<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابوالفضل دهقان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@val-asr</link>
        <description>نوشتن را دوست دارم . . .خواندن نیز هم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1946910/avatar/VTKTDx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابوالفضل دهقان</title>
            <link>https://virgool.io/@val-asr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«سنگِ نشان»</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-jtrtajx0ayuu</link>
                <description>گلزار شهدای ماسالبسم الله الرحمن الرحیم چهارصد کیلومتر آن طرف تر از تهران، در بازار های گیلان قدم زنان به مسیری که دستفروش ها برایمان مهیا کرده اند قدم میزنم... پدر و مادرم جلوتر حرکت میکنند و من، بی حوصله چند قدم عقب تر پاهایم را به زمین می کشم و دنبالشان می روم، آنقدر بازار برایم حوصله سر بر است که مشغول نگاه کردن به دستانم شده ام، به رگ های آبی و خون قرمزِ درونِ آن...برادر کوچک ترم، احمد هم هرچه انرژیِ ذخیره شده در آپارتمان های تهران داشته با خود آورده و تا می‌تواند آتش می‌سوازند و صدای همه را در می آورد...سنگِ جلوی پایم را شوت میکنم، برادرم خوشش می‌آید، سنگ را بر می‌دارد و با دست به سمتم پرت می‌کند، خداروشکر زورش زیاد نیست و درست جلوی پایم فرود می آید، دوباره ضربه ای به سنگ میزنم که ای کاش پاهایم سنگ شده بود و این ضربه را نمیزدم... سنگ درست برخورد می‌کند به پیشانی سفید و صاف برادرم... فریادش بلند می‌شود، پرنده ها پرواز می‌کنند، رنگ قرمز خون بر پیشانی سفیدش نقش می بندد، مادر بر می‌گردد، پدر اخم می‌کند، مغازه دارها با تعجب نگاه می‌کنند، انگار تمام دنیا دارد شماتتم می‌کند... ؛من اما زل زده ام به قطره خون هایی که از پیشانی برادرم بر زمین نقش می‌بندد، مادرم زیادی شلوغش می‌کند و هی بر سر و صورتش می‌زند، پدرم احمد را بغل کرده و به دنبال درمانگاه می رود... من اما همچنان به لکه های خونِ بر زمین نگاه میکنم، رنگ قرمز خون با انعکاسِ رنگِ آبیِ آسمان، رنگی بنفش را بوجود آورده، سرم را بالا می آورم و به سمت درمانگاه می‌دوم...معلوم نیست چه مقدار به آن قطره خون نگاه کرده بودم که تا رسیدم پدرم و احمد از درمانگاه بیرون آمدند، پدرم با همان ابروهای درهم رفته اش هیچ چیزی به من نمی‌گوید و با سکوتش عصبانیتش را برسرم فریاد می‌زند، بارها تذکر داده که حواست به برادر کوچک ترت باشد تو باید مواظبش باشی اما حالا خودم برایش دردسر شدم... ،شانه هایم را بالا می اندازم و به احمد نگاه میکنم، سرش را باند بسته و دست بر سینه با اخم نگاهم می‌کند، از دستم شاکیست، با چشمانش می گوید از تو انتظار نداشتم، من اما لبخند میزنم و بغلش میکنم، خوب نگاهش میکنم، به دستانش، به رگ های آبی و خون قرمزِ درونِ آن...همین خون است که بین من و او این عُلقه را بوجود آورده و حسِ یکی بودن و یک خانواده بودن را بین مان پیوند زده...سرش را می بوسم و به سمت بازار میروم... احمد پشت سر من دارد راه می آید و(...)هنوز دو کوچه با بازار فاصله دارم که سنگ ریزی درست جلوی پایم قرار می‌گیرد، از کنارش رد میشوم اما دو قدم جلوتر سنگی بزرگتر دوباره جلوی پایم سبز می‌شود، سرم را از زمین میگیرم و به راهم ادامه می‌دهم اما اینبار سنگ کوچکی از دیوار خانه قدیمی کنارم، جدا می‌شود و  به جلوی پایم غلت میخورد، دیگر فکر نمی‌کنم و ضربه ای محکم به سنگ میزنم، سنگ پرتاب می‌شود، به دیوار رو به رو می‌خورد، کمانه می‌کند، می‌رود وسط خیابان به چرخ ماشینی برخورد می‌کند، می افتد در پیاده رو آن سمت کوچه، درست جلوی پای یکی از عابرین، شوت می‌شود و پرواز می‌کند، به درختی برخورد می‌کند و جلوی دری نیمه باز آرام میگیرد...به سردر نگاه میکنم که با خطی بزرگ بر رویش نوشته شده &quot;گلزار شهدا شهرستان ماسال&quot;، وارد میشوم، احمد بدو بدو از کنارم رد می‌شود و هوای تازه را نفس می‌کشد، به دست هایش نگاه میکنم، به رگ های آبی و خون قرمزِ درونِ آن... نگاهم تلاقی می‌کند با قرمزیِ کلمه &quot;شهید&quot; بر روی سنگ قبر شهید یوسف فلاحی، به همه سنگ قبرها نگاه میکنم، خدای من، چه منظره ای و چه حس خوبی که بدانی تمام شهر شهر کشورت، تمام مردمان هر کوچه و بازار از هر استان و شهر و شهرستان و روستایی برای هدفی والا و مشترک جنگیده اند و عقیده‌شان را با خون اثبات کرده اند؛ حالا میفهمم که چرا در شهری غریب، احساس غربت نمیکنم، شهدا مانند خون در رگ های جامعه جاری هستند و ما را باهم یکدست و یکپارچه و البته، یک خانواده کرده اند؛در همین افکارم که احساس میکنم شهیدی دست بر سینه با اخم نگاهم می‌کند، انگار از دستم شاکیست، با چشمانش می گوید از تو انتظار نداشتم... به تمام کارهای اشتباه گذشته ام فکرمیکنم، در درون خود به او قول می‌دهم و لبخند میزنم، قدم بر میدارم و بوسه ای حواله اش میکنم... سرم را از سنگ قبر شهید بر میدارم و به سمت در خروجی میروم... سنگ همچنان جلوی در جا خوش کرده، این بار کدام مقصد و کدام اتفاق را برایم رقم خواهد زد... پایم را به عقب میبرم و ضربه ای محکم میزنم...