<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Queen Viana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vianamousavi7</link>
        <description>اندکی بنشین؛ به صرفِ چای و جانِ شیرینم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:03:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/767174/avatar/rbAEo0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Queen Viana</title>
            <link>https://virgool.io/@vianamousavi7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عروسک؛</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-edmmnuzepiqs</link>
                <description>روی خیابون‌های بارون‌خورده‌ی شهر خیال قدم می‌زدیم. می‌خندیدم، می‌خندیدی. اونقدر دلم برات قنج می‌رفت که هر لحظه نزدیک بود لیز بخورم و بیفتم. لبریز بودم از شوق؛ می‌تونستم تقلای شکفتنِ دو تا بال رو توی مغزِ استخونِ کتف‌هام حس کنم.اما یک دفعه، صدای خنده‌هات قطع شد. چشم‌هامو باز کردم، دیدم چند قدمی از تو جلوتر رفته بودم و تو عقب‌ ایستاده بودی؛ در سکوت مطلق و سکون مطلق. نگاهت به زمین قفل شده بود. قلبم از نگرانی فرو ریخت. به سمتت دویدم و پرسیدم: خوبی؟جوابی ندادی، اما قطره‌های خون رو روی پیراهن سفیدت دیدم. انگار پشت کمرت زخمی شده بود. پارچه‌ رو شکافتم؛ آره، جراحت عمیقی بود. اشک‌های من سرازیر شد، تو ولی نه از درد به خودت می‌پیچیدی و نه آهی می‌کشیدی و نه چیزی می‌گفتی.همین که دستم رو به زخم نزدیک کردم تا نوازشش کنم، از زیر پوستت چیزی روی زمین افتاد. دقیقا از همون محل جراحت. وحشت‌زده به سمتش خم شدم؛سه تا باتری نیم‌قلمی.بازی تموم شد. حالا توی اتاق سرد و کوچیکم نشسته بودم و تن بی‌جون تو رو توی بغلم می‌فشردم. عربده می‌کشیدم: اون مُرده! اون مُرده!اما می‌دونستم عروسک‌ها هیچوقت نمی‌میرن. می‌تونستم برات یه بسته باتری نو بخرم. تو می‌تونستی دوباره روشن بشی، بازی می‌تونست دوباره شروع بشه. پس چرا فریاد می‌زدم؟ چرا؟ مگه آسمونِ شهرِ خیال، از همون اول هم یه تیکه کاغذ رنگی نبود؟ ۱۴ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 22:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در خیالِ تو؛</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%88-uqp6b7uibfxu</link>
                <description>خیال تولبان مرا نمی‌بوسدو شبدر‌های چهاربرگ رابه گیسوان من نمی‌آویزدو سرانگشتانش، هیچ غزلی رابر خطوط چهره‌امهجی نمی‌کنندخیال تو امابا پیژامه‌ی راه‌راهشو موهای ژولیده‌ی خواب‌آلودشو حضور ساده‌ی آشنایشدر اتاق کوچک منقدم می‌زندو کبوترِ چشم‌هایم راکه بر قاب پنجرهلانه کرده استنمی‌رانَدخیال توبا من حرف نمی‌زندخیال تو حتینام مرا نمی‌داندو کالبدِ جسمانی‌ام رادر این سه‌بعدیِ اتمینمی‌بیندمن اما شایددر خیالِ خیالِ توگلبرگ قاصدکی باشماز مبدأ نامعلومشاید مندر خیالِ خیالِ تونوازشی باشمکه چون دعای خیر رهگذریبر گونه‌هایشو بر دستان سفید مهربانشو شانه‌های تنهایشجاری می‌شومخیال تولبان مرا نمی‌بوسدو شبدرهای چهاربرگ رابه گیسوان من نمی‌آویزدخیال تو اماچشم در چشمِ خلوتِ شبلبخند می‌زند گاهیچراکه در کوره‌راهِ رگ‌هایشصدای مرا شنیده است...{ ۴ خرداد ۱۴۰۵ }</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 16:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر کوفته‌های مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-mow36lrimtzk</link>
                <description>از معدود روزهایی بود که فرصت داشتم فاصله‌ی بیست دقیقه‌ای را تا میدان طی کنم و برای خرید به فروشگاه بروم، اما به عمد، باز هم تمام اقلام را سفارش دادم تا برایم بیاورند. باید خود را قانع می‌کردم که دلیلی برای بدگمانی وجود ندارد؛ که خیالاتی شده‌ام و اگر هر بار همان پیک موتوری ثابت را می‌بینم، تنها حاصل تلقین است‌‌.‌بدون حتی دقیقه‌ای تاخیر، صدای زنگ بلند شد. اگر این بار با دقت براندازش می‌کردم، شاید حقیقت آشکار می‌شد. نفس عمیقی کشیدم و در را گشودم. و همان‌طور که انتظار می‌رفت، خودش بود‌. بسته را به دستم داد و همانجا در سکوت ایستاد. بله،‌ اشتباه نمی‌کردم؛ شاید اگر برخلاف همیشه، حرفی می‌زد‌ یا بی‌معطلی برمی‌گشت، می‌توانستم تصور کنم فرد دیگری‌ست. اما این صحنه‌ی تکراری را هم هر دفعه می‌دیدم. جسارتم را جمع کردم و بالاخره پرسیدم: «دلیل خاصی داره که تمام سفارش‌های من رو شما می‌آرید؟»منتظر شدم و هیچ واکنشی دریافت نکردم، نه کلمه‌ای یا حتی اشاره‌ای. از تحویل بسته تشکر کردم و در را بستم؛ شاید نگرانی‌ام بی‌مورد بود.باید هر چه زودتر آماده می‌شدم و در روز سالگرد مادربزرگ، سری به او می‌زدم. استعداد خاصی در پیدا کردن نشانی‌ها ندارم؛ با خود گفته بودم به آرامستان که رسیدم، چهره‌های آشنا را از دور می‌بینم و آن‌طور خواهم دانست قبر مادربزرگ کدام است‌. اما حوالی قطعه‌ی ۳۴۵، پرنده هم پر نمی‌زد‌. همه‌چیز سرانجام در بستر زمان مستتر می‌شود، و انگار سالگرد مرگ آدم‌ها هم از این قاعده مستثنی نیست.تک شاخه‌ی رز روی سنگ قبر را حتما پسردایی، چند ساعت قبل آنجا گذاشته بود. دسته‌ی گل داوودی را که خود آورده بودم کنارش گذاشتم و اعداد حکاکی شده را بازخواندم: «۱۳۰۸ تا ۱۳۹۶». نمی‌شد بستگانِ غایب را تقصیرکار بدانم؛ ۹ سال گذشته بود. پس از این همه مدت، اشک‌های من هم دیگر چنان رغبتی به جاری شدن نداشتند. اگر مادربزرگ بود، قربان صدقه‌ام می‌رفت و می‌گفت با این کت و شلوار، شده‌ام یک‌ پارچه آقا. بعد هم اصرار می‌کرد که تا چروک به لباسم نیفتاده، مرا ببرد خواستگاری دختر همسایه‌. با لبخند گفتم: «مادرجان، نیستی که سارای نازنینم رو ببینی! مطمئنم به نظرت حتی مقبول‌تر از دختر همسایه می‌اومد. تا چند ماه دیگه، برنامه‌ریزی برای عروسی رو شروع می‌کنیم...»در مسیر برگشت، از آخرین ایستگاه اتوبوس تا خانه باید ده دقیقه‌ پیاده‌ می‌رفتم. دیگر باران نمی‌بارید، اما زمین هنوز نمناک و لیز بود. به نبش خیابان اصلی که رسیدم، پیرزنی را دیدم که سُر خورده و افتاده بود گوشه‌ی پیاده‌رو. با حسرت به پرتقال‌های ریخته از کیسه نگاه می‌کرد و زانویش را از شدت درد با دست ‌فشار می‌داد.