<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید والی- Vahid Vali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidvali</link>
        <description>هم بنیان گذار هلدینگ نیک اندیش.
هر چیزی به ذهنم برسه می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/639801/avatar/uwjyIS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید والی- Vahid Vali</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidvali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک روز مثل بقیه روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-k3hpoth8fyn0</link>
                <description>راستش پا گذاشتن روی یک سن و وارد شدن به سن دیگر اگر تغییری در تو حاصل نشده باشد، آنقدرها هم خوشحالی ندارد. روزها مثل هم و روز به دنیا آمدن تو  هم مثل بقیه روزها، یک روز به عمرت اضافه میشود، یا در خواب غفلتی که سالها هم بر تو بگذرند همانی هستی که بودی. روز به دنیا آمدنت میتواند معیار خوبی باشد که خودت را در بوته آزمایش قرار دهی و خودت خودت را قضاوت کنی. ببینی از آنی که یک سال پیش در بوته آزمایش گذاشتی اش، با اینی که الان هستی چه تفاوت هایی داری. از نظر خودت پیشرفتی هم کرده ای. یا فقط یکسال پیر تر شده ای. آه، گاهی اوقات هم همانی که بوده را حفظ کرده باشی خودش برگی برنده است. وقتی در جایی زندگی میکنی که هر کاری هم میخواهی بکنی، بحث فقط ریسکش نیست بحث اصلی عدم قطعیت های فراوان در آن است. گاهی حتی نمیتوانی برای یک هفته آینده هم برنامه ریزی کنی، اصلا نمیدانی که  این جنگی که در آن هستی، زنده بیرون می آیی یا خیر. و امان از تویی که فقط با ساختن میتوانی به خودت ثابت کنی که رشد کرده ای و یا درجا زده ای و یا پسرفت کرده ای. این زندگی بازیهای فراوان دارد، آدمها صورتک به روی صورت دارند. فرصت طلب هستند، منتظر هستن که زخمی برداری تا چهره واقعیشان را نشان دهد و به جای اینکه مرهم زحمت باشند، زخمت را تا استخوان فشار دهند. آدمهایی که هر کدامشان یک جور منتظر فرصت میمانند تا از پشت به تو خنجر بزنند.  صادقانه طی این همه سالی که زنده هستم یعنی این چهل سال همه جوره آدم دیده ام. چیزی که اصولا بین همه دیده ام این است که وقتی پولی نیست همه با انگیزه کار میکنند، حتی تلاش میکنند بدهی های همدیگر را هم بدهند . وای و داد از پول، پول که اولش کم کم بود و الان جریانش بیشتر شده است باعث میشود یک جمع برادرانه هم از هم بپاشد. آدمهایی که آنقدر به تو نزدیک بودند میبینی از پشت خنجرت میزنند. هیچ اشکالی ندارد این راه ها را بارها رفته ای و بار ها صمیمیت بیجا باعث شده قلبت آتش بگیرد. ولی سالی که گذشت سالی بود که تو فهمیدی روی چه آدمهایی حساب باز کنی. و صورت پشت صورتک آدمها را بهتر ببینی. صد البته که خوب است. ولی همه اش همین نیست. چیزهایی هست که فقط خودت درکش کرده ای و حتی از توصیفش در نوشتن عاجزی و ترجیح میدهی موضوع را باز نکنی چون بجز خودت فکر نکنم فرد دیگری درکش کند.چیزاهایی که جان داده ای، درد کشیده ای تا درکش کنی و بدانی و درک کنی که شرف بالاترین داشته هر انسانی هست. و بی شرفان هرگز در زندگی ات دیگر جایی نخواهند داشت. معنی شرف داشتن هم برای من ترکیبی از چندین صفت است. بازگویشان نمیکنم و ساکت میمانم تا وقتش برسد. حالا من از نظر خودم آدمی هستم که تجربه به اندازه کافی کسب کرده است و محکم تر از همیشه قدم بر میدارد. حالا وقت رقصیدن من هست.نه کینه ای از کسی به دل دارم و نه راضی به ضرر کسی هستم. من با همه دنیا در صلح هستم و همه تلاشم را خواهم کرد که روز به روز با کیفیت بالاتر بسازم. فکر میکنم همینقدر نوشتن کافی باشد. &quot;به تاریخ چهاردهم اسفند هزار سیصد و پنج&quot;لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغعشقبازان چنین مستحق هجرانندمگرم چشم سیاه تو بیاموزد کارور نه مستوری و مستی همه کس نتوانندگر به نزهتگه ارواح برد بوی تو بادعقل و جان گوهر هستی به نثار افشانندزاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شددیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بکشم غرامتش</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%B4-ogajazxvcfy5</link>
                <description>&quot;ساعت 6 صبح&quot;پُر از هیچم، انگار همه چیز برایم بی اهمیت شده است، گاهی این حال را تجربه میکنم، منظورم این است که بار اولم نیست، امروز از آن روزهایی هست که دوست داشتم کل صبح تا عصر را در تختم بمانم. راستش کمی هم قلقلک شدم که جلسه هایم را کنسل کنم و فقط بخوابم، ولی نه، چاره ای نبود &quot;ساعت 7 صبح&quot; خودم را تا محل کارم کشان کشان کشیدم.و حالا که ادامه اش را مینویسم ساعت 8 شب است و هنوز مشغولم. فکر میکنم حداقل دو تا سه ساعت دیگر هم اینجا باشم. راستش بعد مسافتی بین کسب و کارهایی که اداره کردنش تا حدی به عهده من است، فرسوده ام میکند، روزی 3 ساعت تا 5 ساعت رانندگی میکنم. هنوز هم پر از هیچم، کلافه و منگ، احساس میکنم دیشب اصلا نخوابیده ام. از طرفی شب هم که به خانه میرسم باید فورا بخوابم تا برای فردا آماده باشم، گاهی فکر میکنم بیش از حد سر خودم را شلوغ کرده ام ولی فورا به این نتیجه میرسم که کسب و کارهایی که اداره میکنم را واقعا از ته دلم دوست دارم، ولی این وسط  نتیجه سپردن کار به دیگران هم برایم متاسفانه خوب جواب نداد. متاسفانه پذیرفتم که در شناخت آدمها اصلا خوب عمل نکرده ام، هرچند حالا که چهل سالم شده است، واقعا حس میکنم، بهتر میتوانم آدمها را بشناسم. در همین یکی دو هفته اخیر دو پیشنهاد شراکت را با قاطعیت رد کردم. شاید اگر منِ چند سال پیش بودم با امیدواری به آینده  حداقل یکی شان را میپذیرفتم ولی نپذیرفتم و هرچه گذشت در همین مدت کوتاه  بیشتر مطمئن شدم که کارم درست بوده است. الان اندک یارانی مانده اند که به آنها اعتماد دارم و میدانم از اعتمادم پشیمان نخواهم شد. یعنی امیدوارم. یعنی طبق اصول با آنها پیش آمده ام و تا الان نتیجه اش رضایت بخش است. اعتماد کردن و امیدوار بودن به آینده حماقت محض است. با این اگر که بقیه فاکتورها را در نظر نگیریم. مثلا فردی را میشناسی و حس میکنی آدم خوبی است، در مراوداتت با او نشانه بدی ندیده ای، شاید دوست خودت هم بدانی اش. این فرد لزوما نمیتواند آدم خوبی برای همکاری و یا شراکت باشد. اصلا میدانی با دوست و رفیق همکار شدن هم حماقت محض است. اگر با رفیقت کار کردی منتظر روزی باش که پشیمان شوی. و دیگر نه دوستی ات پایدار بماند و نه همکاری ات. این تجربه من است. به آدمهایی که روزهای خوب کنارشان هستی، روزهای پردرآمد و رونق کار به هیچ وجه کاملا اعتماد نکن. صبر کن تا روزهای بد را هم با آنان تجربه کنی آنگاه متوجه میشوی تا چه حد میتوانی رویشان حساب کنی و اگر امتیازی هم قرار است بدهی، بگذار برای روزهای خوب پس از روزهای بد.