<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید والی- Vahid Vali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidvali</link>
        <description>هم بنیان گذار هلدینگ نیک اندیش.
هر چیزی به ذهنم برسه می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 05:42:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/639801/avatar/uwjyIS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید والی- Vahid Vali</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidvali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبریز از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-snause0tp6oo</link>
                <description>وقت دوباره از تو لبریز شدن است، وقت این است که باز قلمم تند و تند بدود و آنچه در ذهنم از تو پروریده است را روی صفحه سفید بریزد. باز وقت آن است که از تو بگویم، که بگویم چقدر خوب شد که قبل ازینکه سنگ شوم و به همه آدمها بی اعتماد، وارد زندگی ام شدی، وگرنه منِ امروز را چه به اعتماد کردن به کسی جز خودم. تو اگر چنان قلبم را خام خودت نمیکردی، شاید حتی گاردم را برای تو هم بالا میبردم و پشت پا به اقبال خودم میزدم. و چه حسرتی داشت زندگی بدون حضور تو.تو باعث شدی یادم باشد که آدم خوب، هنوز هم در این دنیای پر از بی شرفان پیدا میشود. حالا با اینکه بدبین شده ام و به کسی اعتماد نمیکنم.ولی هنوز این فرصت را که خودشان را ثابت کنند به آنها میدهم. اگر تو نبودی، با این دنیای پر از کثافت، کاری نداشتم، به کنج عزلت خودم میخزیدم و تا همیشه آنجا میماندم.چهل سالم شد، هرچه هم از این چهل سال میگذرد بیشتر احساس میکنم باید حریم شخصی و کاری ام را از گزند هر آفت به ظاهر آدمی دور نگه دارم. بالاخره اینها هم تجربه ای شدند که باعث شدند چهل سالگی برایم خوشایند شود. قدر این اعتماد به نفسی که الان دارم را میدانم و نمیگذارم به این راحتی ها خاطرم مکدر شود. باز هم به خودم یادآوری میکنم که آدمها همه شان بد هستند و به قصد آسیب وارد زندگی ات میشوند، چه زندگی شخصی و چه زندگی کاری. مگر اینکه عکسش ثابت شود. ولی آخر دنیا که نیست. هنوز هم ادامه میدهم و در این لجنزار دنیا پیش میروم.کلاف سر در گم زندگی حسابی آدم را گیج میکند، میدانم که باز آدمهایی سر راهم می آیند که این حس درونی من را از بین میبرند و باز به آدمها اعتماد میکنم ولیمیدانم فعلا وقتش نیست. فعلا وقت این است که بیشتر با خودم باشم و بیشتر خودم را بشناسم.راستش شیرینی این رنج زندگی فقط تو هستی، فقط تو هستی که اجازه میدهی هنوز باشم و دست به سمت خواسته هایمان دراز کنم و برای رسیدن به آنها تلاش کنم. من ته این زندگی را، دست در دست تو میبینم. این بزرگترین عایدی هست که میتوانم از دنیا و زرق و برق به ظاهر گول زننده اش داشته باشم.تو باید بمانی و حتی شاهد مرگ من باشی، تو باید بمانی که زمان جان دادنم دستت در دستم باشد. تو باید بمانی تا زهرمار زندگی قدری شیرین شود. تو باید بمانی و شاهد به ثمر نشستن همه تلاشهایمان باشی. تو باید تا همیشه بمانی. تا همیشه.تو که پادشاه حُسنی نظری به بندگان کنحذر از دعای درویش و کف نیازمندششکرین حدیث سعدی برِ او چه قدر دارد؟که چون او هزار طوطی مگس است پیش قندش</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 13:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمزه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-vbvayfk5wwzn</link>
                <description>تیرهایی که از غمزه به سویم نشانه رفتند، همه شان خطا رفت. تا تو آمدی و با همان اولین پرتابت، عمق جان و دلم را شکافتی و پشتم بر زمین گرم عشق مالیدی. پس از آن هرچه شد، شد. اسیر و دلباخته روی ماهت و وجود پر وقارت شدم. چنان که هیچ وقت نه آن آدم سابق شدم و نه دوست دارم مثل آدم عاقل زندگی کنم.از وقتی که در پیاله ام روی تو نمایان شد، هر دم که گذشت نوشیدم و مست تر از شمع وجودت شدم. شعله شمعی که زبانه میکشد و قسمت من شد که این شعله را همیشه روشن نگه دارم. و من با تمام توانم حافظ این نور وجودت هستم که هیچ وقت رو به خاموشی نرود و هر دم شعله اش بیشتر زبانه بکشد. نوری که تو در دلم تاباندی مثل اختری گدازان هر روز وحشی تر از قبل میشود و مرا به بیشتر نوشیدن از جام وجودت دعوت میکند.من به همان سویی میروم که تو امر میکنی، من دوان دوان مانند طفلی در پی مادرش اشک ریزان و خنده کنان به دنبالت می آیم. مقصد هرجا که باشد دیگر چه اهمیتی دارد. تو گاهی چنان با امید دوان دوان میروی که از تو جا میمانم، اشک هایم را پاک میکنم و گرد جهان پی بوی زلفت به دنبالت میدوم. گاهی هم که خسته میشوی، این من هستم که دستت را میکشم و به دوباره رفتنت دعوتت میکنم و تو چه ماه بلندی هستی که همیشه به دلم راه می آیی و باز به راه می افتی تا هر دویمان را به آخر خط برسانی.آنقدر با دل هم راه آمدیم، که از زمین پلی به آسمان زدیم و ماه را شاهد عشقمان کردیم. ماهی که نورش را به عاریت از تو دارد و منی که وجودم همیشه منتظر باد صبا است تا با شوق بوی زلفت را برایم بیاورد و همه جانم را لبریز از عطر وجودت کنم.مهبانو هر لحظه دوری از تو به اندازه یک دور گشتن زمین به دور تو است و هر لحظه وصال تو مانند برقی گذر میکند و من بین این فراق ها و وصال ها مدام چشمم و دلم به دیدار تو روشن و امیدوار است و تا ابد میدانم که جاودان.ساقی به نورِ باده برافروز جامِ مامطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ماما در پیاله عکس رخِ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ماهرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 10:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاف عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-df4ltsmzncyf</link>
                <description>ادعای عاشقی کردن، حتی لاف عاشقی زدن کار هرکسی نیست. خوب میدانی که! عاشق و معشوق دلهایشان به هم وصل است، هر اتفاقی برای یکی بیفتد، دیگری حسش میکند. اگر ادعای عاشقی داری و از دل من بیخبری، ادعایت لافی بیش نیست. هرچند همان لاف زدن هم جرات میخواهد.گاهی وقتها چنان دلم بارانی میشود و چشمهایم پر اشک و وجودم پر از خالی که نمیدانم در این دنیای لعنتی دنبال چه میگردم، یادم به تو می افتد و همه ذوقی که همیشه برای دیدنم داری، دلم قرص میشود، باز به زحمت از جایم بلند میشوم و راه می افتم. خودت خوب میدانی چطور درگیر تو هستم. درگیری دائمی که آخر دلم عقلم را شکست داد و حالا هر دو یکصدا شده اند، تک تک سلولهای وجودم نام تو را فریاد میزدند. حتی حافظ را باز کردم، نشانی از تو در همه بیت ها بود. انگاری حافظ هم از دلم خبر دارد. وقتی غزل تمام شد، دیدم که باز چشمهایم خون گریسته اند بی آنکه بدانم.کم و بیش گاهی رنجور میشوم، از بازیهای دنیا ولی چه کنم که مسیری که میروم یک طرفه است و راه برگشتی برایش نه تصور میکنم و نه دوست دارم دور بزنم. میخواهم همینطور خودخواهانه به رفتنم، به دست در دست تو داشتن و رفتنم، ادامه بدهم. مقصد هرکجا که میخواهد باشد. وقتهایی که از تو نمیشنوم دلم میگیرد، آتش به خرمن دلم می آفتد و من خودم را آرام میکنم و منتظر میمانم تا باز بشنومت،باز ببینمت و این خرمن سوخته تبدیل به چمنی آباد شود. اما چه میشود کرد که باز خودت میتوانی همه اش را بسوزانی و باز خودت میتوانی همه اش را خاموش کنی و بجایش بوستان بکاری.من از خودم اطمینان دارم، ادامه این مسیر را بدون تو نمیخواهم، دلم روشن است که تو هم این مسیر را فقط با من میخواهی. پس یار غار من، بیشتر هوای دلم را داشته باش. من بند بند وجودم درگیر تو هست.ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابتراه دل عشّاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 20:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-mmc8ifr4zpau</link>
