<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وزیری وصال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vazirivesal</link>
        <description>یک تنها شاید همراه اما متصل به نور درون که شاید هنر گوید و گاهی به عشق نیک بداهه 
علی وزیری وصال هستم عاشق هنر و شعر و بداهه گویی در شغل گرافیست و طراح</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:36:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4849134/avatar/7ZWyee.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وزیری وصال</title>
            <link>https://virgool.io/@vazirivesal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقص در میان جبر و اختیار</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-trm7kusvpe53</link>
                <description>نگاه کردن به آلبوم عکس‌های خانوادگی، دلم را لرزاند.چهره‌ی خودم را دیدم و با خودم پرسیدم:«چرا این‌قدر زود پا به این دنیا گذاشتم؟آیا این تصمیم، پیش از تولد، برای رسالتی بزرگ‌تر بود؟»ما که آسمان‌ها را می‌خواستیم زودتر ببینیم،حالا در میانه‌ی راهیم…اما عجیب است که کودک درونم،با وجود تمام سال‌ها،هنوزم جوان‌رو و با روحیه‌ام نگاه می‌کند.بین تمام منطق‌ها و تحلیل‌ها،در گره‌ی پیچیده‌ی «جبر» و «اختیار»،به نتیجه‌ای مبهم رسیدم.من که در جزئیات زندگی می‌مانم،گاهی در لابه‌لای احترام‌ها و بزرگ‌سال شدن‌ها،دستِ اشاره‌ی کودک درونم، مرا به بازی می‌خواند.چه تضاد شیرین و سختی است!بیا ای کودک بی‌نظیر و شیرین‌سخنِ درونم،مرا به دنیای بازی‌هایت ببر.نمی‌دانم این توهم است یا حقیقت؟شاید ما در خوابی عمیق از عالمیمو واقعیت‌هایمان، همان رویاهای ماست…شاید…!پس می‌نشینم و تحلیل‌های ذهنم را به کوهِ ثابتِ سکوت می‌سپارم.زندگی می‌کنم، نه با ذهن، که با قلب.آری، آمده‌ام تا بگذرم…و این لحظات را شیرین، همراه با یارِ جان، بگذرانم.حرف آخر:چه در بیداری و چه در خواب، همه می‌گذرد.پس این لحظاتِ نابِ دنیا و عالم را به تو می‌سپارم…دوستت دارم.علی وزیری وصال</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 10:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم از من بر نمیدارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-suvjn6lxigyj</link>
                <description>عشق او...شاید تصور کنی که توهی بیش نیست.یاغ شاید هم در خیال و رویای زیبا بمونی شک کنیاما او تو را می بیند! چرا می بیند؟! چون عشق اش تو هستی...کسی که تورا میخواهد چشم از تو بر نمی دارد اما این اول ماجراستنشانه ها و رفتار هایی را میبینی که سن و سال و غرورت را فراموش می کنی، یعنی دیگه به ذهن و معلومات خودت اعتماد کامل بودن نداری و میفهمی کسی هست که بشدت بهش نیاز داری...یادمه که ضرب المثلی انگلیسی ها دارند که : کلمه ی ( پلن ریزی ) برای خداوند یک دید مزخرف و مزحک و خنده دار است! چرا؟چون من و تو در یک بازی پس پس از تحلیل و تصمیم عقلانی درست، ذهن را خلع سلاح کن و به ذهن بگو تمام که اگر ذره ای مقاومت کنی کارت تمام است...!به معنی این که تمام اون شکوه ونشانه ها ناپایدار می شوند پس میپذیرم این یک حقیقت استجالب اش اینجاست که زندگی اونقدر ساده و پیچیده می چرخه و میاد سراغت که زندگی دیگه بهت چیره میشه و تو تسلیم یک هاله و هس و انرژی هستی...چرا؟ چرا با من بازی میشه ؟ این سوال ذهنت میشه و دیگه می پذیری در وسط یک بازی هستی و فقط با یک وجود حقیقی و مهره هایی چون اشیا و انسالن ها که به این حقیقت مرکزی متصل اند طرفی آری یک حقیقت مرکزی که تمام عالم رو در بر گرفته و از پرواز پروانه ها تا چرخش کره زمین تا کهکشان ها در ماهیتش نقش بسته و تمام غلط و درست ها به او ختم میشه و در نور درون و وجودیت خودت، گاهی به نقش دوستی مهربان ، گاهی از کلام یک کودک بازی گوش  وگاهی هم از بیاناتن همکاری کهن فقط یک سلام با اوداری با تو در ارتباط است.حرف آخر:او به تو چشم بسته، هر لحظه هوای تورا دارد شاید منطق و باورهایت قبول نکند اما با پیش پا افتاده ترین اتفاق ها تورا شگفت زده می کند و حضورش را به تو می فهماند</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 22:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من حتی از خدا هم نمی ترسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-ilzg55ywhcty</link>
