<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید والی- Vahid Vali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vahidvali</link>
        <description>هرچی به ذهنم برسه مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:28:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/639801/avatar/bBW9Eq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید والی- Vahid Vali</title>
            <link>https://virgool.io/@vahidvali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بار</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-atbvjcqyq7am</link>
                <description>بار سنگین زندگی را که بر زمین بگذاری همه چیز تمام می‌شود، انگار از اول هم هیچکدامشان نبوده اند، مشکل از زندگی کردن ما نیست، مشکل درد و‌رنج‌زندگی است که در عالی ترین سطح خود جگرمان را خون می‌کند.زندگی رنجی دائم با خوشی هایی زودگذر است، خوشی هایشم آنقدر چشمگیر نیستند، همین است که خیلی از آدم‌ها طعم خوشی را نمیچشند و‌هرچه می‌کشند درد است و رنج. اصلا خیلی ها بیخیال خوشی هایش شده اند، آنقدر اندوه و درد در دل دارند و داریم که دیگر چه جایی برای خوشی کردن و از زندگی لذت بردن.زندگی بازی مسخره ای است که به من و من ها تحمیل شده است، و اگر توانش باشد که بار سنگینی که بر دوش می‌کشیم را زمین بگذاریم شاید برای همیشه راحت شویم. افسوس که این بار فقط بار خودت نیست، عزیزانی داری که بود و نبودن برایشان فرق می‌کند. آدم‌هایی در زندگی دارند که نبودت شاید نابودشان کند. و تو محکومی‌به ادامه دادنش. برای دیگران هم که شده برای تو هم که شده من هم ادامه میدهم. شاید که کمی طعم خوشی را هم چشیدم.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 15:46:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل بهشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-uxiyscbgbw5a</link>
                <description>کلافه و خسته به این سو و آن سو میدوم، کم طاقت شده ام، حوصله آدمها را ندارم. انرژی ام به کمترین حد خودش رسیده است. گاهی با زور دارو سر پا هستم. از آن موقع هایی هست که فقط غار تنهاییم میتواند حالم را خوب کند. با این که مشکلات زیادی داشته ام ولی تا حد قابل قبولی با کمک یک تیم خوب و با عرضه بر آن فائق آمده ام. ولی درونم خالی شده است. بیش از آنکه در توانم باشد جان کنده ام. برای چند روزی هم که شده باید از نظرها غائب شوم، خودم باشم و خودم. نه تلفنی در کار باشد، نه اینترنتی وجود داشته باشد، تنهای تنها فقط به باز سازی روحم وقت بگذرانم.این مدت کم سختی نکشیدم، چندین سال است تاوان اشتباهات دیگران را داده ام. تاوان حماقت هایی که خودم کردم و به آدمهایی که دوزار هم ارزش نداشتند، بیش از لیاقتشان بها دادم. چوبش را هم خوردم. یاد گرفتم که اعتماد نکنم، یادگیری که بهایش بسیار سنگین بود. و حالا در میانه زندگی و شاید در آخرهایش با هزینه سنگینی که دادم تجربه ام بسیار بیشتر شده است. میدانم تا آدم های دور و برت خودشان را از هر نظر ثابت نکرده اند حتی مسولیتی هم نباید به دوششان بگذاری. بعضی از آدمها ذاتشان سیاه است و منتظرند تا فرصتش برسد و ضربه خودشان را برسد و با ماسک معصومیتی که به رخشان دارند همیشه خودشان را خوب جلوه دهند. حالا بعد ازینکه از این آدمها زیاد دیدم دیگر تا حدی میتوانم شخصیت های این مدلی را تشخیص دهم و آنچه لایقشان هست را در کاسه شان بگذارم.نامردی و خباثت بخشی از وجود آدمهای رذل و کثیف است، اخلاق برایشان هیچ اهمیتی ندارد. فقط منافع خودشان هست که برایشان مهم است. و باید به شدیدترین وجه ممکن تنبیهشان کرد و حقت را از آنها پس گرفت. و منتظر روزگار هم ماند تا حسابشان را کف دستشان بگذارد. اعتماد احمقانه حتی به نزدیکترین آدمهای زندگی ات هم نباید کنی، اعتماد احمقانه اعتمادی هست که فقط روی حرفی که میزنند حساب کنی بدون اینکه بدانی واقعا لیاقتش را دارند یا نه. عموما آدمها در بوته آزمایش که گذاشته میشوند اگر شخصیتی نمایشی داشته باشند، مردود میشوند. آدمهایی با شخصیت های نمایشی فقط به درد بازیگری میخورند اتفاقا میتوانند بازیگران خوبی هم شوند، ولی روی حرفشان حساب کردن حماقت هست همان حماقتی هست که اسمش را اعتماد احمقانه گذاشته ام.آدم فقط با لیاقت و جربزه خودش هست که میتواند خودش را بالاتر بکشد، روی آدمهای دیگر حساب کردن برای اینکه بتوانی بر مشکلی غلبه کنی واقعا حماقتی بیش نیست. خوش شانس که باشی که سالهای زیادی در میدان که باشی، قطعا آدم های خوب هم دور و برت هستند، و چه خوشحالم که ازین آدمها هم در کنارم هستند، هرچند قدر آدمهایی که ناامیدم نکردند را میدانم ولی آدمهایی که ناامیدم کردند گلی از گلهای بهشت هم که باشند دیگر دوزار برایم ارزش ندارند. هرکه میخواهد باشد.مُفْلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریمآه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانندوصلِ خورشید به شب‌پَرِّهٔ اَعْمی نرسدکه در آن آینه، صاحب‌نظران، حیران‌اند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 12:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-irck6mqkztiy</link>
                <description>حضرت حافظ چقدر قشنگ در بیست و پنجمین غزل دیوانش عنوان میکند که بدون رنج کشیدن هیچ عیشی حاصل نمیشود و از روز ازل هم آدمی بلا و رنج را پذیرفته است. واقعیتی که همیشه درست است چه قرن هشتم باشد چه الان باشد. رنج کشیدن همیشه قسمت مهمی از زندگی است، ما بیشتر از آنکه لذتی از زندگی ببریم رنجش را به دوش میکشیم و این رنج شمشیر درونمان را آخته تر میکند. شمشیری که هر چه تیز تر هم میشود باز زورش به غول بی شاخ و دم زندگی نمیرسد. شاید به همین دلیل هست که آنهایی که اعتقاد به زندگی در لحظه هستند میگویند از همین الان زندگی ات لذت ببر و عیش و خوشی را به تاخیر مینداز.افسوس که باز هم به قول حضرت حافظ هر کمالی هم که باشد آخرش نیستی و نابودی است. گاهی با خودم فکر میکنم چقدر باید زجر زندگی را کشید تا کافی باشد، هیچ وقت به هیچ نتیجه ای نرسیدم. انگار این رنج و درد و مشقت تحفه است که هر روز زندگی با چهره های جدید به عذابمان می آورد. تحفه زندگی کردن اگر این باشد، دردش چیست. نمیدانم!گاهی همه تنم میلرزد، حس میکنم همه اش دویدن و همه اش برای آینده جنگیدن فرصتی برای اینکه احساس زنده بودن کنم، ندارم. ولی چه میشود کرد، فقط که خودم نیستم باید حواسم به همه چیز باشد. در زندگی همه اش روی یک پاشنه میچرخد، درد و درد بیشتر. چه میشود کرد به جز تحمل درد زخمهایت، لیسیدن زخمهایت و دوباره برای آینده ای بهتر جنگیدن. من محکوم شده ام که همیشه با درد و رنج عیاق باشم. چاره دیگری نیست. همین است که هست.مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنجبلی به حکمِ بلا بسته‌اند عهدِ الستبه هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش می‌باشکه نیستی‌ست سرانجامِ هر کمال که هست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقیه اش با من</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-ekeu8sxmk65r</link>
