<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وظیفه نویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vazifenevis</link>
        <description>وظیفه نویس سایتی هستش که میتونین خاطراتتون رو در مورد سربازی و آموزشی سربازی بنویسین.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 09:53:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/385080/avatar/dWFApc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وظیفه نویس</title>
            <link>https://virgool.io/@vazifenevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات علیرضا | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا</title>
                <link>https://virgool.io/@vazifenevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AC%D8%A7-a0lplanvjsmg</link>
                <description>خدمت سربازی | وظیفه نویسسلام علیرضا هستم و خاطراتمو میگم براتون.اول از همه یه چیزی بهتون بگم کسی که این سایتو زده یکی از بهترین اتفاقای دوران خدمت من بود یه ادم کار درست خفن تو همه زمینه‌ها که واقعا هم بچه باحال و کاردرستیه هم حسابی حالیشه خلاصه اگ شما هم خوش شانس باشید همچین ادمیو پیدا کنید برد کردید.خب بریم سر اصل مطلب من الان حدود ۷ ماه از اول خدمتم که رفتم تو پادگان می‌گذره و خب خاطراتمو خیلیاشو یادم رفته واسه همین هر از گاهی میام تیکه تیکه یه چیزایی اینجا مینویسم و به همین پست اضافه میکنم ضمنا خوشحال میشیم بعدا خاطراتتونو بفرستید که بتونیم این سایتو تکمیل تر کنیم از هر پادگانی که هستید.اول از اینجا شروع کنم که به نظر من به تعداد ادمایی که میرن خدمت راهای مختلف خدمت کردن وجود داره پس خیلی رو تجربه افراد حساب نکنید اینا بیشتر جنبه دلگرمی و این حرفا داره حالا جز مثلا یه سری استثنا که ممکنه بدردتون بخوره ولی واقعا جزییات همیشه در حال تغییره اونم تو پادگان به جرات میتونم بگم نظام پادگان بر خلاف اسمش بی نظم تریییییین سازمان دولتیه که من تو ایران دیدم (جالب نیست که اسم نظامو به خودشون دادن؟ :دی)خلاصه خیلی رو حرفای من و هیچ کس دیگه حساب نکنید چون یه فرمانده یه افسر اموزش یه فرمانده پادگان یا گروهان یا دوره زمانی اینا همه چیزایی ان که جزییات و حتی کلیاتو به راحتی تغییر میدن مثلا ما تو ماه رمضون ساعت ۲ از پادگان میومدیم بیرون بعد فرمانده پادگان عوض شد یهو ساعت خروج تو ماه رمضونو کرد ۶ یعنی میگفت آموزشتون ضعیفه و ۲ بعد کلاس قران تا ۴ استراحت بودیم و ۴ تا ۶ دوباره کلاس یعنی خروج ما تو ماه رمضون بدتر از دوران غیر ماه رمضون شد و دوره نقره‌ای رو به دوره قهوه‌ای تبدیل کرد.یا مثلا رفیقم که چند ماه قبل من صفریک بود توصیه اکید کرد که با خودت کیسه ببر بکش رو ظرف سلفت که تو صف شست و شو نمونی ولی خب مثلا دوره ما انقدر کم بودیم اصلا صفی تشکیل نمیشد مثلا گروهان ما کلا ۵۰ نفر بود و حتی یه آسایشگاهو بسته بودن ولی خب اونا دقیقا دو دوره قبل ما ۱۷۰ نفر بودن.سعی امو میکنم این چند وقته که میدونم بچه های برج ۸ اعزام شدنو شنیدم که از ۶ام که میشه ۵ روز دیگه باید رسما شروع کنن یکم بیشتر بنویسم بلکه خوندن این چیزا براشون قوت قلب بشه.ببینید از اول یه چیزو بدونید هیچ احدی مخصوصا تو ارتش مخصوصا تو صفر یک نه تنها نمیتونه بلکه جراتشو نداره به معنای واقعی آسیبی به شما بزنه از فرمانده پادگان گرفته تا افسر آموزش. حرف افسر آموزش شد بذارید یه نکته ای بگم ببینید افسر آموزشا هم مثه ما سربازن و مثه بقیه آدما ان همه جوره توشون هست واقعا هم آدم خیلییییییی خیلیییییییی مشتی توشون هست هم آدم فوق بی شرف که از صد تا کادری و ستوان و استوارم بدترن اصلا انگار نه انگار که اونا هم مثه ما سربازن ولی کلا هم توقع نداشته باشید هیچ افسر اموزشی تا اخرای هفته سوم چهارم بهتون رو بده چون اون بنده خداها مسولیت دارن اونجا و اگه رو بدن بچه ها از اول سوارشون میشن و دوره به گند کشیده میشه.اون افسر اموزشم توسط فرمانده گروهان که کادریه و درواقع مافوق افسر اموزشم هست سرویس میشه. سعی کنید از اول به افسر اموزشا احترام بذارید نذارید سوارتون بشن چون ادم بی شرفم همون طور که گفتم توشون هست چون اونا هم یه قشری از جامعه ان ولی کم کم که بره جلو خودشون اگه بچه باحال باشن باهاتون رفیق میشن حتی هواتونم دارم ما یه افسر اموزش به نام س.ب داشتیم  بچه ساری یا به قول خودشون ساروی بود که واقعا بچه مشتی بود هوامونو داشت پامون وایمیساد تازه با اینکه بچه های ما یه کمکی هم در حقش بی معرفتی کردن ولی بازم بچه مشتی ای بود.چند روز پیشم تو اینستاگرام دیدم خدمتش تموم شده ایشالا تا اخر عمرش خیر ببینه بچه فوق العاده ای بود واقعا اگر هرجا اتفاقی ببینمش ماچش میکنم. اینا یه سری توصیه کلی بود راجع به افسر اموزشا اما فرمانده گروهان یعنی بیشترین کسی که که تو این دو ماه بهت دستور میده. ببینید هر کسی یه تجربه ای از اینا داره بعضی گروهانا روز اخر با اینا عکس میندازن و قربون صدقشون میرن بعضیا زیر فحش ناموس به اینا نمیدن ببینید اینا عموما حتی از خیلی از سربازار کوچیکترن حتی و خب کارشون اینه که اون تایم دو ماهه ارو که کل آموزشاش به طور مفید تو ۳ روز جمع میشه رو مدیریت کنن و یه مشت ادم همسن خودشونو بدون هیچ شناختی حتی بدون امکان قضاوت از رو ظاهر باید مدیریت کنن واسه همین یه سریاشون داد میزنن تهدید میکنن تو مخی میرن، بعضیای دیگه هم کنار اینا یکمی رفیق میشن با بچه ها یا گرم میگیرن تهش هم کل هدفشون اینه این دوره بدون حاشیه و دردسر تموم بشه بالاخره این بنده خداها هم کارمندن میخوان سر برج شه حقوقشونو بگیرن ضمن اینکه اینو بدونید تو مخی و اعصاب خردی ای که دارید حس میکنید کل زندگی ایناس یعنی میگم یکمم شما سعی کنید اونارو درک کنید.ما و اونا جفتمون مجبوریم با هم کنار بیایم و این کارو بکنیم پس وقتی داد میزنن یه گوشتونو در کنید یه گوش دیگتونو دروازه و سعی ام نکنید باهاشون وارد بحث منطقی و علمی و اعتراضی بشید چون واقعا نرو میخ اهنین در سنگ.سعی کردم یه مقدمه ای بگم از دو تا گروهی که بیش از همه تو اموزشی باهاشون سر و کار دارید حالا از اینجا به بعد سعی میکنم از اولین روزو هرچی یادم میاد تیکه تیکه براتون تعریف کنم.یکی دو روز قبل از رفتن به اموزشی فهمیدم یکی دو نفر از بچه هایی که دوست دوستام بودن و با واسطه میشنتاختمشون هم اموزشی افتادن صفر یک تو اینجور مواقع ادم یه کسایی رو هم که از دور میشناسه سعی میکنه یجوری پیدا کنه احتمالا باعث میشه یکم به ادم حس امنیت بیشتری بده منم از این حیث با این رفقا هماهنگ کردم که یجوری اونجا همدیگرو ببینیم پاشدیم سه تایی رفتیم تو و بعد از بازرسی بدنی که نشوندنمون رو زمین و یه جناب سرهنگی که ادم مهمی تو پادگان بود بعدا هم یکی دوبار باهاش برخورد داشتم و حقیقتا ادم به شدت باشخصیتی بود برامون یکم صحبت کرد و راهیمون کردم واسه تقسیم شدن بین گروهانا و گردانها.اونجا بر اساس فاکتور های مقطع تحصیلی(۳ حالت لیسانس، فوق، دکتری)، وضعیت تاهل (۲ حالت متاهل و مجرد) و معاف از رزم (۲ حالت معاف یا عدم معاف) صف بندیمون کردن که حاصل جایگشتی که بالا گفتم میشه ۱۲ حالت یه حالت خاص دیگه هم بود که مارو کرد ۱۳ دسته و اون حالت ۱۳ام هیچ ویژگی خاصی نداشتن که تو برگ سبز یا مدارکشون مشخص باشه.  اما به هر حال یسری اسم خونده شد و اونارو هم از بقیه جدا کردن(پارتی دارا :دی). خلاصه بر اساس اینکه به هر گروهان ۵۰ ۶۰ نفر میرسید و این دسته بندی ها برگه سبزارو بین گروهانای مختلف تقسیم کردن و اونجا بود که ما فهمیدیم کلا همه تلاشمون برای پیدا کردن کسایی که از قبل میشناسیم پوچه حتی اونجا علاوه بر اون دو نفر یکی از بچه های دوران لیسانسو هم دیدم ولی خب قضیه اینه که وقتی قراره هزار و خرده ای نفرو بین حدود ۲۰ تا دسته تقسیم کنن احتمال اینکه دو نفر خاص بیافتن دقیقا تو یه دسته حدود چهار پنج درصده پس الکی دنبال کسایی که از قبل میشناسید نباشید.تا جایی که شنیدم کلا تو صفر یک این سیستمی که خب به نظر منم منطقی تا حد خوبی تقسیم میکنن بچه هارو اینم بگم تو اون روز فقط بچه های تهران بودن و از عصرش از شهرهای مختلف بچه های دیگه میومدن و اونارو هم با یه همچین منطقی تقسیم میکردن.خلاصه تقسیم شدیمو اون روز بر اساس گردان بردنمون که بهمون لباس بدن.کلا از روز اول ماه زوج که دوره شروع میشه معمولا روز رسمی شروع دوره ۵ ۶ روز بعدشه تو صفر یک اینجوریه که بچه های تهرانو واسه اون پنج شش روز نگهبان میکنن نوبتی که احتمالا یه دونه از اینا به بچه های تهران میخوره.که همونجا تو مرحله دادن لباس یه روزو میزنن به اسمت که البته ممکنم هست تو اون چند روز اول نگهبان نشی این موضوع خیلی شانسیه مثلا یکی از رفیقام میگفت به دوره سه تا درمیون بچه هارو نگهبان میذاشتن ولی خب مثلا تو دوره ما اول لیسانسای مجردو گذاشتن بعد قوقای مجردو بعد رفتن سراغ متاهلا. از قضا منم واسه آخرین روز نگهبان شدم بعدم بردنمون واسه اولین توجیه و افسر اموزش با یه حالت به حوصله شروع کرد توضیح دادن که چیا بیارید و نیارید.“توجیه” هم ازون اصطلاحاته که تا روز اخر اموزشی زیاد میشنوید کلا تا روز اخر هم ممکنه براتون توجیه بذارن، بعدم رفتیم که بهمون لباس بدن و نه لباس نه پوتین سایزم نبود و یه جنابی با تشر توجیهم کرد که اینجا ارتشه و منابع محدود و این با  خودته که اگر لباسی که ما میدیم تو تنت نمیره یا پوتین ۲ شماره به پات کوچیکه بری بیرون پول بدی و عوضش کنی.لباسارو گرفتم و با یه حالت مسرتی که دارم از زندان ازاد میشم (تو همون نصفه روز این حسو گرفته بودم) از پادگان زدم بیرون سمت مترو که برم سه چهار روز تعطیلات قبل از خدمت.(یک پیشنهاد : به جای اینکه از حجم زیاد بچه هایی که رشته هایی مثل صنایع،کامپیوتر،ریاضی یا سایر رشته های مهندسی خودندن و مغرشون کار میکنه و دانششو هم دارن بیگاری بکشید بدید یه سیستم طراحی کنن برای برنامه ریزی و پیش بینی سایز لباس و پوتین که چیزی که تولید میشه مطابق با تقاضا باشه و انقدر اتلاف منابع نکنید، همین الان یه حساب کتاب سرانگشتی کردم دیدم این عدم برنامه ریزی تو ارتش باعث میشه سالی حدود ۳ ۴ میلیارد از جیب بچه های سرباز بی پول بره و وارد بازار حسن آباد و میدون گمرک و مغازه های نظامی فروشی بشه).فعلا تا همین جارو داشته باشید من چند وقت یبار میام همین پستو اپدیت میکنم و هرچیز جالب یا مفیدی که به ذهنم برسه رو براتون میگم.منبع : سایت وظیفه نویس</description>
