<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohsen valinasab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@valinasabm</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:11:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70745/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohsen valinasab</title>
            <link>https://virgool.io/@valinasabm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سال 1501 مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%B3%D8%A7%D9%84-1501-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-xc8nc48qjg84</link>
                <description>سال 1501 چطوریه؟دقیقا نمی دونیم اما می شه حدس هایی زد که دور از واقعیت نیست مثلا فرض کنید برید تو کما و یا یه خواب مصنوعی و صد سال دیگه از خواب پاشید و نوه نوه خودتون رو ملاقات کنید که تقریبا هم سن الان خودتونه و ازش بخواین که دنیای 1501 رو نشونتون بده و اونم از شما بخواد که در مورد سال 1401 ایران براش حرف بزنید خب مسلما خیلی چیزها بهت زدش می کنه و خیلی چیزهای دیگه که توی حرفاتون ازش یاد می کنید به خنده می ندازتش این که هر کسی یه چیزی داشت به نام گوشی همراه ، یا یه برنامه ای بود به نام اینستاگرام که توش هم کسب و کارها فعالیت می کردن و هم چند صد نفری شاخ اینستاگرام داشت که یا در حال آرایش کردن خودشون بودن یا در حال قر دادن می خنده و می پرسه آرایش کردن یعنی چی ؟شما هم جواب می دی خب برای این که زیبا تر بشن آرایش می کردن .بعضی از مواد رو میمالیدن به صورتشون تا ...حرفتون رو قطع می کنه و با حالت بهت زده می پرسه : یعنی مواد شیمیایی رو میمالیدن به صورتشون ؟و شما هم که انگار بدیهی ترین چیز دنیا رو بیان می کنی خیلی راحت می گی خب آره تنظیمات مترجم هوش مصنوعی خودش رو دوباره چک می کنه و ازتون می خواد که دوباره بگید که چی گفتید بعد سرچ می کنه و تصاویری رو پیدا می کنه از زمان الان ما که چقدر این آرایش کردن رواج داشته و حتی سالن ها وکلینیک های زیبایی پول خون باباشونو از آدمها می گرفتن که خوشگلشون کنن و بعد خشکش می زنه که چرا آدمها باید مواد شیمیایی رو بمالن به صورتشون و اصلا چرا باید خوشگل تر بشن ؟و شما هم جواب می دی خب برای اینکه مورد قبول واقع بشن ...مردم بیشتر دوسشون داشته باشن و باز هم بیشتر تعجب می کنه و شما متوجه میشی که بحث کردن در این باره نتیجه ای نداره و دوباره بحث رو عوض میکنه - وضعیت زندگیتون خوب بود؟نه زیاد ، - چرا؟چون تحریم بودیم و جنگ بود و غیره و غیره - تحریم چیه ؟و باید کلی در مورد تحریم و این که دیگر کشورها از ما بدشون میومد و بحث اعتقادات پیش میاد که واقعا می فهمی به هیچ چیزی که اعتقاد داری اعتقاد نداره و کلا به چیزی اعتقاد نداره که هیچ ، چیزایی رو باور داره که برای تو بیانش هم کفر آمیزهآرمان ها ، هدف ها، روش ها، فرایندها، شغل ها، شیوه زندگی، اعتقادات، نوع تفکر، نوع غذایی که می خورن و همه چیز تغییر کرده و از تمامی دغدغه های ما فقط چند تا جوک باقی مونده که بین خودشون تعریف می کنند و می خندند مثلا به همین وضعیت ما می خندند ...به این که یه پسر باید جون می کند تا یه آلونک بگیره کجای این شهر چند میلیونی شلوغ و آلوده که دود سرطان زا از اگزوز ماشیناش بیرون میومده . تا بتونه یه زندگی مشترک رو شروع بکنه و یه ماشین قسطی ثبت نام می کرده  ماشین های نا مطمینی که حتی اسمشون رو هم تو مستندات هوش مصنوعی اون سال ها هم ثبت نکردن. و وقتی بپرسه چرا ؟باید بهش توضیح بدی که مافیای خودرو حتی دولت ها رو هم می تونسته عوض بکنه و ما مجبور بودیم همون ماشین ها بی کیفیت رو سوار شیم و وقتی بپرسه که چرا اجازه می دادید که این قدر بهتون ظلم کنن خودتم نمی دونی چی بگی و خنده دار تر از همه اینه که یه هو بگی حتی یه مدت طولانی اینترنت رو به روی مردم بستن!!!!!مثل برق گرفته ها از جاش بلند میشه و می گه : واتتتتتتتتت؟ چیکار کردن؟بعد تو توضیح می دی که به خاطر عقاید پوچشون اینترنت رو بستن تا مثلا همه چی تحت کنترلشون باشهو اون سرچ می کنه و می فهمه که تو این سالهای زندگی ما ، انفجار تکنولوژی و اینترنت اتفاق افتاده و دیگه سکوت می کنه که یه چیزی بخوریم لابد چیزی که روی میز می چینه فقط از مواد خوراکی گیاهی تهیه شده ، غنی از انواع ویتامینها و طبق یه رژیم غذایی خاص و با در نظر گرفتن تمامی موارد بهداشتی رژیمی، غذای بی مزه خودشو نوش جا می کنه و اگر از غذاهای الانت براش حرف بزنی که چقدر فلافل دوست داشتی و جوجه سوخاری ، چهره تو هم می کشه و می گه خواهش می کنم وسط غذا خوردنم از این حرفا نزن . می دونم یه سالهایی بوده که شما حیوانات زنده دیگه رو می خوردید اما از سال 1430 به این ور پرورش هر نوع مرغ یا گاوی ممنوع شده چون باعث گرم شده کره زمین میشدن !!!!برای دغدغه های بزرگ الانمون که کل دنیا درگیرشن راه حل های منطقی و ساده ارائه می ده ... خیلی ساده دغدغه ها و مشکلات الان ما برای اون نسل بی معنیه ...چرت و اصولا مفهومی نداره  عیدتون مبارک </description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Mon, 21 Mar 2022 03:09:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار دوباره خاطراتت را بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-zc9sqdirgg1z</link>
                <description>نیم ساعتی می شد که روی یک صندلی چوبی که جیر جیر می کرد گوشه یک کافه خلوت منتظرش بودم. نمی دانم چرا این جا را برای ملاقات انتخاب کرده بودم ، شاید به خاطر این بود که از فضای آن کافه خوشم می آمد اما هر چه که زمان می گذشت بیشتر بودن در آن محیط آزارم میداد . یک هفته تمام بود که جواب پیامک ها و تماسهایم را نمی داد و بعد از گذشت یک هفته که برای من به اندازه یک عمر گذشت . ساعت سه صبح پیام داده بود که همان کافه که اولین بار رفتیم ساعت 2 . همین . و حالا بیست دقیقه از 2 بعد از ظهر می گذشت و هنوز نشسته بودم . دوست داشتم بیاید و سرش فریاد بزنم ، از طرفی دلم برای دیدنش پر می کشید. خیلی ساده سومین چایی میوه ای خود را سر کشیدم که دیدم پشت پنجره کافه دارد مرا نگاه می کند. همان چشمهای درشت زیبا که هر روز یک رنگی بودند و من عاشق نگاه کردن به نگاهش. در طول عمرم یادم نمی آید چیزی را به اندازه آن چشمها دوست داشته باشم .آمد و با همان لبخند که قلبم را از جا می کند نشست رو به رویم و سلام گرمی داد که تمام سلول های بدنم گر گرفتند . آرام جواب سلامش را دادم . گفت چی گفتی برات بیارن منم از همونا می خوام چه بوی خوبی داره...وای من که چقدر این دختر حرصم می داد خدایا دلم می خواست سرش را بکنم ...آرام گفتم یه چای میوه ایه و نمی دونم چه اسم مزخرفی روش گذاشتن اسم یه بازیگر آمریکاییه ...- منم می خوامممممبه پسری که برای سفارش گرفتن پیش می آمد گفتم از همین ها ... پسرک کمی با صدای بلند تر از معمول اسمی را بلغور کرد که خوب نفهمیدم و رفتباز هم چشمان زیبایش را به من دوخت و گفت چه اسم سختی... حرفش را بریدم- خب بگو- چی بگم شازده؟خونم به جوش آمد .شمرده شمرده گفتم : چرا جواب منو نمی دادی؟- بذار چایی مونو بخوریم بعد ...- گور بابای چایی ... بگو- باشه باشه عصبانی چرایی؟ شازده آقامونبدنم را رو به جلو کشیدم و آرام تر گفتم : می دونی چقدر از دستت عصبانیم؟- تا جایی که دوست داری کله مو بکنی ؟- آره-  قول می دی وسط حرفم نپری- آره بگو- پس خوب گوش کن ...دانشجو بودیم من گرافیک می خوندم و اون حقوق ، هیچی نداشتیم خیلی خیلی فقیرانه زندگیمونو شروع کرده بودیم و من باردار بودم . هیچ وقت بهش سخت نگرفتم، هیچ وقت بهش نگفتم هوس چی کردم .سکوت کرد، سکوتش چند لحظه بیشتر طول نکشید اما آنقدر عمیق بود که می شد عمق آن را از چشمانش که به اشک نشسته بودند خواند.ادامه داد: باید زن باشی و باردار که حرفم رو بفهمی .پسرک با چایی میوه ای خوش عطر و بو نزدیک شد و از چهره هر دوی ما فهمید که نباید آن سوال کلیشه ای  ( چیزی لازم ندارید ) را بپرسدحالت چهره اش از بین رفت دیگر آن زن همیشه خندان نبود. لبخند از لبانش رخت بر بسته بود .- یه شیرینی فروشی پایین خونه ما بود که ظهر ها بوی شیرینی و خامه تازه میپیچید تو خونه. لباس می پوشیدم و از پله ها آرام آرام پایین می رفتم و یه دل سیر شیرینی ها را نگاه می کردم و بو میکشیدم و برمی گشتم بالا. همین .هیچ وقت بهش نگفتم دلم شیرینی می خواد کار کردم و عرق ریختم تا پولدار بشه و دلش یه زن دیگه بخواد . و حالا بچه هامو ازم گرفته. و هیچ وقت نمی ذاره یه دل سیر ببینمشون. می دونی ... خسته ام .کلمه خسته را جوری بیان کرد که چیزی در درون من شکست . با خودم گفتم اگر این زن که برای من اسطوره شجاعت و استقامت بود بگوید خسته است دیگر امیدی نیست .ادامه داد : نمی تونم دوباره با کسی باشم که نمی تونه ازم مراقبت کنه .چایش را سر کشید و آرام آرام همان زنی شد که عاشقش بودم .- چه کافه قشنگیه این جا ... گلهای شمعدونی اونجا رو خیلی دوست دارم...- بذار بنویسم- چیو باز همان لبخند که دندان های زیبایش را نشان می داد- گفتم بذار بنویسم داستان زندگی تورو- چیزی قشنگ و جذابی نداره- می دونم پس بذار خاطرات رو عوض کنم و دوباره با خودم تکرارشون کن اما این دفعه خوب خوب خوب- چرا؟- چون تو لیاقتش رو داری ... علمدار هنگ بهارباز هم جرعه ای سر کشید اما این بار با چشمان خندان.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 00:18:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-xqj9rvknhkci</link>
                <description>ورود به ساحل شرقیقایق ها بی صدا و آرام به ساحل شرقی رود می رسند . تکاوران تا دندان مسلح و آماده دریدن عراقی ها در قایق ها نشسته اند. احمد در میان آنها دیده می شود در قایق های دیگر هم تکاورانی آشنا به چشم می خورند. صدها قایق در کناره رود پهلو می گیرند. آرامش قبل از طوفان . با اولین شلیک صدای تیر و خمپاره فضا را پر می کند.ناخدا خود از آن سوی رودخانه بدون اینکه پلک بزند به آن سو می نگرد . شهر دوباره بمباران می شود اما این بار به دست توپخانه خودی تا نیروهای عراقی را عقب براند.در خانه بفرا و احد خبر آزاد سازی خرمشهر از تلویزیون اعلام می شود. طوبی به نماز می ایستد. اشک شوق بر گونه همه جاری شده است.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 23:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-mt03mcpkhhwh</link>
                <description>هر که تو را دید ز خود دل برید.ناخدا با نامه ای احمد را با جنازه طاهر به آبادان می فرستد. در آبادان و در دفتر سرهنگ ازاحمد پرسیده می شود که اگر شهر سقوط کند او به کجا خواهد رفت و احمد جواب می دهد به هیچ کجا. جواب احمد سرهنگ را به فکر فرو می برد . سرهنگ تلاش زیادی کرده است تا نیروی کمکی به شهر فرستاده شود اما سیاستمداران در حال جدال و کشمکش هستند و کسی به حرفهای آنها گوش نمی دهد.بفرا با اسلحه اش به ستاد گردان می آید و از ناخدا می خواهد که اجازه دهد تا در کنار دیگر مردان بجنگد. اما ناخدا او را از دفترش اخراج می کند. بفرا گریان و خشمگین به مسجد می رود . احد که از کار او باخبر شده با دلداری دادن او اسلحه را از او می گیرد . بفرا همراه طوبی و دایی نخواهد رفت .هیچ خبری از هیچ نیروی کمکی نیست. قسمت اعظمی از شهر از دست رفته است. جنازه ابوحمزه در میان اشک و آه طایفه اش به خاک سپرده می شود. طایفه ابوحمزه شهر را ترک می کنند. ناخدا نظر را بار دیگر به دفترش می خواند و از او می خواهد افرادی را که در شهر مانده اند به زور از شهر بیرون کند. نظر و تکاوران حریف مردم شهر نمی شوند. او از احد کمک می خواهد . احد دلیل شهید شدن نصیر را برای بفرا بازگو می کند و از او می خواهد که با حرف زدن با همشهری هایش آنها را راضی به خروج از شهر کند. در واقع احد نمی خواهد که بفرا تنها بماند .بفرا نیز برای راضی کردن همشهری هایش می رود. طوبی و دایی با اولین قایق در تاریکی شب می روند.سرهنگ با ناخدا تماس می گیرد و از او می خواهد که شهر را تخلیه کند. همه تکاوران و نیروهای رزمنده نیز باید شهر را ترک کنند. سقوط شهر حتمی است و باقی ماندن در شهر یعنی خود کشی.ناخدا به رزمندگان و نیروهای تکاوری که در شهر هستند دستور را ابلاغ می کند. همه به گریه می افتند .ناخدا به آنها قول می دهد که به زودی بازگردند. همه با چشمان گریان به سمتی می روند تا آماه حرکت شوند اما احمد با چشمان پر از اشک از ناخدا می خواهد که اجازه دهد او در شهر بماند . ناخدا به او قول می دهد که به زودی او با نیروهای بیشتری شهر را باز خواهد گرفت.مردم و نیروهایی که در شهر مانده اند به کناره رود رفته اند تا قایق هایی که سرهنگ قول دادهاز راه برسند . مردم بومی شهر را با اشک و ناله ترک می کنند . احد به دنبال بفراست که تا ساعتی پیش در حال کمک کردن به مردم بوده است اما او در میان جمعیت نیست. احد که می داند بفرا برای خداحافظی با برادرش به قبرستان رفته به دنبال او می رود. قایق ها به آن سوی رودخانه می روند اما دیگر باز نمی گردند. عراقی ها که می دانند مردم در حال ترک شهر هستند کنار رود را بی هدف بمباران می کنند. هنوز صدای شلیک پراکنده در شهر شنیده می شود. ناخدا نگران حال بفرا و احد است و سیاری و دو تن از نیروهایش را برای پیدا کردن آنها می فرستد. بفرا و احد در راه بازگشت با نیروهای عراقی که در حال گشت زنی هستند در گیر می شوند. در آخرین لحظات سیاری و همراهانش سر می رسند و آنها را نجات می دهند. خمپاره ای درست در کنار احد و سیاری که او را همراهی می کند منفجر می شود و هر دو را نقش زمین می کند.ناخدا و تکاوران لنجی کهنه را پیدا می کنند و باقی مردم را سوار لنج می کنند اما همچنان منتظر آمدن بفرا و احد هستند. سیاری و نجات یافتگان سرانجام به کناره رود می رسند اما سیاری که به شدت زخمی شده حاضر نیست جای کس دیگر را روی لنج بگیرد و با نیروهایش به آب می زند. لنج حرکت می کند و به آن سوی رود می رود در حالی که احد خون ریزی می کند. تکاوران خود را به آب می اندازند و لنج را به دنبال خود می کشند. چند نفر از تکاوران در میان رود هدف قرار می گیرند و شهید می شوند. سیاری و نیروهایش از رود می گذرند. لنج به کرانه دیگر رود می رسد. شهر در آتش می سوزد و همه با چشمان اشک آلود نظاره گر خرمشهر هستند. ناخدا قسم می خورد که نیروهایش از همین ساحل شرقی به خرمشهر باز خواهند گشت. او احمد را در آغوش می گیرد و می گرید.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 23:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-imtpppxkmxmf</link>