چند تا اصل است که من بعد از حدود 20 سال کار کردن به آن رسیده ام. اولی اش را گفتم با دوستت شریک نشو. دومی اش هم این است که با شریکت هم رفیق نشو، همیشه حد و حدود را نگه دار. سومی اش اینکه واقعا تلاش کن به هر کس به اندازه توان و آورده ها و لیاقتش امتیاز بدهی. امتیاز زیاد دادن در شروع کار اشتباه محض است و آخرینش هم این است که به محض اینکه دیدی ادامه این شراکت یا همکاری اشتباه به نظر میرسد، سریع تمرکز کن و اگر دیدی که واقعا اشتباه است فورا سراغ استراتژی خروجی که از قبل آماده کرده ای برو. پس قبل از شروع هر نوع همکاری و یا شراکتی استراتژی خروج را بنویس و به تایید همه طرف ها برسان.آنکسی که در همه شرایط سخت کنارت میمانند خانواده ات هستن، قدرشان را بدان.شاید این نسخه برای شما کارآمد باشد یا نباشد، دوست داشتم تجربه ام را به اشتراک بگذارم. همین.با این ابیات سعدی حال دلم خوب شد.هر که فدا نمی‌کند، دنیی و دین و مال و سرگو غم نیکوان مخور، تا نخوری ندامتشجنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌بردبلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتشکاش که در قیامتش، بار دگر بدیدمیکانچه گناه او بود، من بکشم غرامتشهر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دلگوش مدار _سعدیا!- بر خبر سلامتش</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 20:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم قدرت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-tj5mbv93bcsm</link>
                <description>حجم آنچه نوشته ام برای خودش کتابی شده است، کتابی که تمام احوال چند سال اخیر من در جا شده است، بیشتر از آرزوهایم نوشته ام، از تو نوشته ام، آخ که لذتی دارد میان رقص دود سیگارم از تو نوشتن، دلم قنج میرود. داشتم میگفتم، غمهایم را هم نوشته ام، از آن اندک خوشیها که سرپایم نگه داشته اند هم نوشته ام.از زخمهایم نوشته ام، نه همه شان، بعضی زخمهایی که خورده ام را خودم هم هنوز باور ندارم، اول باید بپذیرم تا بتوانم بنویسم دیگر نه؟! پذیرش برخی زخمها آسان نیست، باورت نمیشود. ولی موقعی که پذیرفتمشان نوشته ام و باز هم خواهم نوشت.به هرحال زندگی است و هیچ چیزی از آن بعید نیست، آدمها فقط نقش هایشان را بازی میکنند. تقریبا نه، یقینا به این باور رسیده ام که دیگر اعتماد کامل به کسی نکنم. یا پیش کسی خود خود واقعی ام نباشم. ازین به بعد تلاش میکنم در روابطم با دیگران صورتکم را محکم به صورتم بچسبانم و فقط اجازه بدهم چیزی را که صلاح میدانم بدانند. گزافه گویی نمیکنم، درد و دل نمیکنم. در غم هایم فقط خودم، خودم را به آغوش میگیرم و های های گریه میکنم. آدم دوپا اگر وجدان و شرفش را زیر پا گذاشت دیگر هیچ انتظاری جز دشمنی و حسادت نمیتوانی از او داشته باشی. به هر حال تو باید چشمهایت را بازتر میکردی. بگذریم. هرکه چنین شد مثل دستمال استفاده کرده ای باید دورش انداخت.خودت را قاطی نکنی ها !بکش کنار! با تو نبودم ها! ببخشید اگر ترکش هایش نصیب تو هم شد. تو با عالم فرق داری. تو مرتبه ات در دل و جان من بسیار بلند است.جانم به قربانت! زمانه چنین است دیگر. من ته همه قصه هایم تو را میبینم و خودم را. پایانم هرطور که باشد، تو هستی. همیشه.درد دل با تو همان به که نگوید درویشای برادر که تو را درد دلی پنهان نیستآن که من در قلم قدرت او حیرانمهیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیستسعدیا عمر گران‌مایه به پایان آمدهمچنان قصهٔ سودای تو را پایان نیست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 15:03:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسوا</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7-woaewsm9bx8k</link>
                <description>بعد از این همه سکوت دیگر حرف زدن هم یادم رفته است، ولی نوشتن! نوشتن فرق میکند. انگشتانم روی کیبرد تند و تند از این سو به آن سو میدوند. و هی کلمات پشت سر هم ردیف میشوند. هیچ کس، هیچ چیز حریف دل نمیشود. دلها سخت عاشق میشوند، ولی وقتی دلی خود را سپرد به دل دیگری دیگر طوفان هم تکانش نمیدهد، یا شاید هم موقع طوفان مثل بیدمجنونی میشود و آنقدر این سو و آن سو میدود تا طوفان آرام گیرد و بعد با وقار همیشگی اش دل یار را به آغوش بکشد. گاهی وقتها همین عشق بهانه میشود برای زیاده خواهی، راز دل را فقط با دل باید گفت، وقتی گرفتاری، غم، ناراحتی و حتی شاید عصبانیت دارد گلویت را سفت میفشارد، اولین کسی که از او توقع داری، زودتر از خودت به دادت برسد همان معشوق است. سیمهای بین دو دل که وصل باشند، همینطور میشود. هم زود از هر حالت خبردار میشود و هم خودت ناخواسته به سمتش میدوی. این عشق بازی بین دو دل، این سخن گفتن بدون کلام، این ارتباطی که هر چه از آن میگذرد، دیوانه ترت میکند، نامش هرچه باشد، در هر قالبی باشد، یا قالب خودش را خودش بسازد و در آن آشیانه کند، شایسته ستودن است. هر قالبی که باشد...تو را نمیدانم ولی من شیفته لبخندت هستم، شیفته ذوق کردن هایت هستم، شیفته آن هستم که تو بگویی و من فقط با چشم سر و چشم،تمام و کمال گوش بدهم.شیفته یک دل سیر نگاه کردنت هستم.میدانم که همیشه همه چیز به کامم نیست، به کامت نیست، ولی عشق است دیگر بالا و پایین دارد، روی موج زهر ماری زندگی سوار میشود و این سو و آن سویت میکند تا با زهر و زجر زندگی کمتر گلاویز شوی.حالا تو هستی و من و دلهایی که برای هم میتپد و جانهایی که فدای هم میشود، و خوشبختی ای که سر تا پای دلت را چراغان کرده است. گیریم رنجاندی، من هیچ به دل نمیگیرم که دلم وصل به دل خودت است، که زندگی مان غرق در هم است. که من میدانم تا هستی،هستم.هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیستپنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیستدر که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکَنمچون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیستگر تو را کامی برآید دیر زود از وصل یاربعد از آن نامت به رسوایی برآید ننگ نیستگر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباشدوستان را جز به دیدار تو هیچ آهنگ نیست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 14:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهای یک نظر</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B8%D8%B1-lvavsyrowrmp</link>
