<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید سارانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahids</link>
        <description>ریاضی خوانده‌ی ادبیات دوست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:09:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/549380/avatar/FhGFU1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید سارانی</title>
            <link>https://virgool.io/@vahids</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جملگی اعتقادات ما</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%AC%D9%85%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-vzdlyfxcjmcd</link>
                <description>نویسندگان، جملگی، به طرق مختلف، در جستجوی آن بوده‌اند و هستند که تا حدِ مقدور بدانند که کارِ جهان بر کدام مدار می گردد، و اصولا می گردد یا گردانده می شود و اگر می گردد، با نیروی کور و بدونِ جهت و مقصدِ خود می‌گردد یا با نیروی آگاه و طرف‌گیرِ خود، و اگر گردانده می شود، انسان آن را می گرداند یا نیرویی فرا انسان، و یا بینابین: قدری انسان و قدری فوقِ انسان، و اگر نیروی آگاهِ انسان و نیروی کور طبیعت، مشترکا می گردانند، چگونه باید گردانده شود تا نیروی کور، مغلوبِ نیروی آگاهِ نگران شود، و اگر آن را نیرویی فراانسان، مطلق، و بی‌نهایت می گرداند، اراده و خواستنش از این گردش، احتمالا، چه می تواند باشد، و چگونه می توان با این اَبَر نیرو، به سود انسان، هَمسو شد، و آیا این گردش، الزاما باید به سودِ انسان یا اکثریتِ انسان‌ها یا به طبقه‌یی معین باشد و در جهتِ سعادت و رفاه انسان، یا باید تسلیمِ گردشِ گردون شد -به هرگونه و هر تقدیر- و آیا نهایتا، به مدد اراده انسانی، نیکی بر بدی -به هر تعبیر- غلبه خواهد کرد، یا نه، غلبه‌یی در کار نخواهد بود و تا پایانِ عالم،در بر همین پاشنه خواهد گردید، و آیا انسان مُحق است که در آرزوی وصول به سعادتی این جهانی تلاش کند، بجنگد، کشته شود، یا نه، همه‌ی تقلاها صرفا به خاطر آسایش آن جهانی است، و آیا به واقع، لازمه‌ی سعادت آن جهانی، سیه‌بختی و عذاب و گرسنگی این جهانی‌ست و بنابراین تلاشی در جهت رسیدن به نیکبختی مادی، عملا، کاستن از نیکبختی معنوی است و مغبون شدگی، یا نه، انسان می تواند و حق دارد به مدد کرداری منتخب، خواهان آسایش هر دو جهانی باشد، و آیا آسایش معنوی، اخلاقی و طاهر این جهانی، خود‌به‌خود به معنای آسایش در جهان باقی نیست، و اگر هست، آیا می توان، مسلم، راهی را یافت که منجر به چنین آسایشی شود، و آیا، اگر چنین راهی، به راستی یافت شود، فقط و فقط باید آن را به دیگران نشان داد و کوشید که ارزش و اعتبار آن اثبات شود، یا نه، باید با استفاده از جمیع امکانات، با استفاده از قدرت، تهدید، تنبیه، شکنجه، اعدام و انهدام، دیگران را مجبور به قبول آن کرد، و آیا اگر اتکای به قدرت جهت وصول به سعادت لازم است، حد و مرز قدرت را می توان به دقت معین کرد، و آیا چنین راهی -که راه نیکبختی این جهانی یا هر دو جهانی است- می‌تواند صرفا، راه علم باشد، یا راه علم و عبادت، یا علم و عبادت و هنر، یا راه ایمان خالص صوفیانه، یا راه اخلاق خالص، یا کار صادقانه، و آیا، حال که هنوز آن راه آرمانی متعالی یافته نشده، و جهان گرفتار ستم ستمکاران، فساد فاسدان، رنج رنج‌بخشان و جهل جاهلان است،و رنج‌بخشان و فاسدان و ستمکاران و جاهلان، مجاز به تباه کردن زندگی این جهانی جهانیان هستند، و یا نه، شعور، اراده و ایمان‌ها باید به کار گرفته شود تا بدکاران، لِه شوند و به شدت مجازات شوند و به دارهای مکافات آویخته شوند و زیر شکنجه از ظلم و بدکاری پشیمان شوند، و آیا له و لورده کردن ستمکاران و بدکاران، باز، به معنای همان استفاده از زور نامحدود انسان جهت اصلاح انسان و اهدا مرگ جهت اثبات ارزش زندگی نیست، و اگر هست، باز، آیا محدوده‌ای برای استفاده برای استفاده از قدرت وجود دارد، یا می‌تواند وجود داشته باشد، و آیا، به جای استفاده از زور، اثبات حقانیت یک راه، در چارچوب اخلاق، آزادی، فرهنگ، هنر و تفکر رُشدیابَنده ممکن است، و یا نه، با هر ابزار و وسیله‌یی می‌توان -و باید- به آرمان های بزرگ رسید، و رسیدن وسیله را توجیه می کند، و آیا انسان، اساسا می‌تواند محاسبات خود را در زندگی روزمره، در مبارزه و جنگ و جهاد، در ساخت و تولید و مصرف، و در جمیع مسائل اخلاقی، بر پایه‌ی پرسشی در باب وجود یا عدم وجود جهان باقی بگذارد، و آیا مجاز نیست که بر اساس یک مجموعه اصول و قوانین نسبتا پردوام و پابرجای وجدانی و اخلاقی، این جهان مادی را مدیریت کند -با این اطمینان که چون در صراط مستقیم می‌رود، قادر مطلق، او را به جرم عدم تفکر پیوسته در باب جهان باقی مجازات نخواهد کرد، و آیا رنج، به دلیل آنکه انسان می اندیشد و راه به جایی نمی‌بَرَد،  به صورت حق طبیعی یا محکومیتِ ابدیِ انسانِ خاکی درنیامده است، و اگر درنیامده، آیا نباید بشر را به اتحادی یکپارچه علیه رنج و بیماری و فقر و ستم استبداد فراخواند، و اگر باید، آیا تاکنون، آرمان، فلسفه، نظریه یا روشی مدلل و تردید ناپذیر جهت وصول به این اتحاد، و خلاصی انسان از زندان درد، به‌وجود نیامده است، و آیا نمی‌توان به وجود آورد، و آیا اصول اساسی ادیان کافی نیستند، آیا نمی‌توان ادیان را آنقدر به هم نزدیک کرد تا این حالت ستیزه‌جویی نسبت به هم یا تردید در قبول هم، به صورت نظریه‌یی یگانه‌ درآیند، و آیا اندیشیدن در باب چنین مسئله‌یی، جرم است، و آیا، واقعا، لازمه‌ی سعادت انسان، حذف جمیع مشخصات سرزمینی و ملی و بومی‌ست، و آیا تنها دلیل سیه‌بختی انسان در طول تاریخ، مرز است و فرهنگ‌های بومی مرزبندی شده، و حذف این عامل، حقیقتا به معنای وصول به خوشبختی پایدار این جهانی‌ست، و آیا پایه‌ی چنین حذفی می تواند بلعیده‌شدن کوچک‌ها به وسیله‌ی بزرگ‌ها، ضعفا به وسیله اقویا، صاحبان ایمان به وسیله‌ی صاحبان اسلحه باشد، و اگر چنین نیست نباید بزرگ‌ها را به اندازه شدن وادار کرد، و آیا سرمایه داران، استثمار کنندگان، نیروهای توسعه طلب بیشتر خواه، نیروهای پوک‌مغز بی‌اراده در دست ستمکاران، و شهوت پرستان، و خودپرستان، هیچکدام نقشی در درماندگی انسان دردمند کنونی ندارند، و اگر دارند، آیا حذف آنها، جمیع مشکلات بشری را حل نخواهد کرد، و آیا حذف آنها به مدد پند و اندرز، ممکن است، و اگر نیست، باز نباید گرفتار همان تسلسل قدرت شد، و آیا اصولا، با توجه به انهدام سریع و شتابان محیط زیست و فضای حیاتی، فرصتی برای توجه به این همه مسئله و مشکل و درد باقی مانده است، یا نه، باید نشست و عشرت کرد و لذت برد و شاهد نابودی جهانی شد که می توانست لااقل برای بچه های ما جهان خوبی باشد.......این نوشته، دعوتی‌ست به مکث؛ فکر کردن و یافتن پاسخ‌های شخصی به پرسش‌های ضروریاندیشیدن، هنوز، شاید تنها شکلی از مقاومت باشد که از ما باقی مانده است.متن از نویسنده محبوب من است . حدس بزنید ؟فهرست کامل سؤالات مطرح‌شده در متن درباره ماهیت جهان و نیروی گرداننده آنآیا جهان اصلاً بر اساس یک نظم مشخص می‌چرخد؟اگر نظم دارد، این نظم خودبه‌خود است یا کسی آن را هدایت می‌کند؟آیا جهان با یک نیروی کور و بی‌هدف می‌چرخد؟یا با نیرویی آگاه، هدفمند و جهت‌دار؟اگر جهان «گردانده می‌شود»، چه کسی آن را می‌گرداند؟آیا انسان گردانندهٔ جهان است؟یا نیرویی فراانسانی (خدا، مطلق، امر متعالی)؟یا ترکیبی از انسان و نیرویی فوق انسان؟اگر انسان و طبیعت با هم جهان را می‌گردانند، چگونه باید این کار انجام شود؟چگونه می‌توان نیروی کور طبیعت را تابع نیروی آگاه انسانی کرد؟اگر نیرویی مطلق و بی‌نهایت جهان را می‌گرداند، هدفش از این گردش چیست؟آیا می‌توان با این نیروی مطلق به نفع انسان همسو شد؟درباره «به سود چه کسی بودن» جهانآیا گردش جهان باید به سود انسان باشد؟یا به سود اکثریت انسان‌ها؟یا فقط به سود یک طبقه خاص؟آیا جهان الزاماً باید در مسیر سعادت و رفاه انسان حرکت کند؟یا انسان باید بدون اعتراض، تسلیم هر سرنوشتی بشود؟درباره پیروزی خیر و نقش اراده انسانآیا نهایتاً «نیکی بر بدی» پیروز خواهد شد؟یا اصلاً پیروزی نهایی‌ای در کار نیست؟آیا وضعیت جهان تا پایان همین‌طور ناعادلانه باقی می‌ماند؟آیا انسان حق دارد برای سعادت این‌جهانی تلاش کند؟آیا مجاز است بجنگد و حتی کشته شود برای این سعادت؟یا همهٔ تلاش‌ها فقط باید برای سعادت آن‌جهانی باشد؟نسبت دنیا و آخرتآیا سعادت آخرتی فقط با رنج و بدبختی دنیوی ممکن است؟آیا تلاش برای رفاه مادی، به زیان سعادت معنوی است؟آیا انسان می‌تواند هم‌زمان خواهان سعادت دنیا و آخرت باشد؟آیا آسایش اخلاقی و معنوی در دنیا، خودبه‌خود به سعادت آخرت می‌انجامد؟اگر چنین است، آیا می‌توان راهی مطمئن برای آن پیدا کرد؟اجبار، قدرت و تحمیل عقیدهاگر راه سعادت پیدا شود، آیا فقط باید آن را معرفی کرد؟یا باید دیگران را مجبور به پذیرش آن کرد؟آیا استفاده از قدرت، تهدید، تنبیه، شکنجه و اعدام برای «هدایت» مجاز است؟اگر قدرت لازم است، آیا می‌توان حد و مرز آن را دقیق مشخص کرد؟ماهیت «راه درست»آیا راه سعادت فقط «علم» است؟یا علم و عبادت؟یا علم، عبادت و هنر؟یا ایمان خالص صوفیانه؟یا اخلاق خالص؟یا کار صادقانه؟آیا هنوز اصلاً چنین راه آرمانی‌ای پیدا نشده است؟برخورد با ظلم و فسادآیا ستمگران و فاسدان حق دارند زندگی مردم را تباه کنند؟یا باید با اراده، ایمان و شعور با آن‌ها مقابله کرد؟آیا باید بدکاران را شدیداً مجازات کرد؟آیا له‌کردن ستمکاران خودش نوعی خشونتِ توجیه‌نشده نیست؟آیا این کار همان استفاده نامحدود از زور نیست؟آیا برای استفاده از زور، حدی وجود دارد؟جایگزین زورآیا بدون زور می‌توان حقانیت یک راه را ثابت کرد؟آیا می‌توان در چارچوب اخلاق، آزادی، فرهنگ و هنر پیش رفت؟یا برای رسیدن به آرمان‌های بزرگ، هر وسیله‌ای مجاز است؟آیا هدف، وسیله را توجیه می‌کند؟اخلاق، دین و زندگی روزمرهآیا انسان باید همهٔ تصمیم‌هایش را بر اساس آخرت بگیرد؟آیا نمی‌تواند زندگی دنیوی را بر اساس اصول اخلاقی پایدار مدیریت کند؟آیا خدا انسان را به‌خاطر تمرکز بر اخلاق دنیوی مجازات می‌کند؟آیا رنج، سرنوشت اجتناب‌ناپذیر انسان است؟یا می‌توان علیه رنج، بیماری، فقر و استبداد متحد شد؟اتحاد جهانی و دینآیا تاکنون نظریه‌ای قطعی برای نجات بشر ارائه شده؟آیا نمی‌توان چنین نظریه‌ای ساخت؟آیا اصول اساسی ادیان برای این کار کافی نیست؟آیا نمی‌توان ادیان را به هم نزدیک کرد؟آیا فکر کردن به این موضوع جرم است؟هویت، مرز و قدرتآیا سعادت انسان مستلزم حذف مرزها و هویت‌های ملی است؟آیا مرزها علت اصلی بدبختی بشر بوده‌اند؟آیا حذف مرزها واقعاً خوشبختی می‌آورد؟آیا این حذف به معنای بلعیده شدن ضعیف‌ها توسط قوی‌هاست؟اگر چنین است، آیا نباید جلوی قدرتِ بزرگ‌ها را گرفت؟سرمایه، فساد و حذفآیا سرمایه‌داران، استعمارگران و فاسدان مقصر وضعیت کنونی‌اند؟اگر حذف شوند، آیا همه مشکلات حل می‌شود؟آیا حذف آن‌ها با پند و اندرز ممکن است؟یا دوباره به چرخهٔ خشونت و قدرت برمی‌گردیم؟بحران نهاییبا تخریب سریع محیط زیست، آیا زمانی برای حل این مسائل باقی مانده؟یا باید فقط لذت برد و شاهد نابودی جهان بود؟ جهانی که می‌توانست دست‌کم برای فرزندان‌مان جای بهتری باشد؟نامَیی دِییم دِ مَن وَتی وانُنمن وُتی دوستَی مَطلَبا زانُن</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به دوست : گره قلبم ، باشه گرو قلبت</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-ow6vktefhfnz</link>