                <description>دیگر چه فرقی دارد که سرمنزل کجا باشد، این مسیر به هر کجا هم برود مهم این است که تو را تا ابد رها نمیکنم و منزل به منزل پیشش میبریم. اصلا وبال گردنت میشوم. هم مسیر با تو میشوم و با کفشهای آهنین قدم به قدم با تو می آیم. سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، از اینکه تجربه های مشترک داریم کیفور شوم. از این که بختم به بختت گره خورده به خودم ببالم. من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم. همراهی تو با ارزش ترین نعمتی بود که میتوانست نصیبم شود.حالا چه باکی از غول های پیش رو دارم، باهم شاخشان را میشکنیم، مگر نه این است که اتحاد من و تو بر هر مشکلی غلبه میکند. به جان دوستدار وجودت هستم، با جانی که گاهی بر لب می آید تو را میخواهم. اذنش را خودت به من دادی و حالا هم پای حرفت بمان و مرا از خودت نران. که هجر تو مرا بدشانس ترین آدم دنیا خواهد کرد.دوست دارم قبل از تو بمیرم، من توان تحمل دنیایی که تو در آن نباشی را ندارم، یعنی دیگر ندارم. شاید زمانی فکر میکردم هرچه باداباد. ولی حالا که عجین جان هم شده ایم، دیگر بودنت با نبودنت فرق میکند. زیاد هم فرق میکند. من به کم قانع نیستم، به کم از هرچیزی قانع نیستم، اگر بنا باشد رنج هم بکشم میخواهم رنجم از همه بیشتر باشد، میخواهم وقتی بر رنجی فائق آمدم اشک شوق در چشمانم جمع شود، اشکی که تو باید پاکش کنی. من به کم از تو هم قانع نیستم. دنیا هرچقدر هم عجیب و غریب باشد، هرچقدر هم جای من نباشد، مهم نیست. مهم این است که در دنیایی که من و تو با هم ساختیمش هنوز جایی دارم، جایی که با تمام توان از آن محافظت میکنم. حتی اگر جانم به لبم بیاید.با تو، هرچیزی ممکن است، با تو میتوانم مثل فرهاد کوه کن شوم. با تو میتونم مثل مجنون دیوانه شوم، با تو میتوانم یک هنرمند باشم، هنرمندی که کارش آذین بستن دنیای خودم و خودت باشد. همیشه دل من پذیرای تو هست. همیشه قلب من با تپش قلب تو کار میکند و گرنه مرا چه به این جهان پر از رنج.میخواهم که پیمانمان تا همیشه یادت باشد، من و تو قرار نیست از هم دور شویم. من تو قرار است تا همیشه برای هم وا بدهیم و همیشه جای دستت روی شانه هایم بماند.تا همیشه ی همیشه حتی اگر مسیر برای همیشه هم خاکستری بماند. دست تو از روی شانه ام نباید بیفتد.مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روزبه استقبالم آمد بخت پیروزدهل‌زن گو دو نوبت زن بشارتکه دوشم قدر بود، امروز نوروزگر آن شب‌های با وحشت نمی‌بودنمی‌دانست سعدی قدر این روز</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سلامتی هم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85-ueaknmfvwk8z</link>
                <description>چشمم از شوق تَر میشود، شوق دیدنت، شوق آشتی بعد از قهرهایمان، شوق خوشی های پشت سر هم بعد از همه ناخوشی ها، شوق با تو جنگیدن در یک میدان، شوق رهایی، شوق فراغ بال، شوغ لمس صورتت، همه اش مرا ازین دنیا جدا میکند و مرا به دنیایی میبرد که من هستم و تو و خیالی آسوده، دنیایی که میخواهم تا ابد همانجا بمانم و از تو بنویسم.بنویسم که هر تلخی هم باشد، با وجود تو شیرین میشود، هر رنج طاقت فرسایی هم باشد، شوق دیدنت همه اش را از خاطرم میبرد و من دست در دست تو یک پله بالاتر میروم. آنقدر بالا میروم که دنیا و همه هیچ و پوچ و رنج هایشان آنقدر کوچک شوند که دیگر نبینمشان.بنویسم که اگر تو باشی، حتی رنج کشیدن هم لذت بخش میشود، یاد گرفته ام گاهی از دردهایم هم لذت ببرم، چون میدانم که مرهمی چون تو دارم. ما آگاهانه همه رنج هایم را انتخاب میکنیم، من و تو با هم از پسشان بر می آییم. هنوز باید زنده باشند و ببینند و تا ابد حسرت بکشند.بنویسم که وجود دوست داشتنی ات، شیرینی و برکت زندگی مان است، که تو هر وقت میخندی، آسمان باز میشود، و آفتاب از پس همه ابرهای سیاه به ما لبخند میزند و ما غرق در هم میشویم و آماده برای نبردهای بعدی و چه لذتی دارد کنار تو شمشیر زدن. دشمن هرچه سر سخت تر، نبرد شیرین تر. آخرش برنده خودمان هستیم. چه لذتی تماشای وقتی که پشتشان به زمین میخورد.بنویسم که قهر تو، که چهره در هم ریخته تو عذاب است، عذابی جهنمی و چه بسا بالاتر. تو، تو تکیه گاه منی و غمت آتش به خرمنم میزند. میدانم که گاهی میرنجانمت، میدانم به همان اندازه که تو خوب هستی، من نیستم. همه اش را میدانم و به تو هم حق میدهم که بر زبان برانی اش. هرچه باشد تو برگردن من بیشتر حق داری.بنویسم که وقت میخواهم به شادی فکر کنم، خاطرم را به همان کلبه ای میبرم که با هم ساختیمش و با هم چایمان را در آن به سلامتی هم مینوشیم. یاد برفهای سخت زمستانش می افتم، برفی که فقط میبارد و همه جا را رخت عروسی میپوشاند. و من خیره میشوم به چشمهای تو، به چشمهایی که همیشه حرف برای گفتن دارند، به چشمهایی که هر دم مرا به خودشان عاشق تر میکنند. مهبانو! چایت را سربکش، سرد شد.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-ispcch0af52d</link>