                <description>همه چیز از تو شروع میشود و به تو ختم میشود، در برابر این حجم از اندوهی که گاهی تجربه اش میکنی، چطور باید کاری برایش کرد را انگار خوب نمیدانم. یعنی واژه ها عاجز هستند که بخواهم حد اعلای ناراحتی خودم را هم به تو بازگو کنم. ولی بدان هر بار بخاطر نبود من و یا کوتاهی من و یا اصلا به هر دلیل دیگری دلت گرفت، من همانموقع به تو فکر میکنم. شاید کوتاهی از من است که تو همیشه مشتاق دیداری و من آنقدر در زندگی کاری غرق شده ام که گاهی یادم میرود چه گوهری دارم.تو از من برنجی آسمان به زمین هم بیاید من یک تکه از وجودم را از دست میدهم. میخواهم در همه شرایط، وقتی غم داری، وقتی خوشحالی کنارت باشم. میخواهم این زنجیرهایی که به دست و پایم است را پاره کنم و به سویت بشتابم. هرچند میدانم خیلی آدم به درد بخوری در این رابطه نیستم ولی دلیل نمیشود که نخواهم همانی باشم که تو میخواهی. حداقلش باید همیشه در دسترس باشم. نه اینکه غم در چشمانت و کلامت ببینم. آتش میگیرم وقتی نمیتوانم کاری برایت بکنم.اندوه تو غمگین تر از همیشه ام میکند، دلم را به درد می آورد.بی صبرانه منتظرم که هی باز ببینمت و هی باز بگویم من همیشه هستم. این زنجیرها، این گرفتاری ها آخر کمتر میشود، یعنی کمترشان میکنم. گاهی روزی هجده ساعت کار کردن، خودم را هم عصبی میکند. اصلا روزی بیست و چهار ساعت هم کار کنم دلیل نمیشود که از تو غافل شوم. تو در دل و جان من خانه کرده ای و همیشه حست میکنم ولی میدانم که دارم برایت کم میگذارم. حتی گاهی به این فکر میکنم کلا بیخیال کار زیاد شوم و بیشتر برای دلمان قدم بردارم. ولی چه کنم، مسیری که انتخاب کردم و تو هم در آن دخیلی، کم دردسر نیست. گاهی فکر میکنم کاش کارم سبکتر بود. ولی مخمل قرمز و مشکی من این راهی که انتخاب کرده ایم، پر از بالا و پایین است و دردسر زیاد دارد. من برای آینده مان هر سختی را به جان میخرم. ول حالا میدانم که همین الان هم یک تکه از آینده است، باید وقت بیشتری برایت بگذارم. باید بدانم چه در سرت میگذرد. ببین این را خوب بدان، هرچه شود من را کنار خودت خواهی دید. حالا بیشتر از همیشه.تک تک مصراع های این غزل حضرت سعدی تقدیم روی نازنینت.گر صبر دل از تو هست و گر نیستهم صبر که چارهٔ دگر نیستدانند جهانیان که در عشقاندیشهٔ عقل معتبر نیستمن درخور تو چه تحفه آرم؟جان‌ست و بهای یک نظر نیستسعدی چو امید وصل باقی‌ستاندیشهٔ جان و بیم سر نیستپروانه ز عشق بر خطر بوداکنون که بسوختش خطر نیست.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 08:03:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چو تو پادشاه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DA%86%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-wlavpsit42q6</link>
                <description>من در قلبت خانه کردم، خانه ابدی ام قلب توست مگر اینکه تو بیرونم کنی. من اگر از قلبت بیرون شوم، در سوز بی پایان هجرت پشت در قلبت آنقدر مینشینم تا باز راهم دهی. آخر من اگر ساکن قلبت نباشم کجا را دارم که بروم، من بجز تو و وجود نازنینت کامم همیشه تلخ خواهد ماند. پس حرف از ماندن بزن. حرف از حال خوب کنار تو بودن بزن.دل من بند دل تو هست. و من هر روز از روز قبل عاشقتر میشوم. مرا جز تو گریزی نیست. تو هم به گمانم بند دل من باشی. خواخواهی است از جانب تو به دلم امیدواری دهم، ولی میدانم که میدانی و مینویسم که بماند. یادت باشد هر وقت ذره ای به این فکر کردی که شاید نباشم، برگرد و نوشته هایم را بخوان. من بی تو هیچ ام. هیچ!دوست دارم هر دم تو را ببینم، لمست کنم در آغوشم بگیرمت و زنده شوم. نبود تو عین آتش خرمن جانم را به آتش میکشد، آتشی که چه بسا دنیا را هم بسوزاند.تو و من تا ابد با هم میمانیم، چون میدانیم جز من و خودت کسی فریادرسمان نیست. تو به داد دل من میرسی و من به داد دلت. گاهی هم میرنجیم، گاهی دلمان میشکند، ولی باز مرهمی جز خودمان بر دلمان نیست.ماه بلند من! تو دنیای منی، تو همه آنچه هستی که من از زندگی لعنتی میخواهم. عشق ما دیگر بالغ شده است، ترسهای کودکانه، ترس نبودن ها از زندگی مان رخت بر میبندد. میدانیم که تا ابد برای هم میمانیم. بشنو و بدان که گریزی جز هم نداریم.راستی یادت باشد، قرار نیست همیشه زندگی ساز ناکوکش را ناکوک تر کند و ما هم با آن برقصیم، روزی میرسد که ما سازمان را کوک میکنیم و مجبورش میکنیم به سازی که ما مینوازیم برقصد.بسم از قبول عامی و صلاح نیکنامیچو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارمتن من فدای جانت سر بنده وآستانتچه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارمچو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشدنه مروت است اگر من نظر تباه دارم</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 10:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدر این روز</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-toimeckhrohe</link>