                <description>از همان اول که نگاهم به نگاه نافذت قفل شد، انبوهی از احساسات بعضا متضاد در وجودم رخنه کرد. حس شادی، ذوق،خشم،ترس،نگرانی و حس هایی دیگر که بعدم نامشان عشق شد. عشق مجموعه ای از حسهای متناقض است و تا در دل ماجرا باشی بهره ای از آن و پیچیده گی هایش نمیبری. که حضرت حافظ فرمود: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...ترس از دست دادنت، شوق حضورت، نگرانی ازین که بتوانم همانی باشم که میخواهی،خشم از همه سدهایی که بین راهمان بود. استرس اینکه تا کی بتوانم داشته باشمت. آیا لیاقتش را دارم وقتی که نوبت ما رسید تا همه عمرم با تو دل یکدله کنم.عاشقی حس عجیبی است، حاضری برای ثانیه ای وصال، ساعتها و روزها فراق را با ذوق و بی تابی تحمل کنی که دوباره لمسش کنی که دوباره به چشمهایش نگاه کنی و بگویی من و تو برای هم خلق شده ایم و در بوی یار از خود بیخود شوی.و این بی تابی ها، و این ساعت هایی که متوقف میشوند، زمانهای فراقی که نمیگذرد، و هرچه به ساعت نگاه میکنی یا تکان نخورده است یا اندازه سر سوزنی جابه جا شده است. چه میتوان کرد که آتش عشق در دل عاشق هرچه هم گُر بگیرد، چاره زمان را نمیکند. آنقدر کند میگذرد که از زمین و زمان نالان میشوی و حتی به روزگار ناسزا میگویی و از بخت بدت مینالی که چرا نباید دست معشوق همین حالا در دستت باشد و دیگر این بار هیچ وقت رهایش نکنی. مخمل قرمز و مشکی من! ما راه زیادی را تا اینجا آمده ایم، در سختی ها و خوشی ها کنار همدیگر بوده ایم، روزهای فراق و وصال بسیار بر ما گذشته است ولی باز هم مثل روز اول بی قرارم. بی قرارم که تو بیایی و بدانم که هرگز نمیروی. از رفتنت میترسم، از بداخلاقی هایم که باعث میشود گاهی از دستم برنجی میترسم. میترسم آنقدر کلافه ات کنم که عطایم را به لقالیم ترجیح دهی. ولی خواستم بدانی من درست مثل روز اول همه هیجانات و احساساتم به تو را دارم، و هرچه میگذرد پیوند آنچه بین من و تو هست قویتر هم میشود. پس ناملایمتی هایم را بپذیر، من هم میپذیرم. و تا ابد دل در گرو این عشق ببند، پشیمانت نمیکنم.همه دنیا هم که دست به دست هم دهند که مرا از تو جدا خواهند، قدرت عشق بین من و تو آرزویشان را به گور خواهد برد. من هنوز هم دوست دارم دست لای موهایت بکشم، موهایی که بلند میشوند و هی دل من را بیشتر با خود به دل زلف های سیاهشان میکشند و من در غرق در بوی گیسوانت همانجا بیهوش میشوم.تو دیگر فقط خودت نیستی، من را داری و بدان همانطور که این سالها هوای هم را داشته ایم باز هم هوای دل هم را خواهیم داشت.حتی در این دنیایی که معرفت گاهی بی ارزش تلقی میشود و ضد ارزشها، ارزش شده اند، ما به همان ریسمان قدیمی مان چنگ میزنیم و برای هم کم نخواهیم گذاشت.ما عاشق هم میمانیم. تو فقط بخواه. بقیه اش با من.ای فصل باباران ما برریز بر یاران ماچون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ماای چشم ابر این اشک‌ها می‌ریز همچون مشک‌هازیرا که داری رشک‌ها بر ماه رخساران ما</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 04:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو تمام نمیشوی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C-b4f8r1ylt2rk</link>
                <description>تو تمام نمیشوی، تو شروع هر چیزی هستی، شروع مزه عشق، شروع زندگی، شروع حال خوب، تو شروع حس کردن طعم شیرین زندگی هستی، همان زندگی ای که همه اش تلخ است، با تو مزه میگیرد. تو شروع سرکشی هستی، تو شروع خارج شدن از دایره امن زندگی و ورود به دنیای عجیب و پر از فراز و نشیب عشق هستی.با تو عشق زبان باز میکند، با تو رنج عشق شیرین میشود و با تو همه چیز خاص میشود. با تو هر تجربه جدیدی هیجان انگیز میشود و با تکرار تو هست که این رنج دائم زندگی به خودش عطر و طعم میگیرد. از تو نوشتن و به یاد تو بودن است که باعث میشود هنوز بخواهم زندگی را تجربه کنم و دوست دارم همه چیز با تو تکراری شود، روزمرگی هم را هم با تو میخواهم. کشف رازهای این زندگی سراسر غم را هم با تو میخواهم. با تو تجربه روی خوش زندگی را میخواهم. با تو دوست دارم شعر بخوانم، برای تو حافظ بخوانم. از عشق سعدی برایت بگویم. دوست دارم تا دل شب با تو بگویم از همه چیز، از نامردی روزگار از نامردی آدمهای بدذات و آنقدر ازین شاخه به آن شاخه بپرم که دستم در بین زلفان تو باشد و به خواب بروم. و سحرگاه ز کنار تو جوان برخیزم و بگویم هفتاد سالگی اول میانسالی است، با تو میخواهم حالا حالا ها زنده بمانم و زندگی کنم و با تو بسازم و به ساخته های مشترکمان افتخار کنم.تو را دیدن و لمست کردن و با تو گپ زدن و قدم زدن در کوچه های سرد پاییز آرزوی های بزرگ من است، دوست دارم با هم پایمان را روی برگهای خشک شده پاییزی بگذاریم و صدای خش خش برگ ها را با هم تجربه کنیم. انگار هر تجربه ای که به تنهایی داشته ام را میخواهم با تو هم دوباره تکرارشان کنم و این بار بجای حسرت، آهی از سر شوق از نهادم بلند شود و یادم بیاید که چقدر بی تو همه چیز تیره و تار بود. تو مثل عینکم هستی که وقتی آن را به چشم میزنم دنیا تازه رنگ میگیرد، میتوانم نارنجی و بنفش و صورتی را هم ببینم، میتوانم سبز را از سبز تشخیص بدهم. تو هم مثل همان عینک دنیای دلم را رنگی میکنی و من با شوق دوست دارم تا همیشه دستم در دستت باشد و با تو بخوانم و زیر باران برقصم. تو برایم همان بهشتی هستی که همه چیزش میگویند خوش است. آنقدر خوش است که قهر و عتابت هم شیرین میشود، طعم بهشت میگیرد. من اگر معتاد تو نیستم پس چه هستم. اعتیادی که هر چه بیشتر در آن فرو میروم، بیشتر زندگی روی خوشش را به من نشان میدهد.با تو میشود در خیال گم شد، با تو خیال واقعیت زندگی میشود و با تو چشمه ها شروع به جوشش میکنند و کوهها را میشکافند. با تو همه چیز مزه دیگری میدهد. با تو همه چیز ممکن میشود. تو تمام نمیشوی! تو شروع هر حال خوبی هستی.باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدشبر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدشای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنالمرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدشرندِ عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه‌کارکار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 14:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خابم بربودی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-xnexoswsewyg</link>