                <description>آنکه دائم طلب سوختن ما می کرد، کاش می آمد و از دور تماشا می کردناخدا در دفترش دست بر شانه سیاری می گذارد و از او و سایر تکاوران می خواهد که گروه های شکار تانک ترتیب دهند. آنها باید تانک ها را در کوچه های باریک غافلگیر کنند.با سپیده دم باز هم از زمین و هوا به شهر حمله می شود. انفجار در جای جای شهر زمین را به لرزه انداخته است. حتی مسجد هم از انفجار بی نصیب نمانده است. تمامی نیروها و مردان شهر در حال تکاپو هستند. از هر جا زخمی و مجروح و کشته به مسجد سرازیر شده است. بفرا و احد مجروحان را در خودرو ها قرار می دهند و کشته ها در خودرو ای دیگر . آنها هر دو غرق در خون و عرق شده اند. زنان و مردان هر چه در خانه برای خوردن باقی مانده به مسجد می آورند . جسد پیرزنی به مسجد اورده می شود که با خود آب می آورده است. بفرا و احد داوطلب رفتن به گورستان می شوند. گورستان پر از آدم هایی است که عزیزشان را از دست داده اند. بفرا به کمک مرده شورها می شتابد . احد هم گور می کند. با غروب آفتاب احد و بفرا از یک سو و نصیر  از سویی دیگر به مسجد باز می گردند.هر سه خسته و خاک آلود و غمگین. آنها اجساد بسیاری را دیده اند.دکتر گریز پا ناخدا را پانسمان می کند و از او می خواهد که برای جلوگیری از خون ریزی حتی راه هم نرود اما ناخدا چند تن از عزیزانش را از دست داده است. او به شبستان می رود تا با آنها خلوت کند. به گریه می افتد و صدای هق هقش که سعی می کند به گوش کسی نرسد به وضوح شنیده می شود.دختر بچه ای برای او آب و کمی نان خشک شده می برد. ناخدا دختران خود را در چهره دخترک می بیند. آب را سر می کشد و می ایستد.خاطرات همان روز را به یاد می آورد که چطور با انفجاری دو تن از بهترین همرزمانش را از دست داده است. او برای در آغوش کشیدن همرزمان شهیدش به سمت آنها می دود ولی خود نیز در اثر انفجاری دیگر  در خون می غلتد.ناخدا لنگان و زخمی در حالی که افرادش را دور خود جمع کرده شایعه شده است که فرمانده قبلی به دلیل بی کفایتی به دار آویخته شده و فرمانده قبلی دستور قتل عام مردم را داده است . فردا جهنمی دیگر به پا خواهد شد. او از طاهر و احمد می خواهد که اجازه ندهند دشمن ساختمان فرمانداری را اشغال کند.ناخدا یکی از سیاری را مامور می کند که با نیروهای خود از پاسگاه های مرزی دفاع کند. سیاری که خود از قبل از جنگ در میان مردم خرمشهر حضور داشته ، حال با نیروهای خود و نیروهای مردمی که به او ارادت خاصی دارند راهی پاسگاه های مرزی می شود.ناخدا با پای خونین به مقر فرماندهی خود می رود اما تمام فرماندهان از او می خواهند که سلسله مراتب خود را در جریان کمبود نیرو بگذارند. لشکر زرهی اژدهایی هفت سر شده و با قطع کردن هر سر ، سری دیگر در می آورد. ناخدا خبر می دهد که لشکر گرگان و قوچان در راه است و آنها فقط به چند روز مقاومت بیشتر نیاز دارند.احد از نصیر اجازه می گیرد تا با بفرا سر سفره عقد بنشیند. نصیر او را در آغوش می گیرد.نصیر و احد به همراه بفرا به دفتر سرهنگ می رود و در حضور دایی و طوبی خطبه عقد خوانده می شود. ساده و خاکی دو انسان رزمنده به عقد هم در می آیند .اما حال موقع رفتن است . هر سه راه رفته را با قایق یکی از محلی ها باز می گردند.آر پی چی ها در میان نیروهای مردمی و پاسداران توزیع می شود. تانک های بیشماری در خیابان های خرمشهر به آتش کشیده می شود. هم جا پر از دود و آتش شده است.به میدان فرماندهی حمله شده ، از پاسگاه های مرزی و جاده اهواز خرمشهر هم خبر درگیری شدید شنیده شده. از ایستگاه راه آهن خبر می رسد که مهمات نیروها در حال اتمام است. ناخدا خود نیز با سیاری و نیروهایش همراه می شود.  بفرا نصیر و احد را بدرقه می کند. حرفی در چشمان نصیر هست که باید زده شود. نصیر یک دستمال را از جیبش در می آورد و به بفرا می دهد. یک جفت گوشواره لای دستمال است . گرچه او گوشواره ها را برای ماجده خریده بوده اما از بفرا می خواهد آنها را به گوش هایش بیاویزد.میدان فرمانداری در دود و آتش غرق شده از همه جا صدای تیر اندازی می آید. تانک ها امان نیروهای خودی را بریده اند. نصیر بی باک تر از همیشه در حال تیر اندازی است. طاهر و احمد به آنها اضافه می شوند. به ناخدا خبر می رسد که عراقی ها از ایستگاه راه آهن عقب کشده اند. برای چند لحظه دو تانک عراقی که میدان فرمانداری را زیر آتش گرفته اند ساکت می شوند. طاهر و احمد به سمت ساختمان مجاور می دوند. سیاری و نیروهایش برای گمراه کردن تانک ها شروع به تیر اندازی می کنند. طاهر و احمد تانکی را به آتش می کشند اما نیروهای پیاده عراقی به سمت آنها شلیک می کنند. طاهر در حال فرار تیر می خورد. احمد که جلو تر از اوست متوجه افتادن طاهر نمی شود ووقتی چهره رنگ پریده نصیر را می بیند لبخند بر لبانش خشک می شود. نصیر به خیابان می زند تا طاهر را از زیر آتش دشمن بیرون بکشد.نصیر طاهر را که غرق خون است بلند می کند تانکی در حال نزدیک شدن است که سیاری تانک را با توپ 106 می زند اما تانک دوم نصیر و طاهر را هدف قرار می دهد. تانک شلیک می کند و نصیر و طاهر هر دو شهید می شوند.سیاری باز هم شلیک می کند و تانک دوم را نیز به آتش می کشد. هجوم نیروهای ابوحمزه و نیروهای مردمی خرمشهر عراقی ها را عقب می راند. پیکر نصیر و طاهر به ساختمانی بزرگ و خالی کشیده می شود. احمد طاهر را در آغوش می گیرد و می گرید. پیکر نصیر غریب و تنهاست و کسی بر آن اشک نمی ریزد.احد با تفنگی بر دوش از آن سوی میدان نفس نفس زنان سر می رسد و با دیدن جنازه نصیر بهت زده و حیران به دیوار تکیه می دهد.تانک ها اگر چه در کوچه های تنگ شهر غافلگیر می شوند اما شمار بیشتری از کشته ها و مجروحین به سمت بیمارستان طالقانی و مسجد سرازیر شده است. دارو و وسایل پانسمان در بیمارستان طالقانی رو به اتمام است.شب هنگام جنازه طاهر به ستاد گردان می رسد. تکاوران دیگر هم برای او گریه می کنند. یکی از تکاور ها از نبودن تبلیغات برای تکاوران و نیامدن کمک و پایمال شدن خون شهیدانشان گله می کند . ناخدا از همیشه خشمگین تر و غمگین تر جواب تکاور جوان را با تندی می دهد و به دفترش می رود. تنها جایی که می تواند کمی بگرید.احد اما در تاریکی شب گوشه ای جنازه نصیر را در آغوش گرفته و موهایش را با دست نوازش می کند. صدای آمدن کسی از پشت سر او را به خود می آورد. او به خیال آن که بفرا پشت سرش ایستاده معذرت می خواهد که نتوانسته برای نصیر کاری بکند اما کسی با صدای طوبی اورا به خود می آورد. نصیر کنار باقی شهدا در شبستان مسجد گذاشته می شود. طوبی می خواهد صورت نصیر را ببوسد که از باقی شهدا که هم سن و سال پسرش هستند و در این شهر غریب هستند خجالت می کشد. صدای گریه ناخدا او را به سمت گوشه ای از مسجد می کشاند. او بر جنازه طاهر می گرید اما آرام . طوبی ناخدا را به خود می آورد . ناخدا باید به فکر مردم شهر باشد. طوبی و دایی جنازه نصیر را با خود می برند تا در قبرستان به خاک بسپارند. کسی نمی داند که بفرا کجا غیبش زده است.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 23:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهارم سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-p4ahuebqkyss</link>
                <description>هر که شد محرم دل در حرم یار بماند.ناخدا هر طور که حساب می کند نیروهایش در مقابل ارتش عظیم دشمن توان مقاومت نخواهند داشت. گروه تازه ای از کهنه سربازها با تفنگ های برنوی خود به شهر آمده اند مسئول گروه که از اهالی سیستان است و نظر نام دارد خود را به ناخدا معرفی می کند . ناخدا راضی به نظر نمی رسد و می خواهد که آنها از شهر بیرون بروند اما نظر اصرار می کند ناخدا آنها را مسئول مراقبت از  مردم شهر می کند تا به تخلیه مردم کمک کنند.به ناخدا خبر می رسد که ارتش عراق به نخلستان طایفه عرب زبان منطقه حمله کرده است. او سوار خودرو خود می شودو با نیروهایش به آنجا می شتابد. با درگیر شدن نیروی تکاوران و نیروهای مردمی که تحت فرماندهی ناخدا هستند عراقی ها عقب نشینی می کنند. ابوحمزه دست ناخدا را می فشارد و اعلان می کند که افراد قبیله اش در خدمت او هستند.نصیر و احد جسد بخشی زاده را به شهربانی می برند. فرمانده از این که بخشی زاده کشته شده ناراحت و عصبانی است اما این مشکل اصلی نیست. به او خبر رسیده به دیدن ناخدا که مسئول امنیت شهر است برود. او با نصیر و احد به آنجا می رود. ناخدا به فرمانده می گوید که با نیروهایش به پاسگاه جاده خرمشهر اهواز برود .عراقی ها قصد دارند با قطع کردن جاده حلقه محاصره را تنگ تر کنند.گروهی از تکاوران نیز همراه نیروهای شهربانی برای جلوگیری از این عمل همراه آنها خواهند رفت . فرمانده به نصیر و احد اسلحه می دهد و از آنها می خواهد که خود را به او ثابت کنند.نصیر که منتظر فرصتی است که گذشته خود را جبران کند می پذیرد اما احد می خواهد که بفرا را از شهر خارج کند . احد به خانه بفرا می رود اما او در آنجا نیست احد حدس می زند که بفرا به بیمارستان رفته است.. بفرا که از کشته شدن کودکان و پیرزنان بسیار خشمگین و آشفته است از این که احد نصیر را تنها گذاشته ناراحت می شود و او را ترسو می خواند. احد بر می آشوبد و به بفرا می گوید که به شهرش بازخواهد گذشت و او را فراموش خواهد کرد. او سر خورده و دلگیر به مقر فرماندهی تکاوران که کنار مسجد برپا شده می رود و از ناخدا می خواهد که با امضای برگه ترخیصی او اجازه بدهد که او از شهر برود در همان حال به ناخدا خبر می رسد که تانک ها وارد شهر شده اند و می خواهند ساختمان فرمانداری را بگیرند و به خیابان های اصلی شهر تسلط یابند.ناخدا با نیروهای خود سریعا به آنجا می رود در حالی که احد را با برگه امضا نشده اش جا می گذارد.احد به مسجد می رود . در مسجد جوی از مهربانی و همدلی حکم فرماست. زنان در حال پخت غذا و شست و شوی لباس های رزمندگان هستند. از احد خواسته می شود در کارها کمک کند و احد به ناچار می پذیرد.بفرا به مسجد می آید تا از او دلجویی کند و او را در حال کمک می بیند.او از احد می خواهد که شهر را ترک کند و احد هم همین قصد را دارد و تنها برای گرفتن امضا تا به حال در شهر مانده است.نصیر و تکاوران موفق می شوند چند تانک را شکار کنند و باقی تانک ها و نیروهای پیاده مجبور به عقب نشینی هستند. فرمانده و تکاوری دیگر که با توپ 106 در حال تعقیب دشمن هستند هدف قرار می گیرند و شهید می شوند .نصیر پیکر غرق در خون فرمانده را به مسجد می آورد چند شهید و زخمی و از دست دادن یک توپ 106 تنها اسلحه نیمه سنگین موجود در شهر حاصل عقب راندن عراقی هاست .با غروب آفتاب آتش بسی در منطقه ایجاد شده و ناخدا به مسجد می آید و با در آغوش کشیدن همرزمان شهیدش با آنها وداع می کند. اجساد در خودرو ای قرار داده می شود تا از شهر خارج شوند.احد وقت را مناسب نمی بیند و شب را در مسجد می ماند.شب هنگام نصیر و بفرا در خانه شان در مورد احد صحبت می کنند بفرا از نصیر می خواهد که احد را راضی به ترک شهر کند. نصیر که می داند بفرا هم به احد علاقه مند است قول می دهد که تمام سعیش را بکند. بفرا که می داند احد از شهر نخواهد رفت از نصیر می خواهد که آب پاکی را به روی دستان احد بریزد و به او بگوید که بفرا به او علاقه ای ندارد. شب هنگام یکی از ماهیگیران منطقه که با قایقش به آرامی در ساحل رود حرکت می کند متوجه تحرکات عجیب ارتش عراق می شود و با سرک کشیدن می بیند که ادوات زرهی و مکانیزه در حال آماده شدن برای جنگی تمام عیار و خونین هستند.ناخدا به مقر فرماندهی واقع در آبادان خوانده می شود و در آنجا به او خبر داده می شود که ارتش عراق لشکر زرهی خود را جمع کرده و فردا صبح حمله ای خونین به شهر انجام خواهد شد. ناخدا باز می گردد و نظر را به دفترش می خواند و از او می خواهد که با قایق و شبانه مردم را از شهر خارج کند. نصیر به دیدن احد می آید و به او خبر می دهد که بفرا علاقه ای به او ندارد و از او می خواهد که شهر را ترک کند. احد دلگیر و خشمگین  از ناخدا می خواهد که حکم ترخیصی او را امضا کند. ناخدا حکم اورا امضا می کند و از او می خواهد که با قایق شهر را ترک کند. ساحل رود مملو از مردمی شده است که در صف های طولانی منتظر هستند تا قایق ها از آن سوی رود بازگردند.نظر به سفارش ناخدا احد را خارج از نوبت در صف جای می دهد اما قایق ها در حال بازگشت هدف موشک قرار می گیرند و منفجر می شوند. مردم به هر سو می گریزند. احد کودکی را که تنها رها شده در آغوش می گیرد و به سمت شهر می دود .ناخدا در جلسه ای که ترتیب داده  برای همه توضیح می دهد که ارتش عراق با نیروی زرهی تازه نفس در پشت مرز کمین کرده و فردا صبح به خرمشهر حمله خواهد کرد . با ورود یگان های زرهی به شهر آنها هیچ شانسی برای مقاومت و پاسداری از مواضع خود نخواهند داشت. اما ایده ای از سوی جهان آرا مطرح می شود و ناخدا آن ایده را می پسندد. خفه کردن کفتار در لانه اش.  آنها از نیروی هوایی در خواست کمک کرده اند اما نباید منتظر ماند.محمد جهان آرا و باقی فرمانده هان هم موافق هستند. همه افرادی که در شهر توان جنگیدن دارند اسلحه به دست میگیرند. احد و نصیر هم جزو آنها هستند.همان شب دو مرد در راه خرمشهر به گشتی های عراقی برمی خورند . دکتر گریز پا و مرد میان سال دیگری که خود را ایمانعلی معرفی می کند. اما با کمک هم و تزریق آمپول خواب آور به یکی از سربازان هر دو می گریزند. در آن سمت شهر نیروهای مقاوم شهر به نیروهای عراقی که در حال استراحت هستند شبیخون می زنند . درگیری ها آغاز می شود. در مقر فرماندهی آن سوی رودخانه سرهنگ منتظر تماسی از سوی نیروی هوایی است. او مختصات تجمع نیروها و تانک های عراقی را به نیروی هوایی می دهد.تلفات سنگینی به دشمن وارد شده است . اما احد و چند تن دیگر زخمی شده اند. به ناخدا خبر داده می شود نیروی هوایی در راه است. ناخدا نیروهایش را عقب می کشد  نصیر احد را کول می کند و به مسجد می رساند. بفرا با مهربانی و عشق زخم صورت احد را پانسمان می کند. ایمان علی و دکتر گریز پا وارد مسجد می شوند . از ورود دکتر گریز پا همه پرستاران و پزشکان خوشحال می شوند او با خود چمدانی پر از دارو و وسایل پانسمان آورده است. دکتر سریعا لباس می پوشد و برای کمک می شتابد. ایمانعلی احد را به نام می خواهند غافل از این که احد مجروح و در لباس زرم کنار پایش روی زمین نشسته است او بلند می شود و به آرامی سلام می دهد. ایمانعلی چند لحظه به صورت احد زل می زند تا او را بشناسد و بعد دستش را بلند می کند تا به صورت او سیلی بزند اما چهره پسرش مردانه تر و رنج کشده تر از آن است که شایسته ی سیلی خوردن باشد ایمان علی خود را به آغوش پسرش می سپارد و گریه سر می دهد. بمباران تانک ها و ادوات زرهی آغاز می شود. ضربه سختی به لشگر عراق وارد شده است اما این پایان کار نیست و ناخدا می داند که فردا توپخانه عراق محشری به پا خواهد کرد.به پیشنهاد جهان آرا قرار است مجروحینی که حالشان وخیم است با  آمبولانسی شهر را ترک کنند. از پرستاران خواسته می شود کسی از بین آنها همراه مجروحین برود . دکتر گریز پا بفرا را پیشنهاد می کند. بفرا که هنوز از دکتر گریز پا دلخور است سوار آمبولانس نمی شود و از دوست پرستارش می خواهد که همراه مجروحین شهر را ترک کند.پل در تیررس دشمن است . ناخدا می داند که بهترین زمان برای خروج افراد غیر نظامی و آمبولانس مجروحین همین امشب است . آمبولانس با چراغ های خاموش از روی پل در حال عبور است و مردم هم آهسته به آن سوی پل می روند صدای گریه ی نوزادی از میان جمعیت به گوش می رسد. صدای گریه ای ضعیف و کوتاه. نور نور افکن یک قایق عراقی به روی آنها می افتد . همه آماده شلیک هستند اما ناخدا به آنها می گوید که صبر کنند. نور افکن خاموش می شود و هیچ شلیکی صورت نمی گیرد. قایق گشتی آرام دور می شود. نظر می خواهد که قایق را منفجر کند اما ناخدا امشب به اندازه کافی به آنها لطمه زده است. با سپیده دمی دیگر جنگ دوباره آغاز خواهد شد.نصیر به شدت عصبانی و معترض از ماندن بفرا در شهر از او می خواهد که پا از مسجد بیرون نگذارد.احد به پدرش می گوید که همین دختر لجباز و یک دنده دلیل آمدن و ماندگار شدن او در خرمشهر است. ایمانعلی از رفتار و جسارت بفرا خوشش آمده است .بفرا از احد می خواهد که پدرش را به خانه آنها بیاورد. اما ایمانعلی می خواهد تا صبح به مردم کمک کند .او با عده ای می رود تا برای تانک ها در معابر شهر تله و راه بندان درست کند.طاهرکه شب هنگام زیر آسمان پر ستاره دراز کشیده  به احمد می گوید که عاشق دختری از فامیل خود است و اگر به سلامتی به خانه بازگردد جشن عروسی راه خواهد انداخت .او برای احمد از دوران طفولیت خود تعریف می کند از بازی و دویدن در میان سبزه زار های فراخ زیر نور طلایی خورشید و از عشق. با طلوع سپیده دم فرد دیگری نیز از افسران نیروی دریایی به نام سیاری هم روی پشت بام خانه ای در حالی که روی سجاده خود هق هق گریه سر داده برای دوستان شهیدش که همین امروز شهید شده اند طلب آمرزش می کند. سیاری به خواب می رود و با صدای نزدیک شدن تانکی از خواب بیدار می شود. صبح شده و عراقی ها جستجوی خانه به خانه را آغاز کرده اند. سیاری سرک می کشد و می بیند که مردمی که در خانه های خود بوده اند به اسارت گرفته می شوند. احد و ایمانعلی هم از کوچه ای در حال نزدیک شدن هستند. سیاری آن دو را متوجه نیروهای عراقی می کند. ایمانعلی و احد در حال دور شدن طاهر و احمد را می بینند که با آرپی چی برای شکار آهسته نزدیک می شوند. احد به آنها اشاره می کند. اما برای به آتش کشیدن تانک لازم است حواس گشتی عراقی پرت شود و سیاری آماده انجام این کار است. طاهر و احمد با پیدا کردن روزنه ای در دیوار خانه ی مجاور می یابند. سیاری سرک می کشد و می بیند سرباز عراقی دختری را کشان کشان به سمت جیپ می آورد . او طاقت نمی آورد و سرباز را با شلیک گلوله ای می کشد . عراقی ها به سمت پشت بام تیر اندازی می کنند. سیاری با عوض کردن موضع چند تن از سربازان عراقی را می کشد. احد هم با شلیک به سمت آنها سعی دارد سیاری را نجات دهد که طاهر تانک را منفجر می کند. سربازان عراقی که ترسیده اند در حال فرار کشته می شوند. ایمانعلی مردمی که اسیر شده اند را آزاد می کند . او به احد نگاه می کند. ظاهرش مردانه تر شده است. لبخند بر لبان ایمانعلی می نشیند.ایمانعلی در خانه بفرا به حمام می رود . احد که به اصرار نصیر پدرش را به خانه آنها آورده هنوز هم از حرف بفرا که او را ترسو خوانده ناراحت است. او تصمیم دارد با پدرش از شهر خارج شود.احد خانه را ترک می کند و برای کمک به مسجد می رود. ایمانعلی در حال حمام کردن است که سرباز عراقی خود را از دیوار بالا می کشد و به درون خانه می آید .او از بفرا می خواهد ساکت باشد و به خیال اینکه کسی در خانه نیست کمی آب طلب می کند. بفرا که حسابی ترسیده به او آب می دهد. اما سرباز از او می خواهد که طلا و زیور آلاتش را در بیاورد و به او بدهد. اما با این کار هم راضی نمی شود و خیال تعرض دارد که ایمان علی با ضربه ای به سر او ، او را می کشد. سرباز مرده است و تفنگ و گلوله های او به بفرا خواهد رسید. ناخدا ودیگران بهانه ای برای رد جنگیدن او نخواهند داشت.