<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه راجی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@visa.type.d.dependantgroup</link>
        <description>یه داروساز عاشقِ روانشناسی.کتاب.فیلم.گفتگو.سفر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فاطمه راجی</title>
            <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عقده حقارت</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D9%82%D8%A7%D8%B1%D8%AA-usy40xvyjw14</link>
                <description>این بخش با دو موضوعی که قبلا در موردشون نوشتم در ارتباطه که لینکهاش رو میتونین در پایین ببینین. https://vrgl.ir/C1uEVhttps://vrgl.ir/Z9ZdRنمیدونم آیا تا حالا با احساس بی ارزش بودن، مهم نبودن، دوست داشتنی نبودن، کم بودن، ترس از طرد شدن در خودتون مواجه شدین یا نه. حس کنین که در جمع جدی گرفته نمیشین یا حضورتون حس نمیشه. البته گاهی این حس کاملا درسته یعنی بعضی افراد یا جمع ها به طور واضح و علنی به فرد توهین میکنن یا تحقیرش میکنن که قاعدتا درست ترین کار اینه که وارد این جمع ها نشد و حتی گاهی نیاز هم هست که به افراد گفته بشه که این رفتارشون درست نیست و حد و مرزمون رو بهشون یادآوری کنیم. اما در خیلی از مواقع ما بدون اینکه اتفاقی در بیرون برامون بیفته که نشانه تحقیرمون باشه حس حقارت و بی ارزشی میکنیم چون به طور درونی  همیشه این حس رو داریم که از بقیه کمتریم. همه از ما مهمترن، وقت و کار همه ارزشمندتر از ماست. همه دارن یه کار خاصی تو زندگیشون انجام میدن غیر از ما.  این حس ها ممکنه نشونه‌ی یه عقده باشه به اسم عقده حقارت .برای اینکه یه دید بیرونی به این حس پیدا کنین فرض کنین که یه گلی دارین که خیلی براتون ارزشمنده. چطور باهاش برخورد میکنین؟ به دفعات مشخص بهش آب میدین، کود میدین، در مقابل نور قرارش میدین حتی ممکنه باهاش حرف بزنین چون کسی بهتون گفته گلها میشنون و حرف زدن شما میتونه به رشدش کمک کنه. یعنی اونقدر به این گل اهمیت میدین که دوست دارین همیشه در اختیارش باشین و براش وقت بزارین و همچینین اجازه هم نمیدین که بقیه به این گل آسیبی برسونن.  حالا فرض کنین که گلی دارین که اصلا دوستش ندارین و براتون مهم نیست. مطمئنا اصلا بهش اهمیت نمیدین و یه روزی هم اگه از خواب بیدار بشین وببینین این گل خشک شده، بدونه کوچکترین ناراحتی، گل رو میندازین دور.فردی هم  که برای خودش اهمیت و ارزش قایل نیست به طور خودآگاه و ناخودآگاه نه خودش به خودش اهمیت میده و نه مرزی برای رفتار بقیه نسبت به خودش قایل میشه.کسی که این عقده و حس بی ارزشی در درونش شکل نگرفته هم حس ارزشمندی نسبت به خودش داره و هم دیگران براش ارزشمند هستن. یعنی نه دچارحس خودبرتربینی میشه نه حس حقارت.بیایم با تعریف علمی این عقده اشنا بشیم:طبق گفته انجمن روان‌شناسی آمریکا، عقده حقارت یعنی اینکه آدم همیشه حس کنه توی زندگی روزمره خودش کافی نیست یا نسبت به بقیه احساس ناامنی داشته باشه، چون فکر می‌کنه از نظر جسمی یا ذهنی از بقیه پایین‌تره..این عقده چجوری شکل میگیره؟به مرور.اگه در طول دوره رشدمون  آسیب های روحی ببینیم، پدر و مادرمون بدون قید و شرط بهمون محبت نکنن ، به طریقی مانع رشد اعتماد به نفسمون بشن و هرکاری بکنیم به چشمشون نیایم، به ما حس ارزشمند بودن و لیاقت داشتن تزریق نکنن، در جمع ها تا میخوایم حرف یا نظری بدیم بهمون بگن وقتی بزرگترها هستن تو دیگه چی میگی؟؟؟؟؟؟ اونجوری نخند، مرزبندی رفتاریمون رو با دیگران به عنوان بی احترامی به بقیه تلقی کنن...... به طور ناخودآگاه حس میکنیم که مهم و ارزشمند نیستیم و نسبت به دیگران حقیریم. خیلی هم ممکنه خجالتی باشیم.  