<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@varenacare</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:30:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1389273/avatar/zL1xRM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</title>
            <link>https://virgool.io/@varenacare</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمونه های فرضی بالینی در رویارویی با فقدان</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-xehfpwphivk1</link>
                <description>در ادامه مبحث قبلی ؛ نظریه فرآیند دوگانه با هم دو نمونه بالینی فرضی را بررسی می کنیم . نمونه نوعی ۱ـ   نوجوانی را در نظر بگیرید که پدرش را پس از یک بیماری طولانی از دست داده است . در ماههای پس از فوت ؛ او نه گریه می کند نه از پدرش حرف می زند و به ظاهر زندگی روزمره اش را بدون اختلال  ادامه می دهد ؛ مدرسه ؛ دوستان ؛ روتین های همیشگی . تنها نشانه ی آشکار جمله ای است که گاه به گاه به مادر میگوید : ( اگر مارا دوست داشت ؛ نمی مرد .) این جمله کلید فهم چیزی است که در ظاهر ( بی احساسی ) بنظر می رسد . واقعه ی بیرونی ( مرگ به دلیل بیماری ؛ امری غیر ارادی ) در ذهن نوجوان به پیام درونی ترجمه شده : رفتن پدر ؛ نشانه ای از دوست نداشتن است نه نتیجه بیماری . این_ یکی انگاری  _ بین ( او مرد ) و ( او رهایم کرد ) به خصوص زیر فشار هیجانی شدید ؛ نشانه ی فعال شدن طرحواره ی رهاشدگی / بی ثباتی است . باوری عمیق که افراد مهم زندگی در نهایت میروند و این رفتن را به ارزش نداشتن خود فرد ربط می دهد . نبود گریه و دلتنگی ظاهری در اینجا را نباید با سازگاری سالم یا عبور موفق از سوگ اشتباه گرفت . این الگو نمونه ای از سوگ سرکوب شده ( suppressed grief ) است : نوجوان در قطب بازسازی ( ادامه زندگی عادی ) به ظاهر باقی می ماند اما این بازسازی نتیجه نوسان سالم با قطب فقدان نیست ؛ بلکه حاصل مسدود شدن کامل دسترسی به آن است . چرا که ورود به غم به معنای رویارویی با باوری دردناک تر است ؛ که شاید او به اندازه کافی برای ماندن پدر ارزش نداشته . مثال فرضی دوم ؛ نمونه ی بالینی زنی را در نظر بگیرید که همسرش را به طور ناگهانی بر اثر بیماری قلبی از دست داده است . او در بسیاری از جنبه های زندگی روزمره اش به خوبی عمل می کند . اما یک محرک خاص و مشخص ( مرتبط با لحظه یا مکان از دست دادن ) برایش به شدت بر انگیزاننده باقی مانده  است ؛ به گونه ایکه مواجهه با آن محرک اورا به ناگهان از حالت کارکرد عادی به سوگواری شدید و پریشانی حاد می برد . این الگو نشان می دهد نوسان بین قطب فقدان و بازسازی به جای تدریجی بودن به صورت همه یا هیچ عمل می کند . محرک خاص مثل یک سوییچ بی واسطه فرد را از یک قطب به قطب دیگر پرتاب می کند . این تفاوت  دارد با نوسان سالم که فرد می تواند با دوز قابل تحمل وارد قطب فقدان شود.طرحواره ی محوری در این الگو معمولا آسیب پذیری نسبت به آسیب یا بیماری ( vulnerability to harm) است . باوری که با وقوع واقعی فاجعه ( مرگ ناگهانی همسر ) دیگر صرفا یک ترس انتزاعی نیست بلکه برای فرد به واقعیتی اثبات شده بدل شده است . همین مسئله کار درمانی را پیچیده تر می کند چرا که معمولا هدف کار طر حواره ای به چالش کشیدن باور غیر واقعی است نه باوری که واقعا یکبار رخ داده است . در اینجا رویداد ( مرگ ناگهانی همسر ) خودش یک ترومای واقعی است اما شدت و نوع  واکنش زن را طرحواره های بنیادین و ترس های پنهانش  شکل داده اند . این دو لایه ؛ حافظه تروماتیک رویداد  ( واکنش به مکان مرگ ) و باور طرحواره ای ریشه دار تر اغلب به هم تنیده اند و نیاز به مداخله ی مکمل دارند . رویکردهایی مانند  EMDR  برای پردازش حافظه تروماتیک در کنار کار طرحواره ای برای بازسازی باور زیر بنایی .