نصیر با گروه طاهر و احمد به نخلستانی رفته اند تا از آنجا دفاع کند در محاصره می افتد. طاهر و احمد که بی سیمشان را از دست داده اند از نصیر می خواهند که خود را به ناخدا برساند و با نیرو به کمک آنها بیاید. در راه جیپی که سیاری آن را می راند سر می رسد و نصیر را سوار می کند. نصیر و سیاری هر کدام خبر بدی برای ناخدا دارند. ناخدا همه نیروهایش را برای ماموریت فرستاده است . عراقی ها از هر جهت به شهر حمله کرده اند . نصیر خبر محاصره شدن گروهش را می دهد و سیاری خبر می دهد که نیروهای عراقی تا میدان فرمانداری که قلب شهر است پیشروی کرده اند . سیاری توپ 106 را با خود می برد. نصیر و ناخدا با جیپ سیاری به نخلستان می روند. با کوشش آن دو و پایداری طاهر و احمد محاصره شکسته می شود و نیروهای کاماندوی عراقی شکست می خورند.سیاری در سوی دیگر تا شب با نیروهای عراقی می جنگد و با رسیدن نیروهای سپاهی و نیروهای ناخدا آنها را عقب می راند . او یکی از افراد گروهانش را برای پشتیبانی و نگهبانی با مسلسلش می گمارد و می رود. شعبانی که شوخ طبع است اسم مسلسل خود را بلبل گذاشته و به سیاری می گوید که وقتی برای بردن جنازه اش بیاید که دیگر بلبلش آواز نمی خواند. سیاری و نیروهایش در حال درگیری هستند که صدای تیربار شعبانی قطع می شود. سیاری از زیر آتش دشمن رد می شود و سینه خیز خود را به شعبانی می رساند. شعبانی شهید شده است. سیاری جنازه او را به ستاد گردان می رساند.ناخدا به ستاد گردان بازگشته اما متوجه می شود افسر اطلاعاتش شهید شده است و در اتاقی که مخصوص جمع آوری پیکر شهیدان تکاور است برای شهادت او می گرید در همین حین سیاری با چهره ای گرفته و در حالی که پیکر شعبانی را به بغل دارد پا به اتاق می گذارد.سیاری از نبودن نیرو ، اسلحه و مهمات شکایت می کند. حضور تانک ها و نبودن مهمات و اسلحه مناسب برای مبارزه باعث می شود که نیروهای عراقی به سرعت پیشروی کنند و سیاری نمی خواهد زحمات همرزمان شهیدش این طور پایمال شود.   ناخدا باید تدبیری بیندیشد. او نصیر که شهامت و قابلیت های او را دیده است و چند جوان دیگر را در اختیار سیاری قرار می دهد. و قول می دهد که مهمات و اسلحه هم به زودی خواهد رسید.احد برای خداحافظی با ناخدا به دیدن او می آید . ایمانعلی و احد با ناخدا خداحافظی می کنند آنها قصد دارند تا سپیده دم از پل رد شوند اما وسیله ای در اختیار آنها نیست. احد نصیر را در آغوش می گیرد . با ناخدا و پدرش با یک جیپ از پل رد می شوند در حالی که خمپاری ای زوزه کشان از کنار آنها می گذرد و به تانکر آب اصابت می کند. ناخدا به ستاد فرمانده هی می رود و از احد می خواهد که منتظر او باشد. احد منتظر می ماند . ساعتی که او منتظر آمدن ناخدا است . اعتراف می کند که عاشق بفراست و می خواهد باقی عمرش را در کنار او باشد. ناخدا در دفتر فرمانده هی از سرهنگ می خواهد که نیروی کمکی و مهمات بیشتری برای او آماده کند. او دو دسته نیروی تازه نفس را به ناخدا می دهد . نیروهایی که آموزش کامل را ندیده اند.او همچنین قول می دهد که تا شب هنگام  تعدادی قبضه آر پی چی در اختیار ناخدا بگذارد. ناخدا از ایمان علی و احد خداحافظی می کند و با گروهانی که در اختیار گرفته از پل به طور سینه خیز می گذرد و به شهر می آید.بفرا از نصیر می شنود که ایمانعلی و احد شهر را ترک کرده اند و به دیار خود بازگشته اند. اما در آن سو احد به ایمانعلی می گوید که نمی تواند شهر را ترک کند و می خواهد باقی عمر خود را کنار بفرا بگذارند زیرا از خود ایمانعلی که نوازنده و عاشق آذری است عشق را قبل از دیدن بفرا آموخته است. ایمان علی می رود. سرهنگ احد را به دفترش می خواند و از او می خواهد که نامه ای سری را به ناخدا برساند زیرا گمان می رود که بیسیم در حال شنود از سوی عراقی هاست. احد با قایقی پر از مهمات و دارو به خرمشهر باز می گردد. اشک شوق بر گونه های بفرا می نشیند . احد انگشتری را که برای بفرا خریده و در روز حادثه بمب گذاری در جیب خود نگه داشته به بفرا هدیه می کند. دکتر گریز پا که شاهد برخورد و حرفهای آن دو است احد را به گوشه ای خلوت می برد و برای او توضیح می دهد که در روز بمب گذاری و پس از اینکه از بیمارستان خارج شده به اجبار به خانه عبد الوهاب برده می شود تا نصیر را پانسمان کند .دکتر گریز پا می خواهد بداند که نصیر همان بمب گذار است یا نه . احد طفره می رود ولی دکتر به نصیر ظنین شده است.احد و نصیر در مورد موضوع دکتر گریز پا صحبت می کنند غافل از اینکه بفرا در حال گوش دادن به حرفهای آنهاست. بفرا پس از ملامت کردن آن دو نزد دکتر گریز پا می رود و دکتر قضیه را برای او شهر می دهد. حال خود دکتر هم مطمئن شده است که نصیر بمب گذار است به بفرا می گوید که می خواهد نصیر را لو بدهد. اما احد و نصیر سر می رسند و نصیر اعتراف می کند که گول خورده است و نمی دانسته بمب واقعی است. اما دکتر نزد ناخدا می رود و به او می گوید که نصیر در قضیه بمب گذاری نقش داشته است. ناخدا که به دنبال جاسوسی در بین افرادش می گردد به نصیر ظنین می شود. اما فعلا قضیه نامه ی سری رسیده از سوی سرهنگ مهم تر است . لشکر زرهی در حال بازسازی خود است و به زودی تانک ها و نفر برها به شهر حمله خواهند کرد.ناخدا نصیر را به دفتر خود می خواند و از او می خواهد که با نامه ای سری به دفتر سرهنگ برود. نصیر که یقین دارد نامه ای که به همراه دارد نامه دستگیری اوست .از احد و بفرا خداحافظی می کند و از زیر آتش دشمن و روی پل رد می شود و به دفتر سرهنگ می رود. در نامه ناخدا او را فردی شجاع معرفی کرده و از سرهنگ می خواهد که 120 قبضه آرپی چی را تحویل او بدهد. نصیر برای اثبات بیگناهی اش مجبور است با آرپی چی و مهمات از پل رد شود. با چشمان گریان از این که شاید دیگر عزیزانش را نبیند به سمت خودرو خود حرکت می کند. او اما به دنبال عزیزی می گردد که با او خداحافظی کند. او چشم می گرداند که در میان جمعیت کسی را بیابد. در میان جمعیت غریبه ها مادر و دایی مادرش را می بیند که شبانه خود را به آبادان رسانده اند. او به پای مادر خود می افتد و از او می خواهد که او را حلال کند. طوبی می خواهد که به شهر بیاید اما نصیر مانع می شود و می گوید که پل ورودی به شهر نا امن است. نصیر با دلی شاد و آکنده از امید به سمت پل می راند در حالی که عراقی ها او را هدف قرار داده اند و نیروهای خودی در دوسمت پل همایتش می کنند از پل می گذرد. و در حالی که تیری به دستش خورده به مسجد می رود . احد او را به بیمارستان طالقانی می رساند . دکتر گریز پا او را پانسمان می کند و نصیر داستان روز بمب گذاری را برای او تعریف می کند. دکتر که به شجاعت او پی برده به او می گوید که از لو دادن او منصرف شده است.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 22:59:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-ewunsqkvlqh8</link>
                <description>جدال نور و تاریکیبمباران ارتش عراق به تلافی درگیری پیش آمده تمامی شهر را به آتش کشیده و در هر جای شهر صدای انفجار به گوش می رسد. در بیمارستان خرمشهر باز همه چیز به هم ریخته است. دارو ها و لوازم پانسمان در حال تمام شدن است . اما هنوز پزشکان و پرستاران با تمام وجود در حال کمک هستند. مرد جوانی به دنبال کمک می گردد اما هر کس به دنبال کار خود می دود او به اجبار چادر بفرا را می گیرد و با خواهش و تمنا می خواهد که او را با خود ببرد ، طوبی که این صحنه را می بیند به سمت مرد و بفرا می آید. همسر مرد در حال وضع حمل است و در خانه تنهاست. مرد به گریه می افتد. بفرا و طوبی همراه مرد می روند. در همین حال نصیر زخمی و تیر خورده به بیمارستان آورده می شود. زن در حال وضع حمل با مشکل رو به رو شده است و طوبی و بفرا به او کمک می کنند تا نوزاد متولد می شود. در بیمارستان نصیر از دختر پرستاری که دوست بفراست می خواهد که به او اطلاع دهد تا برای دیدنش به بازداشتگاه شهربانی بیایید. نیروهای شهربانی نصیر را با خود می برند.با خروج نصیر، پرستار به دنبال بفرا می گردد اما او را نمیابد در همین حال بیمارستان دوباره هدف موشک قرار می گیرد و قسمتی از آن تخریب می شود .احد که دوباره به شهر بازگشته با انفجار بیمارستان به سمت آن می دود و از پرستاران سراغ بفرا و طوبی را می گیرد اما کسی آن دو را ندیده است به نظر می رسد بفرا و طوبی زیر آوار مانده اند. تلاش برای بیرون کشیدن مجروحین از زیر آوار با فریاد های احد شدت می گیرد اما طوبی و بفرا در میان مجروحین نیستند. بفرا و مادرش که به بیمارستان بازگشته اند احد را به نام صدا می کند . اشک شوق بر گونه های احد روان می شود.پرستار به بفرا خبر می دهد که نصیر در بازداشتگاه شهربانی منتظر اوست. بفرا و احد به شهربانی می روند و بفرا با خواهش والتماس فرصت می کند چند دقیقه با نصیر صحبت کند. نصیر اظهار بی گناهی می کند و از بفرا می خواهد که با مادرش سریعا شهر را ترک کند و به خانه دایی طوبی در اهواز برود . نصیر قول می دهد خیلی زود به آنها بپیوندد. بفرا می پذیرد و با احد به خانه باز می گردد و به طوبی می گویدکه نصیر تیر خورده و به اهواز منتقل شده است. طوبی و بفرا به جاده خرمشهر می روند اما اتومبیلی وجود ندارد تا آنها را از شهر خارج کند. مرد با همسر و نوزاد تازه متولد شده اش سر می رسد و طوبی و بفرا را با خود می برد. احد به بازداشتگاه باز می گردد و با نصیر ملاقات می کند. این اولین دیدار نصیر و احد است اما احد او را به یاد می آورد.او همان بمب گذار است که با صاعب در بازار دیده شده است. نصیر به احد می گوید که فردی به نام رییس در پشت همه این ماجراها قرار دارد و او عروسک گردان واقعی بمب گذاران و جاسوسان است و از احد می خواهد که برای پیدا کردن مدارکی که نشان می دهد رییس وجود دارد به خانه عبد الوهاب برود.احد به فرمانده شهربانی که پیگیر ماجراست خبر می دهد که نصیر را نمی شناست و به خانه عبد الوهاب می رود . خانه تحت مراقبت است اما احد از خانه پشتی وارد می شود و همه جای خانه را جستجو می کند و سر آخر به زیرزمین می رسد و صدای بی سیمی را می شنود که دارد پیامی مخابره می کند او  مدارکی را پیدا می کند که  امضای شخصی به نام بخشی زاده در زیر همه آنها موجود است و بیسیم که پیام آمدن تکاوران به آبادان را مخابره می کند. اما ناگهان ضربه ای به سر احد می خورد و او بیهوش نقش زمین می شود.رییس که به دنبال بی سیم و مدارکی است که پنهان شده  آنهاست احد را بیهوش کرده اما شلیک کردن به او را عاقلانه نمی داند  او خبر آمدن تکاوران را برای نیروهای عراقی مخابره می کند و از آنها می خواهد که راه ورودی که پل روی رودخانه است را بمباران کنند و پس از آن با مدارک می گریزد.ناخدا و نیروهایش به پل خرمشهر رسیده اند.ناخدا با گروه های ده نفره سریع و با فاصله نیروهایش را از پل عبور می دهد .آخرین خودرو خودروی احمد و طاهر است که هشت تکاور جوان دیگر را حمل می کند .پیرزنی جلوی خودرو را می گیرد و با زبان عربی از آنها می خواهد که به دادشان برسند و عراقی ها را از شهر بیرون کنند.  عراقی ها که متوجه حضور آنها شده اند سعی می کنند پل را بزنند . خودرو طاهر و احمد به راه می افتد اما با شلیک به پل خودروهای دیگر که در حال ترک شهر هستند آتش می گیرند. اما تکاوران در میان آماج موشک و خمپاره ها از پل عبور می کنند. بمب افکن های عراقی از راه می رسند و پل و شهر را بمباران می کنند. احمد خودرو خود را که آخرین خودرو است به سمت خانه ای هدایت می کند و با شکستن در خودرو را در آنجا پنهان می کند.با دور شدن بمب افکن ها ناخدا نیروهایش را در شهر پخش میکند  و به ستاد فرماندهی میرود .در آنجا  نقشه خرمشهر و مرز وسیع و مشترک آن با عراق به او نشان داده می شود و به او گفته میشود که گشتی های عراقی در شهر جولان میدهند و نیروهای خودسر و مستقل در شهر فعالیت دارند. ناخدا بازمیگردد.احد که به هوش آمده صدای شلیک گلوله های پی در پی را می شنود و در حالی که هنوز گیج است به کوچه می رود. یکی از خودرو های گشتی عراقی  با دو تن از مردم عادی درگیر شده و آنها را می کشند و احد را اسیر کرده و با خود می برند. ناخدا که در حال بازگشت از مقر فرماندهی است. گشتی عراقی را تعقیب می کند و هر سه سرباز عراقی را می کشد و احد را آزاد می کند. ناخدا که دوستی دیرینه ای با پدر احد دارد ، احد را به شهربانی می برد و از فرمانده  می خواهد که او را در اولین فرصت از شهر خارج کند. فرمانده که قصد دارد نصیر را به اهواز بفرستد فرصت را غنیمت می شمارد و احد و سربازی دیگر را مامور بردن نصیر می کند. اما نصیر با صحبتی که با احد می کند او را مجاب می کند که برای یافتن بخشی زاده به او کمک کند. احد می پذیرد و با در اختیار گرفتن خودرو ای نصیر را با خود به خانه می برد و نصیر تپانچه ی خود را که پنهان کرده برمی دارد. هر دو به محل اختفای بخشی زاده می روند. آنها آهسته و با دقت وارد خانه بخشی زاده می شوند و او را در حالی دستگیر می کنند که در حال از بین بردن مدارک گروه جاسوسی خود است. بخشی زاده به سمت آن دو شلیک می کند و می گریزد اما بفرا که به شهر باز گشته و در تعقیب احد و نصیر تا خانه بخشی زاده آمده به کمک می شتابد و بخشی زاده را مجروح می کند. حملات عراقی ها شدت گرفته و تا کوچه ای که خانه بخشی زاده در آنجاست ادامه پیدا کرده است . بخشی زاده فریاد می زند و به عربی از عراقی ها کمک می خواهد ، نیروهای عراقی از یک سو و نیروهای ایرانی که گروه طاهر و احمد هستند در سوی دیگر کوچه درگیر می شوند و سر آخر موفق می شوند هر چهار تن آنها را از زیر آتش عراقی ها نجات دهند. نصیر و احد بخشی زاده را به شهربانی می رسانند. فرمانده خوشحال از این که بخشی زاده رییس باند جاسوسان دستگیر شده از احد و چند سرباز دیگر می خواهد که بخشی زاده را به اهواز برسانند و نصیر را مکلف می کند که برای شهادت در دادگاه و تکمیل کردن پرونده همراه آنها تا اهواز برود .آنها بفرا را هم همراه خود می برند تا همگی از شهر خارج شوند غافل از این که سه سربازی که با آنها همسفر هستند نقشه ای دیگر در سر دارند. سه سرباز که از اهالی عرب زبان منطقه هستند از سوی بزرگ طایفه خود ابو حمزه ماموریت یافته اند تا مسبب کشته شدن پسرش و جوانان طایفه اش که در شب درگیری جاسوسان و نیروهای امنیتی کشته شده اند را برای او ببرند. دو تن از آنها که پشت خودرو نشسته اند با تهدید اسلحه خودرو را به سمت نخلستان ابوحمزه هدایت می کنند ، آنجا که ابو حمزه و افراد طایفه اش همگی منتظر نصیر هستند. نصیر با زور در مقابل ابوحمزه زانو می زند و به او گفته می شوند که التماس کند اما نصیر بخشی زاده را مسبب همه این بدبختی ها می داند.او بخشی زاده را عامل بمب گذاری و کشته شده مرد و زن و کودک و جاسوسی برای عراقی ها معرفی می کند. ابوحمزه که نمی دانسته پسرش با جاسوسان عراقی همکاری داشته به گریه می افتد و از جوانان طایفه اش می خواهد که بخشی زاده را به سزای اعمالش برسانند. بخشی زاده با چابکی اسلحه ای را از دستان جوانی می رباید و ابوحمزه را مجروح می کند اما قبل از این که به سمت نصیر شلیک کند تیر می خورد و می میرد. احد او را زده است و جان نصیر را نجات می دهد. ارتش عراق به سمت نخلستان هجوم می آورد و ابوحمزه از پسران خود و دیگر جوانان طایفه اش می خواهد که با خون خود ننگ جاسوسی برای دشمن را از پیشانی او و طایفه اش پاک کنند.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 22:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-ogmxhckm6hiz</link>