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 19:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه خدایا مگر چه مقدار آن مرد را دوست می داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%A2%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-snokumq2cxu9</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیموقتی با مردی هستی که خدا همه جوره دوستش دارد، &quot;آرامش&quot; پیدا می کنی حتی در طوفانی ترین روز ها...آن مرد بزرگ، آن حکیم، آن عزتمندی که به ما عزت داده فرمود : « امروز کار اساسی، کار مهم برای دستگاه‌های تبلیغاتی ما،‌ برای دستگاه‌های فرهنگی ما، تبلیغات ما، وزارت ارشاد ما، صداوسیمای ما، فعّالان فضای مجازی ما، این است که پرده‌ی توهّم اقتدار دشمن را پاره کنند، بشکنند، نگذارند تبلیغات دشمن بر روی افکار عمومی اثر کند.»و خدایا تو این را شنیدی، تو خود زمام تبلیغ را، فرهنگ را، صداو سیما و فضای مجازی را در دست گرفتی، تو خود شدی اولین و بهترین کسی که به این حرف عمل می کند...تو خود به آتش دستور دادی تا در قلب آمریکا &quot;لس آنجلس&quot;، شعله بکشد، شعله ور شود، بسوزاند و پرده اقتدار دشمن را پاره پاره کند، غبار ذلت را بر دولتمردان آمریکا بنشاند و عجزشان را نمایان کند... آه خدایا براستی مگر چه مقدار آن مرد را دوست می داری که اینگونه خود پیش قدم شده ای...؟من به شما عرض بکنم «إِنَّ مَعِىَ رَبِّى»، بدانید خدا با ما است؛ اگر ما خودمان، انگیزه‌مان، ایمان و عزم راسخمان را حفظ کنیم، عقلمان را به کار بیندازیم، تدبیر درست بکنیم، ما بر تمام این ترفندهایی که دشمنان از جبهه‌های مختلف و از جهت‌های مختلف به کار میبرند و حملاتی که میکنند -که بعضی خیال میکنند ما محاصره شدیم-، بر همه‌ی اینها فایق خواهیم شد و همه را ان‌شاءالله به خاک خواهیم نشاند.</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 04:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سید بزرگوار...</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-ax2q3pdafjvi</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمآسمان زودتر می بیند، زودتر می فهمد، زودتر خبردار میشود... آسمان می فهمد، احساس دارد... باران دارد! دل دارد!...آسمان هم ظرفیتی دارد، دلش پر میشود، دلش خون می شود از جور زمان، دیگر تحمل ندارد و باران می بارد...از صبح بارانِ اشک هایش را می دیدم و آن را رحمت الهی می دانستم فارغ از آنکه آسمان خون بود و خون می گریست... هیچ توجه نداشتم خورشید در احاطه ابرها بود...و آسمان تاریک... آسمان دلگیر بود، او زودتر می‌دانست، او زودتر می دانست که چه سید بزرگواری را از دست داده ایم...و اما خدایا...آسمان با این همه وسعتش دلش ابری است، گریه اش جاری است و شکایت دارد...پس از من چه توقعی داری که با این قلب کوچکم تاب این همه مصیبت را داشته باشم؟ خداوندا از تو شکایت میکنم و فقط از تو یاری می جویم...اللَّهُمَّ لَا أَشْکو إِلَی أَحَدٍ سِوَاک، وَ لَا أَسْتَعِینُ بِحَاکمٍ غَیرِک، حَاشَاک، فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ صِلْ دُعَائِی بِالْإِجَابَةِ، وَ اقْرِنْ شِکایتِی بِالتَّغْییرِ ... بارالها به احدی غیر تو شکایت نکنم، و از هیچ حاکمی جز تو یاری نمی‌جویم، حاشا که چنین کنم، پس بر محمد و آلش درود فرست، و دعایم را به اجابت برسان، و شکایتم را به تغییر وضع کنونی مقرون ساز</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 20:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفانِ حوادث</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%AB-r1dhcm7oz1ej</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم در بطن حوادث و طوفان ها آن درختانی زود از جا کَنده میشوند که ریشه کمتری داشته باشند، هر چه عُمق ریشه کمتر، دل به باد سپردن نزدیک تر.جنگلهای شمال را دیده ای؟! به کویر و شهرهای کویری چطور سفر کرده ای؟! درخت که درخت است اما درخت گیلان کجا، سیستان کجا؟ براستی هرچه آب کمتر باشد، ریشه بیشتر در عمق زمین فرو میرود و براستی هرچه سختی بیشتر، استقامت و مقاومت در برابر حوادث بیشتر...درختان شمال از آنجایی که آب در دسترسشان است نیازی به ریشه دَواندن ندارند و در سطح، ریشه میگُسترانند.. اما درختان سیستان که آبی نمی‌یابند؛ نه خبر از بارانی و نه رودی و نه حتی کشاورزی که به طور مرتب بهشان آب دهد...پس ناچار باید روی پای خودشان بایستند، باید آب را از اعماق زمین دریابند و ریشه ها تا لایه های زیرین اعماق زمین فرو میروند. پس هرچه در رفاه و راحتی و آسایش زندگی کنی ریشه هایت سطحی و با بادی جا به جا میشوی...ای عزیز حتی اگر خواستند تو را ناز پَروَرند خودت را از دستشان رهایی دِه، که ریشه ها و استقامت ها و شخصیت یافتن، از سختی ها و کمبود ها سرچشمه میگیرند...باشد که چون سروی بر سرزمین اسلام مرتفع شوی...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 14:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی از مشروطه</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87-rkgkxysylbji</link>