(شواهد اولیه در قالب یک مطالعه موردی منتشر شده : نشان داده اند که تلفیق طرحواره درمانی Imagery Rescriping ( باز سازی تصویری ) و EMDR   می تواند برای موارد پیچیده مفید باشد . گرچه پژوهش گسترده تر برای تأیید این رویکرد هنوز در جریان است ) .برای شواهد اولیه تلفیق طرحواره درمانی و EMDR  در موارد پیچیده ؛ ر.ک: مطالعه موردی منتشر شده در European  Journal of Psychology ( 2025)؛ با عنوان ( Treating complex PTSD with Schema Therapy , ImRs and EMDR ). </description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 21:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ از مرحله تا فرآیند</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-bltdsntjdehv</link>
                <description>سوگ ؛ داغداری ؛ غم سنگین رویارویی با فقدان ؛ چه عزیزی باشد یا از دست دادن آنچه خواستیم و نشد .شاید مطالبی درمورد مراحل کلاسیک سوگ بر اساس نظریه کوبلر راس شنیده باشید. مراحلی چون انکار ؛‌خشم ؛ افسردگی و پذیرش که از دید او محور شکل گیری مراحل مختلف عبور از سوگ اند و توالی یکسانی در همه افراد ندارند. اگرچه این مدل پنج گانه اصالتا برای بیماران رو به مرگ طراحی شده بود و نه بازماندگان ( on death and dying ,1969). کوبلر راس بعدها در کتاب  on Grief and Grieving با کسلر آن را به سوگ تعمیم داد . با این حال ؛ پژوهش های بعدی( مانند مطالعه Maciejewski  و همکاران در سال ۲۰۰۷ ) نشان دادند این مدل پایه ی پژوهشی تجربی محکمی نداشت و بیشتر چارچوبی توصیفی ـ تاریخی بود تا یافته ای آزمون شده .در فصل جدید مقاله ؛ هدف بررسی مراحل سوگ و پردازش آن بر اساس مراحل رشدی است که تاکنون به آن پرداخته ایم . احتمالا می پرسید چه ارتباطی بین مراحل رشدی اولیه و تجربه و پردازش سوگ در بزرگسالی ست . برای تبیین و پردازش آن اجازه دهید به مفهومی بنام طرحواره بپردازیم . طبق تعریف دکتر جفری یانگ ؛ طرحواره الگوی پایدار و فراگیری از خاطره ؛ هیجان ؛ شناخت و احساسات بدنی در باره خود و رابطه با دیگران است که در دوران کودکی / نوجوانی شکل گرفته و در طول زندگی تکرار می شود . طرحواره ها اساسا سامانه هایی هستند که حول تجربه ی اولیه ی دلبستگی ( امنیت درونی ) شکل گرفته اند. هر آنچه تهدید بر این دلبستگی باشد ؛ آغازگر فعالیت طرحواره های ناکارآمد ( اشکال هیجانی ناخوشایند؛ افکار نادرست و تحریف شده ؛ خاطرات پراکنده و احساسات بدنی آزارنده ) خواهند شد . سوگ نیز تهدیدی به پیوند دلبستگی است . وقتی پیوندی با شخص یا موقعیت از دست رفته ؛ از بین می رود ؛ مغز به قدیمی ترین استراتژیهایی که برای مواجهه با تهدید دلبستگی آموخته باز میگردد . یعنی طرحواره  های اولیه ! در ادامه طبق نظریه های جدید به نوسانات بین مواجهه با فقدان و بازگشت به زندگی خواهیم پرداخت ؛ و نحوه و نوع فعالیت طرحواره های  ناکارآمد را در مدلهای بالینی بررسی خواهیم کرد .</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 23:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه های نخستینِ فهم مرگ در مسیر رشد ؛ از کودکی تا نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%81%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-grxraewhxilq</link>