                <description>سلام خانم مدیرمیدانی از آن روز که دیدمت حالم خوب نیست . هوای تازه‌ی بعد باران بود و دانشگاه خلوت . آمدی ، سلام داری و آنطرف تر نشستی . نمیدانم چند دقیقه ولی در دنیای من، مدتی طولانی آنجا نشستی، چند نگاه کوتاه ، لبخند و در نهایت با گفتن خداحافظ،دوباره رفتی.همه اش همین بود . البته از بیرون. اما برای من قضیه فرق میکرد . توضیحش سخت است وقتی در یک روز آن حجم از احساسات مختلف را تجربه کنی . برای همین آنروز بعد رفتنت ساعت ها راه رفتم و فکر کردم . دویدم و فکر کردم اما هیچ‌کدام کمکی نکرد . پس نشستم و این نامه را برایت نوشتم . نه! برای خودم نوشتم که شاید کمی ، و کاش فقط کمی آرام بگیرم .آمدنت را از دور دیدم ولی به ندیدن گرفتم . سلام دادی و فقط جواب دادم .کنارم نشستی ، می‌توانستم بیایم کنارت و به صدها بهانه سر حرف را باز کنم . صدایت را بشنوم و لبخند زدنت را از نزدیک ببینم . برای لحظه‌ای از این دنیا جدا شوم اما فقط نشستم و کاری نکردم . تا وقتی که رفتی و فقط رفتنت را تماشا کردم .کاری نکردم . حرکتی نزدم چون بهت قول داده بودم . قول داده بودم که فراموشت کنم. یادت میاد ؟ همون قول انگشت کوچیکه . گفتم میشه، گفتی نمیشه . گفتم یه راهی با هم پیدا میکنیم گفتی راهی نیست، پس الکی همدیگر رو بیشتر از این اذیت نکنیم . منم قول دادم بیشتر از این با خواستنت، با دوست داشتنت، اذیتت نکنم . پیام ندم بهت . نگاهت نکنم . حرف نزنم باهات. من برات همون هم‌دانشگاهی باشم . تو برام همون خانم مدیر .این حرف‌ها حقیقت ندارد . دوست داشتم واقعی می‌بود ولی نیست .دروغ گفتم . از اون شاخ‌دار ها . حتی خودمم نمیتونم این دروغ رو باور کنم . بخاطر قولم نبود . یادته گفتی فکر می‌کنی من آدم قوی هستم ؟ باید بگم اشتباه میکردی . نیستم . حداقل جلوی تو قوی نیستم . من میخواستم بیام باهات حرف بزنم . خدا می‌دونه که اون لحظه هیچ چیزی رو بیشتر از این نمی‌خواستم . به تمام چیزایی که می‌تونستم بهت بگم فکر کردم . ده بار اراده کردم پاشم از جام ولی نشد . نمی‌دونم این چه مرضیه که وقتی می‌بینمت دست و پام رو گم میکنم .انجام دادن ساده‌ترین کارها، حرکات و حرفا برام سخت میشه . مغزم قفل میکنه . قلبم میکوبه و زبونم گیر میکنه . به نظرت من آدم بیعرضه‌ای هستم ؟ بعداز این که رفتی فهمیدم هستم . تا حالا از خودم اینقدر ناامیدی نشده بودم . دیگه چه چیزی بیشتر از این میخواستم که کاری نکردم ؟ همیشه میخواستم فرصتش پیش بیاد که تنها ببینمت و بیام باهات حرف بزنم ولی نمیشد ولی حالا که خودت اومدی بودی و کنارم نشسته بودی ، مثل برگ چغندر فقط نگاه کردم .من علی فیلم پیر پسرم . الان فهمیدم چرا ازش بدم میومد. میگن آدما وقت از کسی بدشون میاد که ویژگی‌های منفی خودشونو توی اون ببینن .من گیر کردم . چیزی در من گره خورده . گره ای که قلبم رو پیش تو گرو گذاشته . نمی‌تونم ازت بگذرم .زندگی ما گره‌های زیادی داره . امیدوارم همشون یه روز باز بشن بجز این یکی . این گره رو دوست دارم . بخشی از وجود منه برای همیشه ...............................................................................................................................................کاش راهی وجود داشت برای به تو رسیدن . آنوقت میدیدی که چطور تمام سختی ها و رنج ها را میتوانستم تحمل کنم و چه لذتی دارن اینگونه رنج و سختی . رنجی که بدانم پایانش رسیدن به توست و تو را داشتن . اما تو میگویی در زندگی ما دو نفر جاده‌ای نیست که ما را به هم وصل کند . انگار ما دو خط موازی هستیم که قرار نیست به هم برسیم . میدانی من اما فکر‌میکنم دو نفر اگر یکدیگر را بخواهند و برایش بجنگند و خالصانه به عشق خود اعتقاد داشته باشند آنگاه اراده آهنین آنها می‌تواند قوانین هندسه را هم عوض کند و ثابت کند که خط موازی هم میتوانند در نقطه‌ای به یکدیگر برسند ، همانطور که افرادی اینکار را کرده‌اند ......................توی اون کتابی که با هم خوندیم آلن بلاخره تونست کلوئه رو با هر سختی که بود فراموش کنه . من که خودم رو با آلن مقایسه میکردم فکر میکردم میتونم فراموشت کنم ولی حواسم نبود که تو مثل کلوئه نیستی . که من نه خاطر بد بودنت یا نخواستنت بلکه بخاطر شرایط باید ولت کنم و این دلیل قانع کننده‌ای برام نیست . منطقمم اینو نمیپذیره چه برسه به قلبم .........................تاوقتی احتمال دیدنت وجود داره هیچ شانسی برای فراموش کردنت ندارم. یه ترم ، یه ترم دیگه و اونوقت من میرم از این دانشگاه و از این شهر ، اونموقع شاید جبر جغرافیا کمکم کنه که کم‌کم به جای هر روز و هر ساعت و هر لحظه فکر کردن بهت ، فقط روزی یکبار یا ماهی یکبار یا سالی یکبار به یادت بیافتم ......پ‌ن1: چطور میشه که همه رنگارا بهت میان ؟ روشن ، تیره . سفید ، سیاه .لباس فارس و بلوچی . چیکار کردی با سلیقه من ؟ نمیشه که رنگ مورد علاقه آدم هر روز با دیدنت عوض بشه که .پ‌ن2: دوستی دارم که بهم میگفت این دوره، دوره خوبی برای عشق و عاشقی نیست . که الان فقط باید برای زنده موندن تلاش کرد و انسان ها دیگر چیزی از احساسات نمی‌فهمند . بنظرم چرند می‌گفت . مگر میشود سختی های زندگی را بدون عشق تحمل کرد ؟دوست دیگری توصیه میکرد که چند وقتی پیگیرش نباش ، دخترها اینگونه بیشتر جذب می‌شوند . بنظرم آن هم مزخرف می‌گفت . اون تو رو نمی‌شناسه ، تو مثل بقیه نیستی .پ‌ن: الان نزدیک ۲ صبحه و من بجای فکر کردن برای امتحان فردا دارم به تو فکر میکنم . دوباره کار خودتو کردی .پ‌ن: شاید هیچوقت اینو برات نفرستم . ببینم دلم چی میگه . من برعکس تو، خیلی به حرف دلم گوش میدم .</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 00:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس‌ها و خاطره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-xc9xawo2vf7l</link>
                <description>به سبک چالشی که دوستان راه انداختن ، تعدادی عکس از گالریم رو باهاتون به اشتراک میزارم .گندم‌زاری در ایرانشهرخیلی وقتا که دلم گرفته و تنهام ، میام اینجا و تا غروب آفتاب میشینم و فکر میکنم و از سکوت لذت میرم .اراده‌ی تغییرخیلی وقت بود میخواستم وزنم رو کنترل کنم . بلاخره پارسال اراده کردم و از تابستون که 106 کیلو بودم در عرض یکسال به 92 کیلو رسیدم . حس خیلی بهتری دارم به خودم . ورزش علاوه بر سلامتی جسمی ، روی روحیه و حس و حالمون هم تاثیر مثبتی میزاره . اوصیکم به ورزشمسجد مکی زاهدانرمضان ها جو شهر زاهدان و بخصوص مسجد مکی خیلی معنوی میشه . حس و حال خوبی داره انگار یه ماه از دنیا جدا میشی . بیصبرانه منتظرشماز کوهنوردان به نامبلاخره بعد مدت‌ها یکی دیگه از اهدافم رو تیک زدم . صعود به قله زیبای تفتان واقع در بلوچستانسخت بود ولی به سختی‌ش می‌ارزیدصعود با لباس بلوچی برای اولین بار در تاریخبازگشت از سرکارشما این عکس رو درک نخواهید کرد . وقتی بعد از دوشیفت درس دادن ، خسته از همه چیز با حنجره پاره سوار ماشین میشی و یه آهنگ آروم میزاری و از غروب لذت میبری و نمیخوای هیچوقت به مقصد برسی و فقط همینطوری بری و بری و بریچشمانشچشم یکی از دانش‌آموزام . توی عکس خوب معلوم نمیشه ولی وقتی نور میافته توی چشماش یکی از زیبایی‌های خلقت نمایان میشه .بمب انرژیبرای جشنواره‌ی غذای دانشگاه اینو درست کردیم . تنها دلیلش این بود که نمیخواستیم از دخترا کم بیاریم البته بعد که با قیمت بالا تو پاچه ملت فرو کردیم سود خوبی هم حاصل شد . پادزهری برای غذاهای پر از کافور دانشگاهاگر اون خانمه که 20 تا ازمون گرفت و پرسید بهداشتی هستن با نه ، میدونست چجوری درست شدن ازمون شکایت می‌کرد .در انتهای دانشگاهحس و حال دانشگاه وقتی هوا بارونیه رو خریدارم . این جاده‌ایه که در انتهای اون خوابگاه ما قرار داره . هر روز باید این مسیر رو چندبار بریم و بیایم چون مسئولین گرانقدر میخواستن پسرا که موجودات خطرناکی هستن رو در کوه ها نگه داری کنن . یک از دلایل لاغر شدن من همین مسیره ، برای من بد نشده پس :)کادوبهترین کتابی که داشتم رو بعنوان هدیه تقدیمش کردم ولی قبول نکرد . منم نشستن دوباره و دوباره خوندمش . حالا شما بگید ، کی ضرر کرد ، من یا اون ؟؟دیوارهای دانشگاهیکی اون زیر نوشته : یار فقط خدا .شب آخر قبل از تعطیلی دانشگاه . ماه خیلی قشنگ بود ولی با دوربین گوشی نشد نشونش بدمآیا ایمان نمی‌آورید ؟؟</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 18:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علیرغمِ شَرایِط</title>
                <link>https://virgool.io/Dorzadan/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%B4%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90%D8%B7-pmato24ooots</link>
                <description>علیرغمِ شرایط ، شاد بودن؛ علیرغمِ شرایط ، مؤمن ماندن؛ علیرغمِ شرایط ، تن به فسادِ روح ندادن، صداقت و سلامت را حفظ کردن، سر سختانه و پیوسته جنگیدن، و تسلیم دل‌مُردگی نشدن؛ این وظیفه‌ی انسان است؛ انسانی که میداند در چه روزگاری به‌دنیا آمده است و در چه سرزمینی، و چه مسئولیت‌هایی را خداوند بر عهده‌ی او نهاده است .........نادر ابراهیمیتوی این روز‌هایی که از هر طرف اخبار بد میرسه و زندگی‌هامون رو هواست، خوندن این متن خیلی بهم کمک کرد . بهم یه چیزایی رو یادآوری کرد .می‌خواستم بهش چیزایی  اضافه کنم و درباره‌اش بیشتر حرف بزنم ولی فکر میکنم کامله و نیازی نیست .شاد و امیدوار باشید و برای ارزش‌هاتون بجنگید .قرمزی به رنگ خون پ‌ن: توی این چند روز قطعی اینترنت(لعنت‌ خداوند بر باعث و بانی‌اش) از یه عزیزی بیخبرم . راه ارتباطی هم ندارم باهاش فقط میدونم قبلا پست‌های ویرگولم رو میخوند . پس ای عزیز اگر این متن رو میخونی لطفا از طریق کامنت بهم بگو در چه حالی ؟! </description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 19:24:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شک و ایمان</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-mvdvmhkediln</link>
                <description>در حال مطالعه کتاب «جستارهایی در باب عشق از آلن دوباتن » بودم که به جستار دوازدهم رسیدم به نام شک و ایمان . جستار بسیار جالبی برایم بود. من نیز همواره این گزاره که «حقیقت برتر از توهم است» را به‌عنوان یک پیش‌فرض در نظر داشته‌ام. همیشه اعتقاد داشته‌ام درگیر شدن با واقعیت، حتی اگر تلخ باشد، بهتر از پذیرفتن دروغی شیرین است. یادم می‌آید این جمله را همیشه به سبحان (برادر کوچک‌ترم) می‌گفتم که دروغ شیرین همیشه مشتری‌ بیشتری از حقیقت تلخ دارد. در نهایت، انتظار داشتم به او بیاموزم که همواره به دنبال حقیقت برود، به هر قیمتی که شده. اما نمی‌دانم حرف‌هایم چقدر بر او تأثیر گذاشته است و اینکه آیا چیز درستی به او یاد داده‌ام یا نه.چقدر عجیب است که می‌توانیم به بنیادی‌ترین اعتقادات خود به راحتی و در لحظه‌ای شک کنیم یادت هست روزی به خودت گفتم از تخیل زیاد خوشم نمی‌آید؟ گفتم زندگی باید مانند بلوری شفاف باشد که بتوان حقیقت را از خلال آن دید، نه اینکه پشت کدر بودنش خود را پنهان کنی. راستش، خیلی از این حرف‌ها از من نیست. بسیاری از آن‌ها را از نادر ابراهیمی آموخته‌ام که برایم الگوی بزرگی بوده‌ است.ولی حالا انگار دیگر مطمئن نیستم. مطمئن نیستم که همیشه حقیقت برتر از خیال و توهم است. البته که بین توهم و خیال هم تفاوت است. خیال دست خودمان است، خودمان می‌سازیمش. اما توهم حاصل عوامل بیرونی است. با این حال، هر دو خلاف حقیقت هستند.به سخنان نیچه در «فراسوی نیک و بد» فکر می‌کنم. واقعاً چرا باید همیشه دنبال حقیقت باشیم؟ آیا حتی اگر باعث ناراحتی و آزارمان شود، باید به سراغ کشف حقیقت برویم؟ اگر در دروغی که برای خود ساخته‌ایم، حالمان خوب باشد، چه؟ اصلاً اگر به تخیل خود ایمان داشته باشیم، آیا تبدیل به واقعیت ما نمی‌شود؟ حداقل تا وقتی که امکانش هست، بهتر نیست از خیال و توهم خود لذت ببریم؟ مشکل جهل و نادانی چیه که بشر همیشه دنبال فهمیدن و دونستنه ؟فیلم «تلقین» (Inception) اثر نولان را دیده‌ای؟ اگر نه، حتماً ببین. جزو ده فیلم برتر من است. هم سرگرم‌کننده است و هم آدم را به فکر می‌اندازد. در این فیلم دستگاهی ساخته شده که با آن می‌توان هر چقدر که بخواهی خوابید و در خواب نیز می‌توانی واقعیت را به هر شکلی که می‌خواهی بسازی؛ یعنی دنیایی که تنها محدودیتش خلاقیت خودت است. در یک سکانس، ما عده‌ای از آدم‌ها را می‌بینیم که برای فرار از واقعیت، خود را برای همیشه به آن دستگاه وصل کرده‌اند و در دنیای ساخته‌ ذهن خود به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند. آیا کار آنان اشتباه است؟ چرا وقتی آن‌گونه شادترند، آن کار را نکنند؟