<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Vahid Rezaee</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidrezaei</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/80859/avatar/uLpp73.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Vahid Rezaee</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidrezaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌هایی به نیمه‌گمشده‌ای که هرگز با من ازدواج نکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidrezaei/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xonuizh3b4ks</link>
                <description>این قسمت: طاووس خانماولین بار که به نیتِ خواستگاری رفتم دِیت، تو یه کافه سمت شرق تهران قرار گذاشتیم، اوج دوران کرونا بود، کسی جیگر نمیکرد اصلا جایی بره، چه برسه به کافه، اگر هم کافه میره چیزی بخوره که مجبور شه ماسکش رو دربیاره. اما ما رفتیم، گفتیم یا نصف دینمون رو کامل میکنیم یا اینکه میمیریم. دیدار با دختری چشم و ابرو مشکی که انگار چشم‌هاش رو نقاشِ ازل با دقت و وسواس زیاد نشسته ساخته و کشیده و رنگ زده. صدا همچون طاووسی خرامان که همین الاناست که پرهاش رو باز کنه و پرهای بقیه بریزه، البته دقیقا نمیدونم طاووس صداش چطوری هست ولی خلاصه همه چیز انگاری عالی بود. صحبت کردیم، خب دختر بدی نبود، البته که ما هم پسر بدی نبودیم و نیستیم، گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی و برای ما چای آوردند و آب هندونه. خودم چای سفارش دادم که دخترِ زیبای داستان هم تو رودربایستی چای سفارش بده و با چهل پنجاه تومان نهایتا (چهل پنجاه تومانِ سال 99 که بشود چهارصد پانصد تومانِ الان) کار دربیاد اما انگار او خونِ ایرانی در رگ‌هاش نبود که وسط تابستان که سگ رو هم بزنند چای نمیخوره، چای سفارش بده. بالاخره بعد از کلی تیکه پاره کردنِ تعریف و تمجید و نمک ریختنِ بنده، وقتش رسید که چای و آب‌هندونه رو بخوریم، بنابراین چاره‌ای نبود جز درآوردن ماسک‌ها، یه لحظه با خودم گفتم اگر از سبیلم خوشش نیاد چی؟ چقدر بابام گفت اینها رو بزن؟ حالا سبیل داری که چی؟ مگه دلاکی، راننده تریلی‌ای، قصابی چیزی هستی مردک؟ یا دبیر کل حزب توده؟ لااقل توک‌هاش رو میزدی مسلمون؟ الان اگه دختر مردم سکته کنه چه جوابی داری بدی؟ چاره‌ای نبود، ماسک رو درآوردم، دو طرف سبیلم آشفته و پریشان شده بود و هر تارش به یه طرف از فضا چنگ میزد، صاف و صوفش کردم. طاووس خانم هم ماسکش رو درآورد...نفس عمیقی کشیدم، خواستم با خودم روراست باشم، در کمال صداقت، در کمال خونسردی، دستی به سبیل‌هام کشیدم و توک‌هاش رو بردم لا و لویِ بقیه تارها و با خودم گفتم البته خب نقاش ازل هم که نمیتونه بیست‌چهاری بشینه تک تک اعضا و جوارح یه آدم رو نقاشی کنه و بسازه و رنگ بزنه. یه جاهایی هم دستش خط میخوره، یه جاهایی گِل کم و زیاد میاره، اصلا یه وقتایی اعصابش نمیکشه و مجبوره کار رو سریع‌تر جمع و جور کنه تا به ددلاین تولد اون آدمه برسونه، شاید یه روز کلا رو مود آفرینش نیست. کلی احتمال وجود داره و حتما حکمتی هم توش نهفته‌ست، ما چه میدونیم... فقط می‌مونه حکمتِ اون چهل پنجاه هزار تومن، که الان که در سال 1404 بهش فکر میکنم، چیزی نبود....</description>