                <description>خواب هم راهش را گم کرده است، به چشمانم نمی آید. خسته و بی رمق باز هم باید روزم را شروع کنم. نمیدانم این بیخوابی ها آخر مرا به چه حال خواهند کشاند. گاهی آنقدر بی انرژی میشوم که حتی صدای تو هم نمیتواند مرا به زندگی باز گرداند. مانند آدمکی تلو تلو خوران، خودم را تا شب سرپا نگه میدارم و باز شب و باز بیخوابی.یاد تو اندک فراغتی هست که در زندگی ام وجود دارد، من اوقات فراغتم را به فکر کردن به تو و نوشتن برای تو میگذرانم. و چه لذتی دارد دوباره از تو نوشتن.ازینکه به گمان دلیل بی خوابی های شبانه ام هم تو هستی، همانقدر که دلیل انرژی روزم هستی. اصلا مگر جز این است که عاشق همیشه زرد روی هست. من هم عاشقی مثل بقیه. رنگم زرد است و تنم نزار و امیدم به وصال معشوق. معشوقی که هر چه دارم از اوست. معشوقی که دلیل بالا و پایین شدن قفسه سینه ام و حال درونم هست.من از دنیا چیز زیادی نمیخواهم، من از دنیا یک تو را خواستم و دنیا راه صید دلت را به دلم انداخت، با صبر زیاد دامم را پهن کردم. من صیادی بودم که صید شکارم شدم. خودم خواسته و ناخواسته به چنگال تیز تو خودم را سپردم، هرچه زخم زنی هم باکی ندارم، مرهمش جز خودت دیگری نیست. پس تا اسیر بند توام خواهی بنواز و خواهی نه.هرچه میگذرد، بیشتر احساس میکنم، روح و جانمان یکی شده است، گاهی حتی وقتی میخواهی حرفی بزنی، قبل از آنکه لبانت به سخن گفتن باز شود، فقط با نگاه کردن به چشمانت آنچه میخواهی بگویی و آنچه که از گفتنش بیم داری را همه را با هم میفهمم. لبخند میزنم و منتظر میمانم تا از زبان خودت بشنوم. چشمهای من هم همین است، حتی ازین هم بدتر، فورا حال دلم را برایت بر ملا میکند. قبلا تلاش میکردم راه دریچه قلبم به چشمهایم را مسدود کنم، ولی مگر میشود سر آتش بود و نجوشید. آنچه در دلم میگذرد از راه و بیراه خودش را به چشمانم میرساند و بر ملایم میکند. برای همین است دیگر هیچ وقت تلاش نکردم چیزی را از تو مخفی کنم. همه چیز عیان و لخت و گاهی تلخ بر زبان چشمانم می آید و تو میشنوی شان.خوش بحال من که چنین معشوقی دارم که نه فقط صورت زیبا دارد که سیرتش هم زیباست. که سیرتش همیشه همراه دلم است و من خودم را مانند طفلی در پایش میبینم. طفلی که نگاهش به دستان مادرش است که او را بنوازد و ذوق کند. همیشه دلیل ذوق کردن هایم باش، همیشه دلیل دو دو زندن چشمهایم باش و همیشه دلیل بیخوابی هایم.همه‌شب در این اُمیدم که نسیمِ صبحگاهیبه پیام آشنایان، بنوازد آشنا راچه قیامت است جانا، که به عاشقان نمودی؟دل و جان فدای رویت، بِنَما عِذار ما رابه خدا، که جرعه‌ای دِه تو به حافظِ سحرخیزکه دعایِ صبحگاهی، اثری کند شما را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 10:23:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشکد زنجیر را</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-oodgk5ze8dnr</link>
                <description>تا کی شود که دست کوتاه من به زلف تو برسد که اگر برسد با چنگ و دندان در بند خودم نگهش میدارم و خودم در بند تو میشوم. هر روز که نسیم صبا بوی زلفت را برایم می آورد، از خود بیخود میشوم. به طرب در می آیم و روزم را با یاد تو آغاز میکنم. من به چه ببالم؟ جز این که اشک شوق در چشمانم جمع شود و بدانم که من هم در خیل عاشقان تو هستم. من را تا تو راه درازی هست یا شاید هم نیست،نمیدانم! ولی این راه، راهی که هر چقدر هم طولانی و طاقت فرسا باشد شیرین است و من راهرو این راه بی پایانم. من در شکن شکن موهای تاب خورده تو خانه کرده ام و گدای کوی تو شده ام تا بلکه ببینی ام و بنوازی ام. این راهپیمایی هرچقدر هم سخت باشد هیجان انگیز است و وجودم را غرق در شادی میکند. برای من مقصدی نیست، این راه تا همیشه ادامه دارد، هرچه وصال پیش آید، هرچه فراق پیش آید. من راهرو این راه هستم تا زمانیکه  شید در دنیایی دیگر وصالی پیش آید که دیگر بدانم در آن درد فراقی نخواهی بود. آیا شود یا نشود من از امیدم نمیکاهم.تو را به چه تشبیه کنم که هزاران یوسف مصری در چاه زنخدان تو اسیر هستند، که اسیر تو بودن هم مرتبه ای است بس بلند. که من چه کنم که اسیر شوم که اسیر تو شوم و تا دمی مانده است در راه تو جانم را  بیفشانم. من هیچ ندارم، جز این دل وامانده که تا میتپد نام تو را فریاد میزند. که تپیدنش در گرو خواست تو است. تو امر بفرما تا همه جان و وجودم فدای تو شود.من همه عمر به دنبال بوی زلفت آواره شده ام و حالا که نشانی از تو دارم، آن را به هیچ نفروشم. من این دل را من این جان را من این عشق را که همه اش لبریز از تو است را با دنیا دنیا آرامش و آسایش عوض نمیکنم. تو چه میدانی عاشق تو بودن و راهرو طریق تو بودن چه کیفی دارد. هر که بداند چه حلوایی در این مسیر خیر میشود بی گمان سراسیمه یا خودش را به این راه می اندازد و یا تا ابد گرفتار چاه حسادت میشود.عاشق را که عقل زایل میشود تازه به آگاهی میرسد، آگاهی که هر چه مدعیان منعش را کنند، در دل عاشق فرو نمیرود، برای عاشق فقط یک حکم وجود دارد و آن کوچه نشین شدن در هوای عشق معشوق است. که نسیمی بوزد و بوی زلف یارش وجودش را لبریز از عشق کند و چشمانش را لبریز از اشک. اشکی که هیچ وقت بند نمی آید.من هم به حکم این دل از دست رفته، به حکم این جان بر لب آمده هر دم منتظر وصال تو در کویت مینشینم و امیدم را همیشه حفظ میکنم. این من نیستم که خودم را به سویت میکشانم این خود تو هستی که زنجیر را میکشی و هر چه سفت تر میکشی حال من دگرگون تر میشود و روحم شاد تر. پس سر زنجیر را رها مکن و این عاشق را حتی یکدم به حال خود نگذار.ببین که سیبِ زنخدانِ تو چه می‌گویدهزار یوسفِ مصری، فتاده در چَهِ ماستاگر به زلفِ درازِ تو، دستِ ما نرسدگناهِ بختِ پریشان و دستِ کوتهِ ماستبه حاجبِ درِ خلوت‌سرایِ خاص بگوفُلان ز گوشه‌نشینانِ خاکِ درگهِ ماست</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 12:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو شوق آن روزهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qxrvgi75mbng</link>