                <category>وظیفه نویس</category>
                <author>وظیفه نویس</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 21:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هفته چهارم سربازی | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا</title>
                <link>https://virgool.io/@vazifenevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AC%D8%A7-t7kpusszg32r</link>
                <description>توجه! اگه مطلب قبلی که هفته سوم خدمت من (سجیو) توی پادگان آموزشی ۰۱ شهدای وظیفه‌س رو نخوندین از اینجا بخونین و بعد این مطلب رو بخونین و با من وارد هفته چهارم بشین?.۲۸ و ۲۹ اردیبهشت ۹۸ | آشنایی با ژ-۳!ژ-3 | خدمت سربازی وظیفه نویسدیشب توی پادگان بودم و حس خوبی ندارم! واقعا اذیت کننده‌س بودن اینجا و فکر اینکه دوستات دارن مسیر پیشرفت و کار رو طی میکنن و تو باید نوشته‌های پایین تخت بالایی رو بخونی!!! خیلی بده! امروز که شنبه باشه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی رو شروع به خوندن کردم! سر خوندن کتاب هم داستان داریم! من رمان‌هایی که میخونم رو داخل کتاب رزم مقدماتی میذارم?!!! و واقعا کار سختیه! چون کتاب رزم مقدماتی از نظر اندازه و ابعاد کوچیکتر از این کتابه و باید یکم با دستم بپوشونمش! مخصوصا توی کلاسای جنگل (کلاس جنگل چیه؟) باید خیلی حواستون باشه!کلاسای جنگل : توی دوره آموزشی سربازی، کلاسهای متنوعی دارید که ۹۰% به دردتون نمیخوره متاسفانه!! بعضی از این کلاسها رو فرمانده بهتون یاد میده، فرمانده گروهانتون! و شما میرید و روی زمین یا اگه خیلی خوش‌شانس باشین روی نیمکت میشینین! زیر نور آفتاب سوزان! انضباط رو براتون توضیح میدن!!! البته دوره ما که تابستون بود این نیمکت‌ها رو همه بچه‌ها با هم کمک کردن و بردن قسمت‌های داخل صفریک و زیر درخت‌ها که توی سایه باشه. برا همین بهش میگن کلاس‌های جنگل! معمولا دوره‌های تابستون توی جنگل هستن! ما بدبخت‌ها بردیم توی جنگل و ورودی بعد ما راحت بود شرایطش دیگه جابجایی نداشت اون نیمکت‌های بزرگ! کاشکی عکس داشتم نشون میدادم بهتون?!داستان چیه حالا! داستان اینه داستان درست نکنین توی دوره آموزشی برا خودتون! دعوا نکنین به هیچ وجه! همه توی لاک خودشونن! یکی کمتر یکی بیشتر! به همدیگه کمک کنین تا روی مخ هم رفتن!داشتم میگفتم خوندن کتاب هم سخته و شرایط خودشو داره! توی کلاسا که حواست باید باشه و سخته خوندنش! توی آسایشگاه هم اینقدر خسته‌ای که تا میای بخونی خوابت میبره! (البته اگه آنکادر تختت خراب نشه!!!) اما کتاب خوندن خیلی جذاب و خوبه توی دوره آموزشی!امروز که روز ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ و روز یکشنبه هستش اسلحه ژ-۳ رو بهمون یاد دادن! اطلاعات کلی‌ش رو چند کیلو هستش و برد مفید و موثرش چقدر هستش! (برد مفید و موثر چیه؟ میگم!) گلنگدن‌ش چطوریه و این داستانا! تا یادم نرفته حواستون باشه هر تفنگی رو به ترتیب شماره‌ای که دارید به هر نفر میدن! همین که اسلحه رو گرفتین چکش کنین که خراب نباشه که نگن تو خرابش کردی!!!برد مفید : هدف رو ببینی و اما از برد اسلحه دورتر باشهبرد موثر : هدف رو ببینی و اسلحه بتونه بزنه!امروز داستانای میدون تیر رو هم یاد دادن! توی میدون تیر به هیچ وجه پا نمیشین اگر تیراندازی کردین! این قسمت‌ها واقعا مهم هستش حواستون باشه داستان نشه! میدون تیر دیگه شوخی نیست پس تبعیت کنین بی چون و چرا از فرمانده!خب امروز فرمانده فرمان‌های میدون تیر رو گفت بهمون! باید نظم خاصی داشته باشه و من موضوع نظم رو خیلی دوست دارم واقعا! نظم اگر باشه پیشرفت هم عملی میشه! در هر صورت نظم خاصی داره تیراندازی توی میدون تیر! نوع تیراندازی حال درازکش و خوابیدن روی زیلو و …! فکر کن روی آسفالت دراز میکشید و آرنجتون درد میگیره واقعا! ژ-۳ لگدش در هنگام تیراندازی زیاده پس مراقب باشین و خوب گوش بدین این زمانها رو! میتونه باعث شکسته شدن گونه‌تون حتی بشه پس حواستون باشه اما حالا نترسید no big deal هستش زیاد هم سختش نکنید!کتاب سمفونی مردگان عجب کتابیه! مخصوصا آیدین!!!۳۰ اردیبهشت ۹۸ | سمفونی مردگان، میدون تیر و …!کتاب سمفونی مردگان اثر عباس معروفی | وظیفه نویسخب امروز دوشنبه‌س ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ و کتاب سمفونی مردگان ۱/۴ ش مونده!!! خیلی کتاب خوبیه بخونین و آیدین رو دوست داشته باشین!! دیروز سفارت آمریکا توی عراق زده شد و جو پادگان هم استرسیه یه ذره!! یا حداقل من اینجوری فکر میکنم?!! همین لحظه که دارم مینویسم محمد ف نگهبان اسلحه‌خونه‌س و داره آهنگ “خاطرات شمااال، محاله یادم بره!!” ? میخونه!! خیلی خسته‌س بنده‌خدا و انگار رد داده!نگران آیدین سمفونی مردگان هستم! همدردی دارم باش و واقعا براش ناراحتم! کتاب رو بخونین توضیح نمیدم قضیه چیه! فقط اگر اشتباه نکنم فصل ۴ کتاب فصلیه که خیلی عالی بود به نظرم و اوج کتابه!دیروز با بابا و خانم رفتیم شام خوردیم چه شامی! امروز باید اجاره بریزم! و ته حسابم هیچی نیست! و از پدر هم نمیتونم بگیرم روم نمیشه! بدترین قسمت سربازی به نظرم بی‌پولیشه!روزهای بعد داستان‌های متفاوتی داشت! نگهبانی دوباره، تومخی‌های الکی و خیلی چیزای دیگه!این رو بگم من اینجا در مورد افسرهای آموزشی و فرماندهان چیزی نمینویسم زیاد اما خاطره زیاد داریم با افسرای آموزشی، افرادی مثه خودتونن اما خب افسر آموزش شدن و واقعا کار سختیه! حالا بعضی افسرهای آموزشی هستن که کلا فکر میکنن چه خبره داد و بیداد میکنن! اگه زیاد رفتن روی مختون کلا به حرفشون گوش ندین! ته ته تهش هیچ کاری نمیتونن بکنن!روز اول یکی از بچه‌های یگان میگفت قدرتی که شما موتوری‌ها (سربازهای صفر آموزشی) دارید فرمانده نداره ?! و واقعا هم همینطوره! حالا میرسید به حرفم! خلاصه قدرتتون زیاده اما داستان درست نکنید کلا.۳۱ اردیبهشت ۹۸ |آموزش میدون تیر و …!سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ هم به همین منوال ببا یاد دادن داستان‌های میدون تیر و اگه مشکلی داشت یا اسلحه‌ت گیر داشت دستتو بلند کن افسر آموزشی میاد و درست گرفتن ژ-۳ و اینا گذشت! و چهارشنبه رفتیم برای تیر و این داستانا.۱ خرداد ۹۸ |خود میدون تیر واقعی…!چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸ صبح رفتیم برای تیر زدن به سمت تلو و میدون تیر! ساعت ۶ آماده بودیم و حدودای ۷:۳۰ به سمت میدون تیر راه افتادیم.جهت مشاهده ادامه خاطرات همینجا وایسید چون ادامه ش رو ننوشتم هنوز :))یکم بهم روحیه بدین.بعضی از دوستام میگفتن میتونی کتاب بنویسی ای بابا :))ممنونم که خاطرات منو میخونین، واقعا برام ارزشمنده، به دوستاتون بفرستید شاید گرهی از کار یکی باز کرد این خاطرات. اگه براتون مفید بود لطفا نظرتونو بهم بگین و لایک کنین.</description>
                <category>وظیفه نویس</category>
                <author>وظیفه نویس</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 20:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هفته سوم سربازی | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا</title>
                <link>https://virgool.io/@vazifenevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AC%D8%A7-w28yuqs7ospt</link>
