<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا علی بک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@veylan_ir</link>
        <description>دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعنی شریف | به دنبال انجام کاری در فضای رسانه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:37:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/313757/avatar/IxlmkY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا علی بک</title>
            <link>https://virgool.io/@veylan_ir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاه و سفید!</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-mqxmeecxwjxl</link>
                <description>چند روزی است که فایل صوتی از آقای ظریف منتشر شده است که واکنش‌های زیادی رو در پی داشته است. حال که چند روز از این ماجرا گذشته است، در این یادداشت قصد دارم چند نکته درباره این ماجرا که نظرم می‌رسد را مطرح کنم. صفرم) بنده انتقادات بسیار زیادی را متوجه شخص آقای ظریف و عملکردشان در این هشت سال می‌دانم و به نظرم ایشان به رغم توانایی بالایشان در سخنوری و مذاکره، اصلا &quot;وزیر&quot; خوبی نبوده و نیستندو نگاهشان به خیلی از مسائل بین المللی هم جای پرسش های فراوان دارد که خیلی‌هایش در حد سواد بنده نیست! به همین جهت این یادداشت به دنبال دفاع و یا نقد عملکرد آقای ظریف به عنوان یک وزیر نیست.فارغ از صحبت‌های خود آقای ظریف، مصاحبه کننده این گفتگو (سعید لیلاز) به شدت غیر حرفه‌ای و مشمئز کننده بود. کسی که به جای تسلط روی مبحث و تلاش برای پیش رفتن هر بحث، مدام به دنبال خودشیرینی و تکه پرانی‌های سیاسی و سطح پایین بود و مدام سعی داشت پیش‌فرض‌های ذهنی‌اش را به عنوان جمع بندی مطلب مطرح کند که خود ظریف هم در مواردی به مخالفت با او پرداخت!اول) این فایل صوتی از دو منظر قابل بحث است، نخستین منظر، نفس &quot;مطالب&quot; گفته شده در آن توسط آقای ظریف است و منظر دوم، &quot;گفته شدن&quot; این مطالب است! ممکن است ما گاهی با مطلبی موافق باشیم ولی مطرح و عمومی شدن آن را به صلاح ندانیم و مخالف منتشر شدن آن باشیم. این مصاحبه که توسط مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست جمهوری صورت گرفته است، در راستای پروژه تاریخ شفاهی دولت یازدهم و دوازدهم بوده است. چیزی که در این دست پروژه ها مرسوم است این است که مصاحبه‌هایی انجام می‌شود، سپس پیاده می‌شود. حال مصاحبه کننده بخش‌هایی از آن را که مایل به انتشارش نیست حذف می‌کند. سپس مصاحبه چندین سال می‌ماند تا بعدها منتشر شود (در آن زمان انتشار هم باز مورد بازبینی خود فرد مصاحبه کننده و مراجع دیگر قرار می‌گیرد.) همان طور که خود آقای ظریف، در بخش هایی از مصاحبه، نسبت به عدم انتشار بخش هایی از صحبتش هشدار می‌دهد. حال مشخص نیست در این میان چه اتفاقی افتاده است که این فایل خام مصاحبه، ناگهان سر از ایران اینترنشنال در می‌آورد! اتفاقی که قطعا حاصل یک خیانت است، اما این که این خیانت را چه کسی و با چه نیتی انجام داده، سوالی است که در آینده احتمالا پاسخش مشخص شود! ولی هر چه که باشد، بنابر شواهد موجود، شخص آقای ظریف چندان تقصیری در این مورد ندارد، چرا که اصلا قرار نبوده بدون بازبینی شخص او، این مطالب منتشر شود!دوم) شاید جنجال برانگیز ترین بخش صحبت‌های آقای ظریف، صحبت های ایشان درباره شهید حاج قاسم سلیمانی و طرح دوگانه میدان - دیپلماسی است. صحبت‌هایی که در آن نقد‌هایی بر اصل بودن &quot;میدان&quot; در نظام تصمیم گیری کشور مطرح می‌شود. این‌که در این سال‌ها، بیشتر از همه، دیپلماسی بوده است که برای میدان هزینه داده است و میدان هزینه‌ای برای دیپلماسی کشور نکرده است. فارغ از درستی و یا غلطی گزاره‌های مطرح شده توسط آقای ظریف، یک مسئله بسیار مهم است، و آن درک ساحت این بحث است. چیزی که آقای ظریف مطرح کرده است، نه در نقد و زیر سوال بردن &quot;میدان&quot; و ارزش‌ها و اهداف آن، بلکه در نقد سیستم است! آقای ظریف هیچوقت (حداقل در این صوت) مطرح نمی‌کند که فلان عملکرد سپاه قدس در سوریه اشتباه بوده، یا مثلا فلان کار سردار سلیمانی در عراق کار غلط و نادرستی بوده است، بلکه مسئله اصلی را نظام تصمیم گیری و اولویت بندی جوانب مختلف منافع کشور می‌داند. منافعی که ساحت‌های مختلفی مانند نظامی، اقتصادی، امنیتی، دیپلماسی، فرهنگی و ... دارد. چیزی که آقای ظریف درباره آن صحبت می‌کند، نه نقد این ساحت‌ها و محتوای آن، بلکه نحوه وزن دهی به این جوانب است.سوم) درک این نکته ضروری است که در هر صورت، نماینده رسمی جمهوری اسلامی ایران در فضای بین المللی، وزارت امور خارجه است. چه مسئله مذاکرات هسته‌ای باشد، چه مسئله سقوط هواپیمای اوکراینی و چه مسئله کمک‌های سپاه قدس به یمن و فلسطین و لبنان، نهادی که باید در برابر همه هجمه‌ها و سوال‌های دیگر کشورها  و نهاد‌های بین المللی پاسخ‌گو باشد، وزارت امور خارجه است.  نه این‌که منتی برکسی داشته باشد، که وظیفه اصلی این نهاد هم همین است، که نماینده رسمی جمهوری اسلامی در فضای بین المللی باشد. شاید در جمهوری اسلامی ایران، هنگام پاسخ‌گویی، تنها یک نهاد داشته باشیم، اما در نقطه کنشگری، چندین نهاد کاملا مستقل از هم داریم! و این جا است که ممکن است مشکلاتی به وجود بیاید. فرقی ندارد که فلان مامور در بلژیک دستگیر شود، یا اطلاعات سپاه  فلان جا فلان کار را بکند، یا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عین الاسد حمله کند یا فلان محموله سلاح در نیجریه کشف شود و به واسطه آن دولت گامبیا با ایران قطع رابطه کند، یا هواپیمایی اوکرایی سرنگون شود، یا رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس فلان اظهار نظر را انجام دهد، همه و همه را وزارت امور خارجه باید بر عهده بگیرد و پاسخ گوی آن در فضای بین المللی باشد و یا به قول یکی از کارمندان آن، ماله را دستش بگیرد و برود جهت جمع و جور کردن ماجرا!  آن وقت در چنین سیستمی، اگر بین این نهادها و افراد هماهنگی و هارمونی نباشد، ممکن است مشکلات عجیب و غریبی دامن کشور را بگیرد. به نظر می‌رسد مسئله اصلی آقای ظریف هم در این مصاحبه همین باشد. این‌که با همه مسئولیت های این نهاد، خیلی از اوقات در نظام تصمیم گیری برای مسائل بین المللی، اصلا حضوری ندارد در مواردی بعضا وزارت امورخارجه جزو آخرین نهادهایی است که از مسائل مطلع می‌شود. حمله به عین الاسد و سرنگونی هواپیمای اوکراینی، دو مورد از این دست بود که ظریف به آن اشاره کرد. این‌که در ماجرای هواپیمای اوکراینی، وزارت خارجه جزو آخرین نهاد هایی است که در جریان این ماجرا قرار می‌گیرد اما باید اولین نهادی باشد که عذرخواهی می‌کند!چهارم) همان طور که در قسمت دوم ذکر شد، مهم است که ساحت بحث را درست درک کنیم و در فضاسازی ها و جریانات احساسی شکل گرفته، گرفتار نشویم. حرف‌های ظریف، با همه درستی و غلط هایش، یک بحث در ساحت کارشناسی است. یعنی این مسئله که آیا در منافع ملی، اصالت بر اولیت‌های میدانی است، یا اقتصادی، یا دیپلماسی، و یا نحوه ترکیب بندی و وزن دهی این‌ها. این‌که در پازل مسائل بین المللی کشور، در حالی که همه مسئولیت‌ها در خارج از کشور متوجه او است، نقش وزارت خارجه دقیقا چیست و نحوه نقش آفرینی آن در داخل کشور به چه شکل باید باشد. مسئله‌ای که کارشناسان و صاحب نظران باید بنشینند و درباره‌اش صحبت کنند. اگر بحث را بیاییم و به اشخاص تقلیلش دهیم و مسئله را از بحث کارشناسی و ساختار سیاسی کشور، به دوگانه سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و محمد جواد ظریف بکشانیم و آن را خرج حب و بغض‌های خود کنیم، به نظرم جفای به حاج قاسم عزیز و کشورمان است، چرا که حاصل این بحث نه حل مشکل، بلکه ایجاد یک نفرت عمیق خواهد بود.