پدر و مادری که بدون توجه به حضور کودک باهم دعواهای سخت میکنن یا به نیازهای روانی کودک اهمیت نمیدن این باور رو در فرد به مرور ایجاد میکنن که خب من مهم نیستم. ارزشمند نیستم.حالا چی میشه؟دو جور واکنش به این حس وجود داره: یا فرد این‌قدر تو خودش می‌ره که خیلی کم با بقیه ارتباط برقرار می‌کنه، در جمع ها سخت نظر میده یا سخت نظر مخالف میده چون فکر میکنه طرد میشه یا میترسه اگه نظر نامربوط بده مسخره و تحقیر میشه. یه جور خودش رو نامرئی میکنه. انگار فرد از حضور خودش خجالت میکشه. اگه باور فردی این باشه که موجود بی ارزشیه، در هر محیطی دنبال اثبات این موضوع به خودشه. اگه یک نفر دیر جواب تلفن یا پیامش رو بده پیش خودش میگه ببین اون نمیخواد با من رابطه داشته باشه یا من براش مهم نیستم. تو کارش ممکنه هر لحظه احساس کنه که من که کار خاص و مهمی انجام نمیدم و کارم برای کسی مهم نیست پس بهتره کارم رو ترک کنم. یعنی همیشه این عقده سکان زندگیش رو دستش گرفته و داره جهت میده و تصمیم گیری میکنه. تصمیمات براساس واقعیت های موجود گرفته نمیشه بلکه به خاطر تصورات ذهنی و برداشتهای غلط فرد که ناشی از حضور این عقده در وجودشه هست.در حالت دوم ممکنه این‌قدر رقابتی بشه که بخواد به همه ثابت کنه از بقیه کمتر نیست. این حالت دوم بعضی وقتا می‌تونه به عقده برتری هم تبدیل بشه. در همه جمع ها فقط داره در مورد خودش و دستاوردهاش به طور افراطی صحبت میکنه و انگار یه میکروفون دستش گرفته و داره فریاد میزنه مردم من رو ببینین که چقدر مهم هستم و بهم اهمیت بدین. یا حتی ممکنه بدونه اینکه علاقه ای به تحصیل داشته باشه همینطور ادامه تحصیل بده تا به واسطه اون احترام و نظر مثبت بقیه رو جلب کنه. یعنی این افراد کارها رو نه به خاطر علاقه و احساس خوب در خودشون بلکه برای رهایی از حس حقارت که در وجودشون هست انجام میدن. چیکار کنیم؟؟اول باید تشخیص داده بشه که این عقده در فرد هست و آیا تصمیمات و حس فرد نسبت به موضوعی براساس واقعیت موجود در بیرونه یا براساس یه باور و توهم ذهنی که منجر به یه داستان سازی از یه موضوع ساده شده.بعد باید برای درمان عقده حقارت با کمک یه درمانگر متخصص اقدام بشه. رایج‌ترین نوع درمانی که برای این مشکل استفاده می‌شه، درمان آدلری هست. اول درمانگر تشخیص می‌ده که چقدر فرد احساس کم بودن نسبت به دیگران میکنه، هدف‌های فرد چیه و چقدر قابل دست‌یابی هستن، و روابط فرد با آدم‌های اطرافش و دایره شخصیش چطور هست.بعد ، درمانگر ممکنه از تمرینات روانی مختلفی استفاده کنه تا به فرد کمک کنه اعتماد به نفسش رو بالا ببره، مثلاً با یادآوری پیشرفت‌ها و دستاوردهای قبلی‌ فرد یا کمک به گسترش علایق و ارتباطات اجتماعی‌. در خیلی از موارد، رسیدگی به منبع اصلی این احساس کمبود می‌تونه این احساسات رو کاهش بده و به فرد کمک کنه که جلو بره، مخصوصاً اگه این مشکلات ناشی از آسیب‌ها یا ترومای دوران کودکی باشه.از اینجا به بعد، درمان بیشتر شخصی‌سازی می‌شه و همراه با درمانگر، هدف‌های جدید و روش‌های فکری جدیدی ساخته میشه.البته باید بدونیم که این تغییر باور و نظام فکری کار بسیار سختیه مخصوصا هرچقدر دیرتر شروع به شناخت و درمان بکنیم کار سختتره چون ریشه های این باور قوی تر میشه و خب کندن یه درخت 50 ساله از ریشه خیلی سختتر از یه درخت 15 ساله هست. شاید چیزی که به ما انگیزه بده که بریم دنبال شناخت این عقده در وجودمون و رفعش دونستن این موضوع باشه که حضور این عقده در فرد مثل اینه که هربار داره یه بار 100 کیلویی رو باخودش حمل میکنه. بسیار انرژی گیره، مانع دیدن اتفاقات از زاویه درست میشه، فرد در تصمیم گیریها به چالش میخوره، در ارتباط با دیگران دچار مشکل میشه، مانع حرکت به سمت هدف و رویا میشه، فرد اعتماد به نفس کار جدید رو نداره، هر شکستی رو به بی لیاقتی خودش ربط میده و اینکه کلا فرد متوجه نیست در یک اتفاق سهم خودش چقدر بوده و سهم دیگران وعوامل بیرونی چقدره.