<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot;아유미&quot;?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vhgggccvbb</link>
        <description>‌رهایم نکن، رمان های آیومی:) ایومی هستم که دنیای انیمه ام را در ذهنم ساختم♡ شعر نویس و رمان یا داستان مینویسم  امید وارم از فعالیتم خوشتون بیاد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:08:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2237859/avatar/nU2itx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot;아유미&quot;?</title>
            <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فریادِ، بی صدا  !....</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-schyeo27soij</link>
                <description>اسم پارت:  تحملِ، اشک کوهِ غصه ها ای، تویی که قلب منو از سینه در آورده ایای، تویی که روح منو زخمی کرده ای        در گذرم از تو و دنیای تو          ! روز زندگی مرگم بود! «روز مردن برگ درخت ها                       روز باریدن اشک چشمه ها»           &quot; ببارد اشک هایم از ابر آسمان &quot; ؛ اشک ها را ریخته                    غصه ها را خورده؛ &quot;چه تلخه چشیدن طعم غصه ها                      چه تلخه باریدن اشک چشمه ها&quot;             ! چه تلخ در سیاهی شب !             ببارد ابر سفید با طعم تلخ  «خسته ام! از این گیتی تاریک                       مرده ام! از این کلبه ی باریک» ! بمردم من از تحمل این غصه ها                     بمردم من از تحمل این تلخی ها !              &quot; روز زندگی مرگ من بود &quot;«روز مردن برگ درخت ها در فصل پاییز بود»</description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Mon, 25 Sep 2023 11:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان، دخترِ؛ عروسک انابل!...</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%84-y1oa5cvo0m31</link>
                <description>مادری یک عروسک از مغازه دست دوم فروشی برای دخترش که دانشجوی پرستاری بود به عنوان هدیه تولد خرید. دختر که نامش دُنا بود عروسک را خیلی دوست داشت و در آپارتمان مشترک خود و دوستش آنجی نگهداری می‌کرد، اما خیلی زود ماهیت عجیب عروسک برای آن‌ها آشکار گردید و اتفاقات عجیبی برای آن‌ها رخ داد.عروسک آنابل در ابتدا کار‌های کوچکی مانند تکان دادن دست‌هایش و افتادن از روی صندلی به زمین انجام می‌داد که دُنا و انجی می‌توانستند آن را توجیه کنند. اما کم‌کم این حرکات افزایش یافت تا جایی که این عروسک کار‌هایی انجام داد که از توجیه به دور بود و طولی نکشید که امور از کنترل خارج شد.لو نزدیک‌ترین دوست دنا و آنجی نسبت به عروسک بدبین بود و حس می‌کرد این عروسک توسط روح تسخیر شده است، اما آنجی و دنا به حرف‌های او گوش نمی‌دادند و می‌گفتند این فقط یک عروسک است.تا اینکه داستان وحشتناک‌تر از تصورات دُنا می‌شود. دنا و آنجی گاهی با جابه‌جایی وسایل خانه روبرو می‌شدند و گاهی نیز نامه‌هایی را با دست‌خط بچه گانه یافت می‌کردند. یادداشت پیامی متفاوت داشت، «به لو کمک کن» و «به ما کمک کن». اما گمان نمی‌کردند کار عروسک باشد تا روزی که دنا متوجه خون روی دست‌های عروسک شد، عروسک در جای خود روی تخت قرار داشت، اما لکه‌های قرمز روی دست‌هایش نظر دنا را جلب کرد او به طرف عروسک رفت و دریافت مایع قرمز رنگ از درون خودِ عروسک بیرون می‌آمد.دیگر قضیه عروسک جدی شد و دختر‌ها از یک مدیوم احضارکننده روح کمک گرفتند. مدیوم بعد از یک جلسه احضار روح به آن‌ها گفت: جسد دختری به نام آنابل هیگینز در زیرزمین آپارتمان آن‌ها دفن است. روح آنابل با دیدن عروسک به آن علاقه‌مند گردیده و آن را تسخیر نموده است.دختران با شنیدن داستان آنابل دلشان به حال دختر مرده سوخت و تصمیم گرفتند که عروسک را نگه دارند، اما داستان وحشت‌انگیزتری برای آنان اتفاق افتاد که مجبور شدند دوباره از کسی کمک بگیرند.روزی دوستشان لو به خانه آن‌ها آمده بود که شب از خوابی عمیق بیدار می‌شود، اما توانایی حرکت نداشت، لو به اطراف اتاق می‌نگرد، اما چیزی نمی‌بیند، پایین را نگاه می‌کند و می‌بیند آنابل پایین پایش ایستاده، عروسک به آرامی شروع به بالا رفتن از پایش می‌کند، از روی قفسه سینه‌اش می‌گذرد و بعد دست‌های عروسک دور گردن او قفل می‌شود و شروع به خفه کردنش می‌کند.