چرا که نه ظریف (حداقل در این صوت) میدان و اهداف و ارزش‌هایش را زیر سوال برده است، و نه شخص حاج قاسم سلیمانی را. نقد او به چرایی اصل بودن میدان در نظام تصمیم گیری کلان کشور است. نقدی که می‌تواند وارد باشد و یا نباشد، اما، نه اصل قرار نگرفتن میدان، زیر سوال بردن جایگاه حاج قاسم و رشادت هایش است، و نه اصل قرار گرفتن دیپلماسی تایید ظریف و تیمش! همان‌گونه که ما مشابه این چالش را در مسئله مبارزه با کرونا هم بارها دیدیم، وقتی که وزارت بهداشت معتقد است اصل و اساس تصمیم گیری، باید مسئله بهداشت و سلامت باشد، اما دولت، در کنار بهداشت، جوانب اقتصادی، امنیتی و ... را هم در نظر می‌گیرد و وزیر بهداشت هم همواره از این بابت شاکی است!پنجم) ما انسان‌ها( به جز عده‌ی انگشت شماری) معصوم نیستیم! پر هستیم از اشتباهات بزرگ و کوچک. وقتی که بحث به مسائل کارشناسی و کاری هم برسد، آونوقت ممکن است اشتباهاتمان به مراتب بیشتر هم بشود. چرا که در خیلی از مسائل کاری و کارشناسی، اصلا تشخیص درستی و غلطی به این آسانی‌ها نیست. در چنین وضعیتی، نگاه صفر و صدی به آدم‌ها، شاید یکی از بزرگترین اشتباهات باشد. این که شخصی در نظر ما، سفیدِ سفیدِ سفید باشد و هیچگونه اشتباهی از جانب او را نپذیریم. در این صورت، در مواردی هم که واقعا ممکن است اشتباهی صورت گرفته باشد، همه افراد و اعمال دیگر را جوری مجبوریم تفسیر و قضاوت کنیم و برچسب بزنیم که این فرضیه ذهنی مان خدشه‌ای بهش وارد نشود. و این یعنی خطای شناختی! بیاییم در شرایطی که حتی رهبر انقلاب هم در مواردی می‌آیند و در تریبون رسمی، بابت اشتباهاتی که سهوا ازشان سر زده است، عذرخواهی می‌کنند، کمی افراد را واقعی تر ببینیم.ششم) وقتی در این چند روز، واکنش‌ها و اظهار نظرها را می‌خواندم، چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، حجم بالای سو برداشت‌ها، نقل قول‌های غلط، و اظهار نظرهای احساسی بود. این‌که چقدر برداشت افراد از این صحبت‌ها، متاثر از پیش‌فرض ذهنی شان درباره ظریف و دولت است. انگار که خیلی‌ها دنبال بهانه‌ای بودیم تا بتوانیم کمی خودمان را خالی کنیم! در این میان میدان‌داری یکسری افرادی که خط و ربط‌هایشان به افرادی که مشخصا رقیب آینده ظریف و جریانش هستند، و اظهار نظرهای بعضا دور از اخلاق و انصافشان، قابل تامل است. در این شب های ماه مبارک رمضان، کمی حواسمان را بیشتر جمع کنیم که الان که اینقدر راحت به افراد برچسب منافق و دروغ گو و ... را می‌زنیم، آیا اینقدر از صحنه شناخت داریم و از جزئیات ریز و درشت مطمئن هستیم که بتوانیم در سرای آخرت هم پاسخ حرف هایمان را بدهیم؟ آیا در کنار نقاط اختلافی که مطرح شده است، انبوه نقاط اشتراک همین میدان - دیپلماسی را هم دیده‌ایم؟ نقاطی که نهادها همراه و همگام با هم، به سراغ حل مسائل مختلف رفته اند و با هم مسئله را حل کرده‌اند؟ ان‌شالله که خدا آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند...</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 03:58:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند تار موی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-y3atctciwtot</link>
                <description>ساعت حوالی شش بعد از ظهر است. روز سه شنبه، 26 اسفند ماه 1399. در حالی که چند لحظه‌ای است که جلسه نقد و بررسی یکی از اکران‌های دیوانگی تمام شده است، با عجله لپ تاپ را می‌بندم و بدو بدو از مرکز نوآوری رسانا به سمت آکادمی برش می‌روم. جایی که برنامه‌ای در جریان است و برای کاری، باید به آنجا بروم. وقتی ‌که پایم را از ساختمان بیرون می‌گذارم تا فاصله چند ده متری بین دو مجموعه را طی کنم و وارد فضای آزاد می‌شوم، بویی عجیب و البته آشنا مشامم را پر می‌کند. کمی فکر می‌کنم و متوجه می‌شوم که این بو، بوی باروت است! چند لحظه‌ای نمی‌گذرد که صدای انفجار های دور و نزدیک و نورافشانی‌های بالای سرم، من را متوجه یک واقعیت مهم می‌کند: امشب شب چهارشنبه سوری است!عجیب است که حتی یادم هم نبود که امشب، شب چهارشنبه سوری است. یاد شش هفت سال پیش خودم می‌افتم که از چند شب مانده به چهارشنبه سوری، با همسایه مان، کم کم بساط سیگارت و هفت ترقه و پیازی را جور می‌کردیم و حسابی دلی از عزا در می‌آوردیم! از انداختن سیگارت داخل هلیکپوتر اسباب بازی و با لذت به تماشای انفجارش نشستن تا انداختن ترقه داخل شیشه دلستر و حتی داخل ترک بدنه درخت! عجیب است رسیدن از آن شور و حال، به بی‌تفاوتی الآن... به قول علی رضا افتخاری، عجیبه! واقعا عجیبه!عجیبه! واقعا عجیبه...بعد از برنامه در آکادمی برش، حوالی ساعت هشت و چهل دقیقه است که سوار ماشین می‌شوم و پس از سه شب خانه نرفتن، به سمت منزل حرکت می‌کنم. در راه، در حالی که هر از گاهی یک منوری در آسمان می‌درخشد، همچنان فکر می‌کنم که چرا چیزی که روزی اینقدر برایم اهمیت داشته است، الآن اینقدر بی اهمیت شده است!  وقتی که به خانه می‌رسم، نوتیفیکیشن های گوشی را چک می‌کنم. در میان پیام های مختلف، نوتفیکیشنی از دستیار گوگل توجهم را جلب می‌کند. نوتیفیکیشنی که از بازی برگشت امشب رئال مادرید و آتلانتا در مرحله یک هشتم نهایی لیگ قهرمانان اروپا خبر می‌دهد. نوتیفیکیشنی که چند سال پیش تنظیم کرده بودم تا هر بازی رئال مادرید را به اطلاعم برساند. کمی فکر می‌کنم تا نتیجه بازی رفت یادم بیاید! فکر کنم رئال بازی را برده بود، اما هر چقدر تلاش می‌کنم، یادم نمی‌آید که چند چند شده است! این فقره دیگه واقعا عجیب است ! هرچه نباشد در این سال های اخیر، کمتر بازی رئال مادرید بوده باشد که از زیر دستم در رفته است. حتی بازی هایی که پخش زنده تلویزیونی هم نداشت، می‌گشتم تا لینک پخش زنده اینترنتی‌اش را پیدا کنم و ببینم. حتی یادم می‌آید سال کنکور، هنگامی که پدر یکی از دوستان نزدیکم به رحمت خدا رفته بود و ما برای عرض تسلیت به منزلشان رفته بودیم، داشتم بازی رئال مادرید و والنسیا را زنده به صورت متنی دنبال می‌کردم! بازی که رئال پس از مدت‌ها نتایج ضعیف، توانست والنسیا را چهار بر یک ببرد و دوباره به روند خوبش برگردد!اما الآن هرچقد فکر می‌کنم، آخرین بازی فوتبالی را که کامل تماشا کردم را یادم نمی‌آید. به فکر فرو می‌روم. دیگر چه چیزهایی هستند که اینگونه دچار تغییر شده اند؟ به تعداد فیلم‌هایی که در این چند ماه اخیر نگاه کردم فکر می‌کنم. شاید تعدادشان از انگشت‌های یک دست هم فراتر نرود! به بیرون رفتن‌ها با دوستان فکر می‌کنم، جز تعداد محدودی کله‌پاچه صبح‌گاهی، هیچ چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسد! سینما رفتن؟ جز یک مورد هیچ! رصد لحظه‌ای آخرین پرچمدارهای اپل و سامسونگ و دیدن مراسم های &quot;آنپکینگ&quot; و پرسه زدن های هفتگی در بازار موبایل ایران و پاساژ چارسو برای دیدن و کار کردن با آخرین مدل‌ گوشی ها؟ حتی یادم نمی‌آید که اسم آخرین مدل پرچمدار سامسونگ چه است! هر چقدر بیشتر و بیشتر فکر می‌کنم، موردهای بیشتری را پیدا می‌کنم که روزی برایم بسیار مهم بودند و الآن کمترین اهمیتی را هم برایم ندارند...چند روزی است دوستانم برای گرفتن تولد رفیقی که قدمت رفاقتمان بر‌می‌گردد به کلاس پنجم ابتدایی، گروهی زده‌اند که برنامه ریزی کنند که چگونه او را سورپرایز کنند، اما نمی‌دانم چرا هیچ حس و شوق و ذوقی ندارم نسبت به این ماجرا، که مثلا کیک را در دفتر بسیج دانشگاه توی صورتش بکوبیم یا توی جکوز! نه این‌که فاز طرف را نداشته باشم، نه اتفاقا خیلی هم فازش را دارم!یا مثلا در حالی که توی گروه‌های درسی، دوستان سر بیست و پنج صدم نمره با استاد چانه می‌زنند، دیگر نه نمره بالا گرفتن در درسی سرحالم می‌آورد، و نه نمره پایین گرفتن در آن حالم را می‌گیرد! حالا که فکرش را می‌کنم، حتی مدت‌ها است حال و حوصله بحث سیاسی کردن و پیگیری اخبار روز مملکت را هم ندارم! من که تا چند ماه پیش تا چهار صبح بیدار می‌ماندم تا در گروه‌های دانشگاه، بحث سیاسی بکنم، حتی حال و حوصله خواندن بحث‌های سیاسی - اقتصادی دوستان در گروه را هم ندارم. حالا که فکرش را می‌کنم، چقدر کار بیهوده‌ای می‌کردم! نمی‌دانم چرا دیگر نه چرت و پرت‌های حسن روحانی اذیتم می‌کند، نه تکه انداختن فلان هم‌دانشگاهی به رهبر در توییتش!