                <description>خدا کیست که او را در قِشر ترس و گُمانِ مغزم فرو کنم و یا در بوح بوحه ی هراس و اضطراب قرار دهم؟!چرا از خدا بترسم؟!حقیقتش را بدانی ترس من از خودم و بازخورد اعمالم است، همان کارما یا پژواک زندگی که شاید به گوشت خورده البته گهگداری هم از دستم در می رود و فراموش می کنم که خدایی هم هست...سراغ مذهب و قشر خاصی نمیرم همون نشانه ی دل یا وجود درون که نامش را هرآنچه دوستداری بگذار!خودت هم به آن باور داری همان پنهانی به صد نگاره، آشکاربه دریا بنگرُم دریا تو بینومبه صحرا بنگروم، صحرا تو بینومبه هرجا بنگرُم کوه و درو دشتنشان از قامت رعنا تو بینُم- باباطاهرزیاد از حد تفسیر و توجیح شنیدم با منطق و شهود خودم و تمام وجودم این نور رو سنجش کردم چیزی از ترس نبود...همان رفیق دوران کودکی ام که در دل با خودت در هنگام بازی با اسباب بازی با او سخن میگفتم ... توجیح دیگر فایده ندارد.چرا باید از کسی که دوستم دارد ومرا در کودکی همراهی میکرد و با من سخن میگفت بترسم ؟ آیا دلیل راه درست ترس است؟! درست است که ترس یا یک احتیاط بجا برای ادامه ی مسیر لازم است اما اگر سو استفاده یا افراط شودمرا در گوشه ی کنج دلم به سیاهی و مبهوت میبرد و مرا از خود بودن دور می کند شوکوفایی من از دوستی و شجاعت کودکانم گل کرد نه چیز دیگری ...همان جسارتی که مرا از خدا دور نمی سازد بلکه پیش نیازی برای سخن با او باز می شودهمان با خود سخن گویی های شیرین که مادرم شوق و ذوق میکرد و دیگری میگفت او دیوانه شده! دل را به دریا می زنم تا دوباره با دوست خود هم نشین لحظه ها شوم تا با هم بازی کنیم و دل مرا به تمام عالم ببرد این یار همیشگی.هرآنچه که نامش میگذاری تورا برای عشق و شادی میخواهد نه چیز دیگری ... دوستت دارمعلی وزیری وصال</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیک تاک ساعت...!</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-btesf9tqeweu</link>
                <description>تیک تاک ساعتمی نویسم شاید بتوانم سرعت بدم به خودم تا به آن مطلب برسم.نه راهی نیست جز تسلیم زمان شدن یا نه باز میشه راهی یافتشاید این راه من باشه که به عقربه ها خیره بشم وبغضی در گلوم بشینه که حسرت از دست رفته ها رو بخورم یا اضطراب از دست دادن باقی مونده هارو به دوش بکشم؟! این بلاتکلیفی هستش یا اسارت در ثانیه ها...ذهن نمیذاره که ارامش به خودم بدم اما این چاره نمیشه ، تا این مساله یا حتی چالشی حل نشه در لابه لای تیک تاک ساعت زندانی میشم و تا زمانی که فرار میکنم این مسبیر ادامه دارد...و زمان همیشه برای من تکرار می شود...حرف آخر:زمان و لحظات را حتی دیگر خدا هم نمیتواند نگهدارد و مانع آن شود پس می پذیرم از این گذر که این دنیا همه با آرامش و ریتم خاصی به راه خود ادامه می دهیم و ساعت و عقربه هارو به رقص و شکوه خودشون رها می کنیمعلی وزیری وصال</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 12:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا فالت بگیرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-lkdxrhi2mwbo</link>