                <description>آفتاب خوبان! دم از تابیدن بر ندار، که جهان سرد و تاریک میشود، بتاب و گرم کن این خانه دل را. آفتاب سوزاندنش را وام دار تو هست. تو اگر نتابی زمین یخ میزند، ماه و آفتاب حول محور تو میچرخند، حول محوری که دل من هم به گردش میچرخد. مرا چه پیشه ای جز ستایشت، مرا با کار جهان چه کاری جز نیاز کردن به نازهای تو.شهربانو! بیا که دلم برای عتاب هایت هم بی تاب است. بیا که دلم از دست رفت، بیا که باید روسیاهی زندگی را با هم نظاره کنیم. تو ماه بلند از همان ازل به دلم نشستی، ازلی که وقتی همه را قسمت کردند، سهم من از دو جهان را تو کردند و خوشا به حال این دلی که هم قرارش تو هستی و هم بی قرارش.و حالا قرار من! وقت نوشیدن ماست. وقتش است که پیاله ها را از شراب وجودت پر کنی و به کوری چشم همه دنیا با هم سرکشیمشان.  ایام خرابی به سر آماده و صبوحی که با تو مینوشم، همه خماری ها را از سرم بیرون میکند. سر من، دل من دیگر فقط جایگاه تو هست. جایگاه هر روز تازه کردن پیمان هایمان است. و جهان جایگاه عمل کردن به وعده هایمان.ماه شب افروز من! حالا وقت آن است که با نور نقره ای ات بر جهان من بتابی و همه چیز را رنگی ببخشی تازه تر از همیشه، وقت آن است که بوی زلفت را یکجا سر بکشم و تا باشد مست شراب ناب تو شوم، مستی ای همیشگی که ساغر های پشت سرهمت جایی برای خماری نگذارد. تو بریزی و من سر بکشم، من بریزم تو سر بکشی تا آنجا که تو هم مست شرابم شوی. شرابی که تا ابد هر دویمان را از همه عالم جدا کند.رب النوع زیبایی! سهم من از عالم در ازل تو شدی، حقم را ادا کن و این غریب کوچه گرد دلت را قراری بدی دائمی، شرابی بده طهور، معذورم مدار و دمادم وجودم را از عشقت لبریز کن که مرا جز کوچه گردی دلت چاره ای نیست.گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریبگفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریبمی‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَتهمچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرت خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%B4-mhwank646wlr</link>
                <description>یاد خیلی وقت قبل تر می افتم، به سادگی خودم پوزخند میزنم. اینکه دوست داشتم به همه فرصت بدهم. چرا که به اشتباه فکر میکردم آدمها بصورت پیشفرض خوب هستند، ولی به حالای خودم که نگاه میکنم و گاهی هم نوشته های چند سال پیشم را میخوانم میبینم که چقدر همه چیز فرق کرده است.یاد حرفهای تو می افتم، همیشه برای اینکه به آدمها زود اعتماد میکردم، سرزنشم میکردی. آخرش خودم فهمیدم که به کمتر آدمی باید فرصت بدهم. همه آدمها ارزشش را ندارند. اکثر آدمها دنبال فرصت هستند که سو استفاده کنند. من هیچ وقت آدم سابق نخواهم شد.برای من، تو و باهم بودنمان ارزشش از هرچیزی بالاتر است، تا وقتی دستان تو در دستم باشد، کم آوردن در کارم نیست. دیدی که با وجود همه آن گرفتاریها باز هم کُمِیتِمان لنگ نزد و خودمان را به پیش راندیم. تا همیشه هم همینطور خواهد ماند.وجود تو و عشقی که همیشه بدرقه راهم است و از خودِ خودت دریافت میکنم، قوت قلبی است که یقین دارم کمتر آدمی در زندگی اش تجربه اش کرده است. ته خوشحالی است که شانس این را داشتم که بر دلم بتابی و منم همه اش را به خودت بازتاب دهم. و این یعنی معنای همه رنج های زندگی.با تو گفتن، با تو بحث کردن، با تو قهر کردن، با تو طی طریق کردن حظّی است وافر، حظّی که هیچ تهی برایش نمیبینم. روز به روز وجودت جسم بیجانم را گرم میکند و مرا حتی اگر نخواهم وادار به پیش راندن میکند.و تو مخمل قرمز و مشکی من، تو هستی که این زندگی را می آرایی، تو هستی که کلبه مان را گرم میکنی، تو هستی که وجودت به همه دنیایم رنگ میدهد، رنگی که هیچ وقت نمیبازد. و من طفلی نو پا که در نزد استادم درس پس میدهم.خاطرت و حضورت هر دو صفای زندگی من است، صفای جسمی است که گاهی رمقی ندارد. همه سختی ها بالاخره میگذرد، سختی های بزرگتری بر سر راه قرار میگیرد ولی من و تو همیشه لباس رزممان بر تنمان است. کم آوردن در کار ما نبود و باز هم نخواهد بود. دمت گرم و سرت خوش و همه شرابت لبریز زیبا بانوی من.تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیبهر که در سر هوسی داشت از آن بازآمدعشقِ روی تو حرام است مگر سعدی راکه به سودای تو از هر که جهان بازآمددوستان عیب مگیرید و ملامت مکنیدکاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 11:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مِی وجودت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%D9%90%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%AA-vdnvr5h3jrtb</link>
                <description>همه آدمها گرفتار هوایی هستند که در دل آنها جا کرده است، خوب یا بد، اصلا چه خوبی چه بدی، خوب و بد که تعریفی ندارد، حتما هر چه در دل دارند خوب است. برای خودشان خوب است. چه خوب در نظر من که دیگری بدش میداند. من هم دلی دارم پر از هوا، هوای دیدنت، هوای در زلفانت درست کشیدن. همه دنیا برای من با تو معنی میگیرد. من هوای پر کشیدن دارم، برای همیشه. پر بکشم و در مردم چشم تو آرام بگیرم که قرارگاه من آنجاست که همیشه در نظرت باشم. درست مقابل مردمک چشمهایی خیست.من از این جهان و همه های و هویش هیچ نمیخواهم، اگر قرار باشد دمی در نظر تو نباشم. اگر قرار باشد حتی اندکی هم از آتش عشقی که درونت برای من شعله میکشد کم شود، دنیا و هست و نیستش برایم رنگ میبازد. که خوش رنگی این زندگی ملال آور فقط تو هستی. و از چشم تو افتادن همان مرگ است، مرگی تدریجی که از روحم آرام آرام به جسمم میکشد و مرا تا ابد در خواب فرو میبرد، خوابی که شاید بیداری ای در آن نباشد.و در نظر تو بودن، در چشم تو بودن پیاله می نابی است که از همه خماری ها نجاتم میدهد و دوباره جان به تن خسته ام میدمد و هر آن مست تر از می وجودت میکند.تو برای من فقط هوا نیستی که در دلم باشد، تو برای من معنای خود دل هستی، دلی که آرامگه نگاه تو نباشد، دلی که برای هر چیزیی به جز تو بتپد، همان به که دیگر نتپد.خاموش بماند تا همیشه.تو هوای روزهای بارانی هست، همان هوایی که میتوان دست در دست هم رقصید و آواز عشق سر داد. تو هوا هستی، ولی هوایی که همه چیز با آن معنی پیدا میکند، هوایی که اگر نباشی، نه فقط من که دنیا هم از دور خود چرخیدن باز میماند. تو همان هوایی هستی که باید باشی تا من لحظه به لحظه بیشتر هوایت را کنم و دم به دم جان تازه تری بگیرم و از رفتن باز نمانم.آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من استچون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوختخرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُردخانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوختچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوختماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که آتشم گُر بگیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%85-%DA%AF%D9%8F%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-nx67c3av9l2j</link>
