<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Queen Viana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vianamousavi7</link>
        <description>من تشنه‌ی حرکتم؛ و روزگار، قاب عکسی‌ست سیراب از سکون.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:11:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/767174/avatar/LoFuJE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Queen Viana</title>
            <link>https://virgool.io/@vianamousavi7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«مالیخولیای عزیز، سلام.»</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-plmbeuxrbzns</link>
                <description>دگربار قلبم رابه روی تخته‌ی قصابیسلاخی کرده‌امتا برای سیاهچال گرسنه‌ی توقربانیِ تازه بیاورمتو بر گوشتِ عریانم نمک می‌پاشیبه سیخ می‌کشی‌امو من خود رادر هجوم وحشیانه‌ی دندان‌هایتبه تماشا می‌نشینم؛و از حرارت چشمانت پیداستکه سرخ‌ترین تکه‌هایملذیذترین‌اندباید سر برآورم از کرنشو تو را، ای خدایگانِ دروغیندر هم شکنم؛اما دریغ!که تزویری چنین ماهرانه رانیاموخته‌ام از تو هنوزو با اشاره‌ایباز هم جامت را پر می‌کنماز صمغِ رگانِ هرس‌شده‌ام..!Set me free.پ.ن: عذرخواهم که این‌قدر خشونت‌بار بود؛ چرا که دیوانه، برای دیوانگی نوشت.‌ (OCD) 🌱🙃۲۸ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 01:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنگامه‌ی رستاخیز</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-aattuii5yoyb</link>
                <description>چاره‌ای جز ایمان به وجود بهشت ندارم. من اگر هنوز خود را –که چنین گرانبار مجنونم– بر دوش می‌کشم، تنها به لطف مردمکی‌ست که دوخته‌ام به شکاف میان ابرها. هیچ‌کجا بر ضمیرِ زمین نیست که وسعت شیدایی‌ام را بربتابد؛ و این چیست اگر نه گواه بر تبارِ آسمانیِ عشق؟ قدم پیش می‌گذارم و شانه‌های فانی‌ام را نوید می‌دهم که مقصدی هست، آسمانی هست‌. و چون آفتاب برآید، نورِ جان به خورشیدِ مادر خواهد پیوست؛ و پیکرم دیگر نه از خاک، که از جنس بازوان او خواهد بود. من با تو در باغ‌های بهشت دیدار می‌کنم، و این نوبت، آیینِ عشق را در زادگاهِ عشق، برپا خواهم داشت. همین یقین خیال‌وار و این خیال یقین‌وار است که آرمان مرا را بر کلوخِ پست جهان می‌دواند؛ وصال‌ گذرایت را در اتراقگاه‌ها نمی‌جویم که شهر مقصد، لقای جاودانه‌ی ماست. به هنگامه‌ی رستاخیز، نهر‌های شراب و جامه‌های حریر و حوریان زیبارو، ارزانیِ دیگر خوبان؛ هستی‌ام را بِرَهان از این کالبد جسمانی و به معراج پروازم دِه و بنگر که هنوز خود را در جز تمنای تو هجی نخواهم کرد. پی‌نوشت: این متن رو بعد از دیدن فیلم «بهشت واقعی است» نوشتم؛ اشکم رو درآورد. 😢می‌دونم هیچ غم و غصه‌ای توی بهشت وجود نداره؛ اما مطمئن باش اگر اونجا تو رو ملاقات کنم، کاری جز گریه کردن ازم بر نمیاد. و به گمونم این اوج خوشحالی باشه... </description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 23:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببار، ابرِ پیرِ زمستان.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rsxrpf6ycnty</link>