                <description>بیا فالت بگیرمبه نام آنکه مرا آفرید اما نمی دانست چگونه فراموشش میکنمبیا فالت بگیرم! خیلی شنیدیم در کنار بازار چه های معروف و یا لب دریای خوش صدا افرادی را که با این جمله به دنبالت می افتند..بخصوص کسانی که خودشان فالشان را نمی توانند بگیرند یا سرنوشت خود را فراموش کردند...سر نوشت ات در دل یک فنجان؟! چه اسارت و تنگنایی بر بخت من است ؟!چه باعث شده که قطره ای قهوه با ویرانی فنجان بر دیواره ی این جسم سفالی متلاشی می شود که نگارخانه ی بخت و راه من باشد که خود هم نمیتوانی بخوانی... فقط افرادی عجیب و خاص !همین حرکت از این قطره ها هزاران نقش میبندد و فریاد مسیر زندگی و راه حل زندگی را بیان میکند.. این همان گمانه زنی های فالگیر هاست که بتوانند از چشمانت نقش و حسی مشترک بخوانند و ببینند که هر آنچه می گویند حیرت زده شوی که چگونه خواند راز زندگی مرا ...! ای کاش..کاش راز دل ها را همه جای می شد دید یا سرنوشت هر لحظه به ما بیان میشد که چیست...!اما اگر از این ها بگذریم لحظات که الان و اکنون باشد آن هم در اوج سر سختی و درد و رنج یا شیرینی فرصت ها و اتفاقات است، نامش زندگیست.این را به خاطرِ ذهن و قلبم پیام دادم که ما چیزی به عنوان گذشته ای روشن یا آینده ای شفاف نداریم...جز لحظه ای در جریان آب رود خانه ها یا نشسته بر قایق زمان الان که هم گذشته را پند میدارد و آینده را خُوش و خُرّم... پس فالت را میگویم:تو زندگی ات را در این لحظه حال میفهمی  و می سازی یا بهم میزنی ... این تو هستی تصمیم گیرنده خود قلب تو میخواند و تو می سرایی ره زندگی را ... همه ی ما این نقمه ی زیبا را میخوانیم و در اوج بیان میکنم فال تو ناقص است و با درک تو کامل می شود در همین فنجان دلت نه در فنجان دیگری.علی وزیری وصال</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 15:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-eg0lrjgnelfd</link>
                <description>سقوط زیباآرام و آهسته وقتی دستم به وجودش خورد از ساق گل سقوط کرد و افتاد...!برگ کبود و زرد شده ... چرا من باید این لحظه رو اجساس کنم و ببینم؟! خدا میخواست پیام یا نشونه ای از یک پازل یا زیبایی رو تو تن برگ کبود شده در اوج سقوط نشونم بدهخسته شدم که این لحظه ها رو ناخودآگاه ذهنم و روهم توصیف میکنه و تفسیر مینویسه و منو به حالت بغض و خلسه میبره اما... اما باز می ارزه این بغض بهم راه رو میگه ، مسیر درست رو نشونم میگه یا نهایت یک زیبایی و تفکیک جدید از این هزار و یک عالم پیچیده رو یادم میدهاین شهود و الهام منو دیوانه نکنه خوبه الانش هم دست کمی ندارم از حال و هوای دیوانگان! تمام پیام ها و راهنمایی های بزرگ و کوچک تو این احساس و حال و هوا بوده برام. پس می‌پذیرمشزیبایی این برگ رو نمیخوام بزرگش کنم اما کمی بهش خیره شدم تو اون لحظه خطوط روب تنش به کانند رگ زیر پوست روی دستان عزیزی بود ... واقعا حیف میشه که بخوام اون حس و بیان بصری رو که من با کلمات اثبات کنم انگار یک عشق رو در قفس بهش آزادی بدی ، باید آزادش بذاری و در کنارش کمی بیان کافیست.حرف آخر:در هراحظه حتی تو اوج در و غصهدی سقوط زندگی پیامی به من و تو داده کیشهذو راهی بهمون گفته میشه چون رندگی همینجوری نمیشینه و زانوی غمدبغل نمیگیره... دوستت دارم♥️علی وزیری وصال</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر زیبای من...</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-wusd9axytly9</link>
                <description>بینش یا دیدن؟شاید سوالی که پرسیدی کمی اشتباه باشد. حقیقت مثل چشم نیست که عضو بدنمان باشد و فقط با دیدن به دست بیاید. من ترجیح می‌دهم آرام و راحت بنویسم و بگذاریم ناخودآگاهم همه چیز را به گردن اتفاقات زمان بیندازد. شاید هم گردن تمام رهگذران آن شهر رویایی و زیبایم که نمی‌توانم از کنارش بگذرم!شهر زیبای من:اسمش را نمی‌دانم یا شاید نتوانم برایش اسمی بگذارم. اما جالب‌ترین بخشش اینجاست: دریا و ساحلی زیبا با موج‌های خروشان. وقتی قدم می‌زنی، کف پاهای برهنه‌ات شن‌های سفید و خاکستری‌رنگ و نمناک را حس می‌کنی. بوی خوش در فضا می‌پیچد، نور خورشید به صورتت می‌تابد و نسیم خنک، سوزش آفتاب را نوازش می‌کند و دور می‌سازد.من در این شهر با آدم‌هایش غریبه‌ام، اما عزیزان دلم آنجا هستند. دو کودک معصوم و رویایی که با صدای قشنگشان خاک‌بازی می‌کنند و قلعه می‌سازند. به‌ویژه دختر زیبای من با موهای بور و طلایی و چشمان سبز-آبی‌اش که مدام می‌پرد و با ذوق می‌گوید: «بابا، چیز قشنگی پیدا کردم!»