یکی از پاسخ‌های فیلم این است که به هر حال، روزی آنان باید با واقعیت رودررو شوند و دنیا برایشان بسیار تلخ‌تر خواهد شد. یا اینکه این کار عوارضی به دنبال دارد؛ مثلاً همسر شخصیت اصلی، چون چندین سال در خواب زندگی کرده، حالا نمی‌تواند فرق دنیای واقعی و خواب را تشخیص دهد. او خواب را واقعی‌تر از واقعیت می‌بیند و دنیای واقعی را خواب می‌پندارد. به همین دلیل خودکشی می‌کند، چون فکر می‌کند این‌گونه از خواب بیدار می‌شود، اما در واقع می‌میرد.اگر روزی چنین دستگاهی ساخته شود که بتوانی برای همیشه بخوابی و خواب‌های خوب ببینی، آیا از آن استفاده می‌کنی؟ اگر من در خواب، تو را داشته باشم، آیا باز هم می‌خواهم بیدار شوم؟ یا الان باید دست از خیال‌پردازی درباره‌ات بردارم، چون می‌دانم قرار نیست هیچ‌وقت اتفاق بیفتد؟ آیا همین که فعلاً این خیالات مرا سرپا نگه داشته، کافی نیست؟به یاد فیلم «ماتریکس» افتادم که در آن همه در یک دنیای مجازی زندگی می‌کردند به نام ماتریکس . آنجا هم تقریباً همین مسئله مطرح بود.یادم می‌آید شخصیت منفی فیلم، دنیای ماتریکس را که در واقع شبیه‌سازی زندگی واقعی بود، به دنیای واقعی ترجیح می‌داد؛ چون دنیای واقعی جایی پر از درد و رنج است.اصلاً به سؤال دیگری می‌رسم: این‌قدر در این متن از کلمه‌های «واقعیت» و «حقیقت» استفاده کرده‌ام، اما آیا این دو یک معنی می‌دهند؟ فرق حقیقت و واقعیت چیست؟می‌گویند حقیقت یعنی وضعیت درستی که دنیا باید آن‌گونه می‌بود، اما واقعیت آن چیزی است که الان هست. واقعیت می‌تواند بد باشد، اما حقیقت نه.واقعیت این است که احتمال رسیدن من به تو کم است، چون ما حقی در انتخاب یار و همراه خود نداریم. اما حقیقت این است که دو جوان باید خود آینده‌شان را انتخاب کنند.اصلاً درست بودن را چه کسی تعریف کرده؟ چه چیزی درست است؟ چه چیزی غلط؟ آیا حقیقت مطلق است یا برای هرکس ممکن است متفاوت باشد؟در پایان به این نتیجه می‌رسم که هرکس بر اساس اعتقادات خود به حقیقت می‌رسد. پاسخ همهٔ سؤال‌های بالا این است که ما به چه چیزی اعتقاد داریم و ایمانمان به چیست؟ آیا خدایی هست یا نه؟ اگر هست، پس خدا تعریفی از خوبی و بدی و حقیقت و دروغ را به وجود آورده است. اصلاً حقیقت یعنی خدا. حق یعنی خدا. پس در این صورت می‌توان ثابت کرد که حقیقت برتر از توهم و خیال و دروغ است و ما باید همیشه پیگیر حقیقت باشیم.اصلاً اول باید اعتقاد داشته باشیم که حقیقتی وجود دارد که بخواهیم برای رسیدن به آن تلاش کنیم.آدمی که به وجود خدا اعتقاد ندارد و خوبی و بدی را نسبی می‌داند، رسیدن به لذت و دوری از درد را حقیقت این دنیا می‌بیند و حاضر است برای آن هر کاری بکند. این آدم حاضر است خوشحال باشد، حتی در دنیای ساختگی، حتی با دروغ؛ مانند آن شخصیت منفی فیلم ماتریکس.اما مشکل بعدی، همین ایمان به وجود خداست: موجود برتری که همه چیز را به وجود آورده، ولی خودش همیشه بوده و خواهد بود؛ پروردگاری که برای ما خوبی و بدی را تعریف کرده، اما اثبات وجود خودش را به ما نداده است. آیا ایمان چیزی جز پذیرش همین امر غیبی است؟و آیا همین ایمان، نوعی خیال و توهم نیست برای فرار از واقعیت سرد و ظالمانهٔ دنیا و هراس دنیای بی‌خدا؟ برای اینکه خدایی هست و عدالتی هست؟ اینکه کسی هست که به خوب‌ها پاداش دهد و ظالمان را مجازات کند؟ آیا این خدا را خودمان به وجود نیاورده‌ایم تا پاسخ سؤال‌های سخت ما را بدهد؟ تا خیلی رک و سرراست به ما بگوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد و ما فقط بگوییم «چشم» و انجامش دهیم؟چه تناقضی شد! خدایی که حقیقت را ساخته، خود نوعی خیال است.اگر خدا را می‌شد مانند قضیه‌های ریاضی اثبات کرد یا وجودش را دید، آیا دیگر ایمان به او ارزشی داشت؟من به خدا ایمان دارم. ایمان امری دلیل‌گریز است، اما من یک دلیل برای خودم دارم. به نظر من هرکس باید دلیل شخصی خود را داشته باشد. دلیل من شاید برای تو احمقانه باشد.من فکر می‌کنم همین اثبات‌ناپذیری وجود خدا نشان می‌دهد که خدایی وجود دارد، اما نخواسته است ما با عقل‌مان به او برسیم، بلکه خواسته است با ابزار دیگری که به ما داده، یعنی قلبمان، یعنی عشق، به او دست یابیم.اما آیا خود عشق نوعی توهم نیست؟ آیا معشوق من واقعاً همان چیزی است که من فکر می‌کنم یا ساختهٔ ذهن من است؟به نظر من، شک کردن به همه چیز، به‌ویژه اگر چیزهای اساسی مانند عشق و خدا و حقیقت باشند، بسیار عذاب‌آور و هراس‌ناک است.پس خوشا توهم و خیال!خوشا ایمان به خدا،ایمان به خوبی و ایمان به عشق!عشق…دوستان، عشق…ترجیح می‌دهم اشتباه کنم و عشق بورزم تا اینکه زندگی پر از تردید و بدون عشقی داشته باشم.---کتاب مدنظر</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 15:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های دلی به تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-thd6npop8usp</link>
                <description>بخش بزرگی از روز من به فکر کردن به تو میگذره حواسم از همه چی پرته چون جمع توعه . وقتی کتاب میخونم یا فیلم میبینم بجای شخصیت ها تو و خودمو تصور میکنم . وقتی آهنگ گوش میدم یا شعر میخونم انکار در وصف تو گفته شده . می‌دونی دست خودم نیست . حتی وسط مسطای کارهای عادی و روزمره هم یهو سرکله فکرت میاد سراغم . شب شعر‌های دانشگاه یادت هست ؟ من اصلا آدم بالا رفتن و شعر خواندن نبودم و نیستم ولی بخاطر تو رفتم و شعر خواندم . هر دوبار برای تو شعر خوندم . مخاطبم فقط تو بودی . مطمئنم اصلا یادت نیست چی خوندم ولی منی که حافظه خوبی ندارم هر دوتا رو هنوز حفظم .خیال آمدنت دیشبم به سر می‌زد ....یا وقتی برایت شعر می‌فرستادم تصور میکردم متوجه منظورم میشی که دارم با اونا حس‌ام رو نسبت بهت میگم . هر کدوم رو با وسواس انتخاب میکردم بین صدها شعر ولی واکنش تو چی بود ؟ «همه رو حفظم ، دیگه نفرست » . مگه من گفتم حفظ نیستی یا نشنیدی‌شون تا حالا ؟ چه جواب بدی دادی ......ممکنه عمر خیلی کوتاه باشه . مگه چند بار فرصت عاشق شدن به آدم دست میده ؟ به قول نادر ابراهیمی :یکبار ، یکبار و فقط یکبار میتوان عاشق شد : عاشق زن ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق ....بار دوم دیگر خبری از اصل جنس نیست .بار دوم حتی اگه کسی رو دوست داشته باشه واسه اینه که عشق اولت رو توش میبینی .خیلیا همین یکبار هم شانس دوست داشتن رو ندارن پس میخوام قدردادنش باشم ......هر کسی نقطه ضعف‌هایی داره .بزرگ‌ترین نقطه ضعف من تو هستی . من آدم منطقی و آرومی هستم . کارهای احمقانه نمیکنم . تا حدی که میشه گفت همیشه پسر خوبه کلاس بودم . ولی وقتی تو رو میبینم انگار یه چیزی عوض میشه دیگه نمیتونم درست فکر کنم . حتی نمیتونم بگم چی تو رو برام خاص کرده است . میدونی بعضی دخترها برای اینکه خوشگل بنظر بیان نیازی به آرایش ندارن .فقط کافیه لبخند بزنن ، مثل تو .تابستون بصورت جدی اراده کردم فراموشت کنم . همه چیز داشت درست پیش می‌رفت . حتی شنیدن صدات توی کلاس‌های کتابگرد هم منو هوایی نمی‌کرد . ولی وقتی اول مهر دوباره دیدمت انگار نه انگار سه ماه تلاش کردم . بازم اون صورتت ، صدات ، راه رفتنن ، چشمای قشنگ عینکیت یا لبخد زیبات کارشونو کردم . همه‌ تلاش‌هام برای فراموش کردنت در کسری از ثانیه دود شد رفت هوا . روز از نو روزی از نو . آشنایی با تو باعث شده حتی نتونم به دختر دیگه ای نگاه کنم یا فکر کنم . اصلا همین الان که نه به داره و نه به بار به حس وفاداری میکنم به احساسی که بهت دارم . این حس برام ارزشمنده و براش حرمت قائلم .....می‌دونی چی باعث میشه با یک نگاه اول حس کنی از کسی خوشت اومده با حتی خاطر خواهش شدی ؟ این که با همون نگاه اول حس کنی یه آشنای قدیمی رو دیدی . حس کنی از قبل می‌شناختیش . بهش میگن عشق در نگاه اول . می‌دونم بهش معتقد نیستی . منم معتقد نیستم . حس میکنم عشق از شناخت حاصل میشه . ولی همین که حس کنی طرف رو از قبل می‌شناسی ... من اون شبی که دیدمت همین اتفاق برام افتاد...ازت گلایه دارم . می‌دونم که نباید داشته باشم ولی دارم . این که بعد ۲۵ سال از بین این همه آدم از یکی خوشت بیاد باعث میشه این احساس رو داشته باشم که اون هم باید یه حرکتی یا تلاشی میکرد . یه جواب سلام یا حتی یه نگاه . نه از اون نگاه‌هایی که یهو چشمت میخوره، نه . از اون نگاه‌ها که یعنی دارم می‌بینمت . دارم نگاهت میکن.اون...</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 22:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نیازم؛ رسیدنِ این نامه به تو بود</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zjf37mgmjmdg</link>
                <description>امروز مثل هر روز دلم خواست با تو حرف بزنم . اما نه از طریق پیام‌رسان‌ها و از پشت صفحات مجازی . نه مانند نوجوانانی که ترشح هورمون‌ها باعث هیجانات زودگذر می‌شود و می‌نشینند در روبیکا و اینستا دوست و یار پیدا می‌کنند و شروع می‌کنند به قربان صدقه رفتن هم . البته که اقتضای سن آنهاست و نمیتوان خرده گرفت اما بچه بازی است و من عشق را بازی نمیدانم . پس میخواستم جور دیگری با تو حرف دلم را بزنم پس همان راه عاشقان قدیمی را انتخاب کردم . اصلا من عاشق چیزهای قدیمی هستم . فیلم های قدیمی . موسیقی‌های قدیمی . آدهای قدیمی و ماشین های قدیمی و عشق های قدیمی . پس به رسم گذشته تصمیم گرفتم با دست خط خودم برایت نامه بنویسم .میدانی نازنین در روزگار غریبی زندگی میکنیم . روزگاری که عاشق کم است ولی سخنِ عاشقانه فراوان . روزگاری که دیگر کلام عاشقانه ، دلیل ِ عشق نیست .هر بچه مدرسه‌ای و هر ولگرد و هر فیلم و سریال و موزیکی از عشق حرف میزنند حتی میتوان گفت زیبا حرف می‌زنند. در حالیکه با آن غریبه هستند. اما من تصمیم گرفتم برایت از احساس خودم بگویم که از آن شب آغاز شد و هر روز بیشتر شد و هنوز ادامه دارد .میخواهم با تو حرف بزنم یک گفتگوی دو طرفه . بیشتر بشناسمت . بیشتر بدانمت .برخلاف متفکران چون شوپنهاور که میگویند عشق حاصل عدم شناخت کامل است من همچون نادر ابراهیمی ایمان دارم دوست داشتن حاصل شناخت است و هر چه بیشتر از تو بدانم بیشتر دوستت خواهم داشت . پس برایم بگو . برایم بنویس .چرا اینقدر از حرف زدن با من اجتناب می‌کنی ؟ دوست دارم بدانم رنگ مورد علاقه‌ات چیست ؟چه فیلمی دوست داری ؟ موسیقی چی گوش میدهی ؟ غذای مورد علاقه‌ات چیست ؟ چقدر به خدا ایمان داری ؟ من را چطور میبینی ؟ و صد ها سوال دیگر ..... مرا از خودت دریغ نکن .میدانی من اصلا اهل نوشتن نیستم . در واقع حل سوالات ریاضی برایم بسیار راحت‌تر از نوشتن است . اما آشنایی با تو چیزی را در من تغییر داد . حالا از نوشتن از تو و برای تو برایم لذت‌بخش است . میدانم چقدر ناشیانه مینویسم ولی بدان که خالصانه می‌نویسم . امیدوارم این نامه را دوست داشته باشی .....کاش قلم شاملو را میداشتم وقتی برای آیدا می‌نوشت . یا مثل نادر ابراهیمی که مینوشت برای عسل ، من مینویشتم برای سحر  . یا مثل سعدی میتوانستم برایت غزل‌ بگویم . ولی من آنها نیستم . من تازه‌کارم . در همه چیز. در نوشتن برای تو . حتی در دوست داشتنت . نمیدانم این‌طور خواستن ، اسمش عشق است یا چیز دیگر . فقط سخت میخواهمت .با این وجود مطمئنم هیچوقت از این احساسم نسبت به تو پشیمان نمیشوم . چون بقول داستایوفسکی : خدای من، یک دقیقۀ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟...میدانی من میترسم . میترسم از اینکه تو هم مرا بخواهی . از اینکه هر روز بجای فراموش کردنت بیشتر غرق در خیال تو شوم . میدانی من از بچگی آدم خیال بافی بودم . میتوانم ساعت‌ها یک جا بنشینم و به اندازه چندین سال خیال پردازی کنم . از بچگی همینطور بودم مانند شخصیت اول رمان شب‌های روشن داستایوفسکی . عجب نویسنده‌ای است این داستایوفسکی. عاشقانه دوستش دارم . کاش کتاب‌هایش را خوانده باشی اینطور ساعات‌ها میتوانیم درباره‌اش حرف بزنیم . اما حالا مدتی است که فقط درباره تو خیال‌پردازی میکنم . و البته که از این خیال‌پردازی لذت میبرم . اما حالا که میبینم شانسی وجود دارد که تو را داشت باشم ، می‌ترسم . حس عجیبی است . تا مدت‌ها نمی‌فهمیدم چرا . ولی حالا برایم مشخص شده است . خیال پردازی راحتتر از قبول مسئولیت است . میدانم همین که تو هم به من علاقه‌مند شوی آنگاه مسئول این حس هستم . من آدم ضعیفی نیستم . میتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم اما نگرانی من بیشتر تو هستی . این که این وسط تو را اذیت کنم . با دوست داشتنم . با خواستنم . گیریم تو هم قبول کردی خانواده‌ات را چطور راضی کنم ؟ من که آنها را نمی‌شناسم ولی به یک معلم آس و پاس که از دار دنیا یک پراید قسطی و سری پر درد دارد چطور نگاه می‌کنند ؟ آیا قبول میکنند دختر دردانه‌شان را به من بدهند ؟ و بر فرض محال که دادند آیا واقعا میتوانم زندگی که شایسته آن هستی را برایت فراهم کنم ؟ اینگونه فکرهاست که روحم را عذاب میدهد و با خود فکر میکنم اگر خودم را از زندگی‌ات کنار بکشم در خانه پدرت زندگی بهتری داری یا اینکه یک نفر دیگر که توانایی‌اش را دارد می‌آید و تو را با خود می‌برد و در این لحظه است که حس میکنم قلبم سیخ می‌کشد و از سقف خیال به کف سرد واقعیت می‌افتم .نمیدانم نظر تو چیست ؟ آیا میتوانی زندگی راحت خود را فدای زندگی با من کنی ؟ که بیایی در کنار هم از صفر شروع کنیم ؟ نمیتوانم هیچ قول و تضمینی به تو بدهم جز اینکه در هر شرایطی و همیشه دوستت خواهم داشت و همه تلاشم را خواهم کرد که خوشبختت کنم . این که برای این هدف بجنگم . برای تو را داشتن . میدانم که اگر فردایی برای خود متصور باشم میخواهم آن را با تو بسازم ..... حتی  لیستی‌هایی نوشته‌ام .یکی نه چند تا . یکی برای فیلم ها و سریالهایی که باید با هم ببینیم . یکی برای کتاب‌هایی که با هم بخوانیم و درباره‌اش حرف بزنیم . یکی برای جاهایی که با هم برویم . لیست هایی برای تمام عمر .من تو را برای یک عمر میخواهم .برای پنجاه سالگیشصت سالگیهفتاد سالگیتو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییمتو را می خواهم برای چای عصرانهتلفن هایی که می زنندو جواب نمی دهیمتو را می خواهمبرای تنهاییتو را می خواهموقتی باران استبرای راهپیمایی آهسته ی دوتایینیمکت های سراسر پارک های شهربرای پنجره ی بستهو وقتی سرما بیداد می کندتو را می خواهمبرای پرسه زدن های شب عیدنشان کردن یک جفت ماهی قرمزتو را می خواهمبرای صبحبرای ظهربرای شببرای همه ی عمر..</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 21:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوء تفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-htkb1cbbuq8r</link>
                <description>آن دسته از دوستانی که قسمت اول را نخوانده‌اند احساس زرنگ بازی نکنند و‌بروند بخوانند لطفاًهمانطور که پیشتر ذکر کرده بودم از آن دختر خانم عبا پوش مرموز که ناگهان مانند سیندرلا در دانشگاه پیدایش شده بود فقط یک سرنخ داشتم تا پیدایش کنم . آن هم آن دو اسمی بود که روی کاغذ جلوی آنها بود و توانسته بودم در لحظات ملکوتی فرار از صحنه ببینمش . اسم اول نام نوعی سنگ جواهر بود و دومی اسمی که نسبتی با صبح دارد . از آنجایی که احتمال دیدن این متن توسط آنها وجود دارد (۰,۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱ درصد که به صفر میل می‌کند ) پس از ذکر نام واقعی خودداری کرده و برای راحتی از نام های مستعار استفاده میکنیم . نام اول را «میم» و دومی را «خانم سین» در نظر بگیرید .با تلاش بسیار توانستم تا مدت ها دلدادگی خود را از دو یار همیشگی خود (ممد و محمد که یادتان هست ؟ ) مخفی کنم یعنی حدود نیم ساعت و بعد از بیرون از آمدن از آن بهشت (سلف برادران ) افسار خود را پاره کرده و از درد حجر دوری از آن دلبر گله کردم و وصیت کردم اگر از دوری او مُردم همه بدانند که دوستانم مقصر این ماجرا هستند چون برای وصال من به یار تلاشی نکرده‌اند . ممد و محمد که وضعیت مرا «قرمز مایل به قهوه‌ای» تشخیص داده بودند در همان مسیر رفتن به خوابگاه پیشنهادات فراوانی ارائه کردند که هیچکدامشان نه تنها مقدور نبود بلکه از عقل سلیم نیز فرسنگ ها فاصله داشت مثلا پیشنهاد ممد این بود که به سالن برگشته و عملیات آشنایی را اجرا کنم ولی با توجه به گندی که به بار آورده بودم و سابقه فجیع در امر دلبری ترجیح دادم فکورانه تر دست به کار شوم .محمد که نسبتا پسر نرمال‌تری بود و بخاطر چهره هالیوودی‌اش از تجارب بیشتری از ما برخوردار بود پیشنهاد داد : برو مثل یه مرد باهاش حرف بزن کاری که ندارن . واسه من که همیشه جواب میده ( مسی : گل زدن که کاری نداره ، فقط کافیه همه بازیکنان را جاخالی داده و با یک شوت پا چپ کات کات دار (R2) گل بزنید )از پیشنهادات احمقانه آنها به ستوه آمده بودم برای همین گفتم شما فقط اسم او را برایم پیدا کنید، رفاقت را در حق من تمام کرده‌اید ، بقیه‌اش با خودم . ممد که از نوابیغ دانشگاه بود لبخند احمقانه ای زد که نشان از رسیدن ایده احمقانه ای به ذهنش بود . گفت : اینو بسپار به من ، ناسلامتی پبشکسوت دانشگاه هستم . (لازم به ذکر این که ممد بخاطر ۱۴ ترمی که در دانشگاه است پیشکسوت که چه عرض کنم بلکه پدربزرگ دانشگاه بحساب میآید . حتی شایعاتی وجود دارد که او قبل از افتتاح دانشگاه ، اینجا دانشجو بوده و با وجود ۳۰ واحدی که هنوز پاس نکرده معلوم نیست کی میخواهد دست از سر این دانشگاه بردارد .)روز بعد بود که ممد با اشتیاق فراوان وارد اتاق شد . سرش را بالا گرفته بود که نشان از سرفرازی و موفقیتش در این ماموریت بود . تا یکساعت از خودش تعریف کرد تا اینکه اعصابم خراب شد و گفتم : بنال دیگه وامونده .گفت : دخترا رشته ادبیات هستن . ماشاالله به ادبیات که چه برکتی دارد . هر دو دختر ترم ۴ هستند. ارتباط خوبی با دکتر اس که استاد معروف دانشکده ادبیات است دارند طوری که به بادیگارد های اس معروف هستند . طرف حساب تو میم است . اصالتا اهل ... ولی بزرگ شده ایرانشهر . ۲۰ ساله . پدرش .... است و مادرش خانه دار البته مادرش هم باسواد هست و دوست داشته پرستار بشه حتی رتبه ۲۴۷۱ کنکور سال ۸۷ رو آورده ولی پدرش نداشتن بره . یه عمو پولدار داره با دو تا خواهر و برادر . سرمایه زیاد ندارد پدرش یه خونه دارن و یه ماشین چیزی به داماد نمی‌رسه . البته پدره یه زن دیگه هم داره کم کسی خبر‌ نداره ، غذای مورد علاقش کشک زرده و از در کمال تعجب از سوسک و مارمولک نمی‌ترسه ولی فوبیای گربه داره و ....(اطلاعات به جاهای باریکی کشیده شد ).گفتم : اینا رو مطمئنی؟ از خودت که در نمیاری ؟ همون دختره با عبا عربی دیگه ؟گفت آره بابا از به منبع موثق گیر آوردم .شمارش رو چی ؟نه بابا مگه من جاسوسم ؟تو که شجره‌نامه‌شو در آوردی یه شماره که کاری نداره .شماره ،مژدگانی جدا میخواد .برو بابا تو هم که فقط ما رو تیغ میزنی دهنت سرویس .حالا که با داشتن اطلاعات کافی خیالم راحت شده بود پیش متخصص روابط عمومی و خصوصی دانشگاه، یعنی محمد رفتم برای گرفتن مشاوره . محمد در مشاوره های قبل از آشنایی و حین آشنایی و بعد آشنایی تخصص دارد . تعداد مراجعینش هم آنقدر زیاد است که معمولا باعث اعتراض هم اتاقی‌ها و ناراحتی خودش می‌شود .(جهت حفظ آبروی محمد این را بگویم که با وجود پیشنهادات وسوسه کننده زیبارویان ، محمد فقط به یک نفر متعهد است . )القصه بعد از چند جلسه توجیهی کم کم روند کار را فهمیدم . ابتدا باید یکی از اکانت هایش را در مجازی پیدا کنم . سپس سر صحبت را باز کنم و نقاط اشتراک پیدا کنم .سپس به بهانه کار مهمی شماره تماسش را بگیرم و ....فعلا تا این مرحله را پاس کرده بودم حالا وقت عمل بود .اینجا بود که ریاضی بدردم خورد . با استفاده از اسم و فامیلش و تاریخ تولدش تمام جایگشت های مختلف را محاسبه کردم که چیزی حدود 240 مورد مختلف میشد(توضیح در پی‌نوشت) سپس در شبکه های اجتماعی مختلف اسمش را وارد میکردم تا پیدایش کنم . متاسفانه دخترها از نوعی بیماری خاص رنج می‌برند به طوری که در آیدی شبکه های اجتماعی خود از نام مستعار یا مخفف اسم واقعی خود استفاده میکنند همین باعث شده بود که عملیات بغرنج تر بشود . مشکل دیگر عکس پروفایل های دخترهای وطنم است که با هر شئ‌ای که در در دسترس باشد صورت خود را می‌پوشانند تا مورد شناسایی واقع نشوند اگر چیزی هم در دسترس نبود با دست یا برگرداندن صورت یا نهایتا یک استیکر این عمل خطیر را به عمل می‌رسانند یا از دست‌ها و پاهای مبارک در عکس مایه میگذارند .ولی میدانیم که جوینده یابنده است و پسرها جوینده های خوبی هستند . لذا بعد از تلاش‌های فراوان صفحه اینستا نامبرده یافت شد . متاسفانه پیچ خصوصی بود و باید درخواست میدادم .روند قبول کردن درخواست اینستا هم چیزی از خواستگاری رسمی کم ندارد . متاسفانه بنده در زمینه شبکه‌های اجتماعی تازه‌کار هستم لذا بعد از چند روز و هر روز صدها بار درخواست دادن و قبول نشدن ، به مرز ناامیدی رسیدم تا اینکه به نماز رو آورده و خدا که آخرین امید هر جوان مؤمن است در جدیدی به رویم باز کرد . همانا که او هیچکس را از دست خالی برمیگرداند .به لطف خدا شخص مد نظر با پاهای خودش وارد تور شد .در یکی از گروه های دانشگاه که در مورد امور ورزشی بود بحثی در مورد ساعت استفاده از باشگاه بدن سازی شکل گرفت . اینجا بود که میم برای دفاع از حقوق خواهران ورزشکار وارد میدان شده و به این طریق آیدی تلگرام خود را لو داد . بنده که در پوست خود نمیگنجیدم ابتدا از پشت به برادران خنجر زده و به دفاع از حقوق خواهران ورزشکار پرداختم ( اینجا فهمیدم بنده نیز شناگر ماهری هستم فقط آب ندیده‌ام ) سپس برای ادامه بحث به pv رهنمود شدم تا کمی خانم میم را دلداری بدهم . متاسفانه برخورد مناسبی با بنده نشد و در کمال ناباوری برای اولین بار در عمر 24 ساله خود بلاک شدم . درد جانسوزی داشت ولی بنده از رو نرفته و از طریق شماره دیگری بار دیگر شانس خود را امتحان کردم . بعد از معرفی کامل خود وارد فاز چانه زنی شدم . از من اصرار بود و ار ایشان انکار . متاسفانه در هرگونه چانه زنی از بی‌استعدادی خاصی رنج میبرم . روزها به همین منوال میگذشت که ماه رمضان شروع شد . تصمیم گرفتم در این ماه مبارک برای مدتی توبه کرده و برای این وصال دست به دامن خدا شوم . رمضان گذشت و دوباره به دانشگاه آمدیم و مرغ دلم دوباره یاد هندوستان کرد. یک روز با همان دوسِتان قدیمی در حال برنامه‌ریزی برای حرکت بعدی بودیم که ممد گفت : وحید امروز طرفت تو دانشکده ، مجری یه برنامه بود . کاش میمومدی ، راستی عکسش رو هم گرفتم .بعد دیدن عکس گفتم : آره خودشه خانم میم .ممد گفت :نه بابا، این سینه! اون میمه! اشتباه گرفتمشون. وقتی اسمشو گفتن که بیاد بالا تازه فهمیدم . میم رفیق جینگشه که همیشه باهم میگردن برای همین اشتباه گرفتمشون .در این لحظه بود که دنیا جلو چشمانم سیاهی رفت . تمام رویاهایم نقش بر آب شده بود. در تمام این مدت به دوست صمیمی‌اش پیام داده بودم . بعد مراحل سوگ رو به ترتیب تجربه کردم . اول انکار ، گفتم ممد شوخی زشتی بود دیگه تکرارش نکن . قیافه ممد اصلا به کسی که شوخی کرده نمیخورد بلکه به کسی میخورد که خراب کاری کرده و حالا بویش در آمده . وارد فاز خشم شدم . شانس آورد که محمد آنجا بود وگرنه اتفاقات بدی میافتاد که در روزنامه های فردا چاپ میشد . بعد شروع کردم دنبال راه حل گشتن ولی هر چه بیشتر فکر میکردم بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم . سپس چند وقتی فاز سنگین گرفته و با موزیک های غمگین در حمام همخوانی میکردم . در نهایت سرنوشت غم‌انگیز خود را پذیرفتم . هرطور فکر میکردم راهی برای جبران این سوتفاهم پیدا نمیکردم تا اینکه.....................................پ‌ن : آیدی‌های شبکه های اجتماعی دخترها معمولا از سه بخش تشکیل شده‌اند، بخش اول که شامل اسم طرف است برای کیس پیشآمده من دارای پنج حالت مختلف است . بخش دوم رو فامیل میگیریم و چهار حالت‌ ، و بخش سوم هم که به عهده که معمولا تاریخ تولد طرفه سه حالت در نظر گرفتم (به لطف ممد همه اطلاعات رو داشتم ). نکته اینه که بین هر دو بخش می‌تونه یا نقطه باشه یا خط تیره، یعنی دو جایگزین برای جداکننده‌ها وجود داره. پس اول تعداد حالت‌ها برای جایگشت‌های اسم و فامیل و تاریخ رو حساب میکنیم پنج ضربدر چهار ضربدر سه می‌شه، بعد بین بخش‌ها دو جایگاه جداکننده داریم که هر کدوم به دو حالت دارن ، پس تعداد حالت‌های جداکننده می‌شه دو ضربدر دو مساوی 4 . در نهایت کل حالت‌ها برابر می‌شه با تعداد حالت بخش‌ها ضربدر تعداد حالت جداکننده‌ها(5*4*3*4) که می‌شه ۲۴۰ حالت. نتیجه اینه که کل جایگشت‌ها و حالت‌های ممکن برای این آیدی ۲۴۰ تاست. (البته الگوریتم های شبکه های اجتماعی جوری طراحی شدن که خیلی سریع‌ افراد مرتبط با شما رو پیدا می‌کنه بخاطر همین شانس پیدا کردن آیدی بیشتر میشه )هنوز بگید ریاضی کجا بدرد میخوره !!پ‌ن2 : زیاد روی صحت و سقم جزئیات این داستان‌ حساب باز نکنید .کاش میخوندیش</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 16:31:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب‌های ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-v4b9yciugsqv</link>