همه چیز رو از فیلتر بی لیاقت بودن و بی ارزش بودن ذهنش رد میکنه که خب میتونه موجب سو برداشت و بدفهمی نسبت به موضوعات بشه. </description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 17:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی از احساس بی ارزشی</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-uk6ainln5d9t</link>
                <description>در یکی از پستهام در گذشته راجع به حرمت نفس و حس ارزشمندی نوشتم که لینکش رو در زیر میتونین ببینین. https://vrgl.ir/Z9ZdR حالا سوالی که برای یه عده پیش اومده اینه که چطور این حس رو اصلاح کنیم و خود ارزشمندمون رو به خودمون برگردونم.راستش باید اینجا بگم که متاسفانه اصلا کار راحتی نیست ولی خوشبختانه غیر ممکن هم نیست. داشتن احساس بی ارزشی حسی نیست که یک شبه از بین بره بلکه باید بسیار صبور بود. جالبه حتی افراد معروفی که ممکنه ما بشناسیم و پیش خودمون فکر کنیم که این فرد سرشار از حس ارزشمندیه هم ممکنه احساس بی ارزش بودن بکنه. مثل عباس کیارستمی که با داشتن این همه اعتبار در مجامع بین المللی در یکی از مصاحبه هاش مطرح میکنه که شاید کارکردن زیادش به خاطر فرار از این حس باشه.  پس میبینین که خیلی از ما آدم ها داریم در خلوتمون با این حس درونی دست و پنجه نرم میکنیم.راه رهایی از این حس به نظر من در ابتدا شناخت ریشه ایجادشه. کلا من در حوزه روان به شناخت ریشه مشکل و بعد حلش بیشتر اعتقاد دارم و به نظرم بیشتر اثربخش تره. به همین دلیل به روانکاوی بیشتر معتقدم تا روانشناسی. البته که هر دو این علوم در جای خودشون حتما تاثیر خوبی دارن و بنا به مشکل هر فرد باید فرد متخصص تصمیم بگیره که در این زمان و با توجه به بحرانی بودن وضعیت مراجعش کدوم روش موثرتره. چون درسته که روانکاوی به طور ریشه ای به حل مشکل میپردازه ولی بسیار کار زمانبریه.گاهی ممکنه ما اصلا یادمون نیاد که در چه زمانی دچار حس بی ارزش بودن شدیم. ممکنه این حس در سنین بسیار پایین اتفاق افتاده باشه که هیچ خاطره ای از اون زمان نداشته باشیم. به همین دلیل در اینجا یک فرد متخصص با ابزارهایی که بهش مسلط هست شاید بهتر بتونه کمک کنه.مسئله بعدی اینه که خیلی هم فکر نکنین یک اتفاق بسیار بزرگ در زندگیتون باید افتاده باشه تا دچار این حس شده باشین.  گاهی اگر شما مدام در معرض تمسخر نزدیکان و دوستانتون در خصوص مدل مو، اندام، لهجه،نحوه راه رفتن، مدل حرف خندیدن، مکان زندگی، اسمی که دارین، نحوه برخورد خانواده با شما و بسیار عوامل دیگه باشین همینها میتونه عامل این موضوع باشه.پس قدم اول برای بهبود این احساس در وجودتون اینه که ریشه بروز این حس رو پیدا کنین. فکر کنین که در معرض چه رفتارو یا  گفتاری در طولانی مدت بودین که فکر کردین آدم ارزشمندی نیستین. من معتقدم پیدا کردن این ریشه خیلی مسیر رو برای حل این حس هموارتر میکنه.اگر فکر میکنین این حس خیلی داره به زندگی شخصی، زندگی کاری، روابطتون با دوستان ضربه میزنه حتما به مشاور مراجعه کنین. اصلا داشتن این حس سخت رو در ایجاد حال خرابتون و اینکه نسبت به یه سری از افراد حس تنفر دارین یا اینکه یه سری از موقعیت ها رو رد میکنین چون خودتون رو لایقش نمیدونین دست کم نگیرین.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 15:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب وضعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-do2ri75iswcc</link>
