتی حال ساغر بد شد و از هوش رفت. الانم بیمارستانه، خودش که حرف نمیزنه، سیمین تورو خدا بگو بهش چی گفتی؟!»سیمین نیشخند می‌زند و می‌گوید: «اون چشماش رو بسته بود، من فقط چشمش رو باز کردم. او چیزی که حال ساغر رو بد میکنه حرفای من نیست، کارای خودته ...». دیگر ادامه نمی‌دهم اما به این فکر می‌کنم شاید آوردن بیتا به خانه از اولش هم کار درستی نبود.برمیگردم بیمارستان، حمید و سیمین هم همراهم هستن، می‌گویند ساغر باید برای احتیاط امشب را بیمارستان باشد. سیمین پیش ساغر می‌ماند و من و حمید برمیگردیم. نیما عاشق پیتزاست، پس حمید سه تا پیتزا سفارش می‌دهد. بعد از شام متوجه نمی‌شوم چقدر طول می‌کشد تا خوابم ببرد. اما تا صبح فقط کاووس می‌بینم. کاووس‌هایی که در تمام آن‌ها بیتا حضور دارد. صبح که از خواب بیدار می‌شوم تلفنم زنگ می‌خورد. ساغر شیمی درمانی را قبول کرده است.قسمت قبلی این داستان را با عنوان «آرامش قبل از طوفان» از اینجا بخوانید. https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-rfybqoylmtvy </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2017 17:42:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق در فتوشاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidisme/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%BE-h54ssymgvgf6</link>
                <description> فتوشاپ به کمک ابزار قدرتمندی که دارد به کمک ما می‌آید تا عکس‌هایی را که ثبت کردیم بهتر کنیم، با تنظیم نور و رنگ، حذف چیزهایی که ناخواسته در عکس افتادند، اضافه کردن افکت و ... ، هیچ ایرادی هم ندارد. اما مشکل از آنجایی شروع می‌شود که سوژه عکاسی چهره یک انسان است و ما به جان صورتش می‌افتیم تا به زعم خودمان او را زیباتر از چیزی که هست کنیم.اگر لاغر است کاری می‌کنیم چاق‌تر به نظر برسد و اگر چاق است لاغرتر شود، با حذف چین و چروک صورتش سعی می‌کنیم جوانتر به نظر برسد و اگر جای زخم، جوش یا کک و مک داشته باشد به راحتی آب خوردن حذفش می‌کنیم. اگر پوست سبزه‌ای داشته باشد کاری می‌کنیم پوستش روشنتر به نظر بیاید. لب‌هایش را برجسته می‌کنیم و گونه‌هایش را گل می‌اندازیم و داندان‌هایش را سفیدتر می‌کنیم. در نهایت عکس را نشانش می‌دهیم و می‌گویم: «به نظرت بهتر نشد؟» شاید در آن لحظه متوجه نباشیم اما با اینکارمان داریم به او این پیام را می‌دهیم که اینطوری که هستی زیبا نیستی، ما تو را اینطوری که هستی دوست نداریم و کم کم اعتماد به نفسش را از بین می‌بریم.شاید این چیزی که می‌گویم وسواس گونه به نظر بیاید اما آیا به لحاظ اخلاقی حق داریم دست به چهره دیگران ببریم و صورتشان را ویرایش کنیم؟! همین ماه پیش بود که سولانج ناولز، خواننده، بازیگر و مدل آمریکایی به نشریه ایوینیگ استاندارد، بخاطر حذف بخشی از موی سرش از روی جلد مجله، اعتراض کرد. از این دست قضایا بسیار داریم و شاید لازم است قانونی مشابه قانون کپی رایت برای چهره و فیزیک بدنی انسان‌ها تدوین شود.این یادداشت اولین بار در وبلاگم به آدرس زیر منتشر شده است. https://vahidisme.blogspot.com/2017/11/blog-post_21.html </description>
                <category>وحید</category>
                <author>وحید</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2017 22:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>