                <description>تو که نیستی گنجشک ها لال میشوند، درختها بی بار میشوند، گل ها پژمرده میشوند، همه چیز از بهار به خزان میرسد، تو که نباشی دیگر هیچ چیز مزه ندارد. همه چیز تلخ و گس میشود. شیرینی های دنیا به زهر تبدیل میشوند. بی تو دیگر آسمان هم رنگش را میبازد، دیگر هیچ چیز طعم زندگی نمیدهد.تو باید باشی که باز بهار بیاید، باز گنجشک ها بخوانند و دوباره بید مجنونمان در باد برقصد. تو باید باشی تا همه زهرهای دنیا، شیرین شوند. تو باید باشی که من آواز عشقت را سر دهم. تو باید باشی تا من هر دم بیشتر قربانت شوم.همه دنیا با تو جان میگیرد، بی تو زندگی همان مرگی است که مرا در کام خودش فرو میکشد. بی روی ماه تو طاقتی برای ادامه دادن ندارم. نفسی برایم نمی ماند. همه راه را دویدم که دست تو را در دستم بگیرم و وقتی نباشی هیچ دستگیری ندارم و نفسم از سختی راه به شماره می افتد. مگر مرا از وجود نازنین تو پناه دیگری هم هست؟تو باید باشی تا هیزم های درون شومینه گُر بگیرند و فضای کلبه کوچکمان را گرم کنند، تو که نباشی هرچه هم در آتشش بدمم باز هم هوا سرد و تاریک است. آتش وجود تو هست که به همه چیز جان میدهد و من بی جان را امید ادامه دادن.برای تو گفتن، برای تو شعر خواندن، برای تو آسمان و ریسمان را به هم بافتن است که مرا از زنده بودنم کیفور میکند، وگرنه مرا چه به این زندگی پر از درد و رنج.تو که هستی برای دمی همه چیز یادم میرود، در خزان هم همه چیزبوی بهار میدهد و هیزم های درون شومینه جان میگیرند و چایی را آماده میکنند که قرار است تو برایم بریزی. بیا و بدان که کلبه مان منتظر من و تو هست. بیا و بمان که همه وجودم تو را فریاد میزند. بیا و بمان و همیشه برایم چای بریز و بصورتم خیره شو تا برق چشمانم را از حضورت ببینی.آن‌کس است اهلِ بشارت که اشارت داندنکته‌ها هست بسی مَحرمِ اسرار کجاست؟هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار استما کجاییم و مَلامت‌گرِ بی‌کار کجاست؟حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنجفکرِ معقول بفرما گُلِ بی‌خار کجاست؟</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 14:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور امید</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-rp3xemcyywqx</link>
                <description>وقتی رنج درمانی ندارد، چاره ای جز به دوش کشیدنش را هم نداری. هرجا تنت را میکِشی، درد و رنجت قبل از تو آنجا حاضرند. همین است که دیگر هیچ چیز نمیتواند تو را حتی دمی از رنجهایت دور کند. تو به حکم انسان بودن و به حکم جبر جغرافیایی باید همیشه درد و رنجت وبال گردنت باشد. کجا و کی قرار است به رهایی برسی.نمیدانم.  کلافه و خسته از این همه بینوایی و در ته دل امیدی که شاید یک روز بهتر بیای، همان روزی که همیشه قرار است بیاید.سر و کله زدن با این آنی که خودشان هم گرفتار رنجهای خودشان هستند بیشتر خسته ات میکند،  انگار همه آدمها حالشان زار است. فقط تو نیستی. چشمت را باز کن. همه دردی را در بغلشان دارند. درد و رنجی که پایانی ندارد.میخواهی از همه آدمها دل بِبُری، خودت باشی و پاکت سیگاری که هیچ وقت تمام نشود، با آه به درون ریه هایت بکشی اش و با ناله دودش را به بیرون برانی. دم و بازدمی که فقط به آن عادت کرده ای. سیگار پشت سیگار. درد پشت درد. رنج یکی از دیگری عمیق تر. رنجهایی که فقط زیاد میشوند.دردی که تمامی ندارد، رعشه ای که در تمام جانت می افتد. خسته و کلافه ات میکند و تو باز هم محکومی به ادامه دادنش. ادامه دادنی که هرچه بیشتر پیش میروی بیشتر رُسَت را میکشد و بیشتر به این فکر میکنی که کی قرار است همه چیز برای همیشه تمام شود. دریغ که تمام شدنش هم دست خودت نیست. آدمش نیستی. تو با همان ذره نور امیدی که داری باز هم باید بروی.همیشه که حال آدم خوب نیست، گاهی کوه دردهایت مجبورت میکند که همه اش را با نوشتن بازگو کنی که همیشه یادت باشد که چه ها بر تو گذشت و اگر امروز اینجایی نتیجه جان کندن های خودت است نه هیچ کس دیگری. تا یادت می آید هیچ وقت، هیچ دست محبتی به سمتت دراز نشد، همه آمدند که ببرند. آن امید ته دل به گمانم که نه به یقین فقط تو هستی، تویی که خسته و کلافه و از همه جا ناامید هم که باشم باز آغوشت برای من تکیه گاهی است امن. </description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 19:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-padpcfxnaamh</link>
                <description>باید زیر پر و بالم را بگیری، گاهی وقتها آنقدر ضعیف میشوم که فقط تو میتوانی زخمهایم را التیام بدهی، فقط تو هستی که هر بار از یک پیکار بزرگ به سمتت برمیگردم آماده ای حالم را خوب کنی. با جان و دل سمتم می آیی، بغلم میکنی و اشک میریزم. آخ که چقدر برای روبرویت نشستن و اشک ریختن دلم تنگ شده است. زندگی است دیگر، روز و شب ندارد، از خروس خوان تا نیمه شب اینور و آنور شهر دویدن، گاهی کلافه ام میکند، تنها چیزی که دلم به آن خوش است فقط تو هستی، تویی که فارغ ازینکه چه کرده ام، چه میکنم، تا به تو میرسم تنگ در آغوشم میگیری و با کلامت آرامم میکنی و من را برای پیکار های بعدی آماده میکنی. و حالا...تو که هم رزم باشی، هراس از هیچ میدانی ندارم، دلم به حضورت گرم است و با همه وجودم آتش خشمم را به سمت دشمنم، هرکه که باشد، هرچه که باشد روانه میکنم. تو که همرزم باشی، از جنگیدن با غولهای زندگی خسته نمیشوم، زیر چشمی به تو نگاه میکنم، تو هم داری با همه توانت این جنگ را پیش میبری. دلم قرص میشود و جدی تر از همیشه ادامه اش میدهم. تو که همرزم باشی، حریف جایی برای عرض اندام ندارد، چنان به صلابه اش میکشیم که بار دیگر جرات هم نکند دست درازی کند. تو که همرزم باشی، زندگی را به بند میکشیم و مجبورش میکنیم تاوان همه نامردی هایش را پس بدهد، من تهش را میدانم ،همه چیز بر وفق مرادمان خواهد شد، هیچ هراسی هم از رنج زندگی را کشیدن ندارم، آخرش که باید رام خودمان شود. مگر جز این هم راهی دارد؟!تو که همرزم باشی، من که کنارت باشم، بلندتر غرش کن، من هوایت را دارم، زخم و دردی هم اگر برداشتی، خودم زخمهایت را لیس میزنم و آرامت میکنم. اینجا میدان من و تو است. کم آوردن در کار ما نیست.تو که همرزم باشی، حتی اگر با مرگ هم روبرو بشوم باکی ندارم که میدانم همه تلاشم را کرده ام درست مثل تو، همانطور که تو هیچ وقت میدان را خالی نکردی. من هم پا به پایت، شانه به شانه ات به جلو میتازم. تو قوت و دل گرمی این نبرد بی انتها هستی. تو که همرزم باشی، آسمان را به زمین میدوزم و حقت را حقم را از این زندگی با تمام غول های هفت سرش  باز پس میگیریم.تو که همرزم باشی، همه چیز رنگ و بوی پیروزی میدهد، بمان و بجنگ و بدان همانطور که هیچ وقت پشتم را خالی نکرده ای، من هم هیچوقت رهایت نمیکنم. من مثل بومرنگی هستم که اگر رهایم هم کنی، هرچقدر هم دور بشوم، باز به سمت خودت برمیگردم و در کنج دلت لانه میکنم.همرزم من! ما هوای هم را داریم. با قدرت به جلو برانمان.تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیبهر که در سر هوسی داشت از آن بازآمدعشقِ روی تو حرام است مگر سعدی راکه به سودای تو از هر که جهان بازآمددوستان عیب مگیرید و ملامت مکنیدکاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 11:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتاب بر من</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-nkud6akvwzui</link>