                <description>سوزاننده تر از آتش، ویرانگر تر از طوفاننصیر با بهانه خروج از شهر و رفتن به خاک عراق برای داد و ستد، از خانه خارج می شود و به خانه عبد الواهب می رود. در آنجا به نصیر پیشنهاد می شود که برای ترساندن مردم و سرعت بخشیدن به خروج آنها از شهر بمب صوتی را در بازار منفجر کند و با این کار وفاداری خود را به گروه ثابت کند. قرار می شود فردی که از تهران به تازگی به خرمشهر آمده و با تجربه است او را همراهی کند.راننده چرب زبان که خود را صاعب معرفی می کند همان فرد است. نصیر مخالفت می کند اما به او گفته می شود که انفجار بمب صوتی هیچ آسیبی به کسی نخواهد رساند.جنگ نزدیک است و نصیر با این کارش جان انسان هایی که از شهر خارج خواهند شد، نجات می دهد.نصیر و صاعب چمدان حاوی بمب را با خود می برند. از آن سو احد که برای خریدن تحفه ای برای بفرا و طوبی به بازار رفته صاعب را می شناسد اما صاعب از او فاصله می گیرد و با نصیر دور می شود .آنها چمدان را در میان جمعیت رها می کنند و دور می شوند.احد به یاد حرف های فرمانده می افتد و به سمت چمدان حاوی بمب می دود .صاعب واقعی بودن بمب را لو می دهد و از نصیر می خواهد که از بمب فاصله بگیرند اما نصیر به سمت بمب می دود تا آن را از جمعیت دور کند . بمب در میان جمعیت منفجر می شود و نصیر و احد که هر دو به سمت بمب می دوند نقش زمین می کند.در بیمارستان خرمشهر محشری به پاشده ، سیل زخمی ها و کشته ها از هر سو و با هر وسیله ای از راه می رسند. تمام کارکنان بیمارستان ، نیروهای بسیجی و ارتشی و سپاهی در حال کمک هستند.پرستاری احد را که به شدت زخمی شده پانسمان می کند. احد نام بفرا را صدا می زند. پرستار در آن شلوغی به زحمت نام بفرا را می شنود.در شلوغی بیمارستان جای خالی کسی احساس می شود. دکتر گریز پا که معلوم نیست کجا غیبش زده است.از بفرا خواسته می شود دکتر را بیابد و به اتاق عمل بیاورد. اما دکتر در اتاق خود در حال جمع کردن وسایلش است. او از درب پشت ساختمان خارج می شود و با اتومبیل خود قصد خروج دارد که بفرا مانع می شود. بفرا از دکتر می خواهد که به اتاق عمل باز گردد اما دکتر از مملکتی که هم وطن به هم وطنش رحم نمی کند بیزار شده و می رود.  بفرا در میان هاله ای از اشک و بغض رفتن دکتر را نظاره گر است.  نصیر بیهوش و زخمی به خانه عبدالوهاب آورده می شود و ماجده مسئول مراقب از او می شود . از عبد الوهاب خواسته می شود که نصیر را سر به نیست کند اما عبد الوهاب که نسبت قومی با نصیر دارد نمی پذیرد.اما رییس که پیر مردی خوش پوش است می خواهد که شاهدان ماجرا از بین بروند. او صاعب را مامور می کند تا مطمئن شود ؛ احد مرده است. در بیمارستان شلوغی ها و رفت و آمد ها فروکش کرده است . همه کارکنان آشپزخانه زانوی غم بغل گرفته اند که طوبی وارد می شود. کارکنان و بیماران به غذا نیاز دارند.ورود طوبی به آشپزخانه کارکنان را مجبور به فعالیت می کند. دوباره دیگ ها روشن می شود . پرستاری که احد را پانسمان کرده است به بفرا خبر می دهد که مرد جوانی او را به نام می خوانده است. بفرا برای دیدن مرد جوان به سمت اتاق او حرکت می کند.فرمانده ایست بازرسی به دیدار احد می آید و او را که صورتش به کلی بانداژ شده است با برگه مرخصی اش شناسایی می کند ، احد فقط یک کلمه را بار ها برای او تکرار می کند. راننده.فرمانده چیزی دستگیرش نمی شود و ساختمان بیمارستان را ترک می کند.  اما در حیاط بیمارستان چهره آشنایی را می بیند او همان  راننده همراه احد است. صاعب برای پیدا کردن احد وارد ساختمان بیمارستان می شود غافل از این که فرمانده نیز در تعقیب اوست. فرمانده صاعب را در میان جمعیت گم می کند.صاعب احد را می یابد و می خواهد که با بالش او را بی سرو صدا خفه کند اما بفرا مانند فرشته ای سر می رسد و مانع می شود. صاعب از اتاق خارج می شود اما در سالن بیمارستان با فرمانده رو به رو می شود و فرار می کند ، فرمانده به دنبال او می رود و پس از تعقیب و گریز او را در کوچه بن بستی گیر می اندازد ، این پایان کار یک مهره سوخته است. رییس گروه بمب گذار( بخشی زاده) صاعب را به ضرب گلوله ای می کشد. فرمانده خود را به نعش او می رساند اما کار از کار گذشته است.از نصیر خواسته می شود همه چیز را فراموش کند اما نصیر که از کشته شدن همشهری هایش بسیار ناراحت است تصمیمش را برای معرفی خود را برای ماجده فاش می کند. ماجده از او می خواهد که با گروه همکاری کنند وگرنه آنها او را خواهند کشت اما نصیر تصمیم خود را گرفته است . نصیر به کمک ماجده از خانه عبدالواهاب خارج می شود و به خانه خود می رود. طوبی و بفرا در بیمارستان مشغول کمک هستند و کسی در خانه نیست. طوبی باز می گردد و نصیر که نمی خواهد چیزی بروز دهد پنهان می شود و شاهد مناجات طوبی و دعای او برای مردم شهر است .نصیر از خانه خارج می شود اما عبد الوهاب و دوستانش او را  می گیرند و به شدت کتک می زنند و به گمان اینکه او مرده است در کنار رود رهایش می کنند.احد علاقه خود را به بفرا ابراز می کند و از طوبی اجازه خواستگاری می خواهد اما طوبی از او می خواهد که تا گرفتن برگه  ترخیصش از دوره سربازی و تا آمدن نصیر صبر کند. حملات پراکنده از سوی ارتش عراق به خرمشهر صورت می گیرد . احد نگران حال بفرا و طوبی است و از آنها می خواهد که با او از شهر خارج شوند.او که وضعیت بهتری پیدا کرده است به پیشنهاد فرمانده  که نگران حال اوست باز می گردد تا امضای ترخیصی خود را از ناخدا بگیرد و با این که نگران حال بفرا و طوبی است به سوی بوشهر حرکت می کند.نصیر در کنار رود به هوش می آید و با کمک یکی از اهالی خود را به شهربانی می رساند و برای فرمانده  تکاور داستانش را تعریف می کند. فرمانده نباید وقت را از دست بدهد او با نیروهای ارتشی هماهنگ می کند و به محمد جهان آرا نیز خبر می دهد.در سایت تکاوران نیروی دریایی ارتش واقع در بوشهر ناخدا با دو حکم و دو انتخاب رو برو می شود. او یا باید حکم بازنشستگی خود را بردارد و به خانه نزد دو دختر و همسر خود برود یا باید حکم دفاع از خرمشهر را بردارد و به آنجا بشتابد.ناخدا مرد جنگ است و حکم دفاع از خرمشهر را برمی گذیند .  او با فرمانده هان دیگر تمام نیروهای خود را با تمام امکاناتی که در اختیار دارد فراهم می آورد . ناخدا به خانه می رود تا برای سفر آماده شود . در حالی که همسر و دو دختر کوچک او آماده اند تا برای او جشن بازنشستگی بگیرند اعلان می کند که جنگ آغاز شده و او وگردانش به خرمشهر خواهند رفت او صورت دو دختر کوچک خود را می بوسد و می رود. ناخدا و  فرماندهان دیگر نگران ستون پنجم دشمن هستند.  آنها با چندین خودرو و مهمات و آذوغه کامل آماده حرکت هستند. از چندین ماه پیش ارتش که به طور مستقل تحرکات عراق را زیر نظر داشته با آمادگی کامل نیروهای تکاور را راهی می کند.در خودروای دو دوست جدا نشدنی احمد و طاهر که یکی آذری و دیگری گیلکی است با هم خاطرات خود را مرور می کنند. دو عاشق دلباخته که هر کدام می خواهند پس از ختم درگیری های خرمشهر به خاستگاری بروند. هر دو با شوخی آن دیگری را از همین حالا مرده می خواند. خودرو ها در تاریکی شب حرکت می کنند اما این حرکت از چشم ستون پنجم دشمن پنهان نمی ماند آنها با مقر جاسوسی خود واقع در خرمشهر تماس می گیرند. اما خانه عبدالوهاب به وسیله نیروهای امنیتی شهر که متشکل از نیروهای بسیجی و ارتشی و شهربانی است محاصره شده است و جاسوسان به خبری که از بوشهر رسیده توجهی ندارند. درگیری آغاز می شود.عبد الواهاب با ماجده از خانه خارج می شود و با خودروی خود می گریزد . نصیر که خروج آنها را دیده است از فرصت استفاده می کند و به تعقیب آنها می پردازد .در واقع عبد الوهاب می خواهد خود را به مرز و به آنجا که نیروهای عراقی منتظرش هستند برساند. در نزدیکی محل قرار عبدالوهاب در درگیری پیش آمده کشته می شوند. نیروهای عراقی حاضر در آنجا با نیروهای امنیتی درگیر می شوند. نصیر برای نجات ماجده خود را به خطر می اندازد او در چند متری ماجده که تلاش می کنند به هم برسند  تیر می خورد و به خاک می افتد. ماجده که به دست نیروهای عراقی افتاده با زور و تهدید  به سمت خاک عراق برده می شود.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 22:55:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول سریال شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%87%D8%B1-zgsxiokok0yg</link>
                <description>از عشق سخن بگوروز های گرم شهریور ماه سال 1358 برای خرمشهر روز های سیاهی است . این روز ها گروهک های جدایی طلب خوزستان با عضو گیری از خانواده های عرب زبان منطقه در صدد ایجاد فتنه هستند. خانواده طوبی پیرزن بیوه ای که با دوفرزندش زندگی می کند نیز از این فعالیت ها بی تاثیر نمانده است. بفرا دختر طوبی به تازگی به جای مادرش در آشپزخانه بیمارستان خرمشهر مشغول به کار شده است اما نصیر که از شاغل بودن خواهرش خرسند نیست تلاش می کند تا با کسب در آمد مادر را مجاب کند که بفرا در خانه بماند. نصیر برای صحبت  در مورد کار به خانه دوستش می رود. عبدوهاب دوست نصیر اما در مورد جدایی خاک خوزستان صحبت می کند ، زمزمه های جنگ به گوش می رسد . نصیر و چند جوان دیگر خانه را ترک می کنند. اما او دل در گرو ماجده خواهر عبد الوهاب دارد و عبدالوهاب خوب می داند که او باز خواهد گشت.شور واشتیاق بفرا به کار و مهربانی و سخت کوشی، او را عزیز دل همه کارکنان بیمارستان کرده است. اما بیش از همه دکتر گریز پا مرد میان سالی که همسر و فرزندانش در آن سوی دنیا زندگی می کنند به بفرا ابراز علاقه می کند و این از چشم نصیر پنهان نمی ماند. نصیر از علاقه دکتر که جای پدر اوست نزد طوبی شکایت می کند اما طوبی به دختر خود اعتماد کامل دارد و نصیر به نشانه اعتراضش خانه را ترک می کند.کیلومتر ها آن طرف تر و در سایت تکاوران نیروی دریایی بوشهر ، احد سرباز وظیفه سایت در اتاق ناخدا فرمانده تکاوران ایستاده تا از او مرخصی پایان دوره سربازی خود را بگیرد. ناخدا به او مرخصی می دهد اما دادن امضای ترخیصی او را به بعد از بازگشتش موکول می کند. او که از اهالی آذربایجان است به بهانه دیدن خانواده اش از پادگان خارج می شود اما به سمت خرمشهر حرکت می کند و سوار اتومبیلی می شود که راننده ی پر حرفی دارد ،راننده از هر دری سخن می گوید، از اختلافاتی که بین رجال کشور به وجود آمده، از گرانی و از نبودن امنیت و از جنگی که با احتمال قریب به یقین اتفاق خواهد افتاد.احد هم از خود می گوید و از دلباختگی اش به دختری از اهالی خرمشهر که می رود تا از خانواده محبوبش اجازه خواستگاری بگیرد.سکوتی حکفرما می شود و جاده خرمشهر احد را به یاد چند ماه پیش می اندازد که برای اولین بار آن دختر زیبای جنوبی را دیده است .بفرا در آشپزخانه بیمارستان کار می کند و احد برای معالجه دوستش به آنجا رفته است. خستگی و سکوت راه احد را به دنیای خواب و رویا می کشاند.او چشمانش را می بندد و به خواب می رود. راننده برای کاری نگه می دارد و پس از چند دقیقه به راه می افتد.چند صد متر آن طرف تر دژبانی ارتش و شهربانی در حال تجسس خودرو های ورودی به خرمشهر هستند. سربازان تکاور به برگه مرخصی احد که برای آذربایجان صادر شده مشکوک میشود و هر دوی آنها را به دفتر فرمانده می برند، فرمانده که خود از تکاوران نیروی دریایی است  علت را جویا می شود و راننده که زبانی چرب و نرم دارد از دلباختگی احد سخن می گوید . فرمانده از فعالیت های گروه های جدایی طلب و قصد آنها برای بمب گذاری سخن می گوید اما او به احد عاشق پیشه و همراهش اجازه عبور می دهد.در ورودی شهر راننده از احد خداحافظی می کند و به دنبال کار خود می رود.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 22:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-rohgxrqhvkih</link>
                <description>ایمانسکانس 1 دفتر منصور روز داخلیمنصور دارد پشت میزش قرار می گیرد و لیلا در آستانه در.منصورخب،بفرمایید.لیلانمی دونستم تو این موقعیتید وگر نه مزاحم...منصور(بلند تر)کارتونو بفرماییدلیلا می نشیند.لیلادرباره کارگاه قالی بافی...منصورفکر کنم قبلا با آقای(مکث) پیران(مکث) دربارهش حرف زدیم.لیلابله اما برای پیدا کردن جای جدید نیاز به زمان هست.منصورو بهش گفتم که هیچ اهمیتی نمی دم.شما شریک آقای پیران هستید؟لیلانه من اونجا کار می کردم.منصوریه کارگر ساده ؟لیلامن آموزش می دادم و نظارتم می کردممنصورپول خوبی هم می گرفتین.لیلانیومدم این جا که در باره این چیزها صحبت کنم. اومدم وقت بگیرم.منصوربرای چی باید بهتون وقت بدم؟منصور کلاه گیسش را برمی دارد وروی میز می گذارد.منصوربه من نگاه کن ،فکر می کنی برام وقتی مونده باشه؟نکنه تو هم اومدی که یه تکه از تن آدمی که داره می میره بکنی وبری ؟منصوربلند می شود و به سمت پنجره می چرخد.لیلابه خاطر خدا اونجا چند تا دختر...منصور(با صدای بلند)خدا خدا کدوم خدا؟منصور آهسته به طرف لیلا می آیدمنصوربهم نشونش بده ؟من که کسی رو نمی بینملیلا پوذخند می زند.لیلافکر می کردم که می تونم ازتون کمک بگیرم.(مکث)ولی انگار اشتباه اومدم.فکر کنم شما نیازمندتریدبا اجازتون.بلند می شود که برود.منصور(عصبانی)وقتی همه کسم رو از دست دادم وتنها شدم کسی نبود که کمکی بکنه خدای تو کجا بود وقتی سرطان همین طوری داشت تا مغز استخونم پیش می رفت کسی نبود .همه ی این(مکث) لاشخور ها وقتی فهمیدن که منصور داره می میره به جای این که کمکم کنن(مکث) دارن بالای سرم می چرخن و منتظرن که کی این مرد نیمه جون می افته که فرود بیان وتکه تکم کنن. (مکث)خدای تو کجاست.لیلا به طرف در می رود.منصورصبر کنسکوت.منصوریه معامله می کنیملیلا می چرخد به سمت منصورمنصوراگه خدای تو بتونه سرطانی که تا مغز استخونم پیش رفته (مکث)به قول شما شفا بده .منم بهتون کمک میکنم. قول می دم.(با تمسخر)البته اگه خدایی هم باشهلیلا لبخند تلخ وزود گذری می زند.لیلادختر بچه ای رو می شناختم که خیلی شبیه شما بود.می خواستم داستان دخترک رو براتون تعریف کنم ولی بهتره بعضی از داستان ها هیچ وقت تعریف نشن.(مکث)ولی اونم خیلی می ترسید مثل الان شما.اونم تنها بود مثل شما .اونم...(مکث)(با لبخند واشک)بگذریم. براتون دعا می کنم.لیلا در را می بندد.منصور خیره به در می ماند.سکانس 2 خانه لیلا شب داخلیلیلا در نور کم ،گوشه اتاق در حال دعا کردن است.سکانس 3 اتومبیل منصور روز داخلیمنصور در حال اشک رختن آهسته با خود حرف می زند. خیابان ها را رد می کند.سکانس 4 خیابان روز خارجینرگس در کنار خیابان ایستاده است چند ماشین نگه می دارند ولی او دودل است وسوار نمی شود. اتومبیل با دوپسر جوان نگه می دارند نرگس سوار می شود و چند متر آن طرف تر پیاده می شود .پسر جوانبرو بابا دیوونهنرگس خشمگین و وحشت زده کنار خیابان می ایستد.باران شروع به باریدن می کند.همه در تکاپو برای رسیدن به سر پناهی . نرگس همچنان ایستاده است.سکانس 5 اتومبیل منصور روز داخلیباران در حال باریدن منصور نرگس را می بیند که خیس آب است چند متر آن طرف تر ترمز می کند. واز آینه به نرگس می نگرد که نزدیک می شود.سکانس 6 خیابان روز خارجیاتومبیل منصور از کنار نرگس رد می شود وچند متر آن طرف تر چراغ ترمزش روشن می شود.نرگس به اتومبیل نزدیک می شود می خواهد جلو بشیند منصرف می شود ودر عقب را می گشاید وسوار می شود.سکانس 7 اتومبیل منصور روز داخلینرگس سوار می شود منصور راه می افتد.نرگس(بی مقدمه)می شه 70 تومنسکوت.نرگس نگاه می کند به منصور که فقط دستان بی رمقش را می تواند ببیند.نرگسوباید روز برگردمسکوت.منصوراز شب می ترسی؟نرگس(معصومانه)آره می ترسم.منصورمنم می ترسم.از مرگ چی؟سکوت.نرگس(با ترس)نگه دار پیاده می شم.سعی می کند در را باز کند . منصور در را قفل می کند.نرگس(با ترس) بهت می گم نگه دار.همچنان سعی می کند در را بگشاید.منصورآروم باش دختر خانم نمی خوام اذیتت کنم.نرگس(به اتماس)درو باز کن تو رو خدامنصورتو به خدا ایمان داری؟نرگسآره آره درو باز کن.منصور می زند روی ترمز.سکانس8 خیابان روز خارجیاتومبیل منصور زیر باران ایستاده است..برف پاکن ها در حال کار .خیابان خلوت است.سکانس 9 اتومبیل روز داخلی.نرگس(گریان)به خدا مجبور شدم .باید پول کرایه خونه رو جور کنم.پدرم رفته نمی دونم کجاست همه جا رو گشتم نتونستم پیداش کنم.تو رو خدا بذار برم.سکانس 10 خانه لیلا روز داخلیلیلا قالی را می برد واز دار جدا می کند. دست می کشد روی قالی که پهن زمین است.سکانس 11 راه پله خانه مژده روز داخلیمژده در حال دویدن صدای نفس نفس زدنش به گوش می رسد. صدای حیدر در کادر.حیدروقتی خدا آدم رو از بهشت زیبا وامنش اخراج کرد و تبعیدش کرد به سرزمینی به نام زمین ،آدم که تا اون موقع معنای ترس رو نچشیده بود(مکث) ترسید .مژده می رسد به در ودر را می گشاید نور می تابد داخل.سکانس 12 حیاط خانه روز خارجیلیلا فرش را لوله کرده وبه در خانه مرتضی تکیه می دهد.صدای حیدر در کادر.حیدرشبها هوا سرد بود وروزها گرم ،و خطر همیشه در کمین جون آدم ،شبها در شکاف کوهی یا میان درختان بلند پناه می گرفت تا این که صبح بشه ووقتی صبح می شد باز هم جانش از حیوانات درنده در امان نبودسکانس 13 خیابان روز خارجیمرتضی در حال رانندگی است که ماشین با جدول کنار خیابان تصادف می کند .مرتضی پیاده به راه خود ادامه می دهد.سکانس 14 کوچه روز خارجیلیلا مادرش را سوار وانت پر از اثاثیه می کند وخود نیز سوار می شود.وانت راه می افتد.صدای حیدر در کادرحیدرهمیشه ترس و تنهایی رو حس می کرد. دلش می خواست برگرده وخطای خودش رو جبران کنه ولی دیگه امکانش نبودسکانس 15 خیابان روز خارجیمژده در خیابان به دنبال علی رضا است صدایش می کند.مژدهعلی رضامژده علی رضا رادر حال عبور از عرض خیابان می بیند.مژدهعلی رضاعلی رضا بر می گردد.صدای حیدر در کادر.حیدرآدم به خاطر آمرزش گناهش از خدا طلب بخشش کردواون قدر در تنهایی اشک ریخت که خدا دلش به رحم اومد وکمکش کرد .سکانس 16 خانه حیدر روز داخلیحیدر تکبیر می گوید ومی ایستد به نماز.سکانس 17 خیابان روز خارجیمژده به طرف علی رضا می دود وعلی رضا هم بی توجه به اتومبیل ها به طرف او. صدای ترمز شدید وچهره ترسیده مژده در کادر.سکانس 18 خیابان روز خارجیمرتضی زخمی لنگان لنگان به طرف خانه. با صورت زمین می خورد.حیدرخدا دست کرد توی سینه آدم وقلبش رو فشار داد .تمام بغض و ترسی که نتیجه گناهش بود همراه با اشک از درون قلب آدم بیرون ریخت.سکانس 19 خانه حیدر روز داخلیحیدر سر سجاده است ودارد ذکر می گوید.تسبیحش پاره می شود.سکانس 20 در خانه نرگس روز خارجینرگس ایستاده ودارد رفتن منصور را نگاه می کند چشمانش پر از اشک است وچکی در دست دارد.سکانس 21 کوچه روز خارجیوانت دارد طول کوچه را طی می کند.وآهنگ فیلم نواخته می شود.سکانس 22 خیابان روز خارجیمرتضی زیر رگبار باران پهن زمین است. انگار مرده است . (موسیقی فیلم)انگشتش تکان می خورد.سکانس 23 کوچه روز خارجیچراغ های ترمزوانت روشن می شود وسر کوچه می ایستد. لیلا هراسان پیاده می شود وبه ته کوچه نگاه می کند.سکانس 24 خیابان روز خارجیمژده وعلی رضا هم دیگر را در آغوش می گیرند.صدای حیدر در کادر.حیدروخدا قلب خالی آدم رو پر کرد از یک نیروی خاص ، نیرویی که تاریکی شبها و وحشت روز ها رو مثل آبی پاک می شوره . نیرویی که وقتی هست دیگه جایی برای تنهایی نیست.نیرویی که هر جا هست امید هم اونجاست. نیرویی به نام ایمان.سکانس 25 خانه حیدر روز داخلیحیدر سر سجاده با لبخند دارد دانه های تسبیح را جمع می کند.سکانس 26 حیاط حرم شب خارجیمنصور در شلوغی وهمهمه تکیه داده به دیوار ودارد به گنبد نگاه می کند.خادمی با پتو می آید وبا لبخند پتو را می کشد روی منصور.منصور(با لبخند)ممنونخادممی رم برات غذا بیارممنصورممنونممنصور همچنان نگاه می کند به گنبد . در همهمه وشلوغی گم می شود.پایان</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2019 19:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو پاییز فصل عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-acwiduvaomqp</link>