                <description>توجه! اگه مطلب قبلی که هفته دوم خدمت من توی خدمت آموزشی ۰۱ شهدای وظیفه‌س رو نخوندین از اینجا بخونین و بعد این مطلب رو بخونین و با من وارد هفته سوم بشین.۲۱ اردیبهشت ۹۸ | حد ترخص!حد ترخض | خاطرات سربازیشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ شده! دیروز شمال بودم و خوشی و راحتی و الان با کمتر از ۱ ساعت خواب شبانه توی پادگان! حالتون چجوری میشه؟! سخته! رفتیم برای تمیز کردن اطراف پادگان! گویا بارون و طوفان بوده دیشب و همه‌جا کثیف بود! و کی باید تمیز کنه؟! سرباز صفر باید تمیز کنه! از اونجایی که فرمانده گروهان ما فردی perfectionist یا کمال‌گرا هستش! تا زمین برق نزنه ول کن ماجرا نیست! حالا اینا به کنار! حوزه نظافت بقیه گروهان‌ها رو هم گفت شما بزنید! به ما گفت! چرا؟! عزیز شدن بیشتر! توضیح بیشتر رو نخواید ازم دیگه!الان توی مسجد نشستم! کتاب شروع کردم به خوندن! چه کتابی؟! the alchemist یا کیمیاگر! نوشته آقای پائولو کولیو! ساعت شده ۷:۴۵ دقیقه و روحانی مسجد در مورد حد ترخص و مسافت شرعی داره توضیح میده.مسافت شرعی ۴۵ کیلیومتر هستش که موجب شکسته شدن نماز میشه (رفت و برگشت باید این مقدار باشه) برید حالشو ببرید احکام هم بهتون یاد دادم!خب ساعت شده ۱۰ صبح و منتظریم جناب … فرمانده گردان شماره … برای ما صحبت کنن. ساعت شده ۱۰:۳۰ و کلاس معارف جنگ شروع شده! امیر سرتیپ … اومده بودن و در مورد نقش نهاجا توی جنگ صحبت میکنن. یادتونه گفتم ۱۰ درصد سربازی مفیده؟! همه اون ۱۰ درصد خلاصه شده توی کلاس‌های معارف جنگ بس که خوب و درست و با مفهوم درستی این کلاس‌ها برگزار میشن! میگه ۱۰ روز پیش توی ارتش محترمانه بهم گفتن دیگه نیا! کلا میتونم بگم لباس ارتشی مقدسه و واقعا ارتشی‌ها اشخاص محترمی هستند! مخصوصا ارتشی‌های قدیمی. در مورد عملیات ثامن‌الائمه دارن توضیح میدن. تاریخ مرز بین ایران و عراق و روش حمله عراق به ایران و تصرف خرمشهر رو میگه! به نظرتون جنگ کی شروع شده؟جنگ بین ایران و عراق روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۸ شروع شده!کلاس‌های معارف جنگ تموم شد.۲۲ اردیبهشت ۹۸ | نگهبانی اسلحه‌خانه!امروز یکشنبه‌س ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸! دوره سربازی آموزشی سجیو.امروز نگهبان پاس ۳ اسلحه‌خانه هستم! به عبارتی پاس‌هام ساعت ۲-۴ ظهر، ۲۰ تا ۲۲ شب، ۲-۴ صبح و ۸ تا ۱۰ صبح هستش! یعنی ۲۴ ساعت ۲ ساعت نگهبانی ۴ ساعت استراحت! خیلی سخته اما بیرون رفتن فردا حالمو بهتر میکنه!یکی از مشکلات بزرگی که من دارم اینه که کلا فرمانده مفهوم متاهل بودن رو نمیفهمه! نمیدونه شما باید خرجی بدی باید پول دربیاری باید اجاره خونه‌ت رو بدی! کلا این موضوعات رو نمیفهمه! یعنی به هیچ وجه!! حالا هی شما خودت رو بزن به در و دیوار! نمیفهمه برادر من خودتو کوچیک نکن! فکر میکنه دروغ میگی!افطاری امروز ماکارونی بود! از بس گشنه بودم که فکر میکنم غذا خوشمزه بود! :))الان ساعت ۲:۲۰ دقیقه شب شده و برای نگهبانی بیدار شدم! من معاف از رزم هستم و مشکل درد پا و کمر دارم! اما هم رژه میبرن منو و هم نگهبان هستم! فلسفه‌شون هم اینه که معاف از رزم  یعنی معاف از هرگونه رزم! نه معاف از رژه! و این باعث درد شدید پا و کمر من شده! اما به نظرتوت مهمه؟! اصلا!راستی گفتم کتاب Alchemist یا کیمیاگر اثر paulo coelho رو دارم میخونم! این کتاب باعث شده تحمل سختی نگهبانی راحت‌تر باشه! جالبه بدونین اسلحه‌خونه آژیر و دزدگیر و این داستانا رو داره! ما چرا نگهبانیم پس؟!؟! کتاب رو یادتون نره! حتما حتما بخونین الان یا توی سربازی!ساعت ۲:۲۰، هوای شرق تهران حدود ۲۰ درجه، تاب کیمیاگر رو میخونم! صفحه ۸۷ هستم! من نسخه انگلیسی رو میخونم اما نسخ فارسی و ترجمه‌های زیادی داره یه خوبشو بخرین و بخونین. الان صفحه ۱۰۸ هستم.ساعت شد ۴ و نیم ساعتی رو میخوابم!۲۳ اردیبهشت ۹۸ | جواب امتحان!امروز دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸ جواب امتحان رزم مقدماتی که پنج‌شنبه هفته پیش گرفته بود، اومد! مثل بچه دبستانی‌ها شدیم واقعا!!! از هر نمره‌ای داشتیم! و فرمانده با استفاده از جریمه‌های کم کردن نمره فرماندهی و یا مرخصی ندادن بچه‌ها رو تهدید کرد و گفت روز سه‌شنبه از کل مباحث امتحان بگیره! بودن کسایی که بگن نه نه توروخدا امتحان نگیرید! ای بابا آخه چرا بچه شدین؟!!در مسجد کلاس معارف جنگ هستیم و امیر … خیلی آدم خوب و با انرژی هستش و کلی چیزایی یاد گرفتیم که واقعا خوبه دونستنش.ساعت شد ۱۵ و رفتیم خونه! من سریع رفتم دنبال بانک صادرات که کارتمو گم کردم کارت جدید بگیرم که پول دستم بیاد یکم! تا برسم شعبه دروازه شمرون شده بود ساعت ۱۴ و متصدی گفتش که ساعت ۱۴ ما تعطیل میکنیم برو فردا بیا!!!! فردا بیام؟!!! سریع گوگل کردم دیدم شعبه بورس تا ساعت ۱۷ باز هستش! یه اسنپ بایک گرفتم و رفتم اونجا! و نشد!! نشد که نشد! رفتم خونه! حس شرکت هم دیگه نبود! رفتم که بخوابم اما نتونستم! نمی‌تونستم با این فکر و خیالات بخوابم! پا شدم!ساعت ۱۹:۳۰ با خانم رفتیم یه کبابی دارم من همیشه میرم سمت میدون ونک! خیلی خوشمزه بود. و بعد خونه و خواب!۲۴ اردیبهشت ۹۸ | حالت تهوع!خب سه‌شنبه ساعت ۴:۲۰ صبح شده و با اسنپ اومدم سمت پادگان، ۱۸ هزار تومن پول اسنپ شد! حالم فوق‌العاده بد شده! نمیدونم مصموم شدم واسه کباب دیشب یا چی؟! یه قرص از بچه‌ها گرفتم و یکم بهتر شدم! میخواستم برم بهداری به فرموده فرمانده نیازی نبوده و نرفتم! امروز و الان که ساعت ۷:۲۰ دقیقه صبحه سه‌شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ هستش و توی مسجد نشستم و حالم بده و حالم از خدمت سربازی بهم میخوره! تمام زندگیم به‌هم ریخته و نمیتونم تمرکز کنم! شاید هدف اصلی هم همینه! که زندگی دیگه‌ای نداشته باشی! زن و بچه نداشته باشی! کار و حقوق و زندگی نداشته باشی! فقط سرباز باشی! اما من نمیتونم! اینو بگم که هتل صفریک فوق‌العاده از هتلی در اومده و دیگه هتل نیست! برای دوره‌های بعدی هم متوجه منظورم میشن! خود کسایی که قبلا اینجا بودن و افسرهای آموزشی و همه موافق این موضوع هستن و دلیلش هم مشخصه اما خارج از این بحث!من خیلی فکر میکنم به هدف خدمت سربازی و آموزشی سربازی و این داستانا! اما هدف اصلی رو نمیفهمم! شاید تا اینجا نفهمیدم! واقعا این آموزش‌ها رو توی یه هفته میتونستن آموزش بدن! یکم حس نوشتن ندارم دیگه! مینویسم بازم! باشین اینجا!۲۵ اردیبهشت ۹۸ | دوباره نگهبان!چهارشنبه‌س و نگهبانم! و به عشق فردا که پنج‌شنبه‌س دارم زندگی میکنم! کتاب کیمیاگر هم خوب داره پیش میره و این کتاب رفیق این روزهای سخت من اینجا شده! واقعا موضوع خوبی داره! کتاب رو بخونین و بهم خبر بدین و نظرتونو بهم بگین دوست دارم بشنوم! یا اگه خوندین همین الان نظرتونو بدین و بعد ادامه رو بخونین.۲۶ اردیبهشت ۹۸ | فرار!پنج‌شنبه ساعت ۱۲ با دوستان اومدیم بیرون! با ج و ا و ح رفتیم سمت خونه و منو پیاده کردن و رفتن! رفتم خونه و کمی استراحت کردم! سعی کردم بخوابم! سریع پا شدم و با خانم رفتیم دنبال خونه! باید خونه پیدا کنم! سخته شرایط واقعا و قیمت‌ها فضایی!!شب خوابیدم و صبح باید میومدم پادگان دوباره! نگهبانی دارم بازم!۲۷ اردیبهشت ۹۸ | نگهبانی جمعه!ساعت ۶:۴۰ صبح پا شدم و اومدم پادگان! الان ساعت حدودا ۱۱:۲۵ صبح روز جمعه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ هستش و روی صندلی داحل یگان شماره … نشستم (اولین بی‌قانونی اینه که سر پستت نباید بشینی، بنوشی، چیزی بخوری، بنویسی، یا بخونی حتی) و در حال نوشتن همین چیزی هستم که دارید میخونید (بی‌قانونی دوم!) و همچنین در حال خوردن بادوم زمینی هم هستم!دلیل نوشتن خاطراتم رو خودمم هنوز نمیدونم! اما هرچی که هست باید بنویسم! الان نمیدونم دلیلشو اما حسی بهم میگه که باید بنویسم! شاید بعدها که حالم بهتر شد و این روزها یادم بیاد!توی آسایشگاه نشستم و آرامش نسبی آسایشگاه باعث شده یکم آروم شم و با مشکلاتم فکر نکنم! شدنی نیست اما باید تلاش کرد! همینه دیگه! توی آسایشگاه نشستم و به پروانه‌هایی که به تهران حمله کردن نگاه میکنم! کاشکی حمله هم حمله پروانه باشه!!  میبینم که اینور و اونور میرن.آدمای موفق همیشه میگن که صبور باشین! ما ایرانیا اما تفسیر خودمونو داریم و فکر میکنیم صبور بودن یعنی پاتو بندازی روی اونیکی پات و منظر بمونی! نه عزیز دل! باید تلاش کنی اما صبور هم باشی!یه تعدادی از بچه‌ها امروز قرار برن نماز جمعه، داوطلبانه و خودجوش !!اینجا که میام دلم برای خانم و خونواده و پدر و مادر و همه تنگ میشه! اونا وضعشون از شما بدتره! پس حواستون باشه چیزایی که اینجا میگم ۱درصدش رو هم پیش اونا بروز ندین! پیش اونا شاد و سرزنده باشین. به نظرم بیشتر از خود سرباز خانوادش هستن که اذیت میشن! هوای خونواد‌ه‌تون رو داشته باشین و بذاری همون ذهنیت که صفریک ارتش هتل هستش رو داشته باشن!ساعت نزدیک ۱۲ شده و من پستم تموم شده به نوعی my watch is over! من میرم حمام و نماز و تا ساعت ۱۶ میخوابم که پست بعدیم رو شروع کنم.راستی کتاب Alchemist که از Paulo Coelho بود هم امروز تموم شد! چقدر بد مه تموم شد واقعا اما کتاب برای خوندن بازم دارم! پیشنهاد میکنم بهتون که این کتاب رو نسخه انگلیسی‌ش رو بخونین حتما! به نظر من اینطوری بهتره و یا اگه ترجمه میخونین دو تا گوگل کنین و ترجمه خوبشو و بدون تحریفش رو بخونین. Shephard رو درک کنین و هدف زندگی‌تون رو شاید با خوندن این کتاب بتونین دقیق‌تر و واضح‌تر انتخاب کنین و ببینین!کتاب زبان اصلی کیمیاگر | وظیفه نویسکتاب بعدی چیه؟! اصن اینجا کتابخون شدم و دوستان هم همه کتابخون کردم به شخصه خودم، (الکی)!! کتاب بعدی که میخونم با مشورت دوستان سمفونی مردگان اثر عباس معروفی هستش!جهت مشاهده ادامه خاطرات به “۴ | خاطرات هفته چهارم من | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا” مراجعه کنین!ممنونم که خاطرات منو میخونین، واقعا برام ارزشمنده، به دوستاتون بفرستید شاید گرهی از کار یکی باز کرد این خاطرات. اگه براتون مفید بود لطفا نظرتونو بهم بگین و لایک کنین.</description>
                <category>وظیفه نویس</category>
                <author>وظیفه نویس</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 20:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هفته دوم سربازی | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا</title>
                <link>https://virgool.io/@vazifenevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AC%D8%A7-mjvi6laefrki</link>
