<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید والی- Vahid Vali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidvali</link>
        <description>بیشتر از تو مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:29:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/639801/avatar/bBW9Eq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید والی- Vahid Vali</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidvali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قرار بی قراری ها</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-aayrtdpop7qc</link>
                <description>چه جایی بهتر از مردن در بین بازوان تو، چه جایی امن تر از آغوش تو، کجا آرامتر از حضور تو، چه چیزی گرمتر از نفس های تو، تو آب حیاتی و من تشنه ای که هرچه مینوشم باز هم دلم بیشتر میخواهد. کجای دنیا میتوانم به دریای آرامشی چون تو وصل شوم و لحظه لحظه جانم تازه تر شود.من چشمهایم به چشمهای تو دوخته میشود و همه دنیا را از منظر چشمهایی نگاه میکنم که اول و آخر دنیا هستند. برای من شروع و تمام این دنیا دریچه چشمان تو است و لبانی لعل فام که به لبخندی زیبا آراسته شده اند. شیار گونه هایت چون رودی خروشان، همه وجودم را تکان میدهند و مرا رهسپار دنیای خیال میکنند. دنیای خیالی که فقط من هستم و تو و کلبه مان که به گرمای وجود تو جان گرفته است.چه دنیایی خیالی در ذهنم میسازم، دنیایی که همه چیز بر وفق مراد ماست، دنیایی که همیشه ذوق در آن جاری است، دنیایی که وقتی میخوابی برایت فرق میکند که صبح بیدار شوی، درست برعکس این دنیای لعنتی که آدم گاهی که میخواهد بخوابد با خودش میگوید فردا بیدار نشدم هم چیزی را از دست نداده ام. ولی راستش ذوق تو که  این دنیا و دنیای خیال ندارد، تا تو هستی، فکر کردن به تو لبخند را روی لبانم می آورد. از تو شنیدن قند در دلم آب میکند و من چنان از خود بیخود میشوم که دیگر هیچ مشکلی به چشمم بزرگ نمی آید. با قدرت به میدان برمیگردم و دوباره جنگیدن را شروع میکنم.میدان من و میدان تو یکی شده است و چه حظّی دارد همرزمی با تو و هم پیاله شدن با خود خودت. تا تو هستی، کم آوردن در کار منم نیست، مست حضورت میشوم و محکم تر شمشیرم را در قلب بدخواهان و این زندگی لعنتی فرو میکنم. تو قرار بی قراری های من! خواب را از چشمم برده ای، مدام این دل بیقرار تو است که دوباره تپش های قلبت را حس کند و این آغوش بی تاب این است که دوباره تو را به بر کشد. و لبانم حسرت چیدن بوسه از لبانت را دارد. و تو می آیی و من تنم را به تنت میچسبانم و تا همیشه اختیار دلم را به دست تو میدهم. و جانم را از جان تو عاریه میگیرم. بیا و بمان که بی تو لبانم سیاه است و رویم زرد، بیا و بمان که بی تو هرچه هست بیقراری است. بیا و قرار این دل بیقرار شو.حلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان استبه کُنهِ آن نرسد، صد هزار فکرِ عمیقاگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من چه عجبکه مُهرِ خاتمِ لَعلِ تو هست همچو عقیقبه خنده گفت که «حافظ! غلامِ طبعِ توام»ببین که تا به چه حدم همی کُند تحمیق</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 12:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیار جام باده را</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-fqhhd7lnvbvs</link>
                <description>هر لحظه دوری از تو مانند گلوله ای است که به سمت قلبم شلیک میشود. و ریشه جانم را میسوزاند. تاب دوری ات را ندارم. این فاصله ها چقدر تکراری و آزاردهنده هستند، آدم طاقتش طاق میشود. شاید همین است که همیشه احساس میکنم انگار قدر وصال را هم نمیدانم. از بس همیشه ترس فراق آزارم میدهد، حتی از وصال تو هم نمیتوانم بهره ببرم. دل همه اش در بیتابی و بیقراری است.گاهی هم خودم را طفلی نوپا میبینم که مادرش شکلاتی را به سمتش دراز کرده است و کودک مرتب بالا و پایین میپرد تا شکلات را بگیرد. درست مثل همان بچه وقتی به تو میرسم ذوق میکنم، با همه وجودم ذوق میکنم و بالا و پایین میپرم. ولی آی از فراق و آی از نبودنت، دلم هُری میریزد. اصلا گاهی آنقدر همه وجودم را ترس فراق میگیرد که بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود. دست خودم نیست. من همه چیزم بند بودن تو است. بند نازهای تو است. بند کرشمه های تو هست. من بند بند وجودم بند تو هست. من در بندی هستم که توان رهایی ندارم، اصلا نمیخواهم رها شوم، میخواهم تا همیشه چسب خودت باشم. و هر دم از می وجودت لبریز شوم. آنقدر بنوشم که مست و مست شوم و عقلم زائل شود، اصلا عقل را چه به مستی، باید برود پی کارش.  من میخواهم تا همیشه مست تو باشم.تو فقط پیاله ام را پر کن، نگران خراب شدنم نباش، هرچه هم خراب شوم، صبح یک صبوحی از دستان تو میگیرم و همه خماری ام برطرف میشود. اصلا شرابی که که ساقی اش تو باشی، شرابی که از دست تو بگیرم مگر خرابی دارد. هرچه باشد تو تکیه گاه عالم وجود منی.عقلم که زائل میشود، تازه دنیا به خودش رنگ میگیرد، ستاره ها میدرخشند، همه ترسهایم میریزد. دیگر فقط به بودنت فکر میکنم، فکر رفتن نمیکنم. میدانم که همیشه پیش خودم هستی و همیشه ساقی پیاله های پشت سر همم. آنقدر مینوشم که دیگر هیچ هراسی ندارم. انگار همه ترسهایم جایشان را نقطه قوت داده اند، همه ترسهایم دلیلی شده اند که بدانم که تو میمانی. عالم مستی عالم دیگری هست. و تو همانقدر که میتوانی نقطه قوتم باشی میتوانی نقطه ضعفم هم باشی. این عقل خرابکار اگر بازنشسته شود و عنان فقط به دست دل باشد، تو همیشه میمانی. و من همیشه از شراب تو مست تر میشوم. پیاله ام را پر کن، سرم هوای سودای دیگری دارد، سودای به این فکر کردن که دیگر هرگز نمیروی. من دیگر نمیترسم. من و تو هرجا هم که باشیم دل در گرو هم داریم و مال هم هستیم. زود باش، پُرش کن.فرصت به عقل محاسبه گر نده، من همیشه باید مست باشم. به گمانم مستی برای تو هم کارآمد باشد، امتحانش کن، من تا همیشه ساغرهایت را پر میکنم. من تا همیشه ساقی ات میشوم. من تا همیشه عاشقت میمانم مخمل قرمز و مشکی من.گویند رمزِ عشق مگویید و مشنویدمشکل حکایتیست که تَقریر می‌کنندما از برونِ در شده مغرورِ صد فریبتا خود درونِ پرده چه تدبیر می‌کنندصد مُلکِ دل به نیم نظر می‌توان خریدخوبان در این معامله تقصیر می‌کنند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 10:36:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی که همیشه بودی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-weozgtpt8ybi</link>