                <description>ببار، ابر پیر زمستان. دادگاه، لبریز از ازدحامِ شاکیان و قاضیان و مرتکبان است؛ هیاهوی عالم مجال نمی‌دهد به محکوم کردن تو. ببار و خون ریخته به دست این یاران گنهکار را بروب از قتلگاه جهان. بگذر و بگذار بگذرند از من، که بر دهان تشنه‌ی زمین جز مشتی نانِ خشک نینداختم و به رسم کوفیان، آب را دریغ کردم از خاک.‌ و از تابستان، که زیر تیغ آفتابش، نای پرواز می‌سوخت در بالِ همای. و بهار، آه، بهار که کافرترین‌ است؛ بهار، که شکوهمندانه می‌شکفت و مژده می‌داد، مژده از رسیدنِ آن غبارِ بی‌سوار. ببار، ای دیرینه‌رفیقِ چرخِ فلک. کافور بر کشتگان ما بریز و در کفن بپیچ و مدفون کن. سپید کن از نو بومِ این بوم را، که فروردین به رستگاریِ رنگ‌ها سوگند خورده است.کیکِ زمین شیرین نیست؛ پودر قند بپاش، قنادِ آسمون‌ها.۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرینت می‌کنم که عاشق شوی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%88%DB%8C-macgnqfu8vrb</link>
                <description>معلم هندسه بالا‌ی سرم ایستاده و مداد را می‌کوبد روی میز. «اثبات کن.» می‌گویم همه چیز را می‌شود از چشم‌هایم خواند، از رنگی که سراسیمه به گونه‌هایم می‌دود، از دمی که بازدمش را فراموش می‌کنم. بی‌فایده است. تمام صفحه را سیاه کرده‌ام، با شعر‌های خودنوشته و بیت‌های قرض کرده از حافظ. برگه‌ها تاب برداشته‌اند از اشک‌های چندین ساله‌ام. می‌خوانَد، می‌بیند، و باز عدد می‌خواهد؛ فرمول و معادله و نمودارِ خطِ راست.هر نوبت که حساب می‌کنم، پاسخ جز این نمی‌تواند باشد: جان در بند فاصله‌ها نیست؛ بی‌پروا بیرون می‌جهد از تن و تا ناکجا آباد می‌رود. بعد، همان‌جا عاشق می‌شود و خود را صاف می‌گذارد کف دست یک غریبه‌ی سیاه‌چشم. انگار نه انگار این طرف، پیکری‌‌ زنده‌زنده می‌سوزد از هجران. و این افشره‌ی حکایت زیسته‌ی من است، که افسانه می‌انگاردش. می‌گوید آتشِ عشق، بیرون از سقف‌های مشترک –یا دست کم دو کوچه آن‌طرف‌تر– شعله نمی‌کشد. حرف مفت!کاش می‌شد پوستم را بشکافم. آنگاه سپرِ روانم را نشانش می‌دادم، که تیرباران را مثل خاک تشنه در آغوش کشیده و حالا این عشق است، این عشق است که هنوز از مزار گلوله‌ها می‌روید. اگر می‌دید، باور می‌کرد؟ نمی‌دانم. اما بی‌شک از من می‌ترسید...تردید نکن، استاد. آن خودکار سرخ بی‌رقیب را بیاور و بزرگترین صفر را بگذار کنار نامم. باکی نیست‌. در کارنامه‌ام بنویس هنوز بچه‌ام و با اولین ضربان ناکوک، هوای عشق برم داشته‌. بنویس این خون که از من می‌رود، جز شور نوجوانی نیست و باد که به کله‌ام بخورد، هوس از سرم خواهد پرید. زهی خیال باطل؛ چهار سال تمام است همین موعظه‌های طوطی‌وار را نثارم می‌کنی. چهار سال می‌گذرد از آن بهمن سهمگین که «برف نابهنگام» نامیدی‌اش. پس بنویس از تبِ غرور و حاضرجوابی‌هایم و از آنکه با این قد نیم‌وجبی، یک عالم ادعایم می‌شود. می‌رنجم، اما نه از تلنگری که گمان می‌کنی به من زده‌ای، نه؛ من خود گواهم بر یقینِ خود. دردم از تنهاییِ این جنونِ بیچاره است که حیف می‌شود در غربت...آه، نفرینت می‌کنم که عاشق شوی. همین‌طور دست و پا بسته، دور، و دریغ از حتی یک سند منگوله‌دار. آن‌وقت خواهم دید که در خلوتت، با سعدی و شاملو و سایه سرشاخ می‌شوی و شرط می‌بندی که اگر او را یک بار، فقط یک بار می‌دیدند، دیوان‌ها را به آتش می‌‌کشیدند و از نو می‌نوشتند. اهالی عرش را خواهم دید، که به ستوه می‌آیند از رازونیازِ بی‌پایانت؛ که کاری جز این از عاشقانِ محکوم به خاموشی برنمی‌آید. و عاقبت گرچه رگ‌هایت از غم پاره‌پاره می‌شوند، هیچ‌کس این شیدایی را باور نخواهد کرد؛ مگر به دیدن رد بوسه‌های او بر تنت و این یعنی هرگز، هرگز. هرگز.۲۳ دی ۱۴۰۴شانس آوردم توی این قطعی اینترنت که گالریم از عکس‌های پینترست لبریزه. 😁</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی دوست کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-onrhmqafqopg</link>