                <description>مرا حسابی مشغول خودت کرده ای ها! دلم از خیالت غافل نمیشود، سودای سرم هر دم بیشتر میشود، تو همان ماه بانوی من! کاری کرده ای که دیگر زیستن بی تو کلافگی است دائم. دلم هوایت رویت را کرده است، تُنِ صدایت را میخواهد که در گوشم زمزمه کنی که همه چیز خوب میشود. نگاهت کنم و لبخند بزنم و بگویم که خوب هم نباشد، خوبش میکنیم. لبخندم را با لبخندی به پهنای صورتت جواب بدهی و دلم را از همیشه قرص تر کنی. من و تو از عهده همه چیز برمی آییم. هنوز کجایش را دیده اند.غزل ناب زندگی من! بی تاب نگاهت شده ام، همان نگاه نافذی که مو بر تنم سیخ میکند، همان نگاهی که از اولش مرا دیوانه خودش کرد. نگاهی که همه عالم درونش است، چه خوبش چه بدش. و آن چشمانی که حرف میزنند و هر وقت دلشان بخواهد قهر هم میکنند و دلی که وقتی قهرت می آید، اجازه میدهد نرمش کنم، اشکهایت را پاک کنم و بگویم تو مرا جان و جهانی و آرام آرام هرچه بود را فراموش کنی. البته فراموشی که نه، راست کار تو نیست. تو همیشه همه چیز را در پس ذهنت جا میکنی و هر وقت سراغش میروی، همه اتفاقات برایت زنده است. ولی خوب حداقل در ظاهر که فراموشش میکنی. دلم به هر دویشان گرم است چه فراموش کنی و چه فراموش نکنی. بگذریم. خودت میدانی که چه میگویم.خورشید بانو! جهان با روی زیبای تو معنی میگیرد، همان جهانی که سرد و تاریک بود، تو که بر آن میتابی همه چیز رنگ میگیرد، آنقدر رنگهایش براق است که حتی بدون عینکم هم میتوانم ببینمشان. روی تو آفتاب زندگی ام است، بتاب بر من و این جهانی که منتظر رویت است.یارا! هوای نفسهایت را کرده ام، نفسی که روی پوست صورتم حسش کنم، نفسی که همه خستگی ها و زخم های تنم را التیام بدهدو مرا هر دم دیوانه ترت کند. دلم هوای هُرم نفسهایی را کرده است که وجودم را سیقل میدهد و هر دم مرا بنده تر در زنجیرش میکند. حتی یادشان و نوشتنشان هم آتشی درونم میفکند و بر جانی که جانش تمام شده است روحی میدمت مسیحایی!تو را نوشتن، تو را خواندن، تو را حس کردن، صدای نفسهایت را شنیدن عشق شیرینی است که کمتر آدمی آن را میفهمد. بتاب بر من که هر لحظه که میگذرد بیشتر تشنه بودنت میشوم. بمان و با ماندنت زندگی ام را با همه رنج هایش معنی بده.من هم اول که دیدمت گفتمحذر از چشم مست خون‌خوارتدیده شاید که بی تو برنَکُنَدتا نبیند فراق دیدارتتو ملولی و دوستان مشتاقتو گریزان و ما طلبکارتچشم سعدی به خواب بیند خوابکه ببستی به چشم سَحَّارتتو بدین هر دو چشم خواب‌آلودچه غم از چشم‌های بیدارت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 19:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرینی نگاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA-j2qgrblykxmn</link>
                <description>کلامت شیرین است، شیرینی که اندازه اش زیاد است، نه آنقدر که دلم را بزند، وقتی سخن بر زبانت میرانی، مثل این است که دارم غزل های سعدی را میشونم. همه اش موزون، همه اش دلربا، همه اش اغواگر. دل توی دلم نیست که ببینمت و حرف بزنی و من بشنوم. از همه سختی هایی که با هم گذراندیم و همه روزهایی که خوش به حالمان بود بشنوم و منم بگویم و تو گوش بدهی. تو طوری به حرفهایم گوش میدهی که هی مشتاقم میکنی که بیشتر بگویم و محو نگاهی شوم که از حرفهایم خسته نمیشود. مهربان بانو! همیشه با تو وقت گذراندن برایم حس و حال عجیبی دارد، گاهی هم فقط محو نگاهت میشوم، انگاری یادم میرود به حرفهایت هم گوش بدهم. بعد هم که میپرسی چه گفتم، زبانم لال میشود، من فقط محو نگاهت بودم و حرکات لبانت و صورتت. میگویم که  باز بگویی که باز بشنوم. اصلا دوست دارم همه چیز را دوبار از تو بشنوم تا به دلم دوبار بچسبد . اصلا میخواهم خودخواسته خام حرفهایت بشوم. خامی که از هر پخته من پخته تر است.دلم بی هوا غنج میزند، اسیرت شده ام. اسیری که فکر رهایی هم آزارش میدهد، اسیری که همیشه میخواهد بند به بند وجودش بند تو باشد. نمیدانی چه کیفی میکنم، صد حیف که تو که مثل خودت را نداری که بدانی چه میگویم.من اما از خودم بهترش را دارم. آنی که تو داری، رخی که تو داری، قامتی که تو داری، دل پر از آتشی که من دارم، دل نرمی که تو داری، آن همه لذتی که از حضور تو نصیبم میشود، همه اش من را با هر رنجی هم که باشد به پیش میراند، که یکجا نمانم که همیشه دست در دست تو پیش بروم. قربان زندگی پر از زجری بروم که هرچه بد هم کرد ولی تو را سر راهم گذاشت، تو را همسفرم کرد. سفری که شروعش را با هم آغاز کردیم و تا تهش دوست دارم دست در دست تو تا میتوانم بدوم. خسته شوم، غر بزنم، غرهایت را بشنوم، ولی گریزی از تو نداشته باشم.مخمل قرمز و مشکی من! هرلحظه دوری از تو زجری است بی انتها، زجری هست که تا ته دلم را میسوزاند و دوباره دیدنت مثل آبی یخ همه آتش درونم را خاموش میکند، و آتشی از خاکستر آتش قبلی به پا میشود که مرا از همیشه عاشقترت میکند.جان به جان تو بند است، هوای جانم را داشته باش که یک عمر دیگر هنوز طلب ما هست. یک عمر که هنوز شروع نشده است ولی خیالش همیشه دلم را گرم نگه میدارد.آن‌ها که خوانده‌ام همه از یاد من برفتاِلّا حدیث دوست که تکرار می‌کنممن بعد از این نه زهد فروشم نه معرفتکان در ضمیر نیست؛ که اظهار می‌کنمجان است و از محبت جانان دریغ نیستاینم که دست می‌دهد ایثار می‌کنم</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86-rmmbr9zmxmjj</link>
                <description>با هر نگاهی از هر جهتی به زندگی نگاه کنی باز هم درد و رنج است، گفته بودم که زندگی همه اش آن کلبه تنهایی کنار دریاچه نیست، زندگی تا بتواند دمار از روزگارت میکشد. بحث این است که تا کی در بازی ناجوانمردانه ایستادگی میکنی، یا چه زمان دست از جنگیدن برمیداری و همه چیز را به دستش میسپاری تا روز به روز جانت را بگیرد.آدمها خوب و بد می آیند و میروند، بعضی ها می آیند که همیشه باشند مثل تو، بعضی ها را هم باید با تیپا از زندگی ات پرت کنی درون منجلابی که هیچوقت روی نحسشان را دوباره نبینی. هرچه مگسان گرد شیرینی را از خودت دورتر کنی طعم زندگی قابل تحمل تر میشود. بگذار تا آه و ناله کنند و دست و پا بزنند، به درک!کم کم یاد میگیری به کسی اعتماد نکنی، یادم است قبلا میگفتم همه خوب هستند مگر عکسش ثابت شود، الان برعکسش را میگویم، تجربه کردن تنبیه بزرگی است، ولی وقتی تجربه اش کردی، دیگر به راحتی کلک نمیخوری.بله! این دفعه خلاف گفته قبلی ام با قدرت میگویم که آدمها همه شان بد هستند و بدذات، مگر آنکه عکسش را ثابت کنند. فرصتی برای اثبات خودشان دارند، فرصتی کوتاه، اگر در حد توقع نبودند یا کوچکترین خطایی از آنها دیده شد، سریعا درباره شان تجدید نظر باید کرد. اینطوری که باشد بهتر است! تجربه اش کردم دیگر!رها کردن هنری است که با خواندن و شنیدن نمیتوان یادش گرفت فقط باید تجربه اش کنی! برای من که اینطور بود، وقتی هم رهایشان کردی دیگر سراغشان را هم نگیری، بگذاری در آتش حسدشان تا ابد بسوزند، آتشی که تا ابد گُر بگیرد و خانمانشان را بسوزاند. به جهنم!گاهی وقتها نوشته های چند سال پیشم را میخوانم، حس میکنم چقدر خام بودم، هرچه جلوتر می آیم و به الان خودم نزدیکتر میشوم، میبینم که چقدر جدی تر شده ام و دست از مماشات های احمقانه برداشته ام. بله اینکه آدم به اشتباهتش اعتراف کند، لزوما چیز بدی نیست، من دیگر آدم قبل نیستم و ازین بابت هم خوشحالم.راست میگویند که چهل سالت که میشود، همه چیز را مرور میکنی و دست از برخی حماقت های جوانی میکشی. آنقدر این تغییرات شیرین هستند که آدم آرزو میکند کاش زودتر چهل سالش شده بود یا حداقل تا چهل سالگی هیچ تصمیم بزرگی نمیگرفت.چهل سالت که میشود تازه میفهمی هرچه از زندگی میدانستی خیال بود، زندگی بیرحم تر آن چیزی است که تا قبل ازین فکرش را میکردی.حالا که چه؟! هیچ! میخواستم با خودم خلوت کنم، چه کاری بهتر از نوشتن!</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجشکی که میخواند</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-iegxhfz5b7iy</link>