                <description>درک ما از مرگ نیز همچون بسیاری از تجربه های انسانی : در مسیر رشد شکل می گیرد.کودک ابتدا  می تواند برخی جنبه های مرگ چون برگشت ناپذیری؛ پایان کارکردهای زیستی ؛ همگانی بودن مرگ ؛ علت زیستی را بفهمد. اما این فهم تدریجی بوده و متناسب با تجربه های کودک ؛ گفتگوهای خانواده و فرهنگ ترتیب شکل گیری یکسانی ندارد . مثلا کودکی ممکن است بفهمد مرگ یعنی باز نمی گردد اما هنوز نداند چرا بدن از کار می افتد یا برعکس. برای آنکه فهم مرگ کامل اتفاق بیافتد ؛ این مولفه ها باید به همدیگر وصل شوند . یعنی کودک هنوز نمی تواند قطعات اطلاعات را در یک مدل منسجم از ( مرگ ) به هم وصل کند . تفکر تکه تکه است ؛ پیوندهای علت و معلولی سخت تر فهمیده می شوند و چند ویژگی مختلف یک پدیده به سختی در یک چهار چوب واحد جمع می شوند.برای همین ممکن است کودک بگوید : ( آدم ها وقتی می میرند برنمیگردند ) اما همزمان بپرسد : ( ولی اگر دکتر خوب پیدا کنیم شاید دوباره بیدار شود ؟ )  این تناقض به معنی نفهمیدن نیست ؛ بلکه مدل ذهنی هنوز کامل یکپارچه نشده است . وفتی کودکی این مفاهیم را هنوز نفهمیده است : برداشتهای او ممکن است اینگونه باشد . مرگ را موقتی تصور کند ( مثل خواب یا سفر ) ؛ فکر می کند فرد ممکن است برگردد ؛ گاهی تصور می کند فکر یا رفتار خودش باعث مرگ شده ( تفکر جادویی) . به همین دلیل توضیح مرگ برای کودک در این سنین باید ساده ؛ واقعی و بدون استعاره باشد.مثلا گفته شود : بدن او دیگر کار نمیکند ؛ قلبش نمی زند و دیگر نمی تواند نفس بکشد . نه اینکه ( خوابیده یا سفر رفته ). و سرانجام نوجوانی زمان رویارویی اندیشمندانه با مرگ است . در نوجوانی برای نخستین بار با معنای وجودی مرگ روبرو  می شویم . نوجوان نه تنها مفهوم مرگ را به صورت کامل و منسجم می فهمد بلکه برای اولین بار می تواند آن را نه فقط درباره دیگران ؛ بلکه درباره خود تصور کند و چیزی شبیه اضطراب وجودی ( من کیستم ؟ آمدنم بهر چه بود؟....) در او شکل می گیرد .اینجا همان ( دلدونی ) یا پایه ی دلبستگی ایمن ( امنیت درون ) اهمیت پیدا می کند. اگر فر د در کودکی دلبستگی ایمن را تجربه کرده باشد ؛ جهان برای او قابل اعتماد تر احساس می شود و تحمل ابهام و ناپایداری بیشتر است و راحت تر می تواند برای زندگی معنا بسازد . اما اگر پایه دلبستگی ناایمن باشد؛ مواجهه با مرگ و ناپایداری جهان ممکن است اضطراب شدیدتری ایجاد کند یا به شکل اجتناب ؛ بی معنایی یا ناامیدی تجربه شود. هر مرحله رشدی لایه ای تازه بر تجربه ی ما می افزاید و ردّی از خود در حافظه ی هیجانی ما برجای می گذارد . از همین رو ؛ مواجهه ی ما با فقدان در بزرگسالی تنها واکنشی به رویدادی در زمان حال نیست ؛ بلکه گاه بازتابی از همان مسیر طولانی رشد است که در درون ما ادامه یافته است .در مقاله بعدی ؛ به این پرسش نزدیک خواهیم شد که چگونه این تاریخِ رشدی ؛ بر شیوه ی سوگواری ما در بزرگسالی اثر میگذارد.</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 23:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچ و تاب سوگ بر پیکرِ در حال رشد: از نوزادی تابزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-zwn96edtreqo</link>
                <description>در نوزاد سوگ بیش از آنگه ( دانسته شود) ؛ ( تحمل می شود ) .؛ آن هم در سطح بدن یعنی نوزاد مرگ را نمی فهمد اما غیبت تنظیم کننده  اصلی جهانش را با تمام وجود حس می کند.در نوزادی سوگ هنوز به زبان در نیامده است ؛ نه در قالب یک روایت و نه در قالب پرسش و نه حتی در قالب فهمی روشن از مرگ . اما این به این معنا نیست که فقدان تجربه نمی شود ؛ نوزاد غیبت  چهره آشنا را در سطح بدن حس می کند؛ در بوی ناآشنای هوا ؛ در تغییر ریتم مراقبت ؛ در سکوتی که جای لالایی را گرفته است و در آغوشی که دیگر همان الگوی پیشین آرام سازی را ندارد .