به توییت چند وقت پیش آذری‌جهرمی فکر می‌کنم که به «جوانی کردن» توصیه کرده بود. نمی‌دانم چرا با این‌که علی الظاهر در ابتدای مسیر جوانی هستم، اصلا حال و حوصله «جوانی کردن» را ندارم!نه این‌که کسانی که به قول رفیقمان «جوانی» می‌کنند را نفهمم، اتفاقا به نظرم خوب می‌توانم درک کنمشان! می‌فهمم که ترقه زدن و پریدن از روی آتش و کری خواندن‌های سنگین سر استقلال و پرسپولیس و رئال و بارسا برایشان چه حس و لذتی دارد، می‌فهمم که رفتن و قر دادن در کنسرت‌ها چه دردی را از آن‌ها به زعم خودشان دوا می‌کند. شاید همه این‌ها قرار است مرهمی باشند، بر دردهای انسان. دردهایی که شاید انسان اساسا به این دنیا آمده است تا برود و درمانش را پیدا کند. اما حس می‌کنم این کارها، نه درمان، که صرفا یک مُسکن است! مسکنی که به ما کمک کند درد را فراموش کنیم. انگار این درد خیلی عمیق‌تر و عزیزتر است که با این ها درمان شود...فکر می‌کنم انسان اگر شوق موکدش را پیدا کند، آن &quot;چیز&quot;ی که قرار است برای آن زندگی‌ کند، آنوقت است که هر قدمی که به سمت آن بر می‌دارد، شادی و حس نشاط واقعی را برایش پدید می‌آورد. نمی‌دانم چه شد که این افکار سر از ذهن من در آورده‌اند، اما حس می‌کنم بی ربط به این یادبودی که دوماهی است که همواره جلوی چشمم است نباشد، و آن جمله وسطش...حس می‌کنم مثل پیرمردها شده‌ام که با دیدن جوان‌ها و شر و شوری‌شان، تنها لبخندی می‌زنند و نگاه می‌کنند. به سمت آینه می‌روم. به چند تار موی سفیدی که جلوی مو هایم پدیدار شده نگاه می‌کنم. نمی‌دانم چرا خوشحالم از روییدنشان!با این توصیفاتی که از خودم کردم، احتمالا شاید با خودتان بگویید که افسردگی گرفته‌ام، اما نه! اتفاقا خیلی هم حالم خوب است! شاید هیچوقت اینقدر امیدوار نبوده‌ام. چرا که حس می‌کنم فهمیده‌ام حداقل باید دنبال چه بگردم! فهمیده‌ام که این درد، درمان واقعی هم دارد. درمانی که باید رفت تا پیدایش کرد. اما حس می‌کنم کمی خسته‌ام...به تلویزیون نگاه می‌کنم. اواخر بازی است و رئال مادرید سه بر یک جلو افتاده است. ساعت نزدیک یک شب است. خسته‌ام...تلویزیون را خاموش می‌کنم...</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 02:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار سوپرمن</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D9%86-h8dkkfqqvumf</link>
                <description>امروز، دانشگاه صنعتی شریف، پس از حدود دو سال، دوباره میزبان یکی از مقامات عالی رتبه کشور بود. امروز آقای علی ربیعی، به مناسبت روز دانشجو (البته با سه روز تاخیر!) به شریف آمده بود. کسی که پنج سال وزیر کار بوده و الآن هم سخنگوی دولت است. فرصتی که پس از دو سال برای دانشجویان دانشگاه &quot;صنعتی&quot; شریف پیش آمده بود تا درد و دل ها و مطالباتشان را بگویند تا شاید مشکلی از جایی حل شود. و البته دانشجویان هم حسابی از این فرصت پیش آمده استقبال کرده بودند و نه تنها صندلی ها و راهرو ها و روی سن سالن پر شده بود، بلکه در بیرون از سالن هم عده ای تصویر زنده سالن را تماشا می کردند! دانشجویان آمدند و سفره دلشان را باز کردند! یکی بالا تا پایین دولت را فحش می داد، یکی از میر حسین حرف می زد، دیگری دولت را دروغگو خطاب می کرد، آن یکی از رئیس جمهور تقلبی ایام گذشته سخن می گفت. این وسط هم حضار هم با سوت ها و کف ها و شعار هایشان (بعضا علیه هم دیگه!) حسابی مراسم را پرهیجان کرده بودند! بعدش هم آقای ربیعی آمد و تلاش کرد پاسخی به حرف های زده شده بدهد. هر از گاهی هم آن وسط یکی عربده ای میکشید و حرفی میزد و عده ای تاییدش می کردند و عده ای هم هیس هیس می کردند!کاری به حرف هایی که زده شد و درستی و غلطشان ندارم، اما از عصر تا حالا، مدام به چیزی فکر می کنم که حسابی جایش خالی بود...در روزگاری زندگی می کنیم، که بزرگترین مشکل کشور، مسئله اقتصاد و معیشت است، در سالی به سر میبریم، که نامش &quot;رونق تولید&quot; است. در کشوری زندگی می کنیم که به خاطر تحریم، در رفع بسیاری از نیاز هایش دچار مشکل شده است. خلاصه اش را بگویم، در ایرانی زندگی میکنیم که چرخ تولیدش حسابی در گِل فرورفته است!و امروز وزیر کار سابق و سخنگوی فعلی، به یکی از برترین (اگر نگویم برترین!) دانشگاه های صنعتی کشور آمده بود، دانشگاهی که هر سال هزار نفر از برترین رتبه های کنکور را پذیرش می کند که انسان هایی را تربیت کند که باری از صنعت کشور را به دوش بکشند و هر کدام گوشه ای از چرخه تولید را بگیرند تا ایران بشود آنچه باید بشود. آقای ربیعی آمده بود. اما میان آن هم داد و بیداد و دعوا و شعار، کسی نبود که مشکلات پیش روی یک دانشجوی رشته مهندسی که می خواهد محصولی تولید کند را داد بزند، حتی داد هم نه، کسی میان آن همه نطق های آتشینش، خیلی آروم از مصائب کارآفرینی و قانون های عجیب و غریبش بگوید و سریع هم رد بشود! اما هیچکس نبود... انگار که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشسته ایم نه در سالن جابر دانشکده شیمی دانشگاه صنعتی شریف!!البته شاید هم حق داشته باشند، چون کسی برای دم زدن از این مسائل برایشان کف و سوت نمیزند! یا شاید هم کسی نیست که مسئله اصلی اش بیرون آمدن چرخ اقتصاد مملکت از گل و رونق گرفتن تولید باشد! عیبی ندارد، بگذارید همگی سرگرم باشیم با این مراسم ها و شعار دادن ها و تو سر و کله هم زدن درباره موسوی و رئیسی و ساختار و دولت و ....همگی سرگرم باشیم، به امید آنکه روزی سوپرمنی بیاید و مارا از این وضع نجات دهد...در انتظار سوپرمن...</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 16:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دوشیزه دنیا تا گروه تروریستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ont2z9xiwglz</link>
                <description>بنابر اخبار منتشر شده، در شمال کشور نیجریه (که عموما مسلمان هستند)، حدود 110 کشاورز در مزرعه هایشان توسط مسلحین گروه بوکوحرام به قتل رسیده‌اند. اما قضیه گروه تروریستی بوکوحرام چیه و ماجرا از کجا شروع شد؟به واسطه دلایل عموما جغرافیایی که بعدا بیشتر در موردش توضیح میدهم، شمال نیجریه عموما مسلمان و جنوب اون عموما مسیحی هستند و به همین دلیل هم درگیری های بین مسلمانان و مسیحیان اینجا، سابقه طولانی داره.اما هسته شکل گیری گروه بوکوحرام، بر می‌گرده به مسابقات دوشیزه دنیا سال 2002! برنده دوره قبلی این مسابقات در سال 2001، خانم آگبانی دارگو از کشور نیجریه بوده و طبق قانون این مسابقه، دوره بعدی اون باید در کشور برنده دوره قبل یعنی نیجریه برگزار می‌شد.این تیپ مسابقات از اول هم بین اکثر مسلمان ها و حتی بخشی از مسیحیان، به خاطر بی حیایی هایی که مرسوم هست توی این جور مسابقات، منفور بود و برگزاری این مسابقه توی نیجریه به خودی خود براشون چیز غیر قابل تحملی بود. از طرفی برگزاری مسابقات مصادف شده با ماه رمضان اون سال و همین، حساسیت چنین برنامه ای رو به شدت بالا برد و باعث شد اعتراض های عموما مسالمت آمیزی در شمال این کشور با محوریت شهر کادونا شکل بگیره.از طرف دیگه در همون ایام، یک خانم به دلیل زنای محصنه، توسط دادگاه اسلامی در شمال این کشور، به سنگسار محکوم شده بود و همین، باعث اعتراض های گسترده ای علیه بخشی از مسلمانان شد!در این بین، یک خانم خبرنگار مسیحی هم مقاله ای درباره ماجرا مسابقات دوشیزه دنیا نوشت و توی اون توهین زشتی به پیامبر اکرم کرد. این مقاله مثل بنزینی بود روی آتشی نیمه جونی که اعتراضات داشتند و باعث اعتراضات به شدت گسترده و سنگینی راه بیافته و کار حسابی به خشونت بکشه. اون خانم خبرنگار هم توسط دادگاه، مرتد و مهدور الدم شناخته شد! ترکیب همه این ماجرا ها منجر به درگیری های خونینی موسوم به شورش دوشیزه دنیا شد که طی اون صدها نفر کشته شدند و چندین هزار نفر هم بی خانمان!اون ماجرا با انتقال مسابقات به لندن و تبعید خبرنگار به اروپا و عفو اون خانم محکوم خاتمه پیدا کرد اما همین ماجراها باعث شکل گیری هسته هایی از مسلمانان افراطی و تکفیری در شمال این کشور شد یکی از اون ها، گروه بوکوحرام هست. به زبانی محلی «هوسایی» این نام به این معنا است: «آموزش غربی حرام است.» این گروه هدف خود را پیاده کردن به اصطلاح قوانین شریعت در کشور نیجریه می‌داند و هدف اصلی اش، مبارزه با دولت و سیستم آموزشی سکولار و تعلیم یافتگان این سیستم (چه مسلمان و چه مسیحی!)هست!</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 20:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی به فردا فکر کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-psyufmmabl1c</link>