                <description>بالا و پایین دارد دیگر، نیش دارد، نوش هم دارد.زندگی با بازیهای خودش ما را آنقدر مشغول میکند که گاهی یادمان میرود از هم دور شده ایم. هر وقت یادت آمد، هر وقت یادم آمد باید همانموقع از قدرت عشق استفاده کنی و حال من و خودت را خوب کنی. بنده هم همچنین.برای این دیوارها هم عشق تو را میخوانم، من به هرچیزی یا هرکسی میرسم عشقت را فریاد میزنم. گوش فلک را کَر میکنم. آخر با تو بودن و با تو ماندن و هر دم یاد تو را کردن و تصور حضورت حال دلم را خوش میکند، سرخوش میشوم.از تو نوشتن دیگر دارد یکی از کارهای روزانه ام میشود. هر روز دلتنگت بودن و چشمم به در خشک شدن عادت هر روزه ام شده است.آنقدر کشیک میدهم تا تو بیایی و شهر چراغانی شود. تا گنجشک ها آواز بخوانند و عشق من را فریاد بزنند و من و تو دست در دست هم راهی کلبه مان شویم. کلبه ای که از نبودنت یخ زده است. بیایی و گرد همه جا را بگیرم و بگویم چشمانت را ببند. آتش شومینه را دوباره سرپا کنم. چای ذغالی را هم آماده کنم. تا همه جا برق بزند و بعد تو چشمانت را باز کنی و من ذوق را در چشمانت ببینم.ای بابا یادش بخیر، قدیم ترها بیشتر بودی و بیشتر سرم را روی شانه ات میگذاشتم و دردهایی که در دلم بود را به شکل اشک بر تو جاری میکردم.راستش گاهی حس میکنم گریه کردن هم یادم رفته است، از آخرین باری که گریه کردم حسابی دور شده ام. ولی تو باشی و من اشک بریزم خوش به حال من میشود. من که نمیخواهم دلت را بشکنم. همین گریه هم از سر عشق و دلتنگی هست. تو هم هق هق میکنی و با من هم صدا میشوی. برای همه آنوقت هایی که باید بیشتر ازین مواظب عشقمان میبودیم. مخمل قرمز و مشکی من! بیا و آتش وصل را برای همیشه روشن کن. بیا و با آمدنت مرا برای همیشه خوشحال نگه دار. اگر جفت هم باشیم ولی دلهایمان از هم فاصله بگیرد، میدانی که میشکنم، آرام آرام در خودم خرد میشوم.میمانم تا بیایی و دست نوازشت را بر سرم بکشی و تا خود صبح برایت از قصه ها و غصه هایم بگویم. میدانم که این هجر هم از بازی های این زندگی نامرد است، ولی زندگی و هم غولهایش مجبور خواهند شد جلوی ما زانو بزنند. حالا میبینی!به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحی‌زدگانبس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایندنامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسیدتا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایندگیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ نابتا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشاینددرِ میخانه ببستند خدایا مپسندکه درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایندحافظ این خرقه که داری تو ببینی فرداکه چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 11:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پُرش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%86-uc7zz70yjvhp</link>
                <description>کمی از تو دلم گرفته، همیشه چیز خوب هست ولی گاهی حرفهایت مانند آتش تنم را میسوزاند، آتشی که خودت خاموشش میکنی، گاهی هم آنقدر عصبانی هستی که خودم باید دل خودم را آرام کنم. من فقط گفتم صدایت را برای من بالا نبر، و تو آنقدر خشمگین شدی همه تنم به لرزه افتاد، دلم اما نه! دلم به دلت گیر است، آنها راه خودشان را میروند. آنها هیچ وقت اجازه نمیدهند کدورتی بینمان بماند، خرجش گاهی یک معذرت خواهی است و گاهی هم باید بیشتر منتت را بکشم. من با ذوق همه این کارها رو میکنم، تو فقط خوب باش. گاهی هم همه چیز را خیال میکنم، انگار که دعوایمان شده  است و من باید دبت را به دست بیاورم. این رابطه که همه اش قربان صدقه هم رفتن نیست، دعوا خوش نمکش میکند.گاهی که سراسر وجودم اشک میشود، اگر توانش باشد گوشه ای میروم که تو اشکم را نبینی، حال بدم را نبینی. ولی گاهی هم پیش خودت عنان همه وجودم را یک باره از دست میدهم و زار میزنم و از هرچه آذرده ام برایت میگویم. چقدر دلم برای اینکه دوباره سر روی شانه ات بگذارم و اشک بریزم تنگ شده است. تو نگاهم میکنی و با حرفهایت هی آرامترم میکنی، دمت گرم که حوصله من را در هر حالی داری. همیشه با تو همه چیز آرام تر است، فقط امان از زمان که هی تندتر به جلو فرار میکند. انگار یکی در پی اش میدود.ما به هم عادت کرده ایم، عادتی که دیگر راه فراری از آن نداریم، نگذار این عادت، من را از یادت ببرد. ببین من همیشه اینجا کنار خاطرات تو نشسته ام. حتی اگر نباشی باز هم همینجایی وَرِ دلِ خودم. این ذوقی که با داشتنت دارم همیشه تازه است. تازه تر و پخته تر. دلم هم که میگیرد، در دلم با تو حرف میزنم، و تو جواب میدهی و من بیشتر از همیشه غرقه در عشقت میشوم. غرقه ای که عاشق این غرق شدن است. که تا ابد در وجود تو جاودان شود.دلم گاهی میگیرد، از اینکه میبینم چقدر فشار و استرس را داری تحمل میکنی، میدانی که من هم دارم تحملشان میکنم، هیچ نگران نباش با همدیگر درستش میکنم. تو فقط اینجا باش یار جانی من.دلم برای حضور گرمت تنگ شده است، که بنشینی، که برایم چای بریزی. که با هم زل بزنیم به منظره بیرون و چایمان را داغ داغ سر بکشیم. میدانم این دلتنگی را پایانی نیست، ولی همیشه در پی تو میدوم تا به تو برسم و شانه به شانه ات شوم و تو بگویی سایه هایمان را نگاه کن، سایه من بلندتر است. بخندی و من هم از خندیدن تو لبخند بروی لبم بیاید. چشم باز کنیم و ببینیم دم در کلبه مان هستیم. کلبه ای که فقط مال من و تو هست. دوباره هوس چای میکنم، چایی که باز هم تو برایم بریزی.این است زندگی هرروزه من مخمل قرمز و مشکی ام! ذوق دیدن تو و با خاطرات تو زندگی کردن.سجاده نشینی که مرید غم او شدآوازه اش از خانه خمار برآمدزاهد چو کرامات بت عارض او دیداز چله میان بسته به زنار برآمدبر خاک چو من بی‌دل و دیوانه نشاندشاندر نظر هر که پری وار برآمدمن مفلس از آن روز شدم کز حرم غیبدیبای جمال تو به بازار برآمد</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 13:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو میبازمش</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%B4-xujlebdb1ilh</link>