                <description>به چه فکر میکنی؟ به نرفته هایمان؟ نزیسته هایمان؟ من هم زیاد فکر میکنم. به همین ها که تو فکر میکنی. ولی میدانی یک روز آفتاب مثل همیشه از شرق طلوع میکند و این بار از پنجره کلبه مان به آن نگاه میکنیم. یک روز می آید که آسوده باشیم، که خیال کار و گرفتاری نداشته باشیم. در آستانه میان سالی هرچه بیشتر تلاش کنیم و بیشتر رشد کنیم. آن روز زودتر می آید. تو که در چشم من هر روز داری جوان تر میشوی و من هر روز که پیرتر میشوم، جوان تر شدن تو را میبینم. خوب البته که خوش به حال من و خوش به حال تو. آن روز را داریم میسازیم و زودتر از آنچه فکر میکنیم به آن روزهای قشنگ تر از امروزمان خواهیم رسید و میدانم آن موقع که به تلخی های الانمان مینگریم همه را به دید تجربه ای خواهیم دید و میگوییم ارزشش را داشت.الان هم که به گذشته ام نگاه میکنم، شاید بالا و پایین زیاد داشته است، شاید حال ناخوش زیاد داشته است، ولی تجربه هایی کسب کردم که امروز میتوانم از آن ها استفاده کنم. پشیمان. هممم ... نه نیستم. بالاخره میدانم که زندگی همیشه روی بدش را نشان آدم میدهد و آدمی که آدمیت کند،مروت کند شاید همان موقع منافعی را از دست بدهد ولی بالاخره تلاش خودش، برای خودش، جبرانش میکند.زندگی کردن سخت است، شاید بارها به این فکر کرده ام که در این اقتصاد به حد آخر، ناسالم و رانتی و آقازاده ای ، اگر از جایی به بعد سرمایه ام را گوشه ای میگذاشتم و از پایش خرج میکردم، نه این همه مصیبت داشتم و نه این همه با مالیات و بیمه و باقی داروغه ها سر و کله میزدم. ولی من مسیرم را سالها قبل از آنکه بتوانم گوشه ای بنشینم و از پایش بخورم انتخاب کرده بودم. من میدانستم مسیرم سخت است، میدانستم میخواهم بسازم، میدانستم ساختن درد دارد و دردش را با همه وجودم حس کردم ولی تا الانش کنار نکشیده ام. باز هم نمیخواهم کنار بکشم، این بار با هم و با قدرت بیشتر بر سر سختی ها خواهیم کوفت و نتیجه تلاشهایمان را خواهیم دید. حتی اگر نتیجه اش &quot;هیچ&quot; باشد ولی باز هم برای من و برای تو راهی جز تلاش کردن و جنگیدن نیست. تا سرانجام به آنجایی برسیم که فقط خودمان میتوانیم تصورش کنیم. به آن آرامشی که حق من و تو است. پس دستانت را محکم به دستانم بده و بیا که ادامه بدهیم. وقت وقت تلاش است! علی یارمان!مرا با دوست ای دشمن وصال استتو را گر دل نخواهد؛ دیده بردوزشبان دانم که از درد جدایینیاسودم ز فریادِ جهان‌سوزگر آن شب‌های با وحشت نمی‌بودنمی‌دانست سعدی قدر این روز</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 19:02:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالِ دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-qbue1clxb3br</link>
                <description>داشتم با دوستی حرف میزدم، گفتم نه چیزی خوشحالم میکند و نه چیزی ناراحتم میکند. هر وقت مرگ از راه برسد آماده ام. گفت یعنی نزیسته نداری؟ مرا به فکر فرو برد، راستش اگر تو نبودی جوابم قطعا این بود که نزیسته دیگر ندارم، ولی تو پیش چشمم آمدی! راستی راستی من با تو نزیسته زیاد دارم.آن هم خیلی زیاد! من نزیسته با تو زیاد دارم و حالا حالا ها پس قرار نیست بمیرم. من یک عالمه نزیسته با تو دارم. هنوز کلبه مان را صاحب نشده ایم. هنوز تو قوری را برایم از روش شومینه هیزمی برنداشته ای که برایم چای بریزی.هنوز مانده تا با تو دنیا را ببینیم. هنوز مانده تا سختی ها و آسانی های دنیا را بیشتر ازینی که هست بچشم و تجربه کنم. تو همیشه مرا به خودم می آوری. حتی فکر کردن به تو، تخیل کردن اینکه داریم با هم بلند بلند حرف میزنیم و بلندتر میخندیم. میخواهم همه چیز را دو باره و صد باره با تو تجربه کنم. وای که چقدر ندیده با تو زیاد است. راستی راستی ها! اول راهیم. مرا باز در آغوشت تنگ بگیر تا برایت قصه زندگی ام را بگویم. تا از همه مردی ها و نامردی ها بگویم. تا بگویم از که زخم خوردم و که مرهمم گذاشت. من هنوز باید با تو خیلی چیزها را یاد بگیرم. من با تو هنوز باید خیلی بِزییم. تا تک تک پیچ و خم های دنیا را باهم برویم و خسته و کوفته به کلبه ای برسیم که مال من و تو است که بخاری هیزمی اش روشن است و آب در کتری اش میجوشد.حالا نظرم عوض شد، من هنوز آماده مرگ نیستم، من آماده اینم که تو را بیشتر نفس بکشم و در هوایت &quot;زنده باد زندگی&quot; بگویم. هرچه شد باشد، من و تو از پسش برمی آییم.مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحرایی‌ست؟قرینِ دوست به هرجا که هست، خوش جایی‌ستکسی که روی تو دیده‌ست از او عجب دارمکه باز در همه عمرش سرِ تماشایی‌ستامیدِ وصل مدار و خیالِ دوست مبندگرت به خویشتن از ذکرِ دوست، پروایی‌ست.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 21:08:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه عالم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-fq2geai98v3r</link>
                <description>خواب دیدم، از همان خوابها که همیشه میبینم. تو و من و گربه. توی همان کلبه قدیمی با همان شومینه هیزمی. با برفی که میبارد، با چایی که تو میریزی. بیدار که شدم حس کردم درون کلبه هستم. ولی خواب بود، به خودم آمدم دوباره شلوغی و گرفتاری و ادامه پنجه در پنجه انداختن با زندگی.واقعا نمیدانم این روزهایی که میسوزد، آخرش به جایی ختم میشود که بگویم:&quot;آخیششش! ارزشش را داشت&quot;. یا یکی از همین روزهای آتشین، گوشه ای غریبانه برای همیشه به خواب روم. به خوابی ابدی. آنوقت خودم را ببینم که دارند روی دست به سوی گور میبرندم. هم خوشحال باشم که راحت شدم و هم غصه بخورم که دیگر تو را ندارم. زندگی بازیچه بچه گربه ای است که با دستش توپی را قِل میدهد و اینور و آنورش میکند، بالا و پایین می اندازتش. زندگی جسم بیجانی است که نه میمیرد و نه زنده میشود. فقط در یک موج دائم سینوسی نوسان میکند.از زندگی نالانم،تنها چیزی که مرا به خودم می آورد که خودم را جمع کنم تو هستی و تعهدی که به همراهانم دارم.همه این گرفتاری ها و مکافاتها برای هدفی است که در سر دارم که به آدمها کمک کنم زندگی بهتری داشته باشند. وارد هرشاخه کسب و کاری هم که تا الان شده ام هدفم همین بوده که بتوانم مفید باشم که بتوانم رنجی را برای کسی التیام بدهم حتی اگر به قیمت این باشد که رنجی را به رنج های خودم اضافه کنم. چند روز پیش توی اتوبان ماشینی آتش گرفته بود، هیچ کس، نه خود راننده و نه آدمهایی که میخواستند کمک کنند، کپسول آتش نشانی نداشتند، سریع توقف کردم کپسول را از صندوق عقب در آوردم و توی موتور ماشین در حال سوختن گرفتم. خاموش شد. کپسول را همانجا گذاشتم به راننده خودرو گفتم شارژش کن و همیشه با خودت داشته باشش.حادثه که خبر نمیکند. به خودم آمدم پیش خودم گفتم آدمهایی که دوستشان دارم هم فکر کنم کپسول آتش نشانی ندارند. فورا قبل از اینکه حرکت کنم تعدادی کپسول آتش نشانی سفارش دادم و دیروز که به دستم رسید، یکی یکی کپسول ها را به آنها دادم، بعضی ها خندیدند که این چه هدیه ای است، گفتم بگذارید توی ماشینهایتان شاید روزی به کار خودتان آمد یا توانستید بنده خدایی را نجات بدهید. بگذریم.