                <description>عشقسكانس 1 زندان روز داخليمرتضي با صورتي آرام ولباس سیاه بر تن در حال تمام كردن نماز است .هم سلوليقبول باشه حاج آقا مارم دعا كنمرتضي(با لبخند) محتاجيم به دعا برادر.بلند گوي زنداناسامي كساني كه مورد عفو قرار گرفتند :موسي خلقي،کریم قره داغی، مرتضي نوراني ...هم سلوليبهه .. آخرش اين نمازا كار خودشو كردامرتضيآره كار خودشو كرد.سكانس2روز كوچه خارجيمرتضي جلوي در ايستاده وزل زده به در خانه دسته كليد را در مي آورد كليد در را باز نمي كند. حيدر در را باز مي كند.حيدر(ذوق زده) به آقا مرتضيمرتضي(با لبخند) سلام عمو حيدرهم ديگر را در آغوش مي كشند.سكانس 3 اتاق حيدر روز داخليحيدر چایی ریخته شده را جلوی مرتضی می گذارد .مرتضي سرش را انداخته پايين وبا دسته كليدش بازي مي كند.حيدرچند وقتي مي شه عوضش كرديممرتضيچي؟حيدرقفل در و مي گممرتضيفكر كردم بازم خوردم به در بستهحيدرآدم تا خودش نخواهد نمي خوره به در بسته چايي تو بخور سرد مي شه.مرتضيمگه دريم مونده ؟ بعضي موقعها شك مي كنم به همه چيزحيدرگذشته مال گذشته هاستمرتضيولی آخه مگه مي شه از ياد بردشونحيدراز فردا بگرد دنبال كار ،بي كار بموني باز كار دست خودت مي دي.سکانس 4 رستوران شب داخلیهمه در حال رفتن به خانه هستند.صاحب رستورانآقا مرتضی می خوای بگو بچه ها بزنن ببر با خودتمرتضینه ممنونمصاحب رستورانبی تارفمرتضیممنون خدا نگهدارصاحب رستورانخدا حافظ شما.سكانس5 خيابان شب خارجيمرتضي كيسه اي در دست دارد. در حال رد شدن از خيابان اتومبیلی نگه می دارد.راننده (بيژن)آقا مرتضي؟مرتضي(با تعجب) بله شما؟بيژنسوار شومرتضيبره چي؟بيژنسوار شو هاتف کارت دارهمرتضي بعد از كمي مكث سوار مي شود .سكانس 6 سوله شب داخليهاتف منتظر است بيژن ومرتضي مي رسند واز ماشين پياده مي شوند.هاتفسلام آقا مرتضي خوشحالم كه دوباره مي بينمتمرتضي را در آغوش مي كشد مرتضي تكان نمي خورد.هاتفتسلیت می گم برادرت پسر خوبی بود(مکث)بس کن هنوز هم فكر مي كني تقصير من بودبه چشمان هم خيره مي شوند.هاتفمی دونم از دیدنم خوشحال نیستی (مكث)تقصير من نبود .تقصير خودت بود . خب حالا مگه چي شده ؟اومدي بيرون الان آزادي . هووووم؟ تسليت ميگم برادرت اين اواخر به حرف(مکث)خودش نخواستمرتضيفكر نكنم بخاطر تسليت گفتن ودیدن من؛ منو كشيده باشي اين جابرو سر اصل مطلبهاتفشنيدم بي كاري. هوم؟مرتضيديگه خلاف نمي كنمهاتف(می خندد)(رو به بيژن)خلاف نمي كنه(با خنده) نكنه مي خواي تا آخر عمرت پيتزا بدي دست مردم.مرتضيدیگه خلاف نمی کنمهاتفكار بي دردسريهمرتضي(مكث) همون كه گفتم نيستمبرمي گردد كه برود.هاتفپس چرا اومديمرتضي(در حال رفتن)اومدم بگم بي خيال من.مرتضی در حال دور شدنهاتف(بلند تر)برادرت رفته(مكث)تنها مي موني (مکث)هميشهسكانس 7 اتاق ليلا روز داخليليلا كنار پنجره ايستاده ودارد يواشكي به عمو حيدر و مرتضي نگاه مي كندليلازندان بوده ولي پسر خوبي به نظر مياد.سكانس 8 خيابان روز خارجيباران مي بارد.مرتضي سوار ماشين پارك شده در كنار خيابان مي شود.سكانس 9 داخل اتومبيل روز داخليدو مرد جلو نشسته اند .مرتضيسلامچشمان سبزسروان احمدي از آيينه ي جلوي اتومبيل پيداست.كه جاي راننده (سروان منتظری)نشسته است.از آيينه به مرتضي نگاه مي كند.سروان احمديخب چه خبر؟مرتضيگفت يه كاري داره بي دردسر ،فكر كنم بازم مي خواد مواد جا به جا كنه.سروان احمدياز كجا مي دوني؟مرتضياگه کار مواد نبود به من نمی گفتمنتظري چهره خشن دارد.برمي گردد عقب رو به مرتضي.سروان منتظريببين پسر حواستو جمع كن اینو بدون هميشه حواسم بهت هست. شير فهم شد؟سروان احمدي(رو به منتظری)سروان اون به ما قول داده ، مي خواد پسر خوبي بشه(رو به مرتضي)بازم مياد سراغت مراقب باش سعي كن بفهمي دقیقا مي خواد چکاركنه.مرتضيباشهمرتضي در حال پياده شدن از اتومبيلسروان احمديقولمون كه يادت نرفتهمرتضي(مكث) نه.مرتضي پياده مي شود .دو سروان رفتن مرتضي را تماشا مي كنند.سروان منتظريمي دونم بالاخره كار دستمون مي ده.سروان احمدیچاره ای نیست .مجبوریم بهش اعتماد کنیمسكانس 10 اتاق ملاقات زندان روز داخليلیوان در حال پر شدن مرتضي دارد به شدت گريه مي كند.فقط يك ميزدر اتاق است ويك پارچ آب وليوان روي ميز است . منتظري روي صندلي روبه روي مرتضي نشسته است واحمدي سر پا . لیوان را هل می دهد سمت مرتضیاحمديبايد بهمون كمك كنيمرتضي جواب نمي دهد. گريه مي كند.احمديمي فهمي چي مي گم؟مرتضي با تكان سر تائيد مي كند.احمديمي فرستيمت بيرون ، مياد سراغت . همكاري كني گيرش مي ندازيم .منتظريچند روز بعد اسمت تو لیست عفو خورده هاست.سکانس11 در اتاق مرتضی شب خارجیليلا در مي زند. مرتضي در را مي گشايد.ليلاسلاممرتضيسلامليلابراتون آش آوردممرتضي دست پاچه سيني را مي گيرد.ليلا(اهسته)يه دونه لطفاهر دو مي خندند.مرتضيآخ ببخشيد .ليلابازم براتون مي آرم اينارو بايد بدم به بقيهمرتضينه نه من (مكث)همين يه دونه كافيهليلافكر كنم خيلي وقته آش نخوردينمرتضيآش نه ولی آب خنک تا دلتون بخواد .مناسبتش چيه؟ليلابراي مادرم نذر كرده بودممرتضينذرتون قبول . صبر كنيد الان كاسشو مي آرمليلانه نمي خواد بدم مي آم مي گيرم.فعلا خدا حافظسكانس12 شب حياط خانه خارجيمرتضي جلوي در اتاق ليلا،كاسه در دست . لیلا در را می گشاید.ليلامجبور نبودين اين قدر روز بيارينمرتضيگفتم شايد لازم داشته باشينليلالازم نداشتم (مكث) براتون آش گذاشتم كنارمرتضينه نه ممنون همون يه دونه كافي بود وخوشمزه (مكث)سقف خونتون چكه مي كنه؟ليلا(با خنده) چطور؟مرتضيهر روز مي بينم كاسه ها رو خالي مي كنين تو حياطليلابله يه خوردهمرتضيخب من ديگه بايد برم با اجازهليلامي اومدين تو يه چايي مي خوردينمرتضينه مزاحم نمي شمخداحافظسكانس13 صبح زود اتاق ليلا داخليليلا پاي دار قالي خواب است .صداي چند مرد در كادر .ليلا چشمانش را مي گشايد.مادر ليلاچنئد نفر رو پشت بومن با اون پسرهليلا از پنجره به بيرون نگاه مي كند .دو مرد در حال ذوب كردن قيرسكانس14 حياط خانه روز خارجيليلا از در بيرون مي آيد.مرتضي روي باممرتضيسلام صبح تون به خير بيدارتون كرديم؟ليلاسلام نه ديگه بايد بيدار مي شد دستتون درد نكنه خودم نمي خواستم تعمير كنممرتضيمي دونم .ولي شايد خواستين يكم بيشتر بمونينهر دو به هم لبخند مي زنند.صداي هاتف در كادر .(سلام آقا مرتضي)مرتضي به سرعت پايين مي آيد به سمت هاتف مي رود.هاتف نان سنگك در دست دارد.هاتفنون گرفتم با هم صبحونه بزنيمبازوي هاتف را مي گيردمرتضي(آهسته)اين جا چي كار مي كني؟هاتفنامزدته؟مرتضيبه تو مربوط نيستهاتف بازوي خود را از دست مرتضي بيرون مي كشد .به سمت ليلا مي رودهاتفسقف خونه منم چكه مي كرد ولی آقا مرتضی هیچ وقت واسه من این کارو نمی کنه.بفرماييد نون تازهليلاخيلي ممنونمرتضينمي خورن بفرما بيرونكارگرآقا تموم شدهاتفمن حساب مي كنمليلانه خودم حساب مي كنممرتضيلازم نيست خودم حساب مي كندهاتف دست مي كند تو جيبش .كيفش را بيرون مي كشد. نان را مي دهد به مرتضي به طرف كارگرها پول هارا به كارگرها مي دهد.هاتفما به آقا مرتضي بيشتر ازاينا بدهكاريمبا اجازتون خانم ما بريم صبحونرو بزنيم كه خيلي كار داريم مرتضي جان.ليلا(با لبخند) صبر كنين اين طوري كه نمي شههاتفبعد با مرتضي حساب كنينليلالطف كردينهاتف مرتضي را از كادر بيرون مي كشد.سکانس 15 اتومبیل شب داخلیهاتف در حال توضیح دادن نقشه.مرتضی و بیژن در کادرهاتفدو روز دیگه راه می افتیم ،وقتی رسیدیم ...مرتضیمگه نگفتی منو این می ریمهاتفچرا؟ولی حالا نظرم عوض شده منم می خوام بیامبیژنبه ما اعتماد نداری آقاهاتفصحبت چندین میلیون پوله خودم باشم خیالم راحتهمرتضیچند روز تو راهیمهاتفدو روز رفتو برگشت .چیه نمی تونی دو روز دوریشو تحمل کنی(می خندد)مرتضیبقیشو بگوهاتفجنسارو همون جا تحویل می گیریممرتضیکجا؟هاتفعجله نکن شازده وقتی رسیدیم می فهمینزدیکای ورامین تحویلشون می دیمبا دوتا ماشین می ریم من وتو تو یه ماشین، بیژن تو یه ماشینفعلا تا همین جا سوالی ندارینبیژننه آقامرتضیچرا . اگه گیر بیفتیم؟هاتفنترس گیر نمیوفتیم فکر همه جاشو کردم.سكانس16 حیاط خانه روز خارجیليلا كاسه اي مغز گردو در دست ،در مي زند .مرتضي در حال پوشيدن پيراهن خود در را مي گشايد.مرتضي(با دستپاچه گي)سلام ليلا خانمليلاسلام،اين براي شماستمرتضيخيلي ممنون راضي به زحمت نبودمليلاگفتم شايد گردو دوست داشته باشيد .مرتضياتفاقا خيلي دلم مي خواست .ليلا(با خنده)بازم؟مرتضي(با خنده)كم كم دارم مطمئن مي شم شما فكرمو مي خونين.هر دو مي خندند.(مكث)مرتضيبفرماييد تو .ليلانه مزاحم نمي شم. با اجازهليلا برمي گردد که برود.مرتضيليلا...ليلا برمي گردد.مرتضيخانم.بيشتر از گردو(مكث) به يه هم صحبت نياز داشتم.سكانس 17اتاق مرتضي روز داخليلباس هاي شسته وخيس روي طناب كه وسط اتاق كشيده شده پهن است.ليلا روي صندلي چوبي قديمي به رخت ها نگاه مي كند مرتضي با دوچايي در سيني وارد كادر مي شود و مي نشيند روبروي ليلا.مرتضيدارم مي رم سفرليلابايد تميز تر مي شستيشون هنوز سرآستينا كثيفههر دو مي خندند.مرتضياون جايي كه دارم مي رم كسي به اين جور چيزا دقت نمي كنهليلا به مرتضي نگاه مي كند.ليلامگه كجا مي خواين برين؟مرتضييه كاره كه بايد انجامش بدم ،ولي دو دلمليلا(آهسته) كار خلاف كه ...مرتضينه (مكث)يعني اون جوري كه فكر مي كني نيست(مكث)بعضي موقعها نمي دوني چي غلط چي درستليلابراي همه پيش مياد .مرتضيدو راه بيشتر ندارم .اگه راه اول رو انتخاب كنم مرگ برادرم رو فراموش مي كنم و دوباره شرو مي كنم اگه راه دوم رو انتخاب كنم بايد...ليلابايد چي؟مرتضيبه يكي علا قمند شدم .(مكث)تو جاي من بودي چيكار مي كردي ليلا؟ليلابه حرف دلم گوش مي كردم چون هيچ وقت دروغ نمي گه.مرتضيكي مي خواين برينليلاچند روز ديگه قالي تموم مي شه .بعدش مي ريممرتضيتا بر گردم هستيليلاشايد ،شايد هم نهمرتضيمنتظرم مي مونی؟چند لحظه سكوت.ليلامن ديگه بايد برممرتضيجوابمو نداديليلاخيلي وقت نيست كه هم ديگرو مي شناسيم .مرتضيبراي شناخت كسي كه مي تونه هميشه كنارت باشه زمان زيادي لازم نيستليلا دست مي كشد روي زخم صورتش.ليلابايد برمليلا به طرف در مي رود.مرتضيبه خاطر مادرته ؟ليلا برمي گرددليلااون مادرم نيست.خدا حافظسكانس18 اتوبوس روز داخليليلا سر به پنجره تكيه داده. باران در حال باريدن.اسكناس هاي مچاله شده در مشت.چشمانش را مي بندد. صداي ليلا دركادر(خدا گفت زمين سردش است چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ؟ليلي گفت :من.خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را در سينه اش گذاشت.سينه اش آتش گرفت خدا لبخند زد ليلي هم.خدا گفت شعله را خرج كن.ليلي خودش را به آتش كشيد .خدا سوختنش را تماشا مي كرد.ليلي مي ترسيد،مي ترسيد آتشش تمام شود.مجنون سر رسيد مجنون هيزم آتش ليلي شد. آتش زبانه كشيد . آتش ماند .زمين خدا گرم شد.خدا گفت:اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود.)ليلا دست هايش را به سينه مي گذارد .انگار سردش است.سکانس 19 حیاط خانه روز خارجیمرتضی در خانه لیلا را می زند.لیلا در را می گشاید.سکانس 20 سوله متروکه روز داخلیهاتف ،بیژن ومرتضی با باند قاچاق سر میز معامله. مواد را تحویل می گیرند وپول را می دهند.سکانس 21 اتومبیل روز داخلیمنتظری واحمدی در حال صحبت وانتظار برای پایان معامله.احمدیاونایی که از اون ور مرز اومدن چی؟منتظریمرزبانا می گیرنشوناحمدیهمیشه به این فکر می کنم که چرا هاتفمنتظریهاتف خودش کسی نیست ولی یه حلقه از یه زنجیره بلنده.احمدیفکر می کنی که گرفتنش فایده ای هم داشته باشه .منتظریآره ،اگه پسره گند نزنهسکانس22 اتومبیل شب داخلیهاتفبه سه راهی که رسیدیم بپیچ سمت چپمرتضی چند لحظه بعد می پیچد.ناگهان صدای آژیر پلیس بلند می شود.هاتفبرو برو (با فریاد)ماشین مرتضی وبیژن با سرعت فرار می کنند وچند ماشین پلیس هم به دنبال آنها.سکانس 23 انبار متروکه شب داخلی.منتظری واحمدی به دنبال فراری ها. منتظری در را با لگد می شکند.هاتف جلوی مرتضی زانو زده و مرتضی اسلحه را به طرفش نشانه رفته.هاتف وحشت زده.منتظریاسلحتو بندازمرتضینه می خوام بکشمشاحمدیمرتضی اسلحتو بذار زمینمرتضیامثال همین کثافت بود که باعث مرگ برادرم شد.منتظری(با فریاد)بنذارشمرتضینهبیژن شلیک می کنند ودو افسر هم به دنبالش به طرف بیژن.هاتف می گریزد ومرتضی شلیک می کند. مرتضی در کادر .صدای حیدر درکادر.حیدرقبل از این که آدم پاشو رو کره خاکی بذاره ،همه ی احساس ها ی آدما تو یه جزیره کوچیک زندگی می کردندسکانس 24 خیابان شب خارجیمرتضی سوار اتومبیل در تعقیب هاتف وبیژن و دوافسر هم به دنبالشان.صدای حیدر در کادر.حیدریه روز قرار گذاشتن که با هم بازی کنند همه رفتن قایم شدن ودیوانگی چشم گذاشت وبعد شرو کرد به پیدا کردن تک تک احساسهاسکانس 25 خیابان روز خارجیمرتضی از اتومبیل پیاده می شود و به سمت اتومبیل بیژن می رود . هاتف مرده است .مرتضی به دنبال بیژن می گردد. بیژن را می بیند که گوشه خیابان ایستاده وبا لبخند به وسیله ی ریموت کنترل اتومبیلش را منفجر می کند.صدای حیدر در کادرحیدرهمه ی احساسها رو پیدا کرد به جز احساس عشقسکانس 26 خانه لیلا روز داخلیلیلا پای قالی انگشتش را می برد و به فکر فرو می رود.سکانس 27 خیابان روز خارجیمرتضی در حال بلند شدن از زمین گوشهایش از صدای انفجار دارد سوت می کشد.(تصویر لیلا در ذهنش)سکانس 28 خیابان روز خارجیبیژن در حال دیودن از عرض خیابان که افسرها با او تصادف می کنند. دوافسر پیاده می شوند .منتظری(عصبانی)تو مواظب این باش من می رم سراغ پسرهسکانس 29 خیابان روز خارجیمرتضی لنگان لنگان به سمت اتومبیلش. منتظری اسلحه را نشانه می رود. منتظری نگاهش می کند. مرتضی سوار می شود ومی رود . منتظری اسلحه اش را پایین می آورد ودور شدن مرتضی را نظاره گر است.سکانس30 خانه حیدر شب داخلیحیدر در حال تعریف کردن داستان . صورت حیدر در کادر.حیدرحسودی به دیوانگی گفت عشق پشت بوته ها قایم شده،دیوانگی چوبی برداشتو شرو کرد به گشتن بوته ها ولی زدو چشمای عشقو کور کرد. واونجا بود که با خودش قرار گذاشت همیشه با عشق بمونه واین طور شد که همیشه عشق و دیوانگی با همن.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 22:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-rt5tt5tlqlrz</link>