                <description>این صدای کیستکه بانگ می‌دهد از دور؟«برخیزیدو بند پوتین‌ها را ببندیدمبادا بر آن آرمانِ راستینلحظه‌ای تردید روا دارید!که دیدنو نخروشیدنگناهی‌ست نابخشونیپس بخروشیدبخروشید»ای دوست،این صدای توست؟یا آنان که سپساز میان شکاف پرده نجوا می‌کنند:«بخروشیدکه دیدنو نخروشیدنگناهی‌ست نابخشودنیبخروشیداگرچه هنوز هیچ ندیده‌ایداگرچه هنوز هیچ نمی‌دانید»بنچاقِ آدمیت ماآنگاه که ریسمان خیمه‌شب‌بازی رابر مچ‌هایمان پیچیدندباطل شدپس بگو ای دوست؛به کدام گلّه باید پیوستوقتی که گرگ و گوسفندچنین دریده‌اند یکدیگر را؟خانه‌ی دوست کجاست؟و تا میعادگاه صبحبر چندین جنازه باید قدم گذاشت؟خونِ کدام هم‌خونبی‌مضایقهمباح است بر تیغِ خشمِ ما؟ببخشای، ای خاکِ همواره سوگواراگر خنجردر نیامِ خود از تردید می‌لرزدببخشایاین فریادِ پناهجو به حنجره رابه ما زمینیانتو خورشید را سپرده‌ایو دستانمان حالادر شعله‌های ناشکیبِ تَنَش، می‌سوزندکجاست آن مطلع فجر؟بگو، ای نفْسِ مزین به فطرتِ حق؛خانه‌ی دوست کجاست؟برافرازآن بالیده درفش را بر عرشو بگوخانه‌ی دوست کجاست؟خانه‌ی دوست کجاست؟ایران... نقاشی دیجیتال از من. ۱۶ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 15:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و باز هم ببوسمت...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%85%D8%AA-ouxqktaadsdh</link>
                <description>هنوز او را در آینه می‌بینم. همان روح آزاده، با موهای دم اسبی و کفش‌های صورتی‌اش‌. تقویم، حالا دیگر مرا «زن» می‌شمارد و من اما انگار از قافله‌ی اعداد عقب مانده‌ام. شکایتی هم نیست؛ به گمانم همیشه آهسته‌تر از تشویش زمانه قدم خواهم برداشت. هر چه باشد، دخترکان شور زندگی را بیشتر از زنان می‌شناسند.اما اگر این دخترک خام، زمانی زنانگی را در خود احساس کند، آن هنگامه‌ی عشق توست. گرچه میان خون ما پیوندی نیست، چنان دوست می‌دارمت که پاره‌ی تنم را. مادرانه دوست می‌دارمت؛ گرچه چندین بهار را پیش‌تر از من دیده‌ای. و خوب می‌دانم که این ادعا، چقدر در نظرت مضحک می‌آید. ولی نازنینم، عشق در جان هر زن، سرانجام گهواره‌ می‌شود؛ که نهاد اگر زن باشد، فعلِ «دوست داشتن» از مصدرِ مادری‌ است و توفیر ندارد که مفعول کیست و چیست.آنگاه که سودا به ریشه‌های سرشت آدمیزاد می‌رسد، تشبیه و استعاره و ایهام دیگر جواب نیست. زبان شعر و غنا گویی لکنت می‌گیرد در برابر شیدایی، و ناگزیر، خود را در بی‌آلایه‌ترین واژه‌ها خلاصه می‌کند. و زن، به عاشق‌ترین نسخه‌ی خود تبدیل می‌شود: مادر.پس بگذار این نوبت، مثل کودکم با تو حرف بزنم. بگذار گونه‌های سرخت را ببوسم و با خنده‌ات، قند در دلم آب شود و‌ در آغوش بفشارمت. بگذار بگویم که تو لیموشیرینِ کوچکِ منی، آقای ماه به برق‌ چشم‌هایت غبطه می‌خورد و کلوچه‌‌های گرم، به لطافت دستانت. می‌خواهم برایت میوه پوست بگیرم. موهایت را شانه بزنم. و باز هم ببوسمت، و ببوسمت، و ببوسمت. و امان از این بوسه‌های زبان‌بسته که در یک نفس، سطر به سطرِ دیوانِ غزلی را می‌خوانند...گوگولی مگولی 🥹💕۵ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 01:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«صد دانه یاقوت...»</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%AA-kjg1v4ctpsvl</link>
                <description>صد دانه یاقوتاز چشم، رستهآیینه‌ی امّید من در خون نشستهروزی که دیدارمهرِ رُخت را در دلم آرام می‌کاشتبر شاخه‌ی مژگان من، گلنار روییدچون پر ثمر شد دامنش در فصلِ بی‌بارعشق از انارِ سرخ بشکفت آتشین‌واربا شعله‌ی نورقلبِ خموشِ کرسیِ جان را برافروختتنهایی‌ام در هم‌نشینی با تبش، سوختبیدار و با فانوس رویا، هم‌پیالهمی‌رفت خواب از چشم و از سر، یادِ فرداپیچیده آفاقدر قامت گیسوی مِشکین‌رنگِ یلدافال از وصال و نوبهار و یار می‌گفتوارونه می‌خواندم! مرا زنهار می‌گفت!سوز زمستانهرچند در هر استخوانم رخنه می‌کردتب‌دار چون آتش، دل از دلدار می‌گفتچرخ زمان، با شوق در‌ پیکار و جنگ استچون ماهیِ تُنگ، عمرِ مستی سخت تَنگ استخاموش شد آوازِ ساغر، زودهنگاموهمِ خیالِ خام، بیرون ریخت از جامپاییزِ بیمارچون عاقبت در بستر یلدا، کفن شداین قصه‌ی کوتاه را آمد سرانجامصد دانه یاقوتاز چشم، رستهآیینه‌ی امید من در خون نشسته...</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامهربان.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-mftb7ky4bjed</link>