                <description>از 1285 (دوران قاجار) مظفرالدین شاه (و عین الدوله صدر اعظم وقت) تا 1299 و روی کار آوردن رضا شاه.چگونگی و تاریخ وقوع مشروطه :فضا آماده و مهیا بود، و تنها یک جرقه کافی بود برای انفجار و جاری شدن انقلاب مشروطه؛ علاءالدوله (حاکم تهران) در آذر 1284 به بهانه گران شدن قند، دو تن از تاجران را در میدان و بازار تهران فلک میکند و همین امر باعث خشم مردم و لبریز شدن کاسه صبر آنها میشود که به رهبری علمای دین (آیت الله سیدمحمد طباطبایی و آیت الله سید عبدالله بهبهانی) مهاجرت صغری شکل میگرد و مردم با تجمعات اعتراضی در حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع) تحصن میکنند(: خواسته آنان برکناری نوز(رئیس گمرک بلیژیکی)، برکناری علاءالدوله(حاکم تهران)  و اجرای شریعت و تاسیس عدالت خانه بود.) بعد از یک ماه مظفرالدین شاه قبول میکند و تحصن به پایان میرسد.بعد از گذشت چهارماه (در تیر 1285) و عملی نشدن حرف های مظفرالدین شاه و عواملی دیگر(برکنار نکردن نوز و ایجاد نکردن عدالتخوانه) مهاجرت کبری رقم میخورد که در نتیجه آن مردم و اصناف در قم و در سفارت انگلیس تحصن میکنند پس از 23 روز مظفرالدین تسلیم میشود و صدراعظمش را عین الدوله را برکنار میکند و &quot;عدالتخانه&quot; که در ادبیات جدید مشروطه خواهان &quot;مجلس شورای ملی&quot; شده بود را تاسیس کرده و عملا در مرداد 1285 فرمان مشروطه صادر شد. اما پس از ایجاد اولین مجلس (که قانون اساسی را وضع کردند و قانون بلدیه و ... قوانین دیگر از جمله دستاورد آن بود اما) با توجه به اختلافات بین روشنفکران غربزده و شیخ فضل الله نوری و عوامل بسیار دیگر(مانند مطبوعات و فحاشی علیه شاه، کودتا و سوء قصد به جان پادشاه) سرانجام محمدعلی شاه در تیر 1287 فرمانِ به توپ بستن مجلس را به ولادیمیر لیاخوف (روس تزاری) صادر کرد و دوران استبداد صغیر آغاز شد. و تا تیر 1288 ادامه یافت که با فتح تهران توسط مشروطه خواهان از تبریز و اصفهان و مازندران خاتمه یافت و مجلس شورای ملی دوم و مشروطه مجددا شروع شد. و بعد از فتح تهران چند اقدام انجام دادند : محمدعلی شاه را تبعید و حقوقی برایش معین کردند، پسرش احمدشاه را سرجای او گذاشتند، شیخ فضل الله نوری را ( این عالم فقیه را ) در ملا عام دار زدند و...نگاهی دقیق تر به وقایع انقلاب مشروطهشاید فلک کردن دو تاجر توسط حاکم تهران (علاءالدوله) باعث انقلاب مشروطه و تحصن اولیه شد اما این مانند جرقه ای بوده وگرن مردم از سالیان سال حدود 2500 سال از استبداد و از این بی عدالتی و نظام شاهانه خسته شده بودند و این بهانه خوبی برای شروع آزادی از دست استبداد های سیاه بود...اما نکته دوم حرکت مردمیِ برخاسته از حکم و فرمان علمای دین بود! اینکه مشروطه کاملا با دغدغه مردم و با مردم پیشرفت شکی در آن نیست اما اگر نبود نقش رهبری علمای دینی و روحانیون (آیت الله نوری، بهبهانی،طباطبایی و ... از نجف آخوند خراسانی و مازندارنی و ...) میتوان گفت هیچوقت اینچنین انقلابی به اسم مشروطه شکل نمیگرفت! ( و همیشه و جزو ملزومات حرکات علمای دین هست که اگر حرف از عدالتخوانه میزدند و یا حرف از مجلس، قطع به یقین در ابتدا منظورشان مجلس اسلامی است، قوانینی که بر اساس اسلام وضع شود... و دیگری نخواستن سلطه بیگانه بر کشور(انگلیس)...)نکته سوم که نکته اصلی است که ماجرا و علت شکست مفتضحانه مشروطه را که بعد از 14 سال که در هدف آزادی بوده است را به مستبد ترین زمان دوران تاریخ ایران یعنی دوره پهلوی و رضاخان میرساند... علت اصلی، دست بیگانه ابرقدرت استعمارگر آن زمان یعنی انگلیس است. این در ذهنتان باشد که عامل اصلی ای که باعث شد مشروطه به توپ بسته شود یا شیخ فضل الله نوری اعدام شود و یا بعد از 14 سال، کسی مثل رضاخان پهلوی با آن خصوصیات حاکم شود، انگلیس بوده است.نکته چهارم از بابت بهتر فهمیدن نکته قبلی است، بعد از تشکیل مجلس شورای ملی، که در آن از هر صنف و قشری بود (قهوه چی و تاجر و بازاری و درباری و روشنفکر و روحانی و ...) قانون گذاری ها سمت و سوی غربی به خود گرفت، روشنفکران غربزده و عوامل درباری فضا را آنقدر به سمت و سوی غرب کشاندند که قانون اساسی را کپی از قانون اساسی بلژیک و فرانسه نوشتند! در این حین شیخ فضل الله نوری به صراحت با این مشروطه مخالفت کرد و خواهان به اصطلاح مشروطه مشروعه بود یعنی مشروطه ای که قوانینش بر اساس اسلام باشد و بس...نکته پنجم (یا همان ادامه نکته سوم): انگلیس که دوست نداشت سلطه اش بر کشور ما کم شود(مخصوصا در سال 1285 که در اوج قدرت و طراوت و اوج استعمار قرار دارند – و کم کم و تازه به نقش عظیم نفت پی برده بودند و همچنین از موقعیت لجستیکی مهم ایران در رسیدن انگلیس به عراق و هندوستان) دیگر اصلا دلش نمیخواست با انقلابی (مشروطه ای) ریشه کن شود، اول استبداد داخلی و بعد استبداد بیرونی؛ پس، از حربه ها و ابتکارات و استفاده از بی تجربگی نمایندگان و اختلاف بین آنها و استفاده از عاملان نفوذی و مغرض در توده نمایندگان و روشنفکران غربزده نهایت بهره را برد و اینگونه توانست مشروطه را که اهدافش آزادی و عدالت اسلامی بود را منحرف کند.نکته ششم: اهمیت بصیرت را نشان میدهد... ایت الله بهبهانی و طباطبایی که افراد بدی نبودند، عالم بودند اما وسعت دید و دلسوزگی شیخ فضل الله را نداشتند، شیخ فضل الله به هیچ وجه با این قوانین غربی و تندرو کنار نمی آمد اما دیگران یا خود عوامل انگلیس و دربار بودند و یا افراد غافل که میگفتند آقا چرا انقدر مته به خش خاش میگذاری بالاخره همین که مجلسی برپاست نباید با آن مخالفت کرد و کم کم باید او را درمان کرد و خلاصه با آن کنار آمدند یعنی هدفی که برای آن قیام کرده بودند را با مسامحه با کلی گویی و مجامله به حاشیه کشاندند و غفلت آنان را گرفت ...درس بگیریم:حال آنکه باید بفهمیم و بدانیم و یادبگیریم که مانند امام خمینی (ره) مانند انقلاب اسلامی هیچ گاه دست از آرمانهایمان برنداریم و از روی غفلت، مصلحت اندیشی، مسامحه از آرمانهایمان کوتاه نیاییم. و به قولی بصیرت داشته باشیم! بصیرتی از جنس شیخ فضل الله نوری...