                <description>تو مثل خوشمزگی کودکی هستی، تو شوق دویدن و زمین خوردن و گریه و خنده بعدش هستی، تو مثل سفرهای بچگی هستی، همه اش هیجان و همه اش کشف جدید، همه اش شوق دیدن نادیده ها هستی، تو مثل مزه چسباندن چاپ آدامس خرسی روی دستانمان هستی. تو برایم یادآور روزهای خوب زندگی هستی.روزهایی که مثل برق و باد پر کشید و رفت.تو مرا از دنیای عجیب میانسالی به دوران شیرین کودکی پرت میکنی، به همان دنیایی که همه چیز عطر و بو داشت، همه چیز لذتش بیشتر بود. تو ذوق خرداد ماه و تمام شدن امتحانات هستی،تو شروع تابستان گرم و تعطیل و پر از هیجان هستی. تو زمزمه گوش دادن به ترانه های قدیمی توی جاده های پر پیچ و خم و ماشین های بدون کولر هستی.تو ذوق لمس کردن پیک های نوروزی هستی و نوشتن جوابهایش توی آخرین روز تعطیلی . تو مثل باران ناگهانی سیزده بدرهای شاد و غروب غمگینش هستی. تو طراوت بهاری و ذوق نیمه دوم اسفندی. تو انتظار رسیدن بهاری. تو خوشمزگی همه روزهای تلخی. تو یادآور همه روزهایی هستی که زود گذشتن و من را به میانسالی پرت کردند. تو طراوت و نشاطی. تو خود خود عطر و طعم بچگی هستی.تو ذوق تعطیلی از ظهر پنجشنبه تا صبح شنبه هستی، تو ذوق نوشتن مشق توی نور چراغ نفتی هستی. تو برایم شوقی و ذوقی. ذوق داشتن همه نداشته هایم در کودکی و هر روز یادگرفتن و کشف کردن.تو مثل زنگ های فارسی هستی و شیرینی کلاسی که همیشه زود تمام میشد. تو مزه شعرهای حافظی وقتی که برای اولین بار میخواندم و میفهمیدمشان. تو عطر بوستان و گلستان سعدی هستی وقتی تازه معنی شان را میفهمیدم.تو خود بچگی ام هستی، پر از هیجان و پر از هیاهو و روزهایی که ای کاش برای همیشه میماندن.هر که بی‌دوست می‌برد خوابشهمچنان صبر هست و پایابشخواب از آن چشم چشم نتوان داشتکه ز سر برگذشت سیلابشنه به خود می‌رود گرفته عشقدیگری می‌برد به قلابش</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 14:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم به دست توست</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-wwnkuc1cgxht</link>
                <description>همانقدر که دلیل حالم خوبم هستی، بهانه دل تنگم هستی، روشنایی زندگی ام هستی، جرقه های امید هستی، همانقدر هم میتوانی دلیل حال بدم باشی. خوشحالی و انرژی ام را از تو میگیرم، انرژی بدم را هم از تو میگیرم. این انرژی خوب یا بد بین روح من و تو در جریان است. خوب میدانم اگر حالت خوب نباشد، دلیلش خودم هستم، و بعد این حال بد را از تو میگیرم و همه غم های عالم در دلم جا میگیرد. و من مات و مبهوت این بالا و پایین های زندگی میمانم. البته که میدانم قرار نیست همیشه حال آدم خوب باشد، اصلا اگر حال بدی نباشد که آدم قدر خوشی های زودگذر را نمیداند. میدانی این زندگی برای من چیزی نداشت، جز درد و غم. تنها چیزی که باعث میشد فکر کنم هنوز زندگی کردن ارزش دارد، حضور تو بود و هست. حضورت مثل جرقه هایی امید به هوا پرتاب میشد و من میپردیم که بگیرمشان. همین ها برایم ارزش شده بود. اگر این کورسوی امیدها از بین برود من هم دیگر ماموریتم در این دنیا تمام میشود. بقیه چیزهای زندگی یک تکرار دائم و کلافه کننده هست. از صبح باید کارهای تکراری انجام دهم تا نیمه شب، چند ساعتی بخوابم و دوباره شروع کنم. حتی گل کردن خلاقیتم هم تکراری شده است، حتی ورود به کسب و کارهای جدید هم برایم تکراری شده است، انگار هیچ چیزی برایم تازگی ندارد. من در چهل سالگی دیگر هیچ چیز، هیچ هیجانی برایم ندارد.آنچه در این زندگی هیجان داشت و البته هنوز هم دارد، تو بودی و هستی. وای بر آن روزی که دلم از دستت دلخور باشد، قدم از قدم نمیتوانم بردارم. اصلا کلافه و بیحوصله میشوم. یک کلافگی خاصی که در آن زمان متوقف میشود. هرچه به ساعت نگاه میکنم ده صبح است. حتی گاهی شک میکنم که ساعتم درست کار کند ولی همه ساعتهای دور و برم همین ساعت ده صبح را نشان میدهد. زمان به معنای واقعی کلمه ایستاده است. کارها تکراری و عبث شده اند و من در کنجی غمگین نشسته ام و حوصله انجام هیچ کاری را ندارم. فقط میخواهم بگذرد که بگذرم. که راهی بیابم که بر همه کلافگی هایم غلبه کنم. ولی نمیشود که نمیشود. و گاهی این دور باطل هی تکرار میشود.هی تکرار میشود.ولی من از زندگی نمیبُرم، منتظر میمانم تا دوباره دلم را به دست آوری، دلت را به دست آورم و دوباره برای جرقه های امید به هوا بپرم. همین.ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق می‌بَرندعیبِ جوان و سرزنشِ پیر می‌کنندجز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوزباطل در این خیال که اِکسیر می‌کنند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار بی قراری ها</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-aayrtdpop7qc</link>
                <description>چه جایی بهتر از مردن در بین بازوان تو، چه جایی امن تر از آغوش تو، کجا آرامتر از حضور تو، چه چیزی گرمتر از نفس های تو، تو آب حیاتی و من تشنه ای که هرچه مینوشم باز هم دلم بیشتر میخواهد. کجای دنیا میتوانم به دریای آرامشی چون تو وصل شوم و لحظه لحظه جانم تازه تر شود.من چشمهایم به چشمهای تو دوخته میشود و همه دنیا را از منظر چشمهایی نگاه میکنم که اول و آخر دنیا هستند. برای من شروع و تمام این دنیا دریچه چشمان تو است و لبانی لعل فام که به لبخندی زیبا آراسته شده اند. شیار گونه هایت چون رودی خروشان، همه وجودم را تکان میدهند و مرا رهسپار دنیای خیال میکنند. دنیای خیالی که فقط من هستم و تو و کلبه مان که به گرمای وجود تو جان گرفته است.چه دنیایی خیالی در ذهنم میسازم، دنیایی که همه چیز بر وفق مراد ماست، دنیایی که همیشه ذوق در آن جاری است، دنیایی که وقتی میخوابی برایت فرق میکند که صبح بیدار شوی، درست برعکس این دنیای لعنتی که آدم گاهی که میخواهد بخوابد با خودش میگوید فردا بیدار نشدم هم چیزی را از دست نداده ام. ولی راستش ذوق تو که  این دنیا و دنیای خیال ندارد، تا تو هستی، فکر کردن به تو لبخند را روی لبانم می آورد. از تو شنیدن قند در دلم آب میکند و من چنان از خود بیخود میشوم که دیگر هیچ مشکلی به چشمم بزرگ نمی آید. با قدرت به میدان برمیگردم و دوباره جنگیدن را شروع میکنم.میدان من و میدان تو یکی شده است و چه حظّی دارد همرزمی با تو و هم پیاله شدن با خود خودت. تا تو هستی، کم آوردن در کار منم نیست، مست حضورت میشوم و محکم تر شمشیرم را در قلب بدخواهان و این زندگی لعنتی فرو میکنم. تو قرار بی قراری های من! خواب را از چشمم برده ای، مدام این دل بیقرار تو است که دوباره تپش های قلبت را حس کند و این آغوش بی تاب این است که دوباره تو را به بر کشد. و لبانم حسرت چیدن بوسه از لبانت را دارد. و تو می آیی و من تنم را به تنت میچسبانم و تا همیشه اختیار دلم را به دست تو میدهم. و جانم را از جان تو عاریه میگیرم. بیا و بمان که بی تو لبانم سیاه است و رویم زرد، بیا و بمان که بی تو هرچه هست بیقراری است. بیا و قرار این دل بیقرار شو.حلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان استبه کُنهِ آن نرسد، صد هزار فکرِ عمیقاگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من چه عجبکه مُهرِ خاتمِ لَعلِ تو هست همچو عقیقبه خنده گفت که «حافظ! غلامِ طبعِ توام»ببین که تا به چه حدم همی کُند تحمیق</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 12:23:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیار جام باده را</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-fqhhd7lnvbvs</link>