                <description>در مدت چند سالی که در ویرگول حضور داشته ام با افراد زیادی آشنا شده ام می‌خوام در این نوشتار از دوستانی نام ببرم که از نوشته هایشان لذت برده‌ام و کلی به دانسته‌هایم اضافه شده است .1. آقای Dast Andaz :بزرگِ ویرگول که نیازی به معرفی بنده‌ی حقیر ندارند. از دلایل اصلی تعطیل نشدن ویرگول همین ایشان هستند؛ با پشتکاری عجیب در فعالیت.بسیاری از فیلم‌ها و کتاب‌های خوبم را ایشان معرفی کرده‌اند. همچنین احترام به نظر دیگران و انتقادپذیری را از ایشان آموخته‌ام. بدون اغراق، یکی از مهم‌ترین دلایل حضور من و بسیاری از کاربران در ویرگول همین بزرگوارند.ایشان مدتی در سایت شخصی فعال بودند و دوباره به ویرگول بازگشته‌اند. به امید فعالیت ماندگارشان.بهناماز عاشقان سعدی مثل خودم . به جرئت می‌گویم از باسوادترین افراد ویرگول است. بسیاری از مطالبش را چند بار خوانده‌ام و همیشه در حال یادگیری از او هستم. بیشترین نوشته‌های بوک‌مارک‌شده‌ی من از ایشان است.مطالبش را از دست ندهید.احمد سبحانی : از پرطرفدار های ویرگولجوانی باهوش که در هر زمینه‌ای می‌نویسد: سیاست، تاریخ، اقتصاد، مذهب، مسائل روز، داستان کوتاه و حتی نقد کتاب. کانال تلگرام و سایت شخصی هم دارد که دیدنشان خالی از لطف نیست.وبسایت:‌ finsoph.irفرامرز انتظاری : معلم روستامعلم روستا؛ دبیر ریاضی در روستایی دورافتاده در گلستان. از خاطرات شیرین ۳۰ سال تدریس و زندگی‌اش می‌گوید.پروکسیما :از جوانان قدیمی ویرگول که نوشته‌هایش برای من همیشه جذاب بوده است.آتنای خالی :ولی پر از حس خوب . از روزمرگی های خودش مینویسد ،مطالب مفیدی به دانش‌آموزان و دانشجویان دارند .اگر دانش آموز سال های آخر هستید یا به دوران دانشجویی پا گذاشته‌اید حتما ایشون رو دنبال کنید .یلدای روشندختری بلوچ با استعداد ناب در نویسندگی و شوخ‌طبعی خاص خودش. متن‌هایش مثل تکه‌ای شکلات شیرین به دل می‌نشینند.yaura (یلدا سابق )به‌نظر من صادقانه‌ترین نویسنده‌ی ویرگول است. با خواندن نوشته‌هایش می‌توان مسیر تغییر یک نوجوان سرزنده تا یک دانشجوی جوان را دید؛ با همه‌ی بالا و پایین‌ها، دست‌وپا زدن‌ها، شناختن خود و پیشرفت.خود خود واقعیش .علی دادخواهکرم‌کتاب ویرگول. با وجود مشکلاتی که در زندگی دارد، قلمش همیشه زنده است و به آدم امید می‌دهد. امیدوارم روزی را ببینم که نویسنده بزرگی شده باشد .سهیلا رجایی :ناب‌ترین طنزنویس ویرگول که مدت‌هاست ما را فراموش کرده، اما من او را فراموش نکرده‌ام. گاهی که حالم گرفته است، یکی از متن‌هایش می‌تواند باعث خنده و حال خوبم شود.نکات مثبت:سبک نوشتاری دلرباحال‌خوب‌کننیمچه نقد اجتماعینکات منفی:فعالیت کمشاهین غمگسار :نویسنده، شاعر و ویراستاری با قلمی بسیار دلنشین. شخصیت کمتر شناخته‌شده‌ی ویرگول که به‌نظرم در حقش اجحاف شده است. من عاشق نوشته‌هایش هستم و نزدیکی زیادی با طرز تفکرش احساس می‌کنم. این مطلب از ایشان که در باره بازی inside است رو بخوانید و لذت ببرید .امین بابازاده amin.babazadeh :از نویسندگان چیره‌دست ویرگول. معرفی کتاب‌هایش بسیار زیباست و گاهی جستارهای جذابی می‌نویسد. هرچند این روزها کم‌کار شده، اما خواندن مطالب قدیمی‌اش هنوز لذت‌بخش است.آقای Mobinphenom :از گیمرهای ویرگول که علاقه‌ی ویژه‌ای به بازی God of War دارد. اگر شما هم به این بازی علاقه‌مندید، پست‌هایش را از دست ندهید. همچنین مقالات جالبی درباره‌ی افسانه‌های نورس نوشته است.علی عباسی : از خوب ها که چه عرض کنم از عالی های ویرگول . مطالب فسلفی به زبان آدمی زاد برای همهآقای Salarovski: داستان کوتاه بسیار خواندنیعلی‌آقا :علی آقا در پست هایش از مشکلات و انحرافات دولت میگوید اما از آنطرف بام افتاده اند . برای ملایم تر شدن ، پست های آقای سپهر سمیعی را هم بخوانید . این دو در دو نقطه مقابل هم قرار دارند و بحث های جالبی با هم دارند . باشد که رستگار شویم .بقیه رو حال ندارم توضیح بدم خودتون به صفحشون سر بزنید و استفاده ببرید . (متن در حال تکمیل است )احسان رضایینیلوفر موسوی :.هانیه مهدوی : مخصوص بچه‌های ریاضی . ایشون از دوره‌هایی که میبینن تولید محتوا میکنن . من از جبرخطی ، احتمال پیشرفته ایشون استفاده کردم . در حال حاضر هم روی پردازش زبان طبیعی کار میکنن . عکس لو رفته از مبارزه علی آقا و سپهر سمیعیپ‌‌ن1 : شما هم اگر کسی رو میشناسید توی کامنت ها معرفی کنید . تک خور نباشیدپ‌‌ن2 : بعضی دیگر از دوستان هستند که بخاطر حافظه ضعیف فراموش کردم اسمشون رو بیارم یا اینکه اکانت خود را حذف کرده یا تغییر داده اند .پ‌ن: امیدوارم همه ویرگولی های قدیمی که چند وقته دیگه نمی‌نویسن یا کمتر می‌نویسن دوباره برگردن به دوران اوجشون و ویرگول رونق بگیره تا ما استفاده ببریم .</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 17:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان جمع تنها او را دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-n4rppck7imex</link>
                <description>حالا که دوستان ویرگولی شروع به نوشتن درباره عاشقانه هایشان کرده‌اند بد نیست بنده حقیر هم از تجربه تلخ و شیرین و شور خودم بنویسم. باشد که رستگار شویم.همه چیز از آن شب کذایی شروع شد. مثل همیشه من و دو یار و همراه همیشگی، ممد و محمد برای صرف شام به سلف غیر سرویس دانشگاه رفتیم. بعد از تناول آن ماده شبیه به غذا قصد داشتیم طبق معمول به پیاده روی‌های محوطه دانشگاه که تنها هدفمان ورزش بود برویم که ناگهان در سالن برادران گشوده و خواهران زیبارو با سینی های در دست وارد شدند. ابتدا فکر کردم خیالاتی شده‌ام و این یکی دیگر از عوارض جدید غذا سلف است ولی بعد که دیدم ممد و محمد هم مثل من و بقیه برادران دست به دهان هستند فهمیدم که نه مثل اینکه توهم نزده‌ایم پس یکصدا گفتیم : خدایا مرسی.غذای سلف به همراه طعم دهنده مخصوصبا پرس‌وجو فهمیدیم این یک جشنواره‌ی غذاهای سالم است و دختران کدبانو برای مسابقه آمده‌اند، نه برای پذیرایی از ما. ولی خب، ما هم از رو نرفتیم و در عوض بی‌خیال قدم‌زنی شدیم و گفتیم: چرا وقتی خدا خودش سفره پهن کرده، ما دنبال قدم‌زدن الکی برویم؟ (توضیح ضروری: منظور فقط و فقط غذاست، نه چیز دیگر!)لذا قید پیاده‌روی را زده و برای شروع مسابقه با هیجان لحظه شماری میکردیم. دوستم ممد با وجود آنکه از نعمت صورت بهره ای نبرده اما ماشاالله دارای اعتماد به سقف و لذت نفس! بسیار نادری است. برخلاف او محمد از زیبارویان دانشگاه محسوب میشود ولی پسر سر به زیر و با حیایی است با شروع مسابقه داور‌ها از ابتدای میز درازی که روی آن غذاها قرار داشت شروع کردند و به نوبت غذاها را امتحان کرده و از آشپز آن سوالاتی می‌پرسیدند و سپس چیزهایی یادداشت می‌کردند که مرا یاد مسابقه مسترچف گوردون انداخت. اینجا بود که ممد ناگهان چراغی در ذهنش روشن شد و پیشنهاد وسوسه انگیزی داد ، گفت چرا پشت داورها حرکت نکنیم و وانمود نکنیم ما هم داور هستیم ؟ اینطور هم غذایی میل میکنیم و هم زیبایی میبینیم محمد مخالف بود و من مردد ، ولی اصرار ممد کارش را کرد و دل را به دریا زدیم و پشت داورها حرکت کردیم. اولین نفر دختری بود سبزه و ریزه میزه که شبیه هندی ها بود و قیافه بامزه ای داشت عینکی گرد به چشم داشت و روی بینی پیرسینگ کوچکی زده بود (ما بهش میگیم پُلُک). پاستا درست کرده بود من که تا به حال پاستا نخورده بودم مقدار زیادی از پاستا را برداشتم و من و محمد مشغول لمباندن نه ببخشید ، تست غذا و لذت بردن از آن شدیم که دیدم ممد انگار گرم حرف زدن با آن دختر شده و دارد از چیز دیگری لذت میبرد. القصه ممد که از جنبه کافی برخوردار نبود در همین مرحله اول زخمی شد و او را از دست دادیم.شرکت کننده دوم دو دختر فارس با مانتو بودند که هر دو ماشاالله قد و هیکل رعنایی داشتند و معلوم بود از ورزش‌کارهای دانشگاه هستند که با غذایی که جلویشان بود تناقض داشت چون چیزی شبیه خوراک بندری در آن بود. من با توجه به عنوان مسابقه که در مورد غذا های سالم بود بعید می‌دانستم که بندری باشد که دختر خانم با صدای کلفتی گفت بله بندری است.پرسیدم: «بنظرتون این غذای سالمیه ؟»یکی‌شان با صدای کلفت گفت: «بله همه چیزش رو خودم تهیه کردم و سالم هستند.»گفتم: «حتی سوسیس‌ها رو؟»گفت: «نه، جز اون.»خنده‌ام گرفت و به شوخی گفتم: «شما به همون ورزش بچسبید، بهتره.»چنان نگاه بدی کرد که ما دو نفر از ترس هرچه سریع تر سراغ شرکت کننده بعدی رفتیم که دختری بود با لباس مشکی بلوچی و زی‌آستین قرمز(نقش و نگار های زیبایی که سوزن دوزی شده). روسری سیاهی هم به سر داشت که مقداری از موی جلوی آن بیرون بود. روی میز یک سینی پر از علف نه ببخشید سبزی گذاشته بود. پرسیدم این دیگه چیه که در جواب گفت سالاد سبزیجات. گفتم : خب  غذاتون پس کو ؟ که دیدم ابرو بالا انداخت. ممد که تا حالا ساکت بود با یک حرکت کوماندویی من را به کناری هل داد و شروع به تعریف از غذا کرد.محمد : به‌به به این میگن غذای سالم. بالاخره یک نفر فلسفه این مسابقه رو فهمیده ، ماشالله به این هنر آشپزی و ..........و شروع به خوردن کرد فقط مانده بود برای دلبری بع‌بع کند. به محمد اشاره کردم که بریم برای بعدی که دیدم اصلا به من نگاه نمیکند فقط گفت : تو برو من گار دارم. با خودم گفتم در آینده باید دوستان کمتر هَوَلی رو انتخاب کنم و به راه خودم رفتم.سالاد مذکورشرکت کننده چهارم دختری با لباس محلی زیبای بندری بود که چشمان خیلی جذابی داشت نوعی آبی بسیار کمیاب ، چون هیچ چیزی شبیه رنگ آن چشم ها نبود از توصیفش عاجز هستم بخاطر همین توجه بیش از حد به چشمهایش چیزی از غذایش بیاد ندارم.میز بعدی اولین و تنها شرکت کننده پسر مسابقه بود. مهدی که در خوابگاه به &quot;همون پسر الدنگه &quot;معروف بود  در باغ وحش خوابگاه پسرانه ، از گونه های بسیار نادر بحساب می‌آمد. بعنوان غذا بشقابی برنج و عدس خالی را روی میز گذاشته بود که رویش هنوز سلفون بود چون هیچکس هنوز امتحانش نکرده بود. همه می‌دانستیم این همان شام دیشب سلف است که یکروز در یخچال مانده و حالا بعنوان دستپخت جنابعالی به داوران عرضه شده بود. با وجود اینکه از اهداف شومش خبر داشتیم ولی به هر حال همین که باعث شده زمین بازی را کاملا به دخترها واگذار نکنیم کارش ارزش‌مند بود. پس برایش دست زدیم و سروصدایی بپا کردیم ولی چیزی نخوردیم چون هنوز جوانیم و آرزو به دل. این جا بود که به میز پنجم رسیدیم و من چشمم به چیزی افتاد که کاش نمی‌افتاد. چیزی که چشمانم رو خیره کرده بود. دختر خانمی بسیار زیبا و باوقار با یک عبا عربی مشکی که جلوبش باز بود و لباس زیبای بلوچی آبی رنگی دیده میشد. همراه با روسری مشکی با نقش‌و‌نگار آبی رنگ که مخصوص خطه سراوان است به سر داشت. عینک قاب شیشه ای با فریم کردی به چشم داشت که زیبایی چشمانش را بیشتر کرده بود. اما از همه بیشتر چیزی که چشمم را گرفت خنده‌اش بود. داشت با دوستش حرف میزد و ریز می‌خندید و لبخندی به لب داشت. قربان خدا بروم با این دستپختش. اما چرا در این دو ترم در دانشگاه ندیده بودمش؟هر چه بود فهمیدم دارم حسی جدید را تجربه میکنم. من که همیشه خودم را آدم منطقی میدانم و عشق در نگاه اول را مسخره میکردم حالا نمیدانم چطور زبانم بند آمده بود. من که زبانم امشب خوب داشت جولان می‌داد ناگهان گیر کرد و به تپه پته افتادم. نمی‌دانستم چه بگویم و مغزم یاری نمی‌داد. زخمی که نه بلکه کشته شده بودم. مثل احمق ها خیره شده بودم که با حرف محمد که دوباره به من رسیده بود به خودم آمدم جلو گروه آنها یک کیک قرار داشت که با چیزی شبیه به زرشک و رنگ زردی زیبایی ترئین شده‌بود.