                <description>آرام بخواب، نامهربان منکه خاکِ تازه را هنوزیارای شنیدن هستو سرانجام، فریاد سوگواری‌امبه خونخواهیِ خویش خواهدت خوانْدگلوی تو را همان قدیس فشردکه تندیس مرمرینشدر صومعه‌ی وجدانم موعظه می‌گفتو اعترافِ لبانِ لرزانمبه فرودستی رابی‌رحمانه انتظار می‌کشیدگلوی تو راهمان همزادِ سپیدپوش فشردکه جانم را در آبشار نور غسل می‌دادو سایه‌ام را–که ملتمس، به دامنم چنگ می‌زد–از زمین می‌روبیدو من خشم مبهمی را فرو می‌خوردمبی‌آنکه از چیستی‌اشآگاه باشمگلوی تو رامن فشردممن؛ همان قاضیِ عاشقکه محکوم را به جرمِ سرشتِ خاکستری‌اش–گناهی که خود در آن شریک بود–به آتش افکندتو را به آتش افکندو خود چنان بر سوختنت گریستکه دوزخ، سراسر خاموش شدآرام بخواب، نامهربان منکه هیچ‌کس جز آدمیزادعشق را نمی‌فهمدتاریکی، در انکارِ مطلق‌ِ اوست؛و نورتنش را به نیزه‌های زرین می‌شکافدکسی جز ما پیکره‌های گِلیعشق را نمی‌فهمدآرام بخواب، نامهربان منو حقیقتِ جانت رادر سایه‌روشنِ آغوشم پناه بدهاینجا نه الهه‌ای در کمین استو نه اهریمنی..!۱۹ آذر ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 01:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ضحـــاک»</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B6%D8%AD%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%DA%A9-jqycflzdfovr</link>
                <description>نخجیرِ قلمبا گلوله‌های جوهر زهرآگینشچشم‌بسته شلیک می‌کند به هر سوو مجهولِ قافیه رابه جز دشوارترین معادله‌هاپناهگاهی نیستبه تازیانه‌ی گونیا و نقالهخراشیده‌ام تن نازک ورق‌ها رامگر هراسِ مرگو خاموشیلبانشان را به شعر بگشایداما دوات هماز آن شرابِ سراسر سیاه، خالی شدو مستیدر جانِ هیچ واژه‌ای رخنه نکردکه خون مندر سرخرگ‌های خفته‌ی دفترمنجمد استاین صبرِ مشوشبه عمر پیله‌های آبستن نمی‌رسد؛من پروانه‌هایم راپیش از نخستین پروازمی‌میرانمتشنه‌تر از آنمکه نماز باران اقامه کنمو دستانم، بی‌درنگبه دور گردن ابر، حلقه می‌زنندمارهای روی شانه‌ام گرسنه‌اندو قربانگاهِ زنداناز مردانِ حرف و واژه خالی‌ستمگر ضحاکِ ستم‌کیش را تا کیخوراک مغز گوسفندان،‌ فریب خواهد داد؟سکوتِ منمرا خواهد بلعیدو در جستجوی آوازهای فروخوردهحنجره‌ام را خواهد شکافتبه آینه نیش‌خند می‌زنم؛مگر از گلوی دریدهندایی به جز فریاد می‌رسد؟بیمناکماز شمارش روزهایی که در نگفتن گذشتمی‌پرسم از شعرهایمکه آیا هنوز مرابا این غبارِ بر لب نشسته، می‌شناسند؟و سپس مثل کودکی ترسانگوش‌هایم را می‌پوشانم...۲۱ آبان ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 00:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار به دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-i6dj7nfqrwjg</link>