                <description>هر لحظه دوری از تو مانند گلوله ای است که به سمت قلبم شلیک میشود. و ریشه جانم را میسوزاند. تاب دوری ات را ندارم. این فاصله ها چقدر تکراری و آزاردهنده هستند، آدم طاقتش طاق میشود. شاید همین است که همیشه احساس میکنم انگار قدر وصال را هم نمیدانم. از بس همیشه ترس فراق آزارم میدهد، حتی از وصال تو هم نمیتوانم بهره ببرم. دل همه اش در بیتابی و بیقراری است.گاهی هم خودم را طفلی نوپا میبینم که مادرش شکلاتی را به سمتش دراز کرده است و کودک مرتب بالا و پایین میپرد تا شکلات را بگیرد. درست مثل همان بچه وقتی به تو میرسم ذوق میکنم، با همه وجودم ذوق میکنم و بالا و پایین میپرم. ولی آی از فراق و آی از نبودنت، دلم هُری میریزد. اصلا گاهی آنقدر همه وجودم را ترس فراق میگیرد که بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود. دست خودم نیست. من همه چیزم بند بودن تو است. بند نازهای تو است. بند کرشمه های تو هست. من بند بند وجودم بند تو هست. من در بندی هستم که توان رهایی ندارم، اصلا نمیخواهم رها شوم، میخواهم تا همیشه چسب خودت باشم. و هر دم از می وجودت لبریز شوم. آنقدر بنوشم که مست و مست شوم و عقلم زائل شود، اصلا عقل را چه به مستی، باید برود پی کارش.  من میخواهم تا همیشه مست تو باشم.تو فقط پیاله ام را پر کن، نگران خراب شدنم نباش، هرچه هم خراب شوم، صبح یک صبوحی از دستان تو میگیرم و همه خماری ام برطرف میشود. اصلا شرابی که که ساقی اش تو باشی، شرابی که از دست تو بگیرم مگر خرابی دارد. هرچه باشد تو تکیه گاه عالم وجود منی.عقلم که زائل میشود، تازه دنیا به خودش رنگ میگیرد، ستاره ها میدرخشند، همه ترسهایم میریزد. دیگر فقط به بودنت فکر میکنم، فکر رفتن نمیکنم. میدانم که همیشه پیش خودم هستی و همیشه ساقی پیاله های پشت سر همم. آنقدر مینوشم که دیگر هیچ هراسی ندارم. انگار همه ترسهایم جایشان را نقطه قوت داده اند، همه ترسهایم دلیلی شده اند که بدانم که تو میمانی. عالم مستی عالم دیگری هست. و تو همانقدر که میتوانی نقطه قوتم باشی میتوانی نقطه ضعفم هم باشی. این عقل خرابکار اگر بازنشسته شود و عنان فقط به دست دل باشد، تو همیشه میمانی. و من همیشه از شراب تو مست تر میشوم. پیاله ام را پر کن، سرم هوای سودای دیگری دارد، سودای به این فکر کردن که دیگر هرگز نمیروی. من دیگر نمیترسم. من و تو هرجا هم که باشیم دل در گرو هم داریم و مال هم هستیم. زود باش، پُرش کن.فرصت به عقل محاسبه گر نده، من همیشه باید مست باشم. به گمانم مستی برای تو هم کارآمد باشد، امتحانش کن، من تا همیشه ساغرهایت را پر میکنم. من تا همیشه ساقی ات میشوم. من تا همیشه عاشقت میمانم مخمل قرمز و مشکی من.گویند رمزِ عشق مگویید و مشنویدمشکل حکایتیست که تَقریر می‌کنندما از برونِ در شده مغرورِ صد فریبتا خود درونِ پرده چه تدبیر می‌کنندصد مُلکِ دل به نیم نظر می‌توان خریدخوبان در این معامله تقصیر می‌کنند</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 10:36:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی که همیشه بودی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-weozgtpt8ybi</link>
                <description>از تو مینویسم ، از رویاهایی مینویسم که همیشه فکرش را میکنم. از آن کلبه چوبی کنار دریاچه مان که بیشتر سال برفی است و فقط شومینه هیزمی نبود که گرمش میکرد، عشق بین من و تو هم بود. عشقی که از جوانه شروع شد و تبدیل به درختی بزرگ شد، درختی که ریشه اش تا اعماق زمین رفته بود و گمانم این بود که هیچ طوفانی نمیتواند از جا بکندتش. بهرحال در طوفان گاهی هم چیزهایی که برایشان زحمت کشیده ای ممکن است از بین برود. دوست دارم از آنچه بینمان گذشت بنویسم و امید داشته باشم با آینده ای روشن برای تو، برای من.طوفانی که همه چیز را در هم میپیچد، دوست داشته هایت را در معرض آزمایش قرار میدهد و دممان گرم که از این آزمایش ها همیشه با آرامش عبور کردیم. هرچند گاهی اگر این درخت از ریشه کنده شود باز من و تو میتوانستیم جانمان را آب حیاتش کنیم و درخت عشقمان را مثل همیشه پر از برگ های سبز کنیم. تا به الان کم راهی نیامدیم، از بیشتر آزمایش های روزگار هم سربلند بیرون آمدیم. آینده نمیدانم چه میشود، ولی میدانم این رابطه روز به روز داشت بار بیشتری میداد. من بابت همه وقتهایی که در اوج خستگی ات برای دل خسته و رنجورم میگذاشتی از تو ممنونم. هرچه گذشت سخت بود ولی با تو سهل میشد. وقتی از دردهایم برایت میگفتم همیشه آرامم میکردی. دمت گرم. خستگی را در چشمانت میدیدم ولی همیشه اولویتت من بودم. همیشه دستم را گرفتی و گاهی هم هولم دادی که به جلو بروم. حتی روزهایی که احساس میکردم دیگر هیچ رمقی برایم نمانده است. ولی تو باز یادم می آوردی که چقدر سخت برای این روزها جنگیده ام و همیشه به ادامه دادن تشویقم کردی. راستش دمت گرم. مگر میشود این همه خوبی را از یاد برد.من قدر تک تک روزهایی که در زندگی ام بودی از تو ممنونم. دلم قرص است همه چیز بهتر میشود، برای تو، برای من.همیشه و هر وقت گوشه نظری به من کنی ذوق زده ام میکنی و یاد طوفانها و آرامش های بعد از آن را میکنم. یاد تو را میکنم. هرچه گذشت خوب بود. نتیجه اش قوی تر شدن من بود، قوی تر شدن تو بود.  مخمل قرمز و مشکی من من هنوزم از تو مینویسم و رویا بافی میکنم. سرت سلامت. قدر خودت را بدان، تو تا امروز توانمندترین و بهترین معشوق عالم بودی. و من جرعه جرعه پیاله ام را از مِی نابت نوشیدم. نوشیدنی که هیچ وقت از آن سیر نشدم.مانند مریضی مبتلا به استسقاء هرچه نوشیدم تشنه تر شدم. تشنگی که تا ابد منتظر جام هایی است که تو برایم پر کنی. حتی اگر پیاله ام خالی از شراب میشد و همه آماده بودند آن را پر کنند، من دلم همیشه فقط هوس شراب ناب تو را میکرد و نوشیدن فقط از دست تو برایم حیات بخش بود. حالا هم تا باد چنین بادا....دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذریکَاندَر این ره کشته بسیارند، قربان شمامی‌کند حافظ دعایی، بشنو، آمینی بگوروزی ما باد لعل شَکَّرافشان شماای صبا با ساکنانِ شهرِ یزد از ما بگوکِای سر حق‌ناشناسان گوی چوگان شماگرچه دوریم از بساط قُرب‌، همّت دور نیستبندهٔ شاه شماییم و ثناخوان شما</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 10:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا وصال تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-rhishwc2ku8a</link>