–خانم، حالتون خوبه؟ دست من رو بگیرید.–آخ... ممنونم پسرجون، اما بعید می‌دونم بتونم بلند بشم. بدجور درد داره...سرش را که بالا گرفت و صدایش را شنیدم، نفس در سینه‌ام حبس شد؛ چطور این‌قدر شبیه مادربزرگ بود؟ از لحن و حالت چشم‌هایش گرفته تا لایه‌های بی‌شمارِ لباس که روی هم پوشیده بود، هیچ‌کدام با او مو نمی‌زدند. بی‌اختیار اشک در چشم‌هایم حلقه بست‌‌. «این‌طوری سرما می‌خورین، مادرجان. بیاین خونه‌ی من، شاید برای زانوی آسیب‌دیده‌تون پماد و دارویی داشته باشم.»انگار حنجره‌ام بدون اراده‌ی من کلمه‌ها را پشت هم سوار می‌کرد. به سرم زده بود که دلتنگی‌ام را کنار این پیرزن غریبه آرام کنم، تظاهر کنم خودِ خودِ مادربزرگ است و چند ساعتی خیال ببافم. هرچه عقل و احتیاط داشتم باد هوا شده بود؛ چه با خود فکر می‌کردم؟ پرتقال‌ها را به کیسه برگرداندم، کمکش کردم بایستد و بازویش را محکم گرفتم و به سمت خانه راه افتادیم. در مسیر به شک افتاده بودم، اما دلم نمی‌آمد بگویم منصرف شده‌ام؛ پیرزن بیچاره از سرما می‌لرزید و از درد آه می‌کشید.به داخل راهنمایی‌اش کردم و گفتم روی مبل راحتی بنشیند. بعد، یک راست به سمت کمد رفتم تا پماد و پانسمان پیدا کنم. نمی‌دانستم دوای جراحتش دقیقا چیست، پس جعبه‌ی داروها را به اتاق پذیرایی بردم. تشکر کرد و آن لبخند شیرین و آشنا بر لبش نشست و من باز هوا برم داشت و گونه‌هایم سرخ شد.–می‌تونم براتون پماد بزنم یا زانوتون رو پانسمان کنم، اما به گمونم معذب می‌شید، پس می‌سپرمش به خودتون. من می‌رم یکم چای بریزم.–خدا خیرت بده پسرم، خوشبخت بشی.دو استکان چای نبات آوردم. غروب بود؛ پرده‌ها را کشیدم و کنار او نشستم و به فکر فرو رفتم. این که بی هیچ تعارفی، پیشنهادم را پذیرفته بود و با من به اینجا آمده بود، باید از همان ابتدا به نظرم غیرمعمول می‌آمد.چای را سرکشیدم و پیش از آنکه متوجه شوم، چشم‌هایم کم‌کم گرم و سرم سنگین شد و همانجا روی کاناپه خوابم برد؛ همراه با یک غریبه، تنها در خانه‌‌. بی‌عقلی محض بود، اما انگار ضمیر ناخودآگاهم در کنار این بدل از مادربزرگ احساس امنیت می‌کرد و غریزه‌ی احتیاط را در عمل انجام شده می‌گذاشت. در عالم خواب، حس می‌کردم ملحفه‌ای به رویم کشیده می‌شود، و لبخند زدم. حتما در خواب می‌دیدم خود مادربزرگ است که برایم پتو آورده.عطر دلنشین خوراک در اتاق پیچیده بود و من در آستانه‌ی بیداری، خیال کوفته‌های مادربزرگ را می‌دیدم. پلک‌هایم را آرام باز کردم و خمیازه‌ی عمیقی کشیدم. بله، واقعا بوی وسوسه‌انگیز غذا می‌آمد. نگاهم به میز غذا افتاد، که با ظرف‌های رنگارنگ و شمع و گلدان آراسته شده بود. چه خبر بود؟ و این همه خوراک و پیش‌غذا از کجا پیدایشان شده بود؟ فکر کردم شاید سارا آمده و خواسته غافلگیرم کند؛ اما بلافاصله یادم افتاد که وقتی به خواب رفتم، خانه خالی نبوده است...خنده‌ام گرفت و همزمان از آنچه فهمیده بودم جا خوردم. در نظر پیرزن، شام پختن احتمالا گزینه‌ی مناسبی بود برای جبران محبت. ولی مگر با یک پماد ساده، درد زانوی یک خانم سالخورده به این زودی فروکش می‌کرد؟صدای تق‌و‌توقِ کاسه و قابلمه از آشپزخانه می‌آمد‌. پشت میز نشستم و باز سفره را برانداز کردم؛ یک جای کار می‌لنگید. از میان آن‌همه ظرف، سرویس بلور را آماده کرده بود. شمع‌های تزیینی‌ام را روشن کرده بود و گلدانِ گوشه‌ی پنجره را گذاشته بود وسط سفره. گرچه عطر غذا مرا مست می‌کرد و یاد خانه‌ی قدیمی مادربزرگ می‌انداخت‌، نمی‌توانستم آسوده‌خیال باشم. با این حال، بی‌اندازه گرسنه و هنوز در حال و هوای خواب‌آلودگی بودم، پس زیر لب گفتم: «اصلا هر چی، به درک!» و باز خمیازه کشیدم و منتظر شدم تا پیرزن با ظرفی پر از کوفته‌های گرم بیاید.از پشت سر شنیدم که گفت: «بیدار شدی، پسرم؟» اما آن صدا بی‌شک نمی‌توانست متعلق به یک زن سالخورده باشد؛ ناآشنا بود و جوان و اغواگر‌. کاسه‌ی خوراک را که بخار از آن بلند می‌شد روی میز گذاشت و صندلی روبرو را بیرون کشید. و کسی که در برابرم نشست، کوچکترین شباهتی به آن پیرزن مهربان نداشت.وحشت به جانم افتاد.‌ «تو... تو کی هستی؟ چطور وارد شدی؟»–انقدر زود فراموش کردی؟ خودت دستم رو گرفتی و من رو آوردی اینجا.از جایم بلند شدم و با تندی به در ورودی اشاره کردم. «خانم محترم، لطفا بفرمایید بیرون! من فقط به یک زن مسن و آسیب دیده کمک کردم و نمی‌دونم شما کی هستید.»انگار سوالات بی‌شمارم را از چشم‌های بیرون زده‌ از حدقه‌ام می‌خوانْد؛ سرش را به آن سوی اتاق چرخاند و نگاه گیج من هم به همان سمت رفت. روی کاناپه، یک کلاه‌گیس خاکستری، یک عینک ته‌استکانی، چند تکه لباس قدیمی، یک روسری گل‌دار و محلول پاک‌کننده‌ی آرایش پخش و پلا بودند.با لحنی که ناشیانه تظاهر به مظلومیت می‌کرد، پرسید: «مهمون دعوت می‌کنی و بعد پرتش می‌کنی بیرون؟» دستی به موهای بلند و سیاهش کشید و سپس نیشخند عجیبی صورتش را روشن کرد. «سو‌ژه‌ی خوبی رو انتخاب کردم، مگه نه؟ راستش رو بخوای، مطمئن نبودم نقشه‌م جواب بده‌.»بله، درست می‌گفت. سوژه‌ی بی‌نقصی را به کار گرفته بود‌؛ و حالا که با پای خود به این دام آمده بودم، انگشت سرزنش باید سمت من گرفته می‌شد.–اولین بار توی همون قبرستون دیدمت، دقیقا همین تاریخ، سال پیش. نتونستم چشم ازت بردارم... و تمام مسیر رو تا خونه تعقیبت کردم. مرور اون خاطره باعث شد ایده‌ی امروز به سرم بزنه.–تا با پلیس تماس نگرفتم، برو بیرون. همین حالا!تلاش می‌کرد مهربانانه نگاهم کند، اما چشمانش به جز برق شرارت چیزی را نشان نمی‌دادند. و ناگهان تیر به هدف خورد؛ همان چشم‌ها بودند که هر بار از پشت شیشه‌ی کلاه کاسکت –مثل درّنده‌ای به شکار خود– در مردمک‌های من خیره می‌شدند. «تو! تو همون- »با تاییدِ مفتخرانه‌ای، حرفم را قطع کرد. دور من و میز راه می‌رفت و داستان‌سرایی‌اش را ادامه می‌داد. «پیک موتوری بودن هیچوقت شغلی نبود بخوام انتخابش کنم، اما من آدمی نیستم که راحت جا بزنه.»