                <category>Vahid Rezaee</category>
                <author>Vahid Rezaee</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 13:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردیبهشت و چند داستان نیمه‌کاره دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidrezaei/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-u0b4tjiesxrg</link>
                <description>1)  باید اعتراف کنم سال‌ها پیش با همدستی پسرداییم زدیم یک گربه طفل معصوم را علیل کردیم. من واقعا نمیخواستم همچین اتفاقی بیفتد، اما پسردایی هر چه توان داشت گذاشت در طبق اخلاص و در طول و عرض یک تکه چوب، و چنان بر کمر گربه سیاه و سفید مادرمرده کوبید که من گفتم اگر نمیرد قطعا قطع نخاع شده اما گربه میوی غرایی کرد و به هر بدبختی‌ای بود، دررفت، ما هم در رفتیم، جرمش هم این نبود که اسرار هویدا میکرد، بلدرچین من را خورده بود، هر چه پسردایی را قسم آیه دادم که کار قسمت و سرنوشت است و فدای سرت، اصلا میروم یکی بهترش را میخرم به خرجش نرفت و زد گربه بنده خدا را ناکار کرد. بعد هم تا مدت‌ها هردومان، من و پسردایی، خواب گربه سیاه و سفید را میدیدیم که با چوب افتاده دنبالمان.2)  عید همان سال، قلک پلاستیکی‌م را سر بریدم،کلی مدرس تا شده و دانشگاه تهران کج و کوله و خمینی سیاه و کثیف ریخت وسط اتاق، به همراه کلی سکه ریز و درشت، حتی سکه‌هایی که روی سر عروس داماد می‌ریختند و ما فکر می‌کردیم طلاست، همه را دادم یک میکروسکوپ خریدم هشت هزار تومان، یک مدلش دوازده‌هزار تومان بود که بزرگتر بود و داخلش نور داشت اما این یکی نداشت و باید چراغ مطالعه‌ای چیزی روشن میکردی بالای سرش. همیشه‌ی خدا یک چیزی بود که بهتر از چیز ما بود، گران‌تر هم بود و هیچوقت پول ما بهش نمی‌رسید.در اولین قدم سعی کردم خال گوشتی روی دست مادربزرگ را زیر میکروسکوپ ببینیم اما چون دستش تپل بود آن زیر جا نشد، هر چه هم اصرار کردم خالش را بکند بدهد به من راضی نشد که نشد.3)  وحید! اردیبهشت، اردیبهشت! وحید، یک گربه ریزه میزه که اندازه یک کف دست بود. مادرش گفت اردیبهشت را یک روزِ اردیبهشتی در کوچه اردیبهشت پیداش کردیم، چشم‌هاش باز نمیشدند از عفونت، احتمالا بچه‌های تخس هم یک آزار و اذیتی بهش رسانده بودند، گفتم ما دیگر بزرگ شدیم، از این کارها نمیکنیم! مامانِ اردیبهشت گفت چی میگی؟ چه کاری؟ گفتم هیچی. نور ریخته بود توی چشم‌های اردیبهشت...4)  بعد نشستیم باغچه را با پسردایی شخم زدیم، شلنگ آب را هم تا وسط کردیم توی خاک که هرچی کرم و مارمولک و سوسک و عنکبوت است، بزند بالا، بعد هم اول زخمی‌شان میکردیم و در ادامه کت بسته میبردیم زیر میکروسکوپ و آن زیر هرطوری بود، باید یک کاری میکردند، این گوی و این میدان، بجنب یک کاری بکن عنکبوت! وول بخور ببینیم چطوری وول میخوری کرم خاکی! آیا از دم مارمولک که ازش جدا شده و عین مرغ سرکنده بالاپایین میپرد، یک مارمولک دیگر درست میشود؟ یا میشود بال‌های سوسک را لای عنکبوت پیوند زد که بتواند پرواز کند؟5)  ترند جدید لاک در دنیا، یکی زرد کره‌ای یا همان کِرِمِ خودمان، سبز ماچایی یا همان سبز ارتشیِ خودمان و آبی مه‌آلود یا همان آبیِ کمرنگ خودمان است، چقدر زندگی سخت شده؟ چقدر اسیر رسانه‌ شدیم؟ بهش گفتم شما چه رنگی میزنید؟ گفت همانطور که میدانی ترند جهانی الان زرد کره‌ای است، ولی ممکن است آبی مه‌آلود بزنم، فرداش دیدم قرمز گوجه‌ای زده. خوشحال شدم...6)  همیشه وقتی عصبی بودم یا ناراحت یا ناامید یا احساساتی، تو این مایه‌ها، مینوشتم، یا وقتی یکهو خودش می‌آمد، الان به قول معروف سعی کردم سزارین ادبی کنم، خیلی وقت است ننوشته‌ام و احساس میکنم &quot;پس زنده نیستم&quot; که البته جدا از اینکه ما زندگان مرده‌ایم یا مرده‌های زنده یا زنده‌ به گورها یا چه و چه، باید راه بیفتیم، راه که بیفتیم ترسمان میریزد، اگر نمی‌زنید ما را، این یک تکه‌ی ماهی‌سیاه‌کوچولو قشنگ است، درست است چپ‌ها ما را به خاک سیاه نشانده‌اند ولی گاهاً چیزهای بامزه هم زیاد گفته‌اند، نمونه‌اش همین، یا آنجا که گوهرمراد می‌گوید زمان طاغوت همه‌ش جشن و شادی و بزن و بکوب بود، حالا رفیق جان اگر داری بیا در جمهوری اسلامی زندگی کن که همه‌ش زار بزنی، مایه‌یِ ننگِ چپ!7)  یک روز نشستم فکر کردم چقدر ما گیر و گور امتحانات و کوییزهای الهی‌ایم، میانترم و پایانترم، جنگ و کشتار، خشکسالی و بی‌آبی، تورم و بی‌پولی، زلزله و آلودگی هوا... یک آتشفشان فعال را در این مملکت کم داریم که آن هم اگر شانس ما باشد یک روز همین تپه‌های عباس‌آباد فعال میشوند و میریزند روی سر و کله‌مان. همه‌ی اینها بود و عکس مادرم که چشم‌هایش بسته بود، انگار خواب بود، اما پیشانی‌اش چین افتاده بود، معلوم بود که درد میکشد. 8)  دوست داری توی یک کوچه پیدات کنند یا از شر آدم‌ها خلاصت کنند، قشنگترین اسم را برات انتخاب کنند، نور بریزند توی چشمهات، بغلت کنند، قربان صدقه‌ت بروند، حواسشان جمع تو باشد و عکست را قاب کنند بزنند روی قلبشان و بگویند از الان فقط جشن و شادی و بزن و بکوب.</description>
                <category>Vahid Rezaee</category>
                <author>Vahid Rezaee</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 14:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا بیا نیندیشیم تا نباشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidrezaei/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-z5r7dvuzujjm</link>
                <description>.... اما دیشب خوابِ ضربِ دکارتی را دیدم، خوابِ #دکارت را نه، خوابِ ضرب‌کردن را هم نه، دقیقاً خوابِ ضربِ دکارتی را. من در تو ضرب می‌شدم، تو در من و حاصل، دو عالم درد و رنج و مصیبت می‌شد. درد در تمام تنم می‌جوشید و جاری می‌شد، گفتم آقای #مولانا پس این درمانِ ما چه شد؟ تمام تنم پر از جای گلوله‌ بود و باد از تنم می‌گذشت، آقای #شمس پس این نور ما چه شد؟دیشب خوابِ ضرب دکارتی را دیدم، خواب دکارت را نه، خواب ضرب کردن را هم نه، دقیقاً خوابِ ضربِ دکارتی را، من در تو ضرب می‌شدم، تو در من، دستِ من در دستِ تو ضرب میشد، دست در دست، پایِ من در پایِ تو ضرب می‌شد، پا به پا، گوش‌هایم در گوش‌هایت، گوش به گوش، چشم‌هایم در چشم‌هایت، چشم در چشم، تنم در تنت، آغوش در آغوش.گفتم خدا را چه دیدی شاید وقتی مُردیم، یک ضرب، شدیم پدر و مادر ضرب‌های این چنینی. البته اول باید مُرد.