<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک ولشده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@velshodeh</link>
        <description>با سنی کم میخواهم بدانم. اینجا از مشغولیات و ترجمه هایم مینویسم. | https://zil.ink/Velshodeh |</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/223279/avatar/FksZPx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک ولشده</title>
            <link>https://virgool.io/@velshodeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@velshodeh/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-qjie24y1ajph</link>
                <description>سلام. مدت‌ها بود که به اینجا سر نزده بودم. امروز وقتش شد. به نوشتن دوباره محتاج شدم. باز به نوشتن. در رمان یادداشت‌های زیرزمینی این‌چنین می‌خوانیم که:« اما سوال دیگری وجود دارد: چرا و مخصوصا برای چه دلیلی می‌خواهم که بنویسم؟ اگر که برای خواننده نیست. به یقین خود می‌توانم به راحتی هرچه را که می‌خواهم بدون پیاده کردنش روی کاغذ به یاد بیاورم.» اکنون چیز بیشتری ندارم و فکر می‌کنم که کافی باشه. حداقلش این است که فهمیده ام نوشتن مخدر خوبی‌ست برایم. و اینجا می‌توانم بدون اتلاف کاغذ و درختان عزیزم بنویسم. </description>
                <category>یک ولشده</category>
                <author>یک ولشده</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 11:27:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ؛ چرا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%B1%D8%A7-zywugk9pgwxf</link>
                <description>نمی دونم چرا دارم در این مورد مینویسم، ولی تنها چیزی که میدونم و ازش مطمئنم اینه که تنها کاری که شاید بلد باشم و بتونم بهش فکر کنم خواندن و نوشتنه.میخوام از موارد کوچک ولی شاید کارآمدی بنویسم که هست ولی کمتر مورد توجه قرار میگیره.از همین الان عذرخواهی میکنم که اگر متن به درد بخور نیست یا متن روانی ندارد.خب از آنجایی که در نوشتن مهارتی ندارم و چیزی از ترتیب بندی نوشتار ندارم همین طور شروع به نوشتن میکنم تا ببینم سر از کجا درخواهم آورد.اخیرا به گزارش برخی خبرگزاری ها آمار مطالعه در ایران روزی 13 دقیقه است. 13 دقیقه! یعنی اگر نصف زمان در ترافیک بودنمان را کتاب صوتی گوش دهیم اقلا نیم ساعت در روز خواهد بود. چرا مردم ما به خواندن اهمیت نمی دهند ( و البته منظورم هر خواندنی نیست؛ شاید که منظورم در آینده کمی واضح تر شود. ) ؟ جامعه ما چندی است در سودای تغییر به سر میبرند. به گمان خود میخواهم از بند سنت گرایی ها رها شویم ولی اندی اهمیت به تاریخ نمیدهیم که مردمان دیگر چطور از بند سنت رهایی یافتند یا اصلا چرا از بند سنت رهایی یافت؟ سنت چیست؟ چرا میانگین سن اعتیاد جامعه ای که میخواهد به سوی مدرن شدن -پیشرفت- برود هر روز وضعش ناراحت کننده تر میشود؟ اینها چندی از سوالاتی است که باید به آنها در جهت رشد جامعه و پیشروی به طرف جامعه دلخواه پرسیده شود. و پرواضح است که آگاهم که چنین سوالاتی شاید به ظاهر بی اهمیت یا کم اهمیت تلقی شوند و سوالات واقعی توامان با عبارات بلیغ تر هستند، لیکن طرح چنین سوالاتی در اینجا میسر نیست. ولی این چند سوال خود به آن سوالات بنیادی تر خواهد رسید.الان برای چه این را مطرح کردم و کتاب چه ربطی به پیشرفت یا رشد دارد؟خب به سخنان اندیشمندان هم خواهیم رسید ولیکن تک سوالی اینجا برای نزدیک شدن به پاسخ کافی است. ما برای تغییر ، رشد ، پیشرفت به معلومات ، به تاریخ نیازمندیم. حال این تاریخ این معلومات ار کجا می آید ؟ از شایعه ، از دهن من و او ؟ نخیر ؛ بادی از کتاب بیاید.بدون آگاهی از تاریخ از انقلاب ها از رویداد ها ، ما محکوم به تکرار آن شکست ها هستیم.تا اینجا برای این کافیست.مدتی است در شبکه های اجتماهی - مخصوصا اینستاگرام - به چیزی به نام بوکستاگرامر بر میخوریم. کسانی که کتاب ها را در کنار فنجانی قهوه ، پنجره ای رنگارنگ ، جورابی خوشگل و.... می چینند و در آخر در کپشن مینویسند: با داستایفسکی مثلا حاال کردم. من این جمله را در کپشنی از رمان جنایات و مکافات ( Crime and punishment ) دیدم. نمی دانم ، واقعا نمیدانم و درک هم نمیکنم با داستایفسکی حاال کردم به چه معناست؟ آیا بدین معنی است که متنِ داستایفسکی را دوست داشت ؟ حال دوست داشتن یعنی چه؟ در یک معرفی کتاب فقط ظاهر خوشگل کافی نیست و نخواهد بود. مطالعه فقط پر کردن قفسه های کتاب نیست. به شخصه روزی در کتابفروشی شنیدم به آقایی به فروشنده گفت که 30 سانتی متر کتاب صورتی میخوام. کتابفروش به معنای واقعی کلمه شوکه شد. باری میخواست دکور اتاق دخترش را کامل کند.