                <description>توجه! اگه مطلب قبلی که هفته اول خدمت من (سجیو) توی خدمت آموزشی ۰۱ شهدای وظیفه‌س رو نخوندین از اینجا بخونین و بعد این مطلب رو بخونین و با من وارد هفته دوم بشین.خاطرات هفته دوم سربازی۱۴ اردیبهشت ۹۸ | شروع دوباره!شنبه ۱۴ اردیبهشت ۹۸ هست الان! تکنیکالی الان ۱۴ روز از خدمتمون گذشته! خیلی هم سخت گذشته! ساعت ۴:۴۵ صبح امروز یه انسپ گرفتم و با مبلغ حدود ۱۷ تومن اومدم جلوی درب شمال پادگان! تقریبا میشه گفت که سیگاره‌ها دم در داشتن سیگار میکشیدن و رفتم داخل! گوشی هم که نیاورده بودم تحویل بدم. وارد شدم و دژبان کمی گشت و گفت میتونی بری داخل! از درب شمال رفتم تا آسایشگاه و میشه گفت روتین روزمون شروع شد. تمیز کردن محوطه، آنکادر (آنکارد!) کردن تخت، پوشیدن لباس سربازی، پوشیدن پوتین، صبحانه و نماز و غیره. نظافت رو من و سید تموم کردیم و کلی کار انجام دادیم. به نظرتون الان ساعت چند میتونه باشه؟؟ نگاه نکنید ساعتو به نظرم! ساعت ۶هه! یکی از بچه‌ها خیلی خوب گفت مه الان اگه خونه بودیم ساعت ۴ بعد از ظهر بود، اگه سر کار بودیم ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود و اینجا ساعت ۶ صبح!امروز اولین شنبه‌ای هست که توی آموزشی هستیم. فرمانده اومد و ما به خط شده بودیم و ایست گروهان (شماره گروهان) و… و افسر آموزشی آقای س.ب گفت که برین برای صبح‌گاه! چی هست حالا! یه چیزی توی مایه‌های اینه که فرمانده‌های گروهان‌ها و گردان‌ها و فرمانده و یا جانشین مرکز و همه و همه میان تیو میدون و صحبت میکنن! یه موضوعی که هست حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه باید ایست کامل باشید! بی هیچ حرکتی! بعضی از بچه‌ها توی این حالت فشارشون میفتاد! خب اونجا بعد از صبح‌گاه تمرین رژه رفتیم و به لطف فرمانده گروهانمون فرمانده پادگان به ما لفظ یا نمره “خیلی خوب” داد. وقتی این رو میگن شما باید زیر پای چپ بگین “سپاس، جناب”. خب روز به همین صورت رژه و کلاس و غیره گذشت و عصر همون روز نظافت گردان رو داشتیم که چمن‌ها رو با دست باید میکندیم! دستمون زخم و زیلی شده بود! ساعت حدودای ۴:۳۰ شده بود اما فرمانده گفت که ۱۷ به بعد میذارم برید! چرا آخه؟! ارتش چرا ندارد!۱۵ اردیبهشت ۹۸ | شروع BRT!امروز یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ هست!دیگه به دلیل مشکلات مالی نمیتونستم با اسنپ بیام پادگان! خب راه حل چیه؟ با بی‌آر‌تی یا اتوبوس‌های تندرو(!) بیام!خطی که سوار شدم خط انقلاب بود! (حواستون باشه این خط ۲۴ ساعته‌س و اون موقع صبح بیشتر خط‌ها خواب هستن مثل اکثر موجودات توی دنیا توی اون تایم! با خط انقلاب ساعت ۳:۴۸ صبح اومدم ایستگاه آیت و اونجا باید خط عوض میکردم! ۱ یا ۲ نفر بودن منتظر اتوبوس آیت. ساین اتوبوس هم اومد و به سمت پیروزی رفتم، از آیت که میرید پایین ۲ ایستگاه بعد باید پیاده شید.حواستون باشه این تایم اشیا قیمتی نداشته باشین و حتی اگر میتونین یکی از کارت‌های بانکیتون رو بذارید داخل که حتی کارت بانکی هم حمل نکنین. حواستون به این ریزه‌کاریها باشه.بعد که پیاده میشید حدودا ۱۰ دقیقه از ایستگاه BRT تا درب شمال پادگان صفریک آموزشی ارتش زمان میبره.رسیدم پادگان و لباس (فرنچ) رو پوشیدم و آماده انجام کارهای روزمره شدم! (الان شده دیگه روزمره؟ راحت شده؟! به هیچ وجه!). کلا اونجا میبینین که همه بچه‌ها خسته‌ان. چون معمولا خواب درست حسابی ندارید و خسته میشید. مخصوصا اگه جزو کسانی باشین که روزبرگ میگیرید و میرید بیرون از پادگان.نظافت، نظافت و نظافت!! حواستون به این سه اصل باشه! حواستون باشه که نظافتتون کامل که نه اما ناقص نباشه! حشره‌هایی به نام “ساس” هستش توی پادگان که یه چیزی توی مایه‌های پشه‌س اما خیلی بدتر و پرواز نمیکنه! خیلی بده این ساس! خدا رو شکر ما هنوز ندیدیم اما برای اینکه توی پادگانی نیوفته لازمش اینه که همه نظافت رو رعایت کنن. جزئیات بیشتر اگر خواستید یه گوگل کنید متوجه میشید. ?ساس! خب از بیرون که میای داخل پادگان دوباره اون حس خفگی و نگرانی و دلتنگی برای خونواده میاد سراغت! اما خب به این فکر کنین که دیگه کاریش نمیشه کرد و تمام! مخصوصا اینکه امروز من نگهبانم و نمیتونم برم بیرون از پادگان، پاسبخش ۳ هستم یعنی چی؟ یعنی باید حواسم به ۳ تا نگهبان زیردستم باشه اما خودم کار خاصی نمیکنم! اما باید حواسم باشه نگهبانهای زیر دستم نپیچونن، نخوابن، ترک پست نکنن و  از این دست کارها و همچنین کل زمان نگهبانی رو باید بیدار بمونم! یعنی یکی از نگهبانی‌ها که ساعت ۲ تا ۴ هست رو باید پاشی و بیکار باشی و بیدار بمونی!امروز یا رژه داریم یانه!! از فردا ماه رمضونه و میگن که شرایط راحت‌تر میشه و تعطیلی‌ها بیشتر میشه و اصطلاحا به این دوره که وسطش ماه رمضون میوفته میگن “دوره نقره‌ای”.دوره طلایی – آموزشی اسفند رو میگن دوره طلایی چون میخوره به تعطیلات عید و حدودا ۲۵ روز تعطیل میشن!دوره نقره‌ای – آموزشی که میخوره به ماه رمضون رو هم میگن دوره نقره‌ای، چون کمتر بهتون سخت میگیرن و دیگه رژه و اینا تعطیل میشه.دوره برنزی – نداریم دیگه! قاعدتا باید دوره برنزی هم داشتیم اما نداریم ?.راستی، تا یادم نرفته، با خودتون ۵ – ۶ جلد کتاب بیارین و در اوقات بیکاری بخونین. یه استفاده مفید از سربازی‌تون بکنین! و تسبیح هم بیارین! خوب سرگرمتون میکنه?! حواستون باشه که اینستا (یا همون اینیستا ?!!) و تلگرام و توئیتر و لینکدین و ردیت و استکاورفلو و … نیست و شما بدون شبکه اجتماعی توی اونجا هستین! البته شاید این باعث بشه آرامشی کسب کنین که ارزشش رو بدونین.الان حدودای ساعت ۷:۳۰ صبح هست و خبر بد میاد به گوشمون! همیشه این خبرها و اصظلاحا تومخی‌ها میاد سراغتون و زیاد توجه نکنین بهش چون هرچی باشه همینه که هس! خبر بد اینه که میگن پادگان فردا و پس‌فردا قرق میشه و روزبرگ توی این ۲ روز کنسل میشه! و من امروزم نگهبان هستم و نمیتونم برم پس یرای من این قضیه سه روز آب میخوره حالا چرا؟! چون شروع ماه رمضونه و ۲ روز بعد از افطار قراره که توی مسجد براتون صحبت کنن! فارغ از اینکه این کار درسته یا غلط که این بستگی به شما داره! توجه کنین من بیرون از اینجا کار دارم و برای پول درآوردن باید برم سر کار و اینکار باعث میشه که بدقول شم و نرم سر کار و ادامه‌ش رو میدونین! اما شما برید بگید به فرمانده‌تون! نتیجه اما چی میشه؟! شما سربازی و تابع قوانین ما! تمام! کلا توی آموزشی ۱۲ ساعت بی وقفه کار میکنین و یه ۲ دقیقه میخواین بشینین و استراحت کنین فرمانده‌تون میگه چرا نشستید؟! اومدید اینجا که بشینید؟! (البته این رو هم بگم که فحش دادن در کار نیست و به هیچ وجه فرمانده‌تون به شما حرف خارج از عرف نمیزنه).امروز ساعت ۹ تا ۱۲ رفتیم کلاس‌های درس و خدا رو شکر یکم مسئله خوابمون اوکی شد! بعد هم اومدیم آسایشگاه و استحقاقی‌مون رو گرفتیم.استحقاقی – طبق قوانین ارتش جمهوری اسلامی ایران، شما استحقاقی یا حقی دارین که ارتش به شما میده!لباس یا همون فرنچ که دو دست لباس باید بگیرینکفش با پوتین یه جفتمسواکخمیردندانپودر شستشوی لباس با دستکاپشن یا اورکتقندجوراب مشکی دو جفتکلاه اضافیشامپولیفحولهکوله سربازی که روز اول میدن بهتونواکس پوتینصابونتا جایی که یادم میاد اینا بود اگر مورد دیگه‌ای بود توی کامنت بگید ویرایش کنم.استحقاقی رو معمولا کم‌کم بهتون میدن توی این بازه به ما حوله و صابون و لباس دوم و جوراب رو دادن (اگر سایزی که میپوشین بزرگه مثل ۵۰ و اینا حتما سریع بگیرین استحقاقی رو). تا ساعت ۱ داشتن استحقاقی آموزشی رو میدادن. از بینمون ۸ نفر رفتن که تقسیم کنن و ما بیرون زیر نور شدید آفتاب به خط بودیم تا کار تموم شه. بعدش پوتین رو در آوردیم و وضو گرفتیم و رفتیم مسجد زیر باد کولر خیلی عجیب و خوب مسجد پادگان آموزشی شهدای ۰۱ نزاجا! با جاوید و سید محمد نشستیم و علیرضا و علی هم اونطرف یکم دورتر نشستن. وقتی که میایم اینجا دلم برای خونواده و خانم و پول و دلار و اینا نگران و تنگ میشه! نگران میشم که نکنه مشکلی باشه که نتونن هندل کنن، خانمم دست تنهاس توی دانشگاه و نگرانم مشکلی پیش نیاد. خلاصه که این سختی‌ها رو به جون میخرید و میاید سربازی و چاره‌ای نیست و مثل من زیاد خودتون رو اذیت نکنین.روی درب دستشویی نوشته بود “شما خونه بودین ما اینجا بودیم، حالا شما اینجایین اما ما رفتیم دیگه!!” و واقعا هم همینه!شاید سربازی و آموزشی خوبی داشته باشین! الان میگم چرا! قدر زندگی‌تون رو توی سربازی میدونین، دوستای خوبی پیدا میکنین که میتونین روشون حساب باز کنین (مرد میشین!). میفهمین خیلی چیزای مهم‌تری دارین که کم‌تر بهش بها میدادین و ارزشش رو میدونستین. دل‌مشغولی‌تون کمتر میشه و با فراغ باز به زندگی‌توی فکر میکنین و برنامه‌ریزی میکنین. یه اصطلاحی به اسم Deep Work هست که بیشتر آدمای مشهور و موفق معمولا انجام میدن، میرن جنگل و کوه و کمر و فقط فکر میکنن در آرامش، گوشی و همه‌چی رو خاموش میکنن و فقط فکر میکنن، اینجا جاییه که میتونین اینجوری فکر کنین!مسجد سرد شد! از بس اسپلیتر روشن کردن!الان که ساعت ۱۹:۳۰ ۱۵ام اردیبهشت ۱۳۹۸ باشه توی سلف نشستم و دارم چایی میخورم! چقدر حال میده این چایی! (ما ترک‌ها عاشق چایی هستیم!) . امروز باید بمونم پادگان و پاسبخش ۳ هستم! برای فردا هم که گفتم هی استرس میدن که قرق میشه پادگان و…! عصر امروز هم چون نگهبان هستم رفتیم برای توجیه نگهبانی، گفتم که هر دفعه که نگهبان باشین حتما باید برای توجیه نگهبانی برید.ساعت شده ۱۹:۳۶ و به همه‌چی فکر میکنم! به زندگیم، کارم، خونواده، زندگی، هدف، بایدها و نبایدهای زندگیم! گوشه سالن سلف یه صدای ضربه قاشق به سینی سلف اومد و من درحال فکر برای زندگیم!