همیشه سعی کردم هیچ چیز سورپرایزم نکند، حتی برای تولدم هم از قبل به همه گفته ام من را سورپرایز نکنید. بدون قرار قبلی تا حد امکان جایی نمیروم. حتی اگر بخواهم به رستورانی هم بروم حتما از قبل رزرو میکنم. خوشم نمی آید به هیچ بهانه ای سورپرایز شوم. ولی باز هم روزانه از اینور و آنور آنقدر خبرهای بد و خوب می آید که گاهی سورپرایز میشوم. هرچند سالهاست هیچ چیزی خوشحالم نمیکند، راستش چیزی ناراحتم هم نمیکند. انگار همیشه برای همه چیز آماده ام. فقط مرگ گربه بود که به حدی تحت تاثیرم گذاشت که هنوز بعد از یک سال و نیم نتوانستم فراموشش کنم و همیشه هم در خواب و رویا میبینمش. زندگی است دیگر! این ها هم که نوشته ام یک ورق دیگر از زندگی ام بود. به هر قیمتی که باشد، حتی اگر حالم خوب نباشد، تا زنده هستم کم نمی آورم. و هر روز هم بیشتر تلاش میکنم تا شاید به &quot;آخیششش! ارزشش را داشت&quot; برسم.و گر تو جور کنی رای ما دگر نشودهزار شکر بگوییم هر جفایی راهمه سلامت نفس آرزو کند مردمخلاف من که به جان می‌خرم بلایی راحدیث عشق نداند کسی که در همه عمربه سر نکوفته باشد در سرایی راخیال در همه عالم برفت و بازآمدکه از حضور تو خوشتر ندید جایی را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 15:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان دادنِ در پای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-nujjsdtfbnqw</link>
                <description>نگارا! حضورت در بَرِ من، بهشت را به خانه ام می آورد و همان بهشتی که هرچه باشد در برابرت حقیر است. از هرچه در بهشت باشد، فقط تو را میگزینم. برای من دنیای بدون تو جهنمی است که توصیفش را شنیده ام، دنبال واژه ای دیگر میگردم که از جهنم واضح تر باشد. ولی به گمانم همان جهنم توصیف خوبی است از نبودن تو. و &quot;تو را به بَر داشتن&quot; توصیف خوبی است از انتهای &quot;هرآنچه خوب است&quot; را داشتن. بَرین تر از بهشت بَرین. آن هم نه به اندک فاصله.فرسخ ها دورتر و زیباتر و خواستنی تر.آخر تو که باشی، مرا به غیر تو چه حاجت. دنیای بدون تو اندازه یک بازیچه گربه هم ارزش دیدن و ماندن ندارد. من دوست دارم صبح و روز و شب در جهانی که تو میسازی غرق شوم و دائم الخمار جهان خودت باشم. تعریفم از عشق همین بود، یعنی بالاتر ازین دیگر در مغزم نمیگنجد. تو برای من انتهای حال خوبی و نبودنت اوج بیچارگی و درماندگی.گاهی وقتی مینویسم و همزمان به تو فکر میکنم، دانه های اشک بدون آنکه بدانم بر گونه هایم میغلتند، به خودم می آیم میبینم روی کیبردم هم اشک ریخته است. راستش دنیای بدون تو را توان تحملم نیست. یا باید تو باشی یا من هم بیهوده میدوم. اصلا همه دویدنهایم برای این است که بالاخره آخر یکی شان به تو برسم. تنگ در آغوشت بگیرم،نفست بکشم و مست وجودت شوم. آخ که چه پاداشی بهتر از تو.نگارا! قدرت توصیف عشق بین من و تو، هرچه ماهر هم باشم، باز در توانم نیست. فقط میخواهم بدانی و برای همیشه یادت بماند که دنیای رنگی رنگی را فقط با تو میخواهم. پر از رنگ هایی که دوست دارم:نارنجی،بنفش،صورتی، قرمز و مشکی.مِی خواهم و معشوق و زمینی و زمانیکاو باشد و من باشم و اغیار نباشدپندم مده اِی دوست که دیوانهٔ سرمستهرگز به سخن عاقل و هشیار نباشدسهل است به خون من اگر دست برآریجان دادنِ در پای تو دشوار نباشدماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتارمَه را لب و دندان شکربار نباشدوان سرو که گویند به بالای تو باشدهرگز به چنین قامت و رفتار نباشد</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 19:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرقه در نیل</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84-dvj2wdnu2ds3</link>
                <description>روی موج حس و حالت سوارم، میدانم چه بر تو میگذد، همان بر من هم میگذرد. تو که دیگر میدانی زندگی همین است. بالا و پایین دارد، پایین هایش بیشتر است. و دائم که همین نخواهد ماند. روز لبخند و خنده های من و تو از ته دل هم میرسد. یکی از بدهی های اصلی زندگی به ما همین از ته دل خندیدن است. حرف بزنیم، اصلا چرت و پرت بگوییم و تا میتوانیم، تا خود صبح بخندیم.فصل رقص ما هم میرسد، فصلی که طولانی باشد، فصلی که مثل بهار باشد و هی تکرار شود. آخ که چقدر فکر خندیدن با تو کیفورم میکند. آخ که چقدر رقصیدن با تو در بهاری دائمی میچسبد.زندگی این رنج دائم، خودش هم نمیداند فردا چه بر سر راه ما خواهد گذشت، ولی ما جان میکنیم و تقلا میکنیم تا روزهای خوب برایمان بیاید. راستش نمیخواهم ته دلت را خالی کنم، ولی زندگی کردن در این دنیای لعنتی مثل رقصیدن روی آتش است. منتها دلخوشی ام این است که با تو، با هم، دست در دست هم روی این آتش میرقصیم و با هر ضربه پایمان به این آتش ها را آن را خاموش تر میکنیم. بگذار هرچه میخواهد این آتش گُر بگیرد، تو فقط دست من را رها نکن. ازین هم رد میشویم. مثل همیشه که با هم ردشان کردیم.هرچقدر زندگی به بازی مان میگیرد، ما هم با نوسانش بازی میکنیم. اینطوری تحمل رنجش برایمان آسانتر میشود. تا موقعی که در کلبه مان نشسته باشیم، و منظره بارش برف از پنجره کلبه مان را با هم تماشا کنیم و این بار من برایت چای بریزم. لبخند بزنی و با دو دستت لیوان چای را بگیری و مزه مزه اش کنی تا سرد تر شود و بنوشی اش. همین تلخی چای میتواند تلخی زندگی را بشوید و ببرد و من و تو را برای نبردهای بزرگتر آماده کند.چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیبگفت یک بار ببوس آن دهن خندان راگفتم آیا که در این درد بخواهم مردنکه محالست که حاصل کنم این درمان راپنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندمغایت جهل بود مشت زدن سندان راسعدی از سرزنش خلق نترسد هیهاتغرقه در نیل چه اندیشه کند باران راسر بنه گر سر میدان ارادت داریناگزیرست که گویی بود این میدان را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 12:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر دیده نهم پیکان را</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-aq9t5prqqn5h</link>