                <description>دیواری میان ماستدیواری از آجرهای نامرئیو تراکمِ ذراتِ هیچو تلنبارِ پوچیِ بی‌استفاده‌ی کیهاندیواری میان ماست؛همان کتیبه‌ی باستانیِ تقدیرکه به دستِ کودکِ عمر، نمی‌شکنددیواری میان ماستمیان تنهاترین غروب جمعهو دورترین شکوفه‌ی شقایق شرقیآخرین مصراعِ شعرِ آفتاب همشلیک شدو سنگرِ فاصله، هنوز پابرجاستآنچه چشم‌هایمان به هم گفتنددر هیچ سطری از نمایشنامه نبودما تا پرده‌ی آخرخط به خطِ قصه‌ای را زیستیمکه دیوار را روایت می‌کرددیواری میان ماستکه جاده‌ها رابه توازی محکوم می‌کندچه ناتمام مانده‌ایمچه ناتمام مانده‌ایم...۲۳ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 02:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش آتش بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-uuxp5t3lkvwy</link>
                <description>لبخندِ کودکانه‌ات حالابوی دود و باروت می‌دهدو تو با همان دستان مهربان نوازشگربا سایه‌ها دست داده‌اینازنینم، نزدیک‌تر بیابیا تا بر ردّ پنجه‌های بُرنده‌شانمرهمی بگذارمکه شر، هرگز غریبه با رنج نیستبوسه ‌‌می‌زنم بر زخم‌هایتو لبانم می‌سوزندو مثل پروانه‌ای بر مدار عشقآرزو می‌کنم که کاش آتش بودمکاش آتش بودمولی افسوس، که من زاده‌ی خاکماز جنس آوارهای جنگو غبارِ نشسته بر ظرف‌های خالیو گورستان؛همان گهواره‌ی خاموشکه بی‌گناهان را به خواب برده استپس بگو، ای سرخ‌ترین گلبرگِ ارغوان؛ریشه‌هایت را در کدام قطعه‌ و قبرزنده به گور کرده‌ای؟که بوی خون حالا برای تومثل سفیدیِ دیوارها، تکراری‌ستو تیرآهن‌های قلبِ هندسی‌اتدر هم‌نشینیِ اشک‌‌هازنگ می‌زنندنمی‌شناسمتنمی‌شناسمت، ای آشناترینگرچه از بَرَم نقشِ سرانگشتانت رامی‌شناسمتمو به مو می‌شناسمتگرچه ستاره‌، پاورچین پاورچینگریخته از چشم‌های توبر پرتگاه آسمان کبودمی‌بینم هنوز آن ستاره راکه هر شبآخرین نجوای امید را مرور می‌کند،تا از سقوط منصرف شوداو به تنها شمع روشن چلچراغ می‌اندیشدبه مرز میان واپسین ضربانتا مرگکه برای بازگشتن کافی‌ستاو به همان سجده‌ی کوتاهدر قیاسِ فرشته و ابلیس می‌اندیشدکه برای بازگشتن کافی‌ستچای هل‌دار دم کرده‌ام؛تا از دهان نیفتاده، بازگرد...۲۰ شهریور ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 00:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سروِ سبزنگار</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-gz0mxdsmfojv</link>
                <description>🌸«مصراع اول، تضمین از سعدی است.»🌸در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمقدم به ره نگذارم مگر به سوی تو باشمرسیده‌ام ز نخستین قدم به غایتِ مقصدچنین که در رهِ مستی به جستجوی تو باشمبه زیر آتشِ صحرا، نیاورم گِله از تبچه نوش باشد عطش، گر پیِ سبوی تو باشمهزار خسروِ مه‌رو نهاده تاجِ کیانیچو بینم آن لبِ شیرین، خمیده سوی تو باشمنبرده‌ای ز برِ من، حضور در شبِ هجرانکه در خیالِ پریشان به گفتگوی تو باشمبهشت، نایِ رسیدن نباشدش به بهارمکه سروِ سبزنگارم، چو زردروی تو باشمشکست قامتِ کافر به سوی قبله‌ی کعبهبگفت چون نه مسلمان به روبروی تو باشم؟۱۹ مرداد ۱۴۰۴نقاشی اثر کلود مونه</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 01:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرش کمانگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-mi1kwywsaisf</link>
                <description>من همان آبِ زلالم که عمری در این کوزه‌ی مُهر شده، زندانی‌ست صبرِ لیوان‌های خالیسرانجام لبریز می‌شود و تشنه، می‌روند از اینجارهایم کن، ای خودِ پیچیده بر خودبازگردان دوات و قلمم رامی‌دانم، می‌دانم آنقدر عشق در چنته دارم که پیروز شوم بر این خاموشیبازگردان مرا به منمرا به منواژه‌هایم را به حراج گذاشته‌ام ای کاروانِ سفیدپوشِ کاغذها!چیزی بخرید!جمله‌ای، غزلی، بیتیسکوتِ هزارساله‌تان را وسوسه نکرده است؟صبر کن، طفلِ بی‌نوایِ شوقاینجا هنوز کمی نان هستو کمی عسلو چند مداد رنگیِ شکستهو گوشه‌ی خاک‌گرفته‌ی اتاقیکه بنشینیم و خورشید را کودکانه نقاشی را کنیمای آینهتیر را به خونِ من آغشته کنو کمان رابر شانه‌های خسته‌ام بیاویزمگر نه آنکه من آرشم؟ای آینه، به یادم آور مرابه یادم آور که من آرشم...۱۸ مرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 03:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ ۵ ساعته</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87-rurim5udkyf8</link>