غم ضرب میشد در چشم‌هایِ تو، خفقان ضرب میشد در دهانِ من، عشق ضرب میشد در تنِ تو، تنهایی ضرب میشد در تنِ من، فاصله ضرب میشد در نگاه تو، سکوت ضرب میشد در نگاهِ من.سیاست ضرب میشد در فکر تو، جدایی ضرب میشد در خیال من، آفتاب ضرب میشد در حضور تو، سیاهی ضرب میشد در وجودِ من، مرگ ضرب میشد در جان تو، زندگی ضرب میشد در جان من.گفتم کجا را اشتباه رفتیم؟ یک دقیقه بمان، یک دقیقه نَمیر، بیا یک کاری‌ش می‌کنیم، صبر کن. شروع ضرب میشد در امیدِ تو، پایان در امیدِ من....#وحید_رضایی</description>
                <category>Vahid Rezaee</category>
                <author>Vahid Rezaee</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 10:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای برای شما</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidrezaei/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-tcmmfbaztdbs</link>
                <description>...شعر گفتن بلد نیستم، اما شعر خواندن را چرا، اینکه موهای تو را شانه بزنم و ببافم را چرا، اینکه تار به تار موهایت را مثل اشعار حافظ از بر بخوانم را چرا.دلبری بلد نیستم، اما دلدادگی‌ را چرا، اینکه گونه‌هایت را ببوسم و حل بشوم و تمام بشوم در زیر پوست نرم و سپیدت را چرا.دوستی بلد نیستم اما دوست داشتن را چرا، اینکه روزی هزار بار یک جمله را بگویم، بگویم دوستت دارم را چرا. اینکه ذکر نام‌ تو را بگویم و در برابرت نماز بخوانم را چرا.کشتن بلد نیستم اما کشته‌شدن را چرا. اینکه روزی صد بار برایت بمیرم و زنده شوم را چرا، اینکه صدایت آنقدر آرامم کند تا جانم دربرود را چرا، در آغوشت جان سپردن را چرا.زبان خارجی بلد نیستم اما زبان تو را چرا. زبانِ سرزمینت را، زبانِ قلبم را چرا.خواستن بلد نیستم‌ اما دل‌بستن را چرا. اینکه سلول به سلول وجودم تو را می‌خواهد را چرا. تو شدن را چرا.خندیدن بلد نیستم اما گریه کردن را چرا. از فراقت نالیدن و فریاد کشیدن را چرا.ساختن بلد نیستم اما سوختن را چرا. تک به تک روزهای زندگی‌ام را برایت آتش زدن را چرا.سخن گفتن بلد نیستم اما غزل گفتن را چرا. در گوشه‌ی چشم‌هایت، در دستگاه دست‌هایت و در مایه‌ی گیسوانت آواز خواندن را چرا، با انگشتان کشیده‌ات رومنس زدن را چرا.روییدن را بلد نیستم اما رویاندن را چرا. اینکه در آغوشم بِرویی و تک تک انگشتانم ساقه‌ی تنت را ببوسند را چرا.نقشه خواندن را بلد نیستم اما گم شدن را چرا. گم شدن در چهارخانه‌های قرمز و سیاه و سفید پیراهنت را چرا....تمام کردن را بلد نیستم اما تمام شدن را چرا. تمام شدن در خودم، در عشقت، در تو را چرا.#وحید_رضایی </description>
                <category>Vahid Rezaee</category>
                <author>Vahid Rezaee</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 10:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان &quot;قَج&quot; و &quot;ادا اداییان&quot; عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidrezaei/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%8E%D8%AC-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-nrzrsmim2ua8</link>