دهانم را باز کردم و گفتم : چه کیک قشنگی امیدوارم طعمش هم مثل خودش خوب باشد میتونم امتحانش کنم ؟ اخم های دختر در هم رفت. با اکراه تکه‌ای از کیک را جلویم گذاشت که امتحان کنم. با تعجب دیدم که در کیک گوشت وجود دارد. گفتم این دیگر چه جور کیکی است؟ که گفت : آقای محترم ما به این غذاا ته‌چین مرغ می‌گوییم نه کیک !صورتم سرخ شد. عرق از همه جایم داشت می‌ریخت گفتم کاش لال میشدم و حرف نمیزدم و یا آب میشدم و در زمین فرو میرفتم. برای جمع شدن قضیه گفتم : به‌به عجب ته‌چینی. مثل اینکه ته‌چین‌های ما با شما فرق دارد. شماره‌تان را لطفا بدهید که به مادرم بدهم تا دستور پختش را از شما بگیرد و برایم درست کند. در همین لحظه دیدم کم‌کم کفگیر در دستش بالا و بالاتر می‌آید و گفت : برو تا ازت ته چین درست نکردم پسر خوب.فهمیدم اعصاب درست و حسابی ندارد و با خنده ها و هل‌های فراوان دوستان جلو رفتم اما فکرم را آنجا جا گذاشتم فقط توانستم اسم دو نفر را از روی برگه‌ی جلو آنها بخوانم ولی نمی‌دانستم او کدام یکی است.ته‌چین نامبرده : خدایی ته‌چین‌های مادرم این شکلی نیستندر ردیف بعدی یکی از دخترای همکلاسی را دیدم که چون چندباری در تکالیف کمکش کرده بودم ارادت خاصی نسبت به من داشت. جلوی میز آنها برخلاف بقیه چند نوع غذا و دسر و سوپ قرار داشت که از هرکدام مقدار زیادی به ما داد. این همکلاسی که از خطه خاش بود مرا واردار کرد از هنر آشپزی‌‌اش تعریف کنم. البته که غذایشان آنچنان سالم محسوب نمیشد ولی بخاطر تنوع زیاد و طعم خوب ، در پایان برنده مسابقه شدند.آن شب گذشت و دو یادگار برای من باقی گذاشت اول دل درد روز بعد را و دیگری گیر کردن دلم پیش آن دختر لباس آبی را. کاش گیر دلم مثل دردش به این راحتی ها ول کن ما میشد ولی نشد و در ماجرای های زیادی پدری از ما درآورد.اگر میخواهید بدانیم چطور از یک سجاده نشین باوقار به بازیچه بچه‌های دانشگاه تبدیل شدم ادامه داستان رو از دست ندید.لباس زیبای خانم‌های بلوچ</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 00:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه‌ای به نام دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-gbnkpaknnums</link>
                <description>وقتی پنج سالم بود عموم هر روز از ساعت 12 تا 2 ظهر منو میبرد توی اتاق و قرآن آموزش میداد ، تقریبا کل جزۀ 30 قرآن رو حفظ شدم و میتونستم رو خوانی کنم . اون موقع درکش نمیکردم با خودم میگفتم چرا یکی باید دو ساعت وقت بزاره و خودش رو خسته کنه تا به یکی دیگه که علاقه‌ای هم نداره چیزی رو یاد بده ؟عموم یک سال بعد بطور ناگهانی وفات کرد و این سوال هنوز توی ذهن من بود تا اینکه خدا یه داداش کوچولوی دوست داشتنی به اسم سبحان بهم داد . اختلاف سنی ما 12 ساله .به عبارتی وقتی من رفتم دانشگاه اون تازه مدرسه رفتن رو شروع مرد . فکر میکنم اولین بار حس دلتنگی رو وقتی تجربه کردم که دو روز ازش دور بودم . همش فکر لحظه‌ای بودم که دوباره میبینمش و هر بار فقط با فکر کردن بهش حالم بهتر میشد . فکر میکردم اینا فقط توی ذهن منه و وقتی دوباره ببینمش اینقدری که تصور میکنم خوشحال نمیشم ولی وقتی دیدمش و بغلش کردم فهمیدم بعضی چیزا حتی از تصورات ما هم بهتر هستن . القصه من و این داداش کوچولو بهترین رفقا و بهترین اکیپ و شیطانی‌ترین گروه‌ها رو تشکیل دادیم. کلی چیز جدید ازش یاد گرفتم ، کلی حس جدید که تا حالا نداشتم رو تجربه کردم تا اینکه اینکه کم‌کم فهمیدن بهترین چیزا رو اول برای اون میخوام بعد برای خودم  . الان دیگه اولویت زندگیم خودم نبودم . اول سبحان بود . پس کم کم همه اسباب بازی‌های عزیز خودم رو که سال‌ها جمع‌آوری و نگهداریشون کرده بودم رو بهش دادم و بعدش هر چیز با ارزشی که داشتم ، تا اینکه دیگه چیزی نداشتم که به دردش بخوره . اینجا بود که فهمیدم هنوز بهترین داراییم رو بهش ندادم ، یعنی دانشم رو ، هر چیزی رو که بلد بودم رو .پس شروع کردم داستانای شاهنامه رو با آب و تاب براش تعریف کردن ، داستانای فانتزی کتاب های آرتمیس فاول و هری پاتر رو تعریف کردن ، حتی مطالب مفید کتابای درسی رو  . خلاصه هر چیزی که بلد بودم رو بهش یاد دادم ولی هنوز حس میکردم کافی نیست . پس تصمیم گرفتم برای اینکه بتونم به سبحان چیزای جدید یاد بدم برم کتاب بخرم و بیشتر یاد بگیرم و دانشم رو بیشتر کنم . همین باعث شد تا همین الان دنبال خرید کتاب و یادگیری چیزای جدید باشم . و اینگونه بود که به جواب سوالی که از بچگی توی ذهنم بود رسیدم . عموم به من قرآن یاد داد چون منو دوست داشت و با ارزش ترین دارایی که داشت قرآن بود . عکسی از نامبرده الان دیگه سبحان 12 سالش شده ، قد کشیده و بعضی مواقع دیگه به حرفام گوش نمیده . منم چند وقتیه که برای کار رفتم یه شهر دیگه و مثل قبل به هم وابسته نیستیم ولی هنوز عزیزترین عضو خانواده ماست .</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 03:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات یک شاگرد اول</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-cwubyw3nriu9</link>
                <description>از کودکی هایم چیز زیادی بیاد ندارم بجز روسری و مانتوی آبی خانم محمدی ، معلم کلاس اول دبستان که شاگرد اول کلاسش بودم و دیوانه وار دوستش می داشتم . کلاس دوم با یاد و در غم از دست دادن معشوق گذشت  . هنوز شاگرد اول بودم برای بدست آوردن معشوق ( خانم محمدی گفته بود : اگه خوب درس بخونی بازم معلمت می شم ) .کلاس سوم هنوز شاگر اول بودم که آقای کمالی ( که الحق معلم خوبی بود ) در درس انشا بهم صفر داد چون قرار بود نامه‌ای به خدا بنویسیم ولی من بجایش نامه‌ای عاشقانه برای خانم محمدی نوشتم . از آن روز از هر چه انشا و نامه بود بدم آمد . چهارم را از آقای آموزگار (فامیلش آموزگار بود)  سیلی خوردم و از دماغم خون فواره زد به جرم اینکه از پنجرهبه خانم محمدی نگاه کردم  . بچه بودم ؛ چه میدانستم عشق سیلی ها دارد و خون .( عشق از اول همی خونی بُوَد / تا نماند آنکه بیرونی بُوَد ) .پنجم تجدید کردم خودم را تا ببینم اش در کلاس تقویتی . موهایش طلایی بود و چشم هایش یک دریا .برادرش همکلاسم بود ولی هرکاری کردم با من دوست نشد که نشد . با خود میگفتم حیف او که تو برادرش هستی. در دوران راهنمایی دیگر هرگز با درس و مشق آشتی نکردم . با معلم ها هم همینطور .تا اینکه دبیرستان دوباره به مدرسه‌ای رفتم که پشت‌به‌پشت مدرسه دبستانم بود و فرصتی بود تا ابتدا و انتهای مدرسه ببینمش که دارد می‌آید یا میرود .  در هیجده سالگی منتظر صدای پایش می ماندم که در کوچه بپیچد  و من پله ها را چهل تا یکی شلنگ بیندازم تا ببینمش یا مرا ببیند و بپرسد از حالم یا وضعیت درسم . و اینگونه بود که دوباره شاگرد اول شدم . </description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 01:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشابه فلسفه و ریاضی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-midvxyx3wmbr</link>
                <description>عکس از هوش مصنوعیهمیشه از فلسفه خوشم میومده چه اون موقع که با کتاب دنیای سوفی وارد این جهان جدید شدم و چه بعدا که کتاب تاریخ فلسفه غربِ با ترجمه نجف دریا بندری رو خوندم الانم توی سایت هایی مثل همین ویرگول مطالب فلسفی رو دنبال میکنم. از فلسفه خوشم میاد  بخاطر اون سیر منطقی و رسیدن به چیزای نو. بخاطر تمرین دادن مغز. بخاطر رسیدن به مقاصد قدیمی از راه‌های جدید ؛ بنظرم فکر کردن چیزی بیشتر از همین جور دیگر دیدن دنیا و رسیدن به مقصد از راه های مختلق نیست.بنظرم فلسفه و ریاضی‌ خیلی شبیه به هم هستن از این نظر که اصولا هر دو هنر متفاوت دیدن و فکر کردن هستن. هر دو دست میزارن روی فرضیات و اونا رو از اول باز تعریف میکنن.شاید بخاطر همینه که خیلی از فیلسوف‌های معروف ریاضی‌دان‌های خوبی هم بودن.مثل اینه که یک مکعب رو از زوایای جدید ببینی و هر بار فهمت از اون شکل و حجم کامل تر میشه. انگار مغزت داره جاهایی رو که ناقص بودن کامل میکنه و اوج لذت هم در همین روند منطقی برای کامل شد به‌وجود میاد. نمیدونم چرا مردم همچین لذتی رو از دست میدن شاید چون هنوز تجربش نکردن. یا اینکه این متفاوت دیدن رو از مسیر منطقی و درست نرفتن برای همین مغز این اطلاعات رو قبول نمیکنه.گفتم که از نظر‌من ریاضی و فلسفه هر دو یعنی هنر متفاوت اندیشیدن در مورد یه موضوع.  مثلا وقتی در‌مورد معنای زندگی نظریات فیلسوف های مختلف رو مطالعه میکنی و هر بار انگار پنجره ای به دنیای بیرون باز میشه و دیدت گسترش پیدا میکن. در ریاضیات هم دقیقا همین اتفاق رخ میده ولی تعداد بسیار کمتری از‌مردم این رو میدونن. که ناشی از سال‌ها آموزش اشتباه درس شیرین ریاضی به بچه ها و تبدیل اون به یک هیولای زشت بوده.به ما گفتن عدد یعنی این تمام. نگفتن چرا و چگونه به‌وجود اومد، توی مدرسه هیچوقت نمیگن بجز دستگاه ده دهی میشه اعداد رو جور دیگه تقسیم بندی کرد. و وقتی در دانشگاه این ها رو میخونیم تغییر این دیدگاه که سال ها جا افتاده  کار سختیه. به ما گفته میشه ۳/۴ یه کسره یعنی سه قسمت از چهار قسمت یا به عبارتی ۳ تقسیم بر چهار ولی هیچ وقت نمیان اونو در دنیای واقعی کاربردی در استفاده در جاهای مختلف بررسی نمیکنن تا خوب جا بیافته.(پیشنهاد میکنم کلیپ آخر پست رو ببینید.بچه ها از مشتق و انتگرال فقط فرمول ها رو بلدن و نمیدونن چی شد که نیوتن برای بدست آوردن شتاب  به همچین چیزی رسید و اصلا چطوری و از چه مسیری به همچین رابطه ای دست پیدا کرده. ریاضی رو به یک مشت فرمول و تعریف گنگ خلاصه میکنن و بعد انتظار دارن دانش آموز اونو بفهمه و ازش لذت ببره. برای درست شدن دیدمون از ریاضی ۲ راه وجود داره :۱_ هر مبحث جدیدی که میخوایم یاد بگیریم بریم تاریخ اونو بررسی کنیم. ببینیم اصلا چی شد که نیازی برای پیدا کردن و ساختن اون داشتن ؟ از کجا اومد ؟ کی کشفش کرد ؟ چرا ؟ چگونه ؟ یعنی اون مسیری رو بریم که بار اول باعث به‌وجود اومدنش شده. اینطوری درک ما از اون مبحث کاملا عوض میشه.  ۲ـ روش دوم تمرینه ، این روش نیاز به پشتکار زبادی داره. یعنی مثال های زیادی رو حل و بررسی کنی تا حدی که به‌طور کامل به مبحث مسلط بشی و بتونی از جهات مختلف و دیدهای مختلف به مبحث نگاه کنیم.از تمرین و امتحان مسیر های جدید نترسیم. اصولا لذت ریاضی در همین گم شدن در هزارتوها و راه‌ها در حین تمرین و سپس خروج از اون هزارتو و دیدن کل مسیریه که ازش اومدیم. انگار همه چی ناگهان شفاف میشه. و یه مسیر جدید ، یه دید جدید ، یه پنجره باز میشه یا یه تیکه از پازل که ساعت ها بود گم شده بود و جای خالیش توی مغز داشت عذابمون میداد حالا پر شده  و چه لذتی داره خدایا. پیشنهاد میکنم این کلبپ رو حتما ببینید.تا بفهمید در حق ریاضی چقدر اححاف شده. https://www.ted.com/talks/roger_antonsen_math_is_the_hidden_secret_to_understanding_the_world?utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare پ‌ن: این مطلب رو چهار سال پیش و اوایل ورود به دانشگاه نوشتم ولی منتشرش نکرده‌بودم. الان که خوندمش برام جالب بود که اون موقع به چه چیزایی فکر میکردم. دوست دارم نظرتون رو دربارش بدونم. </description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 15:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید فطر</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B7%D8%B1-lrs4fj1r4g0q</link>