                <description>گاهی از زمان و زمین و آسمان و جهان هستی دلم میگیرد، کنجی میخزم و با خودم سنگ هایم را وا میکنم، در خلوتم کسی را راه نمیدهم. هرچه هست بین  من و خودم هست باید چاره اش کنم تا با دلی پر از مهر از کنج خلوتم بیرون بیایم. تا باز دلم با عشق تو پر شود و امید از سر و کولم بالا رود. گاهی فراموش میکنم که قدر داشته هایم را بدانم، گاهی ناسپاسی میکنم. ولی از اوج حال بدم که بیرون می آیم و به چشمهای تو فکر میکنم، زندگی ام از آن حالت خاکستری و بی روح، پر از شوق میشود، اشک در چشمانم حلقه میزند و میگویم اگر از همه دنیا سهم من فقط تو باشی برایم کفایت میکند.تو عجیب ترین مخلوق خدایی که به چشمم دیده ام، دلم هر بار که از تو مینویسم برایت تنگ تر میشود. تا به تو فکر میکنم، دلم را به آتش عشقت میبازم و تمام وجودم تو را فریاد میزند.تو برای من نوای روح بینوایم هستی، روحم و جانم بدون حضور تو سرد و خاموش است. تو مثل موقع هایی هستی که عینکم را به چشمانم میزنم و همه چیز را رنگی میبینم. دیگر پشت شیشه اتاقم همه چیز خاکستری نیست. دیگر مثل موقعی نیست که بدون عینک همه چیز را انگار از پشت شیشه دوده گرفته ای میبینم. تو برایم دوای درم هستی. و من تا شوق در جهان هست، سر از آستانت بر نمیدارم.امروز موقعی که نوشتنت را شروع کردم، هنوز دلم شکسته بود، نه از دست تو، از دست زمانه. ولی حالا که به وسطهای نوشته تو میرسم، ذوقم خودم را هم متعجب میکند. عجب شگفتانه ای هستی مخمل قرمز و مشکی من!تو شگفتانه ای هستی که هر بار که تکرار میشوی، برای من تازگی داری و حس میکنم تا پر شدن جام زندگی ام، معتاد به تکرار تو هستم.اعتیاد وقتی قشنگ میشود که خمار تو میشوم، که جانم لبریز از شراب ذوقت میشود. میدانم گاهی همانی نیستم که میخواهی ولی تو برای من همیشه آنی بوده ای، تک دلی بوده ای که میخواستمش. تو برایم تعبیر آدمی بچه ای هستی  که شیوه پری میداند. هرچه بیشتر مینویسم دلم از شوقت پر تر میشود و من این بار نه فقط دلم را که همه جانم را به عشقت میبازم. باختنی که عاشق ترم میکند، و من عاشق این همیشه باختنم.نه هر که چهره برافروخت دلبری داندنه هر که آینه سازد سِکندری داندنه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشستکلاه‌داری و آیینِ سروری داندمدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مراکه قدرِ گوهرِ یک‌دانه جوهری داندز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاهکه لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راندن یک کسب و کار</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-k8fk9yeuqyoc</link>
                <description>طی این سالها افتخار این را داشته ام که با کسب و کارهای کوچک و بزرگ، آنلاین یا غیر آنلاین همراه باشم. اگر چیزی بلد بودم به آنها هم یاد بدهم و من هم از آنها بیاموزم.دوست دارم برخی از خاطراتم را بنویسم. همین اواخر با یکی از شرکت های فعال در حوزه مرغ و تخم مرغ و برخی محصولات لبنی همراه بودم. آخرین جلسه ام مربوط به قبل از این جنگ آخری بود.تعداد اعضای هییت مدیره شان زیاد بود و مدام سر هر تصمیم کوچکی جلسه هییت مدیره تشکیل میدادند، با اینکه برندشان تا حدی درشهر و استانهای اطراف پذیرفته شده است و مردم به آن اعتماد دارند. ولی اختلاف های فاحش بین اعضای زیاد هییت مدیره ریشه شرکت را داشت خشک میکرد. هییت مدیره ای که همه شان در یک شهر هم نبودند ولی هفته ای دو سه بار دور هم جمع میشدند و درباره کوچک ترین مسائل حتی استخدام یا اخراج یک نفر هم با هم مشورت میکردند.هفته ای یک بار پرواز میکردم و به شهرشان میرفتم، همه هم حاضر بودند. چند جلسه اول فقط به عنوان یک ناظر به حرفهایشان گوش میدادم. هرباز از نظرم چیزی که مطرح میشد یک اشتباه فاحش بود، میخواستم حرف بزنم ولی طاقت می آوردم و فقط یادداشت میکردم.چیزی که فهمیدم همه اعضا هر یک مدیر یک چیزی بود مثلا بخش حسابداری سه تا مدیر داشت که تقریبا همه شان یک کار میکردند و اینظور که میگفتند چون حسابداری بخش مهمی از شرکت هست فقط اعضای هییت مدیره حق داشتند مدیر شوند، حسابداری شان بخشی بود که آمد و رفت نیروهای انسانی در آن بسیار زیاد بود. این سه مدیر شرح وظایف خاصی نداشتند و میگفتند حواسمان هست سرمان کلاه نرود و فضای بی اعتمادی هم بین این سه نفر بود، کارمندان بخش موقعی که با مشکلی مواجه میشدند نمیدانستد از که باید سوالشان را بپرسن. گاهی اوقات در خصوص یک موضوع ساده نظر هر سه نفر با هم یکی نبود. برای همین خیلی از افرادی که در بخش حسابداری مشغول به کار میشدند، خیلی سریع استعفا میدادند.چند جلسه که گذشت و منم تقریبا با همه هییت مدیره حرف میزدم، حس کردم خودشان مشکلشان را میدانند، و این چند صدایی که اختلافات بسیار زیادی هم با هم داشت باعث میشد همیشه در یک دور باطل بمانند.این را هم باز تاکید کنم با وجود همه این مشکلات شرکت سرجایش بود، به چندین شهر و استان محصولاتشان را توزیع میکردند. و به نظرم خروجی اش بد نبود، ولی میدیدم که چقدر این شرکت پتانسیل رشد و رقابت با شرکت های بزرگتر را داشت.نقطه قوت شرکت مدیر مارکتینگ و بازاریابی شرکت بود که او هم از اعضای هییت مدیره بود، کار خودش را میکرد و در بحث ها هم زیاد شرکت نمیکرد. مطمئن شدم اگر شرکت پیشرفتی هم داشته بخاطر شخص ایشان و تیمشان بوده، ایشان شخصی بود که اجازه دخالت در کارهایش را به بقیه اعضا نمیداد و فقط هدفش گرفتن بازار بیشتر و رساندن اسم برندشان به آدمهای بیشتری بود.برای شرکت صفحات مجازی درست کرده بود، در بخش دیجیتال مارکتینگ بسیار خوب عمل کرده بود، بسیاری از فروشگاهها فقط او را میشناختند و به ایشان اعتماد میکردند.مدیرعامل آدم جا افتاده ای بود، وقتی بحث بالا میگرفت، یک تصمیم میگرفت و معمولا بجز چند مورد که دیدم، همه میپذیرفتند. مشکل اساسی شرکت از نظر من همپوشانی وظایف مدیران رده بالا (که عموما اعضای هییت مدیره بودند) بود.در نهایت به اعضای هییت مدیره گفتم از نظر من چند مرحله را باید طی کنید. اولین قدم کم کردن اعضای هییت مدیره بود. به نظر من چهار نفر مشخص از اعضا برای اداره شرکت کافی بود.قدم بعدی از نظرم به داد بخش حسابداری رسیدن بود، اینکه هیچ کدام از اعضای هییت مدیره مدیر این بخش نباشد، و نیروهای بخش هم باید نصف میشد. و یک مدیر شایسته برای این بخش انتخاب میشد. بخاطر فضای بی اعتمادی که داشتند، پیشنهادم این بود که مدیرعامل شخصا مسول ارتباط با مدیر جدید باشد.قدم بعدی کمتر کردن تعداد جلسات هییت مدیره بود، اینطوری جلسات طولانی و بدون تاثیر کمتر میشد و گران ترین جلسه شرکت قرار نبود هفته ای چند بار تشکیل شود.