لو پس از این اتفاق از هوش می‌رود و روز بعد به هوش می‌آید و نمی‌داند که این اتفاق کابوس وحشتناک بوده یا در واقعیت برایش پیش آمده است، اما روز بعد اتفاقی می‌افتد که او به وحشتناک بودن عروسک پی می‌برد.هنگامی که لو در اتاق آنجی بود صدا‌هایی از اتاق دُنا شنید در حالی که دنا اصلا در خانه نبود. لو فکر می‌کند کسی بی اجازه وارد خانه شده، اما متوجه می‌شود صدا مربوط به آنابل بوده است.لو به اتاق دنا می‌رود و عروسک را به جای آنکه روی تخت ببیند روی صندلی می‌بیند. لو هنگامی که می‌خواهد به سمت عروسک برود ناگهان کل بدنش فلج می‌شود و احساس فلج در منطقه قفسه سینه‌اش افزایش می‌یابد. لو به پایین پایش نگاه می‌کند و روی آن هفت اثر پنجه، سه ضربه عمودی و چهار ضربه افقی می‌بیند. لو با وحشت به اطراف خود می‌نگرد، اما هیچ کس را در آنجا نمی‌بیند و تنها چیزی که به ذهنش می‌رسد آنابل است.آثار خراش روی بدن لو را همه می‌توانستند مشاهده نمایند، اما این خراش‌ها در طی دو روز به شکل عجیبی خوب شد و دیگر اثری از آن باقی نماند در حالی که جای پنجه‌ها همگی داغ و سوزان بودند.بار دیگر دختران به فکر چاره افتادند و این بار از یک کشیش به نام پدر هگان کمک گرفتند. اما این کشیش به آن‌ها گفت: این موضوع مربوط به ارواح است و به قدرت بالاتری نیاز دارد.آن‌ها با اِد و لورن زن و شوهری که مانند شکارچیان ارواح بودند، تماس گرفتند و به این موضوع پی بردند که عروسک روحی شیطانی و غیرانسانی دارد. این زوج اعلام نمودند که این عروسک تسخیر نشده، اما توسط یک روح کنترل می‌شود، زیرا اشیاء بی‌جان را نمی‌توان تسخیر کرد.اقدامات زوج وارن به موقع بود، زیرا اگرکار‌های آنابل ادامه داشت می‌توانست موجب مرگ یکی از اعضای آن خانه شود. این زوج معنویت فضای خانه را با کلمات بالا بردند که شامل هفت صفحه جملاتی بود که طبیعتی مثبت داشتند و مانع ورود شیطان به خانه می‌شدند.آن‌ها عروسک آنابل را برای نگهداری به موزه خود بردند و برای جلوگیری از حملات عروسک آنابل روی آن آب مقدس ریختند، زیرا این خانواده می‌گویند زمانی که عروسک را با خود بردند او اقدام به کشیدن ترمز ماشین و منحرف کردن فرمان آن نموده است، اما وقتی روی آن آب مقدس ریخته، به نظر کارساز بوده است.</description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 21:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تلخ، دَر دلِ تاریکی شب!...</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AF%D9%8E%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-crujpii9k4mg</link>
                <description>سکوتم، رابه باران هدیه کردم                                       تمام، زندگی را گریه کردم گفتا:«چرا خاطره نوشتن غم انگیز است» گفتم:«مگر خون درخوردنِ شکستنِ دلم درمانی ایست؟» دیدی، عذاب و شکستگی درد دلم را                         شنیدی، فریادِ گریه کردنِ، تیره دلم راای، شمع آهسته بسوز که شب دراز است ای، رنگ آهسته بریز که غم زیاد است خدایا، ببین زجرم را ببین                                     ببین هزاران بار مردم را ببینفروغ گرفتم،  من از خورشید روزگار ببارد اشک هایم از ابر آسمان «چشیدم طعمش راعین زهر بود                                    بخوردم طعمش را چه تلخ بود»            «روز زندگی من بود، روز زندگی تلخم بود»                 «روز جوانه در سرمای زمستان بود»               ! روز فصل اشک و بغض هایم بود! </description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 11:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>... !  ???? ?????? ??</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%86-%D9%85%D9%86-ukplpjltjxk2</link>
                <description>اشک هایم گونه هایم را نوازش میکرد.قلبم درد میکرد.به ستاره هایی که در آسمان تاریک می درخشیدند خیره شده بودم.صدای موج هایی که به ساحل می خوردند ، با حال من همخوانی داشت.دستی روی شانه هایم قرار گرفت.برگشتم و بهش خیره شدم.به کسی که بهم آرامش میده نگاه می کردم.اون لبخند آرام ، زیباترین لبخندی بود که دیده بودم.اشک هایی که روی صورتم بود را پاک کرد و با یک آغوش گرم ، باعث تسکین قلبم شد.</description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 12:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان، مرگ خونی!... ?</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-zf3hldel86yr</link>