                <description>امروز، پیش از این که خبر شهادت شهید محسن فخری زاده را بشنوم، در گالری گوشی‌ام مشغول تورق بودم که این عکس را دیدم. حاصل تنها زمانی که در آن محشر آن روز، دست به گوشی بردم و عکسی گرفتم. یاد حس و حال آن روزها افتادم. حس و حالی که من از بزرگترهایم که ایام جنگ و اوایل انقلاب را درک کرده بودند زیاد درباره اش شنیده بودم اما خودم درک زیادی ازش نداشتم تا آن روز. حس و حالی که شاید نوع خفیفش را هر از گاهی سر بازی های تیم ملی فوتبال و والیبال حس کرده بودم. حس داشتن یک &quot;من ملی&quot;. یک چیزی که وسط این همه اختلاف نظرها و دلگیری ها، توانست همه ما را تبدیل به یک &quot;من&quot; کند.یک من با یک خواسته، یک مسیر، یک مقصد،یک رویا،یا هر اسم دیگری.اما مشکل این است که انگار این من ملی سال ها است که گم شده است و فقط همچین مواقعی است که سر و کله اش پیدا می‌شود. مدت ها است مثل کسی هستیم که ضربه محکمی به پس سرش خورده است و تلو تلو خوران از این سمت به آن سمت حرکت می‌کند بدون اینکه بداند دقیقا کیست،کجا می‌رود،دنبال چه می‌گردد...حرکت یعنی جابجایی، جابجایی از نقطه الف به ب.اما انگار ما مدت ها است که درگیر نقطه الف شده ایم و فراموش کرده‌ایم که نقطه ب ای هم می‌تواند وجود داشته باشد. سیاست مدارانمان، دانشجویانمان و حتی سینمایی که محل به تصویر کشیدن رویاها و تخیل هایمان است هم شده است محل به تصویر کشیدن امروز،چه خوب و چه بدش.وضعیت حال ایران عزیز ما، شبیه کوهنوردی است که در مسیر قله‌ای است که چهل و دو سال پیش حرکت به سمتش را آغاز کرده اما الآن،در میانه راه،در میانه باد و بوران و سختی و مه گرفتی مسیر،نمی‌تواند قله را ببیند.همین او را دچار شک کرده است که آیا ادامه مسیر به سختی‌اش می‌ارزد یا نه؟ اصلا مسیری در کار است یا داریم همینطور دور خودمان می‌چرخیم؟ روزی چند قدم جلو می‌رود با سرد شدن هوا دوباره چندین قدم پایین می‌آید، گیج می‌زند! اتفاقاتی مانند شهادت سردار و آن چه امروز اتفاق افتاد، حکم یک منور را دارند که که کسی از قله شلیک کرده است تا مایی که در میانه راه هستیم، یک لحظه سرمان را بالا بگیریم و به جلو نگاه کنیم.«دقیقا لحظه ای که همگان در شهری پر پیچ و خم و خاموش گم و گور شده اند و بی مقصد به دیوار های بلند روز مرگی می خورند، فتنه ای جرقه می زند و &quot;وقت&quot; و هنگام ای تجلی می کند تا چشمها برای لحظاتی مبدا و مقصد را ببینند و راه را از سر بگیرند».به نظرم این اتفاقات، فرصت خوبی است تا با هم بنشینیم و کمی از فردا، با هم صحبت کنیم. قدم اولش شاید همین باشد که باور کنیم می‌توانیم فردایی را هم تصور کنیم...</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 00:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به نیجریه - قسمت دوم: استانبولی!</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-wh9eggyjvi4t</link>
                <description> فرودگاه فاصله‌ای 40 کیلومتری با شهر داشت و هنوز خط متروی استانبول به آن نرسیده بود و تنها راه طی مسیر بین شهر و فرودگاه، استفاده از تاکسی و یا اتوبوس بود. به همین دلیل هم با یکی از آشنایان در استانبول، از قبل هماهنگ کرده بودیم که زحمت بکشد و به دنبال مان بیاید. اما از آنجا که گویا ترافیک صبحگاهی استانبول، دست کمی از تهران خودمان ندارد، قرار بود ساعت هشت که کمی ترافیک کمتر شده باشد به دنبالمان بیاید. حوالی پنج و نیم صبح بود که از گیت پلیس فرودگاه استانبول رد شده بودیم و باید دو ساعت و نیم باقی مانده را در فرودگاه می‌گذراندیم. از آنجا که در قسمت پروازهای ورودی فرودگاه‌ها عموما امکانات رفاهی خاصی پیدا نمی‌شود، تصمیم گرفتم به سنت ایام مدرسه و دانشگاه (آن‌قدرش که حضوری بود!) راهی نمازخانه فرودگاه شوم تا بلکه آنجا بشود دو ساعتی سر بر بالین نهاد.نمازخانه فرودگاه (به عبارت دقیق تر یکی از 22 نمازخانه فرودگاه) هیچ نکته خاصی نداشت، یک نمازخانه ساده و جمع و جور که کنارش هم یک وضوخانه به سبک برادران اهل سنت قرار داشت. اذان را تازه گفته بودند و هنور کسی نیامده بود. نماز صبح را خواندم و در سه کنج انتهایی نمازخانه، به کمک کوله و کاپشن، جای خوابی دست و پا کردم. از آنجا که خیلی با ملاحظات اهل سنت آشنا نیستم، مدام ترس این را داشتم که نکند خوابیدن در نمازخانه را زشت و توهین آمیز بدانند! با کلی ترس و لرز، کم کم از حال نشسته به افقی تغییر حالت دادم. در آن دو ساعت تقریبا همه جور مسلمان در سایزها و رنگ های مختلف دیدم! از برادران کوچک اندام و چشم بادامی احتمالا اندونزیایی تا هیکلی های شبه جزیره و سبیل در رفته‌های ترک! حوالی ساعت هشت بود که از نمازخانه بیرون زدیم تا به سمت محل قرار در درب خروجی شماره دو برویم. در بین راه هم از صرافی داخل فرودگاهی، پنجاه دلار را به لیر چِینج کردم تا در مملکت غریب لاقل دست خالی نباشیم! پس از بیرون آمدن از فرودگاه، و صرف چند دقیقه جهت یافتن آشنای مورد نظر، بالاخره سوار ماشین شدیم و به سمت شهر حرکت کردیم.اولین لحظات ورود به خاک ترکیه!تا پیش از این، با اینکه چند سفر به کشور های عربی مثل عمان و امارات و عراق و عربستان داشته‌ام، اما هیچکدامشان خیلی شبیه خارجی که توی ذهن اکثرمان هست نبودند. حتی ایران خودمان بیشتر از دو مورد آخر شبیه خارج است! عمان و امارات هم با اینکه رگه هایی از خارجیت را در خودشان داشتند، ولی جغرافیا و فرهنگ و آداب مردمانشان نشان می‎‌داد که ته تهش شبیه خودمان اند. اما در مسیر از فرودگاه تا شهر داشتم به این فکر می‌کردم که استانبول واقعا شبیه خارج است! شاید سرسبزی مسیر، ماشین های غالبا اروپایی (اکثرا فرانسوی و آلمانی) و الفبای لاتین، بیشترین چیزهایی بود که همچین حسی را منتقل می‌کرد. بنده خدایی که دنبال ما آمده بود، خودش ترکیه‌ای بود، اما چند سال در قم درس حوزه خوانده و به همین دلیل هم فارسی را خیلی خوب حرف می‌زد. وسط گپ زدن بودیم که یهو بحث را به سمت و سوی کله پاچه کشاند و شروع کرد به تعریف کردن از کله پاچه‌های آنجا! من هم که صبحانه نخورده بودم و از طرفی هم هر وقت که بحث کله پاچه پیش می‌آید، عنان از کف می‌دهم، دَم به دَمش دادم و تصمیم بر این شد که اول برویم &quot;کافه مابد&quot; و یه دست کله پاچه بزنیم به بدن! رسیدیم و دست و رویمان را شستیم و به انتظار کله پاچه نشتیم. اول نان باگت (!) و آبلیمویش را آوردند. بعد از آن هم نوبت به اصل داستان رسید. با دیدن اصل داستان فهمیدم که چه رکبی خورده‌ام! گویا تنها اشتراک کله پاچه ایران با کله پاچه اینجا، لفظ &quot;کله پاچه&quot; و تشکیل شدن از آب و گوشت باشد! آن چیزی که ما خوردیم، بیشتر شبیه دیزی بود که به جای گوشت کوبیده اش، تکه های مکعبی گوشت داخلش انداخته باشند. و حال اصلی اصلی اینجا بود که باید به سبک دیزی نان درش تیلیت کرد یا هر کدام را جدا جدا تناول کرد (البته گزینه سومی هم بود که ملات را داخل نان ریخت و خود که به خاطر ویسکوزیته پایین غذا، امکاش شٌرّه کردنش زیاد بود و کثیف کاری می‌شد). طریق اول را انتخاب کردم و رفتم به سراغ کله پاچه دیزی طور! مزه‌اش به پای کله پاچه خودمان قطعا نمی‌رسید اما در کل بدک نبود. حداقل نکته مثبتش این بود که آن بنده خدا خودش صبحانه را حساب کرد و نیازی نبود برای این توفیق اجباری چند ده لیری پیاده شویم!