                <description>با تو هستم باد مثلا صبا، هنوز پیغام من را به او نرسانده ای، من حسش میکنم. تو قرار بود حامل پیامهای من برایش باشی. اُف بر تو! که همین یک کار را هم نمیتوانی درست انجام دهی. یالا! کارت را بکن، برایش دلتنگی ام را ببر به او بگو که زندگی ام بدون او چه جهنمی است و هر دم دیدنش لذتی است جاودان. لذتی که مزه اش همیشه در کامم میماند.آهای باد صبا! به گوشش زمزمه ام را برسان، نیایش های دم صبحم را برایش ببر. به او بگو هر وقت خبر وصالش می آید، از خود بیخود میشوم، همه شهر را آذین میکنم، جانم را پیشش قربانی میکنم. من چه دارم جز این جان ناقابل که با همه وجود فدایش کنم.به او بگو پیاله ام بی روی او زهر است، به او بگو ساغرم را فقط باید خودش پر کند، من فقط ساغری را سر میکشم که او به دستم بدهد. بگو که چقدر دلم برایش تنگ شده است، بگو که همه این فراق را به ذوق دمی وصال تحمل میکنم.من بدون روی ماهش، زندگی نمیکنم، درد میکشم، دردی دائم. دردی که درمانش فقط خودش است. دردی که استخوان هایم را میسوزاند و چشمانم را بی فروغ میکند، بگو که از بس به آستانه در خیره شدم، چشمانم سو ندارد، بگو که اگر به دادم نرسد دیگر چیزی از من باقی نخواهد ماند. من آخرین دم هایم را به داخل بدنم میکشم، رنجور و خسته منتظر حضورش هستم. بگو تنها دل آرام زندگی من است که آرام و قرار را از زندگی ام برده است.حضوری که باعث میشود، قهرمان دنیا شوم، ذوق به چشمانم برگردد وجانم به جای اینکه به جان آفرین تسلیم شود، تسلیم او شود. بگو که من دیوانه را چه به عاقلی، من فقط دو چیز را میفهمم، درد فراق و شیرینی وصال. بقیه دنیا هرچه که هست برای قوم های دگر.های جناب باد! به او بگو وقتی که می آید همه چیز رنگ میگیرد، آنقدر براق میشود که حتی بدون عینکم هم میتوانم رنگ قرمزش را تشخیص دهم. قرمزی که فقط به او می آید. رنگی که فقط بر قامت او خود ستایی میکند.برایش دردم را شرح بده، به مخمل قرمز و مشکی ام بگو، حتی اگر فرسخ ها از او دور باشم که نخواهم بود، باز همیشه دارمش. باز همیشه توی دلم، وسط وجودم، وسط زندگی ام یاد او مرا به ادامه دادن تشویق میکند. برایش بگو روز شماری میکنم تا در کلبه مان برای همیشه دستانم در دستش باشد و وجودم محو صورت ماهش.ساقیا برخیز و دَردِه جام راخاک بر سر کن غمِ ایّام راساغرِ مِی بر کَفَم نِه تا ز بَربَرکِشَم این دلقِ اَزرَق‌فام راگرچه بدنامی‌ست نزد عاقلانما نمی‌خواهیم ننگ و نام را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 10:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه کنعانی من</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%85%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%B9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-btk3jfnaggfd</link>
                <description>خودت هم خوب میدانی با تو همه چیز مزه دیگری میدهد، همه چیز اغراق آمیز میشود. با تو شیرین، شیرین تر میشود، مجنون، مجنون تر میشود. و من عاشق تر از آن چیزی که فکرش را میکردم که در توانم باشد. لحظه و ساعت ها بوی تو را میگیرند، با تو زمان به حد اعلایش تند میگذرد و دور از تو زمان کش می آید. و من همیشه بین این وصال ها و فراق ها حالم دگرگون میشود.زرد روی میشوم، خودم حال خودم را میفهمم، کم طاقت میشوم. دلم کوچک میشود، زود به خشم می آیم، هر لحظه دوری از تو مانند پتکی بر سرم میخورد و من چه کنم جز تحمل. جز به دوش کشیدن جان نزارم را. باید زندگی کنم ولی زندگی فقط وقتی دردش کمتر است که تو حاضر باشی. بی تو غم و رنج زندگی هم طور دیگری خودش را به من نشان میدهد، دلم میگیرد، دهانم خشک میشود. نفسم بالا نمی آید. مانند محتضری رو به قبله میشوم. که در هر دم منتظر است جان به لبش بیاید. و وقتی تو می آیی و با آمدت آن جان در آستانه رفتن را جانی دوباره میدهی، همه چیز خوشمزه تر میشود، حتی میوه های کالی که با خودت می آوری هم مزه دیگری میدهند. از دست تو خوردن، از دست تو گیلاس های پر را گرفتن چه کیفی میدهد. تو همیشه همان شاهد سیم ساق من هستی که باید دمادم جامم را پر کنی. من با حضور تو هست که میتوانم ازین جان و بی جانی، جان سالم به در ببرم. لبخند تو آرامشی است بی انتها و قهر تو رنجی است بی پایان. دلت که شور میزند خوب میفهممش، راستش اگر یک چیز را خوب بفهمم اوضاع دل تو هست، این سیم های متصل هیچ وقت دروغ نمیگویند. دست و پای خودم هم میلرزد. من و تویی دیگر وجود ندارد. هرچه هست ما هست. و تا ابد هم قرار است ما بماند. جان شیرینم! نفسی تازه کن، دلت را قرص کن، تو هیچ وقت تنها نبودی و هیچوقت هم قرار نیست تنها بمانی. من اینجایم که تا همیشه جان به جانت دهم و روحت را، جسمت را در آرامش نگه دارم. خوب میدانم که گاهی بجای آنکه آرامش روحت باشم، سوهان جانت میشوم ولی این را هم خوب بدان، آدمی به حکم آدم بودنش اشتباه هم میکند، از من بگذر و تا همیشه روحی باش در عمق جانم.ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان راحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 13:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبریز از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-snause0tp6oo</link>
                <description>وقت دوباره از تو لبریز شدن است، وقت این است که باز قلمم تند و تند بدود و آنچه در ذهنم از تو پروریده است را روی صفحه سفید بریزد. باز وقت آن است که از تو بگویم، که بگویم چقدر خوب شد که قبل ازینکه سنگ شوم و به همه آدمها بی اعتماد، وارد زندگی ام شدی، وگرنه منِ امروز را چه به اعتماد کردن به کسی جز خودم. تو اگر چنان قلبم را خام خودت نمیکردی، شاید حتی گاردم را برای تو هم بالا میبردم و پشت پا به اقبال خودم میزدم. و چه حسرتی داشت زندگی بدون حضور تو.تو باعث شدی یادم باشد که آدم خوب، هنوز هم در این دنیای پر از بی شرفان پیدا میشود. حالا با اینکه بدبین شده ام و به کسی اعتماد نمیکنم.ولی هنوز این فرصت را که خودشان را ثابت کنند به آنها میدهم. اگر تو نبودی، با این دنیای پر از کثافت، کاری نداشتم، به کنج عزلت خودم میخزیدم و تا همیشه آنجا میماندم.