                <description>پلک‌هایمکنار پنجره‌ی بازِ زمهریرتا حوالی بامداد، کشیک می‌دهندخدنگِ واژه، امشبچه غریبانه بر کمان نشسته استخبری نیست از شکارخبری نیستاز آهوانی که خرامانقافیه‌های غزل را می‌دوندانگار باز هم گرسنه به خواب باید رفتو فردادگرباره در تمنای قطره‌ای از رنگ خواهم مُردمن تمام وسعتِ روز رادر شرمِ آفتاب خواهم مُردو آسمانباز آن شراب هزارساله را می‌نوشدبه همین زودی، دوبارهوقتِ مرگِ پنج ساعته‌ی عقربه‌هاستخاموش کن فانوس راکه امشب هم هیچ‌‌کسدر غربتِ این زمینِ برف‌پوش پرسه نمی‌زند۵ مرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 01:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن روشن است.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ki6tccjxvfvu</link>
                <description>در پسِ این خونکه قطره‌قطره تمام می‌شودو نفسی که می‌گیردو تب و تابِ این پیکرِ فانینوری‌ستکه با هیچ تفنگ و خمپاره‌ای نخواهد مُردو آنگاه که آفتاببه پیمانِ صبحدم وفا نکندما خود از پشت کوه طلوع خواهیم کردوطن روشن استوطن در اوج شب روشن استوطن به فروغِ جاودانِ باور روشن استما قلب‌هایمان را از سقف آسمان آویخته‌ایمتا بر این خاک-که از سرچشمه‌ی زلالِ اشک، می‌نوشد-بتابیمو شکفتنامیدِ سبزِ ما را به انتظار نشسته است...۲۵ خرداد ۱۴۰۴۲۵ خرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 21:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سبز</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-larun1g8pfma</link>
                <description>قصد جسارت نیست، ولی تلاش کردم به شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» از فروغ فرخزاد کمی چاشنی بهار و امید اضافه کنم؛ انگار که شاعر، اون فصل سرد رو سپری کرده و حالا در آستانه‌ی بهار ایستاده. خط آخر رو هم با بخشی از شعر «تولدی دیگر» از خود فروغ پایان دادم. گرچه قطعا نوشته‌ی من انگشت کوچیکه‌ی شعر اصلی هم نمی‌شه:)و این منمزنی تنهادر انتهای جاده‌ی زمستاندر ابتدای درک هستیِ پیچیده‌ی زمینو ناتوانی این دست‌های منجمدو ژرفای مهربان آسمانکه بی‌دریغ، خواهشِ آغوشی آبی رااز نگاه امیدوار من، می‌پذیردزمان گذشتزمان گذشت و ساعت دوباره میان تقارن صِفرهااز خواب‌ برخاستامروز روز اول فروردین استشکوفه‌ی پرتقالیسهم من از بهار خواهد بودو بی‌درنگدی‌ماهِ بلورآگینِ دیگری مرا به انتظار می‌نشیندو منهنوز سرمست از عطرِ اردیبهشتهمان هجای خونین را با برف‌ تکرار خواهم کرد:- سلام- سلاممگر آن شب‌نشینیِ سرد را نیز تولدِ ناقوس‌ِ بامداد، نخواهد پیمود؟دست‌های سیمانی‌ام را در باغچه‌ی کوچکِ خانه کاشته‌امسبز خواهم شدمی‌دانممی‌دانممی‌دانم۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ </description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 21:28:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای سرخ من.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D9%86-zfpkpirlpdma</link>