                <description>توان نداشتنت را ندارم،  اگر  لحظه ای فکر نبودنت را بکنم دلم هری پایین میریزد. دست خودم نیست. دل که منطق حالیش نیست. دل وقتی میخواهد، باید به دستش بیاورد. هیچ عاقلی هم نمیتواند سر به راهش کند. دل اگر بخواهد قصه تو را تعریف کند به گمانم فقط تو میتوانی مخاطبش باشی، کسی چه میفهمد من چه میگویم جز خودت. ایرادی هم به آدمها نیست. هرکسی عشق پریزادی که در قالب آدم باشد را تجربه نکرده است. آنچه میگویم را فقط دل میداند و تو،  فقط دل تو. وقتی عاشق می شوی منطق را باید خاموش کنی. وگرنه هزار دلیل هم باشد که دیگر نباشی، کافی است دل بخواهد. هر هزار تا دلیل باید گورشان را گم کنند.آدم که عاشق میشود و عاشق میماند و گذر زمان و تکرار معشوق هی به وجدش می آورد، دیگر اختیارش در دست منطقش نیست که بخواهی سر به راهش کنی، مگر میشود در تو بدی دید. بدی هایت را هم خواسته یا ناخواسته با عینک خوشبینی میبینم و کیفش را میبرم.خودت که میدانی دل را اول به امانت نزدت گرو گذاشتم، ولی حالا دیگر حس میکنم انگار صاحب دلم هم خودم نیستم. خشمت، فریادت و اصلا هرچه از تو برآید قشنگ است. دلنشین است. من که جز تو کسی را ندارم که اینطور در دلم رخنه کرده باشد، پس هرچه تو بگویی همان باشد. با دلم راه بیا! تو مخمل قرمز و مشکی من! با دلم راه بیا! من سوار خیالت میکنم و تو را میبرم به آنجایی که عشق حرف اول را میزند، میبرمت به جایی که دلت در آنجا آرام بگیرد. به جایی که دلمان آنجا آرام بگیرید. اصلا من به کم از تو قانع نیستم. کیف میکنم، حظ میکنم که هستی و من هر روز از شراب ناب وجودت سیراب میشوم.چقدر دوست داشتنت زیباست. چقدر تماشایی است. چقدر کیفور میشوم. خوش به حال من.چه کند بنده که گردن ننهد فرمان راچه کند گوی که عاجز نشود چوگان راسروبالایِ کمان‌ابرو اگر تیر زندعاشق آنست که بر دیده نهد پیکان رادست من گیر که بیچارگی از حد بگذشتسر من دار که در پای تو ریزم جان را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 11:16:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-owp8f7g4nicu</link>
                <description>انگار میکنم که بالهایم را باز باز کرده ام، تو روی بال من نشسته ای و با هم برفراز همه خاطراتمان پرواز میکنیم. همه چیز از اول تا حالا و حتی بعدش از جلوی چشمانمان میگذرد، ته دلمان خوشحال است. انگار میکنم که زندگی طلبم‌‌ را داده است و تو هیچوقت قرار نیست هیچ جای دیگری بروی.انگار میکنم که همه انگارهایم به واقعیت تبدیل شده است. تو حتی حرف رفتن را هم نمیزنی. و من با هیبتی مردانه جلوی شومینه ای هیزمی توی کلبه ای که به نام من و تو است نشسته ام و قلبم مثل گنجشک میتپد که تو برایم چای بریزی و من هیکل ظریفت را به آغوش بکشم.از من چه مانده جز دلتنگی‌همیشگی برای تو، جز اینکه چه کنار گوشم باشی چه فرسخ ها دور تر باشی، مدام باید وجودم  درد بکشد که کی میرسد آن زمانی که دیگر نگران هیچ چیز نباشیم.خودمان دوتایی با چند تیکه وسیله بدون هیچ تجملی توی کلبه ای روز را شب کنیم و فقط بگوییم و بخندیم. دست در موهایت بکشم و بگویم دیدی شد.من برای آن لحظه از جانم هم حاضرم بگذرم. و این نشد ترین کار ناتمام را تمام کنم.من میتوانم!با کمک تو! من رویت حساب کرده ام ها!باید باشی ها!گر صبر دل از تو هست و گر نیستهم صبر که چارهٔ دگر نیستای خواجه به کوی دل‌سِتانانزنهار مرو که ره به در نیستدانند جهانیان که در عشقاندیشهٔ عقل معتبر نیستگویند «به جانبی دگر رو»وز جانب او عزیزتر نیست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 22:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع کاشانه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-k33nycyttw7v</link>
                <description>مخمل قرمز و مشکی من! قرارمان یادت نرود ها! بگذار باز هم بنویسمش! یادت باشد هرچه میشود بشود، قرارمان سرجایش هست! تو تا همیشه مخمل قرمز و مشکی من میمانی. تو تا همیشه وَرِ دل من هستی و من تا همیشه کنارت میمانم. فکر جدایی به سرت نزند که دق میکنم.گام اول میدانم که اعتماد است، اگر به هم اعتماد داشته باشیم. خیلی از مسائل پوچ میشود، این که تو بدانی که من همیشه دلم برای تو میتپد، این که بدانم که تو هم قلبت برای من میتپد. و من حس میکنم که میدانی  و من هم صد البته خوب میدانم. پس هر وقت شک کردی برگرد و به چشمهایم نگاه کن یا  نوشته هایم را بخوان و بدان منو و تو را گریزی از هم نیست.میدانم گاهی باعث میشوم آنقدر عصبانی شوی که به همه چیز شک کنی، یا گاهی آنقدر حس میکنی بی مهری دیده ای که به عشق من به خودت شک کنی. میدانم! میدانم! ولی باور کن همه اش سهوی یا از شدت کار زیاد است. هیچ کدام از سر عمد نیست، مگر من دلم می آید ذره ای حال ناخوش در تو ببینم. یارم! میدانی که از صبح خروس خوان که بیدار میشوم تا نیمه شب در کارزار توهم زندگی در حال بدو بدو هستم. گاهی حتی یادم میرود به تو یادآوری کنم که چقدر دوستت دارم. لطفا و خواهشا بدان که تو دردانه قلب من هستی و من هر نفسم به عشق تو است.نمیدانی وقتی میبینمت چقدر ذوقت را میکنم. چقدر به خودم میبالم که چقدر خوش شانس بودم که زندگی تو را سر راه من قرار داد. خیلی حیف میشد اگر هیچ وقت نمیدیدمت و برای همیشه زندگی را ترک میکردم.حالا باز هم میگویم تو یکی یک دانه من هستی، من و تو نزیسته زیاد داریم. روزهایی می آیند طلایی! روزهایی می آیند پر از نشاط. آنقدر حال دلمان خوب میشود که همه سختی هایی که به جان خریدیم جبران شود.پس تو تا ابد یار من بمان!منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینمفراز سرو سیمینش گلی بر بار می‌بینمچو خلوت با میان آمد نخواهم شمع کاشانهتمنای بهشتم نیست چون دیدار می‌بینم</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 11:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا که مدیر باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-jgx3jmrjxrsu</link>