                <description>اه....  این زندگی خیلی مَزخرفِ ولی خیلی خوش حالم که می تونم ورودشونو در بیارم وقتی قلبشو از سینه در میوردم  خیلی حس خوبی داشت وقتی تیکه تیکه شون می کردم وقتی زنده زنده پوستشونو می کَندم وقتی اسید می ریختم توی گلوشون اه خیلی حس خوبیه شاید یه روزی بتوانم اعدادشون کنم یا چشماشو در بیارم و بدم گربه ها با چشماش به عنوان خوب بازی کنن شاید بشه هم چشماشونو با چاقو در بیارم یا اسید بکنم توی چشماشون یک زمان همه ی این کارها رو میکنم! میخ تیز رو میکنم تو اجزا بدنشون وقتی بعد از چند روز گشنگی اونا رو سلاخی میکنمواییی خیلی خوب دلم می خواد قربانی های بیشتری داشته باشم وقتی زنده زنده پوستشونو می کَندم وقتی زنده زنده دست و ناخوناشونو عوا میکنمآه خیلی لذت بخش دلم می خواد به روش جدید بکشمشون خیلی خوب دلم می خواد مثل سگ با هاشون رفتار کنم</description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 19:09:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخچه ی انیمه ی سانو مانجیرو، مایکی</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C-qy5zyfbr9z8v</link>
                <description>مایکی از کودکی تحت مراقبت و راهنمایی پدربزرگش بود که استاد هنرهای رزمی او نیز بود. در نتیجه، او تحت آموزش‌های سخت رزمی قرار گرفت و به یک نابغه تبدیل شد. او با پدربزرگ و برادرش در دوجوی متعلق به پدربزرگش زندگی می‌کرد.در حوالی دوران مدرسه ابتدایی، اما سانو آمد تا با خانواده سانو زندگی کند. در آن زمان بود که او لقب «مایکی» را گرفت تا خواهرش احساس بهتری نسبت به نام خارجی خود داشته باشد. در نهایت یک پیوند خواهر و برادری جدایی ناپذیر بین آن‌ها شکل گرفت.در کلاس پنجم، مایکی اولین بار زمانی با دراکن ملاقات کرد که دراکن به او گفت که بچه‌های بزرگتر به او دستور داده‌اند که مایکی را نزد آن‌ها ببرد تا کتکش بزنند. مایکی از همان زمان به دراکن علاقه‌مند شد و موافقت کرد که با بچه‌های بزرگتر ملاقات کند. پس از ملاقات با آن‌ها، مایکی بلافاصله یک ضربه به صورت رهبر گروه زد و چندین دندان او را شکست. سپس مایکی بی‌تعارف از دراکن دعوت کرد تا با هم معاشرت کنند، که دومی با خوشحالی پذیرفت.در سال اول راهنمایی، مایکی به همراه چند تن از دوستان او تصمیم گرفتند تا باندی را تشکیل دهند و نام آن را باند توکیو مانجی گذاشتند.</description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 12:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور #شیفت کنیم ?</title>
                <link>https://virgool.io/@vhgggccvbb/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-lt73lwk7d6p9</link>
                <description>خب حالا چطور #شیفت کنیم؟؟ ?مرحله اول: اینه که رو کمر میخوابی و دستو پاهاتو مثل ستاره دریایی باز کن?مرحله دوم: ?اینه که شما تا ۱۰۰ بشمارید و بگید من شیفت میکنم یعنی بگید  یک من شیفت میکنم دو من شیفت میکنم تا ۱۰۰به ۱۰۰ که رسیدی بگید من شیفت کردم بعدش هی بگو من شیفت میکنم من شیفت کردم هی بگو تا نور سفید رو ببینید وبه خواب برید?علایم شیفت کردن: بدنتون مور مور میشه و حس میکنید که فلج هستید که یا روحت از بدنت جدا میشه و در اخر یک نور سفید میبینید? برای اینکه بتونید بفهمید که تو اون دنیایی میتونید تو اسکریپتون بنویسید که من وقتی به هاگواتز میروم در یک اتاق رو یک تخت خواب  خوابیده ام مثلا هری مرا بیدار میکند... ?نکته: فقد در شب با ستاره میشه شیفت کرد?اسکریپتون?? اسم جهان: اسم: فامیل: سن: قد: وزن: غذای مور علاقه: رنگ مو: رنگ چشم : وکلی چیز های دیگه که دوست دارید نظرم در این شیف واقعی و من هم شیفت کردم ?</description>
                <category>&quot;아유미&quot;?</category>
                <author>&quot;아유미&quot;?</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 12:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>