کماکان به تماس با پلیس تهدیدش می‌کردم؛ نه واکنشی نشان می‌داد و نه سکته‌ای در حرف‌هایش شنیده می‌شد. ادامه داد: «سپرده بودم هر سفارشی که از این آدرس هست رو به عهده‌ی من بذارن. بهونه کرده بودم که مسیر سرراست هرروزمه.»–آخه چرا؟ از این کارها چی عایدت می‌شه؟–خیلی چیزا! مثلا... مثلا خیلی اوقات که در رو باز می‌کردی، بوی غذای سوخته می‌اومد‌؛ از اونجا فهمیدم آشپزی بلد نیستی... اگر یک روز عطر تند برنج جزغاله شده نمی‌رسید، یا من به خاطر تحویل سفارشت از رستوران اومده بودم، یا اون دختر –سارا– کنارت بود. آره، می‌بینی اسمش رو هم می‌دونم؟ من زیر و روی زندگی تو رو حتی از خودت هم بهتر از بَرَم...می‌کوشیدم شماره‌ی پلیس را به یاد بیاورم، و مرتب ترتیب اعداد را جابجا می‌زدم. شاید خودم هم کنجکاو بودم و همین بود که انگشتم را به سمت کلیدهای اشتباه می‌بُرد؛ شاید بی‌آنکه بدانم، می‌خواستم ادامه‌ی لاف‌های این دیوانه‌ی به ظاهر عاشق‌پیشه را بشنوم؛ که الحق قصه‌ای شنیدنی‌ تعریف می‌کرد. اما نه، جای تعلل نبود. باید آخرین ذره‌های تمرکز را جمع می‌کردم و تماس می‌گرفتم.تلفن هنوز به آن‌سوی خط متصل نشده بود که ملودیِ زنگِ در بلند شد. غریبه‌ همچنان حرف می‌زد؛ و لابه‌لای اعترافات عجیبش، از عشق می‌گفت و از آن که برای رسیدن به من از هیچ کاری فروگذار نکرده و نخواهد کرد.«هیس!» وراجی‌ زن را متوقف کردم و به سمت اف‌اف رفتم. وای... سارا آمده بود. مردد، سر برگرداندم و به چهره‌ی آغشته به نیشخندِ زن مزاحم نگاهی انداختم و سپس دوباره به تصویر سارا در ال‌ای‌دی؛ مشتاق و خندان، منتظر ایستاده بود تا در را باز کنم‌. دو هفته‌ای می‌شد که یکدیگر را ندیده بودیم و بی‌شک او نیز مانند من دلتنگ بود. دودل بودم. نمی‌خواستم فرصت را از دست بدهم و دیدار دوباره‌مان را با کشاندن پلیس به خانه، خراب کنم و تشویش‌ بیهوده به ذهن سارا بیندازم...«اداره‌ی پلیس آگاهی، بفرم- » تلفن را قطع کردم و در عوض گوشی اف‌اف را برداشتم. «سلام عزیزم! امروز مدیر ساختمون گفت آسانسور مشکل داره، لطفا با پله بیا بالا. خوش اومدی!»این دروغ را در لحظه سرهم کردم؛ می‌خواستم در فاصله‌ای که تا طبقه‌ی واحدِ من می‌رسید، قضیه را فیصله دهم. به سمت زن دویدم و بازویش را محکم گرفتم و او را به یکی از اتاق‌ها بردم. اعتراضی نمی‌کرد، بلکه نیشخندش حالا حتی پررنگ‌تر بود و این، خشم و حقارت را همزمان به جانم می‌انداخت. دستپاچه این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدم و او را به دنبال خود می‌کشاندم. یکی از پیراهن‌هایم را وحشیانه از کمد بیرون کشیدم. و سرانجام با آستین‌های لباس، دستانش را به دستگیره‌ی پنجره گره زدم. انگار که بچه‌ای را تنبیه می‌کردم، آمرانه گفتم: «صدات در نمیاد!»در را کوفتم و با کلید زنگ‌زده و شکسته‌‌ی اتاق، قفلش کردم. هنوز از اضطراب می‌لرزیدم. تق‌تقِ کفش‌های سارا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من کوشیدم صدایم را صاف کنم، و به ناچار نمایش عادی جلوه دادنِ موقعیت را شروع کردم.«چقدر پله‌ها زیادن! نفسم بند اومد. سلام!» به داخل پرید و در آغوشم کشید. بوسه‌ای بر صورتش زدم. آن شب چقدر زیبا شده بود؛ بلوز لیمویی‌رنگ و دامن چین‌دار زیتونی‌اش برای لحظه‌ای حواسم را از اتفاقات چند دقیقه پیش، دور کرد. از بالای شانه‌ام به هال نگاهی انداخت و با هیجان گفت: «وای! ببین آقا چه میز شامی چیده! می‌دونستی من میام، مگه نه؟»تازه یادم افتاد؛ مجرم را مخفی کرده بودم، اما پاکسازی صحنه‌ی جرم، به کل فراموشم شده بود. به مِن‌و‌مِن افتادم. «اهم... چیزه... معلومه که می‌دونستم! خودت گفته بودی امروز قراره بیای به دیدنم.»–من؟ یادم نمیاد چنین چیزی گفته باشم... اما بگو ببینم؛ تو مگه اصلا فرق سیب و سیب‌زمینی رو می‌فهمیدی که بخوای آشپزی هم بکنی؟–وقتی... وقتی امروز صبح خونه نبودم، مادرم اومده بود و برام غذا آورده بود. خودم هم حسابی غافلگیر شدم! با خودم گفتم سارا باید دستپخت مادرم رو امتحان کنه، برای همین به غذاها دست نزدم و صبر کردم تا تو بیای اینجا!خندید و من هم علی‌رغم خطری که از بیخ گوشم گذشته بود، خندیدم. به سمت میز پیش رفت و سفره‌آراییِ شاهانه را سراسر ورانداز کرد؛ لبخند مرددش حکایت از این داشت که چنین سلیقه‌ی سنجیده‌ای را از توانایی‌های من خارج می‌داند.–به حق چیزهای ندیده... خب، پس من میرم وسایلم رو بذارم توی اتاق و آبی به دست و صورتم بزنم. زود برمی‌گردم!بخت یارم بود و مستقیم به سمت یکی از اتاق‌های خالی رفت. سریع و بی‌صدا لیوانی برداشتم و پر کردم و آب را یک‌نفس سرکشیدم؛ باید ضربانم را آرام می‌کردم. بعد، پشت میز شام نشستم و گویی در ضیافتی اشرافی شرکت کرده‌ام، دستمال را در یقه‌ام گذاشتم. انگار خودم را هم فریب می‌دادم. چشم به ساعت دوخته بودم و با هر حرکتِ ثانیه‌شمار، آرزو می‌کردم سارا متوجه حضور آن زن مزاحم نشود؛ که اگر به شک می‌افتاد، خدا می‌دانست عاقبت ازدواجمان به کجا ختم می‌شد.هشت دقیقه گذشته بود که برگشت، من اما آنقدر در افکارم غرق بودم که صدای پایش را از پشت سر نشنیدم. گلویم را صاف کردم و با تقلا لبخندی زدم. صندلی روبرویم را عقب کشید، نشست و چشم‌هایمان هم‌تراز شد. در حالی که نفس عمیقی می‌کشید، آرام و آسوده‌خاطر تکیه داد. و بعد، لحن غمگینی به صدایش گرفت: «عزیزم، غذا سرد شد! شروع نکنیم؟»لیوانی که در دست داشتم افتاد و شکست و رنگ از رخسارم پرید و سینه‌ام به یکباره فرو ریخت. همان بلوز زرد و دامن سبز را به تن داشت، اما سَری که از یقه‌ی خامه‌دوزی‌شده‌اش بیرون آمده بود، متعلق به سارا نبود.–سارا...–جانم؟–سارا... کجاست؟–من اینجام! من رو نمی‌بینی؟متوجه چشم‌های وحشت‌زده و دهانِ نیمه‌بازم شد که کلمات را پیش از ادا کردن می‌بلعید؛ امتدادِ نگاهم را به لکه‌های خون روی سرآستینش دنبال کرد. لبخندش کم‌کم جای خود را به قهقهه‌‌ای بلند داد؛ و صدای گوش‌خراشِ خنده‌اش که در سالن می‌پیچد، مثل صور اسرافیل مرا به خود آورد‌. بدون لحظه‌ای درنگ از جا پریدم و به سمت راهرو‌ی اتاق‌ها دویدم...پیش از آنکه به اولین اتاق قدم بگذارم، شنیدم که با دهانی پر از غذا هشدار می‌داد. «عزیزم، به نظرم بی‌خیال شو و برگرد سر سفره... تو طاقتِ دیدنِ چیزی که اونجاست رو نداری.‌»صدای فریادم بلند شد.–سارا؟ سارا؟! سارا!!و پاسخم را نه از پیکرِ بی‌جانِ مقابلِ چشمانم، که با صدایی رسا از اتاق پذیرایی شنیدم.–جانم، عزیزم؟۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 01:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف‌نامه‌ی سوگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF-vdzmjlrcxydt</link>