                <description>پیشنهاد می‌کنم خودتون رو به شنیدن این آهنگ دعوت کنید :)یکی دو بار در عمرم اثاث‌کشی کرده‌ام، اما این محله انگار بیشتر از هر جای دیگرِ دنیا بوی بهشت می‌دهد. اینجا می‌شود با ستاره‌ها دست داد، می‌شود از نزدیک با خدا حرف زد. مهربانِ من، خیابان‌های اینجا هر شب به افتخار چشم‌های تو، چراغانی‌ست. اما فرقی ندارد کجا بروم؛ وداع همیشه همسایه بغلیِ عشق است. از سر چشم و هم‌چشمی، می‌رود یک‌راست می‌نشیند دیوار به دیوارِ آنها که قطره‌ای نور دارند در پستوی خانه‌شان. بعد، خاله‌زنکی‌طور، گوشش را تیز می‌کند و می‌چسباند به نازک‌ترین دیوار و به کلمه‌کلمه‌ی حرف‌هایشان گوش می‌دهد. ‌و آخرسر یک روز زهرش را می‌ریزد‌. از وقتی فهمیدم دل دارم، هرروز صدای قدم‌های لنگ‌لنگانش در کوچه و تق‌تقِ شیشه‌های خیارشور در زنبیلش را می‌شنیدم؛ و تمام تنم می‌لرزید. آخر نازنینم، بگو من چطور تو را از لابه‌لای تک‌تکِ رشته‌های قلمو بیرون بکشم؟ هر چقدر هم که با آب و صابون به جان قلمو بیفتی، جوهر سیاهی هست که هنوز دو دستی تمام وجودش را چسبیده. چه برسد به تو! چه برسد به تو که از تمام رنگ‌ها زنده‌تر بودی! آخر چگونه به نعناهای باغچه آب بدهم، وقتی بدون تو آب از گلویشان پایین نمی‌رود؟ پنجره‌ را به امید دیدن چه کسی از آن‌سویش، دستمال بکشم؟بعد از تو من باید زنده بمانم. یعنی می‌خواهم زنده بمانم. باید بخندم، تا قلبم فراموش نکند زنده‌ای گفتند، مرده‌ای گفتند. من بعد از تو هنوز شعر را دوست دارم. و رنگ را. و امید را. اما وقتی خودِ شوق سوگوار است، دیگر چه خاکی باید به سرم بریزم، نازنین؟ تو خوب می‌دانی من از «زنده بودن» بدم می‌آید. می‌خواهم هر نیم‌لحظه‌ی ساده را یک عمر کش بدهم، مثل پنیر پیتزایی که در سفیدیِ بی‌ریایش می‌شود تمام لذت زیستن را مزه‌مزه کرد. از نفس کشیدن بیزارم؛ می‌خواهم تمام آسمان را در ریه‌های سرسبزم بچرخانم. اما حالا، بغضی در گلویم گیر کرده که آسمان با دیدنش، نیمه‌ی راه گریه‌اش می‌گیرد و برمی‌گردد.شده‌ام مثل یک بچه‌ی کلاس اولی، که آخر سال هنوز یک عالمه سوال دارد. دوست داشتنِ تو، به من یاد داد که چه ساده قند در دل آدمیزاد آب می‌شود، و چقدر عطرِ چایِ تازه‌دم برای تا بناگوش لبخند زدن کافیست. و چقدر خوب است، چقدر خوب است که این دنیای کوچک واقعی‌ست، وقتی هر گوشه‌اش مرا یاد تو می‌اندازد. اما حالا؟ حالا تو رفته‌ای، چایِ سرخِ سرخِ من. هنوز هم تمام درس‌هایت را از بَرَم؛ اما سوال‌های این امتحانِ سخت را نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا گوشه‌ی خیابان گلی را می‌بینم و تمام وجودم پاره‌پاره می‌شود از غصه. صدای گنجشک‌ها می‌آید و من از درد به خود می‌پیچم.می‌دانم، می‌دانم. به هر حال باید چرخ‌های کمکی را از دوچرخه‌ی خسته‌ام جدا کنم و تنهایِ تنها به سوی افق پدال بزنم، به عقب نگاه کنم و دیگر دستان مهربان تو را نبینم. بعد، تو از دور صدایم می‌زنی و تشویقم می‌کنی و من همانجا با کله زمین می‌خورم، آنقدر که دلم برایت تنگ است. اما دوباره باید پدال زد و دور شد، دورتر و دورتر. آدم الفبا را تا آخر عمر حفظ است، ولی رنگ‌ چشم‌های معلمش را روز اول تابستان فراموش می‌کند. و دو سال بعد، شاید حتی نامش را. می‌بینی چه کثیف است ذاتِ زمان؟نمی‌توانم تا ابد بنشینم کنج خانه و آنقدر غصه بخورم تا بمیرم. در مخیله‌ام نمی‌گنجد تنی که روشن از عشق بود، به این زودی در خجالتِ تاریکی بپوسد. نه، این چیزی نبود که تو به من آموختی.فعلا اشک و عزا را بهانه کرده‌ام تا بیشتر دوست بدارمت. فقط چند روز بیشتر، شاید هم چند ماه. اگر می‌شد، تمامِ وسعتِ فردا را در بازارِ ساعت‌ها گرو می‌گذاشتم که غمت تا همیشه بنشیند ورِ دلم. اما حیف که دق می‌کنم و این رسمِ عاشقی نیست. گریه‌هایم که تمام شود، می‌روم چای می‌ریزم؛ این بار برای یک نفر. ۳۰ فروردین ۱۴۰۴ </description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 01:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خدا می‌سپارمت.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%AA-lax2izbxvycc</link>