                <description>از تو مینویسم ، از رویاهایی مینویسم که همیشه فکرش را میکنم. از آن کلبه چوبی کنار دریاچه مان که بیشتر سال برفی است و فقط شومینه هیزمی نبود که گرمش میکرد، عشق بین من و تو هم بود. عشقی که از جوانه شروع شد و تبدیل به درختی بزرگ شد، درختی که ریشه اش تا اعماق زمین رفته بود و گمانم این بود که هیچ طوفانی نمیتواند از جا بکندتش. بهرحال در طوفان گاهی هم چیزهایی که برایشان زحمت کشیده ای ممکن است از بین برود. دوست دارم از آنچه بینمان گذشت بنویسم و امید داشته باشم با آینده ای روشن برای تو، برای من.طوفانی که همه چیز را در هم میپیچد، دوست داشته هایت را در معرض آزمایش قرار میدهد و دممان گرم که از این آزمایش ها همیشه با آرامش عبور کردیم. هرچند گاهی اگر این درخت از ریشه کنده شود باز من و تو میتوانستیم جانمان را آب حیاتش کنیم و درخت عشقمان را مثل همیشه پر از برگ های سبز کنیم. تا به الان کم راهی نیامدیم، از بیشتر آزمایش های روزگار هم سربلند بیرون آمدیم. آینده نمیدانم چه میشود، ولی میدانم این رابطه روز به روز داشت بار بیشتری میداد. من بابت همه وقتهایی که در اوج خستگی ات برای دل خسته و رنجورم میگذاشتی از تو ممنونم. هرچه گذشت سخت بود ولی با تو سهل میشد. وقتی از دردهایم برایت میگفتم همیشه آرامم میکردی. دمت گرم. خستگی را در چشمانت میدیدم ولی همیشه اولویتت من بودم. همیشه دستم را گرفتی و گاهی هم هولم دادی که به جلو بروم. حتی روزهایی که احساس میکردم دیگر هیچ رمقی برایم نمانده است. ولی تو باز یادم می آوردی که چقدر سخت برای این روزها جنگیده ام و همیشه به ادامه دادن تشویقم کردی. راستش دمت گرم. مگر میشود این همه خوبی را از یاد برد.من قدر تک تک روزهایی که در زندگی ام بودی از تو ممنونم. دلم قرص است همه چیز بهتر میشود، برای تو، برای من.همیشه و هر وقت گوشه نظری به من کنی ذوق زده ام میکنی و یاد طوفانها و آرامش های بعد از آن را میکنم. یاد تو را میکنم. هرچه گذشت خوب بود. نتیجه اش قوی تر شدن من بود، قوی تر شدن تو بود.  مخمل قرمز و مشکی من من هنوزم از تو مینویسم و رویا بافی میکنم. سرت سلامت. قدر خودت را بدان، تو تا امروز توانمندترین و بهترین معشوق عالم بودی. و من جرعه جرعه پیاله ام را از مِی نابت نوشیدم. نوشیدنی که هیچ وقت از آن سیر نشدم.مانند مریضی مبتلا به استسقاء هرچه نوشیدم تشنه تر شدم. تشنگی که تا ابد منتظر جام هایی است که تو برایم پر کنی. حتی اگر پیاله ام خالی از شراب میشد و همه آماده بودند آن را پر کنند، من دلم همیشه فقط هوس شراب ناب تو را میکرد و نوشیدن فقط از دست تو برایم حیات بخش بود. حالا هم تا باد چنین بادا....دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذریکَاندَر این ره کشته بسیارند، قربان شمامی‌کند حافظ دعایی، بشنو، آمینی بگوروزی ما باد لعل شَکَّرافشان شماای صبا با ساکنانِ شهرِ یزد از ما بگوکِای سر حق‌ناشناسان گوی چوگان شماگرچه دوریم از بساط قُرب‌، همّت دور نیستبندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 10:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا وصال تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-rhishwc2ku8a</link>
                <description>با تو هستم باد مثلا صبا، هنوز پیغام من را به او نرسانده ای، من حسش میکنم. تو قرار بود حامل پیامهای من برایش باشی. اُف بر تو! که همین یک کار را هم نمیتوانی درست انجام دهی. یالا! کارت را بکن، برایش دلتنگی ام را ببر به او بگو که زندگی ام بدون او چه جهنمی است و هر دم دیدنش لذتی است جاودان. لذتی که مزه اش همیشه در کامم میماند.آهای باد صبا! به گوشش زمزمه ام را برسان، نیایش های دم صبحم را برایش ببر. به او بگو هر وقت خبر وصالش می آید، از خود بیخود میشوم، همه شهر را آذین میکنم، جانم را پیشش قربانی میکنم. من چه دارم جز این جان ناقابل که با همه وجود فدایش کنم.به او بگو پیاله ام بی روی او زهر است، به او بگو ساغرم را فقط باید خودش پر کند، من فقط ساغری را سر میکشم که او به دستم بدهد. بگو که چقدر دلم برایش تنگ شده است، بگو که همه این فراق را به ذوق دمی وصال تحمل میکنم.من بدون روی ماهش، زندگی نمیکنم، درد میکشم، دردی دائم. دردی که درمانش فقط خودش است. دردی که استخوان هایم را میسوزاند و چشمانم را بی فروغ میکند، بگو که از بس به آستانه در خیره شدم، چشمانم سو ندارد، بگو که اگر به دادم نرسد دیگر چیزی از من باقی نخواهد ماند. من آخرین دم هایم را به داخل بدنم میکشم، رنجور و خسته منتظر حضورش هستم. بگو تنها دل آرام زندگی من است که آرام و قرار را از زندگی ام برده است.حضوری که باعث میشود، قهرمان دنیا شوم، ذوق به چشمانم برگردد وجانم به جای اینکه به جان آفرین تسلیم شود، تسلیم او شود. بگو که من دیوانه را چه به عاقلی، من فقط دو چیز را میفهمم، درد فراق و شیرینی وصال. بقیه دنیا هرچه که هست برای قوم های دگر.های جناب باد! به او بگو وقتی که می آید همه چیز رنگ میگیرد، آنقدر براق میشود که حتی بدون عینکم هم میتوانم رنگ قرمزش را تشخیص دهم. قرمزی که فقط به او می آید. رنگی که فقط بر قامت او خود ستایی میکند.برایش دردم را شرح بده، به مخمل قرمز و مشکی ام بگو، حتی اگر فرسخ ها از او دور باشم که نخواهم بود، باز همیشه دارمش. باز همیشه توی دلم، وسط وجودم، وسط زندگی ام یاد او مرا به ادامه دادن تشویق میکند. برایش بگو روز شماری میکنم تا در کلبه مان برای همیشه دستانم در دستش باشد و وجودم محو صورت ماهش.ساقیا برخیز و دَردِه جام راخاک بر سر کن غمِ ایّام راساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَربَرکِشَم این دلقِ اَزرَق‌فام راگرچه بدنامی‌ست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 10:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه کنعانی من</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%B9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-btk3jfnaggfd</link>