کله پاچه معهودبعد از صبحانه، به سمت هتلی رفتیم که از قبل رزرو کرده بود؛ هتل آلباتروس، یک هتل جمع و جور در نزدیکی مسجد ایاصوفیه. لابی هتل تنها شامل یک رستوران کوچک با چهار پنج تا میز، یک دست مبل و یک میز پذیرش بود. مسئول رسیپشن هتل یک آقای چهارشانه قد بلند ترک بود و به نظر می‌رسید تنها پرسنل هتل است و از مرحله پذیرش تا تحویل اتاق ها بر عهده‌اش بود! پاسپورت را تحویلش دادیم و بعد چند دقیقه، کلید اتاق را تحویل داد. من هم که رودربایستی ریزی با این بنده خدا داشتم، رویم نشد قیمت هتل را از او بپرسم، بعد از خداحافظی با او و توکل برخدا(!)، به همراه برادر رسیپشن، به سمت اتاق رفتم!اتاق کوچک و یک تکه‌ای بود که بخشی‌اش به صورت مربع با یک شیشه مات به جهت دستشویی و حمام جدا شده بود. یک تلویزیون دیواری و یک یخچال کوچک به همراه چای‌ساز هم در گوشه‌ای قرار داشت. اولین باری که با تمام وجود این‌که خارج آمده ام را حس کردم، لحظه‌ای بود که وارد دستشویی اتاق شدم و با جای خالی شیر آب مواجه شدم! مسجد ایاصوفیه - محله سلطان احمدهتل ما در محله سلطان احمد قرار داشت که جزو بخش اروپایی استانبول می‌شود و بناهایی مانند مسجد ایاصوفیه، کاخ توپ‌قاپی و ... هم در همین محل قرار دارند. و همین توریستی بودن این محله باعث شده که سبک ساختمان ها، مغازه ها و حتی خیابان‌هایش بسیار یک دست باشد و همان ظاهر سنتی خودشان را حفظ کنند. بعد از دو سه ساعتی استراحت،طرفای ظهر بود که از هتل بیرون زدم. چیزی که از همان ابتدا توجهم را خیلی جلب می‌کرد این بود که با همه نگرانی ها و ترس‌هایی که درباره کرونا وجود دارد، شهر پر از توریست بود. از اروپایی ها گرفته تا عرب‌ها و حتی آسیای شرقی ها! و از آن جالب تر آن بود که تقریبا هیچ مکانی در استانبول (حداقل آن جاهایی اش که ما دیدیم) به خاطر کرونا تعطیل نبود، از انواع رستوران ها گرفته تا پارک ها و موزه‌ها! تنها ماسکِ روی اکثر صورت ها، خبر از جهان کرونایی می‌داد. در حین قدم زدن، داشتم به صحبت های وزیر بهداشت در چند وقت گذشته فکر می‌کردم که گفته بود:اگر ما دچار خسران در موضوع کرونا شدیم نه اینکه نفهمیم که بازگشایی‌ها آمار مبتلایان را بالا خواهد برد و نه اینکه مترو و اتوبوس تنها یک‌سوم توان جابجایی این جمعیت را دارند. این جهل ما نبود بلکه این ضعف ما در مقابل اقتصادی بود که کشش نداشت. بعد از آن یاد هواپیمای ترکیش‌ایرلاین افتادم که بیخ تا بیخ را پر کرده بود و بعدش هم عدم نیاز به تست PCR برای ورود به استانبول و الآن هم خیابان های شلوغ و پرجمعیت استانبول! انگاری در همه جای دنیا سلامت مردم مهم است، تا جایی که اقتصاد اجازه بدهد. نشانه‌اش همین صف توریست های جلوی عمارت ایاصوفیه است!صف ورود به مسجد ایاصوفیهاز آنجا که وقت ناهار بود، بی خیال مسجد شدیم و به سمت رستورانی که همان آشنایمان معرفی کرده بود و پیاده ده دقیقه از آنجا فاصله داشت، حرکت کردیم. رستوران، در خیابان کندی و برِ ساحل دریای مرمر بود. رستورانی که متعلق به شهرداری استانبول بود. یک پرس &quot;نمی‌دانم چی چی کباب&quot; سفارش دادم و پس از چند دقیقه آوردنش! با اینکه می‌دانستم ترکیه به غذاهای گوشتی و کبابی‌اش معروف است، ولی حقیقتا از طعم فوق العاده غذا شگفت زده شدم.همان &quot;نمی‌دانم چی‌چی کباب!&quot; ناهار را خوردیم و بعد از آن از رستوران بیرون زدیم تا مقداری کنار ساحل قدم بزنیم (آن هم در ظل آفتاب!). البته ساحلش سنگی بود و حدفصل بین پیاده روی خیابان و دریا را، تخته سنگ هایی صاف پر کرده بود. کمی که جلوتر رفتیم تازه با حکمت آن تخته سنگ‌های صاف آشنا شدم. گله به گله مردان (عوما پیر!)، تنها با یک عدد مایو روی این سنگ ها دراز کشیده بودند حمام آفتاب می‌گرفتند. آن هم درست برِخیابان! باز خدا رو شکر کردم که حداقل فقط مرد‌ان هستند و خانمی همراهشان نیست! پس از حدود پنج دقیقه پیاده روی،کم کم این پیر‌مردان حمام بگیر کمتر شدند و توانستیم از خود دریا هم استفاده کنیم.یک منظره زیبا!پس از حدود یک ساعت پیاده روی در کنار ساعت, و عبور از کنار پل معروف گالاتا، به سمت هتل برگشتیم تا کمی استراحت کنیم و اعمال خواب پس از ناهار را به جا بیاوریم. بعد از خواب بود که یاد تست های PCR مان و نداشتن تاریخ میلادی‌اش افتادم. با خودم فکر کردم شاید در تهران مسئول مربوطه تاریخ شمسی سرش می‌شد و گیر خاصی نداد، اما احتمالا مامور مربوطه در ابوجا، شمسی و قمری حالی‌اش نشود و آن‌وقت است که ممکن است کار بیخ پیدا کند. همین شد که فایل PDF تست را از سایت آزمایشگاه دانلود کردم و به کمک Adobe Acrobat، خیلی شیک فایل pdf اش را ادیت و تاریخ شمسی را به میلادی تبدیل کردم. حداقلش این بود که اگر مشکلی هم پیش می‌آمد برم نمی‌گرداندند، یا از گیت رد می شدم و یا به زندان می‌رفتم بابت جعل سند! فایل ادیت شده را روی فلش ریختم و از هتل بیرون زدم تا ضمن پرینت فایل ادیت شده، گشت دوباره‌ای در شهر بزنم. به سمت مسجد ایاصوفیه حرکت کردم. به مسجد که رسیدم، دوباره همان صف طولانی را دیدم. از آنجا که وقت کمی هم مانده بود و نهایتا باید تا یک ساعت دیگر به هتل بر می‌گشتم تا نماز و کارها را بکنیم و برویم سمت فرودگاه. برای این‌که بفهمم چقدر طول می‌کشد تا از ته صف به اول صف برسم، به سراغ یک زوج و زوجه اروپایی که در بدو ورود به مسجد بودند، پرسیدم:«چقدر وقت است که در صف هستید؟» و زوج هم پاسخ داد که نیم ساعت. دیدم حیف است که که کل بازدید از مسجد را در نیم ساعت سر و تهش را هم بیاورم. تصمیم گرفتم بازدید از مسجد را بگذارم برای برگشت (ان‌شالله!). به سمت &quot;باسیلیکا سیسترن&quot;  که به واسطه فیلم Inferno با آن آشنا شده بودم و صف ورودش را صبح دیده بودم رفتم که دیدم آنجا هم ساعت کاری‎اش به اتمام رسیده است.وقتی امپراطوری روم در شهر استانبول کنونی، که در آن زمان قسطنطنیه نام داشت، فرمانروایی می‌کرد، تعداد بسیار زیادی مخزن زیر سطح زمین به منظور ذخیره‌سازی آب ساخت. از بین چندین آب انبار واقع در استانبول، باسیلیکا سیسترن بزرگترین و باشکوه‌ترین مورد بوده و زیر میدان بیزانس واقع شده است. وجود بیش از 300 ستون در این آب انبار زیرزمینی و داشتن سقف‌هایی قوس‌دار با معماری بی‌نظیر، سبب شده به جای آب انبار، از آن بیشتر با عنوان قصر یاد کنند!مسجد سلطان احمددست آخر تصمیم گرفتم به سراغ مسجد سلطان احمد بروم که دقیقا روبروی ایاصوفیه بود. خداروشکر این مورد هم باز بود و صفی هم نداشت. این مسجد به عمد در مقابل عمارت ایا صوفیه ساخته شده تا نشان دهد که معماران عثمانی و مسلمان می‌توانند رقبای سرسختی برای اجداد مسیحی خود باشند! از آنجا که با یک &quot;مسجد&quot; طرف هستیم، در ورودی آن، یک تابلو نصب کرده بودند که قواعد پوشش برای ورود را توضیح می‌داد و یک نگهبان هم ایستاده بود تا از ورود افراد با شئونات غیر اسلامی جلوگیری کند. در مقابل او، یک خانم ایرانی که زلف بر باد داده بود شاکی ایستاده بود که «من این همه راه از ایران نیامده‌ام که بخواهم چیز سرم کنم!» و هم‌راهش هم داشت این را برای نگهبان بدبخت به ترکی ترجمه می‌کرد. حقیقتا هم مسجد زیبایی بود، اما چیزی که برای من بیش از همه جذاب بود، نوع معماری‌اش بود که مرا پرت می‌کرد وسط بازی &quot;اساسین کریدز&quot; که در ایام طفولیت بازی‌کردم و از این ساختمان به آن ساختمان می‌پریدم. کمی در مسجد گشتی زدم و برگشتم. در مقابل درب خروجی مسجد، یک سری تابلو به چند زبان گذاشته بودند و در آن درباره اسلام توضیحاتی نوشته شده بود. توضیحاتی مانند اصول دین و قرآن و ... و چه کار به جایی هم بود! توریست های عموما اروپایی که به خاطر معماری جذاب مسجد پایشان به اینجا باز می‌شد، می‌ایستادند پای تابلوها تا ببینند داستان این همه جلال و جبروت چیست!پس از کمی گشت و گذار در میدان سلطان احمد، به سمت هتل برگشتم و در راه به دنبال دفتر فنی می‌گشتم برای پرینت جواب‌های آزمایش. از آنجا که روز یکشنبه بود و تعطیل رسمی بود، هرچه که بود تعطیل بود. دست آخر به هتل برگشتم و از برادر رسیپشن سراغ جایی برای پرینت را گرفتم. او هم با حالتی که انگار می‌خواهد بگوید «داداش مگه من مرده‌ام؟ غمت نباشه!» گفت که جواب‌های آزمایش را برایش ایمیل کنم تا با پرینتر هتل خودش پرینت بگیرد. من هم &quot;ثنک یو&quot;ی جانانه‌ای بهش گفتم و رفتم بالا تا جواب ها را برایش ایمیل کنم. وسایل را جمع کردم و به لابی رفتم و برگه ها را از او گرفتم و بعدش به قول خودشان &quot;چک - اوت&quot; کردم و اتاق را هم تسویه! جزئیاتش بماند ولی نتیجه اخلاقی این تسویه حساب آن شد که دیگر اجازه ندهم کس دیگری برایمان هتل رزرو کند در حالی که خودمان باید پولش را بدهیم! رفتیم سر محل قرار با همان آشنای گرامی تا به فرودگاه برساندمان برای پرواز برگشت...ادامه دارد...پ.ن: جهت اطلاع از انتشار قسمت های بعد، می‌توانید عضو کانال «ویلان» در پیام رسان های تلگرام و بله به شناسه @veylan_ir شوید.https://t.me/veylan_ir</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 21:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به نیجریه - قسمت اول: از IKA تا IST</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-ika-%D8%AA%D8%A7-ist-stbnx3wbjzt9</link>