ساعت ۱۲ شب گفتن که فردا ماه رمضون نیست و به عبارتی ۱۶ام ماه رمضون نشد!ساعت ۲ صبح شده و من بیدار شدم تا بچه‌ها رو تیو پست‌هاشون بذارم.۱۶ اردیبهشت ۹۸ | گیر دادن به آنکادر!?امروز فرمانده اومد و به آنکادر تخت و کمدها و نظافت آسایشگاه گیر داد! ولی خدایی کارمون رو خوب انجام داده بودیم اما خب گیر دادن! خب داریم دوباره آنکادر میکنیم! حواستون باشه که ساک تخت پایینی باید پایین تخت و سمت راست باشه و بالایی باید پایین تخت سمت چپ باشه! مهمه! الان هم فرزاد و سیدمحمد و مصطفی دارن راجع به درجه‌ها و توع درجه‌ها توی سربازی حرف میزنن. امروز شده ۱۶ام و من هنوزم برام سخته چون نمیتونم برم سر کارم!!یه مصطفی داریم میشه م.ش! اهل طهرونه! (شما بگین تهرون!) توی کار زبانه و کارهای سلف رو میکنه! بچه‌های سلف معمولا چاق هستن! دلیلش رو نمیدونم ?. ازون بچه‌های با معرفت و یه دونه‌س. خب خبر بد اومد!ساعت ۶:۵۰ صبحه و گفتن با زیرپیراهن و پوتین بریم برای ورزش صبحگاهی! رفتیم و چند دور میدون صبحگاهی رو زدیم و برگشتیم!ساعت شده ۸:۱۰ دقیقه صبح! اومدیم سالن دیوسالار (همونجایی که روز اول که اومده بودیم آوردنمون! نشستیم روی صندلی‌های راحتش و به ح.خوانی داریم صحبت میکنیم! داستان داره این شخص ? که میگذریم!ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه شده و نشستیم سر کلاس توضیحاتی راجع به …. میدن! دوستان خواب هستن بیشتر! از هفته پیش گلوی من به شدت درد میکنه، یکی از دلایلش هم پرزهای پتوهایی هست که بهتون میدن! امروز درد گلو واقعا کشنده شده. میرم به دکتر یحیی بگم یه دارویی چیزی بنویسه! یه برم بهداری (بهترین جا واس پیچوندن!)! رو مود نیستم امروز!واااای گلوم! چرا اینجوری شده آخه! انگار عفونت کرده از داخل! ریع میرم با ستوان صحبت کنم برم بهداری! خب جواب منفیه! عجب!!! رفتیم ناهار و بعد هم فرمانده یگان کلاس توجیهی گذاشته اومدیم اینجا! خب تا ۱۵:۳۰ روی زمین زیر سایه نشسته بودیم و به صحبت‌های فرمانده یگتن گوش میدادیم! شخص محترمی هستن. رفتیم بعدش آسایشگاه و باید آنکادر جدید با ۲ تا ملحفه و یه پتو رو انجام میدادیم! من سریع رفتم به دکتر یحیی گفتم یه چیری بنویس که خوب شم دارم میمیرم! و تمام! یه پنی‌سیلین ۱۲۰۰! و موارد دیگه! رفتم بیرون از پادگان (امروز روزبرگ دادن چون ماه رمضون به طور رسمی شروع نشده!پنی‌سیلین رو زدم و وااای! درد کشت! رفتم خونه و خواب! ساعت حدودای ۱۰:۳۰ و ۱۱ پا شدم سریال GOT فصل ۸ اپیزود ۴ رو دیدم و بعدش دوباره خوابیدم و ساعت ۳:۳۰ رفتم.۱۷ اردیبهشت ۹۸ | روز اول ماه رمضون?ماه رمضون شده! ساعت ۶ شد و نظافت رو انجام دادیم و آنکادر و غیره! و اومدیم مسجد! الان شده ساعت ۷:۳۰ صبح روز سه‌شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ و ما توی مسجد نشستیم و جز اول قرآن رو داریم قرائت میکنیم. تا آیه ۷۶ سوره بقره خوندیم و الان یه روحانی اومده و در مورد اینها توضیح میده! اول صبح هم دفترچه‌های مرخصی رو کرفتن و خیلی خوشحا شدیم! آخه گفته بودن روز اول ماه رمضون قرقه!دفترچه مرخصی آموزشی (سربازی) یه دفترچه ساده‌س که ورود و خورج هر روزتون توی اون باید نوشته بشه! مرخصی توی اون داده میشه و مهر و اینا میشه. تصویر زیر رو ببینید?توی همیت حل و احوال خوشحالی بودیم که یهو گفتن فقط ۵ تا دفترچه بیارین کسایی که متاهل هستن! (همه هم متاهل شده بودن توی سربازی!!!) تهش بدونین مرخصی ندادن! سربازی پر از این امیدها و ناامیدی‌هاس! میخواستم برم بیرون و خانمم رو سورپرایز کنم که نشد! خب فردا هم نگهبانم و نمیشه فردا هم ببینمش!اینکه بگن امروز میرید بیرون و یهو بگن نمیشه خیلی تومخی بدتریه از اینکه به کل بگن نمیرید! افسرده شدم رسما!ساعت شده ۱۳:۲۱ و نشستم توی مسجد و منتظر خوندن نماز ظهر توی مسجد هستیم که جماعت بخونیم! تمام فکر من این موضوع شده که امروز نمیتونم برم بیرون از اینجا! و ناراحتی این شرایط که خودمو توش گرفتار کردم! به نظرم سربازی باید اختیاری میبود مثل اکثر کشورها. این موضوع رو بگم که من از ۱۸ سالگی از خانوادم جدا شدم و دانشگاه رفتم! یعنی خیلی مامانی و اینکه فکر کنین همیشه خونه بودم و حالا ۲ روز نمیتونم برم اذیتم میکنه نیست! قضیه اینا نیست! ساعت ۱۴ شده و توی مسجد تا آیه ۱۴۱ سوره بقره پیش رفت‌(ایم)! رفتیم آسایشگاه و برای اولین بار گفتن ۲ تا ۱۸ میتونین بخوابین!!! وات؟! و مردیم! جناب خ قرار بود بیان مسجد ساعت ۱۹! ساعت ۱۹:۱۰ رسید و تا ۲۰:۳۰ حرف زدن! ساعت ۲۰:۳۰ تموم شد بالاخره! و یهویی دفترچه من توی مرخصی بود! خیلی نمیصرفید که ساعت ۲۲ بری خونه و فردا ۳ برگردی اما رفتم! و شام خوشمزه زدم و خانم رو دیدم اما خستگی زیاد نمیذاره زیاد بتونین حتی حرف بزنین! و تمام.۱۸ اردیبهشت ۹۸ | خستگی!ساعت ۶ صبح! آسایشگاه! تکرار! چقدر سخته!برای نظافت آماده شدم و رفتم یه قسمتی از آسایشگاه رو تمیز کنم! جارو بزنم و کارای روتین دیگه! این موضوعات میشن روتینتون! باورتون بشه یا نشه همینه! رفتیم کلاس برای ادامه روز، کلاس‌هایی که از نظر من شاید ۱۰% واقعا مفید باشه و به کارتون بیاد! بقیه واقعا وقت تلف کردنه!به نظر من دوره آموزشی سربازی می‌تونست ۲ تا ۷ روز باشه کلا! چرا؟! چون واقعا همین مثدار کافیه که همه مطالب و تیراندازی و همه‌چی رو یاد بگیریم! ۷ روز تازه زیادم هست! اما خب موضوع الان فلسفه ۲ ماهه بودن سربازی نیست و من هم زیاد کشش نمیدم!ساعت شده ۱۳:۱۵ و الان توی نمازخونه نشستم ودر حال خوندن نماز ظهر و عصر هستیم. من و دوستم ج. امروز نگهبانیم! یعنی امروز که چهاشنبه‌س نگهبانیم! این باعث میشه که دیگه پنج‌شنبه و جمعه نگهبان نباشیم و بریم برای آزاد بودن! فردا میرم شمال یکم حال و هوام عوض شه!الان ساعت شده ۱۸:۴۵ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸! به عبارتی تا الان ۱۸ روز از سربازی گذشته و نزدیک شده که یه ماه بشه! من نگهبان پاس ۲ گردان شماره .. هستم! نگهبانیم هم از ساعت ۱۸ تا ۲۰ و ۲۴ تا ۲ صبح هستش و دیگه تا شنبه میرم که دیگه برم! کلا فلسفه نگهبانی هم چیز عجیبیه چون کاملا بیخوده!! البته بیشتر میخوان فرهنگ نگهبانی و پست دادن و نخوابیدن و اینا رو یاد بدن بهتون!! بدی دوره ما اینه که هر هفته ۳-۴ تا نگهبانی داریم به خاطر تعداد کم دوره ما و این مورد خیلی اذیت کننده‌س! اصولا توی این شرایط که تعداد اعزامی کمتر از معمول هستش میتونن پست‌های نگهبانی رو اونایی که از اولویت کمتری برخوردار هستن رو بردارن و حذف کنن تا فشار نیاد به بچه‌ها! اما نکردن این کار رو! شاید راحتی بچه‌ها اولویت نیست!!امروز روزه هستم و شدیدا تشنه‌م شده! خیلی! ساعت ۲۰:۱۵ اذان هستش! تا اون موقع گشنگی میمیرم! آخ که اگه خونه خودمون بودم سرشیر با سنگک تازه و چای شیرین میخوردم! ای بابا! دلم شدیدا تنگ شده برای اون روزا! آدم نمیدونه بعضی وقتا نعمت‌هایی که داره رو قدرشون رو نمیدونه!خورشید داره غروب میکنه! انگار حال الان من رو بیشتر از همه میفهمه! نمیدونم چرا دوست دارم الان فقط بنویسم! شاید دلیلش اینه که دلم تنگه! شاید کسی رو ندارم که باهاش صحبت کنم! البته کلا آدمی نیستم که این چیزا رو باها صحبت کنم! شاید شمایی که منو نمیشناسی رو از کسای دیگه به خودم نزدیکتر میدونم توی این لحظه! شاید دیگه فردایی نباشه! شما الان نزدیکترینید! پس حواستون باشه مه با دقتت بخونید هرچی مینویسم چون همه این حرف‌ها و جمله‌ها دلی هستن و گاهی شاید اشکی هم همراهشونه!من آدمی نیستم و نبودم که خاطره بنویسم! کلا هم انشام توی مدرسه فاجعه بود! جمله‌ساری صفر! الانم اگر ببینید مشکل جمله‌سازی هست ببینید و بگذرید و سخت نگیرید بهم! سعی کردم این نوشته‌ها به هیچ وجه ویرایش نکنم که حسم رو تمام و کمال بدونین و ببینین و حتی حس کنین! هدفم از نوشتن در وهله اول کمک به همه دوستانی بوده که میخوان برن آموزشی سربازی! که حس من رو بدونن و بهمن با چی قراره رو در رو شن! مطمئن هم باشید رنک ۱ گوگل میشه! سئوکار هستم دیگه!!روزهای اول فوق‌العاده سخت‌تر بودن! بچه‌ها باهم آشنا نبودن، ناراحتی دوری از خانواده، و… و همچنین رژه و این داستانا و تشنگی و گرسنگی! و غذای آشغال! اما این روزها که ماه رمضونه شرایط به نسبت راحت‌تره. صبح‌ها قرآن میخونیم. امروز جز دوم رو هم تموم کردیم. شایدم به وضع داریم عادت میکنیم! قطعا مجموع همه این دلایل باعث این حس شدن! حالا تصور کنین به قول خودشون به اینجا هتل صفر یک میگن! تصور کنین جاهای دیگه چی هستن؟! توی عجب‌شیر شنیدم که جیره‌بندس آب خوردن دارند و حموم هم یک باز در هفته میتونن برن!!!!! در مقایسه با اونجاها اینجا بهشته!اینجا جنبه‌های مثبت هم داره! چی مثلا؟! اینجا خیلی سرسبزه و پر از پرنده‌های مختلف! کسی که آرامش رو توی زندگیش گم کرده، اینجا میتونه جای خوبی برای پس گرفتنش باشه! اما کافیه پاتو بذاری بیرون از پادگان، نگرانی و حقوق و پول و اجاره و فکر و همه اینا میاد توی ذهنت! شاید بهتر باشه اینجا باشی تا بیرون!!شاید یه روزی این خاطراتم رو ببینم و بخندم! و شایدم بچه‌م بیوفته اینجا و این خاطراتو ببینه و خوشش بیاد! همین برام کافیه! همین که این خاطرات به درد یه نفر بخوره برا من کافیه!این روزا خیلی به هم ریخته و مشوش مینویسم! چون ذهنم خیلی درگیره! شاید درستش کنم و توی سایت بذارم! شایدم دست نزنم (دست نزدم!) و توی سایت بذارم و حس منو درک کنین! عاشق این کارای یهویی هستم که یهویی یه کاری رو بکنم! یهویی برم سفر! یهویی تصمیم بگیرم اما عاقلانه خب!