                <description>خودت هم خوب میدانی با تو همه چیز مزه دیگری میدهد، همه چیز اغراق آمیز میشود. با تو شیرین، شیرین تر میشود، مجنون، مجنون تر میشود. و من عاشق تر از آن چیزی که فکرش را میکردم که در توانم باشد. لحظه و ساعت ها بوی تو را میگیرند، با تو زمان به حد اعلایش تند میگذرد و دور از تو زمان کش می آید. و من همیشه بین این وصال ها و فراق ها حالم دگرگون میشود.زرد روی میشوم، خودم حال خودم را میفهمم، کم طاقت میشوم. دلم کوچک میشود، زود به خشم می آیم، هر لحظه دوری از تو مانند پتکی بر سرم میخورد و من چه کنم جز تحمل. جز به دوش کشیدن جان نزارم را. باید زندگی کنم ولی زندگی فقط وقتی دردش کمتر است که تو حاضر باشی. بی تو غم و رنج زندگی هم طور دیگری خودش را به من نشان میدهد، دلم میگیرد، دهانم خشک میشود. نفسم بالا نمی آید. مانند محتضری رو به قبله میشوم. که در هر دم منتظر است جان به لبش بیاید. و وقتی تو می آیی و با آمدت آن جان در آستانه رفتن را جانی دوباره میدهی، همه چیز خوشمزه تر میشود، حتی میوه های کالی که با خودت می آوری هم مزه دیگری میدهند. از دست تو خوردن، از دست تو گیلاس های پر را گرفتن چه کیفی میدهد. تو همیشه همان شاهد سیم ساق من هستی که باید دمادم جامم را پر کنی. من با حضور تو هست که میتوانم ازین جان و بی جانی، جان سالم به در ببرم. لبخند تو آرامشی است بی انتها و قهر تو رنجی است بی پایان. دلت که شور میزند خوب میفهممش، راستش اگر یک چیز را خوب بفهمم اوضاع دل تو هست، این سیم های متصل هیچ وقت دروغ نمیگویند. دست و پای خودم هم میلرزد. من و تویی دیگر وجود ندارد. هرچه هست ما هست. و تا ابد هم قرار است ما بماند. جان شیرینم! نفسی تازه کن، دلت را قرص کن، تو هیچ وقت تنها نبودی و هیچوقت هم قرار نیست تنها بمانی. من اینجایم که تا همیشه جان به جانت دهم و روحت را، جسمت را در آرامش نگه دارم. خوب میدانم که گاهی بجای آنکه آرامش روحت باشم، سوهان جانت میشوم ولی این را هم خوب بدان، آدمی به حکم آدم بودنش اشتباه هم میکند، از من بگذر و تا همیشه روحی باش در عمق جانم.ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان راحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 13:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبریز از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-snause0tp6oo</link>
                <description>وقت دوباره از تو لبریز شدن است، وقت این است که باز قلمم تند و تند بدود و آنچه در ذهنم از تو پروریده است را روی صفحه سفید بریزد. باز وقت آن است که از تو بگویم، که بگویم چقدر خوب شد که قبل ازینکه سنگ شوم و به همه آدمها بی اعتماد، وارد زندگی ام شدی، وگرنه منِ امروز را چه به اعتماد کردن به کسی جز خودم. تو اگر چنان قلبم را خام خودت نمیکردی، شاید حتی گاردم را برای تو هم بالا میبردم و پشت پا به اقبال خودم میزدم. و چه حسرتی داشت زندگی بدون حضور تو.تو باعث شدی یادم باشد که آدم خوب، هنوز هم در این دنیای پر از بی شرفان پیدا میشود. حالا با اینکه بدبین شده ام و به کسی اعتماد نمیکنم.ولی هنوز این فرصت را که خودشان را ثابت کنند به آنها میدهم. اگر تو نبودی، با این دنیای پر از کثافت، کاری نداشتم، به کنج عزلت خودم میخزیدم و تا همیشه آنجا میماندم.چهل سالم شد، هرچه هم از این چهل سال میگذرد بیشتر احساس میکنم باید حریم شخصی و کاری ام را از گزند هر آفت به ظاهر آدمی دور نگه دارم. بالاخره اینها هم تجربه ای شدند که باعث شدند چهل سالگی برایم خوشایند شود. قدر این اعتماد به نفسی که الان دارم را میدانم و نمیگذارم به این راحتی ها خاطرم مکدر شود. باز هم به خودم یادآوری میکنم که آدمها همه شان بد هستند و به قصد آسیب وارد زندگی ات میشوند، چه زندگی شخصی و چه زندگی کاری. مگر اینکه عکسش ثابت شود. ولی آخر دنیا که نیست. هنوز هم ادامه میدهم و در این لجنزار دنیا پیش میروم.کلاف سر در گم زندگی حسابی آدم را گیج میکند، میدانم که باز آدمهایی سر راهم می آیند که این حس درونی من را از بین میبرند و باز به آدمها اعتماد میکنم ولیمیدانم فعلا وقتش نیست. فعلا وقت این است که بیشتر با خودم باشم و بیشتر خودم را بشناسم.راستش شیرینی این رنج زندگی فقط تو هستی، فقط تو هستی که اجازه میدهی هنوز باشم و دست به سمت خواسته هایمان دراز کنم و برای رسیدن به آنها تلاش کنم. من ته این زندگی را، دست در دست تو میبینم. این بزرگترین عایدی هست که میتوانم از دنیا و زرق و برق به ظاهر گول زننده اش داشته باشم.تو باید بمانی و حتی شاهد مرگ من باشی، تو باید بمانی که زمان جان دادنم دستت در دستم باشد. تو باید بمانی تا زهرمار زندگی قدری شیرین شود. تو باید بمانی و شاهد به ثمر نشستن همه تلاشهایمان باشی. تو باید تا همیشه بمانی. تا همیشه.تو که پادشاه حُسنی نظری به بندگان کنحذر از دعای درویش و کف نیازمندششکرین حدیث سعدی برِ او چه قدر دارد؟که چون او هزار طوطی مگس است پیش قندش</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 13:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمزه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-vbvayfk5wwzn</link>
                <description>تیرهایی که از غمزه به سویم نشانه رفتند، همه شان خطا رفت. تا تو آمدی و با همان اولین پرتابت، عمق جان و دلم را شکافتی و پشتم بر زمین گرم عشق مالیدی. پس از آن هرچه شد، شد. اسیر و دلباخته روی ماهت و وجود پر وقارت شدم. چنان که هیچ وقت نه آن آدم سابق شدم و نه دوست دارم مثل آدم عاقل زندگی کنم.از وقتی که در پیاله ام روی تو نمایان شد، هر دم که گذشت نوشیدم و مست تر از شمع وجودت شدم. شعله شمعی که زبانه میکشد و قسمت من شد که این شعله را همیشه روشن نگه دارم. و من با تمام توانم حافظ این نور وجودت هستم که هیچ وقت رو به خاموشی نرود و هر دم شعله اش بیشتر زبانه بکشد. نوری که تو در دلم تاباندی مثل اختری گدازان هر روز وحشی تر از قبل میشود و مرا به بیشتر نوشیدن از جام وجودت دعوت میکند.من به همان سویی میروم که تو امر میکنی، من دوان دوان مانند طفلی در پی مادرش اشک ریزان و خنده کنان به دنبالت می آیم. مقصد هرجا که باشد دیگر چه اهمیتی دارد. تو گاهی چنان با امید دوان دوان میروی که از تو جا میمانم، اشک هایم را پاک میکنم و گرد جهان پی بوی زلفت به دنبالت میدوم. گاهی هم که خسته میشوی، این من هستم که دستت را میکشم و به دوباره رفتنت دعوتت میکنم و تو چه ماه بلندی هستی که همیشه به دلم راه می آیی و باز به راه می افتی تا هر دویمان را به آخر خط برسانی.آنقدر با دل هم راه آمدیم، که از زمین پلی به آسمان زدیم و ماه را شاهد عشقمان کردیم. ماهی که نورش را به عاریت از تو دارد و منی که وجودم همیشه منتظر باد صبا است تا با شوق بوی زلفت را برایم بیاورد و همه جانم را لبریز از عطر وجودت کنم.مهبانو هر لحظه دوری از تو به اندازه یک دور گشتن زمین به دور تو است و هر لحظه وصال تو مانند برقی گذر میکند و من بین این فراق ها و وصال ها مدام چشمم و دلم به دیدار تو روشن و امیدوار است و تا ابد میدانم که جاودان.ساقی به نورِ باده برافروز جامِ مامطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ماما در پیاله عکس رخِ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ماهرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 10:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاف عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-df4ltsmzncyf</link>