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 11:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-i9kazqskst0w</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمگریه فقط برا امام حسین(ع)و اما اشک.... اشک مرهمی است بر این دل های آکنده از غم... اشک، قطره آبی است، از سوز دل نشات میگرد، از چشم سرازیر می شود، تا عرش بالا میرود، مقرب میشود، شفاعت میکند و در آخر فنا فی الله میشود... سوز اشک، قسمت هرکس نمیشود؛ آنکه در این وادی دل را مهیا کرده باشد، دست و صورت و زبان را وقف امام حسین(ع) کرده باشد، دلش را با پرچم سیاهی ها روشن کرده باشد، قلم به دست گرفته باشد و جز از معبود خود نام نبرد، عرق بریزد و جز از برای گریه کنان اباعبدالله الحسین(ع) آشپزی نکند، آن وقت میشود که اشک،اجازه میگیرد و سرازیر میشود... اشک، سلاحی میشود برای تمام پلیدی ها و گناهان گذشته... اشک، سلاحی است برای جلب رحمت معبود حسین(ع)... و چه زیباست اشک، وقتی برگونه های بزرگ مرد عرب، سفیر امام حسین(ع) جاری میشود، حضرت مسلم بن عقیل درآخرین دقایق عمر ماموریت خویش، اشک را انتخاب میکند، اشک نه برای مرگ خویش که از برای کاروان حسین(ع)...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2023 11:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی کتابخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ij0hmgzbycqf</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمقرار بود صبح زود به کتابخانه بروم نه برای اینکه کتاب بخوانم برای اینکه مسئول کتابخانه بودم، ساعت دو شب خوابیدم وبرای نمازصبح ساعت کوک کردم...خداروشکر با هزار ضرب و زوری که بود از خواب بلند شدم و نمازم را خواندم و مثل جنازه ها به روی تخت افتادم و خوابیدم... خواب بردنم همانا و دیر پاشادنم همانا... ساعت یازده ظهر را نشان میداد خیلی دیر شده بود، گوشی ام که گلس شکسته رویش به سختی میگذاشت صفحه گوشی را ببینم برداشتم و در اوج ناباوری دیدم هیچکسی بهم زنگ نزده از عمق وجودم خوشحال شدم اما بازهم سخت بود برایم اینکه از تخت جدا شوم و به کتابخانه بروم، نه اینکه تنبل باشم ها دیشب از مسافرت آمده بودیم و حدود پانزده ساعت در راه بودیم آنهم در ماشین... خلاصه پلک هایم بر روی هم افتاد و وقتی باز شد که اذان ظهر را داده بودن و یک ساعت هم گذشته بود این بار دیگر بدنم قدرت گرفته بود جستی زدم و گلاب به رویتان رفتم وقتی کمی ویندوزم بالا آمد گوشی را برداشتم و دیدم بـَــــللله چندتا تماس بی پاسخ دارم، سریع بهشون زنگ زدم و قول دادم که زود تا نیم ساعت دیگر خودم را به کتابخانه میرسانم... حاضر شدم و ناهار قورمه سبزی که ارادت خاصی بهش دارم را در طرف غذا ریختم و با تاکسی تا کتابخانه آمدم، ساعت را نگاه کردم وای خدای من یک ساعت گذشته بود و هیچ کسی جلوی درب کتابخانه منتظرم نبود حتی زنگ هم نزده بود معلوم بد از دستم شاکی شده که بدون زنگ زدن بعد از این همه معطلی گذاشته و رفته است... با هزار عذاب وجدان دسته کلیدی که در جیبم سنگینی میکرد را بیرون آوردم و کلید کهنه و قدیمی کتابخانه را در قفل چرخاندم و پا به کتابخانه نهادم... ای کاش اما هیچ وقت پا به کتابخانه نمیگذاشتم. . .</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 00:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق مهم تر است یا عدالت؟</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-rfg4lxsoklib</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمکتاب ارتداد(نوشته وحید یامین‌پور) - «پدر، تو به فحشا بیشتر فکر میکنی تا به فقر! انگار مسئله اصلی شما مرگ اخلاق است نه شکم‌های گرسنه، نه انبوه بی خانمان ها، نه فراموشی شهرستان ها و روستاها، نه بی برقی و بی آبی، نه حلبی آبادها، نه فربه شدن اشراف و خانواده سلطنتی و نه عدالت! مردم درمانده و بیچاره از گرسنگی و تبعیض می نالند نه از فحشا، مسئله اول ما برای مبارزه عدالت است نه اخلاق»... - « دخترکم، عدالت آرمان اصیل ماست. اما برای رها شدن تیر طغیان مردم علیه رژیم، اول لازم است آن ها را بیدار و هوشیار کنیم. پهلوی با توسعه فحشا همه را تخدیر کرده. همه در چرت اند و در حرارت شهوت و خلسه و سُکر شراب. تهرانی که من بعد از پانزده سال می بینم همان رویای اسرائیلی فرح است، هرچه صدای قهقهه و بدمستی بلندتر باشد، صدای قاروقور شکم های گرسنه کمتر شنیده می شود.»#ارتداد#فحشا #عدالتباید بگم که ارتداد رمان به قلم وحید یامین پور که اومده تاریخ رو بازنویسی کنه با فرض اینکه اگه ٢٢ بهمن ١٣۵٧ انقلابی اتفاق نمی‌افتاد... </description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 09:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کمپین نگو</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-wq54oixl8ajt</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمگاهی یا جاهلیم و نمیفهمیم گاهی مغرضیم و خوب هم میفهمیم!!سکوت...کمپینی که راه افتاده شاید بظاهر هدفش خوب است اینکه سطح بهداشت را ارتقا بدهند آن هم در مناطق محروم... بهداشتی آمیخته با طعم عدالت . . . اما این ظاهر ماجراست!!! چرا باید در فضای عمومی آن هم در ویرگول و امثال آن (پیامرسان های مجازی) این خاطرات و مواجهات را بگویند؟ اینکه یک خیل عظیمی راه بیفتد و حرف از این موضوع بزند یعنی دغدغه ذهنی اجتماع را به سمت چیزی بکشانی که خیلی ها را درگیر مسائل مادی دنیوی بکند که حاصلی جز انحراف ندارد... من با آموزش مخالف نیستم اتفاقا خیلی هم خوب است اما حرمت ها را نشکنیم اسلام هم میگوید پیش دکتر (و همینطور احکام) خجالت را کنار بگذار ،اما در عموم جامعه چرا باید خجالت را کنار گذاشت؟ چرا باید گفت و گوی ملت به این سمت برود؟کلاس آموزشی اختصاصی خوب است... در مناطق محروم هم عالی است... اما چرا کمپین میکنید و در بوق و کرنا میکنید که آی همه و همه بیاید که باید روی این موضوع فکرکنید و بگید و بخونید و . . . واقعا نیاز است که پسر 14 ساله هم بخواند و بداند؟ آیا واقعا این مخرب نیست ؟؟؟ چرا بعضی حرمت ها را کنار میگذارید و فکرمیکنید هر حرمتی را بشکنید خوب است؟من نمیدانم این حرکت آگاهانه و مغرضانه است یا جاهلانه اما میدانم آثار سوء بهمراه دارد.افوض امری الی الله . . . و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 01:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوابِ شهید</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-l8iwuedwsltu</link>
                <description>« هوالعزیز بسم الله الرحمن الرحیم همانا دنیا از ما رو گردانده و آخرت به ما رو کرده است. آنچه از عمر ما گذشت و فانی شد از دنیا بود و آنچه به سوی ما رو کرده و به سویش شتابان می‌رویم، آخرت است. پس بکوشید از ابنای این گذشته فانی نبوده از ابناء آن آینده حتمی باشید و خود را برای آن سرای جاوید آماده نمائید.»  بخشی از وصیت نامه شهید نواب صفویبعضی آدما هستن با اینکه اصلا ندیدیشون ولی یه محبت خیلی خاصی بهشون داری... یه احترام خیلی خاصی... صلواتی نثار روح مقدس شهید نواب صفوی کنیماللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم </description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 16:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای ساقی لب تشنگان</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-k5xturf5g8o5</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماسمت وقتی ابوالفضل باشه، یعنی با بقیه یکم فرق میکنی...نمیدونم شما ها تو روضه چطوری میشین ولی اصولا ما شرمنده حضرت عباسیم... شرمنده از اینکه همه، ما رو به اسم ایشون میشناسن ولی ما کجا و حضرت ابالفضل کجا...یاد حدیث امام صادق(ع) افتادم: «اى گروه شيعيان! شما منسوب به ما هستيد . پس مايه زينت ما باشيد ، و مايه زشتى (بد نامى) ما نباشيد.»برای همینه که سرمون پایینه و تو روضه ها اشک میریزیم... اشکمون به حال خودمونه که چقدر ما از حضرت ابالفضل دوریم . . .فرق اصلی دیگمون اینه که تو همین روضه ها و سخنرانی ها و کلا خیلی جاها میگن مادر همه ما حضرت زهرا(س) است، ما هم قبول میکنیم؛ ولی میدونیم اصل و نسبِ ما بر میگرده به حضرت ام البنین(س). بالاخره سید ها به حضرت زهرا(س) محرم میشن ولی ما یخورده فرق داریم ...نمیدونم حس اونایی که اسمشون حسین یا حسن و یا امام های دیگه هست چیه ولی ما خودمون رو نوکر و خادم بقیه میدونیم ... ما خودمون رو موظف میدونیم پیرو امام باشیم، گوش به فرمانِ واقعی ... البته حسمون اینه نه اینکه همیشه بتونیم به این حسمون عمل کنیم...انگار تو وجودمون میگن تو باید وفادار باشی تو باید متعهد باشی...انقدر متعهد که وقتی دستور آوردن آب صادر میشه بهونه نگیری که ارتش صد هزار نفری راه رو بسته و هزارتا اما و اگر دیگر؛ آنقدر متعهد که اگر دستانت هم قطع شد، با دندان از کاری که به تو سپرده اند محافظت کنی...اسم حضرت ابالفضل که روت باشه و بهت بگن ابوالفضل... شرمنده ای و همیشه سرت جلوی حضرت عباس پایینه ..همیشه سرت جلوی حضرت ام البنین پایینه...کلا اگه اسمت ابوالفضل باشه یخورده با بقیه فرق داری...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 01:39:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگِ دهن آلودهِ یوسف ندریده</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AF%D9%87%D9%86-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87%D9%90-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-hiqzjgwts5ik</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم- من می روم خانه مادربزرگت ، دَرست که تمام شد حرکت کن بیاصدای پدرم بود که دربین پیوندهای کووالانسی رشته افکارم را بهم ریخت!- چشم، خداحافظ.و من مشغول درس شدم . . .بعد از آنکه توانستم بین الکترون ها، پیوند کووالانسی برقرار کنم، باید حاضر شوم و به سمت خانه مادربزرگ که یک روستا با ما فاصله دارد حرکت کنم.کتابِ شیمی را میبندم، درِ کمدِ لباس هایم را باز نکرده ام که نگاهم به پازلِ هزار تکه ای که تا نصف بیشترش را ساخته ام می افتد؛ بعد از آن همه درس، پازل واقعا بهترین گزینه ای است که بهم حسِ خوبی میده.درِ کمد را که نیمه باز بود، می بندم و به سراغ بهترین همدم این روزهایم یعنی پازل میروم.. . .قطعه آخر را هم سرجایش میگذارم و تمام!! آنقدر خوشحالم که نمی توانم احساسم را بیان کنم، نگاهی به ساعت میندازم، یک ساعت گذشته و من اصلا نفهمیدم... هوا تاریک شده، سریع لباس هایم را می پوشم و از خانه میزنم بیرون... همین که درِ حیاط را باز میکنم، خشکم می زند!!یک گرگِ خاکستری که از فرطِ گرسنگی تمام دندان هایش را نشانم می دهد جلوی در ایستاده و زل زده است به من و من مات و مبهوت نگاهش میکنم.