چهل سالم شد، هرچه هم از این چهل سال میگذرد بیشتر احساس میکنم باید حریم شخصی و کاری ام را از گزند هر آفت به ظاهر آدمی دور نگه دارم. بالاخره اینها هم تجربه ای شدند که باعث شدند چهل سالگی برایم خوشایند شود. قدر این اعتماد به نفسی که الان دارم را میدانم و نمیگذارم به این راحتی ها خاطرم مکدر شود. باز هم به خودم یادآوری میکنم که آدمها همه شان بد هستند و به قصد آسیب وارد زندگی ات میشوند، چه زندگی شخصی و چه زندگی کاری. مگر اینکه عکسش ثابت شود. ولی آخر دنیا که نیست. هنوز هم ادامه میدهم و در این لجنزار دنیا پیش میروم.کلاف سر در گم زندگی حسابی آدم را گیج میکند، میدانم که باز آدمهایی سر راهم می آیند که این حس درونی من را از بین میبرند و باز به آدمها اعتماد میکنم ولیمیدانم فعلا وقتش نیست. فعلا وقت این است که بیشتر با خودم باشم و بیشتر خودم را بشناسم.راستش شیرینی این رنج زندگی فقط تو هستی، فقط تو هستی که اجازه میدهی هنوز باشم و دست به سمت خواسته هایمان دراز کنم و برای رسیدن به آنها تلاش کنم. من ته این زندگی را، دست در دست تو میبینم. این بزرگترین عایدی هست که میتوانم از دنیا و زرق و برق به ظاهر گول زننده اش داشته باشم.تو باید بمانی و حتی شاهد مرگ من باشی، تو باید بمانی که زمان جان دادنم دستت در دستم باشد. تو باید بمانی تا زهرمار زندگی قدری شیرین شود. تو باید بمانی و شاهد به ثمر نشستن همه تلاشهایمان باشی. تو باید تا همیشه بمانی. تا همیشه.تو که پادشاه حُسنی نظری به بندگان کنحذر از دعای درویش و کف نیازمندششکرین حدیث سعدی برِ او چه قدر دارد؟که چون او هزار طوطی مگس است پیش قندش</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 13:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غمزه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-vbvayfk5wwzn</link>
                <description>تیرهایی که از غمزه به سویم نشانه رفتند، همه شان خطا رفت. تا تو آمدی و با همان اولین پرتابت، عمق جان و دلم را شکافتی و پشتم بر زمین گرم عشق مالیدی. پس از آن هرچه شد، شد. اسیر و دلباخته روی ماهت و وجود پر وقارت شدم. چنان که هیچ وقت نه آن آدم سابق شدم و نه دوست دارم مثل آدم عاقل زندگی کنم.از وقتی که در پیاله ام روی تو نمایان شد، هر دم که گذشت نوشیدم و مست تر از شمع وجودت شدم. شعله شمعی که زبانه میکشد و قسمت من شد که این شعله را همیشه روشن نگه دارم. و من با تمام توانم حافظ این نور وجودت هستم که هیچ وقت رو به خاموشی نرود و هر دم شعله اش بیشتر زبانه بکشد. نوری که تو در دلم تاباندی مثل اختری گدازان هر روز وحشی تر از قبل میشود و مرا به بیشتر نوشیدن از جام وجودت دعوت میکند.من به همان سویی میروم که تو امر میکنی، من دوان دوان مانند طفلی در پی مادرش اشک ریزان و خنده کنان به دنبالت می آیم. مقصد هرجا که باشد دیگر چه اهمیتی دارد. تو گاهی چنان با امید دوان دوان میروی که از تو جا میمانم، اشک هایم را پاک میکنم و گرد جهان پی بوی زلفت به دنبالت میدوم. گاهی هم که خسته میشوی، این من هستم که دستت را میکشم و به دوباره رفتنت دعوتت میکنم و تو چه ماه بلندی هستی که همیشه به دلم راه می آیی و باز به راه می افتی تا هر دویمان را به آخر خط برسانی.آنقدر با دل هم راه آمدیم، که از زمین پلی به آسمان زدیم و ماه را شاهد عشقمان کردیم. ماهی که نورش را به عاریت از تو دارد و منی که وجودم همیشه منتظر باد صبا است تا با شوق بوی زلفت را برایم بیاورد و همه جانم را لبریز از عطر وجودت کنم.مهبانو هر لحظه دوری از تو به اندازه یک دور گشتن زمین به دور تو است و هر لحظه وصال تو مانند برقی گذر میکند و من بین این فراق ها و وصال ها مدام چشمم و دلم به دیدار تو روشن و امیدوار است و تا ابد میدانم که جاودان.ساقی به نورِ باده برافروز جامِ مامطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ماما در پیاله عکس رخِ یار دیده‌ایمای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ماهرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جَریدهٔ عالم دوامِ ما</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 10:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاف عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-df4ltsmzncyf</link>
                <description>ادعای عاشقی کردن، حتی لاف عاشقی زدن کار هرکسی نیست. خوب میدانی که! عاشق و معشوق دلهایشان به هم وصل است، هر اتفاقی برای یکی بیفتد، دیگری حسش میکند. اگر ادعای عاشقی داری و از دل من بیخبری، ادعایت لافی بیش نیست. هرچند همان لاف زدن هم جرات میخواهد.گاهی وقتها چنان دلم بارانی میشود و چشمهایم پر اشک و وجودم پر از خالی که نمیدانم در این دنیای لعنتی دنبال چه میگردم، یادم به تو می افتد و همه ذوقی که همیشه برای دیدنم داری، دلم قرص میشود، باز به زحمت از جایم بلند میشوم و راه می افتم. خودت خوب میدانی چطور درگیر تو هستم. درگیری دائمی که آخر دلم عقلم را شکست داد و حالا هر دو یکصدا شده اند، تک تک سلولهای وجودم نام تو را فریاد میزدند. حتی حافظ را باز کردم، نشانی از تو در همه بیت ها بود. انگاری حافظ هم از دلم خبر دارد. وقتی غزل تمام شد، دیدم که باز چشمهایم خون گریسته اند بی آنکه بدانم.کم و بیش گاهی رنجور میشوم، از بازیهای دنیا ولی چه کنم که مسیری که میروم یک طرفه است و راه برگشتی برایش نه تصور میکنم و نه دوست دارم دور بزنم. میخواهم همینطور خودخواهانه به رفتنم، به دست در دست تو داشتن و رفتنم، ادامه بدهم. مقصد هرکجا که میخواهد باشد. وقتهایی که از تو نمیشنوم دلم میگیرد، آتش به خرمن دلم می آفتد و من خودم را آرام میکنم و منتظر میمانم تا باز بشنومت،باز ببینمت و این خرمن سوخته تبدیل به چمنی آباد شود. اما چه میشود کرد که باز خودت میتوانی همه اش را بسوزانی و باز خودت میتوانی همه اش را خاموش کنی و بجایش بوستان بکاری.من از خودم اطمینان دارم، ادامه این مسیر را بدون تو نمیخواهم، دلم روشن است که تو هم این مسیر را فقط با من میخواهی. پس یار غار من، بیشتر هوای دلم را داشته باش. من بند بند وجودم درگیر تو هست.ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابتراه دل عشّاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 20:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-mmc8ifr4zpau</link>