                <description>عشقسكانس 1 زندان روز داخليمرتضي با صورتي آرام ولباس سیاه بر تن در حال تمام كردن نماز است .هم سلوليقبول باشه حاج آقا مارم دعا كنمرتضي(با لبخند) محتاجيم به دعا برادر.بلند گوي زنداناسامي كساني كه مورد عفو قرار گرفتند :موسي خلقي،کریم قره داغی، مرتضي نوراني ...هم سلوليبهه .. آخرش اين نمازا كار خودشو كردامرتضيآره كار خودشو كرد.سكانس2روز كوچه خارجيمرتضي جلوي در ايستاده وزل زده به در خانه دسته كليد را در مي آورد كليد در را باز نمي كند. حيدر در را باز مي كند.حيدر(ذوق زده) به آقا مرتضيمرتضي(با لبخند) سلام عمو حيدرهم ديگر را در آغوش مي كشند.سكانس 3 اتاق حيدر روز داخليحيدر چایی ریخته شده را جلوی مرتضی می گذارد .مرتضي سرش را انداخته پايين وبا دسته كليدش بازي مي كند.حيدرچند وقتي مي شه عوضش كرديممرتضيچي؟حيدرقفل در و مي گممرتضيفكر كردم بازم خوردم به در بستهحيدرآدم تا خودش نخواهد نمي خوره به در بسته چايي تو بخور سرد مي شه.مرتضيمگه دريم مونده ؟ بعضي موقعها شك مي كنم به همه چيزحيدرگذشته مال گذشته هاستمرتضيولی آخه مگه مي شه از ياد بردشونحيدراز فردا بگرد دنبال كار ،بي كار بموني باز كار دست خودت مي دي.سکانس 4 رستوران شب داخلیهمه در حال رفتن به خانه هستند.صاحب رستورانآقا مرتضی می خوای بگو بچه ها بزنن ببر با خودتمرتضینه ممنونمصاحب رستورانبی تارفمرتضیممنون خدا نگهدارصاحب رستورانخدا حافظ شما.سكانس5 خيابان شب خارجيمرتضي كيسه اي در دست دارد. در حال رد شدن از خيابان اتومبیلی نگه می دارد.راننده (بيژن)آقا مرتضي؟مرتضي(با تعجب) بله شما؟بيژنسوار شومرتضيبره چي؟بيژنسوار شو هاتف کارت دارهمرتضي بعد از كمي مكث سوار مي شود .سكانس 6 سوله شب داخليهاتف منتظر است بيژن ومرتضي مي رسند واز ماشين پياده مي شوند.هاتفسلام آقا مرتضي خوشحالم كه دوباره مي بينمتمرتضي را در آغوش مي كشد مرتضي تكان نمي خورد.هاتفتسلیت می گم برادرت پسر خوبی بود(مکث)بس کن هنوز هم فكر مي كني تقصير من بودبه چشمان هم خيره مي شوند.هاتفمی دونم از دیدنم خوشحال نیستی (مكث)تقصير من نبود .تقصير خودت بود . خب حالا مگه چي شده ؟اومدي بيرون الان آزادي . هووووم؟ تسليت ميگم برادرت اين اواخر به حرف(مکث)خودش نخواستمرتضيفكر نكنم بخاطر تسليت گفتن ودیدن من؛ منو كشيده باشي اين جابرو سر اصل مطلبهاتفشنيدم بي كاري. هوم؟مرتضيديگه خلاف نمي كنمهاتف(می خندد)(رو به بيژن)خلاف نمي كنه(با خنده) نكنه مي خواي تا آخر عمرت پيتزا بدي دست مردم.مرتضيدیگه خلاف نمی کنمهاتفكار بي دردسريهمرتضي(مكث) همون كه گفتم نيستمبرمي گردد كه برود.هاتفپس چرا اومديمرتضي(در حال رفتن)اومدم بگم بي خيال من.مرتضی در حال دور شدنهاتف(بلند تر)برادرت رفته(مكث)تنها مي موني (مکث)هميشهسكانس 7 اتاق ليلا روز داخليليلا كنار پنجره ايستاده ودارد يواشكي به عمو حيدر و مرتضي نگاه مي كندليلازندان بوده ولي پسر خوبي به نظر مياد.سكانس 8 خيابان روز خارجيباران مي بارد.مرتضي سوار ماشين پارك شده در كنار خيابان مي شود.سكانس 9 داخل اتومبيل روز داخليدو مرد جلو نشسته اند .مرتضيسلامچشمان سبزسروان احمدي از آيينه ي جلوي اتومبيل پيداست.كه جاي راننده (سروان منتظری)نشسته است.از آيينه به مرتضي نگاه مي كند.سروان احمديخب چه خبر؟مرتضيگفت يه كاري داره بي دردسر ،فكر كنم بازم مي خواد مواد جا به جا كنه.سروان احمدياز كجا مي دوني؟مرتضياگه کار مواد نبود به من نمی گفتمنتظري چهره خشن دارد.برمي گردد عقب رو به مرتضي.سروان منتظريببين پسر حواستو جمع كن اینو بدون هميشه حواسم بهت هست. شير فهم شد؟سروان احمدي(رو به منتظری)سروان اون به ما قول داده ، مي خواد پسر خوبي بشه(رو به مرتضي)بازم مياد سراغت مراقب باش سعي كن بفهمي دقیقا مي خواد چکاركنه.مرتضيباشهمرتضي در حال پياده شدن از اتومبيلسروان احمديقولمون كه يادت نرفتهمرتضي(مكث) نه.مرتضي پياده مي شود .دو سروان رفتن مرتضي را تماشا مي كنند.سروان منتظريمي دونم بالاخره كار دستمون مي ده.سروان احمدیچاره ای نیست .مجبوریم بهش اعتماد کنیمسكانس 10 اتاق ملاقات زندان روز داخليلیوان در حال پر شدن مرتضي دارد به شدت گريه مي كند.فقط يك ميزدر اتاق است ويك پارچ آب وليوان روي ميز است . منتظري روي صندلي روبه روي مرتضي نشسته است واحمدي سر پا . لیوان را هل می دهد سمت مرتضیاحمديبايد بهمون كمك كنيمرتضي جواب نمي دهد. گريه مي كند.احمديمي فهمي چي مي گم؟مرتضي با تكان سر تائيد مي كند.احمديمي فرستيمت بيرون ، مياد سراغت . همكاري كني گيرش مي ندازيم .منتظريچند روز بعد اسمت تو لیست عفو خورده هاست.سکانس11 در اتاق مرتضی شب خارجیليلا در مي زند. مرتضي در را مي گشايد.ليلاسلاممرتضيسلامليلابراتون آش آوردممرتضي دست پاچه سيني را مي گيرد.ليلا(اهسته)يه دونه لطفاهر دو مي خندند.مرتضيآخ ببخشيد .ليلابازم براتون مي آرم اينارو بايد بدم به بقيهمرتضينه نه من (مكث)همين يه دونه كافيهليلافكر كنم خيلي وقته آش نخوردينمرتضيآش نه ولی آب خنک تا دلتون بخواد .مناسبتش چيه؟ليلابراي مادرم نذر كرده بودممرتضينذرتون قبول . صبر كنيد الان كاسشو مي آرمليلانه نمي خواد بدم مي آم مي گيرم.فعلا خدا حافظسكانس12 شب حياط خانه خارجيمرتضي جلوي در اتاق ليلا،كاسه در دست . لیلا در را می گشاید.ليلامجبور نبودين اين قدر روز بيارينمرتضيگفتم شايد لازم داشته باشينليلالازم نداشتم (مكث) براتون آش گذاشتم كنارمرتضينه نه ممنون همون يه دونه كافي بود وخوشمزه (مكث)سقف خونتون چكه مي كنه؟ليلا(با خنده) چطور؟مرتضيهر روز مي بينم كاسه ها رو خالي مي كنين تو حياطليلابله يه خوردهمرتضيخب من ديگه بايد برم با اجازهليلامي اومدين تو يه چايي مي خوردينمرتضينه مزاحم نمي شمخداحافظسكانس13 صبح زود اتاق ليلا داخليليلا پاي دار قالي خواب است .صداي چند مرد در كادر .ليلا چشمانش را مي گشايد.مادر ليلاچنئد نفر رو پشت بومن با اون پسرهليلا از پنجره به بيرون نگاه مي كند .دو مرد در حال ذوب كردن قيرسكانس14 حياط خانه روز خارجيليلا از در بيرون مي آيد.مرتضي روي باممرتضيسلام صبح تون به خير بيدارتون كرديم؟ليلاسلام نه ديگه بايد بيدار مي شد دستتون درد نكنه خودم نمي خواستم تعمير كنممرتضيمي دونم .ولي شايد خواستين يكم بيشتر بمونينهر دو به هم لبخند مي زنند.صداي هاتف در كادر .(سلام آقا مرتضي)مرتضي به سرعت پايين مي آيد به سمت هاتف مي رود.هاتف نان سنگك در دست دارد.هاتفنون گرفتم با هم صبحونه بزنيمبازوي هاتف را مي گيردمرتضي(آهسته)اين جا چي كار مي كني؟هاتفنامزدته؟مرتضيبه تو مربوط نيستهاتف بازوي خود را از دست مرتضي بيرون مي كشد .به سمت ليلا مي رودهاتفسقف خونه منم چكه مي كرد ولی آقا مرتضی هیچ وقت واسه من این کارو نمی کنه.بفرماييد نون تازهليلاخيلي ممنونمرتضينمي خورن بفرما بيرونكارگرآقا تموم شدهاتفمن حساب مي كنمليلانه خودم حساب مي كنممرتضيلازم نيست خودم حساب مي كندهاتف دست مي كند تو جيبش .كيفش را بيرون مي كشد. نان را مي دهد به مرتضي به طرف كارگرها پول هارا به كارگرها مي دهد.هاتفما به آقا مرتضي بيشتر ازاينا بدهكاريمبا اجازتون خانم ما بريم صبحونرو بزنيم كه خيلي كار داريم مرتضي جان.ليلا(با لبخند) صبر كنين اين طوري كه نمي شههاتفبعد با مرتضي حساب كنينليلالطف كردينهاتف مرتضي را از كادر بيرون مي كشد.سکانس 15 اتومبیل شب داخلیهاتف در حال توضیح دادن نقشه.مرتضی و بیژن در کادرهاتفدو روز دیگه راه می افتیم ،وقتی رسیدیم ...مرتضیمگه نگفتی منو این می ریمهاتفچرا؟ولی حالا نظرم عوض شده منم می خوام بیامبیژنبه ما اعتماد نداری آقاهاتفصحبت چندین میلیون پوله خودم باشم خیالم راحتهمرتضیچند روز تو راهیمهاتفدو روز رفتو برگشت .چیه نمی تونی دو روز دوریشو تحمل کنی(می خندد)مرتضیبقیشو بگوهاتفجنسارو همون جا تحویل می گیریممرتضیکجا؟هاتفعجله نکن شازده وقتی رسیدیم می فهمینزدیکای ورامین تحویلشون می دیمبا دوتا ماشین می ریم من وتو تو یه ماشین، بیژن تو یه ماشینفعلا تا همین جا سوالی ندارینبیژننه آقامرتضیچرا . اگه گیر بیفتیم؟هاتفنترس گیر نمیوفتیم فکر همه جاشو کردم.سكانس16 حیاط خانه روز خارجیليلا كاسه اي مغز گردو در دست ،در مي زند .مرتضي در حال پوشيدن پيراهن خود در را مي گشايد.مرتضي(با دستپاچه گي)سلام ليلا خانمليلاسلام،اين براي شماستمرتضيخيلي ممنون راضي به زحمت نبودمليلاگفتم شايد گردو دوست داشته باشيد .مرتضياتفاقا خيلي دلم مي خواست .ليلا(با خنده)بازم؟مرتضي(با خنده)كم كم دارم مطمئن مي شم شما فكرمو مي خونين.هر دو مي خندند.(مكث)مرتضيبفرماييد تو .ليلانه مزاحم نمي شم. با اجازهليلا برمي گردد که برود.مرتضيليلا...ليلا برمي گردد.مرتضيخانم.بيشتر از گردو(مكث) به يه هم صحبت نياز داشتم.سكانس 17اتاق مرتضي روز داخليلباس هاي شسته وخيس روي طناب كه وسط اتاق كشيده شده پهن است.ليلا روي صندلي چوبي قديمي به رخت ها نگاه مي كند مرتضي با دوچايي در سيني وارد كادر مي شود و مي نشيند روبروي ليلا.مرتضيدارم مي رم سفرليلابايد تميز تر مي شستيشون هنوز سرآستينا كثيفههر دو مي خندند.مرتضياون جايي كه دارم مي رم كسي به اين جور چيزا دقت نمي كنهليلا به مرتضي نگاه مي كند.ليلامگه كجا مي خواين برين؟مرتضييه كاره كه بايد انجامش بدم ،ولي دو دلمليلا(آهسته) كار خلاف كه ...مرتضينه (مكث)يعني اون جوري كه فكر مي كني نيست(مكث)بعضي موقعها نمي دوني چي غلط چي درستليلابراي همه پيش مياد .مرتضيدو راه بيشتر ندارم .اگه راه اول رو انتخاب كنم مرگ برادرم رو فراموش مي كنم و دوباره شرو مي كنم اگه راه دوم رو انتخاب كنم بايد...ليلابايد چي؟مرتضيبه يكي علا قمند شدم .(مكث)تو جاي من بودي چيكار مي كردي ليلا؟ليلابه حرف دلم گوش مي كردم چون هيچ وقت دروغ نمي گه.مرتضيكي مي خواين برينليلاچند روز ديگه قالي تموم مي شه .بعدش مي ريممرتضيتا بر گردم هستيليلاشايد ،شايد هم نهمرتضيمنتظرم مي مونی؟چند لحظه سكوت.ليلامن ديگه بايد برممرتضيجوابمو نداديليلاخيلي وقت نيست كه هم ديگرو مي شناسيم .مرتضيبراي شناخت كسي كه مي تونه هميشه كنارت باشه زمان زيادي لازم نيستليلا دست مي كشد روي زخم صورتش.ليلابايد برمليلا به طرف در مي رود.مرتضيبه خاطر مادرته ؟ليلا برمي گرددليلااون مادرم نيست.خدا حافظسكانس18 اتوبوس روز داخليليلا سر به پنجره تكيه داده. باران در حال باريدن.اسكناس هاي مچاله شده در مشت.چشمانش را مي بندد. صداي ليلا دركادر(خدا گفت زمين سردش است چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ؟ليلي گفت :من.خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را در سينه اش گذاشت.سينه اش آتش گرفت خدا لبخند زد ليلي هم.خدا گفت شعله را خرج كن.ليلي خودش را به آتش كشيد .خدا سوختنش را تماشا مي كرد.ليلي مي ترسيد،مي ترسيد آتشش تمام شود.مجنون سر رسيد مجنون هيزم آتش ليلي شد. آتش زبانه كشيد . آتش ماند .زمين خدا گرم شد.خدا گفت:اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود.)ليلا دست هايش را به سينه مي گذارد .انگار سردش است.سکانس 19 حیاط خانه روز خارجیمرتضی در خانه لیلا را می زند.لیلا در را می گشاید.سکانس 20 سوله متروکه روز داخلیهاتف ،بیژن ومرتضی با باند قاچاق سر میز معامله. مواد را تحویل می گیرند وپول را می دهند.سکانس 21 اتومبیل روز داخلیمنتظری واحمدی در حال صحبت وانتظار برای پایان معامله.احمدیاونایی که از اون ور مرز اومدن چی؟منتظریمرزبانا می گیرنشوناحمدیهمیشه به این فکر می کنم که چرا هاتفمنتظریهاتف خودش کسی نیست ولی یه حلقه از یه زنجیره بلنده.احمدیفکر می کنی که گرفتنش فایده ای هم داشته باشه .منتظریآره ،اگه پسره گند نزنهسکانس22 اتومبیل شب داخلیهاتفبه سه راهی که رسیدیم بپیچ سمت چپمرتضی چند لحظه بعد می پیچد.ناگهان صدای آژیر پلیس بلند می شود.هاتفبرو برو (با فریاد)ماشین مرتضی وبیژن با سرعت فرار می کنند وچند ماشین پلیس هم به دنبال آنها.سکانس 23 انبار متروکه شب داخلی.منتظری واحمدی به دنبال فراری ها. منتظری در را با لگد می شکند.هاتف جلوی مرتضی زانو زده و مرتضی اسلحه را به طرفش نشانه رفته.هاتف وحشت زده.منتظریاسلحتو بندازمرتضینه می خوام بکشمشاحمدیمرتضی اسلحتو بذار زمینمرتضیامثال همین کثافت بود که باعث مرگ برادرم شد.منتظری(با فریاد)بنذارشمرتضینهبیژن شلیک می کنند ودو افسر هم به دنبالش به طرف بیژن.هاتف می گریزد ومرتضی شلیک می کند. مرتضی در کادر .صدای حیدر درکادر.حیدرقبل از این که آدم پاشو رو کره خاکی بذاره ،همه ی احساس ها ی آدما تو یه جزیره کوچیک زندگی می کردندسکانس 24 خیابان شب خارجیمرتضی سوار اتومبیل در تعقیب هاتف وبیژن و دوافسر هم به دنبالشان.صدای حیدر در کادر.حیدریه روز قرار گذاشتن که با هم بازی کنند همه رفتن قایم شدن ودیوانگی چشم گذاشت وبعد شرو کرد به پیدا کردن تک تک احساسهاسکانس 25 خیابان روز خارجیمرتضی از اتومبیل پیاده می شود و به سمت اتومبیل بیژن می رود . هاتف مرده است .مرتضی به دنبال بیژن می گردد. بیژن را می بیند که گوشه خیابان ایستاده وبا لبخند به وسیله ی ریموت کنترل اتومبیلش را منفجر می کند.صدای حیدر در کادرحیدرهمه ی احساسها رو پیدا کرد به جز احساس عشقسکانس 26 خانه لیلا روز داخلیلیلا پای قالی انگشتش را می برد و به فکر فرو می رود.سکانس 27 خیابان روز خارجیمرتضی در حال بلند شدن از زمین گوشهایش از صدای انفجار دارد سوت می کشد.(تصویر لیلا در ذهنش)سکانس 28 خیابان روز خارجیبیژن در حال دیودن از عرض خیابان که افسرها با او تصادف می کنند. دوافسر پیاده می شوند .منتظری(عصبانی)تو مواظب این باش من می رم سراغ پسرهسکانس 29 خیابان روز خارجیمرتضی لنگان لنگان به سمت اتومبیلش. منتظری اسلحه را نشانه می رود. منتظری نگاهش می کند. مرتضی سوار می شود ومی رود . منتظری اسلحه اش را پایین می آورد ودور شدن مرتضی را نظاره گر است.سکانس30 خانه حیدر شب داخلیحیدر در حال تعریف کردن داستان . صورت حیدر در کادر.حیدرحسودی به دیوانگی گفت عشق پشت بوته ها قایم شده،دیوانگی چوبی برداشتو شرو کرد به گشتن بوته ها ولی زدو چشمای عشقو کور کرد. واونجا بود که با خودش قرار گذاشت همیشه با عشق بمونه واین طور شد که همیشه عشق و دیوانگی با همن.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 00:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ejtgg2jym4z9</link>
                <description>مادرسکانس 1 دفتر معلمین روز داخلیمژده دارد به حیاط نگاه می کند .نظرش به چیزی جلب شده.سکانس 2 نما از پنجره حیاط مدرسه روز خارجیعلی رضا دور از بچه ها تکیه داده به دیوار. زنگ می خورد وعلی رضا به طرف ساختمان مدرسه می آید.سکانس 3 کلاس درس روز داخلیمژده رو به تخته دارد بهت زده به کلمه مادر نگاه می کند.به خود می آید وبا لبخند می نشیند.مژده(با لبخند تصنعي) خب بچه ها موضوع انشاء ما براي روز مادر ،خود مادرههفته بعد سر كلاس در حضور مادراتون انشاتونو مي خونین.زنگ به صدا در مي آيد وبچه ها با عجله وسايل خود را جمع مي كنند از مژده خدا حافظي مي كنند وبيرون مي رودند.علي رضا در حال بيرون رفتن است.مژدهعلي رضاعلي رضابله خانممژدهبمون مي رسونمتعلي رضانه خانم ممنون خودم مي رممژدهمي خوام بيام با والدينت صحبت كنم .علي رضا(با نگراني)خونه نيستن مي گم خودشون ميانمژدهچند بار بهت نامه دادم بهشون بدي كه بيان ولي نيومدن . نامه ها رو ندادي به پدر مادرت يا نخواستن كه بيانعلي رضا سر را پايين مي اندازد وچند لحظه سكوت مي كند .سر را بالا مي آورد.علي رضاخودم بهش ندادم . پارشون كردم .مژده(با تعجب)چرا؟علي رضاچون مهم نبود . چون مهم نيست. چون (مكث)مهم نيستم.بعد به سرعت مي دود بيرون .مژده به دنبالش تا در کلاس.مژدهعلي رضا علي رضاسکانس 4 خیابان روز خارجیعليرضا در حال رفتن به خانه است. مژده با اتومبيلش مي رسد ونگه مي داردعلي رضا بعد از تعارف كردن سوار مي شود.سکانس 5 اتومبیل روز داخلیمژدههميشه پياده مي ري خونتون؟علي رضابله خانممژدهاين همه راهو؟علي رضابله خانممژدهاز اين به بعد اگه كمي منتظر بموني مي تونم برسونمتعلي رضانه خانم معلم مزاحم نمي شممژدهمن هم همون طرفي مي رم كه تو مي ريعلي رضا سكوت می کند.مژدهدرباره ي اون روز (مكث)اگه مشكلي داري مي توني به من بگيهردو سکوت می کنند.مژدهمي خواي با هم حرف بزنيم؟علي رضا جوابي نمي دهد.مژده مي پيچد ونگه مي دارد .در حال باز كردن كمربند ايمني.مژدهاين جا يه پاركه. دلت مي خواد چيزي بخوري؟علي رضاديرم مي شهمژده(با لبخند)خودم مي رسونمت.سكانس6 پارك ريز آلاچيق روز خارجيعلي رضا زير آلاچيق نشسته است. مژده با يك سيني با دوشكلات داغ وارد كادر مي شود ومي نشيند كنار علي رضا.مژدهشكلات داغ دوست داري ؟بيا .علي رضاممنون خانم معلممژده(شمرده شمرده وبا خنده) خواهش مي كنم قابل ندارهسكوت.مژدههر وقت دلم می گیره میام این جا.قبلا بیشتر می اومدم. منو پسرمعلي رضادیگه نمیاین؟مژده(به فكر فرو رفته)نهعلي رضاچرا؟مژده(بريده بريده)چون.پارسال.مژده سعي مي كند از ريزش اشكهايش جلوگيري كند.مژدهازدست دادیمش.علی رضا سر را پایین انداخته. دارد با شکلات داغ بازی می کند.مژدهدرسات خیلی ضعیفه ،باید بیشتر درس بخونی،علی رضاچشم خانم معلممژده(مهربانانه)از فردا زنگای تفریح درس هایی که سختته باهم کار می کنیم.خوبه؟علی رضابله خانممژدهخب دیگه بخور بریمسكانس7 كلاس درس روز داخلي.مژده در حال ديكته گفتن در كلاس قدم مي زند .سر نيمكت علي رضا مي ايستد مكث مي كند .خم مي شود .مژده(آهسته )اينو غلط نوشتي.هر دو لبخند می زنند.سکانس 8 خانه لیلا شب داخلیمادر لیلا در بستر دارد از تب می سوزد. لیلا دست به پیشانی مادر گذاشته نگران است.سکانس 9 داروخانه روز داخلیلیلا داروها را از متصدی داروخانه می گیرد وپولش را حساب می کند.سکانس 10 کلاس درس روز داخلیسرو صدای بچه ها در کادر . علی رضا ومژده در کلاس خالی دارند ریاضی کار می کنند.مژدهحالا اگه تقسیمشون کنی چند می شه؟علی رضا(آهسته)می شه شونزدهمژدهآفرین ،حالا اینو حل کن.سکانس 11 خانه مژده روز داخلیمژده خوشحال به خانه می آید. شوهر مژده خانه است.مژده(با لبخند)سلامشوهر مژده(با لبخند) سلام خانم ،خوشحالیبه طرف اتاق می رود تا لباس هایش را عوض کند.صدای مژده در کادر.مژدهچی می خوری برات درست کنم.شوهر مژدههر چی خودت می خورینگفتی چرا خوشحالیمژدهچرا نباشم ،دلت می خواد منو غمگین ببینی؟شوهر مژدهنه فقط سوال کردم .مژدهاصلا امشب بریم بیرون برای شام.شوهر مژدهباشه بریم.سکانس 12 دفتر محمد رضا روز داخلیلیاقی رو به پنجره پشت به محمد رضا .لیاقیچهارده سالم بودمحمد رضاچیلیاقیچهار ده سالم بود وقتی پدرم فوت کرد(مکث)بعضی موقعها به این فکر می کنم که چه بلایی سرمون می اومد اگه مادرم فوت می کرد.(مکث)خیلی سختی کشیدیم. مادرم صبح تا شب ورنی می بافتمحمد رضاورنی دیگه چیه ؟