در یکی از تجربه های مشاهده بالینی ؛ نوزادی که مادرش دیگر حضور نداشت با گریه های طولانی و آشفتگی شدید آرام نمی شد ؛ گویی بدنش راهی برای بازگشت به تعادل پیدا نمی کرد.آنچه بیش از هر چیزی به آرام سازی او کمک کرد ؛ لباسی بود که بوی مادر را در خود نگه داشته بود. برای او این بو صرفا نشانه حسی نبود .ردی از نظمی بود که با غیبت مادر از هم پاشیده بود.در نوزاد آرام سازی بیش از هر چیز به بازگرداندن احساس و قابل پیش بینی بودن جهان وابسته است. جهانی که از طریق ریتم های تکرار شونده ؛ مراقب ثابت و نشانه های حسی آشنا دوباره قابل تحمل شود.در نوزاد سوگ بیشتر به شکل بی نظمی در تنظیم هیجان و بدن ظاهر می شود . بنابراین هرچه محیط دوباره قابل پیش بینی و آشنا تر شود؛ آرام سازی آسان تر خواهد شد. بنابراین ریتم و نظم روزمره ؛ ثبات در مراقب جایگزین ؛ نشانه های حسی آشنا؛ تماس بدنی و آغوش و حفظ حال و هوای آشنا اهمیت می یابد.۱-۲ سالگی رشد کودک بیشتر در سطح حسی- حرکتی است نه مفهومی ؛ نوپا هنوز مفهموم مرگ را نمی فهمد.در این سن پایه های رشد شناختی آغاز شده است اما فقدان در قالب یک مفهوم پایدار برای کودک قابل هضم نیست . کودک میفهمد چیزی که از دید خارج شود هنوز وجود دارد اما این فهم کامل و پایدار نیست .چهره ؛ بو ؛ صدا ؛ و الگوی مراقبت  اولیه ( فرد دلبسته مثل مادر) در حافظه بدنی و هیجانی ثبت می شود. بنابراین ؛ اگرچه مفهوم مرگ را درک نمیکند اما غیبت فرد دلبسته را حس می کند و واکنشهایی نظیر : بیقراری و گریه ؛ چسبندگی به مراقب جایگزین و آشفتگی در خواب و تغذیه را تجربه می کند.تجربه فقدان بیشتر بدنی و رابطه ای است و نه شناختی .جست و جوی مراقب در این سن نشانه فهم مرگ نیست ؛ بیشتر نشانه فعال بودن سیستم دلبستگی( چیزی شبیه همان دلدونی قدیمیها ؛ یک جایگاه حس امن در دل انسان )  است ؛ کودک در واقع تلاش می کند رابطه تنظیم کننده ای را که از دست رفته دوباره پیدا کند .در مجموعه مقالات ( جزیره ای به نام سوگ ) پیج و تاب سوگ را در بستر شکی گیری و تحول شخصیت بررسی خواهیم کرد.-</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 22:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره ای به نام سوگ ۳</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%DB%B3-hhlewwaposia</link>
                <description>( بغلم کن ) این تنها پیامی بود که پسرکی هفت ساله ؛ هنگام خروج از اتاق بی کلام به پدرش داد. آوار سوگ بر کودک  وقتی کودک در مواجهه با مرگ سوالهای بزرگ می پرسد .پسرکی کوچک ؛ ساکت و آرام همراه پدر وارد اتاق شد.پدر از مرگ مادر می گفت و کودک در تمام طول گفتگو هیج نگفت؛ اما چشمانش غرق هزاران سوال و بی پناهی بود. هنگام رفتن دستان کوچکش را بی کلام به سوی پدر بالا برد؛ گویی تنها یک چیز می خواست : ( بغلم کن ) در نظام رشدی روانشناختی ؛ چنین حرکتی برای کودکی هفت ساله نوعی بازگشت به مراحل پیشین رشد و رفتاری واپسگرایانه به شمار می آید. سوگ در کودکان همیشه به یک شکل بروز نمی کند .بعضی از کودکان پس از فقدان ؛ اندوه خود را فرو می خورند ؛ برخی می گریند؛ برخی دیگر خشمگین می شوند و  در برابر جهان سر ناسازگاری می گذارند.اما گروهی از کودکان سوگ خود را در قالب پرسش های ناگهانی و بزرگ نشان می دهند ؛ پرسشهایی که بزرگسالان را غافلگیر می کند . گویی مرگ برای ذهن کودک بزرگتر از آن است که بتواند آن را بی پرسش در جای خود گذارد.