                <description>آدمها یا زخم میزنند یا هنوز زخم زدن را یاد نگرفته اند، حالا شاید همه شان نه، ولی بیشترشان تیغ تیزی اگر روزگار به آنها بسپارد، چنان تیغ میزنند که گاهی باورش سخت میشود. ولی خوب همین است دیگر، میزنند.آدمیزاد هرچه بهم نزدیک تر باشند، فکر میکنند تا ابد همین نزدیکی و مودت را نگاه میدارند. ولی دو چیز است که دو دوست صمیمی را میتواند محک بزند، اولیش پول است.آدمها در برابر پول به هیولا تبدیل میشوند، هر آدمی هم یک ظرفیتی دارد، باید صبر کنی، شراکت کنی، اولش که پولی نیست یا پول کم است، به راحتی با هم میسازند، کافی است پول زیاد شود، آن موقع هست که هر دویشان یا یکی شان به جان دیگری میافتد.کم آدمی هست که در برابر پولی که از ظرفیتش بیشتر است، خطا نکند. باز هم میگویم همه را جمع میبندم، ولی عرایضم طبق تجربه خودم و کار کردن با آدمهای مختلف است.  اکثرشان یک‌ظرفیتی داشتند، ولی به محض اینکه تیغ حتی کندی هم به دستشان افتاد، زدند.یا طلبکار شدند.خیلی ها ادعاهای بزرگی در شر دارند ولی بگذارید  بر اساس تجربه ام  به این ادعا نگاه کنم.همیشه گفته ام ایده متعلق به کسی است که اجرایش کند، وگرنه هرچه میخواهی ایده داشته باش، تا زمانیکه به هر دلیلی نتوانی اجرایش کنی و یا از اجرایش بترسی، ایده ات را یکی دیگر اجرا میکند، برای اجرای یک ایده عوامل مختلفی هست که ایده را به اجرا میرساند. بجز بحث های مدیریت و ریسک ، آنچه مهم است جرات اجرا است.اگر بهترین بیزنس پلن ها را بنویسی  ولی دست به اجرا نزدی، زمان اجرای ایده ات از دست میرود و بعد که از دنیا رفتی کنار هزاران آدم که ایده های زیادی داشتند ولی جرات اجرایش را نداشتند، در یک قبرستان تا ابد میخوابی.از نظم یکی از اصلی ترین اصول برای انتخاب یک مدیر اجرایی همین است که ببینی در گذشته چه ایده هایی را اجرا کرده است، حتی اگر شکست خورده باشد. باز هم با ارزش است. چون مسیری را رفته و به شکست انجامیده. این یعنی کلی تجربه کسب کرده و تا حدی میداند چه راههایی به شکست می انجامد و از آن دوری میکند.بنابراین در اجرای هر پروژه ای اینکه  چه کسی سکان را در دست دارد مهم است.فردی این مسیر پر پیچ و خم  و پر از ریسک   را به کمک یک تیم به اجرا میرساند، مهمترین آدم یک پروژه است.باید قدرش را دانست.به هیچ وجه تلاش تیم اجرایی را نمیخواهم زیر سوال ببرم . برای اجرای یک پروژه موفق تک تک اجزا مهم است ولی در این چند خط عرضم در خصوص مدیراجرایی پروژه بود.اینکه بعد از اجرای پروژه ای  همه بیایند و بگویند اینکه کاری نداشت، اوج بی انصافی است. اینها همان هایی هستند که تیغ به دستشان بیفتد رحم نمیکنن.یا بعد از دیدن موفقیت پروژه آن را میدزدند و فکر میکنند خودشان علامه دهر هستند. از این آدمها باید بر حرز بود. اما چطور ممکن است که این آدمها را شناسایی کرد، برای من سخت بوده است. هنوز هم سخت است. و هنوز هم حس میکنم در میان سالی نمیتوانم آدمهای این چنینی و آنانی که آنتی سوشال نامیده میشوند را بشناسم. شما ایده ای دارید؟مهمتر اینکه بعضی ها اینطور نیستند یا نیتشان خیر است، ولی رفتارشان چنین نشان نمیدهد را چطور میتوان قاطی دسته اول نیاورد. شما بگویید.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 18:56:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیم تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88-uqpt7bxzvndk</link>
                <description>باد صباست که بر در میزد، نسیمی آورده است پر از عطر گیسوانت، پر از لطافت وجود مهربانت. آخ که چقدر دلم برای هوایت تنگ شده بود، این نسیم پاداش همه صبرکردن ها و نیم شب ناله کردن هایم هم که باشد بدان راضی ام. آخر دلی که تنگ میشود، مگر دیگر فراخ خواهد شد، دلی که تنگ شد تا ابد تنگ میماند. تا ابد حتی اگر یارت در آغوشت هم باشد باز هم رهایی ازین تنگی دل نیست.آدمیزاد موجود عجیبی است، به وقت فراق حس میکند قدر وصال را نداسته است و وقت وصل هم همیشه آنقدر تنگ است که چشم بر هم میزنی تمام میشود.و ای کاش دلتنگی را علاجی بود، علاج دلتنگی وصال نیست که در وصال مدام ترس فراق است. علاج دلتنگی به گمانم فقط این است که یار را همیشه در قلبت سفت و محکم داشته باشی، هر کرشمه اش، هر نگاهش، هر لحظه بودنهایش را ثبت و ضبط کنی، آنقدر که حتی وقتی در حضورت نیست هم حسش کنی. و من حس میکنم همیشه حست میکنم، حس میکنم هرجایی که باشی سیمهایمان به هم وصل است. حتی وقتی نیستی هم حضورت را حس میکنم. و خودم را خوش اقبال میدانم که اینچنین در قلبم لانه کرده ای. که این چنین مزه یک عشق را در کامم شیرین کرده ای. که اینچنین حتی به وقت فراق هم تو را در حضور خودم دارم.ای امان از بخت بلند، ای امان از آدمیزاد! قدر هیچ چیز را نمیداند. به وقت دلتنگی راه را نظاره کردن و منتظر تو بودن هم مزه ای دارد، لحظه ها را شمردن برای دیدنت، ستاره ها را شمردن برای تحمل دوری ات، بر در و دیوار کوفتن از غم نداشتنت، فکر نبود خود کردن به وقت غمت. همه را تجربه کرده ام. همیشه فکر میکنم ازین عاشق تر دیگر نمیتوانم باشم ولی صبح روز بعد حس میکنم امروز از دیروز بیشتر دوستت دارم و امروز از دیروز بیشتر دلم هوایت را کرده است.آی عشق! آنقدر عاشقی میکنم که تو هم از رو بروی! حالا ببین.گر خون من و جمله عالم تو بریزیاقرار بیاریم که جرم از طرف ماستتسلیم تو سعدی نتواند که نباشدگر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 19:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرِ تماشا</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-duokpl9whh7t</link>
                <description>تو هنوز هم به حس من به خودت شک داری؟ گاهی کلافه میشوم، کلافه میشوم که باید هر روز خودم را به تو ثابت کنم. ای بابا! یک بار دیگر برای میلیونمین بار من آخر راه را فقط با تو میبینم. من مسیر را فقط با تو میبینم. من وقتی خسته میشوم دلم فقط برای شانه تو تنگ میشود که سرم را آرام روی شانه ات بگذارم و به صدای نفسهایت گوش کنم. من دلداری جز تو نمیخواهم. هنوز هم باور نکرده ای که من و تو تا آخرش بیخ ریش همیم؟ بالا و پایین دارد، سختی و آسانی دارد، روزها و ساعتهای تلخ دارد، دعوا دارد، آشتی دارد، قهر دارد، خوشی هم دارد، از شوق به سمت هم دویدن ها هم دارد. همه اش با هم میشود این ارتباط بین من و تو. من تک تک لحظاتش را دوست دارم، حتی وقتی قهری، دلخوشم که شوق آشتی را در پیش دارم.جان من! مخمل قرمز و مشکی من! یار من! دل من گیر دل تو هست، دل من مشغول خاطره ساختن با فکر تو هست. دل من افسار جسمم را در دست گرفته است و یکصدا فقط به سوی تو میخواهد که بتازد، که تا همیشه فقط به سوی تو بتازد.پس قهر کن، آشتی کن، عصبانی شو، غر بزن ولی شک نکن!!! ولی شک نکن!!!ما تا تهش یار هم میمانیم و انتقاممان را از زندگی بخاطر همه وقتهایی که پیش هم نبودیم میگیریم. حالا شک هم کنی که من چاره ای ندارم، هم خودت هم خودم میدانیم که من و تو هستیم برای ماندن برای هم. پس لازم باشد هر روز هم هی خودم را به تو ثابت میکنم! چشم! ولی لطفا کلافه ام نکن. تهش اینکه آنکه جمالت بر وی هویدا شد، دیگر هیچ چیز به چشمش نمی آید. مثل حضرت سعدی که میگوید:مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحرایی‌ست؟قرینِ دوست به هرجا که هست، خوش جایی‌ستکسی که روی تو دیده‌ست از او عجب دارمکه باز در همه عمرش سرِ تماشایی‌ست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 18:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بسته</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-xadcfmvyjrnz</link>