اینجا توی پادگان صفریک شهدای وظیفه نزاجا خیلی بهتون فشار میارن که کتاب رزم مقدماتی رو بخونین (در میدن بهتون)! تعریف انضباط! پاسدار کیست؟! از این سوالها هستن و توضیحش راحته و خیلی میترسوننتون که اگه نمرتون کم بشه و فلان میشه و تجدید دوره میشین و اینها! از من میشنوین زیاد درگیر این موضوعات نشین اما خب بخونین کتاب رو که زیاد روی مختون نباشن! فردا از همون کتابه امتحان داریم ?! فکر کن ارشد باشی و از این کتاب بخوان امتحان بگیرن ازت! هی هم بگن شما نمیفهمی اینو متا باید توضیح بدیم بهت!! ای بابا!تولد خانمم نزدیکه و کاری نکردم! ای بابا! نه از نظر مالی خوبم نه روحی! ناراحتم!ساعت شده ۱۹:۳۰! خورشید بیشتر غروب کرده و من ناراحت‌تر! کاش این غروب لعنتی تموم می‌شد! شدیدا تشنه و گشنه هستم! به باغچه‌های جلوی گردان دارم آب میدم (خب من نگهبان اینجا هستم یادتون باشه!) منتظر گذر زمان و رسیدن به ۲۰:۱۵ هستم برای افطاری!افطار شد! غذا تن ماهی بود با شله زرد! کیفیت غذا توی ماه رمضون کمی بهتر شده خدایی! (شایدم عادت کردیم ?) سریع رفتم با خانم و خونواده تماس بگیرم و بعدش از ساعت ۲۴ تا ۲ نگهبان باشم!الان ساعت شده ۰۰:۳۰! البته حدودی میگم! چون ساعت مچی‌م رو گذاشتم توی جیبم که ساعت رو نگاه نکنم! کمی هوای بیرون سرده این موقع نمیدونم چرا! جلوی گردان هستم و نه میتونم بشینم و نه بنویسم! البته که من مینویسم اما به کسی نگین! همین که در کنار شما هستم و دارین میخونین باعث میشه زمان زودتر بگذره برام.اینم بد نیست بگم که این دفترچه‌ای که خاطراتم رو دارم توش مینویسم رو از انتشارات پادگان خریدم و ۶۰۰۰ تومن پول دادم بابتش! کلا شاید بیشتر از ۷۰ برگ نباشه! پس به هیچ وجه از اینجا خرید نکنین! بوفه بدتر! کش گتر کردن رو ۵۰۰۰ تومن میده! ۲ تا کش ۲۰ سانتی! ارزش ۲۰۰ تا تک تومن رو هم نداره!! شاید اینا ۱۰۰ تومن میخرن و ۵۰۰۰ تومن به ما میفروشن! حالا حساب کنین چند درصد سود میشه؟!جلوی ستاد هستم و خبری نیست! چرا داریم نگهبانی میدیم خدایی؟! صدای ماشین‌هایی که از اتوبان بسیج در حال گذشتن هستن رو دارم میشنوم!  صدای اتوبوس و تریلی! فکر میکنم الان باید حدودای ۱:۳۰ شب باشه دیگه، ای بابا! و زمان به نسبت زمانی که ساعت دستم بود و هی ساعتو چک میکردم سریع‌تر می‌گذره! خب البته با فرض این موضوع که ساعت الان ۱:۳۰ باشه?!بالاخره ساعت رو نگاه کردم!! یسسسسسس! ساعت ۱:۳۵ شده! چقدر عالی و خوب! یسسسس! ساعت شده الان ۱:۴۵ و خیلی سخت گذشته این ۱۰ دقیقه! یه ربع دیکه پاس بعدی میاد و من میرم میخوابم! رفتم بخوابم!۱۹ اردیبهشت ۹۸ | امید و خواب!ساعت شده ۶:۴۵ دقیقه روز پنج‌شنبه و همه بچه‌ها دیگه میدونن که من دارم خاطره مینویسم! هر کدوم میگن فلان چیزو بگو که کم و بیش میارم اما خب اسمشون رو نمیارم! الان یکی از بچه‌ها داره سکسکه میکنه و میگه که بیار اینو توی سایت! و آوردم! چزا باید بیارم آخه اینو از خودش بپرسین دیگه!توی مسجد نشستیم که برنامه شروع بشه! و شروع شد و من به شدت خوابم میاد!ساعت شد ۱۱:۳۰ و فرمانده از کتاب رزم مقدماتی امتحان گرفت! تعریف انضباط چیست و پتادگان و تعریف سلاح ژ-۳ و این سوال‌ها! الان ساعت ۱۲:۳۰ شده و از پادگان زدم بیرون! و به عبارتی شخصی کردیم! ماشین رو برداشتم و برای خانم اسنپ گرفتم که بیاد اینجا و از اینجا بریم شمال! چقدر منظره شمال خوب هستش! (ادامه‌ش رو توی دفترچه نوشتم اما چون کمی شخصی هستش نباید بیارم اینجا داستان میشه فکر میکنم عذر میخوام! ناراحتم که نمیتونم بیارم اینجا!)به خاطر وضع بد مالی چیزی نتونستم برای خانم بگیرم! و تمام! خوابیدم و صبح ساعت ۱۰:۳۰ پاشدم! نمیتونم خوب و بی استرس بخوابم! صبحانه شاهانه بود اما نمیتونستم مثه سابق خوب بخورم! معده‌ام بخاطر غذاهای فوق‌العاده خوب و با کیفیت(!) پادگان به هم ریخته یکم! ناهار ماهیچه خوردم! وات د فا..!! معده‌م اصلا حرف نمیزنه دیگه!ساعت ۷:۳۰ عصر جمعه به سمت تهران راه افتادیم و چایی گرفتم و شروع راه به سمت تهران! ساعت ۱:۳۰ شب حدودا رسیدیم و تا بخوابم شد ساعت ۲:۴۵ و چطور قراره من ساعت ۴ بیدار شم؟!جهت مشاهده ادامه خاطرات به “۳ | خاطرات هفته سوم من | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا” مراجعه کنین!</description>
                <category>وظیفه نویس</category>
                <author>وظیفه نویس</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 23:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات هفته اول سربازی | خدمت صفر یک شهدای وظیفه نزاجا</title>
                <link>https://virgool.io/@vazifenevis/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%AC%D8%A7-azgrnoudyurn</link>
                <description>سرسربازی آموزشی هفته اول
۲ اردیبهشت ۹۸ | استرس عجیبروز اول که اومدیم، یعنی ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸، دوشنبه بود. خیلی سخت بود واقعا و فکر میکنم برای همه سخت بوده. خیلی علاف شدیم. حالا نمی‌خوام توضیح بدم که توی مسیر اومدن من از مترو نیروی هوایی پیاده شدم و به گفته یکی از دوستانم که قبلا آموزشی اونجا بود رفتم که از درب شمال بیام داخل. به ما یه برگه داده بودن که سر ساعت ۹ صبح دوشنبه خودتون رو به مرکز آموزش ۰۱ شهدای وظیفه نزاجا معرفی کنید! و من رفتم سمت درب شمال، اما اصلا دری نبود! همینجوری خیابون (فتوحی اگر اشتباه نکنم!) تا انتها رفتم و رسیدم به جایی که میگفت نیروهای ویژه  اونجا آموزش میبینن و توی اون لحظه گفتم بدبخت شدیم فکر کردن نیروی ویژه‌ایم! بالاخره با سربازی که اونجا بود صحبت کردیم و گفت اشتباه اومدم و ساعت شده بود ۵ دقیقه به ۹ و استرس من رو گرفته بود! به یه پسری همراه بودیم که اونم میرفت ۰۱ اما مثل من گیج شده بود! و خیلی هم اسکل بود پسره متاسفانه و بودن کنار اون توی مسیر بیشتر آزارم میداد!بالاخره ساعت حدودای ۹:۰۵ دقیقه صبح بود که رسیدم درب جنوب ۰۱ شهدای وظیفه نزاجا! حس فوق‌العاده بدی بود، باید گوشی رو تحویل میدادیم و میرفتیم داخل، و این شد که من گوشی خودمو تحویل دادم و شدم بی گوشی برای مدتی که میگم بهتون!رفتم داخل کلی آدم اومده بود (بعدا فهمیدم حدود ۱۱۰۰ نفر) و من همین که داخل شدم گفتن برید اون گوشه سمت راست تا بازرسی بشین (حواستون باشه فلش و سی‌دی و گوشی و غیره نداشته باشین) دوستانی بودن که از شهرستان اومده بودن و با کلی وسایل، اما من فقط یه پوشه دستم بود و راه افتادم. بازرسی کردن و چون تعداد گروه اول زیاد بود ما کمی (حدودا یک و نیم ساعت باید منتظر میموندیم تا اونا رو ببرن و بعد ما). و بعد از گذشت این زمان، ما رو به خط کردند (سربازایی که مدت بیشتری بود اونجا بودن این کارا رو میکردن) و ما راهی سالن دیوسالار پادگان آموزشی ۰۱ ارتش شدیم. دم در سالن اجتماعات دیوسالار اطلاعاتی از قبلی لیسانس هستیم یا فوق لیسانس و یا دکتری و اینکه معاف از رزم هستیم یا نه و اینکه متاهل هستیم یا نه رو پرسیدن و ما رو به صف‌های گوناگون تقسیممون کردن. کانفیگ عجیبی بود، این که متاهل باشی و فوق لیسانس اما معاف از رزم نباشی، یا اینکه لیسانس باشی و هیچی دیگه نداشته باشی (بدترین حالت!) و یا اینکه دکترا باشی و مثلا مجرد و یا متاهل، خلاصه ببینین چند حالت میشه دیگه! و حدودا ۱ ساعتی هم اونجا علاف بودیم و با چند نفر صحبت کردم و رفیق شدیم و فکر میکردیم میتونیم باهم باشیم و خوش بگذره! (زهی خیال باطل!).رفتیم داخل حدودای ساعت ۱۲ اینا بود، رفتیم داخل و دیدیم گروه‌های اول روی صندلی نشستن و ما که دیرتر اومده بودیم رو راهنمایی کردن جلوی سن روی زمین بشینیم. و نشستیم! یه استواری اومد و خوشامد گفت و خیلی محترمانه صحبت کرد، در عین حال چند تا سرباز روی سن جلوی یه میزی نشسته بودن و برگه‌های سفید ما رو داشتن بررسی میکردن (گروهان‌ها رو جدا میکردن!) و ما نشستیم و یکمی آجیل آورده بود دوستی که آشنا شده بودم و خوردیم و قضیه شروع شد!خوندن اسم‌ها شروع شد، یه شماره ۳ رقمی مثل ۵۱۳ یا ۷۳۳ یا ۵۳۱ میخونن و شما باید این شماره رو حفظ کنین. این شماره در واقع شماره گروهان شماس و از این به بعد شما میرین اون گروهان، اون آسایشگاه میخوابید، اونجا آب میخورین، با اونا رژه میرید و با اونا رفیق میشید! ساعت حدودای ۳ بعد از ظهر بود و شماره من رو نخونده بودن و یکم ترسناک بود قضیه. ایده من اینه که هرچقدر شماره‌تونو دیرتر بخونن جای بدتری میوفتین! چون برای من همین اتفاق افتاد و با آخرین نفرات یه گروه شدیم و بردن ما رو سمت گروهان مورد نظر! (شماره گروهان رو گفتن نباید بگیم!). اونجا بعد از فرم و اینا رفتیم برای توجیه که یکی از افسران آموزشی آقای ا. اومدن و نحوه گتر کردن و دوختن پرچم ایران روی لباس نظامی و این موارد و چی باید بیاریم برای آسایشگاه توضیح دادن. خیلی هم خسته بودن و حوصله توضیح نداشتن، اگه درکش کنید بهتره که هر دوماه تقریبا این موارد رو ایشون داره میگه!! خلاصه یه کاغذ رسید پیدا کردم و پشتش نوشتم موارد رو، به سختی!زیاد استرس نگیرین همه موارد رو حداقل ۲۰ بار بهتون میگن ?. چند تا چیز خیلی مهمه حواستون باشه بخرین چون بوفه اونجا شدیدا بهتون میندازه!!مواردی که قبل از رفتن با پادگان بگیرین خیلی بهترهمسواکخمیر دندانلیوان شیشه‌ای دسته‌دار (مهمه این کانفیگ)حولهاگه به تمیزی اهمیت میدین ملحفهخوردنی مثل آجیل و کشمش و غیره.نمک! (غذاش فوق‌العاده بده نمک میزنین که طعم نمک یکم بیاد).قاشق و چنگالاگه نونستین واکس بگیرین چون شاید طول بکشه بهتون بدن (اون اوایل پوتینتون پاتونو اذیت میکنه و هر روز باید واکس بزنین)کارت بانکیترجیحا نقد همارهتون نباشه.