                <description>ادعای عاشقی کردن، حتی لاف عاشقی زدن کار هرکسی نیست. خوب میدانی که! عاشق و معشوق دلهایشان به هم وصل است، هر اتفاقی برای یکی بیفتد، دیگری حسش میکند. اگر ادعای عاشقی داری و از دل من بیخبری، ادعایت لافی بیش نیست. هرچند همان لاف زدن هم جرات میخواهد.گاهی وقتها چنان دلم بارانی میشود و چشمهایم پر اشک و وجودم پر از خالی که نمیدانم در این دنیای لعنتی دنبال چه میگردم، یادم به تو می افتد و همه ذوقی که همیشه برای دیدنم داری، دلم قرص میشود، باز به زحمت از جایم بلند میشوم و راه می افتم. خودت خوب میدانی چطور درگیر تو هستم. درگیری دائمی که آخر دلم عقلم را شکست داد و حالا هر دو یکصدا شده اند، تک تک سلولهای وجودم نام تو را فریاد میزدند. حتی حافظ را باز کردم، نشانی از تو در همه بیت ها بود. انگاری حافظ هم از دلم خبر دارد. وقتی غزل تمام شد، دیدم که باز چشمهایم خون گریسته اند بی آنکه بدانم.کم و بیش گاهی رنجور میشوم، از بازیهای دنیا ولی چه کنم که مسیری که میروم یک طرفه است و راه برگشتی برایش نه تصور میکنم و نه دوست دارم دور بزنم. میخواهم همینطور خودخواهانه به رفتنم، به دست در دست تو داشتن و رفتنم، ادامه بدهم. مقصد هرکجا که میخواهد باشد. وقتهایی که از تو نمیشنوم دلم میگیرد، آتش به خرمن دلم می آفتد و من خودم را آرام میکنم و منتظر میمانم تا باز بشنومت،باز ببینمت و این خرمن سوخته تبدیل به چمنی آباد شود. اما چه میشود کرد که باز خودت میتوانی همه اش را بسوزانی و باز خودت میتوانی همه اش را خاموش کنی و بجایش بوستان بکاری.من از خودم اطمینان دارم، ادامه این مسیر را بدون تو نمیخواهم، دلم روشن است که تو هم این مسیر را فقط با من میخواهی. پس یار غار من، بیشتر هوای دلم را داشته باش. من بند بند وجودم درگیر تو هست.ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابتراه دل عشّاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 20:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-mmc8ifr4zpau</link>
                <description>دیگر چه فرقی دارد که سرمنزل کجا باشد، این مسیر به هر کجا هم برود مهم این است که تو را تا ابد رها نمیکنم و منزل به منزل پیشش میبریم. اصلا وبال گردنت میشوم. هم مسیر با تو میشوم و با کفشهای آهنین قدم به قدم با تو می آیم. سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، از اینکه تجربه های مشترک داریم کیفور شوم. از این که بختم به بختت گره خورده به خودم ببالم. من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم. همراهی تو با ارزش ترین نعمتی بود که میتوانست نصیبم شود.حالا چه باکی از غول های پیش رو دارم، باهم شاخشان را میشکنیم، مگر نه این است که اتحاد من و تو بر هر مشکلی غلبه میکند. به جان دوستدار وجودت هستم، با جانی که گاهی بر لب می آید تو را میخواهم. اذنش را خودت به من دادی و حالا هم پای حرفت بمان و مرا از خودت نران. که هجر تو مرا بدشانس ترین آدم دنیا خواهد کرد.دوست دارم قبل از تو بمیرم، من توان تحمل دنیایی که تو در آن نباشی را ندارم، یعنی دیگر ندارم. شاید زمانی فکر میکردم هرچه باداباد. ولی حالا که عجین جان هم شده ایم، دیگر بودنت با نبودنت فرق میکند. زیاد هم فرق میکند. من به کم قانع نیستم، به کم از هرچیزی قانع نیستم، اگر بنا باشد رنج هم بکشم میخواهم رنجم از همه بیشتر باشد، میخواهم وقتی بر رنجی فائق آمدم اشک شوق در چشمانم جمع شود، اشکی که تو باید پاکش کنی. من به کم از تو هم قانع نیستم. دنیا هرچقدر هم عجیب و غریب باشد، هرچقدر هم جای من نباشد، مهم نیست. مهم این است که در دنیایی که من و تو با هم ساختیمش هنوز جایی دارم، جایی که با تمام توان از آن محافظت میکنم. حتی اگر جانم به لبم بیاید.با تو، هرچیزی ممکن است، با تو میتوانم مثل فرهاد کوه کن شوم. با تو میتونم مثل مجنون دیوانه شوم، با تو میتوانم یک هنرمند باشم، هنرمندی که کارش آذین بستن دنیای خودم و خودت باشد. همیشه دل من پذیرای تو هست. همیشه قلب من با تپش قلب تو کار میکند و گرنه مرا چه به این جهان پر از رنج.میخواهم که پیمانمان تا همیشه یادت باشد، من و تو قرار نیست از هم دور شویم. من تو قرار است تا همیشه برای هم وا بدهیم و همیشه جای دستت روی شانه هایم بماند.تا همیشه ی همیشه حتی اگر مسیر برای همیشه هم خاکستری بماند. دست تو از روی شانه ام نباید بیفتد.مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روزبه استقبالم آمد بخت پیروزدهل‌زن گو دو نوبت زن بشارتکه دوشم قدر بود، امروز نوروزگر آن شب‌های با وحشت نمی‌بودنمی‌دانست سعدی قدر این روز</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سلامتی هم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85-ueaknmfvwk8z</link>
                <description>چشمم از شوق تَر میشود، شوق دیدنت، شوق آشتی بعد از قهرهایمان، شوق خوشی های پشت سر هم بعد از همه ناخوشی ها، شوق با تو جنگیدن در یک میدان، شوق رهایی، شوق فراغ بال، شوغ لمس صورتت، همه اش مرا ازین دنیا جدا میکند و مرا به دنیایی میبرد که من هستم و تو و خیالی آسوده، دنیایی که میخواهم تا ابد همانجا بمانم و از تو بنویسم.بنویسم که هر تلخی هم باشد، با وجود تو شیرین میشود، هر رنج طاقت فرسایی هم باشد، شوق دیدنت همه اش را از خاطرم میبرد و من دست در دست تو یک پله بالاتر میروم. آنقدر بالا میروم که دنیا و همه هیچ و پوچ و رنج هایشان آنقدر کوچک شوند که دیگر نبینمشان.بنویسم که اگر تو باشی، حتی رنج کشیدن هم لذت بخش میشود، یاد گرفته ام گاهی از دردهایم هم لذت ببرم، چون میدانم که مرهمی چون تو دارم. ما آگاهانه همه رنج هایم را انتخاب میکنیم، من و تو با هم از پسشان بر می آییم. هنوز باید زنده باشند و ببینند و تا ابد حسرت بکشند.بنویسم که وجود دوست داشتنی ات، شیرینی و برکت زندگی مان است، که تو هر وقت میخندی، آسمان باز میشود، و آفتاب از پس همه ابرهای سیاه به ما لبخند میزند و ما غرق در هم میشویم و آماده برای نبردهای بعدی و چه لذتی دارد کنار تو شمشیر زدن. دشمن هرچه سر سخت تر، نبرد شیرین تر. آخرش برنده خودمان هستیم. چه لذتی تماشای وقتی که پشتشان به زمین میخورد.بنویسم که قهر تو، که چهره در هم ریخته تو عذاب است، عذابی جهنمی و چه بسا بالاتر. تو، تو تکیه گاه منی و غمت آتش به خرمنم میزند. میدانم که گاهی میرنجانمت، میدانم به همان اندازه که تو خوب هستی، من نیستم. همه اش را میدانم و به تو هم حق میدهم که بر زبان برانی اش. هرچه باشد تو برگردن من بیشتر حق داری.بنویسم که وقت میخواهم به شادی فکر کنم، خاطرم را به همان کلبه ای میبرم که با هم ساختیمش و با هم چایمان را در آن به سلامتی هم مینوشیم. یاد برفهای سخت زمستانش می افتم، برفی که فقط میبارد و همه جا را رخت عروسی میپوشاند. و من خیره میشوم به چشمهای تو، به چشمهایی که همیشه حرف برای گفتن دارند، به چشمهایی که هر دم مرا به خودشان عاشق تر میکنند. مهبانو! چایت را سربکش، سرد شد.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-ispcch0af52d</link>