                <description>پیش‌گفتار: شاید خط به خط این نوشته، آینه‌ی زلال احساسم نباشد؛ اصلا نوشتمش به قصد کالبدشکافیِ عاطفه‌ام.چیز غریبی‌ست سوگ‌‌. شاید تا امروز هرگز هدفِ شلیک مستقیمش نبوده‌ باشم؛ اما عزیزانم که تیر خوردند، قطره‌های خون روی من هم پاشید. نمی‌دانم آن گلوله که می‌شکافد و نمی‌میراند، سینه‌های پاره‌پاره را به چه شدت شکنجه می‌کند. آنچه کمابیش می‌شناسم، گرمای لزجِ آن لکه‌های سرخ است که بر روی پوستم بلاتکلیف‌اند.از هجوم نورون‌های مضطرب، دریاها گریه کرده‌ام، برای عروسک‌هایم اشک ریخته‌ام، چشمانم را نمو کوچولو و تیگر و پو و بچه‌ پنگوئن‌های هوش مصنوعی تر کرده‌اند؛ اما سوگ، نه چندان. مادربزرگم –تنها جَدّی که عمرش به دیدن من قد داد– و عموی کوچکم و حالا هم پسرخاله‌ام؛ بعید می‌دانم بیشتر از تعداد انگشتانم قطره‌ی اشکِ سوگواری بر پلک‌هایم سوار شده باشد. دوستشان داشتم، از اعماق قلب دوستشان داشتم. اما به گمانم قلب من وارونه است، نه؟تنم سراسر تیر می‌کشد برای غم‌هایی که می‌شود در مشتِ یکی دو روز مچاله کرد؛ و به کرانه‌ی بی‌انتهای رنج که می‌رسم انگار سِر می‌شوم. مثل جِرمِ آب که در حفره‌های سردوش رسوب می‌کند، سوگ و امثالش گوشه‌ای از من ته‌نشین می‌شوند. نمرده‌اند، نه. اما صدایشان نمی‌آید. شاید گاهی مانند جنین سه‌ماهه نیمچه جنبشی بکنند و آهی از دهان من بیرون بکشند، همین.اگر آن‌ها که تمام عمر زیر یک سقف با من زندگی کرده‌اند و در سلول‌سلول جسم و روانم حک شده‌اند را در معادله‌ی این اعتراف محسوب نکنم، دلتنگی دردی نیست که نفس‌هایم را فلج کند و دستانم را سیمانی‌‌؛ نسیم سردی‌ست که گاه می‌آید و عطسه‌ای می‌آورد. مگر دلتنگ لهجه‌ی شیرین نهاوندی مادربزرگ و آغوش لطیف عمو و شوخی‌های زیرکانه‌ی پسرخاله نیستم؟ هستم، هستم. می‌دانم که دلتنگم و درعجبم که چرا دلتنگی مرا از پای درنمی‌آورد. کنجِ جانم نشسته و آرام می‌گوید: «آه... می‌بینی؟» و من سری تکان می‌دهم: «می‌بینم...»اما بیشتر از آنکه غمگین باشم، ترسیده‌ام؛ از سکوتِ نمناکِ خانه‌های داغدار و از امتداد این سوگ در هرآنچه ما بازماندگان به یکدیگر خواهیم گفت. از سایه‌ی بلندِ این غمِ ناخوانده بر تبادل تمام نگاه‌های پیشِ رو می‌ترسم. می‌ترسم از گرمای لزجِ قطرات خون که از سینه‌های دریده به اطراف می‌پاشد. و رویارویی با انسان عزادار... مثل بید می‌لرزانَدَم. پس از این مصیبت انگار آن عزیز داغدیده به بُعد دیگری از عاطفه صعود می‌کند؛ و حالا با من در این ارتفاعِ پست و خام، غریبه است. اصلا به زبان آوردن آن جمله‌های تکراریِ تسلیت‌آلود، گردن نهادنی‌ست اجباری بر این بیگانگی. امروز باید بروم تسلیت بگویم و ترجیح می‌دهم محو شوم، آب شوم و بروم توی زمین.خودخواهانه نیست که از عزیزانم ترسیده‌ام؟ وقیحانه نیست که میان این همه ماتم، بغضم تنها با پس‌لرزه‌هایش می‌ترکد؟ نمی‌دانم...۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵به یاد پسرخاله‌ که پریروز رفت.</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 17:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم‌های بی‌قصه</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-urhdvelg8dq4</link>
                <description>سرِ بریده‌ی امروز راحتی پنج سکه معهود نیستو من پیش از اینبه سنگینیِ شمشیرهاپی نبرده بودمراوی حماسه‌ی عمراز این زخم‌های بی‌قصهدر شرم استرستمبه لاشه‌ی خوددر حضیضِ خوانِ هشتم می‌خنددو این فصل شاهنامه را انگاردر پانویس روزنامهباید سرودکدام ایثار؟ کدام رشادت؟چه توفیری‌ست میان منو آن بره‌ی قربانیکه خونشدر جوی گل‌آلود کوچههدر خواهد رفت؟خورشید –این کارمندِ تمام‌وقت–تلنبارِ پرونده‌های طلوع و غروب راچشم‌بسته مُهر می‌زندو مندر انتهای رگ‌هایملخته می‌شومبه راستی، خونبی‌عشقجز چِرکی قرمز و مزاحم، چیست؟۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزه‌ی بی‌افطارِ سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B7%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-ee8qmu7xwew2</link>
                <description>دفتر رابه اغوای واژه آذین بسته‌امو آن سروشِ منزه هنوزروی برنگردانده‌‌ست از قبله‌ی عشقتسبیح می‌شماردو قلم را زنهار می‌گویداز مکرِ چشمانِ رقاصه‌ی زیبارو؛که وحیِ آسمانی رابه تزویرِ دنیا آلوده می‌کندو به تقلید از ندای حقیقتدست بر تنبورِ کاغذین می‌کشدتا خطوط رابه وزنِ سرودی افسون‌واربرقصاندو تو گمان خواهی بردکه اذانِ راستین را گوش سپرده‌ایحال آنکه خنیاگرِ عشق، در تواز روزه‌ی بی‌افطارِ سکوتمی‌میردو در شکوهِ آیینه‌کاری‌های شبستانانعکاسی نیستاز دستانِ برافراشته در قنوت.۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 02:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سروِ سربریده‌ی آزاد.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-p3ne5fhxpim2</link>