یه دفترچه که اگه نیاز شد چیزی بنویسین (مثه من که این خاطره رو نوشتم!)خودکارکش گترساعتگوشی گرون نیارین! (چون صبح‌ها ساعت ۵:۳۰ میاین و میدونین اوضاع چجوریه دیگه!)شماره حساب بانک سپه رو حتما همراهتون داشته باشین، اگرم نداشتید خیلی سریع حساب باز کنین و توی فرم شماره حساب رو باید بنویسین برای واریز حقوق (حقوق خیلی زیاد?)ساعت شد حدودای ۴، رفتیم لباس (فرنچ) و کفش و ساک و اینها رو گرفتیم، توی اون شرایط ارتباط گرفتن با دوستانتون سخته پس زیاد تلاش نکنین و زیاد هم سخت نگیرین بهتر میشه شرایط.خلاصه که رفتیم و به فوق لیسانس‌ها تا شنبه که میشد ۷ اردیبهشت ۹۸ مهلت دادن که برن و تا ساعت ۵:۳۰ صبح روز شنبه وارد پادگان شن. یعنی شنبه، یعنی حدودا ۴ تا ۵ روز مرخصی و فرار از اون شرایط نیم روزه! و مثل گلوله رفتم! این مدت معمولا برای همه دوره‌ها هست و برای آماده‌سازی لباستون و اینها هست و دلیل دیگه‌ش اینه که بچه‌های تهران برن و پادگان خلوت‌تر شه تا کار رسیدگی به بچه‌های شهرستان که تا شب میومدن راحت‌تر باشه. من رفتم حسن‌آباد و خود خیاط میدونست باید چیکار کنه، علائم رو زد و اسمم رو نوشت و ۴۴ تومن گرفت! و بعد پوتین من یکمی کوچیک بود و رفتم اون رو هم همونجا با یه پوتین دیگه عوض کردم.برای راحتی پاتون بهتره پوتین طبی بگیرین که پاتون کمتر “درد” بگیره، دو ماه قراره با اون پوتین به معنای واقعی کلمه زندگی کنین پس اهمیت بدین!با دوستام که صحبت کرده بودم گفتن چند روز اول نگهت میدارن و همین هم شد!?۷ اردیبهشت ۹۸ | شروع صبح دل‌انگیز و ۲ ماه آسان!!روز ۷ اردیبهشت که اومدیم. به زور و بلا ساعت ۵:۱۵ پادگان مورد نظر رو پیدا کردم (حواستون باشه و ساعت ۵ صبح مشخص نیست چی به چیه و کلا هم نور کمه و پیدا کردن گروهان مورد نظر یه ذره سخته). شب بود و سرد. اما بادوم توی جیبم گذاشته بودم و خیلی خوش میگذشت. توی همه‌ی این لحظات بیشترین نگرانیم خانواده‌م بودند. درسته خودشون میدونن چیکار کنن اما نگران بودم که دلتنگی خیلی اذیتشون کنه (و هنوز هم هستم). خلاصه که رسیدم پادگان (گروهان شماره …) و بچه‌ها رو کم‌کم دیدم. اما خب یکم همه ناراحت بودن، زیاد حرف نمیزدیم و فقط آماده شدیم و لباس پوشیدیم (البته خب گتر کردن و بند پوتین بستن رو خوب بلد نبودیم). بعد اون افسر آموزشی اومد و یه تشر زد که چرا بیکار نشستید. ما هم گفتیم چیکار کنیم؟ گفت برید برای نظافت عمومی پادگان!! وات د فا..!خب رفتیم از ته دستشویی وسایل نظافت رو برداشتیم. من ازین جارو درازا که رفتگرها استفاده می کنن برداشتم تا زیاد خم نشم و کمرم درد نگیره. تقریبا میشه گفت همه ناراحت، دپرس و شوکه بودیم. تمیز کردیم و تمام شد.افسر آموزشی اومد و گفت به خط شید. همون موقع بچه‌ها پرسیدن ساعت چنده؟ من وقتی ساعت رو نگاه کردم شوکه شدم واقعا! به صورت حسی فکر می‌کردم ساعت باید حدود ۱۱ صبح باشه (ببینین چقدر تمیزکاری کرده بودیم) اما ساعت ۶:۳۰ بود! اصلا همه تعجب کرده بودیم که چقدر دیر داره زمان میگذره!!افسر آموزشی اومد و گفت که به خط شید، ما هم به صورت خیلی گیج به خط شدیم. بعضی از موضوعات رو افسر آموزش گفتن. افسرهای آموزشی آقایان بابایی، انصاری و حبیبی بودن که حبیبی رفت و جای اون اشجعی اومد. جناب بابایی راجع به موضوعاتی مثل وقتی به صف میشید ۳،۶ و یا ۹ نفره باشید، به چپ چپ و به راست راست رو گفتن، از جلو نظام رو گفتن. از جلو نظام یعنی به فاصله یک دست، از جلو و از راست نظام به فاصله دو دست و غیره. به این نکته توجه کنین که از جلو نظام رو معمولا به این صورت تلفظ میکنن”اجّلو اظام” ??یه چیزی رو بدونین معمولا خود افسرای آموزشی هم روزهای اول ه شما سخت میگیرن که بتونن کنترلتون کنن! پس زیاد ازشون ناراحت نشین اونا هم مثل شما سرباز هستن! اما خب ۱۸ ماهه دارن خدمت میکنن! فرق ما و اونا حدودا ۱۸ ماه بود!حواستون باشه که داستان درست نکنین! دعوا نکنین که خط قرمز پادگان دعوا هست و شاید حتی تجدید دوره شین! داستان‌ساز نباشین! و کلا هرچی گفتن یه فوتبالیست میخوایم یا یه حرفه‌ای یا هرچی، خودتون رو به هیچ وجه نشون ندین! به عبارتی هیرو نباشین!با توجه به پیش‌فرض قبلی که داشتم میدونستم قراره ما رو چند روز نگهدارن اما بازم بودن توی اون شرایط سخت بود! بیشتر سختیش برای من این بود که کسی تقریبا همسن من نبود و با بچه‌ها هم زیاد آشنا نبودیم و به عبارتی همه توی لاک خودشون بودن! اون روز بیشتر به آموزش آنکادر (آنکارد!!!) کردن تخت‌ها و آموزش‌های عبارات نظامی و غیره گذشت! ساعت حدودای ۶ عصر هم فرمانده اومد و یه سری توضیح‌هایی داد راجع به پادگان و اینکه قرار چجوری باشه و غیره! روی زمین نشسته بودیم! حالا بعدا میفهمین این روی زمین نشستن نعمتی بود برای خودش!!زیاد نگران تمیزی لباستون نباشین چون اونقدر قراره رو زمین بشینین و عرق کنین و کثیف بشین که دیگه لباس از بین میره کم‌کم!بهتره که همه صحبت‌هاتون رو با خانواده انجام بدین چون توی چند روز اول که پادگان میمونین در کمترین دوره‌های ۲فریک حدودا ۱۱۰۰ نقر میشه! و برای این تعداد حدودا ۱۰ تا تلفن همگانی است! اما یه راه خوب رو بهتون پیشنهاد میکنم!میتونین برین و از این لینک بگیرین و نحوه استفاده‌ش هم از اینجا بخونین! کار خاصی نداره ۹۰۰۲۱۱ رو میگیرین و یوزر پسی که دارین رو وارد میکنین و شماره رو میگیرین و تمام! توجه کنین که توی پادگان عکاسی این کارت رو به شما میده و حدودا  تومن روش میکشه! کلا سعی کنین نه از بوفه و نه از عکاسی چیزی نگیرین! البته گویا الان این سایت بسته شده و مشکلاتی داره.۸ اردیبهشت ۹۸ | رژه در آموزشی!روزهای بعد به آموزش رژه و کلاسهای توی مسجد گذشت. سخت‌ترین روزها، روزهای رژه هست که تا خوب و درست و هماهنگ انجام ندی باید توی میدون هی تمرین کنی. یعنی توی هوای ۴۰ درجه الان تهران! آب هم توی میدون نیست که خیلی تشنه ات میشه! حالا خوبیش اینه که ما توی دوره نقره‌ای هستیم. یعنی وسط دوره به مدت یک ماه، ماه رمضونه و دیگه رژه تعطیل میشه. توی روزهای بعد توی پادگان بودیم و مجبور بودیم بمونیم شبو. کارهای متنوع کردیم، رفتیم برای عکاسی (پولوشم خودتون باید بدین! ۱۰ تومن! این یارو عکاسه خیلی آدم بی انصافیه حواستون باشه!).رژه آموزشی سربازیاین که رفتیم برای عکاسی فکر نکنین همینجوری راحت پاشدیم رفتیم، باید مدل سربازی و “هَگ ، هُوپ ، هِک” میرفتیم! چیزی که خودشون میگن یعنی ۱ ۲ ۳ آلمانی! خلاصه هر رفتن و اومدنی دردسر هم بود برای خودش!روزای اول پوتین واقعا پاتونو اذیت میکنه، حتما سعی کنین واکس ببرین و هر روز واکس بزنین عصرها تا یکم نرم بشه برای روز بعد!تقریبا این روزها بود که با مفهوم سربازی آشنا شدیم، بیکاری محض و مشغله زیاد! با دوستان آشنا شدیم و هرکسی توی حوزه خودش حرفه‌ای بود و به یه دلیلی اومده بود سربازی، مشخصه کاملا!اون اوایل دم به دیقه براتون جلسه “توجیهی” میذارن! باید توجیه بشین، اما آخرا میفهمین که بهتره توجیه نشین به کل!ما دوره‌ای بودیم که کلا سرباز کم بود! و این باعث شده بود از جاهایی که نیاز به نگهبانی نبود (!) بیشتر نگهبانی بدیم! یعنی تعداد کم میشه نگهبانی کم نمیشه، نگهبانی ثابته و متغیر این معادله تعداد سربازها هستن! و اینکه هستن کسانی که پارتی کلفت دارن و نگهبانی نمیدن، حواستون بهشون باشه و فحش‌هاتون رو جمع کنید براشون!۹ اردیبهشت ۹۸ | دل‌چرکین بودن روزانه فرمانده!روز دوشنبه هست و ما صبح ساعت ۴:۳۰ پا شدیم و مسواک زدیم و صبحانه (!) با نون خیلی بیات خوردیم و تمیز کردیم محوطه رو با دوستان صحبت کردیم و افسرای آموزشی دادهای مورد نظرشون رو زدن و به صف کردن و ساعت شده ۶ صبح! معمولا این زمانها فرمانده میاد و شما باید بگید “ایست گروهان (شماره مورد نظر مثلا ۵۱۳)” و ایشون هم میگه آزاد و این داستانا دیگه! معمولا فرمانده میاد و میگه شما خیلی بدین و بلد نیستین تمیز کنین و از شما دل چرکین هستم و این مصبیت‌ها، شما هم از این گوش می‌گیرین و از اون‌یکی میدین بیرون تا تموم بشه! تموم بشه که چی بشه؟! خودتون هم نمی‌دونید!رفتیم برای کلاس آموزش رژه توی میدون! سینه پاتون باید بخوره زمین وگرنه مصدوم میشین حواستون باشه! چیزیه که بهتون میگن! واقعیت اینه که در هر صورت پا و کمرتون به ف.. (مشکل) برمیخوره پس حساس نباشین! دوستانی هم هستن که رژه نمیان و کارهای مهمتری میکنن، بازم حواستون به اون دوستان باشه، معمولا هم پر رو هستن! آموزش‌های رژه با “قدم آهسته” شروع میشه و افسرهای آموزش اینها رو تمرین میکنن باهاتون! تا ظهر باید همینجوری ۱۰۰۱ و ۱۰۰۲ بگین و پاتون رو تا فانوسغه نفر جلویی بالا بیارین! فانوسغه چیه؟ میفهمین! پاتون رو ۹۰ درجه باید بیارین بالا. نمیتونین؟! باور کنین میتونین ما تونستیم شما هم که دارید این مطلب رو میخونین میتونین!خلاصه ساعت شد حدودای ۱۲ که رفتیم سمت سلف و نماز و غذای خوشمزه و غیره! غذا که حتما نمک داشته باشین وگرنه میمیرین از بی نکی و بی طعمی! و مسجد هم با کولرهای گازی ایستاده و خوشگل بهترین جا برای عبادت و نمازه. و ساعت میشه حدودای ۱.۵ و ۲ دوباره به صف میشیم برمیگردیم آسایشگاه مورد نظر!راستی دمپاییتون رو میزنن توی مسجد پس حساس نباشین!توی آسایشگاه توی دوره سربازی آموزشی و شما، نیاز شدید به استراحت! جواب؟ نه! نمیخوابین و میرین کتاب آموزش رزم مقدماتی (۱۵ تومن میخرین و چاپش که فوق‌العاده بده، این رو هم انتشارات میکنه توی پاچتون!) رو برمیدارین و دوباره به سمت میدان به خط میشین! ساعت میشه و ۳ ظهر و شما له له میزنین که بین قدم‌های ۱۰۰۱ و ۱۰۰۲ یه آبی بخورین! اما نمیتونین برین تا خوب رژه نرین! بعدش یه استراحتی میکنین (میشینین رو زمین با دمای ۴۰ درجه!) و برای کلاس‌های شفاهی آماده میشین! روی نمیکت‌های آهنی میشینین و توی آفتاب شدید از روی کتاب میخونین تا زمان بگذره! همین زمان بود که فرمانده گفت متاهل‌ها میتونن امروز روزبرگ بگیرن و برن خانواده رو ببینن! و نشد! امید واهی و ناامیدی!!۱۰ اردیبهشت و ۱۱ اردیبهشت | آموزشی سربازی!خب این روزها که میشه سه‌شنبه و چهارشنبه که دو روزه (اما توی پادگان شاید ۲ ساله! شایدم بیشتر…!) گذشت و رژه رفتیم و مسجد و ناهار خوشمزه و زندگی و کارهای زیاد و بیکاری و نخوابیدن و شستن ظرف سلف و کثیف شدن و واکس زدن کفش و رفتن به بوفه برای خرید چایی و خرید کش معمولی به قیمت ۵ تومن و خرید همبرگر به ارزش ۵۰ تا تک تومن اما فروش ۱۲ تومن!! این روزها هم گذشت و پنج‌شنبه ۱۲ اردیبهشت فرا رسید!۱۲ اردیبهشت ۹۸ | شروع نگهبانی!توی روز پنجشنبه خبر رو گفتن! دکتر یحیی (که خیلی عشقه) اومد و گفت که تو پنج‌شنبه نگهبانی!?My Watch is Started! Winter is Coming…!ما هم گفتیم چشم! من با بعضی دیگه از دوستان نگهبان بودم! در ادامه میگم چطور بود این نگهبانی عجیب من!هفته اول باشی و همه برن بیرون از پادگان و خونه و تنها بمونی پنجشنبه رو پادگان! سخته! پادگلن خیلی خلوت شده بود و سوت و کور و اما خوب :)) . اینجا چند تا رفیق پیدا کردیم همین هفته اول، از همه جای ایران هستن، جنوب و شمال و شرق و غرب! یه سید مهدی داریم که از مشهدی‌های تیزه و پسر خوبیه! جاوید داریم که از بچه‌های ناف تهرونه (طهرونه ?) و پسر درستیه و خیلی رفیق شدیم، یه علی خوشگل داریم که ازون توی کار برنامه‌نویسیه و باهم از خونه تا پادگان میایم! یه علی دیگه داریم که بچه تهرونه و خیلی کار درسته! و کلی اسم دیگه که میرسیم بهش!با بچه ها جمع شدیم توی نمازخونه آسایشگاه و صحبت کردیم (؟!). خیلی خوش گذشت. البته دو تا مافیا که یکی مهدی مشهدی و اون یکی علی محمد بچه تهرون بود رو درست شناسایی کردم، اما به واسطه اعتماد نکردن پلیسها به من، باختیم. اما واقعا خوش گذشت. بعدش هم پانتومیم بازی کردیم و حال داد و توی حین پانتومیم بودیم که دکتر جراح داخلیمون (از بچه‌های کرد ارومیه که خیلی آدم موجه و خوبیه) یهو توی کوریدور (قسمت اصلی راهروی آسایشگاه) داد زد ایست گروهان … (مورد نظر?)(این یعنی یه بالاسری، افسری سرگُردی کسی اومده و اولین شخصی که میبینه داد می زنه که همه خبردار شن)! خلاصه که ما به معنای واقعی کلمه ر…یم به خودمون. حالا چرا ما باور کردیم؟ به خاطر این که دکتر گفت!! و سرکارمون گذاشت به معنای واقعی کلمه! بعد من رفتم دستشویی، یهو دکتر یحیی از پشت دوباره ترسوند. اصلا دکتر عوض شده بود و دیگه انگار دکتر جراح داخلی با کلی دبدبه و کبکبه نبود (از اول هم البته اینجوری نبود)! ?عصر شد و نگهبان آماده بودم و رفتم برای توجیه نگهبانی (همیشه برای توجیه نگهبانی میرید و هیچوقت درست و خوب توجیه نمیشید ?) رفتیم و افسر پاسدارخونه آقای … (فرض کنید مجهول) بودند. یه شخص هرکول و بدنساز و عصبانی البته در نگاه اول! توی توجیه نگهبانی هم بهمون گفته بودن که وسال ازتون پرسید درست جواب بدید و این داستانا! اما این شخص شخص خیلی خوبی بود!یگان آماده یگانیه که همونطور که از اسمش پیداس برای حواس غیر مترقبه همیشه باید آماده باشه و اولین گروهی که به حادثه اعزام میشه این گروهه! از لحاظ فنی و محتوایی کار خوبیه اما خب امکاناتمون یکم کم بود!خلاصه جناب مجهول افسر پاسدارخونه گفتن کسی که کپسول آتش‌نشانی دستشه بیاد جلو! گفت برو فلان جا رو مثلا خاموش کن! یارو هم رفت و استایل خاموش کردن گرفت! ? (دیدید آدم میترسه ضامن رو در بیاره بگن چیکار کردی چرا در آوردی داستان شه). خلاصه جناب سروان گفت که این بازیا چیه استفاده کن از کپسول دیگه ?! و کپسول یه پیفی کرد و دیگه پیف نکرد! و دیگه کار نکرد! کاشف عمل اومد که تاریخش گذشته بود! و یا قسمتی که به تیم برانکارد گفت برید فلانی رو (مهدی داریم که بدنسازه و ارشدمون بود و ازین هرکولاس) ببرید، گفت ببرید تا بهداری و بیارید! بهداری هم ۲ کیلومتر فاصله داره! خلاصه به ضرب و زور یه چند متری بردن مهدی رو بعد انداختنش زمین! ما که روده بر شده بودیم! خلاصه گفتن جناب سروان که شما که باید آماده باشین کشتین یارو رو! و تمام! رفتیم سمت آسایشگاه تا نگهبانی‌مون این بود که منتظر بمونیم اتفاقی بیوفته ما رو “پیش” بکشن و یا اینکه همینجوری الکی پیش بکشن ببینن ما آماده‌ایم یا نه! که نبودیم یا بهتره بگم نبودم! ? البته اینم بگم که با وضعی که جناب سروان از ما دید میدونستیم که پیش نمیکشه!روش معرفی کردن توی محیط نظامی هم اینطوریه که “من ف‌ل‌و/ل‌و (نام خودتون) جمیع یگان (شماره یگان) گروهان (شماره گروهان همون سه رقمیه) از مرکز آموزش ۰۱ شهدای وظیفه نزاجا هستم جناب/امیر…”اون روز من و حسن و چند نفر از دوستان (کلا ۸ نفر) آماده بودیم. یعنی باید با پوتین، چهاربند فانوسغه، لباس نظامی و غیره همیشه میبودیم و نباید اینها رو در میاوردیم، چون هر لحظه تا صبح روز بعد میتونستن پیش بکشن و تا ۳۰ ثانیه باید اونجایی که گفتن می‌رسیدیم. خب من از اونجایی که آدم ریلکسی هستم پا شدم و لباس (فِرِنچ) رو درآوردم و پوتین رو از پام در آوردم و رفتم حموم!! و همه میگفتن تو دیوونه شدی نکن این کارو یهو پیش میکشن و غیره!! هر لحظه توی حموم تلفن آسایشگاه زنگ میخورد اسرس کل وجودمو فرا میگرفت!? خلاصه اومدم بیرون از حموم و رفتم با لباس راحتی خوابیدم. خب البته شانس آوردم که تا صبح پیش نکشیدن و اینطوری اولین نگهبانی من هم تا صبح روز بعد که میشد جمعه تموم شد.اینم بگم که عصر روز پنج‌شنبه که بیکار با لباس نشسته بودیم دکتر متخصص داخلی‌مون، دکتر یحی از عمل‌هایی که کرده بود میگفت، پسر خوبی بود و پر از معلومات و دانش و سر به زیر دقیقه عین خودم (زیادی از خودم تعریف میکنم عادت کنین به این موضوع ?). خب بعضی از این عمل‌ها یکم +۱۸ بودن و اینجا جای گفتن اونا نیست اما خب روز، روز خوبی بود با بچه‌ها بیشتر آشنا شدیم.۱۳ اردیبهشت ۹۸ | آزادی!جمعه‌س و مرخصی دادن بهم (روزبرگ) یعنی فردا باید ساعت ۵:۳۰ صبح پادگان باشم! ساعت ۹ صبح جمعه زدیم بیرون. رفتم ماشین رو از درب جنوب برداشتم (اگه احیانا ماشین میارید حتما صبح باید ماشین رو پارکینگ درب جنوب پادگان ۰۱ شهدای وظیفه نزاجا بذارید حواستون باشه).اگه احیانا ماشین میارید حتما صبح باید ماشین رو پارکینگ درب جنوب پادگان ۰۱ شهدای وظیفه نزاجا بذارید حواستون باشه، ورودیه ۲ تومنه که حتما باید نقد داشته باشین و هر شب ماشین بمونه ۱ تومنه اگه الان زیاد نکرده باشنش.اومدم با ماشین سمت درب شمال که سید مهدی و سید محمد رو بردارم و بریم سمت خونه. بچه‌ها گوشی‌شون رو از درب شمال گرفتن و رفتیم.تازه وقتی میاید بیرون از پادگان میفهمید چقدر زیاد خسته‌اید! توی پادگان فرصت فکر کردن به خستکی رو هم حتی نداری! رفتیم بیرون و همه‌چی به طرز وحشتناکی عجیب بود! طرز لباس پوشیدن مردم و اینکه لباسشون یه دست نیست! مثه دیوونه‌ها!! شاید غیر قابل باور باشه و چند لحظه اول اینطوریه! اون روز من از لحاظ مالی توی تنگنا بودم و آدم توی این شرایط عصبانی میشه! عجیب این بود که من شاد بودم! داشتم میرفتم خانم رو ببینم!فکر نکنید توی سربازی بیشترین سختی رو خودتون دارید میکشید! خانواده از شما بیشتر سختی میکشن! نمیودنن چیکار میکنید چی میخورید! نگرانوتونن! پس حواستون به خانواده‌تون باشه! مادر و پدرتون رو ببینین و بهشون قوت قلب بدین! ببینین اونجا زندان نیست و من نمیخوام طوری جلوه بدم که فکر بد کنین! اما انسان طوریه که بگن تا ۲ ماه همینجا بشین هم سخته براش! پس زیاد هم نترسید!اگر شخصی باشید که تا پای خدمت توی شرکتی کار میکردید و شرایط نسبتا خوب بوده براتون! و آدم کاری باشید! یعنی اگه مار نکنید کلافه بشید! بدترین شرایط رو توی روزای اول خدمت خواهید داشت! پیشرفت دوستاتون رو میبینین که بیرون از خدمتن! زمان نسبیه و برای شما که توی خدمتین با اونا متفاوته، قضیه اینه که توی حوزه من شما ۱ ثانیه آپدیت نباشید بازی رو باختین! پس توی مرخصیا سعی میکردم اطلاعاتم رو آپدیت کنم!این روزها برای من که متاهل هستم یکم سخت‌تر هم هست، من یه جای دیگه هم شاغل هستم و باید کارهای دیگه‌ای هم که دارم رو انجام بدم، پروژه‌ها و این مسائل، و از بد قول بودن بدم میاد و بد قول شده بودم! تا اینجا من فقط دو روز رو مرخصی گرفتم! سه‌شنبه و جمعه که رفتم به زندگی‌ای که کم‌کم فراموشش کرده بودم برسم! رفتم که پول در بیارم برای زندگیم!و در ادامه هفته دوم سربازی من شروع شد، میتونین هفته بعد رو توی پست بعتی ببینین! https://vazifenevis.ir/%d9%85%d8%b1%da%a9%d8%b2-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d8%b4%db%8c-%d8%b5%d9%81%d8%b1%e2%80%8c%db%8c%da%a9-%d8%b4%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%b8%db%8c%d9%81%d9%87-%d9%86%d8%b2%d8%a7%d8%ac%d8%a7/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b3%d8%ac%db%8c%d9%88/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%aa-%d8%b5%d9%81%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d8%b4%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c-%d9%88/ </description>
                <category>وظیفه نویس</category>
                <author>وظیفه نویس</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 23:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>