                <description>امروز ۲۲ فروردین ۱۴۰۳  و عید فطر بود . امسال ماه رمضان برام خیلی سریع گذشت و حس میکنم نتونستم مثل  سال‌های قبل ازش استفاده کنم ولی بازم امیدوارم خدا همون عبادت‌های دست و پا شکسته‌ای که داشتم رو قبول کنه .من از بچهگی عاشق عید فطر هستم . اصلا برام یه شور و حال خاص داره . از نماز عید و پایان روزه گرفتن تا لباس نو و عید دیدنی و تفنگ بازی و شیرینی و آجیل همه‌وهمه باعث میشد، شب قبل عید از اشتیاق زیاد نتونم بخوابم و کل روز رو  گیج‌وخواب باشم . واقعیتش به دلایل مختلف فکر میکردم عید امسال قرار نیست مثل قبل خوش بگذره . امسال چند عزیز رو از دست دادیم و یکی از نزدیکان زندان افتاده . از طرفی با گذشت سال‌ها و افزایش سن دیگه مثل قبل دل ها پاک نیست و زود هیجان زده نمیشه . اما با وجود همه اینها امسال باز هم فوق‌العاده بود. بازم همون حال و هوا عید تو هوا موج میزد . بازم توی عید همه خوشگل و خوشتیپ شدن . بازم خوشحالیم که این ۳۰ روز یکم بنده بهتری بودیم  .دوباره همه فامیل کنار هم جمع شدیم . و با هم رفتیم خونه تک‌تک بقیه فامیل و خوش و بش کردیم و عید رو تبریک گفتیم . شیرینی و شربت و آجیل خوردیم . حتی بعضی از دوستان قدیم که الان آشنا به حساب میان رو دیدم  . هر چقدر توضیح بدم نمیتونم حسی که روز عید دارم و توضیح بدم . تنها تفاوت عید امسال با بقیه سال ها این بود که الان دیگه از کسی عیدی نمیگیرم بلکه خودم به بچه‌ها عیدی میدم . خلاصه که براتون بگم عید امسال برای من مبارک بود. امیدوارم شما هم عید خوبی داشته باشید و طاعات و عباداتتون قبل حق باشه . </description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 02:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی مسجد مکی زاهدان</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D9%85%DA%A9%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86-ttgnxyh0aagy</link>
                <description>عکاس : خودم هر سال در ماه رمضان ، ماه مهمانی خدا ، حال و هوای خاصی در شهرها و خانه‌ها و قلب‌های مسلمین پدیدار میشود . اما رمضان امسال برای من ویژه بود ،‌این ویژه بودن نه از بیرون بلکه نتیجه تغییرات درونی بود . قبل رمضان برای این ماه مبارک آماده شدم و دفتری برای ثبت کارها  تدارک دیدم . هر شب در دفتر خود اعمالم را لیست و  ارزیابی میکردم . با این روش و البته توفیق خدا توانستم همه نمازها را با جماعت بخوانم ، در 27 نماز تراویح شرکت کنم، 10 شب نماز های جماعت تهجد بخوانم ، در جلسات تفسیر قرآن شرکت کنم و همچنین 10 روز آخر را در مسجد مکی زاهدان اعتکاف باشم . باشد که مورد قبول خدا واقع شود و تا آخر عمر خود به همین منوال ادامه بدهم .10روزی که در مسجد اعتکاف بودم از بهترین اوقات عمر من بشمار میرود طوری که به محض بازگشتن تصمیم گرفتم گزارشی از مسجد جامع اهل سنت شهر زاهدان به نام مسجد مکی بنویسم تا  شاید بتوانم ذره ای از این نعمت بزرگ را برای بقیه مردم ایران توصیف کرده باشم . بریم سراغ معرفی  ( سعی کردم تصویری باشه که خسته نشید )‌: اینم چند تا عکس اضافه که لذت ببرید : هنوز بخش های زیادی از مسجد کامل نشده زیباییعکاس : خودمعکسی از مهراب موقت عکاس : خودمزیر زمین مسجد و اتاق های معتکفینکلاس تفسیر قرآنپزشک برای معاینه معتکفین نمازگزاران منتظر نماز تراویحدر حال بحث دینیسقف زیبا دعای بعد از نماز تهجد و فضای روحانیغروب  زیبای زاهدان با نمای مسجد مکی اینم از برنامه ما در روزهای اعتکاف پ‌ن : نماز تراویح : نمازهایی که مسلمانان سنی در شب‌های ماه رمضان با جماعت می‌خوانند. این نماز پس از نماز عشاء خوانده می‌شود. هر شب یک جزء قرآن  را در این نمازها تلاوت کنند تا در پایان ماه رمضان، قرآن ختم شود. نماز تراویح بیست رکعت است اما پس از هر دو رکعت سلام داده می‌شود )</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 20:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه خونین زاهدان</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86-sdo5wcee55it</link>
                <description>این یادداشت در همان روز حادثه نوشته شد ولی به دلایلی انتشار آن را تا امروز به تعویق انداختم . در نوشتن این یادداشت تا جای ممکن سعی شده از مشاهدات خودم استفاده کنم و واقعیت را بازتاب دهم . دو هفته قبل از این ماجرا در سراسر مردم مثل سال 98 اعتراضات گسترده‌ای را شروع کرده بودند که آغاز آن  دستگیری و مرگ دختری کرد به اسم مهسا امینی توسط گشت ارشاد بود که با جوسازی ها و تبلیغات شبکه های ماهواره‌ای مسئله خیلی بزرگ تر و گسترده شد تا جایی که  الان مردم به اسم آزادی دارن با حجاب میجنگن و دولتی که هنوز نفهمیده یا خودشو زده به نفهمی که گشت ارشاد نه تنها کاربرد مثبتی نداره بلکه داره تیشه به ریشه اسلام میزنه . این جریانات به علاوه خبر تجاوز به دختر چابهاری فضای بلوچستان را نیز متشنج کرده بود طوری که همه مردم بلوچ منتظر جمعه و سخنرانی امام جمعه زاهدان ، مولانا عبدالحمید بودند . بلاخره روز موعود رسید 8 مهر 1401، شهر حکم انبار باروت را داشت و منتظر یک جرقه بود . من به همراه پدر نیم ساعت زودتر از هفته های قبل به سمت عیدگاه حرکت کردیم چون میدانستیم از روز های دیگر جمعیت بسیار بیشتری خواهد آمد . بخاطر ازدحام جمعیت انتظامات از چند خیابان دورتر راه ها را بسته بودند بخاطر همین دیر رسیدیم و مقداری از سخنرانی را از دست دادیم .زاهدان دو عید گاه دارد یکی داخل شهر و نزدیک مسجد مکی  که معروف به عیدگاه قدیم است و الان نماز جمعه در آنجا برگزار میشود و دیگری عیدگاه جدید که بیرون شهر است و نماز عید را آنجا میخوانند  . عیدگاه قدیم : محل برگزاری نماز جمعه عید گاه جدیدمولانا از اعتراضات حرف خاصی نزد فقط در اواخر سخنرانی گفت که اعتراض کردن حق هر شهروند است فقط به این شرط که مصالمت آمیز باشد و آنکه امنیت به خطر نیافتد در آخر هم اشاره ای به دختر چابهاری کرد و گفت در صورتی که این مطلب شایعه نباشد و حقیقت داشته باشد ما پیگیری میکنیم و آن افسر باید مجازات شود  . با این اوصاف نماز جماعت تمام شد و نماز گزاران به خواندن نماز های سنت مشغول بودند که از پشت سر ما صدای الله اکبر الله اکبر شنیده شده و سپس صدای شلیک گلوله . ابتدا فکر کردیم کسی جوگیر شده و دارد الکی تیر هوایی میزند ( اینجا شلیک هوایی تیر در مراسم ها عادی است ) اما بعد که صدا بیشتر شد و متوجه شدیم صداها دقیقا از طرفی می‌آید که کلانتری 16 آنجاست نگران شدیم . دو رکعت آخر را نخواندم رفتم که پدرم را پیدا کنم که دیدم دود سفید رنگی در پشت عید گاه و نزدیک در اصلی دیده می‌شود . با سوختن چشم ها و سر صورت فهمیدم که آن دود گاز اشک آور است . در نزدیکی در خروجی پدرم را پیدا کردم چون ماشین خود را نزدیک کلانتری پارک کرده بودیم  با هم به سمتی که صدا ها از آنجا می‌آمد رفتیم .چیزی که دیدیم از این قرار بود :‌ جمعیت روبروی کلانتری استاده بود و الله اکبر میگفتند . تعدادی جوان کم سن در حال پرتاب سنگ به سمت کلانتری بودند . از داخل کلانتری دود به چشم میخورد به نظر میرسید چیزی در کلانتری در حال سوختن بود . بالای برجک کلانتری سه سرباز استاده بودند دو نفر با فشنگ مشقی مردم را دور نگه میداشتند و یکی دیگر که لباس بلوچی تنش بود با تنفگ ساچمه ای در حال شلیک بود  که پای یکی از جوان ها را زخمی کرد . تا اینجا همه چیز در تحت کنترل بود . از آنجایی که آسم دارم و گاز اشک آور دیگری پرتاب شد دیگر نتوانستم بیشتر از این آنجا بمانم و سوار ماشین شده به خانه رفتیم . به نظر میرسد اصل ماجرا بعد رفتن ما اتفاق افتاده از منبعی که در صداقتش شک ندارم و در ادامه این ماجرا آنجا حضور داشته اینگونه شنیدم . حدود ربع ساعت بعد از روی ساختمان های مجاور پلیس شروع به تیر اندازی به معترضان میکند از آنجا که تعداد کشته ها که بعدا به مسجد مکی انتقال داده شدند( 40 کشته )  از تعداد زخمی‌ها  بیشتر است و طبق گزارشات گلوله ها بیشتر به سر و قفسه سینه برخورد کرده ، میشود گفت شلیک کنندگان با تک تیرانداز و فقط به ضرب کشت شلیک کرده اند . ناگفته نماند که 99 درصد نماز گزاران اصلا قصدی برای اعتراض نداشتند ولی برای خروج از مسجد 4 در وجود دارد و کلانتری دقیقا روبروی یکی از این چهار در قرار گرفته در نتیجه بسیاری از کشته ها در راه رفتن به خانه بوده اند یا صرفا تماشاچی واقعه بوده اند  . این کار نیرو های دولتی نه تنها مفید واقع نشد بلکه آتش خشم و اعتراضات را در سراسر شهر پخش کرد . در سراسر نقاط شهر دود دیده میشد و صدای شلیک گلوله لحظه ای قطع نمی‎شد . بعد ظهر دو هیلکوپتر نظامی بالای شهر دیده می‌شدند که به تور منظم گشت میزدند . چند تا از کلانتری ها مثل کلانتری شیرآباد یا بازار مشترک برای مدتی از دست پلیس خارج شدند  . تا یک هفته شهر ناامن بود و دانشگاه ها و مدارس و بانک ها و ادارات و بازار بسته بود . در این بین افراد سودجویی نیز به نفع  خود دست به کار شده بودند . خرابی های این یک هفته را که به چشم خود دیده ام نام میبرم : خاکستر شدن دو پاساژ بزرگ ، دستبرد و خالی کردن 4 فروشگاه کوروش و 2 فروشگاه دیلی مارکت ، دستبرد به یک پارکینگ وسایل نقلیه توقیفی و بردن یا سوزاندن تمام موتورسیکلت ها و اتومبیل ها ،‌آتش زدن بیش از 10 بانک ،‌خراب کردن بیشتر عابربانک های شهر ، سوزاندن دو ایستگاه آتش نشانی ،‌سوزاندن یک ماشین حمل زباله ،‌ سوزاندن کامل ساختمان یک  کلینیک جراحی و ....خیابان خیام ( مرکز شهر )‌         عکس با کیفیت تری نبودآرام تر شدن شهر در ادامه هفته به  لطف مولانا عبدالحمید بود که با بیانیه ها و حرف های خود در شبکه های اجتماعی ضمن محکوم کردن مسبب های این حادثه تلخ از مردم خواست به خاطر حفظ امنیت ، آرامش خود را حفظ کنند  . یک نکته دیگری که وجود دارد حجم عظیم شایعات است . تقریبا از هر کس میتوانستی یک خبر کاملا جدید و جوگیرانه در حد فیلم های بالیوود شنید . یکی میگفت از روی هیلکوپتر با تک تیرانداز هرکس را ببینند می‌زنند . دیگری میگفت در فلان خیابان یک نفربر جنگی سربازان را پیاده کرده و دارند همه را قتل عام میکنند . دیگری میگفت منطقه شیرآباد (‌محل زندگی خدانور لجه‌ای)‌  را مردم آزاد کرده اند و ......با وجود همه این اتفاقات مردم دوباره چشم به راه نماز جمعه و سخنان مولانا بودند . همه چی آنجا مشخص میشد . یا دعوت به آرامش و نصیحت مردم و یا دعوت به اعتراض   ( اعتراضات در سیستان و بلوچستان چه خواسته و چه ناخواسته به درگیری مسلحانه کشیده میشود پس از شخص میانه‌رو و باتدبیری مانند ایشان بعید است خواستار کشته شدن ملت باشد) در شهر اعلام شد در هیچ جای دیگری بجز عید گاه نماز جمعه برگزار نشود و همه به عیدگاه بیایند . با وجود اتفاقات هفته قبل چنان جمعیتی آمده بود که در عیدگاه جای کافی وجود نداشت . ما برای اینکه بموقع برسیم 2 ساعت قبل از نماز حرکت کردیم . مدیریت به نحو احسنت انجام شده بود هیچ خبری از نیرو های پلیس نبود فقط انتظامات خود مسجد مکی حضور داشتند .  راه های منتهی به کلانتری را بسته بودند  و مقابل درب های ورودی بازرسی بدنی انجام می شد تا کسی اسلحه نداشته باشد . سخنرانی مولانا حساب شده و فکورانه بود از مسئولین تقاضای رسیدی به جنایت کشتار نمازگزاران کرد و از مردم قول گرفت بخاطر خودشان هم که شده امنیت را حفظ کنند  . این بود شرحی بر یک هفته ای که از جمعه خونین شروع شد . امیدوارم در این بلبشوی شایعات و دروغ ها و تحریفات ، واقعیت را آنطور که شایسه است بازگو کرده باشم یا حق  .  پ‌ن : در مورد مرگ خدانور لجه ای  نکته است که باید بگم (این بنده خدا رو قبل از معروفیتش میشناختم )  : ایشان به همراه چند تن از دوستانش در همان شلوغی های شهر اسلحه به دست میگیرد و با نیروی انتظامی درگیر میشوند . تا اینکه وقتی سه نفره و مسلح سوار موتورسیکلت هستند با  یک ماشین نیروی انتظامی  روبرو میشوند با شلیک گلوله توسط هر دو طرف یک گلوله به سر  راننده موتور برخورد میکند گلوله دیگری  از سمت پهلو به خدانور برخورد میکند  ،‌کنترل موتورسیکت از دست راننده خارج شده و با دیوار برخورد میکنند . راننده درجا کشته شده  ،‌خدانور زخمی شده و به بیمارستان تامین اجتماعی منتقل و سپس فوت میکند و نفر سوم که موفق به فرار میشود  . حالا سوال اینست که آیا اصلا کاری که ایشان و هم راهانش انجام میدهند درست است یا نه ؟ اگر درست است پس چرا بین آن همه کشته گیر داده اید به این یکی ؟ چون خوب میرقصید ؟ و اگر درگیری مسلحانه درست نیست پس این سانتی مانتال بازی ها چیست ؟ عکسی از مسجد مکی جهت تلطیف فضااگر عمری بود در نوشته بعدی کمی از مولانا عبدالحمید و جایگاه ایشان در بین بلوچ ها میگم . </description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 18:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و صدقه جاریه</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D9%82%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%87-fwxzi1ugyduq</link>