                <description>به نام حضرت دوستهمان‌طور طور که در قسمت قبل مفصل روضه‌اش را خواندم،برای رفتن به ابوجا با شرکت هواپیمایی ترکیش  ، اول باید از تهران به استانبول می‌رفتیم و بعد از استانبول به ابوجا. پرواز تهران به استانبول، ساعت 1:50 دقیقه بامداد روز یکشنبه، 20 مهرماه بود. پرواز استانبول به ابوجا هم ساعت 1:20 دقیقه بامداد دوشنبه؛ یعنی چیزی در حدود بیست ساعت انتظار در فرودگاه استانبول! تجربه‌ای که هم می‌توانست به چیزی عذاب آور تبدیل بشود و هم به یک تجربه به یادماندنی! همه‌اش هم بستگی به این داشت که آیا می‌شد در این شرایط کرونایی، مثل سابق وارد استانبول شد یا نه! همان طور که احتمالا می‌دانید، ترکیه جزو کشور هایی است که با ایران لغو روادید است و یک ایرانی تنها با داشتن پاسپورت می‌تواند وارد این کشور شود. اما بعد از کرونا و تعطیلی دنیا و بعدش هم بگیر و ببند های ترکیه برای برقراری پرواز ها، واقعا معلوم نبود که می‌شود به این راحتی وارد شهر شد یا نه!فرودگاه بین المللی امام خمینی (ره)رسیدن به فرودگاه امام خمینی(ره) (که کد فرودگاهی یاتا اش می‌شود همان IKA) نکته خاصی نداشت. بعد از تخلیه بارها و بدرقه همراهان، وارد فرودگاه شدیم. به نسبت پیش از کرونا واقعا خلوت بود. چرا که تنها پرواز فرودگاه در چند ساعت آینده، همان پرواز تهران - استانبول بود و پرواز بعدی، پرواز تهران - دوحه هواپیمایی قطر بود که ساعت چهار و نیم صبح بود. در حال حاضر تعداد پرواز های فرودگاه امام خمینی (ره) در یک روز، به ندرت از ده بیشتر می‌شود (می‌توانید پرواز های هر روز فرودگاه امام را در اینجا ببینید). پس از وارد شدن، از گیت نیروی انتظامی رد شدیم و به سمت کانتر پرواز (محل تحویل بار) حرکت کردیم و به صف ملحق شدیم.از وجنات افراد حاضر در صف چنین بر می‌آمد که اکثرا مقیمان بلاد فرنگ بوده اند که برای سر زدن به اقوام برگشته و بودند و کرونا زمین گیرشان کرده بود و حالا که راه ها باز شده بود و قیمت ها هم کمی معقول شده بود، قصد بازگشت داشتند و یا بالعکس که به دیدن اقوام در بلاد فرنگ می‌روند. همه جور آدمی هم بود در بینشان، از پیر مرد و پیر زن هایی که اگر کمک دیگران نبود، معلوم نبود سر از کدام کشور سر در می‌آوردند تا آدم های شیک و اتوکشیده ای که مشخص بود سرشان به تنشان می‌ارزد و البته کسانی که مشخصا سرشان به تنشان نمی‌ارزید!برای رسیدن به کانتر، یک صف اصلی بود که در آخرش به چهار کانتر می‌رسید که دو تایش مخصوص بلیط های اکونومی (فی الواقع گران ولی به نسبت ارزان!) و دو تایش مخصوص بلیط های بیزینس کلاس (فی الواقع خیلی گران ولی به نسبت گران!) بود. روال کار از این قرار بود که بعد از رسیدن به کانتر، ابتدا پاسپورت را می‌گیرند و ثبت شده بودن بلیط را بررسی می‌کنند. اگر مشکلی نداشت، ویزای مقصد (در صورت نیاز) را چک می‌کنند. بعد از آن تست PCR را چک می‌کنند و اگر مشکلی وجود نداشت، کارت پرواز را صادر می‌کنند و بعدش بارها را تحویل می‌گیرند و اگر اضافه باری هم بود، همانجا در محل حساب می‌کنند! شاید مرحله های اول خیلی نکته خاصی نداشته باشند، اما این بخش تحویل بار حسابی داستان درست می‌کرد! هر ایرلاینی، برای هر مسافر با توجه به کلاس بلیطش، یک سقف مجاز بار تعیین می‌کند. اما نکته این جا بود که ترکیش ایر، این سقف بار را با توجه به مسیر پرواز تعیین می‌کرد. یعنی مثلا ما که پرواز طولانی با یک توقف داشتیم، سقف بار مجاز ما، دو قطعه هر کدام 23 کیلوگرمی بود. این سقف مثلا برای پرواز تهران - استانبول خالی مثلا یک قطعه 30 کیلوگرمی است. یا یک مسیر مثلا دو قطعه 20 کیلوگرمی.(میزان بار هر مسیر را می‌شود در سایت ایرلاین چک کرد) از آنجا که خیلی از مسافران از این منطق بی‌خبر بودند و هر کس به ازای هر کیلوگرم اضافه بار نزدیک به پنج میلیون تومان پیاده می‌شد، اگر کسی اضافه بار پیدا می‌کرد، شروع می‌کرد به داد و بیداد که چرا نفر قبلی‌اش ‌می‌توانست فلان قدر ببرد و او نه! نفر جلویی ما هم که خانمی میان سال بود و دچار همچین مشکلی شده بود، در حالی که داشت بابت قانون ترکیش ایر، درشت و کوچک فحش بار جمهوری اسلامی می‌کرد، اضافه بار چمدانش را خالی می‌کرد!محاسبه میزان بار مجاز در سایت Turkish Airlinesبعد از آن خانم، نوبت ما شد. طبق روال، ابتدا پاسپورت را به مسئول کانتر تحویل دادیم. بنده خدا که تا حالا ویزای نیجریه را ندیده بود، مدام در حال چپ و راست و بالا و پاین کردن پاسپورت بود تا از صحت ویزا مطمئن شود که آخرش هم نشد و بعد از قسم و آیه که خودم رفتم سفارت و فلان شد و بهمان شد، در نهایت گفت با مسئولیت خودتان قبول می‌کنیم! بعد از آن نوبت چک کردن تست PCR شد. در آن لحظه بود که متوجه شدم مسئول آزمایشگاه محترم با اینکه مطلع بود که تست را برای پرواز می‌خواهم، تاریخ آزمایش را شمسی زده بود و تا حالا هم متوجهش نشده بودم. از آنجا که طبق قانون ایرلاین، تنها کسانی که تست PCR منفی به فاصله کمتر از 72 ساعت داشته باشند حق سوار شدن به هواپیما را دارند، این تاریخ شمسی ممکن بود در ادامه مسیر مشکل ایجاد کند. آن بنده خدا ما را حواله کرد سمت نماینده ایرلاین در فرودگاه که او تکلیفمان را مشخص کند. ایشون هم فرمودند که در سیستم ثبت می‌کنیم که این تاریخ شمسی معادل فلان تاریخ میلادی است، ولی در مقصد (ابوجا) دیگر مسئولیتش با خودتان است و اگر از شما قبول نکردند ربطی به ما ندارد! و بالاخره کارت پرواز های کذایی را صادر کرد!پس از عبور از گیت نیروی انتظامی و کنترل پاسپورت ها و بعد از آن عبور از گیت امنیت پرواز سپاه پاسداران، به انتظار پرواز نشستیم.  حوالی دوازده و نیم شب بود که گیت باز شد و صف ورود به هواپیما شکل گرفت.هواپیمایی که ما با آن سفر می‌کردیم، یک فروند ایرباس A330-343 با ظرفیت حدود 270 نفر بود.بعد از آن همه دقت برای تست کرونا و حساسیت های ترکیه برای پرواز ها به تهران، خودم را برای یک پرواز نیمه پر آماده کرده بودم. بعد از اینکه وارد هواپیما شدم و روی صندلی نشستم، فقط یه چیز با خودم گفتم: «انگار واقعا اینجا کرونا را شکست داده اند!». کل هواپیما، بیخ تا بیخ، بدون کوچکترین فاصله‌ای، پر آدم بود! تنها نشانه‌ای که می‌شد از کرونا پیدا کرد، ماسک زدن ملت و حذف وعده غذایی گرم حین پرواز به بهانه غیر بهداشتی بودن و جایگزینی آن با یک عدد نان و پنیر بود! تصور می‌کردم فقط ایرلاین های ایرانی هستند که تنها راه انتقال کرونا را وعده های غذایی می‌دانند که فهمیدم این خارجی ها هم همینطور هستند! گویا وقتی که پای پول در میان باشد، دیگر ایرانی و غیر ایرانی خیلی توفیری ندارند!کرونای شکست خورده به روایت تصویر!