                <description>این دود کهنه را که هنوز از خاکستر برمی‌خیزد به جای آتش اینجا نسیه می‌گذارمچه سوگی سزاوارتر برای عشق جز آن که نیمه‌های شب، تو را در خلوص مناجات‌، نامیرا کرده باشم؟ و چه محرابی صوفیانه‌تر  از گوشه‌ی تاریک دیواری که شمرده‌شمرده حال مرا برای آسمان شرح داده است؟چه وداعی از این عاشقانه‌تر که به سوی فردا بدرقه‌ات می‌کنم و آسوده‌خیالم که تمام پیکرِ جاده‌  پیچیده در حریرِ دعای من است  برای تومن در این سجاده  تمام زمزم را اشک ریخته‌ام و شاید اشک این گنهکارِ خسته  گناهی هم از روی دوش تو بشوید شاید به حرمت عشق  دوزخ به شرم بیاید از سوختنِ ما‌برای آخرین بار  تو را در گوشِ قبله فریاد می‌زنم و صدای قلم‌های ملائک آنگاه که نامت را  با خون بر دفتر‌هایشان حک می‌کنند  طنین می‌اندازد در بی‌کرانِ بهشتبه خدا می‌سپارمت و می‌دانم که تو را مهربانانه در آغوش خواهد کشید۲۱ فروردین ۱۴۰۴</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 22:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصال، آتش‌بس، و دیگر هیچ.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-xjw6dtixfekq</link>
                <description>من در وسعت این باغجایی سبزتر از کنج خالی دیوار نمی‌شناسمکه رویشِ انتظار را آبستن استآن گِل که مرا پیکر بخشیدفرزندِ باران و خاکِ گورستان بودو من هیچ‌گاه از زمزمه‌ی شیونِ سوگوارانشدر سراسر جان خود، شکایتی نداشتمپس چگونه از شمع بخواهمکه در روشنایِ هیبتِ خورشید بسوزدوقتی تمام عمر، شام غریبان را گرم کرده است؟وصال!وصال، چه خیالِ وهم‌انگیزی!وصال، حاصلِ صلحِ بخت با خواستنوصال، آتش‌بس، و دیگر هیچهر بار که بگویم دوستت دارم تو بی‌درنگ خواهی شنیدو دیگر نیازی به فریاد زدن نخواهد بودققنوس دیگر نمی‌میردو شکوهمندانه از خاکستر برنمی‌خیزدمی‌بینی، تشنه‌ی جاودانگی چه وقیحانهاز سیراب شدن می‌ترسد؟و می‌بینی، مجنون چه گستاخانهجنونش را بیشتر از لیلا دوست می‌دارد؟آیینه‌ی شوق، از تو می‌پرسماگر گونه‌هایم از فرط لبخند، چروک بردارندهنوز زیبا خواهم بود؟آه، ای جوهرِ روان از اشک در های‌هویِ خنده‌های قلم آیاهنوز به سرودن سوگند خواهی خورد؟۱۰ فروردین ۱۴۰۳</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 03:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومرنگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@vianamousavi7/%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-au4gfqmhxb8a</link>
                <description>جنگ بودفاصله بین من و خورشید، صد فرسنگ بودتوشه‌ام اما امید و بر لبانم نغمه‌ای از رنگ بودرنج را برچیدم از راه و کنار انداختمسوی شهر بامدادان تاختمدر قمارِ غم ولیکن باختم! یادم افتاد آنچه سوی دوردست انداختمبومرنگی آتشین‌پر بودبر هر قطره از خونم، چه تشنه پای تا سر بود!هر دیرینه‌یاری گر رَوَد هم، بر دیارِ یار برگردداین درد از تمام دوستانم باوفاتر بود!شد سهراب زخمی‌تر ز دست نوشداروی زمانایستادم منتظر، تا بازگردد تیر در قلبِ کمانچون کنم؟ صد بار خواهم مُرد و خواهم خاست بازتا زمانِ آخرین مرگ است اما ره دراز!بومرنگِ روزگاران را هزاران بارِ دیگر می‌کنم پرتابتا آن بال‌های آهنینش، خسته از پروازجایی در میان انزوای جنگل تاریک، در هم بشکنندکاروانِ نور را از دور می‌بینی؟و می‌بینی که بس آرام بر طبلِ طلوعِ آرزوها می‌زنند؟تا گذر بر پیکر رنجور من آرند، بر خواهم کشیداز دل این سینه‌ی زخمین نفس‌من نفس خواهم کشید و صبحدم خواهد رسید...۱۹ اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>Queen Viana</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 00:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>