<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوید وزیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@veziriii</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:54:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/968626/avatar/yq8dqu.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوید وزیری</title>
            <link>https://virgool.io/@veziriii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مال من صداش در نمیاد...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-ofue68zwpo8i</link>
                <description>پشت چراغ قرمز بودم. نگاه کردم دیدم همه دارند با خودشان حرف میزنند. آهنگ گذاشتم. &quot;فتانه&quot; داشت میخواند. صدایش را تا ته زیاد کردم. پیاده شدم. دستشان را گرفتم همه را از فکر و خیالشان پیاده کردم. مرد و زن وسط چهارراه شروع کردیم به رقصیدن. چراغ چند بار رنگ عوض کرد. پلیس دفترچه ی جریمه را فرو کرد بیخ شلوارش؛آمد وسط،باسنش را تکان میداد از آن بشکن های دودستی میزد. یحیی گلهای نرگسش را گذاشت پای میله ی چراغ، دوید پیش پلیس که بِشکنِ دودستی یاد بگیرد.قیامتی شده بود.تمام شهر داشتند در خیابان با آهنگ قِر میدادند. . راننده تاکسی اشاره کرد که فتانه را قطع کن، من آهنگ بگذارم. قطع کردم. همه گفتند:&quot;اَاَاَاَاَاَه ه ه&quot;. راننده تاکسی،باباکرم گذاشت، همه گفتند:&quot;هههههوووووو...&quot;. . دختری از راه رسید نمیدانم از کجا لُنگ گیر آورده بود،آمد وسط. خوب باباکرم میرقصید همه حلقه زدند دورش. پیر مردی سعی میکرد جمعیت را کنار بزند خودش را برساند به دختر، داد میزد:&quot;کم داره... یه چیزی کم داره...&quot; رسید به دختر، کلاهِ لبه دارش را گذاشت روی سر دختر. مُردیم از خنده. . آهنگ تمام شد.همه دست زدند. راننده تاکسی تکیه داده بود به کاپوت ماشینش، سیگار روشن کرد. گفت:&quot;وقتی اسم خیابونارو عوض کنن، اسم این خیابون چی میشه؟&quot; . یک نفر گفت:&quot;اصلا چرا باید اسم خیابونارو عوض کنن؟&quot; . دختری که باباکرم میرقصید گفت:&quot; ایشالا عوض میکنن به زودی...&quot; . یک نفر دیگر گفت:&quot;تو برو قِرِتو بده بابا، پتیاره...&quot; . &quot;حرف دهنتو بفهم عوضی...&quot; . دعوا شد. . &quot;راس میگه خانوم...&quot; . &quot;به تو چه اصا.&quot; . &quot;همین شماهایین که...&quot; . زن و مرد وسط چهارراه افتادیم به جان هم. پیرمرد کلاهش را از زیر دست و پا برداشت و همینطوری کثیف و خاکی گذاشت روی سرش و رفت. . امروز دوباره یحیی را دیدم سر چهارراه. گلها را گذاشته بود پای میله ی چراغ، پیراهنِ سفیدِ پلیس را میکشید. . &quot;تو رو خدا یه بار دیگه بگو چجوری بود، مالِ من صداش در نمیاد&quot;… .  #وِ</description>
                <category>نوید وزیری</category>
                <author>نوید وزیری</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 11:41:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفر یک روز آمد خانه ی ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@veziriii/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-mapliknmbbbg</link>
                <description>یک نفر یک روز آمد خانه ی ما که به من ساز زدن یاد دهد. اولین جلسه ای که آمد حرفی زد که هیچ وقت یادم نمیرود. اصلا همان شد که اینقدر من آدم فرهیخته و فرزانه و کار درست و آدم حسابی و بی ریا از آب درآمدم. هر جا هم میروم صحبت کنم در دانشگاه ها، اول این جمله را از ایشان نقل میکنم: . &quot; هنر،هر وسیله ایست که باعث میشه یه چیزی از آدم بمونه. سعی کن یه چیزی ازت بمونه&quot;ایشان همان یک جلسه را هم فقط آمدند. بعدا هر دوشنبه  تلفن می زدند می گفتند:&quot;بنده این هفته جایی کار دارم هفته آینده حتما خدمت میرسم&quot;.من هم دیگر ساز را ول کردم، اما هنر را نه !.  نمیخواستیم حرف های خاک بر سری روی در و دیوار توالت دانشگاه تنها چیزی باشد که از ما میماند. (آن هم که معمولا ماژیک گیر نمیامد با خودکار اذیت میشدیم. کل جمله را مینوشتیم این خودکار لامصب به سرکش &quot;ک&quot; که میرسید لج میکرد) البته آن هم هنری بود برای خودش ولی با تعریف استاد مطابقت نداشت چون کافی بود در و دیوار توالت را رنگ بزنند؛ دیگر اثری از ما و هنرمان نمی ماند. . باید چیزی از ما میماند. در ذهن ها میماند. تصمیم گرفتیم همین هنر دیوار نویسی را که داریم گسترش دهیم و در زندگی روز مره پیاده سازی کنیم و از حالت شعار روی دیوار درش بیاوریم.  کمی سخت بود. اساتید شکایت کردند. هنر و هنرمند را کسی درک نمیکند. محیط دانشگاه تازه بد تر است. چند ماهی به خاطر آن پِرفورمَنس، حبس کشیدیم. . حبس هم جالب بود یک نفر در سلول کناری بود هر روز دوشنبه میرفت پای تلفن و میگفت :&quot;بنده امروز جایی کار دارم هفته آینده حتما خدمت میرسم.&quot; .  #وِ</description>
                <category>نوید وزیری</category>
                <author>نوید وزیری</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 19:44:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>