پذیرایی بهداشتی (!) و ارزان حین پروازنمی‌دانم چرا، ولی مدت ها است وقتی عبارت هایی مثل پاسپورت و فرودگاه امام و ... را می‌شنوم، حال عجیبی بهم دست می‌دهد. عبارت هایی که همنشینی شان من را یاد کسانی می‌اندازد که روزی تصمیم گرفتند هرچه تا به آن روز در زندگی شان بدست آورده بودند را در چمدان هایشان بریزند و جمع کنند و بروند تا آرامشی که اینجا نداشتند را جایی دیگر دنبالش بگردند. کسانی که احتمالا در همان لحظه در آن هواپیما کنارشان نشسته بودم. اما مگر می‌شود هر چه هست را در جمع کرد و رفت؟ مگر می‌شود سال ها زندگی و خانواده و دوستان را در چمدان ریخت و برد؟ می‌روند تا به کجا برسند؟ تهش چه شود؟ ناخودآگاه یاد مطلب این سایت افتادم. وقتی که خدا را هم برای پول در آوردنشان خرج می‌کنند!بگذریم، زیادی فضا سنگین شد!بدون عنوان!بعد از سه ساعت و نیم پرواز و خوابی عذاب آور (به خاطر تنگ بودن فضای جلوی پای صندلی هواپیما!)، حوالی پنج صبح بود که هواپیما در فرودگاه جدید استانبول (IST) فرود آمد. این فرودگاه جدید استانبول که چند سالی هست راه اندازی شده و حدود 40 کیلومتر با شهر استانبول فاصله دارد، به شکل حیرت آوری بزرگ است و تا پیش از کرونا سالانه حدود 90 میلیون مسافر از آن تردد می‌کردند و با کامل شدنش در سال 2025 به بزرگترین فرودگاه دنیا تبدیل خواهد شد!فرودگاه جدید استانبولفرودگاه استانبول - به وفت فرود!پس از پیاده شدن از هواپیما و وارد فرودگاه شدن و حدود یک ربع ایستاده روی( به کمک پله برقی هایی که صاف روی زمین است و اسمش را نمی‎دانم!)، به بخش اصلی فرودگاه رسیدیم. در این بین هم هر چند دقیقه یک بار خانمی پشت بلندگو به زبان ترکی و انگلیسی، به الزام زدن ماسک و حفظ فاصله اجتماعی اشاره می‌کرد. چیزی که در این مسیر بیش از همه توجهم را جلب کرد، خالی بودن غیر طبیعی  بخش هایی از فرودگاه بود. بخش هایی که به خاطر کرونا و کم شدن پرواز ها عملا به حالت نیمه تعطیل درآمده بود!زمانی که به بخش اصلی رسیدیم، دو مسیر جلوی رویمان بود، یکی ورود به بخش ترانزیت و گذراندن حدود بیست ساعت در این فرودگاه معزز، و دیگری گیت پلیس ترکیه و ورود به شهر استانبول! دل را به دریا زدیم و وارد صف گیت پلیس شدیم. در انتهای پرواز در هواپیما، مهمان دار ها با آن لهجه انگلیسی داغونشان، فرمی را بین مسافرانی که قصد ورود به شهر را داشتند، پخش کرده بود تا اطلاعاتی مانند مقصد و شماره تماس و آدرس و ... را وارد کنند. وقتی که به گیت رسیدم پاسپورت و فرم را به پلیس گرامی تحویل دادم و مثل یک بچه خوب چهار چشمی به دوربین اسکن چهره زل زدم! کمی پاسپورت و بعدش مرا برانداز کرد بعد از چند دقیقه به زعم من دلهره آور، بدون این که تست کرونایی بخواهد یا حرفی بزند، با یک صدای چلق لذت بخش، مهر ورود را در پاسپورت درج کرد و با زبان بی زبانی گفت « برو به سلامت!».و این آغازی شد بر یک گردش نیم روزه در استانبول!ادامه دارد...</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 03:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به نیجریه - قسمت صفرم: از تهران تا IKA</title>
                <link>https://virgool.io/@veylan_ir/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-ika-ur2svy1rrn5v</link>
                <description>به نام حضرت دوستاز وقتی که یادم می‌آید، همیشه حس بدی نسبت به سفر داشتم. چرا که سفر برای ما خلاصه می‌شد به مسیر پنج ساعته تهران - اصفهان و بالعکس! آن هم همیشه وسط کلی درس و مشق و کارهای دیگه! البته همه سفر های ما محدود به اصفهان نمی‌شد. شهر هایی مثل همدان و مسقط و دوبی و مکه و مدینه را هم رفته بودیم. منتها مشکلش این بود که در اکثر این سفر ها طفل خردی بیش نبودم و جز یکسری تصویر مبهم، چیزی از آن ها به یاد ندارم. البته یک قم و یک کاشان را درست و حسابی یادم هست، اون هم چون وسط راه اصفهان تهران بود!با همه این اوصاف، همیشه سفر برایم جذاب بوده است. منتها نه از این سفر های شیک و پیک که با تور بروی و چند شب در هتل باشی و چند جای توریستی اش را هم ببینی و اگر هم اهلش باشی، کارهای که ایران نمی‌توانی انجام دهی را انجام بدهی و بعدش هم برگردی سر زندگی، کما فی السابق! دوست داشتم سفری که می‌روم از جنس «أَفَلَمْ یَسِیرُوا۟ فِی ٱلْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَآ أَوْ ءَاذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا» باشد یعنی آیا در زمین گردش نکرده اند تا برای آنان دل هایی [بیدار و بینا] پیدا شود که با آن بیندیشند یا گوش هایی که با آن [اندرزها را] بشنوند!؟به همین دلیل هم المپیاد بین المللی سواد رسانه‌ای (IMLO) همیشه برایم جذابیتی خاص داشته است و تلاش کرده‌ام تا جایی که در توانم باشد در برگزاری‌اش کمک کنم. بهمن سال 98 بود که فرصتی پیش آمد تا برای فراهم کردن مقدمات برگزاری دومین دوره این المپیاد، همراه دکتر باطنی راهی کشور عمان و شهر مسقط شویم. با این که تنها سفر سه روز بود، اما بسیار مفید و ارزشمند بود. از تجربه تعامل با  کادر و معلمین مدارس فیلیپینی و هندی گرفته تا دیدار با مدیر مدارس بین المللی عمان و رئییس انجمن سینما و تئاتر. این تجربه وقتی جذاب تر می‌شود که قبلش درباره اقتصاد و مولفه های فرهنگی و ... کشور هم جستجو‌هایی کرده باشی و با فرامتن چیزهای به ظاهر ساده در شهر و مردمانش آشنا شوی.سفر به عمان برای مقدمات برگزاری دومین دوره المپیاد بین المللی سواد رسانه‌ای اواخر بهمن ماه بود که یک فرصت منحصر به فرد پیش آمد، سفر به نیجریه! کشور آفریقایی که شاید بیش از همه کشور ها اخبارش در ایران بازتاب پیدا می‌کند. کشوری که برای اکثر ما یادآور تیم فوتبالش و شیخ زکزاکی و شیعیانش است. از طرفی به خاطر تولید بالای نفتش، یکی اعضای مهم و تاثیر گذار اوپک است و پرجمعیت ترین کشور قاره آفریقا هم هست و در زمینه صنعت سینما و موسیقی هم حرف های جدی برای گفتن دارد. نیجریه یا به‌طور رسمی جمهوری فدرال نیجریه (Federal Republic of Nigeria) کشوری است در غرب آفریقا. پایتخت آن آبوجا و بزرگ‌ترین شهر آن لاگوس است. جمعیت این کشور حدود ۲۰۵ میلیون نفر و زبان رسمی آن انگلیسی است. نیجریه پرجمعیت‌ترین کشور قاره آفریقا است. شهرهای مهم نیجریه، لاگوس، کانو، ایبادان، کادونا و بندر هاکوت می‌باشد.همه این در کنار هم باعث شده بود تا با کله به استقبال این فرصت پیش آمده بروم و برای بعد از امتحانات دانشگاه در اوایل تابستان برنامه ریزی کنم. تا اینکه هفته اول اسفند و سر و کله نحس کرونا پیدا شد و همه جوره زد تو کاسه کوزه مان! تقریبا همه پرواز های بین المللی نه تنها ایران بلکه دنیا به یک باره لغو شدند! به همین خاطر درست یک هفته پیش از سفر اصلی المپیاد بین المللی سواد رسانه‌ای بعد از قریب به یک سال پیگیری و هماهنگی، سفر تا اطلاع ثانوی کنسل شد و همه مدارس هم تعطیل شدند!گذشت و گذشت تا اوایل مرداد ماه، کم کم ایرلاین ها دوباره راه افتادند و پرواز هایشان را شروع کردند. از طرفی هم به خاطر مجازی شدن کلاس های دانشگاه، محدودیت زمان سفر به تابستان هم از بین رفت و می‌شد در سال تحصیلی هم رهسپار شد! همین شد که کم کم برنامه ریزی های دوباره هم شروع شد. رفتن به کشور نیجریه اما یک معادله چهار متغیره است که فقط یکی از متغیر هایش پرواز و هواپیما است. سه متغیر دیگر عبارت است از: کشور مبدا، کشور واسطه (زیرا هیچ پرواز مستقیمی بین ایران و کشور نیجریه وجود ندارد و باید از یک کشور واسطه استفاده کرد!) و کشور مقصد!چهار متغیر: مبدا، ایرلاین، کشور واسطه و مقصدمشکل اول باز شدن فرودگاه های نیجریه بود. کشور نیجریه بسیار محتاطانه در برابر کرونا رفتار کرده است و از همان ابتدا هم فرودگاه های خود را به طور کامل (چه پرواز های داخلی و چه خارجی) تعطیل کرده بود. اواسط تیر ماه پرواز های داخلی کم کم راه افتادند اما همچنان خبری از پرواز های بین المللی نبود. البته هر از گاهی یکسری پرواز صورت می‌گرفت که به این پرواز ها اصطلاحا پرواز های تخلیه (evacuation) می‌گفتند. پرواز‌هایی که برای جابجایی اتباع باقی مانده در خارج از کشور صورت می‌گرفت. البته گاهی وقت ها هم با رایزنی با وزارت خارجه آنجا می‌شد وارد کشور شد. مثلا یکی از کارمندان سفارت ایران در نیجریه، پس از چندین روز رایزنی با وزارت خارجه آنجا توانست مجوز ورود بگیرد و از مسیر تهران - دوحه - بیروت - لاگوس (بزرگترین شهر نیجریه) - ابوجا به سفارت برسد! هر چند وقت یک بار تاریخی برای بازگشایی پروازهایی بین‌المللی اعلام می‌شد و چند روز مانده به آن تاریخ دوباره عقب می‌افتاد.