به بحث برگردیم. وقتی کسی برای مثال داستایفسکی خوانده است ، حداقل برای 5 دقیقه باید بتواند از روسیه قرن 19 حرف بزند، باید بتواند کلمات را به سبک بهتری ادا کند ، باید بتواند لحظه ای مثل آخر رمان جنایت و مکافات را با حداقل 60 درصد همان احساسات بیان کند ، باید بتواند حداقل بازنگری از خود بکند که چرا من مثلا از جنایت و مکافات لذت بردم؟ آیا فقط به خاطر این بود که 777 صفحه را ورق زدم؟ یا چون کتابی را تمام کردم؟ طبعا نباید این طور باشد.الان سوالی که به ذهنم آمد این است که چرا وقتی افکاری را روی متن می آورم مضحک به نظر میرسد؟ باری شاید خودم مضحکم.تا اینجا کافیست و فکر میکنم با متنِ ناروانم آزارتان دادم. اگر خواستید میتوانید نصیحتم کنید.</description>
                <category>یک ولشده</category>
                <author>یک ولشده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 00:47:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی...</title>
                <link>https://virgool.io/@velshodeh/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-b9w6zye8l7ec</link>
                <description>شاید عنوان نوشته ام زیاد برازنده اتفاق نباشد. یادم نرود که این یک شرح حال است یا یک راهنمایی طلبی. امروز بعد از مشاجره حسابی رفتم که برای کادوی تولد برادر کوچکم به جای «پول» ، «کتاب» بخرم. باری، به کتابفروشی که رسیدم سر فروشنده گرم بود و من یک حس نفرت بهم دست داد. باید بگم که برخلاف میلم مثل داستایفسکی نمیتوانم بنویسم برای همین شاید جملاتم مبهم باشد. حس نفرت بههم دست داد که چرا من نمیتوانم مثل آنها حرف بزنم یا اینکه نمیتوانم خود را در صحبتشان دخیل کنم. آنها کلاس داشتند ؛ نه آنجا. ولی داشتند برایش برنامه ریزی میکردند. من هم به گوشه کتابفروشی پناه بردم تا فراموششان کنم؛ اما لاکردار فقط حسم شدیدتر شد. یکی در میانشان که مدرس کلاس درحال برنامه ریزی شان بود با آب و تابی خاصه توده جامعه و جمع های بازاری صحبت میکرد ولی آنچنان برایم از او تعریف کرده بودند که فکر میکردم با این تعریفات « نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند / شهریار » ولی در میان آن جمع که خودش را از آنان بالاتر میدانست از کارهایش که برای ساختن کتابخانه کرده بود میگفت و از فشارهایی که به نهادهای دولتی برای برآورده کردن خواسته هایش آورده بود حرف میزد. آنجا بود که شخصیت بتِ آن فرد برایم نابود شد. شاید هم تقصیر خودم است چون نباید از دیگری بتی بسازم. همینطور بساطشان گرم تر میشد و من هر لحظه به فکر حتی یک ایده احمقانه بودم که خودم را نزدیکشان کنم. اما تنها ایده ی ممکن رفتن برای پرداخت هزینه کتاب ها بود. دستی بر تاریخ فلسفه غرب زدم که الان نویسنده اش را یادم نمیآید ، خودم را به فکر فرو میبردم تا فکر به توجه آنان از خاطرم برود ؛ اما نمی رفت. از ته قفسه ها کتاب ایران بین دو انقلاب به چشمم خورد. به فکرم رسید که بهانه خوبی برای فراموشی اتفاق دور و برم است. چون کمی هم علاقه به تارخی داشتم گفتم حتما ذهنم را منحرف میکند. ههه، اما نه هیچکاری نکرد. چشمم به ابلهِ داستایفسکی افتاد و قیمت 140 هزاری اش که من نمیتوانستم بخرم. باری بر فکرم اضافه تر شد. چرا من نمیتوانم آن کتاب را بخرم درحالیکه فلانی و فلانی فقط برای عکس پیج هایشان کارتُنی کتاب میخرند؟. و این بود که دوباره ذهنم به سوی پول و سرمایه و اقتصاد و تمام بحث هایی که در تاریخ مخصوصا تاریخ فلسفه درباره اینها مطرح است رفت. یهو بخش هیومی ذهنم ( نمی دانم چرا هیومی میناممش ) گفت که :« این سازوکار ذهنت است تا دل نگرانی حالت را فراموش کنی.» و دوباره ذهنم به سوی ماجرای ماسبق رفت. یهو به فکرم آمد که شاید یکی از آنها به طور کاملا مضحکی از من میپرسید که « چه سوالی ذهنت را درگیر کرده است؟» و به طور مضحکی به یادِ جمله ای از یادداشتهای زیرزمینیِ داستایفسکی افتادم که میگفت:«خوشبختیِ ارزان یا رنج متعالی؟»و در حالت ازاردهنده ای به یادم آمد که کسی از من سوال نمی پرسد.چقدر احساس میکنم که الان همان آقای زیرزمینی ( Mr. underground ) رمان داستایفکی ام .اگر احیانا کسی این مطلب را خواند ببخشید که آزارت دادم میخواستم ببینم نوشتن چه طعمی دارد گرچه که داستان واقعی است.</description>
                <category>یک ولشده</category>
                <author>یک ولشده</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 21:13:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>