                <description>آفتاب خوبان! دم از تابیدن بر ندار، که جهان سرد و تاریک میشود، بتاب و گرم کن این خانه دل را. آفتاب سوزاندنش را وام دار تو هست. تو اگر نتابی زمین یخ میزند، ماه و آفتاب حول محور تو میچرخند، حول محوری که دل من هم به گردش میچرخد. مرا چه پیشه ای جز ستایشت، مرا با کار جهان چه کاری جز نیاز کردن به نازهای تو.شهربانو! بیا که دلم برای عتاب هایت هم بی تاب است. بیا که دلم از دست رفت، بیا که باید روسیاهی زندگی را با هم نظاره کنیم. تو ماه بلند از همان ازل به دلم نشستی، ازلی که وقتی همه را قسمت کردند، سهم من از دو جهان را تو کردند و خوشا به حال این دلی که هم قرارش تو هستی و هم بی قرارش.و حالا قرار من! وقت نوشیدن ماست. وقتش است که پیاله ها را از شراب وجودت پر کنی و به کوری چشم همه دنیا با هم سرکشیمشان.  ایام خرابی به سر آماده و صبوحی که با تو مینوشم، همه خماری ها را از سرم بیرون میکند. سر من، دل من دیگر فقط جایگاه تو هست. جایگاه هر روز تازه کردن پیمان هایمان است. و جهان جایگاه عمل کردن به وعده هایمان.ماه شب افروز من! حالا وقت آن است که با نور نقره ای ات بر جهان من بتابی و همه چیز را رنگی ببخشی تازه تر از همیشه، وقت آن است که بوی زلفت را یکجا سر بکشم و تا باشد مست شراب ناب تو شوم، مستی ای همیشگی که ساغر های پشت سرهمت جایی برای خماری نگذارد. تو بریزی و من سر بکشم، من بریزم تو سر بکشی تا آنجا که تو هم مست شرابم شوی. شرابی که تا ابد هر دویمان را از همه عالم جدا کند.رب النوع زیبایی! سهم من از عالم در ازل تو شدی، حقم را ادا کن و این غریب کوچه گرد دلت را قراری بدی دائمی، شرابی بده طهور، معذورم مدار و دمادم وجودم را از عشقت لبریز کن که مرا جز کوچه گردی دلت چاره ای نیست.گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریبگفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریبمی‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَتهمچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرت خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4-mhwank646wlr</link>
                <description>یاد خیلی وقت قبل تر می افتم، به سادگی خودم پوزخند میزنم. اینکه دوست داشتم به همه فرصت بدهم. چرا که به اشتباه فکر میکردم آدمها بصورت پیشفرض خوب هستند، ولی به حالای خودم که نگاه میکنم و گاهی هم نوشته های چند سال پیشم را میخوانم میبینم که چقدر همه چیز فرق کرده است.یاد حرفهای تو می افتم، همیشه برای اینکه به آدمها زود اعتماد میکردم، سرزنشم میکردی. آخرش خودم فهمیدم که به کمتر آدمی باید فرصت بدهم. همه آدمها ارزشش را ندارند. اکثر آدمها دنبال فرصت هستند که سو استفاده کنند. من هیچ وقت آدم سابق نخواهم شد.برای من، تو و باهم بودنمان ارزشش از هرچیزی بالاتر است، تا وقتی دستان تو در دستم باشد، کم آوردن در کارم نیست. دیدی که با وجود همه آن گرفتاریها باز هم کُمِیتِمان لنگ نزد و خودمان را به پیش راندیم. تا همیشه هم همینطور خواهد ماند.وجود تو و عشقی که همیشه بدرقه راهم است و از خودِ خودت دریافت میکنم، قوت قلبی است که یقین دارم کمتر آدمی در زندگی اش تجربه اش کرده است. ته خوشحالی است که شانس این را داشتم که بر دلم بتابی و منم همه اش را به خودت بازتاب دهم. و این یعنی معنای همه رنج های زندگی.با تو گفتن، با تو بحث کردن، با تو قهر کردن، با تو طی طریق کردن حظّی است وافر، حظّی که هیچ تهی برایش نمیبینم. روز به روز وجودت جسم بیجانم را گرم میکند و مرا حتی اگر نخواهم وادار به پیش راندن میکند.و تو مخمل قرمز و مشکی من، تو هستی که این زندگی را می آرایی، تو هستی که کلبه مان را گرم میکنی، تو هستی که وجودت به همه دنیایم رنگ میدهد، رنگی که هیچ وقت نمیبازد. و من طفلی نو پا که در نزد استادم درس پس میدهم.خاطرت و حضورت هر دو صفای زندگی من است، صفای جسمی است که گاهی رمقی ندارد. همه سختی ها بالاخره میگذرد، سختی های بزرگتری بر سر راه قرار میگیرد ولی من و تو همیشه لباس رزممان بر تنمان است. کم آوردن در کار ما نبود و باز هم نخواهد بود. دمت گرم و سرت خوش و همه شرابت لبریز زیبا بانوی من.تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیبهر که در سر هوسی داشت از آن بازآمدعشقِ روی تو حرام است مگر سعدی راکه به سودای تو از هر که جهان بازآمددوستان عیب مگیرید و ملامت مکنیدکاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 11:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مِی وجودت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%D9%90%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA-vdnvr5h3jrtb</link>