قدم بعدی این بود که اختیارات مدیرعامل بیشتر شود، و مدیرعامل به هییت مدیره پاسخگو باشد، و جلسات درون تیمی با بخش های مختلف داشته باشد. مدیر عامل دستیار زبلی داشت، عرض کردم که بهتر است دستیارش در همه جلسات برای شروع باشد و همه جلسات را مکتوب کند و به امضا حاضرین برساند.جنگ شد، مدتی از هم بیخبر شدیم، پروازها که باز شد مدیرعامل با من تماس گرفت که دوباره شروع کنیم. که عذر تقصیر خواستم و عنوان کردم بخاطر شرایط خاص کسب و کارهای خودم باید تا عادی شدن شرایط تمرکزم را برای خودم نگه دارم.آقای مدیرعامل عنوان کردند که از وقتی هییت مدیره کوچک تر شده و اختیارات خودش بیشتر شده، شرکت جانی تازه گرفته و حسابداری را هم فقط یک مدیر اداره میکند که البته باز هم از اعضای هییت مدیره بود.در هر صورت امروز صدای برندشان را بیشتر میشنوم. و ته دلم خوشحالم که انگار تلاشهایم ذره ای تاثیر داشته، درسی که از این ماجرا گرفتم این بود که با وجود همه اختلافها و گرفتاریها و نبود مدیریت منسجم هم اگر کسب و کاری اقبالش بلند باشد و بازاریابی و مارکتینگ خوبی داشته باشد، میتواند سری در سرها در بیاورد.اصلاح ساختاری یک مجموعه و مشخص بودن وظایف هر فرد هم در رشد کسب و کار میتواند غوغا کند.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوش به دوش</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4-ujqdjtzohzle</link>
                <description>گاهی هم نمیشود به جلو بتازیم، در هوای ابری باید سعی کنیم بقای خودمان را حفظ کنیم. تا در روزهای آفتابی باز با سرعت بدویم. راستش تجربه به من ثابت کرده، گاهی آنقدر خام میشویم که خودمان به جلو میرویم ولی کسب و کارمان پشت سرمان میماند. تا وقتی به اندازه یک قایق موتوری هستی، میتوانی هرچه میخواهی سریع بروی و مانور بدهی. ولی یک کشتی را نمیشود همانطور هدایت کرد. باید آرامتر، با وقارتر و آهسته تر به جلو راند. در هر صورت هر کسب و کاری در طول حیاتش ممکن است وارد بحران شود، اینکه در بحران باشد و با خزیدن بقایش را تضمین کند، اهمیت زیادی دارد. با سختی ولی با امید باید راه را پیش رفت. صبوری و گرفتن تصمیمات سخت یک هنر است. هنری که هر مدیر کسب و کاری باید آن را یاد بگیرد. تا ناگهان سقوط هرچه ساخته را در برابر چشمانش نبیند. این روزها باید سعی کرد هنرمندانه رفتار کنیم و چشممان با امید به روزهای آفتابی باشد که قرار است بیاید.این تاب آوری و این حفظ کردن کسب و کار قطعا سخت است، ولی همین سختی ها کسب و کار و همه سرمایه انسانی اش را آبدیده تر میکند. به مدیرانش یاد میدهد که هیجان خود را کنترل کنند و درست تر تصمیم بگیرند. اگر یکی مثل تو کنار آدم نباشد، تحمل این همه مشکلات و دردها و زجرهای زندگی سخت تر میشود، ولی وقتی تو هستی و من دلم به بودنت خوش است، هرچه بر سرم بیاید را میتوانم مدیریت کنم.زندگی همه اش کلبه چوبی کنار دریاچه نیست، و تو آدمی نیستی که فقط در آن کلبه کنارم باشی، تو مراقبم هستی و کنار هم برای روزهای بهتر تلاش میکنیم. من همیشه انرژی مثبتی که روانه ام میکنی را حس میکنم. راستش اگر فقط قرار بود  یاری در کلبه باشی، دلم میشکست. شاید اصلا نمیتوانستم ادامه بدهم. همه قشنگی این زندگی همین است که یا هستی، یا پشت پرده به جلو میرانی ام. صد البته پیش رفتن تو و من به هم گره خورده است و این چقدر خوب است که در کار کردن هم دوشادوش هم هستیم.  با تو همراه بودن حظی دارد که کمتر کسی شاید در زندگی اش تجربه کرده باشد. و این چقدر خوب است که با هم اینقدر در زندگی و کار همقدم هستیم. وقتی فراقت مرا میکُشد، یاد همیشه همراه بودنت می افتم و دوباره جان میگیرم. تو قشنگ ترین و بهترین هدیه زندگی ام هستی. باید مدیون تمام اتفاقاتی باشم که تو را سر راهم قرار داد.سرت خوش باشد مخمل قرمز و مشکی من ، این هم میگذرد.آتش بیار و خرمن آزادگان بسوزتا پادشه خراج نخواهد خراب راقوم از شراب مست وز منظور بی‌نصیبمن مست از او چنان که نخواهم شراب راسعدی نگفتمت که مرو در کمند عشقتیر نظر بیفکند افراسیاب را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 13:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هُرم نفست</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%87%D9%8F%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B3%D8%AA-skv65owfqblr</link>
                <description>دلم برای هُرم نفسهایت تنگ شده است، دلم برای دعوا کردن هایمان حتی تنگ شده است. من عصبانی میشوم، برای مراقبت از تو عصبانی میشوم. تو حتی خودت هم نخواهی من همیشه نگرانت هستم و همیشه میخواهم مراقبت باشم که خاری به پایت نرود. بخاطرش با دنیا سرشاخ میشوم. پس هر وقت نگرانت شدم و از کارهایی که میکنی عصبانی شدم به من حق بده. سعی کن به من حق بدهی. من آنقدر که دوست دارم حال تو خوب باشد، حال خودم برایم مهم نیست. خودم یک طوری میشوم آخر.آنکه آن جرقه بینمان را به به عشقی چنین خوشمزه تبدیلش کرد به گمانم بیشترتو بودی. من هم همراهت شدم، و دیگر نتوانستم مشق عاشقی کردن را در دلم کنترل کنم. عنان دل از دست رفت. خود دلم هست که اختیار همه وجودم را در دست میگیرد و میدود و میدود و من هم در پسش میدوم. گاهی که نفس کم می آورم، کافی است برق چشمانت را در پس ذهنم به یاد بیاورم تا دوباره جان بگیرم. دوباره وجود بی رمقم پر از آتش عشق میشود و من باز دلم را به عاشقی میبازم.بعضی وقتها هم شده که از سر نادانی بر تو تاخته ام، تعدادش نباید زیاد باشد، ولی هر روز در ذهنم مرورش میشود حتی بدون اینکه خودم بخواهم و حسرت میخورم که چرا افسار زبانم ربوده شد و آنچه نمیخواستم بگویم، از کجا به زبان خامم آمد و گفتم. ولی مینویسم که همیشه یادت باشد، من هر بار دلت را رنجانده ام را خوب یادم هست، افسوس که نمیتوان گذشته را تغییر بدهم و آن لحظه که از دستت خشمگین شدم به جای حرفهایی که دلنشین خودم هم نبود، به تو بگویم که چقدر دوستت دارم و هر روز هم بیشتر دوستت دارم. صد البته که تو حق داری هیچ وقت مرا نبخشی ولی من باور دارم قدرت عشقمان این لحظات بد را در خاطرت کمرنگ میکند. تو هیچ چیز یادت نمیرود، دقیقا برعکس من.رفیقم! مخمل قرمز و مشکی من! من همیشه به تو و توانایی تو و عشق تو باور دارم. من همیشه رویت حساب میکنم. تو به قول فرنگی ها یک زن آلفا هستی، زنی که زمین و زمان را میتواند به هم گره بزند تا به خواسته اش برسد. یادت بماند همیشه من هم یکی از خواسته هایت باشم.من چشمم به راه است، منتظرم که بگویی بالاخره دارم می آیم. منتظر که در پوست خودم نگنجم و عشقت را داد بزنم آنقدر داد بزنم که گوش فلک را کر کنم.یار شیرینم! دلتنگت هستم. بیا و این آتش هجر را به شیرینی وصال خاموش کن.پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت ما راقیمت عشق نداند قدم صدق نداردسست عهدی که تحمل نکند بار جفا راگر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهیدوست ما را و همه نعمت فردوس شما را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 11:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>