                <description>بیخود نمیگویند که زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد. بارها حرفهایی زده ام که ناخواسته بوده، یعنی مثل همیشه یادم رفته مزه مزه اش کنم و گفتمش. و تو رنجیدی. بخاطر صمیمیت زیاد شاید آدم فراموش میکند آنچه میخواهد به زبان براند را قدری بچشد، از سمت طرف مقابل هم به قضیه نگاه کند، بعد تازه با احتیاط بگویدش.  این یه مدل حرف زدن است، سنجیده با سیاست، محتاط.ولی من حالم ازین طور حرف زدن به هم میخورد، من دوست دارم با رعایت احترام، &quot;هرچه میخواهد دل تنگم&quot; را بگویم. ولی فکر میکنم نمیشود. آدم به نزدیکترین آدمهای دورش هم نمیتواند حرف دلش را بزند که مبادا در آینده دور یا نزدیک پتکی شود و بر سر خودش خرد شود. بارها تجربه اش را داشته ام. هی به خودم گفته ام دفعه بعد یادت باشد با دقت و محتاط و حتی با سیاست حرف بزنی ولی کلا نمیتوانم.همیشه این زبان سرخ تر از بار قبل تراوشات ذهنی ام را به باد میدهد و من میمانم و پشیمانی و آتو هایی که به دست دیگری داده ام. ولی راستش این بار میخواهم با خودم عهد ببندم، هرگز بدون اینکه چند بار یک موضوع را زوایای دید مختلف بررسی کنم، کلامی به زبان نیاورم. من اگر بخواهم حتما میتوانم.دیگر به خاطر زبان سرخ نمیخواهم از کی معذرت خواهی کنم. همین!صد البته که به قول حضرت سعدی:چو در بسته باشد، نیاید زیانولی گر گشایی، نیاید امان</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 09:16:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُرُوَت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%D9%8F%D8%B1%D9%8F%D9%88%D9%8E%D8%AA-uivqemxfpom4</link>
                <description>چه خوب است که دنیای خیال را دیگر کسی نمیتواند از تو بگیرد، به درازا و پهنای مغزت، هرچه میخواهی را تصور میکنی. مهمانی برپا میکنی. همه آدمهایی که دوستشان داری را دور هم جمع میکنی. از آنچه محبوب همه است حرف میزنید، میخندید. توی دنیای خیال حرف کسی به کسی بر نمیخورد. کسی حسادت نمیکند. همه با هم مهربان هستند و دنباله بهانه برای آشوب نیستند. من معتقدم دنیایی که همه در آن بخندند فقط همین دنیای شیرین خیال است، توی دنیای واقعی آدمها بد میشوند، به هم ضربه میزنند، بیخود و بی جهت کینه به دل میگیرند. دنیای سیاه و دنیایی که سهم آدمهای دنیا شده است. دنیا به ذات خودش شاید نکبت بار باشد، ولی بعضا آدمها هم شورش را در میاورند. با خیانت کردن، با از پشت خنجر زدن، با نامهربانی کردن در حق هم، بابهانه تراشیدن برای اینکه فردی را از زندگی شان حذف کنند. دور و برم پر از اتفاقات این مدلی است، از دست همه این بچه بازیها و زرنگ بازی ها خسته شدم.مخصوصا که تهش می آید سمت من که حلش کنم و من از حل کردن این مسخره بازی ها-البته از نظر من- خسته شده ام. با دلایل واهی یکدیگر را انکار میکنند. آهای شما! شما که سر سفره پدر و مادر بزرگ شده اید، شما دیگر چرا اینقدر سیاهدل میشوید. منصف باشید آدمهایی که زمانی با شما هم هدف بودند را زیر آماج کلمات حسادت بار و تحقیر کننده نبرید.چون از دید من خودتان زیر سوال میروید.  از هم گذشت کنید. تیم بشوید و دشمنانتان را نابود کنید، نه اینکه انرژی تان را صرف نابود کردن اعصاب یکدیگر کنید. حالا یک عده سر سفر مادر و پدر بزرگ نشده اند که خوب حسابشان جداست اصلا ارزش فکر کردن هم ندارند.این ها را نوشتم شاید قدری هم قضاوت گونه نوشتم میدانم، ولی گاهی آنقدر فشار بر روح آدم می آید که چاره ای جز بالا آوردنش را ندارد. ده‌روزه مِهرِ گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یاراآسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف استبا دوستان مُرُوَت با دشمنان مُداراآیینهٔ سِکَندر جامِ مِی است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوالِ مُلکِ داراحافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِی‌ْآلودای شیخِ پاک‌دامن معذور دار ما را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 15:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحیفهٔ هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%94-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-fmy0uufvpxdm</link>
                <description>من تو را هیچ وقت از خودم نمیرانم، هیچ وقت و به هیچ قیمتی انکارت نمیکنم، من هیچ وقت به تو آسیبی نمیرسانم. قوال هایم یادم هست، هرچقدر هم حافظه ام یاری ندهد، ولی درخصوص قولهایی که به تو دادم همیشه ذهنم هوشیار و آگاه است که خلافش را نکنم. اگر گاهی سهوا خطایی میکنم هم بر من ببخش.من راهرو راه تو هستم، من هوای تو را دارم، دور باشی یا نزدیک هوایت را دارم. تو هم هیچ وقت حق نداری پشت من را خالی کنی، میدانم گرفتاریها زیاد است ولی حق نداری مرا رها کنی یا به حال خودم واگذاری. تو که یادت هست یکی از قول هایمان همیشه همین بوده که پشت ها را خالی نکنیم.حالا که درجه ات مخمل قرمر و مشکی شده، کارت هم سخت تر شده، من از تو توقع دارم. من نمیخواهم تو را برنجام، اگر سهوا هم چنین کردم عذرخواهم.یادت باشد به هم  چه قول هایی داده ایم. تو هم حق نداری پشت من را خالی کنی! خوب یادت باشد!یادت باشد ، یادمان باشد آنکه آخر این مسیر دست در دست هم میرود به آن سوی ابرها من و تو هستیم. من و تو هستیم در حالی که دست در دست هم داریم.جانم! یارم! دستانت را سفت به دستانم بده و مطمئن باش هرگز پشتت را خالی نمیکنم. از تو هم همین انتظار را دارم. یادت نرود.چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه راکسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماندچه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماندسرودِ مجلسِ جمشید گفته‌اند این بودکه «جامِ باده بیاور که جم نخواهد ماند»</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 09:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>