                <description>هر هفته که برای نماز جمعه به مسجد جامع زاهدان میرم پیرمردی رو میبینم که بعد نماز به همه افرادی که سر راهش میبینه یه کتاب کوچیک دینی میده . یه کتاب خلاصه و مفید در موضوعات مختلف دینی  . من تا حالا ازش 8 تا گرفتم مثل این دو تا : بنظرم انسان زیرک  ایشونه که داره برای آخرتش سرمایه گذاری میکنه . با دیدن این پیرمرد یاد  حدیث زیر  افتادم .رسول الله (ص) ارشاد می فرمایند: وقتی انسان می‌میرد ثواب اعمال او قطع می گردد ، مگر سه چیز چنین اند که بعد از مردن هم ثواب آنها قطع نمیشود اول: صدقه جاریه  ،دوم: علمی که از آن به مردم نفع برسد و سوم: فرزند صالحی‌ای که بعد از مردن برای او  دعا کند.توضیح:انعام  و احسان و لطف و کرم الله جل جلاله چقدر زیاد است، الله جل جلاله از فضل خود برای کسی که میخواهد بعد از مردن اعمال نیک او  اضافه گردد،  وسیله آن را فراهم نموده اند. یعنی زمانی که وقتی عمل کردن به پایان برسد و او دیگر  نتواند عمل کند و در قبر به خواب شیرین فرورفته باشد، اعمال نیک او اضافه می گردند.پشت جلد کتاب ها هم اینو نوشته منبع حدیث: فضایل صدقات نوشته شیخ الحدیث مولانا محمد زکریا</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 23:09:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش صفت</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%B4%D8%B4-%D8%B5%D9%81%D8%AA-rkl7prlrkmjv</link>
                <description>الحمدالله که خداند  بر ما منت نهاد و ما را خلق کرد به قول مولانا : ما نبودیم و تقاضامان نبود   لطف تو ناگفته ما میشنود .و سپس از بین این همه موجودات ما را  انسان یعنی اشرف مخلوقات قرار دارد و از بین همه امت ها مارا از بهترین امتها یعنی امت محمد مصطفی قرار داد و ما مسلمان شدیم . دین اسلام سراسر نور است و صفات نیک بسیاری دارد لیکن بزرگان دین برای ما 6 صفت را گلچین کرده اند که با انجام آنها دیگر احکام دین برای ما آسان میگردد . 1. بنیان و اساس دین اسلام کلمه طیبه است : لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰه  مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰه لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ  اقرار بندگی است  مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰه طریقه زندگی لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰهُ  کفر و شرک را از بین میبرد مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰه رسم و رسوم باطل را  لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰه تنه‌ی درخت است  مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰه ثمره درخت مقصد از کلمه طیبه این است که ما به این باور قلبی برسیم که کننده هر کار فقط الله جَل َّ جلالُه است . الله خالق من و شما است دیگر هیچ خالقی وجود ندارد (نفی و اثبات )الله مالک من و شماست دیگر کسی مالک ما نیست . الله رازق (روزی دهنده )من و شماست دیگر روزی دهنده‌ای وجود ندارد . الله حفیظ (حفاظت کننده ) ماست دیگر حفاظت کننده ای وجود ندارد . الله صمد و بی نیاز است لیکن ما همه نیازمند امر و اراده الله هستیم . قلب ما برای تپیدن نیازمند امر و اراده الله است . دست ما برای نوشتن نیازمند امر و اراده الله است . پاهای ما برای راه رفتن نیازمند امر و اراده الله هستند . آسمان برای سقف شدن نیازمند الله است ، زمین برای فرش شدن نیازمند الله است . آتش برای سوختن نیازمند امر الله است همانطور که به امر الله آتش بر حضرت ابراهیم سرد شد دریا برای غرق کردن محتاج امر و اراده الله است همانطور که به امر الله دریا موسی و قومش را غرق نکرد . موت و حیات ، عزت و ذلت ، کامیابی و ناکامی ،‌امیری و فقیری ، سردی و گرمی همه حالات به امر و اراده الله هستند .فضیلت کلمه طیبه بسیار است . مفهوم حدیث است که پیامبر به اصحاب گفت ایمان خود را تازه کنید . صحابه رضی الله عنهم گفتند یا رسول‌الله چگونه ایمان خود را تازه کنیم ؟ پیامبر فرمود : کلمه   لَا إِلٰهَ إِلَّا ٱللَّٰه  مُحَمَّدًا رَسُولُ ٱللَّٰه را به کثرت یاد کنید . کسی که کلمه طیبه را به زبان می‌اورد بر او نماز فرض میشود .2.نماز  : نماز ستون دین است معراج مومنین است . خنکی چشمان رسول اکرم و روسیاهی شیطان رجیم است . مقصد از کلمه طیبه این است که  تمام 24 ساعت شبانه روز ما به  همان صورتی باشد که در نماز هستیم . یعنی همان طور که در نماز به طرف الله متوجه هستیم در بقیه اوقات نیز خدا را حاضر و ناظر برخود ببینیم . همانطور که در نماز چشمان خود را حفاظت میکنیم در بقیه اوقات مواظب باشیم که از چشمانمان چگونه استفاده میکنیم.فضیلت نماز : پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: اگر در کنار خانه شما نهری باشد و در روز پنج نوبت خود را در آن شست و شو دهید، آیا در بدن شما چیزی از آلودگی‌ها می‌ماند؟ هرگز! (انسان از آلودگی پاک می شود).نماز نیز مثل نهر جاری و روانی است که هرگاه بر پا می‌شود گناهان را می‌شوید و از بین می‌برد.برای ادای نماز ابتدا باید علم روش انجام آن را کسب کنیم3.علم و ذکر :‌بر هر شخص مسلمانی واجب است که حلال را از حرام ، محرم را از نامحرم ، جایز را از ناجایز و سنت را از بدعت تشخیص دهد . مفهوم حدیث است که بهترین علم ، علم قرآن و بهترین شخص کسی است که یک باب از قرآن را یاد بگیرد و به دیگران یاد دهد . مقصد از ذکر این است که ابتدا خوف و ترس الله در دل های ما پیدا شود و سپس محبت الله را در دل بوجود بیاوریم . یکی از درهای بهشت مخصوص ذاکرین است که خندان وارد آن میشوند . 4- اکرام مسلم : حسن سلوک پیامبر را وارد زندگی خود کنیم . با بزرگتر از خود با احترام رفتار کنیم و با کوچکتر از خود مهربان باشیم . حیوانات را مورد اذیت و آزار قرار ندهیم . یکدیگر را اکرام کنیم اگر اکرام نکردیم انصاف را رعایت کنیم و اگر انصاف نکردیم حداقل ظلم نکنیم . فضیلت : شخصی که پدر و  مادر خود را با نگاهی محبت آمیز نگاه کند برای او ثواب حج عمره نوشته میشود . 5ـاخلاص نیت : یعنی هرکار نیکی که میکنیم هدفمان فقط و فقط کسب رضایت و خشنودی الله باشد . مفهوم حدیث است که خداوند به صورت ها و اموال شما نمی نگرد، بلکه به دلها و اعمال شما می نگرد.6- دعوت و تبلیغ :  همان امر به معروف و نهی از منکر است . کاری مختص این زمان نیست بلکه کار همه انبیا خدا دعوت و تبلیغ بوده است . الله برای کامیابی من ، شما و تمام انسان ها دین را فرستاده است . این دین وارد زندگی ما نشده است  مگر با محنت و تلاش . کدام محنت ؟ همان محنت و تلاشی که 124 هزار پیامبر جان هایشان را فدا کردند مال هایشان را فدا کردند و با خون خود درخت دین را آبیاری کردند . پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) آخرین فرستاده و نبی خداوند هستند پس بعد ایشان پیامبری ظهور نمی کند و این کار مهم یعنی دعوت و تبلیغ بر عهده من و توی مسلمان است . پس بیایید برای انجام این مهم دست به دست یکدیگر بدهیم . منابع احادیث :‌ از احادیثی استفاده شده که اهل تسنن و تشیع در آنها اختلافی ندارند .وسائل الشیعهصحیح بخاریپ‌ن : این بود خلاصه ای از کتاب :  </description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 01:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفی برای نگفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-a9b9mfwznrff</link>
                <description>بی ربطیادم می آید جایی خواندم : &quot; همه این حرفها برای گفتن یک حرف است . حرفی که برای نگفتنداریم &quot; . چه زیبا گفت آنروز آن عزیز در گفتگوهای تنهایی اش . و چه بر دلم نشست امروز ؛ امروزکه تنها شده ام .بگذار هر چه میخواهند بگویند . کک ام هم نمی گزد . این حریم و این خلوت دلم را بیشتر آراممی کند .حرفهایم را با همین ویرگول می گویم . شاید هم حرفهایی برای نگفتن باشد که مخاطبی ندارد .هیچ گوشی و هیچ چشمی نباید این کلمه ها را به شنیدن و دیدن بیالاید . مگر کلمه مقدس نیست ؟در آغاز کلمه بود ؛ و آن کلمه ، خدا بود .اگر خواندی نادیده بگیر ؛ و اگر شنیدی ناشنیده .هر چه می نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه اين روزها نوشتم همه آن است که يقين ندانمکه نوشتنش بهتر است از نانبشتن( ننوشتن ) .ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگويند... و نبايد که در بحری افکنم خود را کهساحلش بديد نبود، و چيزها نويسم بی «خود» که چون وا «خود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور .ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...حقا و به حرمت دوستی که نميدانم که اينکه می نويسم راه سعادت است که ميروم يا راه شقاوت؟ و حقا که نميدانم که اين که نبشتم طاعت استيا معصيت؟کاشکی يکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی يافتمی . چون در حرکت و سکون چيزی نويسم رنجورشوم از آن بغايت . و چون در معاملت راه خدا چيزی نويسم هم رنجور شوم . چون احوال عاشقان نويسم نشايد، چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد، و هر چه نويسم هم نشايد . اگر هيچ ننويسم هم نشايد، اگرگويم نشايد، و اگرخاموش گردم هم نشايد، و اگر اين واگويم نشايد، و اگر وانگويم هم نشايد، و اگرخاموش شوم هم نشايد!پ.ن : رساله عشق ( عین القضات همدانی )</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 01:39:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمایه آدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahids/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-bag9sfh4sdvn</link>
                <description>داشتم فکر میکردم مهم ترین داشته انسان چیه ؟ در آخر رسیدم به زمان . بنظرم وقت و زمان هر کس مهم ترین سرمایه  هر انسانه . همه چیزای دیگه تحت شعاع زمان قرار میگیرن . از طرفی یکی از چیزاییه که تقریبا دست خود ماست که چجوری ازش استفاده کنیم . میزان وقت گذاشتن برای هر چیز نشانه ارزشیه که ما برای اون قائلیم . مثلا اگه کسی رو  دوست داریم وقت بیشتری براش میزاریم ، نمیشه به یکی بگیم برام مهمی ولی نمیتونم برات وقت بزارم چون اینجوری یعنی بقیه کارهات از اون شخص مهمترن ‌ توی کتاب شازده کوچولو میگفت ارزش گل تو به میزان وقتیه که برای مراقبت ازش گذاشتی . اینو میشه  تعمیم داد . ارزش علم هر کس بسته به میزان وقتیه که برای فرا گرفتنش گذاشته . فردوسی ۳۰ سال برای شاهنامه وقت گذاشته پس میفهمیم مهم ترین چیز توی زندگیش همین کتاب بوده و چیزایی که توش نوشته . مهم ترین و عزیز ترین دستاورد ما توی زندگی اونیه که بیشتر براش وقت گذاشتیم . با این روش ما یه مقیاس برای تعیین اینکه چه چیزایی توی زندگی برامون مهم ترن داریم . فقط نگاه کنید که توی روز وقتتون رو به چه کار هایی اختصاص میدین . ببینید توی روز چند دقیقه یا ساعت رو به نماز و قرآن اختصاص میدین اینطوری میفهمید خدا توی زندگیتون چقدر ارزش داره و بعد مقایسش کنید با بقیه کارهایی که انجام میدید . چند ساعت از روز رو سرمون توی گوشیه بدون اینکه واقعا کار مفیدی انجام بدیم ؟ چقدر از روز رو برای دانشی که فکر میکنیم برامون مهمه اختصاص میدیم ؟ این دقیقه‌ها  و ساعت ها و روز ها و ماه ها و سال ها که دارن میگذرن مهم ترین داشته شما هستن پس الکی برای هر چیز خرجش نکنید . توصیه من اینه که یه تقویم جیبی بگیرید و در پایان روز ببینید روزتون رو چجوری گذروندید اینطوری میفهمید زمان تون رو کجاها الکی خرج کردید و وقتتون رو از این به بعد بهتر مدیریت کنید . این نکته و رمز اگر بدانی دانی هر چیز که در جستن آنی آنی</description>
                <category>وحید سارانی</category>
                <author>وحید سارانی</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 18:42:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>