لیاقییه چیزی شبیه فرش چیزی که اگه یکم ببافی دستات درد می گیره اگه بیشتر ببافی دستات بیشتر درد می کنه واگه مجبور باشی هر روز بیشتر وبیشتر ببافی شبها نمی تونی از درد مچ دستات بخوابی ومجبور می شی تا صبح ناله کنی واگه چند تا بچه قدو نیم قد داشته باشی ...لیاقی زل زده به نقطه ای وبهت زده اشک هایش از چشم سرازیر می شود.لیاقیدیگه نمی تونی ناله کنی آخه بچه ها بیدار می شن.لیاقی اشک هایش را با آستینش پاک می کند.لیاقیفردا شام بیایین خونه مامحمد رضا به فکر فرو رفته است.محمد رضاچی گفتیلیاقی به طرف در.لیاقیفردا شام خونه مامحمد رضا در فکر است.محمد رضا(آهسته) باشهسکانس 13 خانه علی رضا شب داخلیعلی رضا در حال جمع کردن سفره .محمد رضاچند وقتیو باید بری خونه مادر بزرگعلی رضاچرامحمد رضاباید بریم یه جای بزرگ ترعلی رضاچرا؟محمد رضااین قدر نگو چرا چرا .برو دو تا چایی بریزعلی رضا بلند می شود.سکانس14 پارک روز خارجی(نما از داخل اتومبیل)مژده وعلی رضا هر دو خندان در پارک قدم می زنند.سکانس 15 اتومبیل روز داخلیشوهر مژده دارد به مژده وعلی رضا نگاه می کند.سکانس 16 خانه مژده شب داخلیشوهر مژده به خانه می آید.شوهر مژدهسلاممژدهسلام ؛امروز زود اومدیمژده به طرف اتاقش می رود.شوهر مژدهبر عکس شمامژدهرفته بودم جایی(از اتاق)شوهر مژدهکجا؟مژدهداری بازجویی می کنی؟شوهر مژدهاون پسره کیهمژدهپس آقای کارآگاه تعقیبم کردنمژده از اتاق بیرون می آید.شوهر مژدهنگفتی کیه؟مژدهیکی از بچه های کلاسمشوهر مژدهبا همه ی بچه های کلاست می ری پارکمژدهنهمژده به طرف آشپر خانه . شوهرش بازویش را می کشد.شوهر مژدهجواب منو بدهمژده(عصبانی)تو مشکلت چیهشوهرش سعی می کند بر خود مسلط باشد.شوهر مژدهنگرانتم مژده (مکث)می خوای چیکار کنی ؟مژدهنمی خواد نگران من باشی.شوهر مژدهدوست دارممژدهکاری به کارم نداشته باشبه چشمان هم خیره می شوند.مژده از کادر بیرون می رود.سکانس 17خانه علی رضا شب داخلیعلی رضا و پدرش در حال بگو مگوعلی رضامن نمی رممحمد رضا(عصبانی)تو غلط می کنی.با همین کمر بند آدمت می کنم.علی رضامن نمی رممحمد رضا به صورت علی رضا سیلی می زند.علی رضا  دست می گذارد روی صورتش ،به چشمان پدر خیره می شود نفس های کوتاه وپشت سر هم می کشد. بسیار عصبانی است.محمد رضا می رود گوشه ی دیگر اتاق می نشیند.محمد رضاببخشید که زدمت . (مکث)اگه یه چند روز بری خونه مادر بزرگ قول می دم همه چیز درست بشهبالاخره باید یکی باشه که برات مادری کنه یا نه؟یکی باید باشه تنهایی بین ما رو پر کنه.علی رضامن نمی خواممحمد رضاچی رونمی خوای؟از این زندگی خسته نشدی بچهعلی رضامن بچه نیستم.محمد رضا(آرام)بیا بشین اینجا کارت دارمعلی رضاکارت چیه بازم می خوای بزنی(با گریه)مادرم هم تو کشتی با همین کاراتمحمد رضا با عصبانیت بلند می شود و علی رضا را دنبال می کند.علی رضا فرار می کند تو کوچه.سکانس18 کوچه شب داخلیعلی رضا در حال رفتن است دست روی جای سیلی گذاشته برخورد می کند به حیدر .حیدر خم می شود ودست علی رضا از روی صورتش کنار می کشد.سکانس 19 خانه حیدر شب داخلی.حیدر استکان چایی را جلوی علی رضا می گذارد.شروع می کند به داستان گفتن.حیدریکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود زنی بود که توی یه عبادتگاه بزرگ زندگی می کرد که غیر خدا هیچ کس رو نداشت. دلی داشت به اندازه آسمون ؛ از ایمان قلبش همه خبر داشتن حتی پرنده ها که در فصل کوچ می رفتن اون سر دنیا و درختانی که هر غروب زیر انبوهی از مه ینهان می شدن.سکانس 20 عبادت گاه شب داخلیمژده در جایی شبیه محراب در حال دعا خواندن است. لباس بلند وسفیدی پوشیده است.صدای حیدر در کادر.حیدر(کار زن روزها کار بود و شب ها عبادت؛ قلبش به جز ایمان چیز دیگری نمی شناخت )سکانس 21 خانه حیدر شب داخلیحیدرزن زمین را شخم می زد وبذر را با ایمانش در دل خاک می کاشت . ولی وقتی گرگ ها تنها همدمشو دریدند غمی بزرگ تو دلش نشست. همه جا رنگ آسمونی رو گرفت که خورشیدش می خواد برهسکانس 22 عبادت گاه شب داخلیمژده با چشمان گریان به خواب رفته است.صدای حیدر در کادر.حیدرآنقدر گریه کرد که همانجا خوابش بردنور از بالای سر مژده حرکت می کند تا روی سینه اش.حیدرهمون شب فرشته ای رو خواب دید .فرشته مهربونیو تو قلبش کاشت . از اون جا که خدا خبر داشت از قلب پر از ایمان ومهرش، هدیه ای بهش داد .سکانس 23 مزرعه روز خارجیمژده با شکم بر آمده در حال کار در مزدعه .صدای حیدر در کادر.حیدراون هدیه هر روز در وجود زن رشد کرد ورشد کرد و رشد کرد.سکانس 24 عبادت گاه روز داخلیمژده نوزادی را در آغوش گرفته است.صدای حیدر در کادرحیدرواز رَحم مادر فرزندی زاده شد و زن دیگه تنها نبودسکانس 25 کلاس درس روز داخلیزنگ به صدا در می آید وهمه بچه ها یک پس از دیگری می روند. علی رضا ناراحت است.مژدهعلی رضاعلی رضابله خانم معلممژدهطوری شده امروز ناراحتیعلی رضانه خانم معلممژدهصبر کن برم دفتر کارامو انجام بدم بعد با هم صحبت کنیم باشه؟(لبخند)علی رضاچشم خانمسکانس 26 پارک روز خارجیعلی رضا ومژده در آلاچیق.علی رضا(با بغض)پدرم می خواد ازدواج کنه .می خواد منو بفرسته پیش مادر بزرگ .مژدهشاید هم همش به خاطر خودته(مکث)دلت نمی خواد مادر داشته باشیعلی رضااگه مهربون باشه. مثل شمامژده(مکث)دلت می خواد(مکث) من مادرت باشم؟علی رضا به چشمان مژده نگاه می کند.مژدهتو هم می شی پسر منهر دو لبخند می زنند.سکانس 27 تراس خانه مژده شب خارجیمژده دست به سینه ایستاده دارد به شهر نگاه می کند.شوهرش پشت سر مژده به در تکیه می دهد.شوهر مژدهچی شده؟مژدهپدر علی رضا می خواد ازدواج کنه.شوهر مژدهاون پسره ،خب این که خیلی خوبهمژدهمی خواد بفرستتش پیش مادربزرگششوهر مژدهخبمژدهمی خوام به فرزند خوندگی قبولش کنم.می چرخد سمت شوهرش.مژدهکمکم می کنی؟شوهرش به فکر فرو می رود.سکانس 28 دفتر محمد رضا روز داخلیمحمد رضا در حال نوشتن است.مژده و شوهرش وارد می شودند.مژدهسلامشوهر مژدهسلامسر بلند می کند.محمد رضاسلام،بفرماییدمژدهشما پدر علی رضا هستید؟محمد رضابله شما؟مژدهمن معلم علی رضا هستمشوهر مژدهمی خواستیم در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنیم.سکانس 29 کافی شاپ روز داخلیهر سه سر میز.محمد رضاخب بفرماییدشوهر مژدهدر باره پسرتونمژدهباهاش مشکل دارینمحمد رضااز همون مشکلاتی که بین پدر و یه پسر بی مادر هست.علی رضا مشکل درست کرده؟مژدهنه اتفاقا علی رضا پسر معدب و باهوشیهمحمد رضاخب پس چی شده که اومدین به محل کارمشوهر مژدهببینید آقا من وهمسرم می خوایم (مکث)چطور بگم (مکث)امیدوارم سوء تعبیر نشه...مژدهاگر مایل باشین علی رضا چند وقتی پیش ما زندگی کنهمحمد رضاچی؟شوهر مژدهمی خوایم پسرتونو به فرزند خوندگی ...سکوت.محمد رضا نگاه می کند به صورت هر دوی آنها.وناگهان بلند می شود وچند قدم دور می شود. ولی برمی گردد وبا کف دست روی میز می زند.محمد رضا(به حالت تهدید)دیگه، دور بر پسر من پیداتون نمی شه. می فهمین.من فقط به خاطر علی رضا دارم ازدواج می کنم.فقط به خاطر پسرم.سکانس 30 اتومبیل روز داخلیشوهر مژده در حال رانندگی مژده در فکر است.شوهر مژدهکارمون ابلهانه بودمژده به فکر فرو رفته است.سکانس31 کلاس درس روز داخلیبچه ها در حال حل تکلیف خود سر کلاس دارند با هم حرف می زنند .مژده نگاهی به جای خالی علی رضا می اندازد.اشک در چشمانش حلقه می زند.سکانس32 خانه علی رضا روز داخلیمحمد رضا(با فریاد)دیگه حق نداری بری مدرسه ،فردا با هم می ریم خونه ی مادر بزرگعلی رضامن نمی رم.محمد رضاتو غلط می کنیعلی رضااز خونه فرار می کنممحمد رضاچی ؟ چی گفتی؟محمد رضا عصبانی به سمت علی رضا حمله می کند .حیدر داخل می شود وجلوی محمد رضا را می گیرد.حیدرچیکار می کنی مرد؟محمد رضابه تو چه پیرمردحیدر سیلی به صورت محمد رضا می زند.علی رضا خشمگین گوشه اتاق ایستاده است.علی رضا(خطاب به پدرش)کاش به جای مادر تو مرده بودیعلی رضا انشایی که نوشته برمی دارد واز خانه خارج می شود.محمد رضا خود را به آغوش حیدر می سپارد وگریه می کند.سکانس33 درب خانه مژده روز خارجیعلی رضا زنگ در خانه مژده را می زند. چند قطره باران روی صورت علی رضا می چکد.سکانس 34 خانه مژده روز داخلیزنگ در به صدا در می آید مژده از جا می پرد که در را بگشاید.شوهر مژدهدرو باز نمی کنیمژدهداره بارون می بارهشوهر مژدهبدترش نکن مژدهسکانس 35 اتاق خواب مژده روز داخلیزنگ در باز هم به صدا در می آید و مژده در حال اشک ریختن است.ناگهان بلند می شود وبه سمت در می رود.سکانس 36 پذیرایی روز داخلیشوهر مژده لم داده روی مبل .با دیدن مژده بلند می شود که مانع رفتن مژده بشود.شوهر مژدهمژده مژده صبر کن.سکانس 37 راه پله روز داخلیشوهر مژده می رسد بالای راهشوهر مژدهصبر کن مژده مژدهمژده به سرعت از پله ها سرازیر می شود. وناپدید می شود.صدای حیدر در کادرو خداوند نام زن را مادر گذاشت وگفت بهشت زیر پای توست ای مادر. مادر مهربانی را به زمین آورد وآن را گسترش داد واز آن وقت بود که قلب انسان شروع به تپیدن کردو محبت در خونش جریان یافت.سکانس38 خانه لیلا روز داخلیلیلا تکیه داده به دیوار به سمت پنجره می رود تا رفتن مرتضی را تماشا کند.پرده را آرام کنار می زند.علی رضاخاله یه چیزی درباره ی مادر می گی بنویسملیلابنویس(مکث)(با بغض)لیلی گفت کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.خدا گفت :مادر بهانه ی عشق است. تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 23:37:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو پاییز بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-quzebh6ysmdr</link>
                <description>زیباییسکانس 1 خانه لیلا روز داخلیلیلا دارد فرش می بافد .تارهای نخ را از کلافهایی که آویزان است جدا می کند و گره می زند. خسته می شود وبدنش را کش می اورد . بلند می شود وبه سمت آشپزخانه می رود.سکانس 2 اشپز خانه روز داخلیلیلا در حال پختن غذا است.سکانس 3 پذیرایی روز داخلیلیلا سفره را پهن می کند و غذایی را که پخته سر سفره می گذارد.سکانس 4 پذیرایی روز داخلیلیلا در حال باز کردن قرص ها وخوراندنش به مادرش است.سکانس 5 حیاط روز خارجیلیلا زیر بغل مادر را گرفته که به زور چادر را روی سرش نگه داشته است.ودارد از پله ها بالا می رود.که مرتضی(30 ساله حدودا) را می بیند.مرتضیسلام،کمک می خواینلیلانه خودم می تونم ممنونمادر نگاه به مرتضی می کند ولبخند می زند.سکانس 6 مطب دکتر روز داخلیلیلا و مادر در اتاق دکتر نشسته اند ودکتر مادر لیلا را معاینه می کند وپشت میزش می نشیند.دکترخب،این طور که معلومه الحمدالله حال مادرتون بهترهلیلاخدا رو شکردکترولی بازم می گم اگه برگرده زادگاهش واسش بهترهدارو هم واسش می نویسملیلاممنون آقای دکترلیلا به مادر کمک می کنن تا از اتاق دکتر خارج شود.سکانس 7 پذیرایی روز داخلیمادر لیلا دارد به بیرون نگاه می کند و صداهایی از التماس کردن یک دختر در زهنش نقش می شود . چشمهایش را می بنددکه از شر صداها راحت شود.سکانس 8 خیابان روز خارجیلیلا دارد از کنار گلخانه ای رد می شود که با تعللی وارد گلخانه می شود و چند لحظه بعد با نهالی از آنجا خارج می شود.سکانس 9 خیابان روز خارجیلیلا دارد در پیاده رو راه می رود که ناگهان نرگس را می بیند.لیلانرگس،نرگس خانمنرگس(ذوق زده)تویی لیلا جوننرگس خود را به آغوش لیلا می سپارد .لیلاچطوری تو خانم ،چه خبر؟نرگسخبری نیست سلامتی .دو تایی راه می افتند.لیلاگرفته ای چیزی شده؟نرگسنه طوری نیست.لیلاچه خبرا چی کارا می کنی؟نرگس(مکث)از وقتی گفتن می خوان کارگارو تعطیل کنن اولین نفراتی که دکشون کردن ما بودیملیلاتقصیر نداشتننرگسمی دونمسکانس 10 پارک روز خارجیمی شینند توییک آلاچیقنرگسدلم به حال اون دونفری می سوزه که شبا اونجا می خوابنتو از خودت بگو؟لیلاحال مادرم که بهتر بشه برمیگردم شهرموننرگسدیگه؟(با شیطنت)نامزدی؟ غلامی؟کسی؟لیلا(با لبخند)نه (مکث)هیچ کس.سكانس 11حياط خانه روز خارجيليلا در حال كاشتن نهال در باغچه ي خانه استعمو حيدرسلام ،نهال چیه؟ليلاسلام ، فکر می کنم گیلاس (مكث)باغچه خيلي لخت وعور به نظر مي رسيد گفتم بيارمش اينجا بكارم شايد يه روزي شكوفه بده.عموحيدربهار كه بشه شكوفه مي ده شكوفه هاي قشنگليلا(آهسته)مثل تولد مي مونه شكوفه دادنعمو حيدربه شرطي كه ازش مراقبت کنیليلاديگه اونش دست شما رو مي بوسه ما كه داريم مي ريمعمو حيدركجا تو كه هنوز...( با لبخند) هنوز كارتو تموم نكرديليلامنظورتون قالیه؟ ديگه چيزي نمونده اگه چند ساعت از خوابم بزنم زود تمومش مي كنم.عمو حيدربراي چي مي خواي بري؟ليلامي رم دوباره شروع كنم اونجا دوست وآشنا داريم ، از اولشم نبايد مي اومدم تو اين شهر شلوغ و بی درو پیکرعمو حيدرچرا اومدي؟ليلافكر كردم اين جا كار هست ، يه جورايي هم خسته شده بودمعمو حيدرپس فرار كرديليلافرار ؟ (با خنده) فرارکه نه(مكث) آره شايد هم فرار كردم.عمو حيدرآدما مثل بادبادكن .نخشون كه پاره بشه سر گردون مي شنليلاشايد منم شدم يه باد بادك ول تو هوامرتضي داخل حياط مي شود.مرتضيسلام عمو حيدر (رو به ليلا)سلامليلا(آهسته)سلامعمو حيدرسلام جوون ،چي شده اين موقع روز اومدي خونه ؟مرتضييه كاري پيش اومده .عمو حيدر(نگران) طوري شده ؟مرتضينه ؛انشالا كه خيرهليلابا اجازتون من برم خداحافظعمو حيدرخدا حافظليلا به طرف اتاقش مي رود.سکانس 12 خیابان روز خارجیلیلا به طرف کیوسک تلفن می رود وشماره ای را که در دفترچه نوشته می گیرد.لیلاسلام آقای پیران(مکث)لیلامن لیلام حالتون چطوره ؟(مکث)لیلاممنونم به خاطر چیز دیگه ای مزاحم شدم(مکث)لیلانه حال مادرم خوبه شکر خدا(مکث)لیلامی خواستم آدرس دفتر صاحب کارگارو ازتون بگیرم(مکث)لیلامی خواستم باهاش صحبت کنم بلکه بتونم وقت بگیرم(مکث)لیلاانشالا که درست می شه(مکث)لیلامی دونم ،حالا یه بارم من می رم ببینم چی می شه(مکث)لیلاآدرسو لطف می کنین؟(مکث)لیلا دفترچه ی خود را آماده می کند .لیلامی نویسم(مکث)بله(مکث)بله ...ممنون انشالا که نتیجه می ده امیدتون به خدا باشه .(مکث)لیلاانشالا، سلام برسونین به خونواده محترمتونحتما حتما خدانگهدارسکانس13 دفتر منصور روز داخلیلیلا ومنشی در حال صحبت و خنده هستند که منصور وارد می شود.هر دو بلند می شوند وسلام می دهند.منشیسلام آقای مهندسلیلاسلاممنصورسلاممنشیخانم منتظر شما بودند ومی خواستند درباره یکی از کارگاه ها صحبت کننمنصورخریدارن؟لیلانخیر عرض می کنم خدمتتونمنصور(اشاره می کند به اتاق کارش)بفرمایید.سکانس 14 خانه لیلا روز داخلیلیلا کناردار قالی نشسته در حال دیکته گفتن وبافتن است. مادر کنار پنجره دارد به حیاط نگاه می کند. علی رضا در حال نوشتن .سکانس15 خانه لیلا روز داخلیليلا نخود ولوبيا را پاك مي كند. رشته اش را نصف مي كند.ليلا در حال هم زدن ديگ آش است.كاسه ها را از آش پر مي كند.سكانس16اتاق حيدر شب داخليغروب. علي رضا با همان لباس مدرسه مشغول نوشتن.حيدر با انگشتش پرده را كنار مي زند وبه حياط نگاه مي كند.علي رضاتموم شد،عمو حيدر ، حالا مي شه داستانو تعريف كنيحيدر(بدون اين كه نگاهش را از حياط بگيرد)چرا كه نه، ولي بايد يه كمي صبر كنيعلي رضااووووم باشه قبولهسكانس17 ديد از پشت پنجره شب خارجيمرتضي و ليلا جلوي اتاق مرتضي ايستاده اند ودارند خوشو بش مي كنند. مرتضي دوكاسه آش برمي دارد.لیلا به سمت اتاق حيدر مي آيدسكانس18 اتاق حيدر شب داخليليلا در مي زندحيدربفرمایید توليلا سر را مي آورد توليلا(با لبخند)سلام،براتون آش آوردمعلي رضاسلام خاله ليلاليلاسلام علي آقاحيدرسلام دخترم بيا تو يه چايي بخورليلا داخل مي شود.ليلامزاحم كه نيستم؟حيدرنه چه مزاحمتيليلا كاسه آش را می گذارد در آشپزخانه ومي نشيند روي چهار پايه كنار اوپن آشپز خانهعلي رضاعمو حيدر مي خواد يه داستان قشنگ تعريف كنهليلاخوش حال مي شم بشنومليلا دست به سينه نشسته است.حيدر از سماور كنار دستش چاي ريخته شده را جلوي علي رضا مي گذارد.و استكاني برمي دارد وچايي ديگري مي ريزد.حيدريكي بود يكي نبوداستكان چاي بالا مي رود ودر دستان ليلا قرار مي گيرد.حيدر(نماي صورت حيدر)زير آسمون خدا يه شهري بود خيلي قشنگ وزيباولي با مردماني زشت كار. تو اين شهر يه دختر با خدا هم بود كه كسي رو نداشت و هميشه سعي مي كرد به ديگران كمك كنه اما بازم مردم دوسش نداشتند .تا اين كه يه روز يه اتفاقي افتاد.سكانس19 ميدان شهر قصه روز خارجينما از پست سر جادوگر كه وسط ميدان ايستاده .مردم با لباس هاي قديمي دارند به حرف هايش گوش مي دهند صداي حيدر در کادرحیدر(تا اين كه جادوگر سياه به مردم گفت تا سه روز ديگه زشت ترين فرد شهر رو براش بفرستند وگر نه ميام )جادوگر عصايي كه به دست دارد به زمين مي كوبد وگيسوان قرمز رنگش كه بافته شده وكثيف است تكان مي خورد.حیدر(شهرتونو با خاك يكسان مي كنم وبعد سفارش كرد كه فقط زشت ترين فرد واگه اشتباهي بشه)جادوگر با دست تمام آدمهاي شهر رو نشانه مي رود.حیدر(بازم ميام وشهرتونو ویران می کنم.)(مردم شهر گشتن دنبال زشت ترين فرد شهر تا اين همه تصميم گرفتند تا دختر قصه ما رو كه صورت زيبايي هم نداشت قربوني كنند )مردم شهر كه دور ميدان جمع اند ليلا را كه در لباسي قديمي وسفيد است هل مي دهند وسط ميدان .ليلا ايستاده ودارد با ترس وبا چشمان اشك بار به مردم شهر نگاه مي كند.