                <description>همه آدمها گرفتار هوایی هستند که در دل آنها جا کرده است، خوب یا بد، اصلا چه خوبی چه بدی، خوب و بد که تعریفی ندارد، حتما هر چه در دل دارند خوب است. برای خودشان خوب است. چه خوب در نظر من که دیگری بدش میداند. من هم دلی دارم پر از هوا، هوای دیدنت، هوای در زلفانت درست کشیدن. همه دنیا برای من با تو معنی میگیرد. من هوای پر کشیدن دارم، برای همیشه. پر بکشم و در مردم چشم تو آرام بگیرم که قرارگاه من آنجاست که همیشه در نظرت باشم. درست مقابل مردمک چشمهایی خیست.من از این جهان و همه های و هویش هیچ نمیخواهم، اگر قرار باشد دمی در نظر تو نباشم. اگر قرار باشد حتی اندکی هم از آتش عشقی که درونت برای من شعله میکشد کم شود، دنیا و هست و نیستش برایم رنگ میبازد. که خوش رنگی این زندگی ملال آور فقط تو هستی. و از چشم تو افتادن همان مرگ است، مرگی تدریجی که از روحم آرام آرام به جسمم میکشد و مرا تا ابد در خواب فرو میبرد، خوابی که شاید بیداری ای در آن نباشد.و در نظر تو بودن، در چشم تو بودن پیاله می نابی است که از همه خماری ها نجاتم میدهد و دوباره جان به تن خسته ام میدمد و هر آن مست تر از می وجودت میکند.تو برای من فقط هوا نیستی که در دلم باشد، تو برای من معنای خود دل هستی، دلی که آرامگه نگاه تو نباشد، دلی که برای هر چیزیی به جز تو بتپد، همان به که دیگر نتپد.خاموش بماند تا همیشه.تو هوای روزهای بارانی هست، همان هوایی که میتوان دست در دست هم رقصید و آواز عشق سر داد. تو هوا هستی، ولی هوایی که همه چیز با آن معنی پیدا میکند، هوایی که اگر نباشی، نه فقط من که دنیا هم از دور خود چرخیدن باز میماند. تو همان هوایی هستی که باید باشی تا من لحظه به لحظه بیشتر هوایت را کنم و دم به دم جان تازه تری بگیرم و از رفتن باز نمانم.آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من استچون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوختخرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُردخانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوختچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوختماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که آتشم گُر بگیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%85-%DA%AF%D9%8F%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-nx67c3av9l2j</link>
                <description>تو که نیستی گنجشک ها لال میشوند، درختها بی بار میشوند، گل ها پژمرده میشوند، همه چیز از بهار به خزان میرسد، تو که نباشی دیگر هیچ چیز مزه ندارد. همه چیز تلخ و گس میشود. شیرینی های دنیا به زهر تبدیل میشوند. بی تو دیگر آسمان هم رنگش را میبازد، دیگر هیچ چیز طعم زندگی نمیدهد.تو باید باشی که باز بهار بیاید، باز گنجشک ها بخوانند و دوباره بید مجنونمان در باد برقصد. تو باید باشی تا همه زهرهای دنیا، شیرین شوند. تو باید باشی که من آواز عشقت را سر دهم. تو باید باشی تا من هر دم بیشتر قربانت شوم.همه دنیا با تو جان میگیرد، بی تو زندگی همان مرگی است که مرا در کام خودش فرو میکشد. بی روی ماه تو طاقتی برای ادامه دادن ندارم. نفسی برایم نمی ماند. همه راه را دویدم که دست تو را در دستم بگیرم و وقتی نباشی هیچ دستگیری ندارم و نفسم از سختی راه به شماره می افتد. مگر مرا از وجود نازنین تو پناه دیگری هم هست؟تو باید باشی تا هیزم های درون شومینه گُر بگیرند و فضای کلبه کوچکمان را گرم کنند، تو که نباشی هرچه هم در آتشش بدمم باز هم هوا سرد و تاریک است. آتش وجود تو هست که به همه چیز جان میدهد و من بی جان را امید ادامه دادن.برای تو گفتن، برای تو شعر خواندن، برای تو آسمان و ریسمان را به هم بافتن است که مرا از زنده بودنم کیفور میکند، وگرنه مرا چه به این زندگی پر از درد و رنج.تو که هستی برای دمی همه چیز یادم میرود، در خزان هم همه چیزبوی بهار میدهد و هیزم های درون شومینه جان میگیرند و چایی را آماده میکنند که قرار است تو برایم بریزی. بیا و بدان که کلبه مان منتظر من و تو هست. بیا و بمان که همه وجودم تو را فریاد میزند. بیا و بمان و همیشه برایم چای بریز و بصورتم خیره شو تا برق چشمانم را از حضورت ببینی.آن‌کس است اهلِ بشارت که اشارت داندنکته‌ها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار استما کجاییم و مَلامت‌گرِ بی‌کار کجاست؟حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنجفکرِ معقول بفرما گُلِ بی‌خار کجاست؟</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 14:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور امید</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-rp3xemcyywqx</link>
                <description>وقتی رنج درمانی ندارد، چاره ای جز به دوش کشیدنش را هم نداری. هرجا تنت را میکِشی، درد و رنجت قبل از تو آنجا حاضرند. همین است که دیگر هیچ چیز نمیتواند تو را حتی دمی از رنجهایت دور کند. تو به حکم انسان بودن و به حکم جبر جغرافیایی باید همیشه درد و رنجت وبال گردنت باشد. کجا و کی قرار است به رهایی برسی.نمیدانم.  کلافه و خسته از این همه بینوایی و در ته دل امیدی که شاید یک روز بهتر بیای، همان روزی که همیشه قرار است بیاید.سر و کله زدن با این آنی که خودشان هم گرفتار رنجهای خودشان هستند بیشتر خسته ات میکند،  انگار همه آدمها حالشان زار است. فقط تو نیستی. چشمت را باز کن. همه دردی را در بغلشان دارند. درد و رنجی که پایانی ندارد.میخواهی از همه آدمها دل بِبُری، خودت باشی و پاکت سیگاری که هیچ وقت تمام نشود، با آه به درون ریه هایت بکشی اش و با ناله دودش را به بیرون برانی. دم و بازدمی که فقط به آن عادت کرده ای. سیگار پشت سیگار. درد پشت درد. رنج یکی از دیگری عمیق تر. رنجهایی که فقط زیاد میشوند.دردی که تمامی ندارد، رعشه ای که در تمام جانت می افتد. خسته و کلافه ات میکند و تو باز هم محکومی به ادامه دادنش. ادامه دادنی که هرچه بیشتر پیش میروی بیشتر رُسَت را میکشد و بیشتر به این فکر میکنی که کی قرار است همه چیز برای همیشه تمام شود. دریغ که تمام شدنش هم دست خودت نیست. آدمش نیستی. تو با همان ذره نور امیدی که داری باز هم باید بروی.همیشه که حال آدم خوب نیست، گاهی کوه دردهایت مجبورت میکند که همه اش را با نوشتن بازگو کنی که همیشه یادت باشد که چه ها بر تو گذشت و اگر امروز اینجایی نتیجه جان کندن های خودت است نه هیچ کس دیگری. تا یادت می آید هیچ وقت، هیچ دست محبتی به سمتت دراز نشد، همه آمدند که ببرند. آن امید ته دل به گمانم که نه به یقین فقط تو هستی، تویی که خسته و کلافه و از همه جا ناامید هم که باشم باز آغوشت برای من تکیه گاهی است امن. </description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 19:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-padpcfxnaamh</link>