ای کاش بابا اینجا بود اما بابا یک روستا با اینجا فاصله دارد ... گرگ خیزی می کند و آماده پریدن می شود... نفسم بند آمده، یاد کدخدا میفتم...آره کدخدا، کدخدا میتونه گرگ رو دفع کنه...ناگهان گرگ از زمین جدا می شود و به سمتم می پرد، من هم هرچه در توان دارم در پایم جمع می کنم و با تمامِ نفسی که برایم مانده شروع به دوویدن می کنم...از سبزه های جلوی خانه خاله ام می پیچم و کوتاه ترین مسیر تا خانه کدخدا را در پیش میگیرم...فرصت نگاه کردن به عقب را ندارم اما صدای پای گرگ بلند و بلندتر می شود، به سرکوچه کدخدا می رسم بلند داد میزنم: کدخداااااا، کدخدااااااادرچوبی باز می شود و کد خدا با عصایش بیرون می آید...و ناگهان فریاد می زند: سرت را بدزد و عصایش را به سمتم پرتاب میکند، مینشینم روی زمین و سرم را پایین میگیرم....عصا درست به گرگ برخورد می کند، گرگ که توقع چنین چیزی را نداشت بر اثر ضربه به زمین میخورد و با همان حالت نگاهی به من میکند از همان نگاه ها که یعنی : این بار قصر در رفتی، دفعه بعدی حالیت میکنم...گرگ راهِ آمده را با سرعت بیشتری بر میگردد.به کدخدا نگاه میکنم. . .چه قدر این مرد خدایی است... چه قدر بزرگ است... چه قدر قدرت دارد...- کدخدا ممنون، نزدیک بود بمیرم.حالا آغوشِ کدخدا بهترین پناهگاهی بود که میتوانستم اختیار کنم...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 07:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-qoeqi8bdomlz</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمدر راه خانه بودم که چشمم افتاد به پسرکی با چشمانی درشت، خیره به برگ افتاده بر زمینبی تفاوت شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم، چند قدم برنداشته بودم که از آن پسرکی صدایی بلند شد:  - ببخشید آقانگاهش کردم، همچنان محو تماشای آن برگ نارنجی بود...  - با منی؟ صورتش را چرخانه به سمت من : - آقا بنظر شما این برگ زیبا نیست؟  چند قدم نزدیک شدم و دقیق تر به برگ نگاه کردم ... برگ نارنجیِ متمایل به قرمز بود، واقعا زیبا بود گفتم: - اره زیباست - ممنون؛ آن برگ را برداشت و دربغل گرفت و با خود برد ... حالا من محو تماشای رفتنش شدم . . . به خودم آمدم و مسیر خانه را در پیش گرفتم که ناگهان باد تندی وزید و یک برگ زردِ نارنجی افتاد درست زیر پایم ... نگاهش کردم چند لحظه ای مات و مبهوت این زیبایی بودم که متوجه شدم آقایی دارد بد نگاهم میکند ... بعد از چند قدم که داشت از من دور میشد صدایش زدم : - ببخشید آقا ...پایانپ.ن: دنیایِ کودک ها رو خریدارم واقعا</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 01:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا . الله . GOD</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-god-phdfnipz9m8f</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمبه اسمِ اللهِ الرحمنِ الرحیممتعلق به خدا بودن هم صفایی دارد ها... همین که اول کار را با بسم الله شروع می کنیم یعنی همین دیگر...یعنی نشانه من الله است، آن مارکی که به خودم زده ام الله است ، اللهِ الرحمنِ الرحیم.جدا از خوشی و صفایی که دارد بشدت تکلیف آور است!!کسی که به نام شیطان و زیر پرچم کفر است شاید حتی اصلا معنی تکلیف را هم نفهمد اما ما که زیر پرچم اسلام هستیم وظیفه و تکلیفمان چند برابر است!آخر اگر کاری اشتباه انجام دهیم میگویند ببینش این همانی است که نشانه اش الله است ها ... و آبروی اسلام را میبریم...همین است که امام صادق (ع) میفرمایند:يا مَعْشَر الشِّيعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَينا کونُوا لَنا زَيْناً وَ لا تَکونُوا عَلَيْنا شَيْناً.اي شيعيان، شما به ما منسوب هستيد، پس مايه زينت ما باشيد نه مايه آبرو ريزی ما.دعا کنید بتوانیم مایه زینت اهل بیت(ع) باشیم...(مرا یادتان نرود)التماس دعا</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 14:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق و معشوق</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-lul22gxdxmy8</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیممرا محکم گرفته بود؛ خدای من کجا داشت مرا میبرد ؟ از لای انگشتانش آن سمت پل را می دیدم که تانک ها در حال حرکت به سمت ما هستند و این پسرک به جای اینکه فرار کند دارد خودش را به تانک ها نزدیک میکند!!!!فریاد بر آوردم: به کدامین سو می روی؟ دلت برای مرگ تنگ شده است؟ حداقل مرا دیگر نبر ، من زندگی ام را دوست دارم.سرعت راه رفتنش کم شد تا ایستاد، نگاهی به آسمان کرد زیرلب گفت: خدایا تو خود میدانی من فقط برای تو در این میدان پا گذاشته ام...از اولین قدمم تا الان تماما برای انجام وظیفه ای است که بر دوشم گذاشته ای...آه خدایا، تو میدانی این شهر، شهرِ خوبان توست، شهرِ بندگانت، شهری که حالا اگر مانع ورود تانک ها نشوم با خاک یکسان میشود...خدایا بابت همه اشتباه هایی که در این سیزده سال عمرم مرتکب شده ام شرمنده ام، بابت همه آن کار های غلطی که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو سیاهم گرچه هنوز به سن تکلیف نرسیده ام...خدایا حالا که بیش از هر موقع دیگری دلتنگت شده ام میخواهم سبک بال به سمتت روانه شوم ... با پایین آوردن سرش قطراتِ اشکِ جمع شده در چشمانش، زمین را خیس میکند ... نگاهی به من انداخت، از نگاهش ترسیدم ؛ گفت : میخواهی با من به مصاف جبهه باطل بیایی یا اینکه با دستانی خالی جلوی این تانک ها را بگیرم؟ نگاهم را از صورتش گرفتم، از حرف هایی که به او زده بودم خجالت کشیدم، گفتم: چو ایران نباشد تن من مباد ... حلالم کن آقا محمدحسین (بغضِ در گلویم اذیتم میکرد)سربندِ یا زهرا را بر سر بست، بند های پوتین اش را محکم کرد، مرا بوسید و یا حیدر کشان به سمت لشگر کفر دویید ... آه خدای من چقدر شیرین بود بوسه شهیدی که میدانی دقایقی دیگر شهید می شود و به ملاقات خدا می رود... یک قدمیِ تانک رسیدیم، چشم از محمدحسین بر نمیداشتم، میخواستم این لحظاتِ آخر هم نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم...با اشارهِ سر محمدحسین فهمیدم درست زیر تانک هستیم و من باید ضامن ام را بکشم تا تانک منفجر شود؛ نگاهی به چشمانش میکنم : خیس است ، گویی اشکِ شوقِ پرنده ای است که تا دقایقی دیگر به پرواز در می آید و قفس را می شکند ... چشمانم را میبندم ، من در دست محمدحسین زیر تانک ضامنم را می کشم و ... </description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 03:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعار تو خالی!</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-uwjidnjy1xpo</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیممیگویم چون میدانم سکوت جایز نیست... :از شما چه پنهان زن را دوست دارمزندگی را دوست دارمآزادی را نیز دوست دارم اما شعار«زن زندگی آزادی» را هرگز... شعاری که تبدیل به وسیله ای شده برای سوء استفاده از مقامِ والای زن را هرگز دوست ندارم...با برادر کوچک ترم که نُه سال دارد در خیابان های یوسف آباد با هوایی آلوده داشتم قدم میزدم... زیرلب شعرهایی میخواندم ناگهان خود به خود موج رادیو ام رفت روی حامد زمانی و آهنگ مرگ بر آمریکایش... زمزمه کردم: مرگ بر ... برادرم فوراً گفت: دیکتا... کلمه ای که تا نصفه از دهانش بیرون آمده بود را قورت داد و بعد از کمی مکث گفت: آشوبگر...خودم را به تغافل زدم و ادامه آهنگ را خواندم اما ذهنم درگیر مسئله ای شد: که این جماعت، حتی به کودکان ما هم رحم نکرده اند، رسانه هایشان چقدر دارد کار میکند تا ذهن های ما را تسخیر کند، از کودکِ ما گرفته تا نوجوان و جوان و بزرگسال و کهنسال... دشمن دائم دارد برنامه ریزی میکند.پ.ن: تو این متن نه دنبال استدلال بودم نه احساس پرشور و نه چیز های دیگر؛ خواستم صرفا موضع ام را روشن کنم ، استدلال ها و بقیه صحبت ها ان شاءالله یا در نوشته های بعدی یا در نظرات :)</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 23:06:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی دلم میخواهد...</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-guewh4rwn63j</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمگاهی می خواهم به چشمانم عینکِ گردی بزنم و تمام دروس دانشگاه را اول جوییده بعد قورت بدهم و از لحاظ درسی بالاترین رتبه دانشگاه را بیاورم و پاسخ های منحصر به فردی برای مسائل پیچیده ارائه کنم؛اما گاهی دیگر می خواهم عینکم را در بیاورم، بجایش کفش استوکِ مارکِ نایکم را بپوشم و وارد زمین مسابقه بشوم و چنان با توپ رفیق شوم که به اردوی تیم ملی دعوتم کنند؛گاهی هم دوست دارم فارغ از عینک و استوک، چفیه بیندازم و هرشب تا به صبح خدا را عبادت کنم و اشک بریزم و مناجات کنم، آن هم درست در زیر گنبد سلطان، علی بن موسی الرضا(ع) گاهی ولی نه عینک را ، نه استوک را ، نه حتی چفیه را نمیخواهم ... کتابخانه ای بزرگ میخواهم، از آن کتابخانه هایی که قفسه هایش تا سقف ادامه دارد و برای اینکه دستت به طبقه بالایش برسد باید زیر پایت نردبان بگذاری... بنیشنم هی کتاب بخوانم و هی کتاب بنویسم و کنارش قاشقِ طاهرِ مِی را هم بزنم...(چایی نبات)گاهی هم الکترون های مغزم میخواهند بهترین برنامه نویس جهان باشم...گاهی چشم هایم می خواهد با تمامِ وجود انیمیشن بین شوم و انیمیشن ساز ... اصلا شرکت انیمیشن سازی تاسیس کنم و سبک جدیدی از انیمیشن را عرضه بازار کنم...گاهی اما از درون، خسته میگویم : بروم بازی کنم، دنیا مگر چند روز است؟ آنقدر بازی کنم تا بازی اش از چشمم بیفتد و آن وقت است که باید بروم بازی بعدی را تست کنم... اصطلاحا &quot;گیمر&quot; میگویند؛گاهی هم آتش پاره های قلب آرزویی دارند که زبان از بیان آن قاصر است و ان شاءالله آن دنیا (در بهشت) محقق خواهد شد...گاهی اما جنس گاهی هایم هم فرق میکند... از فضای مدرنِ شهری بیرون می آید و به فضای پاکِ روستا نقل مکان میکند...رویای کشاورزی را دارد که صبح ها برای لقمه حلال به کار سخت کشاورزی و دامداری مشغول است... پیرمردی که دست هایش پینه بسته است...گاهی هم در روستایی دور افتاده، در مدرسه اش، دلم میخواهد بروم و معلم بشوم...معلمِ مناطقِ محروم...معلمی که فقط درس یاد نمیدهد ... از زندگی میگوید از سختی هایش از دینش از شادی هایش از پیشرفتش ... معلمی که امید بکارد در زمینِ مستعدِ دل هایِ آمادهِ روستاییان...معلمی که هم قدِ نوجوانانِ روستا شود...و اما ...خدایا تمامِ این گاهی ها را پاک میکنم، فراموش میکنم، غلط گیر میگیرمش ... اگر بخواهد رضایت تو را به همراه نداشته باشد... به راستی هرکدام محقق شود یا (خیال پردازانه) همه اش محقق شود ولی من تو را نداشته باشم ..نگاهت را نداشته باشم ... آنقدر درگیر خود باشم که نگاهت نکنم ... آن وقت زندگی را می خواهم برای چه ... ؟