                <description>کاش هرگز از درخشش ناچیزم خبر نداشتم، گریم‌هیلد‌. جوانه اگر سرو را می‌دید، از غبطه‌ای سبز لبریز می‌شد و سرمست‌تر می‌رست. من اما جوانه نه، نیمچه نهالی بودم بالیده و تنه سپر کرده در قلب باغچه‌ای نه‌چندان حاصل‌خیز. خود مخاطبِ چشم‌های حسرت‌زده‌ بودم؛ تک سروِ آزادِ آن قصه‌‌ی نوگشوده. و دیر بود، گریم‌هیلد‌. دیر بود، آنگاه که حقیقت به شکار غرورم آمد. دیدم آنچه را که نباید؛ خیل کثیر سروها را می‌گویم.و آینه به لکنت افتاد. شرم را تاب نیاورد و شکست. و من حالا تکرارِ غریبه‌ای بودم میان تَرَک‌هایش. دیگر هیچ‌کس نبودم، هیچ‌کس. هرآن‌کس که بودم را وسعت جهان بلعیده بود.و تو خبر داری، گریم‌هیلد، از حماقتِ آنان که دلسوزانه می‌گفتند به آرزوی «سرو شدن» خواهم رسید. کدام آرزو؟ به خیالشان آنچه مشوشم می‌کرد، نگاهی امیدوار به آسمان بود و ناشکیبایی برای لمسِ قامتِ آبی‌رنگش. نه، گریم‌هیلد؛ غضب در من شعله می‌کشید، اشتیاق نه. غضب از سروی که گمان می‌بردم پیش‌تر بوده‌ام و از آسمانی که گمان می‌بردم پیش‌تر لمس کرده‌ام و در رأسِ بُرّنده‌ی خشمم، حقیقتِ عریانی که‌ بی‌رحمانه دروغ می‌گفت. و چه خشم تحقیر‌آمیزی! که از عجز، سر فرو می‌انداخت و به قطره‌قطره اشک بدل می‌شد.من پاره‌ای از عمرم را با تو هم‌قصه بوده‌ام، گریم‌هیلد‌؛ دست کم پیش از پرده‌ی آخر. از تو نخواهم پرسید که چرا آن سیب را به زهر آلودی و دستانت را به خون. برای تو از خود، هیچ جز غرور و از غرور، یادگاری‌ جز آن خشم مقدس نمانده بود. اگر این آتش را هم مهار می‌کردی، خاکستر خویش را پیش چشمانت بازمی‌یافتی. و به راستی که دیداری وحشتناک‌تر در سرم نمی‌گنجد...ما از ریشه شکسته بودیم؛ باید از نو می‌روییدیم و این‌بار نه از خاکِ مهربانِ باران‌زده، که از خاکِ خشکِ گور و سایبانِ سنگی‌اش. روا می‌بود اگر بر دردِ تولدی دوباره، رنجِ سوختن را می‌گزیدم؛ زبانه می‌کشیدم و به خونخواهیِ خود برمی‌خاستم.‌ اما نه، من حیف بودم، من بیش از این‌ها حیف بودم.بازگشتم، باز به لاشه‌ی آینه نگاه کردم. چشمانم وحشیانه چنگ می‌زدند به پلک‌هایم. نگاه کردم. انگار تکه‌تکه‌ام کرده بودند. و هر برش از آن سروِ سربریده، وردِ رویِش را در گوش‌ِ پاره‌پاره‌ام فریاد می‌زد.–انسان. ناقص. یکی از میان بسیاران.تکرار کردم.انسان. ناقص. یکی از میان بسیاران.و تکرار کردم.و تکرار کردم.می‌دیدم که غرور هم آرام‌آرام لب می‌گشود و هم‌صدا می‌خوانْد. باز می‌شکست، می‌شکست و با خرده‌شیشه‌های خونین در دهانش، می‌خوانْد.و من سرانجام جوانه زدم، گریم‌هیلد‌. از نو. جوانه زدم تا دگربار آرزو کنم؛ که برای بقا لاجرم باید آرزو کرد. پژمردنم آغازِ آزادگی بود، و آرزو، هنرِ آزادگان است. می‌بینی؟ غرور من به قوت دیروز، حَیّ و حاضر و زنده است. این‌بار اما نه از خمیره‌ی آتش، که جلوه‌ای‌ست از یقین و از امّید. همان جنونِ مشتاق است که ساقه‌ام را –هرچند آهسته– می‌دواند به سوی آسمان. سبز خواهم شد، سرو خواهم شد، می‌دانم...و پژمردنم آغازِ آزادگی بود.۷ اردیبهشت ۱۴۰۵پی‌نوشت: گریم‌هیلد، نام اصلی ملکه‌‌ی افسانه‌ی سفیدبرفی در نسخه‌های نخستین داستان است.Queen Grimhildeسبز خواهم شد، سرو خواهم شد، می‌دانم.</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 03:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خوانمت، از دور.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-dvvmeoyl7zqf</link>
                <description>می‌خوانمتهمچون محبوبی که سر بر شانه‌ام گذارده‌ست و به گناه خویشتن آگاهممی‌خوانمت، از دورگویی دستانمبا هر گره از موهایت آشناستو در انزوای هوشیاری‌اممی‌خوانمتچنان که هم‌پیمانان دیرینه، یکدیگر راببخشایمکه این گناهبر گردنِ ایمانِ من استپیکره‌اتتراشیده از ناب‌ترین مرمرو طنین خنده‌اتچو شیپورِ رستاخیز در افلاکلبانتبیمِ سرخِ پیش از هبوطو منزمینی‌تر از آن که حوّا باشممن هرگز در استکان تو چای نخواهم ریختو تو هرگز به ژرفای مردمک‌هایممَحرَم نخواهی بودمگر نه آنکه عشقآتشکده‌ای‌ستکه در این حیرتِ پرستش‌وارمی‌سوزدو به شومینه‌هارشک می‌بَرَد؟یکم اردیبهشت ۱۴۰۵آتشکده‌ی یزد؛ آتش ۱۵۰۰ ساله</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 11:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خود کجا گریزم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85-c9apj94s1fzj</link>
                <description>یادم می‌آید در کتاب‌های هری پاتر، طلسمی بود که نمی‌گذاشت صدا از شعاع چند متری جادوگر عبور کند. (اصلا همچین طلسمی بود یا من توی فن‌فیکشن‌ها!! خوندم؟) آه، این روزها چقدر چنین چیزی به کار می‌آید. بی‌آنکه نیاز باشد ملاحظه‌ی پرده‌ی گوش کسی را بکنی، عربده می‌کشیدی و پارازیت‌های غصه از حنجره‌ات پرت می‌شدند بیرون. به هر حال، بهتر از بیمار و طبیب، درد است که درمان خود را می‌داند؛ و من می‌شنیدم که غم هر بار به دیواره‌های گلویم چنگ می‌زد و به زبان خود می‌گفت: «فریاد بکش، فریاد، فریاد.» اما حیف که ضماد زخم‌های ما کالای ممنوعه‌ای‌ست که قاچاقی هم به زور به دستمان می‌رسد. آه، زهی خیال باطل! حالا من مانده‌ام و این کاغذِ تقریبا سفید و جوهر و قلم. (شما بخوانید اسکرینِ گوشی و انگشت) پس می‌نویسم. نه، قرار نیست بگویم از این سکوت اجباری، به نوشتن پناه آورده‌ام؛ گرچه کاش چنین می‌گفتم و حقیقت می‌بود. من خود از این به اصطلاح، پناه، به پناهگاه محتاجم. می‌ترسم از صفحه‌ی نوت‌پد خارج شوم، حتی اگر ساعت‌هاست به نانوشته‌هایم خیره نشسته‌ام و یا به امید تولد جمله‌ای، بیتی، عبارتی که چنگی به دل بزند، هذیان‌هایم را روانه‌ی کیبورد می‌کنم. می‌ترسم، می‌ترسم، می‌ترسم. چشمانم می‌سوزند از بی‌خوابی و من نمی‌خوابم چرا که از دادگاه فردا می‌ترسم؛ نکند آنقدر ننوشته‌ام که شعله‌ی شعرم کور شده؟ یا نکند آنقدر از ترس کور شدن شعله‌ی شعر، به اجبار واژه بلغور کرده‌ام و حالا دل‌زده شده‌ام؟ نکند دیگر نخواهم که بنویسم؟ نکند دیگر... عاشق نباشم؟کار من از کمالگرایی گذشته؛ این جنون است‌. و اتفاقا جنونی‌ست نه چندان عارفانه؛ که خوشبختانه یا بدبختانه تعریف آکادمیک هم دارد: وسواس فکری شدید، یا همان OCD.«من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟» این مصراع، شرح احوال من است. یقینِ من از تردید‌هایم حساب می‌برد. قلبِ عاقل من از مغزِ دیوانه‌ام حساب می‌برد. و من آنقدر ساده‌لوحم که خزعبلات خودم را باور می‌کنم. می‌دانم. همه‌ی حقیقت را می‌دانم و باورم نمی شود. می‌دانم عشق من به نوشتن کشک نیست که همینطور یک‌شبه بر باد هوا برود و هرگز برنگردد؛ می‌دانم اگر حالا که از اضطراب لبریزم و باتری روزانه‌ی ذهنم ته کشیده، چیزی ننویسم، گواه بر هیچ چیزی نیست. می‌دانم، می‌دانم و دارم از شدت دانستن منفجر می‌شوم و باز باور نمی‌کنم. هر بار، سرم از درد تیر می‌کشد و به ناچار، صفحه را می‌بندم و با وحشت از وداعِ ابدی با شعر می‌خوابم. و به عنوان لالایی، برای شانصدمین بار می‌روم روی منبر و برای نیمه‌ی دیوانه‌ی خود موعظه می‌گویم:باید این نکته را –اگرچه مثل همه‌چیز، می‌دانمش– آویزه‌ی گوشم کنم که گاهی عشق، به رها کردن است، نه به افسار دور گردن معشوق پیچیدن و به اسارت گرفتنش. آبی از این قبولاندن‌ها و آویزه‌ی گوش کردن‌ها گرم نمی‌شود، اما مگر چاره‌ی دیگری هم هست؟ شاید این مشت‌های نصفه‌نیمه روزی دماغ دیوانگی را بشکند و خونین و مالین کند. می‌خوابم، به امید آن که صبح فردا جربزه و جرئتی برای فرصت دادن به واژه‌هایم دست و پا کرده باشم. با خود تکرار می‌کنم که برمی‌گردد، برمی‌گردد چون اصلا نرفته است. نشسته گوشه‌ی حیاط کمی هوای تازه بخورد. می‌آید. می‌آید و باز می‌نشیند ورِ دلم. ناسلامتی ما با هم بزرگ شده‌ایم؛ ترس از دست دادنش رابطه‌مان را کمی رسمی و رودربایستی‌دار کرده، درست، اما ریشه‌ی او هنوز در خاک وجود من است. خواهم نوشت. «خواهم نوشت.» این جمله نه پیشگویی‌ست و نه ابراز امید و آرزو؛ حقیقت مطلق است. خواهم نوشت.رو به آینه می‌گویم: ویانا، به پیر و به پیغمبر قسم که باید به پروانه فرصت داد از پیله بیرون بیاید. نمی‌شود قیچی دست بگیری و ابریشم‌ها را از هم بشکافی و آنگاه که پروانه با بال‌های چروکیده بیرون افتاد، از شکفتن تمام پیله‌های عالم مأیوس شوی. نفس بکش و بگذار آن پروانه‌ی بیچاره هم نفسی بکشد. ویانا، تو خواهی نوشت. و حقیقت، حقیقت است، چه تو باورت بشود، چه نشود.عکس رندوم از گالری.خلال پوست پرتقال که گذاشته بودیم زیر آفتاب خشک شود.۲۵ فروردین ۱۴۰۴؛ صرفا نوشتم تا چیزی نوشته باشم، خیلی بد هم از آب در نیامد. اگر دلم برای ویرگول انقدر تنگ نشده بود، شاید دیرتر و پس از ویراستاری بیشتر منتشرش می‌کردم. اما نه، واقعا طاقتم تمام شده بود.</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مالیخولیای عزیز، سلام.»</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-plmbeuxrbzns</link>
                <description>دگربار قلبم رابه روی تخته‌ی قصابیسلاخی کرده‌امتا برای سیاهچال گرسنه‌ی توقربانیِ تازه بیاورمتو بر گوشتِ عریانم نمک می‌پاشیبه سیخ می‌کشی‌امو من خود رادر هجوم وحشیانه‌ی دندان‌هایتبه تماشا می‌نشینم؛و از حرارت چشمانت پیداستکه سرخ‌ترین تکه‌هایملذیذترین‌اندباید سر برآورم از کرنشو تو را، ای خدایگانِ دروغیندر هم شکنم؛اما دریغ!که تزویری چنین ماهرانه رانیاموخته‌ام از تو هنوزو با اشاره‌ایباز هم جامت را پر می‌کنماز صمغِ رگانِ هرس‌شده‌ام..!Set me free.پ.ن: عذرخواهم که این‌قدر خشونت‌بار بود؛ چرا که دیوانه، برای دیوانگی نوشت.‌ (OCD) 🌱🙃۲۸ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 01:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنگامه‌ی رستاخیز</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-aattuii5yoyb</link>
                <description>چاره‌ای جز ایمان به وجود بهشت ندارم. من اگر هنوز خود را –که چنین گرانبار مجنونم– بر دوش می‌کشم، تنها به لطف مردمکی‌ست که دوخته‌ام به شکاف میان ابرها. هیچ‌کجا بر ضمیرِ زمین نیست که وسعت شیدایی‌ام را بربتابد؛ و این چیست اگر نه گواه بر تبارِ آسمانیِ عشق؟ قدم پیش می‌گذارم و شانه‌های فانی‌ام را نوید می‌دهم که مقصدی هست، آسمانی هست‌. و چون آفتاب برآید، نورِ جان به خورشیدِ مادر خواهد پیوست؛ و پیکرم دیگر نه از خاک، که از جنس بازوان او خواهد بود. من با تو در باغ‌های بهشت دیدار می‌کنم، و این نوبت، آیینِ عشق را در زادگاهِ عشق، برپا خواهم داشت. همین یقین خیال‌وار و این خیال یقین‌وار است که آرمان مرا را بر کلوخِ پست جهان می‌دواند؛ وصال‌ گذرایت را در اتراقگاه‌ها نمی‌جویم که شهر مقصد، لقای جاودانه‌ی ماست. به هنگامه‌ی رستاخیز، نهر‌های شراب و جامه‌های حریر و حوریان زیبارو، ارزانیِ دیگر خوبان؛ هستی‌ام را بِرَهان از این کالبد جسمانی و به معراج پروازم دِه و بنگر که هنوز خود را در جز تمنای تو هجی نخواهم کرد. پی‌نوشت: این متن رو بعد از دیدن فیلم «بهشت واقعی است» نوشتم؛ اشکم رو درآورد. 😢می‌دونم هیچ غم و غصه‌ای توی بهشت وجود نداره؛ اما مطمئن باش اگر اونجا تو رو ملاقات کنم، کاری جز گریه کردن ازم بر نمیاد. و به گمونم این اوج خوشحالی باشه... </description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 23:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببار، ابرِ پیرِ زمستان.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rsxrpf6ycnty</link>
                <description>ببار، ابر پیر زمستان. دادگاه، لبریز از ازدحامِ شاکیان و قاضیان و مرتکبان است؛ هیاهوی عالم مجال نمی‌دهد به محکوم کردن تو. ببار و خون ریخته به دست این یاران گنهکار را بروب از قتلگاه جهان. بگذر و بگذار بگذرند از من، که بر دهان تشنه‌ی زمین جز مشتی نانِ خشک نینداختم و به رسم کوفیان، آب را دریغ کردم از خاک.‌ و از تابستان، که زیر تیغ آفتابش، نای پرواز می‌سوخت در بالِ همای. و بهار، آه، بهار که کافرترین‌ است؛ بهار، که شکوهمندانه می‌شکفت و مژده می‌داد، مژده از رسیدنِ آن غبارِ بی‌سوار. ببار، ای دیرینه‌رفیقِ چرخِ فلک. کافور بر کشتگان ما بریز و در کفن بپیچ و مدفون کن. سپید کن از نو بومِ این بوم را، که فروردین به رستگاریِ رنگ‌ها سوگند خورده است.کیکِ زمین شیرین نیست؛ پودر قند بپاش، قنادِ آسمون‌ها.۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرینت می‌کنم که عاشق شوی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%88%DB%8C-macgnqfu8vrb</link>