                <description>باید زیر پر و بالم را بگیری، گاهی وقتها آنقدر ضعیف میشوم که فقط تو میتوانی زخمهایم را التیام بدهی، فقط تو هستی که هر بار از یک پیکار بزرگ به سمتت برمیگردم آماده ای حالم را خوب کنی. با جان و دل سمتم می آیی، بغلم میکنی و اشک میریزم. آخ که چقدر برای روبرویت نشستن و اشک ریختن دلم تنگ شده است. زندگی است دیگر، روز و شب ندارد، از خروس خوان تا نیمه شب اینور و آنور شهر دویدن، گاهی کلافه ام میکند، تنها چیزی که دلم به آن خوش است فقط تو هستی، تویی که فارغ ازینکه چه کرده ام، چه میکنم، تا به تو میرسم تنگ در آغوشم میگیری و با کلامت آرامم میکنی و من را برای پیکار های بعدی آماده میکنی. و حالا...تو که هم رزم باشی، هراس از هیچ میدانی ندارم، دلم به حضورت گرم است و با همه وجودم آتش خشمم را به سمت دشمنم، هرکه که باشد، هرچه که باشد روانه میکنم. تو که همرزم باشی، از جنگیدن با غولهای زندگی خسته نمیشوم، زیر چشمی به تو نگاه میکنم، تو هم داری با همه توانت این جنگ را پیش میبری. دلم قرص میشود و جدی تر از همیشه ادامه اش میدهم. تو که همرزم باشی، حریف جایی برای عرض اندام ندارد، چنان به صلابه اش میکشیم که بار دیگر جرات هم نکند دست درازی کند. تو که همرزم باشی، زندگی را به بند میکشیم و مجبورش میکنیم تاوان همه نامردی هایش را پس بدهد، من تهش را میدانم ،همه چیز بر وفق مرادمان خواهد شد، هیچ هراسی هم از رنج زندگی را کشیدن ندارم، آخرش که باید رام خودمان شود. مگر جز این هم راهی دارد؟!تو که همرزم باشی، من که کنارت باشم، بلندتر غرش کن، من هوایت را دارم، زخم و دردی هم اگر برداشتی، خودم زخمهایت را لیس میزنم و آرامت میکنم. اینجا میدان من و تو است. کم آوردن در کار ما نیست.تو که همرزم باشی، حتی اگر با مرگ هم روبرو بشوم باکی ندارم که میدانم همه تلاشم را کرده ام درست مثل تو، همانطور که تو هیچ وقت میدان را خالی نکردی. من هم پا به پایت، شانه به شانه ات به جلو میتازم. تو قوت و دل گرمی این نبرد بی انتها هستی. تو که همرزم باشی، آسمان را به زمین میدوزم و حقت را حقم را از این زندگی با تمام غول های هفت سرش  باز پس میگیریم.تو که همرزم باشی، همه چیز رنگ و بوی پیروزی میدهد، بمان و بجنگ و بدان همانطور که هیچ وقت پشتم را خالی نکرده ای، من هم هیچوقت رهایت نمیکنم. من مثل بومرنگی هستم که اگر رهایم هم کنی، هرچقدر هم دور بشوم، باز به سمت خودت برمیگردم و در کنج دلت لانه میکنم.همرزم من! ما هوای هم را داریم. با قدرت به جلو برانمان.تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیبهر که در سر هوسی داشت از آن بازآمدعشقِ روی تو حرام است مگر سعدی راکه به سودای تو از هر که جهان بازآمددوستان عیب مگیرید و ملامت مکنیدکاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 11:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتاب بر من</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-nkud6akvwzui</link>
                <description>مرا حسابی مشغول خودت کرده ای ها! دلم از خیالت غافل نمیشود، سودای سرم هر دم بیشتر میشود، تو همان ماه بانوی من! کاری کرده ای که دیگر زیستن بی تو کلافگی است دائم. دلم هوایت رویت را کرده است، تُنِ صدایت را میخواهد که در گوشم زمزمه کنی که همه چیز خوب میشود. نگاهت کنم و لبخند بزنم و بگویم که خوب هم نباشد، خوبش میکنیم. لبخندم را با لبخندی به پهنای صورتت جواب بدهی و دلم را از همیشه قرص تر کنی. من و تو از عهده همه چیز برمی آییم. هنوز کجایش را دیده اند.غزل ناب زندگی من! بی تاب نگاهت شده ام، همان نگاه نافذی که مو بر تنم سیخ میکند، همان نگاهی که از اولش مرا دیوانه خودش کرد. نگاهی که همه عالم درونش است، چه خوبش چه بدش. و آن چشمانی که حرف میزنند و هر وقت دلشان بخواهد قهر هم میکنند و دلی که وقتی قهرت می آید، اجازه میدهد نرمش کنم، اشکهایت را پاک کنم و بگویم تو مرا جان و جهانی و آرام آرام هرچه بود را فراموش کنی. البته فراموشی که نه، راست کار تو نیست. تو همیشه همه چیز را در پس ذهنت جا میکنی و هر وقت سراغش میروی، همه اتفاقات برایت زنده است. ولی خوب حداقل در ظاهر که فراموشش میکنی. دلم به هر دویشان گرم است چه فراموش کنی و چه فراموش نکنی. بگذریم. خودت میدانی که چه میگویم.خورشید بانو! جهان با روی زیبای تو معنی میگیرد، همان جهانی که سرد و تاریک بود، تو که بر آن میتابی همه چیز رنگ میگیرد، آنقدر رنگهایش براق است که حتی بدون عینکم هم میتوانم ببینمشان. روی تو آفتاب زندگی ام است، بتاب بر من و این جهانی که منتظر رویت است.یارا! هوای نفسهایت را کرده ام، نفسی که روی پوست صورتم حسش کنم، نفسی که همه خستگی ها و زخم های تنم را التیام بدهدو مرا هر دم دیوانه ترت کند. دلم هوای هُرم نفسهایی را کرده است که وجودم را سیقل میدهد و هر دم مرا بنده تر در زنجیرش میکند. حتی یادشان و نوشتنشان هم آتشی درونم میفکند و بر جانی که جانش تمام شده است روحی میدمت مسیحایی!تو را نوشتن، تو را خواندن، تو را حس کردن، صدای نفسهایت را شنیدن عشق شیرینی است که کمتر آدمی آن را میفهمد. بتاب بر من که هر لحظه که میگذرد بیشتر تشنه بودنت میشوم. بمان و با ماندنت زندگی ام را با همه رنج هایش معنی بده.من هم اول که دیدمت گفتمحذر از چشم مست خون‌خوارتدیده شاید که بی تو برنَکُنَدتا نبیند فراق دیدارتتو ملولی و دوستان مشتاقتو گریزان و ما طلبکارتچشم سعدی به خواب بیند خوابکه ببستی به چشم سَحَّارتتو بدین هر دو چشم خواب‌آلودچه غم از چشم‌های بیدارت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 19:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرینی نگاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA-j2qgrblykxmn</link>
                <description>کلامت شیرین است، شیرینی که اندازه اش زیاد است، نه آنقدر که دلم را بزند، وقتی سخن بر زبانت میرانی، مثل این است که دارم غزل های سعدی را میشونم. همه اش موزون، همه اش دلربا، همه اش اغواگر. دل توی دلم نیست که ببینمت و حرف بزنی و من بشنوم. از همه سختی هایی که با هم گذراندیم و همه روزهایی که خوش به حالمان بود بشنوم و منم بگویم و تو گوش بدهی. تو طوری به حرفهایم گوش میدهی که هی مشتاقم میکنی که بیشتر بگویم و محو نگاهی شوم که از حرفهایم خسته نمیشود. مهربان بانو! همیشه با تو وقت گذراندن برایم حس و حال عجیبی دارد، گاهی هم فقط محو نگاهت میشوم، انگاری یادم میرود به حرفهایت هم گوش بدهم. بعد هم که میپرسی چه گفتم، زبانم لال میشود، من فقط محو نگاهت بودم و حرکات لبانت و صورتت. میگویم که  باز بگویی که باز بشنوم. اصلا دوست دارم همه چیز را دوبار از تو بشنوم تا به دلم دوبار بچسبد . اصلا میخواهم خودخواسته خام حرفهایت بشوم. خامی که از هر پخته من پخته تر است.دلم بی هوا غنج میزند، اسیرت شده ام. اسیری که فکر رهایی هم آزارش میدهد، اسیری که همیشه میخواهد بند به بند وجودش بند تو باشد. نمیدانی چه کیفی میکنم، صد حیف که تو که مثل خودت را نداری که بدانی چه میگویم.