والعصر... قسم به زمان، که میخواهم تک تک لحظاتم رضایتت را در پیش داشته باشد...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 03:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-uwwlvzilmd4m</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمبلند داد زد : برو به درک ... وارد دانشگاه شدم یا دقیق تر بگویم وارد کلاس شدم، من بودم و دو سه تا دانشجوی دیگر...ماجرا از آنجا شروع شد که بچه ها تصمیم گرفتند سر کلاس نیایند اما من درس برنامه نویسی را خیلی دوست دارم پس با آنها مخالفت کردم و گفتم من میخواهم درس را یادبگیرم، شما هرکاری میخواهید بکنید اما دوستِ خوابگاهی که دوسال باهاش بودم( که فکرکنم معنی آزادی را خوب نمیدانست) گفت :  اگر تو بری استاد درس میده و ما عقب میمونیمشانه هایم را بالا انداختم و گفتم : اگر دغدغه درس دارید خب شما ها هم بیایید سر کلاساعصابش خرد شد...سرخ شد ... منفجر شد.... و درآخر بلند داد زد : برو به درک...کلاس که تمام شد وقتی وارد محوطه باز شدم بچه ها را دیدم که آنطرف نشسته اند...وقتی مرا دیدند یک فحش دستی نصیبم کردند، آن دوست خوابگاهی ام هم بعد از کمی مکث دستش را بالا آورد... لبخندی زدم و راهِ خوابگاه را در پیش گرفتم...گاهی انسان چه زود تنها میشود...زیر لب زمزمه کردم: یا رفیق من لا رفیق لهالهی و ربی مَن لی غیرک ؟؟</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 23:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی &quot; در آرزوی تو بودم &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@val-asr/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ckkh1tihvuhc</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمراستش را بخواهید ماجرا از آنجایی آغاز شد که بهم ریختم...حواسم نبود خودم را معرفی کنم، من روبیکم قد خیلی بلندی ندارم، تشکیل شدم از بیست و شش قطعه کوچک که هرکدام مربعی شکل اند...برگردیم سر اصل مطلب، تا قبل از اینکه مرا بهم بریزند همه چی خوب بود اما تا پسرک مرا گرفت و شروع کرد به چرخاندنِ من، دنیا مثل آوار رو سرم خراب شد، دستم را به سمت بالا چرخاند پایم را به راست بعد صورتم را هی جا به جا میکرد آنقدر اعضا و جوارحم را بهم ریخت تا دیگر نمیتوانستم بگویم پایم کجاست؟ دستم کجاست؟ آخر لای دستم پایم بود و لای کبدم قلبم؛ کلا همه چی در هم شده بود...تمام بدنم درد میکرد سعی کردم سمت زردم را درست کنم اما هر چه زور میزدم نمیشد ... نه اینکه نتوانم ها نه خستگی نمیگذاشت تا بپرم بالا و خودم را بچرخانم تا درست شوم...سمت آبی ام را خیلی دوست دارم با اینکه سهم آبی کلا دو پا بیشتر نیست و بقیه اعضایم در رنگ های دیگرند ولی آبی خیلی خونسرد و با ادب است...  همه داشتند فریاد میزدند و به من اعتراض میکردند که این چه وضعی است؟؟ اما آبی خیلی آرام گوشه ای نشسته و دارد با دردش کنار می آید..بگذریم تا اینجا را هر طور که بود تحمل کردم اما چشمتان روز بد نبیند، پسرک مرا به دوستش می دهد و می گوید: بلدی روبیک درست کنی؟ دوستش هم که دستانی تُپُلو و بزرگ داشت، گفت: معلومه کاری نداره که و مرا از پسرک گرفت... دوستش ادامه داد : ببین خیلی راحت است دستت را می اندازی داخلش و دونه دونه جدا میکنی و بعد مرتب میگذاری سرجایش... خدای من میخواهد مرا اِرباً اِربا کند قطعه قطعه کند مگر شمری تو ؟ انگشتِ سبابهِ نحسِ گندهِ وَکَش را آورد سمتِ من ... دیگر تحمل این را نداشتم برای همین هر چه در توانم بود جمع کردم و از دستش پریدم پایین ... صاف خوردم روی آسفالت مدرسه ... پریدن از آن ارتفاع احتمال قطع عضو داشت اما الحمدلله هیچ یک از قطعاتم ازم جدا نشدند و خداروشکرِ بیشتر چون با وجه آبی خوردم زمین ... پسرک خم شد تا مرا بر دارد با اینکه دردی بسیار کشیده بودم و پایم دیگر از شدت درد از کار افتاده بود خودم را یک چرخش دادم و یک وجه به چپ افتادم... درست رو به روی پای دانش آموزی که داشت می دوید ... همانی که میخواستم شد، با نوک پا مرا شوت کرد به آن سوی حیاط ... توی جوب... زنده ماندم اما با مرده فرقی نمیکنم ... وجه آبی ام رنگ و رویش رفته و بی رمق افتاده گوشه ای... نه حرفی میزند نه کاری میکند، وجه قرمزم که اصابت کرده بود به پای دانش آموزِ دونده  آنقدر دارد داد و فریاد میکند که نگو... البته گه گاهی هم میگوید که بعد از اینکه خوب شود حتما از من جدا میشود و میرود به روبیکی دیگر می پیوندد ... فضای جوب هم که تعریف کردن ندارد ... از بویش بگیر تا نَمی که دارد و لجن ها و موش ها و...بعد از یک روز، کمی که حالم بهتر شد تصمیمم را گرفتم ... اول از همه وجه آبی ام را درست کردم لبخند رضایت آبی چنان روحیه به روبیک میدهد که نمیشود گفت، بسم الله می گویم و خودم را پرتاب می کنم به سمت بالا..بچه ها را میبینم که دارند از زنگ تفریحشان لذت می برند که میخورم زمین...دوباره میپرم و دوباره میخورم زمین بعد از چندبار، پسرکی می آید جلو برم میدارد، دست پسرک در آن هوای سرد، گرم بود...نگاهی به صورتش انداختم، چنان لبخندِ رضایتی زده بود که انگار گمشده اش را پیدا کرده است ... در آن لحظه تمامِ درد هایم را فراموش کردم و با خود زمزمه کردم: در آرزوی تو بودم...</description>
                <category>ابوالفضل دهقان</category>
                <author>ابوالفضل دهقان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 00:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>