                <description>معلم هندسه بالا‌ی سرم ایستاده و مداد را می‌کوبد روی میز. «اثبات کن.» می‌گویم همه چیز را می‌شود از چشم‌هایم خواند، از رنگی که سراسیمه به گونه‌هایم می‌دود، از دمی که بازدمش را فراموش می‌کنم. بی‌فایده است. تمام صفحه را سیاه کرده‌ام، با شعر‌های خودنوشته و بیت‌های قرض کرده از حافظ. برگه‌ها تاب برداشته‌اند از اشک‌های چندین ساله‌ام. می‌خوانَد، می‌بیند، و باز عدد می‌خواهد؛ فرمول و معادله و نمودارِ خطِ راست.هر نوبت که حساب می‌کنم، پاسخ جز این نمی‌تواند باشد: جان در بند فاصله‌ها نیست؛ بی‌پروا بیرون می‌جهد از تن و تا ناکجا آباد می‌رود. بعد، همان‌جا عاشق می‌شود و خود را صاف می‌گذارد کف دست یک غریبه‌ی سیاه‌چشم. انگار نه انگار این طرف، پیکری‌‌ زنده‌زنده می‌سوزد از هجران. و این افشره‌ی حکایت زیسته‌ی من است، که افسانه می‌انگاردش. می‌گوید آتشِ عشق، بیرون از سقف‌های مشترک –یا دست کم دو کوچه آن‌طرف‌تر– شعله نمی‌کشد. حرف مفت!کاش می‌شد پوستم را بشکافم. آنگاه سپرِ روانم را نشانش می‌دادم، که تیرباران را مثل خاک تشنه در آغوش کشیده و حالا این عشق است، این عشق است که هنوز از مزار گلوله‌ها می‌روید. اگر می‌دید، باور می‌کرد؟ نمی‌دانم. اما بی‌شک از من می‌ترسید...تردید نکن، استاد. آن خودکار سرخ بی‌رقیب را بیاور و بزرگترین صفر را بگذار کنار نامم. باکی نیست‌. در کارنامه‌ام بنویس هنوز بچه‌ام و با اولین ضربان ناکوک، هوای عشق برم داشته‌. بنویس این خون که از من می‌رود، جز شور نوجوانی نیست و باد که به کله‌ام بخورد، هوس از سرم خواهد پرید. زهی خیال باطل؛ چهار سال تمام است همین موعظه‌های طوطی‌وار را نثارم می‌کنی. چهار سال می‌گذرد از آن بهمن سهمگین که «برف نابهنگام» نامیدی‌اش. پس بنویس از تبِ غرور و حاضرجوابی‌هایم و از آنکه با این قد نیم‌وجبی، یک عالم ادعایم می‌شود. می‌رنجم، اما نه از تلنگری که گمان می‌کنی به من زده‌ای، نه؛ من خود گواهم بر یقینِ خود. دردم از تنهاییِ این جنونِ بیچاره است که حیف می‌شود در غربت...آه، نفرینت می‌کنم که عاشق شوی. همین‌طور دست و پا بسته، دور، و دریغ از حتی یک سند منگوله‌دار. آن‌وقت خواهم دید که در خلوتت، با سعدی و شاملو و سایه سرشاخ می‌شوی و شرط می‌بندی که اگر او را یک بار، فقط یک بار می‌دیدند، دیوان‌ها را به آتش می‌‌کشیدند و از نو می‌نوشتند. اهالی عرش را خواهم دید، که به ستوه می‌آیند از رازونیازِ بی‌پایانت؛ که کاری جز این از عاشقانِ محکوم به خاموشی برنمی‌آید. و عاقبت گرچه رگ‌هایت از غم پاره‌پاره می‌شوند، هیچ‌کس این شیدایی را باور نخواهد کرد؛ مگر به دیدن رد بوسه‌های او بر تنت و این یعنی هرگز، هرگز. هرگز.۲۳ دی ۱۴۰۴شانس آوردم توی این قطعی اینترنت که گالریم از عکس‌های پینترست لبریزه. 😁</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی دوست کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-onrhmqafqopg</link>
                <description>این صدای کیستکه بانگ می‌دهد از دور؟«برخیزیدو بند پوتین‌ها را ببندیدمبادا بر آن آرمانِ راستینلحظه‌ای تردید روا دارید!که دیدنو نخروشیدنگناهی‌ست نابخشونیپس بخروشیدبخروشید»ای دوست،این صدای توست؟یا آنان که سپساز میان شکاف پرده نجوا می‌کنند:«بخروشیدکه دیدنو نخروشیدنگناهی‌ست نابخشودنیبخروشیداگرچه هنوز هیچ ندیده‌ایداگرچه هنوز هیچ نمی‌دانید»بنچاقِ آدمیت ماآنگاه که ریسمان خیمه‌شب‌بازی رابر مچ‌هایمان پیچیدندباطل شدپس بگو ای دوست؛به کدام گلّه باید پیوستوقتی که گرگ و گوسفندچنین دریده‌اند یکدیگر را؟خانه‌ی دوست کجاست؟و تا میعادگاه صبحبر چندین جنازه باید قدم گذاشت؟خونِ کدام هم‌خونبی‌مضایقهمباح است بر تیغِ خشمِ ما؟ببخشای، ای خاکِ همواره سوگواراگر خنجردر نیامِ خود از تردید می‌لرزدببخشایاین فریادِ پناهجو به حنجره رابه ما زمینیانتو خورشید را سپرده‌ایو دستانمان حالادر شعله‌های ناشکیبِ تَنَش، می‌سوزندکجاست آن مطلع فجر؟بگو، ای نفْسِ مزین به فطرتِ حق؛خانه‌ی دوست کجاست؟برافرازآن بالیده درفش را بر عرشو بگوخانه‌ی دوست کجاست؟خانه‌ی دوست کجاست؟ایران... نقاشی دیجیتال از من. ۱۶ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 15:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و باز هم ببوسمت...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%85%D8%AA-ouxqktaadsdh</link>
                <description>هنوز او را در آینه می‌بینم. همان روح آزاده، با موهای دم اسبی و کفش‌های صورتی‌اش‌. تقویم، حالا دیگر مرا «زن» می‌شمارد و من اما انگار از قافله‌ی اعداد عقب مانده‌ام. شکایتی هم نیست؛ به گمانم همیشه آهسته‌تر از تشویش زمانه قدم خواهم برداشت. هر چه باشد، دخترکان شور زندگی را بیشتر از زنان می‌شناسند.اما اگر این دخترک خام، زمانی زنانگی را در خود احساس کند، آن هنگامه‌ی عشق توست. گرچه میان خون ما پیوندی نیست، چنان دوست می‌دارمت که پاره‌ی تنم را. مادرانه دوست می‌دارمت؛ گرچه چندین بهار را پیش‌تر از من دیده‌ای. و خوب می‌دانم که این ادعا، چقدر در نظرت مضحک می‌آید. ولی نازنینم، عشق در جان هر زن، سرانجام گهواره‌ می‌شود؛ که نهاد اگر زن باشد، فعلِ «دوست داشتن» از مصدرِ مادری‌ است و توفیر ندارد که مفعول کیست و چیست.آنگاه که سودا به ریشه‌های سرشت آدمیزاد می‌رسد، تشبیه و استعاره و ایهام دیگر جواب نیست. زبان شعر و غنا گویی لکنت می‌گیرد در برابر شیدایی، و ناگزیر، خود را در بی‌آلایه‌ترین واژه‌ها خلاصه می‌کند. و زن، به عاشق‌ترین نسخه‌ی خود تبدیل می‌شود: مادر.پس بگذار این نوبت، مثل کودکم با تو حرف بزنم. بگذار گونه‌های سرخت را ببوسم و با خنده‌ات، قند در دلم آب شود و‌ در آغوش بفشارمت. بگذار بگویم که تو لیموشیرینِ کوچکِ منی، آقای ماه به برق‌ چشم‌هایت غبطه می‌خورد و کلوچه‌‌های گرم، به لطافت دستانت. می‌خواهم برایت میوه پوست بگیرم. موهایت را شانه بزنم. و باز هم ببوسمت، و ببوسمت، و ببوسمت. و امان از این بوسه‌های زبان‌بسته که در یک نفس، سطر به سطرِ دیوانِ غزلی را می‌خوانند...گوگولی مگولی 🥹💕۵ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 01:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«صد دانه یاقوت...»</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-kjg1v4ctpsvl</link>