واکنش کودکان به سوگ تا حد زیادی با مراحل رشدی آن ها گره خورده است. در هر سن ؛ کودک جهان را به شیوه ای متفاوت می فهمد و به همان نسبت ؛ فقدان را نیز به شکلی متفاوت تجربه می کند . آنچه در یک کودک هفت ساله به صورت پرسش های بزرگ در باره مرگ ظاهر می شود؛ در نوزاد یا کودک خردسال ممکن است تنها در قالب تغییرات رفتاری یا هیجانی دیده شود.برای فهم بهتر سوگ در کودکان نمی توان تنها به رفتارهای ظاهری آن ها نگاه کرد . واکنش کودکان به فقدان عمیقا با مراحل رشدی آنها گره خورده است؛با آنچه از جهان می فهمد و با ظرفیتی که برای تحمل این فهم در اختیار دارد . در بخش بعد ؛ این واکنش ها را در بستر مراحل مختلف رشدی دقیقتر بررسی خواهیم کرد .</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 21:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش دوم : سوگواران خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-xeuudwc35af5</link>
                <description>سوگواران خاموشدر مواجهه با سوگ : اغلب کودکان نادیده گرفته می شوند.کودکانی که می توان از آنها به ( فراموش شدگان سوگ ) یادکرد. چون یا فکر می کنیم متوجه نمی شوند ؛ یا برای محافظت از آن ها حقیقت را پنهان می کنیم .در حالیکه آنها دنیا را از طریق (احساسات بزرگترها ) و (تغییر در روتین ها ) درک می گنند.از این رو میتوان سه مشخصه مهم و اصلی را در مورد این گروه کوچک و نادیدنی مطرح کرد .نخست کودکان سوگ گذار دارند ( pudding).سوگ گذار ( نوسان طبیعی بین غم و بازی در کودکان است ).برخلاف بزرگسالان که مثل یک رودخانه در غم غرق می شوند: کودکان مثل( پریدن در چاله های آب ) سوگواری میکنند. یک لحظه به شدت غمگین اند و لحظه ای بعد می خواهند بازی کنند . این به معنای بی خیالی آنها نیست: بلکه ظرفیت روانی شان برای تحمل درد طولانی مدت محدودتر است.دوم مفهوم (تفکر جادویی): کودکان: به وی‍ژه زیر هفت سال: ممکن است فکرکنند رفتار یا فکر آنها باعث مرگ شده است؛ مثلا با خود بگویند:( چون آن روز به حرف بابا گوش ندادم ؛ این اتفاق افتاد.)اینجاست که آن تجزیه و گسست که در مبحث قبل به آن اشاره شد : درکودک می تواند به شکل ترس های شبانه یا اضطراب ظاهر شود.سوم کودکان در سوگ : گروهی پر خطر محسوب می شوند. زیرا بیان غم را ندارند و سوگشان را بیشتر با رفتار نشان می دهند؛ مانند پرخاشگری ؛ شب ادراری ؛ یا وابستگی بیش از حد.اگر در این مرحله دیده نشوند ؛ آن (جزیره ای شدن ) در وجودشان نهادینه می شود و بعدها ممکن است به شکل اضطراب ؛ ترس های ناپایدار یا خشم های انفجاری خود را نشان دهد.نکته :یک ماه اول زمان سازگاری با نبودن فیزیکی است و نباید در این مدت کودک را برای ( عادی شدن ) تحت فشار گذاشت.باید دانست این دوره تنها دوره ( فشار نیاوردن برای عادی شدن ) است و نه پایان سوگ .در نوشته های بعدی به سراغ تاثیر سوگ در سنین مختلف و جزییات رفتاری خواهیم رفت . اما در این میان شاید این پرسش مطرح شود :آیا نوزادان و نوپایان هم سوگواری میکنند؟</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 15:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره ای به نام سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%AF-iv0c26n3wgoc</link>