                <description>...اتفاقاً وسط ایرانشهر، &quot;قج&quot; را دیدم با همان شکمِ گنده و پیشانیِ بلندش که پیوند خورده بود به قسمت تستوسترون‌خیزِ وسطِ کله‌اش. یقه‌ش را هم به رسم هنری بودن باز گذاشته بود، شکمش میخواست پیراهن را، تیشرت را، هوایِ جلویش را، آسمان و زمین را، جر بدهد و پاره کند و آزاد شود اما یک دانه دکمه، دقیقا یک دانه دکمه، جلویش را گرفته بود، دقیقاً مثل ما، در مواجهه با زندگی، در موقعیت‌هایِ همیشه حساسِ کنونی، که دکمه‌ی پیراهن قج‌ایم و مواظبیم پاره نشود، پاره نشویم...قج انگاری چاق‌تر هم شده بود. بلانسبت شما هم هم‌زمان از چندتا آخور بخورید چاق و چاق‌تر میشوید. بعد هم یک جوری از کنارش رد شدم، یک جوری از کنارم رد شد، انگار نه انگار همین دو سه سال پیش میخواستیم خرخره‌‌ی هم را بجویم و بیندازیم جلوی سگ. من حدس میزنم که احتمالا دوست داشت چکی لگدی‌ام کند، نمی‌دانم، چون من واقعاً دوست داشتم این کار را با او بکنم.گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی و ایرانشهر را گرفتم و رفتم بالاتر، کافه‌ی آقای ادا اداییان عزیز. خودش تازه برگشته بود از فرنگ. وسطِ سر و صداهای کافه، صدایش را شنیدم و برگشتم به طرفش، داشت ادا درمی‌آورد. بعد یادم آمد از قضا همان روز، دو سه سال پیش، بعد از دعوا با قج، مستقیم آمدم همین کافه‌ی ادا اداییان، منتها آن روز حالم خوش نبود و ادا بهم گفت گور پدر قج! و چندتا جمله‌ی زشت ولی شایسته‌ی دیگر که دلم را کمی خنک کرد...یک چایی سفارش دادم، گوشی‌ام را گذاشتم روی میز، چندتا دختر نوجوان آن‌طرف‌تر سیگار میکشیدند و میخندیدند و ادا اداییان ادا درمی‌آورد و من حواسم بود پاره نشود، پاره نشوم....</description>
                <category>Vahid Rezaee</category>
                <author>Vahid Rezaee</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 10:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خانوم شین (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidrezaei/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D9%86-1-qfcorbdb25tu</link>
                <description>جهان ما به دو چیز زنده استاولی شاعرو دومی شاعرو شماهر دو را کشته ایداول: زن رادوم: زن را...می خواهم از شعر بگویم، از تو، اما نمیتوانم.زبانم را بریده اند، لب هایم را دوخته اند، دست هایم را بسته اند و پاهایم را.می خواهم از دوبیتی های چشم هایت بنویسم، از شعر سپید لبخندت، از غزلیات شمس چشم هایت، از گلستان گیسوانت...می خواهم بگویم این جهان، این زندگی، این مردم، این سرزمین، زیباترین و بهترین و امن ترین بودند اگر شعر، شعر بود، اگر تو بودی.تشبیه تو به دریا، به جنگل، به خیابان های شلوغ حوالی تئاتر شهر، به گلدان های قد و نیم قد مادرم به نمی دانم، قشنگ ترین جاها و چیزها و آدم ها شاید اشتباه باشد.اشتباه است.تو معنای اصیل شعری.شعر را به تو تشبیه کرده اند.می خواهم از شعر بگویم، از تو، اما نمی توانم...شعر ابتدای متن از رضا براهنی است با کمی تغییر (در واقع کمی که نه!)</description>
                <category>Vahid Rezaee</category>
                <author>Vahid Rezaee</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 23:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>