                <description>صد دانه یاقوتاز چشم، رستهآیینه‌ی امّید من در خون نشستهروزی که دیدارمهرِ رُخت را در دلم آرام می‌کاشتبر شاخه‌ی مژگان من، گلنار روییدچون پر ثمر شد دامنش در فصلِ بی‌بارعشق از انارِ سرخ بشکفت آتشین‌واربا شعله‌ی نورقلبِ خموشِ کرسیِ جان را برافروختتنهایی‌ام در هم‌نشینی با تبش، سوختبیدار و با فانوس رویا، هم‌پیالهمی‌رفت خواب از چشم و از سر، یادِ فرداپیچیده آفاقدر قامت گیسوی مِشکین‌رنگِ یلدافال از وصال و نوبهار و یار می‌گفتوارونه می‌خواندم! مرا زنهار می‌گفت!سوز زمستانهرچند در هر استخوانم رخنه می‌کردتب‌دار چون آتش، دل از دلدار می‌گفتچرخ زمان، با شوق در‌ پیکار و جنگ استچون ماهیِ تُنگ، عمرِ مستی سخت تَنگ استخاموش شد آوازِ ساغر، زودهنگاموهمِ خیالِ خام، بیرون ریخت از جامپاییزِ بیمارچون عاقبت در بستر یلدا، کفن شداین قصه‌ی کوتاه را آمد سرانجامصد دانه یاقوتاز چشم، رستهآیینه‌ی امید من در خون نشسته...</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامهربان.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-mftb7ky4bjed</link>
                <description>آرام بخواب، نامهربان منکه خاکِ تازه را هنوزیارای شنیدن هستو سرانجام، فریاد سوگواری‌امبه خونخواهیِ خویش خواهدت خوانْدگلوی تو را همان قدیس فشردکه تندیس مرمرینشدر صومعه‌ی وجدانم موعظه می‌گفتو اعترافِ لبانِ لرزانمبه فرودستی رابی‌رحمانه انتظار می‌کشیدگلوی تو راهمان همزادِ سپیدپوش فشردکه جانم را در آبشار نور غسل می‌دادو سایه‌ام را–که ملتمس، به دامنم چنگ می‌زد–از زمین می‌روبیدو من خشم مبهمی را فرو می‌خوردمبی‌آنکه از چیستی‌اشآگاه باشمگلوی تو رامن فشردممن؛ همان قاضیِ عاشقکه محکوم را به جرمِ سرشتِ خاکستری‌اش–گناهی که خود در آن شریک بود–به آتش افکندتو را به آتش افکندو خود چنان بر سوختنت گریستکه دوزخ، سراسر خاموش شدآرام بخواب، نامهربان منکه هیچ‌کس جز آدمیزادعشق را نمی‌فهمدتاریکی، در انکارِ مطلق‌ِ اوست؛و نورتنش را به نیزه‌های زرین می‌شکافدکسی جز ما پیکره‌های گِلیعشق را نمی‌فهمدآرام بخواب، نامهربان منو حقیقتِ جانت رادر سایه‌روشنِ آغوشم پناه بدهاینجا نه الهه‌ای در کمین استو نه اهریمنی..!۱۹ آذر ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 01:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ضحـــاک»</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B6%D8%AD%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%DA%A9-jqycflzdfovr</link>
                <description>نخجیرِ قلمبا گلوله‌های جوهر زهرآگینشچشم‌بسته شلیک می‌کند به هر سوو مجهولِ قافیه رابه جز دشوارترین معادله‌هاپناهگاهی نیستبه تازیانه‌ی گونیا و نقالهخراشیده‌ام تن نازک ورق‌ها رامگر هراسِ مرگو خاموشیلبانشان را به شعر بگشایداما دوات هماز آن شرابِ سراسر سیاه، خالی شدو مستیدر جانِ هیچ واژه‌ای رخنه نکردکه خون مندر سرخرگ‌های خفته‌ی دفترمنجمد استاین صبرِ مشوشبه عمر پیله‌های آبستن نمی‌رسد؛من پروانه‌هایم راپیش از نخستین پروازمی‌میرانمتشنه‌تر از آنمکه نماز باران اقامه کنمو دستانم، بی‌درنگبه دور گردن ابر، حلقه می‌زنندمارهای روی شانه‌ام گرسنه‌اندو قربانگاهِ زنداناز مردانِ حرف و واژه خالی‌ستمگر ضحاکِ ستم‌کیش را تا کیخوراک مغز گوسفندان،‌ فریب خواهد داد؟سکوتِ منمرا خواهد بلعیدو در جستجوی آوازهای فروخوردهحنجره‌ام را خواهد شکافتبه آینه نیش‌خند می‌زنم؛مگر از گلوی دریدهندایی به جز فریاد می‌رسد؟بیمناکماز شمارش روزهایی که در نگفتن گذشتمی‌پرسم از شعرهایمکه آیا هنوز مرابا این غبارِ بر لب نشسته، می‌شناسند؟و سپس مثل کودکی ترسانگوش‌هایم را می‌پوشانم...۲۱ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 00:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار به دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-i6dj7nfqrwjg</link>
                <description>دیواری میان ماستدیواری از آجرهای نامرئیو تراکمِ ذراتِ هیچو تلنبارِ پوچیِ بی‌استفاده‌ی کیهاندیواری میان ماست؛همان کتیبه‌ی باستانیِ تقدیرکه به دستِ کودکِ عمر، نمی‌شکنددیواری میان ماستمیان تنهاترین غروب جمعهو دورترین شکوفه‌ی شقایق شرقیآخرین مصراعِ شعرِ آفتاب همشلیک شدو سنگرِ فاصله، هنوز پابرجاستآنچه چشم‌هایمان به هم گفتنددر هیچ سطری از نمایشنامه نبودما تا پرده‌ی آخرخط به خطِ قصه‌ای را زیستیمکه دیوار را روایت می‌کرددیواری میان ماستکه جاده‌ها رابه توازی محکوم می‌کندچه ناتمام مانده‌ایمچه ناتمام مانده‌ایم...۲۳ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 02:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش آتش بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-uuxp5t3lkvwy</link>
                <description>لبخندِ کودکانه‌ات حالابوی دود و باروت می‌دهدو تو با همان دستان مهربان نوازشگربا سایه‌ها دست داده‌اینازنینم، نزدیک‌تر بیابیا تا بر ردّ پنجه‌های بُرنده‌شانمرهمی بگذارمکه شر، هرگز غریبه با رنج نیستبوسه ‌‌می‌زنم بر زخم‌هایتو لبانم می‌سوزندو مثل پروانه‌ای بر مدار عشقآرزو می‌کنم که کاش آتش بودمکاش آتش بودمولی افسوس، که من زاده‌ی خاکماز جنس آوارهای جنگو غبارِ نشسته بر ظرف‌های خالیو گورستان؛همان گهواره‌ی خاموشکه بی‌گناهان را به خواب برده استپس بگو، ای سرخ‌ترین گلبرگِ ارغوان؛ریشه‌هایت را در کدام قطعه‌ و قبرزنده به گور کرده‌ای؟که بوی خون حالا برای تومثل سفیدیِ دیوارها، تکراری‌ستو تیرآهن‌های قلبِ هندسی‌اتدر هم‌نشینیِ اشک‌‌هازنگ می‌زنندنمی‌شناسمتنمی‌شناسمت، ای آشناترینگرچه از بَرَم نقشِ سرانگشتانت رامی‌شناسمتمو به مو می‌شناسمتگرچه ستاره‌، پاورچین پاورچینگریخته از چشم‌های توبر پرتگاه آسمان کبودمی‌بینم هنوز آن ستاره راکه هر شبآخرین نجوای امید را مرور می‌کند،تا از سقوط منصرف شوداو به تنها شمع روشن چلچراغ می‌اندیشدبه مرز میان واپسین ضربانتا مرگکه برای بازگشتن کافی‌ستاو به همان سجده‌ی کوتاهدر قیاسِ فرشته و ابلیس می‌اندیشدکه برای بازگشتن کافی‌ستچای هل‌دار دم کرده‌ام؛تا از دهان نیفتاده، بازگرد...۲۰ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 00:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>