لحظه‌ای که این صحنه را امضا می‌کند، همسرم است. او نوشیدنی خنکی را که با عشق و مهارت و سه تکه یخ آماده کرده، کنارم می‌گذارد و تعارف می‌کند. دست در دست هم، به کودکانمان نگاه می‌کنیم. چه قشنگ است حضورِ زیبایِ عشق.آیا اینقدر با جزئیات گفتم؟ یا شاید این‌ها واقعی‌ترین بخش رویاهای من است؟ مثل خالقی که از جزئیات نمی‌گذرد.می‌ترسم! می‌ترسم که این لذت‌ها بی‌معنی شوند یا این رویا در ته‌خلسه‌ی ذهنم بماند. از طرفی، تیک‌تاک ساعت از این دنیای نیمه‌واقعی‌ام آزارم می‌دهد. شاید هم باید به همین چند لحظه اکتفا کنم.باز هم جای شکرش باقی است که می‌بینم، خلق می‌کنم و زندگی می‌کنم. شاید روزی این لحظات از دروازه‌ی شهر کیمیاگری بگذرند و برای شهر زیبایم «مجوز واقعی بودن» بگیرند. شاید هم اشتباه می‌کنم و الان خوابم… نمی‌دانم!دوستت دارم! بله، دوستت دارم با تمام وجودم: همسرم، فرزندانم، و ای شهر قشنگم. حتی تو را هم دوست دارم که این متن را با عشق می‌خوانی.تقدیم به شهر زیبای من. 🌊✨❤️</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 12:20:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور درون</title>
                <link>https://virgool.io/@vazirivesal/noor-daroon-qufk5jvht5ws-qufk5jvht5ws</link>
                <description>نور درونزندگی همیشه با نور شروع می شود اما هیچ کسی شروع این هستی را ندید و اگر از عشق سخن بگیم که بهش مُهر مرگ همیشگی زدند اما بدل کارش، سر کار خوبی هستش و شاید تا اینجا نوشتار خوبی داشتم اما ادامه دارد....گاهی حقیقت لا به لای شوخ طبعی ها در لباس مخفی در جریانِ این ما هستیم که خودمون رو به کوچه علی چپ میزنیم و ازش فرار می کنیم و جالبه که به ته خط که رسیدیم فقط خط رو درک کردیم چیزی از شروع و پایان دستگیرمون نشد.این شد که جواب سوال هامون رو جایی دیگه از معما برای ما گذاشتن و این رو درک کردیم که خدا، چقدر حس گرگم به هوا بازی کردن رو با ما داره و ما هم چاره ای جز بازی کردن رو نداریم و اگر بازی نکنیم کودک درونمون میزنه زیر گریه و حالا خر بیار و باقالی بار کن!جالب اینجاست که وقتی کودک درونمون گریه هم میکنه، کسی داره نوازشش میکنه که نه می بینیمش و نمیدونیم کجاست اما احساسش می کنیم! نمیخوام اسمش رو خدا بذارم یا بزرگی! برای من یه نور بلند هستش که انگار برای من برنامه ریزی شده.تصور من از کودک درون:تصور من این بوده که کودک درونم هم توان کودکی داره هم هوش و دلداری خودش فقط از ما اراده می‌خواد یه هم بازی خوب یا یک یار همیشگی که ما زیاد بهش محل نمیدیم یا اصلا فراموشش کردیم و چیز زیادی هم نمیخواد و اتفاقا شادی ها و هم و غم هاش باب میل دل خودمونه...حالا چرا من؟! خوب دلیل نداره جز اینکه پایبند به یک اصلی دارم زندگی میکنم همون تسلیم دل شدن است.شک کن، یقیین متولد می شود!هرموقع به حقیقتی شک کردم یا به اصطلاح حقیقتی بوده ، با شدت تمام بعد از تحلیل و بررسی با منطق و سوال ها بهش اعتماد کردم با تمام وجودم اما اینو بگم که از روزگار یادگرفتم که از چیزی که بهش احتمال زیاد دارم یک درصد بهش احتمال متضاد یا فروپاشی بذارم. این خوبه ! چرا؟ دیگه به هرچیزی یا هرکسی از ته دل اعتماد نمیکنی و یقیین نمی‌بندم. چون این عشق و تعادل واقعی خوبه تا وابستگی و نا بهنجاری ذهن و وجود.از جزئیات میام بیرون میدونم حوصله هم مثل زمان این روز ها چیز با ارزشی شده و زیاد نمیشه سفره ی دل باز کرد، شاید این برداشت اشتباه من باشه شایدم نه یه واقعیت موجود.اصل مطلب و حرف آخر:به کودک درون توجه کن، از جنس لحظه ای در خلوت رویایی در اوج روزمرگی ، ضرر نداره و خرجی هم نداره اما واقعا ارزشش رو داره نور دل من.علی وزیری وصال</description>
                <category>وزیری وصال</category>
                <author>وزیری وصال</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>