من اما از خودم بهترش را دارم. آنی که تو داری، رخی که تو داری، قامتی که تو داری، دل پر از آتشی که من دارم، دل نرمی که تو داری، آن همه لذتی که از حضور تو نصیبم میشود، همه اش من را با هر رنجی هم که باشد به پیش میراند، که یکجا نمانم که همیشه دست در دست تو پیش بروم. قربان زندگی پر از زجری بروم که هرچه بد هم کرد ولی تو را سر راهم گذاشت، تو را همسفرم کرد. سفری که شروعش را با هم آغاز کردیم و تا تهش دوست دارم دست در دست تو تا میتوانم بدوم. خسته شوم، غر بزنم، غرهایت را بشنوم، ولی گریزی از تو نداشته باشم.مخمل قرمز و مشکی من! هرلحظه دوری از تو زجری است بی انتها، زجری هست که تا ته دلم را میسوزاند و دوباره دیدنت مثل آبی یخ همه آتش درونم را خاموش میکند، و آتشی از خاکستر آتش قبلی به پا میشود که مرا از همیشه عاشقترت میکند.جان به جان تو بند است، هوای جانم را داشته باش که یک عمر دیگر هنوز طلب ما هست. یک عمر که هنوز شروع نشده است ولی خیالش همیشه دلم را گرم نگه میدارد.آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفتاِلّا حدیث دوست که تکرار می‌کنممن بعد از این نه زهد فروشم نه معرفتکان در ضمیر نیست؛ که اظهار می‌کنمجان است و از محبت جانان دریغ نیستاینم که دست می‌دهد ایثار می‌کنم</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86-rmmbr9zmxmjj</link>
                <description>با هر نگاهی از هر جهتی به زندگی نگاه کنی باز هم درد و رنج است، گفته بودم که زندگی همه اش آن کلبه تنهایی کنار دریاچه نیست، زندگی تا بتواند دمار از روزگارت میکشد. بحث این است که تا کی در بازی ناجوانمردانه ایستادگی میکنی، یا چه زمان دست از جنگیدن برمیداری و همه چیز را به دستش میسپاری تا روز به روز جانت را بگیرد.آدمها خوب و بد می آیند و میروند، بعضی ها می آیند که همیشه باشند مثل تو، بعضی ها را هم باید با تیپا از زندگی ات پرت کنی درون منجلابی که هیچوقت روی نحسشان را دوباره نبینی. هرچه مگسان گرد شیرینی را از خودت دورتر کنی طعم زندگی قابل تحمل تر میشود. بگذار تا آه و ناله کنند و دست و پا بزنند، به درک!کم کم یاد میگیری به کسی اعتماد نکنی، یادم است قبلا میگفتم همه خوب هستند مگر عکسش ثابت شود، الان برعکسش را میگویم، تجربه کردن تنبیه بزرگی است، ولی وقتی تجربه اش کردی، دیگر به راحتی کلک نمیخوری.بله! این دفعه خلاف گفته قبلی ام با قدرت میگویم که آدمها همه شان بد هستند و بدذات، مگر آنکه عکسش را ثابت کنند. فرصتی برای اثبات خودشان دارند، فرصتی کوتاه، اگر در حد توقع نبودند یا کوچکترین خطایی از آنها دیده شد، سریعا درباره شان تجدید نظر باید کرد. اینطوری که باشد بهتر است! تجربه اش کردم دیگر!رها کردن هنری است که با خواندن و شنیدن نمیتوان یادش گرفت فقط باید تجربه اش کنی! برای من که اینطور بود، وقتی هم رهایشان کردی دیگر سراغشان را هم نگیری، بگذاری در آتش حسدشان تا ابد بسوزند، آتشی که تا ابد گُر بگیرد و خانمانشان را بسوزاند. به جهنم!گاهی وقتها نوشته های چند سال پیشم را میخوانم، حس میکنم چقدر خام بودم، هرچه جلوتر می آیم و به الان خودم نزدیکتر میشوم، میبینم که چقدر جدی تر شده ام و دست از مماشات های احمقانه برداشته ام. بله اینکه آدم به اشتباهتش اعتراف کند، لزوما چیز بدی نیست، من دیگر آدم قبل نیستم و ازین بابت هم خوشحالم.راست میگویند که چهل سالت که میشود، همه چیز را مرور میکنی و دست از برخی حماقت های جوانی میکشی. آنقدر این تغییرات شیرین هستند که آدم آرزو میکند کاش زودتر چهل سالش شده بود یا حداقل تا چهل سالگی هیچ تصمیم بزرگی نمیگرفت.چهل سالت که میشود تازه میفهمی هرچه از زندگی میدانستی خیال بود، زندگی بیرحم تر آن چیزی است که تا قبل ازین فکرش را میکردی.حالا که چه؟! هیچ! میخواستم با خودم خلوت کنم، چه کاری بهتر از نوشتن!</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجشکی که میخواند</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-iegxhfz5b7iy</link>
                <description>بالا و پایین دارد دیگر، نیش دارد، نوش هم دارد.زندگی با بازیهای خودش ما را آنقدر مشغول میکند که گاهی یادمان میرود از هم دور شده ایم. هر وقت یادت آمد، هر وقت یادم آمد باید همانموقع از قدرت عشق استفاده کنی و حال من و خودت را خوب کنی. بنده هم همچنین.برای این دیوارها هم عشق تو را میخوانم، من به هرچیزی یا هرکسی میرسم عشقت را فریاد میزنم. گوش فلک را کَر میکنم. آخر با تو بودن و با تو ماندن و هر دم یاد تو را کردن و تصور حضورت حال دلم را خوش میکند، سرخوش میشوم.از تو نوشتن دیگر دارد یکی از کارهای روزانه ام میشود. هر روز دلتنگت بودن و چشمم به در خشک شدن عادت هر روزه ام شده است.آنقدر کشیک میدهم تا تو بیایی و شهر چراغانی شود. تا گنجشک ها آواز بخوانند و عشق من را فریاد بزنند و من و تو دست در دست هم راهی کلبه مان شویم. کلبه ای که از نبودنت یخ زده است. بیایی و گرد همه جا را بگیرم و بگویم چشمانت را ببند. آتش شومینه را دوباره سرپا کنم. چای ذغالی را هم آماده کنم. تا همه جا برق بزند و بعد تو چشمانت را باز کنی و من ذوق را در چشمانت ببینم.ای بابا یادش بخیر، قدیم ترها بیشتر بودی و بیشتر سرم را روی شانه ات میگذاشتم و دردهایی که در دلم بود را به شکل اشک بر تو جاری میکردم.راستش گاهی حس میکنم گریه کردن هم یادم رفته است، از آخرین باری که گریه کردم حسابی دور شده ام. ولی تو باشی و من اشک بریزم خوش به حال من میشود. من که نمیخواهم دلت را بشکنم. همین گریه هم از سر عشق و دلتنگی هست. تو هم هق هق میکنی و با من هم صدا میشوی. برای همه آنوقت هایی که باید بیشتر ازین مواظب عشقمان میبودیم. مخمل قرمز و مشکی من! بیا و آتش وصل را برای همیشه روشن کن. بیا و با آمدنت مرا برای همیشه خوشحال نگه دار. اگر جفت هم باشیم ولی دلهایمان از هم فاصله بگیرد، میدانی که میشکنم، آرام آرام در خودم خرد میشوم.میمانم تا بیایی و دست نوازشت را بر سرم بکشی و تا خود صبح برایت از قصه ها و غصه هایم بگویم. میدانم که این هجر هم از بازی های این زندگی نامرد است، ولی زندگی و هم غولهایش مجبور خواهند شد جلوی ما زانو بزنند. حالا میبینی!به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحی‌زدگانبس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایندنامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسیدتا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایندگیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ نابتا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشاینددرِ میخانه ببستند خدایا مپسندکه درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایندحافظ این خرقه که داری تو ببینی فرداکه چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>