                <description>دیگر چه فرقی دارد که سرمنزل کجا باشد، این مسیر به هر کجا هم برود مهم این است که تو را تا ابد رها نمیکنم و منزل به منزل پیشش میبریم. اصلا وبال گردنت میشوم. هم مسیر با تو میشوم و با کفشهای آهنین قدم به قدم با تو می آیم. سعی میکنم از مسیر لذت ببرم، از اینکه تجربه های مشترک داریم کیفور شوم. از این که بختم به بختت گره خورده به خودم ببالم. من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم. همراهی تو با ارزش ترین نعمتی بود که میتوانست نصیبم شود.حالا چه باکی از غول های پیش رو دارم، باهم شاخشان را میشکنیم، مگر نه این است که اتحاد من و تو بر هر مشکلی غلبه میکند. به جان دوستدار وجودت هستم، با جانی که گاهی بر لب می آید تو را میخواهم. اذنش را خودت به من دادی و حالا هم پای حرفت بمان و مرا از خودت نران. که هجر تو مرا بدشانس ترین آدم دنیا خواهد کرد.دوست دارم قبل از تو بمیرم، من توان تحمل دنیایی که تو در آن نباشی را ندارم، یعنی دیگر ندارم. شاید زمانی فکر میکردم هرچه باداباد. ولی حالا که عجین جان هم شده ایم، دیگر بودنت با نبودنت فرق میکند. زیاد هم فرق میکند. من به کم قانع نیستم، به کم از هرچیزی قانع نیستم، اگر بنا باشد رنج هم بکشم میخواهم رنجم از همه بیشتر باشد، میخواهم وقتی بر رنجی فائق آمدم اشک شوق در چشمانم جمع شود، اشکی که تو باید پاکش کنی. من به کم از تو هم قانع نیستم. دنیا هرچقدر هم عجیب و غریب باشد، هرچقدر هم جای من نباشد، مهم نیست. مهم این است که در دنیایی که من و تو با هم ساختیمش هنوز جایی دارم، جایی که با تمام توان از آن محافظت میکنم. حتی اگر جانم به لبم بیاید.با تو، هرچیزی ممکن است، با تو میتوانم مثل فرهاد کوه کن شوم. با تو میتونم مثل مجنون دیوانه شوم، با تو میتوانم یک هنرمند باشم، هنرمندی که کارش آذین بستن دنیای خودم و خودت باشد. همیشه دل من پذیرای تو هست. همیشه قلب من با تپش قلب تو کار میکند و گرنه مرا چه به این جهان پر از رنج.میخواهم که پیمانمان تا همیشه یادت باشد، من و تو قرار نیست از هم دور شویم. من تو قرار است تا همیشه برای هم وا بدهیم و همیشه جای دستت روی شانه هایم بماند.تا همیشه ی همیشه حتی اگر مسیر برای همیشه هم خاکستری بماند. دست تو از روی شانه ام نباید بیفتد.مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روزبه استقبالم آمد بخت پیروزدهل‌زن گو دو نوبت زن بشارتکه دوشم قدر بود، امروز نوروزگر آن شب‌های با وحشت نمی‌بودنمی‌دانست سعدی قدر این روز</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سلامتی هم</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85-ueaknmfvwk8z</link>
                <description>چشمم از شوق تَر میشود، شوق دیدنت، شوق آشتی بعد از قهرهایمان، شوق خوشی های پشت سر هم بعد از همه ناخوشی ها، شوق با تو جنگیدن در یک میدان، شوق رهایی، شوق فراغ بال، شوغ لمس صورتت، همه اش مرا ازین دنیا جدا میکند و مرا به دنیایی میبرد که من هستم و تو و خیالی آسوده، دنیایی که میخواهم تا ابد همانجا بمانم و از تو بنویسم.بنویسم که هر تلخی هم باشد، با وجود تو شیرین میشود، هر رنج طاقت فرسایی هم باشد، شوق دیدنت همه اش را از خاطرم میبرد و من دست در دست تو یک پله بالاتر میروم. آنقدر بالا میروم که دنیا و همه هیچ و پوچ و رنج هایشان آنقدر کوچک شوند که دیگر نبینمشان.بنویسم که اگر تو باشی، حتی رنج کشیدن هم لذت بخش میشود، یاد گرفته ام گاهی از دردهایم هم لذت ببرم، چون میدانم که مرهمی چون تو دارم. ما آگاهانه همه رنج هایم را انتخاب میکنیم، من و تو با هم از پسشان بر می آییم. هنوز باید زنده باشند و ببینند و تا ابد حسرت بکشند.بنویسم که وجود دوست داشتنی ات، شیرینی و برکت زندگی مان است، که تو هر وقت میخندی، آسمان باز میشود، و آفتاب از پس همه ابرهای سیاه به ما لبخند میزند و ما غرق در هم میشویم و آماده برای نبردهای بعدی و چه لذتی دارد کنار تو شمشیر زدن. دشمن هرچه سر سخت تر، نبرد شیرین تر. آخرش برنده خودمان هستیم. چه لذتی تماشای وقتی که پشتشان به زمین میخورد.بنویسم که قهر تو، که چهره در هم ریخته تو عذاب است، عذابی جهنمی و چه بسا بالاتر. تو، تو تکیه گاه منی و غمت آتش به خرمنم میزند. میدانم که گاهی میرنجانمت، میدانم به همان اندازه که تو خوب هستی، من نیستم. همه اش را میدانم و به تو هم حق میدهم که بر زبان برانی اش. هرچه باشد تو برگردن من بیشتر حق داری.بنویسم که وقت میخواهم به شادی فکر کنم، خاطرم را به همان کلبه ای میبرم که با هم ساختیمش و با هم چایمان را در آن به سلامتی هم مینوشیم. یاد برفهای سخت زمستانش می افتم، برفی که فقط میبارد و همه جا را رخت عروسی میپوشاند. و من خیره میشوم به چشمهای تو، به چشمهایی که همیشه حرف برای گفتن دارند، به چشمهایی که هر دم مرا به خودشان عاشق تر میکنند. مهبانو! چایت را سربکش، سرد شد.</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@vahidvali/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-ispcch0af52d</link>
                <description>آفتاب خوبان! دم از تابیدن بر ندار، که جهان سرد و تاریک میشود، بتاب و گرم کن این خانه دل را. آفتاب سوزاندنش را وام دار تو هست. تو اگر نتابی زمین یخ میزند، ماه و آفتاب حول محور تو میچرخند، حول محوری که دل من هم به گردش میچرخد. مرا چه پیشه ای جز ستایشت، مرا با کار جهان چه کاری جز نیاز کردن به نازهای تو.شهربانو! بیا که دلم برای عتاب هایت هم بی تاب است. بیا که دلم از دست رفت، بیا که باید روسیاهی زندگی را با هم نظاره کنیم. تو ماه بلند از همان ازل به دلم نشستی، ازلی که وقتی همه را قسمت کردند، سهم من از دو جهان را تو کردند و خوشا به حال این دلی که هم قرارش تو هستی و هم بی قرارش.و حالا قرار من! وقت نوشیدن ماست. وقتش است که پیاله ها را از شراب وجودت پر کنی و به کوری چشم همه دنیا با هم سرکشیمشان.  ایام خرابی به سر آماده و صبوحی که با تو مینوشم، همه خماری ها را از سرم بیرون میکند. سر من، دل من دیگر فقط جایگاه تو هست. جایگاه هر روز تازه کردن پیمان هایمان است. و جهان جایگاه عمل کردن به وعده هایمان.ماه شب افروز من! حالا وقت آن است که با نور نقره ای ات بر جهان من بتابی و همه چیز را رنگی ببخشی تازه تر از همیشه، وقت آن است که بوی زلفت را یکجا سر بکشم و تا باشد مست شراب ناب تو شوم، مستی ای همیشگی که ساغر های پشت سرهمت جایی برای خماری نگذارد. تو بریزی و من سر بکشم، من بریزم تو سر بکشی تا آنجا که تو هم مست شرابم شوی. شرابی که تا ابد هر دویمان را از همه عالم جدا کند.رب النوع زیبایی! سهم من از عالم در ازل تو شدی، حقم را ادا کن و این غریب کوچه گرد دلت را قراری بدی دائمی، شرابی بده طهور، معذورم مدار و دمادم وجودم را از عشقت لبریز کن که مرا جز کوچه گردی دلت چاره ای نیست.گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریبگفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریبمی‌نماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَتهمچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب</description>
                <category>وحید والی- Vahid Vali</category>
                <author>وحید والی- Vahid Vali</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>