تا اینکه بالاخره دولت فخیمه جمهوری فدرال نیجریه رضایت داد و در 5 سپتامبر (که می‌شود 15 شهریور)، فرودگاه ها به صورت محدود برای پرواز های بین المللی بازگشایی شد. از شروع کرونا تا به الآن، تنها دو ایرلاین خارجی پرواز های منظمی به تهران داشته اند. هواپیمایی قطر (Qatar Airways) و هواپیمایی امارات (Emirate Airways). در این بین هواپیمایی ترکیش (Turkish Airlines) هم بود که با این که به شهر ابوجا (Abuja) (پایتخت نیجریه)، پرواز منظم داشت اما پرواز هایش به تهران، هر سری به یک دلیل به تعویق می‌افتاد. آخرین بار هم اوایل مرداد به خاطر صحبت های جناب روحانی مبنی بر ابتلای 25 میلیون ایرانی به کرونا، ترکیه کلیه پرواز های بین خودش و ایران را که قرار بود از اول آگوست (9 مرداد) برقرار شود را مجددا به حالت تعلیق در آورد.در نهایت تصمیم گرفتیم عطای ترکیش ایر (قیمت مناسبش نسبت به دیگر ایرلاین ها) را به لقایش ببخشیم و بی خیالش شویم. از آنجا که قطر ایرویز هم گویا قیمت خون ابوی محترمش را حساب می‌کند، دست آخر به سراغ هواپیمایی امارات رفتیم و برای تاریخ 30 سپتامبر یا 10مهر(رفت) و 20 نوامبر یا 30 آبان (برگشت)  بلیط خریدیم. برنامه پرواز رفت هم به این شکل بود که ساعت چهار صبح از پرواز از تهران به دوبی بود و ساعت 11 صبح، پرواز از دوبی به ابوجا. نکته جالب ماجرا این جا است که کمتر از یک هفته پس از خریدن بلیط، بالاخره پرواز های ترکیش به تهران برقرار شد ولی دیگر کار از کار گذشته بود!پس از قطعی شدن تاریخ پرواز، نوبت به گرفتن ویزا رسید. هزینه ویزای سی روزه برای نیجریه، 60 دلار است که تنها هم به صورت دلار و نقد قبول می‌کنند. به همین دلیل برای خرید دلار راهی میدان فردوسی شدم. از قضااون ایام مصادف شده با بود موج نمیدانم چندم گرانی دلار و هیچ صرافی خرید و فروش انجام نمی‌داد. نهایت با کلی این طرف و آن طرف رفتن توانستم از آشنایان یک اسکناس صد دلاری جور کنم. بعد از آن به سفارت رفتم و برای اولین بار در عمرم، با یک فرد نیجریه‌ای روبرو شدم! (درباره مردمان نیجریه ان‌شالله در قسمت های بعدی خواهم نوشت).در سفارت پس از پر کردن فرم ویزا، نوبت به پرداخت پول رسید که مسئول آفیس فرمود که دلار هایی که برده بودم قدیمی است و باید دلار جدید بیاورم! (اسکناس صد دلاری چند سالی است که از زرد به آبی تغییر رنگ داده است.)صد دلاری زرد (قدیمی) vs صد دلاری آبی (جدید)در اواسط راه برای گرفتن یک صد دلاری جدید از یکی از آشنایان بودم که از سفارت تماس گرفتند و گفتند چون شما اولین نفر بعد از کرونا برای ویزا هستید، پول خورد در سفارت موجود نیست و باید 60 دلار را خرد بیاوری! دوباره مجبور شدیم سر خر را به سوی صرافی ها کج کنیم بلکه این دفعه حداقل 100 دلاری را خورد کنند. اما دریغ از یک صرافی که اسکناس زیر 100 دلاری داشته باشد. (حالا این که واقعا داشتند یا نه الله اعلم!). در نهایت استیصال، با مسئول دفتر سفیر نیجریه در تهران یک خانم ایرانی است تماس گرفتم و شرح ما وقع را گفتم. ایشون هم یک مغازه در پاساژ قائم تجریش را معرفی کردند و باهاشون هماهنگ کردند که بروم و 100 دلاری را خرد کنم. در نتیجه دوباره سر خر را کج کردم و از طرفای صادقیه به سمت تجریش راه افتادم!در پاساژ قائم بعد از چند انتخاب اشتباه بالاخره توانستم مغازه مذکور را که یک طلافروشی بود، پیدا کنم و در این میان اول سراغ یک کفش فروشی، سپس صرافی و در نهایت طلافروشی رفتم زیرا به شکل عجیبی هر طبقه پاساژ قائم پلاک هایش مثل هم است. یعنی هر طبقه برای خودش یک پلاک مثلا 157 دارد! وقتی وارد مغازه شدم، خیلی شیک صد دلاری را بالا آوردم و گفتم از طرف فلانی آمدم برای فلان کار. آن بنده خدا هم که انگار موادی چیزی دستم دیده است، با سراسیمگی خواست که پول رو پایین نگه دارم تا کسی نبیند! سپس خیلی نا محسوس پول را ازم گرفت (دقیقا مثل همان صحنه های خرید مواد در پارک ها!) و گفت صبر کن تا بیام. و رفت و چند دقیقه بعد آمد و وقتی از کنارم رد می‌شد، سریع چند اسکناس لول شده را به دستم داد و گفت به سلامت! من هم که دیدم این قدر شرایط سنگین است، بدون این که بشمارم از مغازه زدم بیرون!(بعدا متوجه شدم این دوستان چون طلافروشی بودند، حق خرید و فروش ارز ندارند و اگر کسی ببیند داستان می‎‌شود برایشان.)بعد از خرد کردن پول، تخته گاز به سوی سفارت رفتم تا قبل از تعطیل شدنش بتوانم پول را پرداخت کنم. به هر زور و ضربی که بود خودم را به موقع به سفارت رساندم و پول را بهشون پرداخت کردم. بیرون سفارت بودم که تماس گرفتند و گفتند به دلیل مشکلات کنسولی بین امارات و نیجریه، کلیه پرواز های بین این دو کشور تا اطلاع ثانوی لغو شده است!لغو پرواز ها بین امارات و نیجریه از سوی دولت نیجریه به دلیل مسائل کنسولیپس از هضم اتفاق پیش آمده، در همان کنار خیابان، پس از بررسی و گفتگو با آژانس هواپیمایی که بلیط ها را می‌خرید، توانستیم از هواپیمایی ترکیش که چند روزی بود بالاخره پرواز‌هایش به تهران آغاز شده بود، برای 11 اکتبر (20 مهر) بلیط  رفت و 28 نوامبر (8 آذر) بلیط برگشت را بخریم.و یعنی 10 روز عقب افتادن سفر! من هم که تقریبا همه کار را تحویل داده بودم و منتظر رفتن بودم، دوباره فردایش دست از پا درازتر برگشتم سر کار و زندگی!عصر روز چهارشنبه 30 سپتامبر بود که خبری مبنی بر بازگشایی پرواز های بین امارات و نیجریه منتشر شد. یعنی کل مشکل کمتر از یک هفته طول کشید و این وسط فقط دو سه تا پرواز که پرواز ما هم یکی از آن ها بود به قول ما اصفهانی ها رفته بود لاکار (لای کار)! داشت می‌گذشت که روز شنبه خبری منتشر شد که دوباره همه چیز را به هم ریخت: توقف دوباره پرواز های بین ایران و ترکیهاولش گفتیم که خب مسئله‌ای نیست و دوباره بلیط هواپیمایی امارات را می‌خریم، اما این وسط یک مشکل بزرگ وجود داشت، ایرلاین ترکیش هنوز کنسلی پرواز ما (که یک هفته بعدش بود) را در سیستم ثبت نکرده بود. در نتیجه  نمی‌توانستیم پرواز را بدون جریمه کنسل کنیم. از طرفی مسئله تست PCR (تست کرونا) هم بود که هم ایرلاین و هم کشور نیجریه داشتن آن را الزامی کرده بود. می‌ترسیدیم تست (که به قیمت آزاد حساب می‌شود) را بدهیم و یهو اعلام شود پرواز ما هم یکی دو روز مانده به تاریخ کنسل شده است و آنوقت پرواز همان تاریخ امارات هم پر شده باشد و دوباره همه چیز عقب بیافتد. اما دو روز هم از اعلام رسمی نگذشت که مجددا اعلام شد پرواز های ترکیه به شکل محدود صورت خواهد گرفت!اما قطعی شدن پرواز دیگه آخر ماجرا نبود. مرحله آخر تست PCR بود که اگر مثبت در می‌آمد، همه چیز به هوا می‌رفت! صبح روز جمعه (18 مهر) به یکی از مراکز نزدیک منزل (بیمارستان جم) که ایرلاین ترکیش اعلام کرده بود رفتیم برای انجام تست PCR. وقتی که وارد خیابانش شدیم، متوجه خیل انبوه مامورین نیروی انتظامی در آن جا شدیم. تازه دوزاری مان افتاد که اینجا همان بیمارستانی است که شب قبلش مرحوم محمد رضا شجریان فوت کرده است و تا نصفه شب مردم اینجا بوده اند و شعار می‌دادند!جواب تست، فردا عصرش( یعنی روز پرواز) اعلام شد که الحمدللّه منفی بود. پرواز ما، ساعت 1:50 دقیقه صبح روز یکشنبه به مقصد استانبول بود. پس از رسیدن به استانبول، نزدیک بیست ساعت بعدش، یعنی ساعت 1:20 به وقت استانبول، پرواز دوم به مقصد ابوجا صورت می‌گرفت. در نهایت ساعت ده شب روز شنبه، 19 مهر، حرکت کردیم به سمت فرودگاه امام خمینی (ره) یا همان IKA...ادامه دارد...</description>
                <category>صدرا علی بک</category>
                <author>صدرا علی بک</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 14:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>