                <description>سوگ ؛ مویه کردن ؛ داغداری؛ پدیده ای که هریک از ما در مسیرهای مختلف زندگی ممکن است با آن روبرو شویم.در نگاه اول ؛ وقتی از سوگ حرف می زنیم ؛ ذهن ما به سمت از دست دادن یک عزیز می رود اما در معنای روانشناختی ؛ سوگ فقط به مرگ شخص محدود نمی شود ؛ هر نوع از دست دادن چیزی که برای ما ارزشمند بوده می تواند سوگ باشد. یک رابطه ؛ یک موقعیت ؛ یک رویا یا هر چیزی که بودنش بخشی از جهان ما را ساخته است .وفتیکه به سوگ فکر میکنم این سوال از ذهنم می گذرد : اولین رویاروی ما با سوگ ؛ دفیفا با فقدان چه چیزی آعاز می شود؟ از دید فرد سوگوار یکی از تجربه های عجیب و سنگین ؛ جزیره ای شدن است . این حس که انگار از دیگران جدا افتاده ای و در جغرافیایی قدم میزنی که فقط خودت آن را میفهمی . گویی جهان اطراف و آدمها دیگر به هم وصل نمی شوند . گویی در میان جمع و دل در جای دیگری ست ! حس بیگانگی با مکانها هم ممکن است پدید آید. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در اتاق خودتان نشسته اید اما خس کنید در جایی کاملا غریبه هستید. این پدیده یکی از تکاندهنده ترین بخشهای سوگ اسن؛ تجزیه (dissociation) .دلیل علمی اش تلاش ذهن برای بقاست ؛ دهن ما وقتی با دردی فراتر از توانش روبرو می شود ؛ از مکانیسم تجزیه استفاده می کند . ذهن پیوندش را با مکان ها و آدمها سست می کند تا بتواند آن حجم از فشار را تاب بیاورد. این وصل نشدن آدمها و محیط ؛ دیوار کشیدن ذهن است تا آوار فقدان مستقیما روی سرما نریزد.ما در جزیره ای ساکن می شویم که در آن مکان ها مختصات جغرافیایی اند نه پناهگاه و آدم ها فقط تصویر اند نه همدم .اما دانستن این حقیقت یک آرامش بزرگ بهمراه دارد. این بیگانگی نشانه فروپاشی تو نیست نشانه هوشمندی ذهن توست که دارد برایت زمان می خرد تا آرام آرام با واقعیت جدید روبرو شوی .نکته مهم :تجزیه درسوگ از نوع normal/acute dissociation و کاملا مکانیسم دفاعی سالم و موقتی است. ذهن برای آنکه سیستم عصبی از کار نیافتد collapse نکند ؛ فیوز را میپراند.اما فرد ارتباطش با واقعیت پابرجاست میداند کجاست اما حسش به محیط تغییر کرده است . انگار در فیلم است یا بین او و دنیا پرده ای کشیده شده است. در واقع ؛ ذهن مثل این است که در جاده ای مه آلود رانندگی می گند. مه باعث می شود ما کوههای دور دست (آینده) یا حتی جاده پشت سر گذاشته ( گذشته) را نبینیم و فقط چند کیلومتر جلوتر را ببینیم . این محدود شدن دید در واقع لطف ذهن است به ما تا فقط بر زنده ماندن در لحظه تمرکز کنیم . با گذشت زمان و پردازش سوگ؛ این قطعات دوباره به هم وصل خواهند شد.بهار شهبازیانارشد روانشناسی</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 23:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارِنا؛آغاز نیوشیدن!</title>
                <link>https://virgool.io/varenacare/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-fdkaa0zrrq44</link>
                <description>لیرا ٍ موسیقی برخاسته از نوای جان ؛ نیوشیدن خویش !من بهار شهبازیان ؛ ارشد روانشناسی هستم.این صفحه را با این هدف ساخته ام تا شاید جانپناهی باشد برای روانی خسته یا ذهنی جستجوگر که در پی پاسخی آرام بخش است .اینجا قرار است درباره سوگ و تروما و تجربه های عمیقی بنویسم که در قالب طرحواره ها ؛ تصاویرذهنی و خودپنداره های پنهان ؛ زندگی هیجانی و رقتاری ما را شکل می دهند.اگر گاهی حس میکنی بی قرار و پریشان حالی ؛ بی آنکه دلیل آن را بدانی ؛ یا اگر میبینی در ارتباطات بین فردی ؛ د‌‌ايما با الگوهای یکسان و نامناسب رو به رو می شوی و نمی دانی چرا ...شاید این صفحه بتواند چراغی را در ذهنت روشن کند تا در بستر &lt;&lt;گسترش اندیشه &gt;&gt;؛ آرامش بیشتری به دست آوریم.یک یادآوری مهم :این نوشته ها هرگز جایگزین درمان فردی نیستند ؛ اما می توانند شروعی باشند برای فهم عمیق تر خودمان!</description>
                <category>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</category>
                <author>وارِنا ، پناهگاه جان 🫂🕊️</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>