حیدر( واونو به قلعه سياه كه خونه جادوگر بود بفرستند)سكانس 20جاده شهر خیالی شب خارجيليلابا لباسی بسیار بلند وسفید با صورتی زخمی وخونالود فانوسي در دست دارد كه بالا مي آورد ودر جاده تاريك به راه مي افتد وپشت درختان گم مي شود.حیدر(دخترك رفت ورفت ورفت تا رسيد به قصر سياه دستشو برد بالا كه در بزنه)ليلا دست را كه لرزان است بالا مي برد.حیدر(كه در خود به خود باز شد)در با صداي ناهنجاری بازمي شود.حیدر(يه صدايي بهش گفت از پله ها بيا بالا)دامن بلند ليلا بر پله ها كشيده مي شود.حیدر(از پله ها رفت بالا ووارد تالار آيينه شد)ليلا وارد اتاق بزرگي مي شود كه دور تا دورش آينه است.حیدر(و اونجا بود که با بزرگترین حقيقت زندگيش رو به رو شد)ليلا با صورت بهت زده دست به آينه مي كشد.سكانس21 خانه حيدر شب داخليمحمد رضا از بيرون پسرش را صدا مي زند.حيدرعلي رضا جان بلند شو انگار پدرت اومد خونهعلي رضابا اكراه بلند مي شود.علی رضاخداحافظ عمو حیدرحیدرخداحافظ پسرمليلاخب ديگه منم بايد برم (با لبخند تصنعي بر لب)خداحافظحیدرخداحافظهر دو از در اتاق بيرون مي روند.سكانس 22صبح زود اتاق ليلا داخليليلا پاي دار قالي خواب است .صداي چند مرد در كادر .ليلا چشمانش را مي گشايد.مادر ليلاچند نفر رو پشت بومن با اون پسرهليلا از پنجره به بيرون نگاه مي كند .دو مرد در حال ذوب كردن قير.سكانس 23حياط خانه روز خارجيليلا از در بيرون مي آيد.مرتضي روي بامسکانس24 خیابان روز خارجیلیلا در حال حرف زدن تلفنی با یک زن است.خیابان شلوغ است.صداها نامفهوم.لیلااگه می تونین یکی دو ماه نگهش دارینزن(با صدای نامفهوم)خودت خواستی با تو زندگی کنهلیلا گوشش را می گیرد .لیلانمی گم برای همیشه فقط یکی دوماهزنببین لیلا جان ما نه وقتشو داریم نه حوصلشولیلاآخه بالاخره اون مادرتونهزنبرای تو هم زحمت کمی نکشیدهلیلابا بغض می خنددزنبازم من به داداش می گم ولی فکر نمی کنم اونم بتونهلیلاباشه پس من بعد بازم تماس می گیرم.خداحافظسکانس 25 خانه لیلا روز داخلیلیلا پای دار قالی به ساعت نگاه می کند. بلند می شود قرصهای مادر را می دهد.با چشمان سرخ از گریه.مادراز این جا میرم.لیلاتو هیچ جا نمی ریمادر(با بغض)منو بنذاز تو خیابون به خدا ناراحت نمی شم. برو پی زندگیتلیلاقرصاتو بخورمادرلیلالیلا به چشمان مادر نگاه می کند .چشمانش پر از اشک است.مادرمنو ببخش دخترمدست لیلا را می بوسد. زخم صورت لیلا را نوازش می کند.همدیگر را در آغوش می گیرند و می گریند.سکانس 26 خاطرات مادر روز خانه قدیمی داخلیمادر در حال زدن لیلای 12 13 ساله است . ناسزا نامفهوم است.یک پسر بچه ویک دختر بچه در گوشه اتاق .لیلا پرت می شود وبه بخاری می خورد صورتش زخم می شود.سکانس 27 حیاط روز خارجیلیلا با چشمان سرخ در را می گشاید. مرتضی جلوی دراست. یک ساک دستی در دست .مرتضیسلام گریه کردی؟لیلا(سرد)سلام نهمرتضیدروغ گوی خوبی نیستیدارم می رم(مکث) می خواستم ببینم شما کی می رین؟لیلادو روز دیگهمرتضیمنتظرم می مونی  تا برگردم؟لیلانه نمی تونممرتضی(ناراحت)خب پس خودمو می رسونم .خداحافظلیلا(آهسته)خداحافظلیلا در را می بندد.سکانس 28 خانه لیلا روز داخلیلیلا در را می بندد تکیه می دهد به در.علی رضاطوری شده خاله؟لیلانه خالهسکانس 29 خانه نرگس روز داخلینرگس جلوی اینه با صورت آرایش کرده .نرگس(با بغض)خشگل شدی عروس خانماز خانه بیرون می رود.سکانس 30 حیاط خانه روز خارجیلیلا با کمک راننده وانت در حال بار زدن اثاثیه.صدای حیدر در کادر.حیدردارید می رید به سلامتیلیلا(با لبخند)بله دیگه باید رفع زحمت کنیم. حلالمون کنیدحیدربه سلامتی .کمک نمی خواینلیلانه دیگه همه رو بار زدیمحیدرخب موفق باشی دخترم خدا حافظحیدر برمی گردد که برود.لیلاعمو حیدرحیدربله دخترملیلااون حقیقت چی بود؟حیدر(لبخند می زند)صبح روز بعد شهر با خاک یکسان شد. چون مردمش نمی دونستن که زیبایی به سیرت انسانهاست نه به صورت ها.حیدر از کادر بیرون می رود.لیلا در فکر است.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 18:10:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@valinasabm/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-num7ozhrhaos</link>
                <description>به نام آنکه ما را آفرید ودر مسیر کمالمان هدایت کرد.برای بی بیدر قلمرو پاییزتنهاییصداي حيدر در کادر .اسامي بر صفحه نقش مي بندد.حيدرتا اونجا خيلي راه رفته بود .اوايل خيلي خوب بود آب وغذا فتو فراوون دست در دست شیطان می رفت ومي خنديد (آهسته)اما يه شب اتفاق بدي افتاد .داشت خواب مي ديد كه يه هو از خواب پريد چشماشو باز كرد ديد تنهاست .علي رضاشیطان تنهاش گذاشته بود؟حيدرآره رفته بود واونو تو دل برهوت رها کرده بودعلي رضابد چی شد؟حيدر(مكث)بلند شد وخودش راه افتاد اونقدر تنها رفت تا اينكه تو مه گم شد.سكانس اول اتومبيل روز داخليمنصور حدود 33 ساله بلند قد خوش پوش ومبتلا به سرطان با صورت چروكيده ودستاني نحيف با كلاه گيسي بر سر در حال رانندگي است.كنار برجي نگه مي دارد .موبايلش زنگ مي زند او بدون اعتنا ، با كيف وبارانيش از ماشين پياده مي شود.سكانس دوم آسانسور روز داخليمنصور در حال نگاه كردن به خود در آيينه است دست مي كشد به تصوير صورتش در آيينه انگار كه خود را نمي شناسد . خانم جواني داخل آسانسور ميشود.دخترسلاممنصور(آهسته)سلاممنصور به خود نگاه مي كند و دختر هم زير چشمي به منصورسكانس سوم دفتر كار روز داخليمنصور وارد مي شود منشي بلند ميشود.منشيسلام آقاي مهندسمنصورسلاممنشيآقاي مهندس اكبري زنگ زدن گفتن...منصورآقا؟ هه. اگه آقا بودن كه مثل(مكث) جوجه كركسا(به سمت اتاق كارش ).كسي رو وصل نكن هر كي كار داشت بگو نيست.سكانس 4اتاق ليلا روز داخليباران در حال باريدن .آب از سقف چكه مي كنند در كاسه ها .ليلا28 ساله باز خمی بر صورت که از پیشانی تا کنار لبشدر سمت چپ، با لباسی بلند وسفید پشت دار قالي در حال بافتن است. مادر ليلا که حالت عادی ندارد بهت زده دارد از پنجره بيرون را نگاه مي كند . ليلا دارد موسيقي فيلم را زير لب زمزمه مي كند . خسته ميشود بدنش را كش مي آورد بلند ميشود مي رود سمت آشپز خانه.ليلا(به مادر)پنجره رو ببند سرما مي خوريمادر با سر تکیه داده به دیوار در کادر. لیلا با ليوان آب و دو بسته قرص از آشپز خانه برمی گردد پنجر ه را می بندد.جلوي مادرش زانو مي زند.ليلابيا اينارو بخورحالت چهره اش بی تفاوت جلوه می کند.مادر بدون اينكه نگاهش را از ليلا بگيرد قرص ها را با آب سر مي كشدمادر ليلانمي خواي خاليشون كني، پر شدنليلا آب كاسه ها را خالي مي كند در حياط.همانجا جلوی پنجره می ایستد.لیلابارون که بند بیاد می رم کارگاه ببنم وقت دارم تمومش کنم.تو هم اونجا نشین .سرما می خوری.لیلا روبه روی آینه دست می کشد به زخم روی صورتش وبیرون می رود.سکانس 5 کارگاه روز داخلیلیلا به طرف دفتر کارگاه ی که به حالت نیمه تعطیل درآمده .در می زند.پیران( حدود 38 ساله کمی فربه تکه تکه صحبت می کنه)بیا تولیلاسلام آقای پیرانپیرانبه، خوش اومدی لیلا خانم راه گم کردی.بشین برم یه چایی واست بریزمپیران از جایش بلند می شود به طرف در خروجی اتاق می رودلیلاچایی نمی خورم .آقا فتح الله کجاست؟پیران از بیرون اتاق با صدای بلند.پیرانرفت شهرشون ،بقیه هم دارن می رن ،کی حاضر می شه برای یه ورشکسته کار کنهپیران تو می آید .پیران(با لبخند)البته به جز شماچایی را جلوی لیلا می گذارد.پیرانخب لیلا خانم چه خبر از قالیلیلادارم تمومش می کنم یه ماه دیگه اگه فرصت بدینپیراننه تا سر برج  که انشالا هستیم تو هم تمومش می کنیپولی چیزی لازم نداریلیلااگه بتونین یه جا دیگه اجاره کنین شاید...پیراننه دیگه نمی تونم؛می دونی اجاره ی جای به این بزرگی چقدره؟سر به فلک می زنه .لیلاخب دیگه من باید برم .اومده بودم وقت بگیرم و هم دوتا رنگ یشم اگه دارین ...پیرانآره البته اون گوشست زحمتش با خودت.سکانس 6 خانه مژده روز داخلیمژده (زنی جوان با قامتی متوسط ،چهره مهربان وزیبا)در حال نگاه کردن به عکسی  کودکی است وبی صدا وآرام اشک می ریزد.صدای شوهرش که به خانه می اید در کادر .مژده عکس را پنهان می کند واشک هایش را پاک می کند.سكانس 7پنت هاس شب خارجیمژده وشوهرش مهمان خواهر وشوهر خواهرش هستند.باجناق شوهر مژده دارد روي لبه پنت هاس او را آرام مي كند.باجناقشما چتون مي شه يه هو؟سيگاري روشن مي كند وبه دست شوهر مژده مي دهد.شوهر مژده(با بغض)اعصابمو خورد كرده، بعد اون تصادف لعنتي بگو يه كلمه درست حسابي باهام حرف زدیم، به خدا نه ،حالا هم كه خودت ديدي(مكث) يه جوري رفتار مي كنه انگار من مقصر بودم.پك هاي عصبي به سيگارش مي زند.باجناق دست مي گذارد روي شانه شوهر مژده.شوهر مژده(با بغض)مي گم بريم يه بچه  بياريم بزرگش كنيم مي گه نه حوصله بزرگ كردن بچه رو ندارم هر شبم يه بهونه داره براي دعوا امشبم كه اين طوريخواهر مژده داخل كادر ميشود دست به سينه .خواهر مژدهگرفت خوابيدشوهر مژدهمی گم برو سر کار این قدر تو خونه نمون زل بزن به این عکسا (مکث) (با گریه)خسته شدم .خسته شدم .سكانس8 حياط مدرسه روز خارجيعلي رضا 10 ساله با جثه کوچک خجالتی وکم حرف ، تكيه داده به ديوار ودارد به بازي ديگر بچه ها نگاه مي كند .باران شدت مي گيرد و آقاي ناظم بچه ها را مي فرستد داخل ساختمان.سكانس9 كلاس درس روز داخليخانم معلم ( مژده ) جلوي تخته سياه ايستاده ودارد آرام واژه اي را روي آن مي نويسد بالاي تخته نوشته شده موضوع انشاي هفته بعد . مژده مي ايستد و چند لحظه خيره مي شود به تخته سياه. بعد مي نشيند روي صندلي كه كنار تخته سياه است. واژه مادر روي تخته سيا ه است .مژده(با لبخند تصنعي) خب بچه ها موضوع انشاء ما براي روز مادر خود مادرههفته بعد سر كلاس در حضور مادراتون انشاتونو مي خونین.زنگ به صدا در مي آيد وبچه ها با عجله وسايل خود را جمع مي كنند از مژده خدا حافظي مي كنند وبيرون مي رودند.سکانس 10 خیابان روز خارجیعلی رضا در حال دویدن در خیابانسکانس 11 گل فروشی روز داخلیعلی رضا(آهسته) سلامگل فروشسلام علی جان چطوریعلی رضا(آهسته) خوبم .یه شاخه گل...یک شاخه گل برمی دارد .علی رضاچقدر میشه؟گل فروشچون شمایی 1000 تومنعلی رضا دست می کند در جیبشعلی رضا500 تومن بیشتر ندارم باقیشو...گل فروشبعدم بیار علی جانعلی رضاممنون خدا حافظگل فروشخدا حافظسکانس12 قبرستان روز خارجیصدای کلاغ ها در کادر ظرف آبی کنار قبر ،سنگ قبر شسته شده و شاخه گل رویش. علی رضا ایستاده و زل زده به سنگ قبر. بغضش انگار می خواهد بترکد.سكانس 13 دفتر اداره روز داخلیمحمد رضا(میانسال بلند قد با موهای کم پشت و صورتی استخوانی) پدر علي رضا پشت ميزش نشسته ودارد كار مي كند .همكارجديدش(شهلا ) (میانسال با مانتو سیاه وچهره بی تفاوت)وارد مي شود. چند پرونده در دست دارد.شهلاسلاممحمد رضاسلام امرتون ؟شهلاآقاي لياقي گفتن بيارمشون خدمت شماپرونده ها رو مي گذارد روي ميز.محمد رضاخودش چرا انجام ندادشهلاكار داشتن خودشونمحمد رضا(آهسته) هممون كار داريمسر را مي اندازد پايين و به كارش ادامه مي دهد شهلا هنوز ايستاده استمحمد رضاكار ديگه اي هم دارين؟شهلا(من من كنان) نهشهلا بيرون مي رود دم در نزديك است بخورد به لياقي .لياقي(با لبخند) (به محمد رضا)چطور بود ؟محمد رضاچي چطور بود؟لياقيتو قسمت بايگاني كار مي كنهمحمد رضاپس همكاره زنتهلياقيشوهرش پارسال فوت کردهمحمد رضاكاري نداري گورتو گم كنلياقيخره به خاطر خودت مي گممحمد رضامن راحتملياقيپسرت چي؟ اونم راحته؟محمد رضا برمي گردد سمت لياقيمحمد رضا(عصبانی)به تو چه ؟بچه ي خودمه خودم مي دونم چطوري بزرگش كنملياقيخفه بابا خودت به زور سر پايي بچه بزرگ مي كني؟یه ساله زنت به رحمت خدا رفته نمي دوني بچت كجا مي ره با كي مي ره با كي میاد دوستاش کین غذا می خوره نمی خوره .اسم خودتم گذاشتي پدرلياقي مي چرخد سمت پنجره و محمد رضا به كارش ادامه مي دهد . چند لحظه سكوت مي كنندسكوت چند لحظه.لياقي دارد به مادر وكودكي نگاه مي كند كه دست در دست هم دارند از خيابان مي گذرند.لياقي(آهسته) چهارده سالم بودمحمد رضا(در حال كار) چي؟سکانس 14 خانه نرگس (25 ساله زیبا رو و لاغر اندام)روز داخلینرگس(با اتماس)آخه شوکت خانم من الان کجا رو دارم برم؟شوکتمن چه می دونم برو همون جایی که بابای معتادت رفتهنرگسخب اگه می دونستم کجاست که می رفتمشوکت بدون اعتنا دارد می رود سمت در خروجی.نرگسشوکت خانم تورو خداشوکتاین قدر قسم نده ،همون که گفتم یه هفتهنرگسبا پولی که من دارم خونه پیدا نمی شهشوکتفکر اونم من باید بکنم؟از در بیرون می رود . صدایش رفته رفته کمتر می شود.شوکتیکی دیگه بچه شو می ذاره می ره من باید  به فکرش باشم.نرگس تکیه می دهد به چهار چوب در، دستانش شروع می کند به لرزیدن بهت زده به اطراف خیره می شود.سكانس15 كارگاه فرش بافي روز داخليكارگاه در يك زير زمين شلوغ است چند كارگر دارند وسايل كارگاه را از پله ها مي برند بالا. ليلا چادر به سر در حالي كه يك طرف صورت خود را پوشانده از كنار آنها رد مي شود .دفتر كار گارگاه روز داخليليلا(به پيران ،صاحب كارش ، ته ريشي به صورت دارد خسته به نظر مي رسد )سلام آقاي پيران چي شده ،دارين جمع مي كنين؟پيران در حال نگاه كردن به پرونده ها يي است كه جلويش ولو شده روي ميز ،سر بلند مي كندپيرانآه شمايين ليلا خانم ، آره ديگه بايد جمع مي كردم كم كمليلامگه نگفتين تا سر برجپيرانچه سر برج چه الان چه فرقي مي كنه صاحبش گفت بايد تخليه كنين منم دارم تخليه مي كنم(لبخند تلخي مي زند وباز سر را پايين مي اندازد)ليلاتكليف ما چي مي شه ، منظورم (مكث)كارگراستپيران با چشمان اشك آلود زل مي زند به ليلا .پيرانكار قالي به كجا رسيد؟تمومش كردين ؟ليلاتا سر برج ...كارگري مي آيد توكارگرتموم شد آقا فقط مونده دفترپيرانباشه برو ميام الانپيرانخب ليلا خانم اگه پول نياز داري كه مي دونم داري قالی رو دار برمي دارمليلاهيچ وقت قالی رو دار نفروختم . خدا نگهدارليلا برمي گردد كه بيرون برود .پيرانليلا(مکث)ليلا خانمليلابلهپيران جلو مي آيد دست مي كند تو جيبش و اسكناس هاي كهنه را بيرون مي كشد .پيرانمي دونم پول لازم داريليلامي دونيد كه قبول نمي كنمپيرانآره مي دونم قد تر از اين حرفايي ولي بهت بدهکارمهر دو سکوت می کنند لیلا پولها را می گیردپیرانكاش اين طوري نمي شد كاش مي تونستي قالي رو تموم كني ،كاش مي تونستم بخرمش.كاش...ليلاتو زندگي زياد اتفاق مي افته هميشه از اين اي كاشكيا هست. شايد هم قسمته شايد اون قالي نصيب كس ديگه اي بشه.خدا نگهدارليلا بيرون مي رود كارگرها در حال كار كردن. پيران رفتن ليلا را تماشا مي كند.سكانس 16 اتوبوس روز داخليليلا روي صندلي نشسته است و سرش را به شيشه اتوبوس تكيه داده است.چند اسكناس مچاله شده در دست دارد .سکانس 17 اتاق علی رضا وپدرش شب داخلیمحمد رضا در اتاق ،علی رضا داخل می شود.علی رضاسلاممحمد رضا(با تندی)سلام کجا بودی.علی رضارفته بودم پیش مامان...محمدرضا(خشم خود را فرو می خورد)برو دستو روتو بشور بیاعلی رضا از کادر خارج می شود.محمد رضا سفره را پهن می کند نیمرو را با ظرفش می گذارد در سفره.هر دو در سکوت می خورند.سكانس 18 دفتر كار منصور شب داخليمنصور روي صندلي گردان خود نشسته پشت به ميز كارش رو به پنجره اتاق تاريك است . منشي در مي زند و در را مي گشايد . نور فضاي اتاق را روشن مي كندمنشيآقاي مهندس با من كاري ندارينمنصور(مكث) نه مي توني بري .چراغارم خاموش كنمنشيچشم ،خدا نگهدارسكانس 19 مطب دكتر روز داخليدكتر دارد به پرونده نگاه مي كند .منصور مضطرب استدكتر(آه مي كشد)بايد بگم شيمي درماني جواب نداده .متاسفانه بيماري پيشرفت عجيبي داشتهمنصورگفتيد پيشرفت عجيب؟(مكث)(با چشمان بسته)چي كار بايد بكنم؟دكتردو راه بهتون پيشنهاد مي كنم؛ اول اينكه بريد خارج كشور؛فرانسويا پيشرفته تر هستند تو درمان... ببخشيد كه اين حرفو مي زنم ما بايد به بیمارانمون امید بدیم ولي (مكث) فك نمي كنم اونها هم بتونن كاري بكنن (با نگاه به عكس ها)پيشرفتش سريع بوده وعجيب.منصورگفتيد دو راهدكتربله و راه دوم ...باران تندي شروع به باريدن مي كند هر دو به شيشه پنجره نگاه مي كنند كه مورد هجوم قطرات باران قرار گرفته است.دكتر(بدون اين كه نگاهش را از پنجره بگيرد)البته به من مربوط نمی شه می تونی بهش به عنوان یه پیشنهاد دوستانه نگاه کنی .(صورت دکتر در کادر)کاراتو انجام بده زندگی کن.(مکث)و دعا کن.منصور به پنجره خيره می ماند.سكانس 20 دفتر كار شب داخليمنشي در را مي بندد و دوباره اتاق تاريك مي شود صداي رفتنش به گوش مي رسد . حالت چهره ي منصور به آرامي تغيير مي كند و در تنهايي اشك مي ريزد.سکانس 21 اتاق علی رضا وپدرش شب داخلیمحمد رضا در گوشه اتاق در حال خر خر کردن. علی رضا در گوشه دیگر به مادر شب به خیر می گوید وچشمانش را می بندد.سکانس 22 خانه نرگس شب داخلینرگس گوشه اتاق در حال گریه کردن است.سکانس 23 حیاط خانه روز خارجیحیدر برای وضو گرفتن به حیاط آمده نگاه می کند به باغچه که خشک وعور است.</description>
                <category>mohsen valinasab</category>
                <author>mohsen valinasab</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 01:12:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>