                <description>اگه کتاب اضطراب موقعیت یا اضطراب وضعیت اثر آلن دوباتن رو تا حالا نخوندین، توصیه میکنم حتما همین الان تو لیستتون بزارین که به زودی بخونین. به خصوص افرادی که در دنیای پردستاورد و پرهدف احساس اضطراب میکنن این کتاب میتونه بسیارزیاد بهشون کمک کنه.دو باتن در این کتاب به زیبایی با کمک تاریخ و داستان، ریشه های دنیای مصرف گرا و پردستاورد رو توضیح میده و اینکه چطور یک عده افراد منفعت طلب یک سری تعاریف رو به عنوان اصول زندگی و مسیر درست به خورد بقیه دادن. نویسنده در این کتاب به زیبایی توضیح میده که حتی در گذشته یک سری از افراد ارباب بودن و یک سری دیگه رعیت. افرادی هم بودن که کلی در مدح رعیت بودن صحبت میکردن تا رعیت ها احساس تبعیض نداشته باشن که بخوان علیه طبقه ارباب قیام یا اعتراضی بکنن. چون رعیت موندن این افراد به نفع طبقه ارباب بود.نویسنده توضیح میده که الان هم همینه. دنیای مصرف گرا به این نیاز داره که افرادی داشته باشه که همیشه دنبال هدف و دستاورد باشن چون این یعنی کار کردن زیاد، پولدار شدن و هزینه کردن. مثلا اینکه دنیای سرمایه داری به این نیاز داره که همه دنبال تبدیل خونه های کوچکتر به بزرگتر، خرید ماشین گرونتر، لباس شیکتر ووووو باشن و بیشتر پول خرج کنن و همه اینها رو به عنوان دستاورد معرفی میکنه. اصلا در این دنیا احترام به افراد و مهم بودن آدمها هم براساس دستاوردهاشون و میزان پولداربودنشون بنا نهاده میشه نه براساس اخلاق و انسانیت. حالا در این جامعه ای که رسانه، مطالب روانشناسی، آگهی ها، سخنرانی ها، در ستایش داشتن دستاورد به خصوص دستاوردهای مادی هست ،آدمی که هنوز به این دستاورد نرسیده یا اصلا دوست نداره در این مسیر بیفته و پولدار شدن یا معروف و مهم شدن براش هدف نیست، از سمت جامعه بهش حس بی عرضه بودن، اینکه داری عمرت رو هدر میدی، 20 ساله همین ماشین رو داری پس داری چیکار میکنی ، داده میشه. و اینقدر حجم این صحبتها زیاد میشه که میتونه آدم ها رو دچار افسردگی و فروپاشی روانی بکنه.چون معمولی بودن برای جامعه پردستاورد و سرمایه داری سودمند نیست، افراد معمولی به شدت توسط جامعه طرد میشن و مورد تحقیر واقع میشن. آدمهای پردستاورد و پولدار و دارای پست و مقام هستن که مورد احترام هستن، تریبون برای صحبت کردن دارن، به عنوان آدم موفق و مهم و با ارزش شناخته میشن. اما مشکل کجاست؟اینکه این جامعه میخواد همه ی آدم ها تو یک مسیر حرکت کنن فارغ از اینکه اصلا افراد دوست دارن یا نه. یا اینکه اصلا توان جسمی و روانی اون فرد پاسخ گوی خواست این جامعه هست یا نه. شاید فردی اصلا داشتن پست و مقام بهش استرس بالا بده، ولی مجبور میشه به این سمت بره و بعدها آسیب های زیادی رو هم میبینه چون کاری رو کرده که با ساختار شخصیتی و روانیش سازگار نبوده.مخلص کلام اینکه جامعه پردستاورد مانع از این شده که آدمها بر اساس علاقه و لذت و متناسب با ساختار روانی و جسمی شون مسیرشون رو مشخص کنن چون رسیدن به یک سری از چیزها به عنوان دستاورد معرفی شده و اگه به این چیزهای مشخص نرسی پس زندگی رو باختی. جامعه پردستاورد، از دنیا یک میدون مسابقه ساخته که سود حاصل از دویدن ما نصیب یه عده دیگه میشه.مراقب باشین ببینین این هدفی که برای خودتون تعریف کردین ( به خصوص اهداف مادی) و مسیری که دارین میرین ناشی از القای جامعه پردستاورده یا واقعا انتخاب خودتونه و باهاش حالتون خوبه؟ البته میدونم که حتی درک این مسئله هم کار راحتی نیست چون اونقدر از دوران کودکی با تبلیغات و فشار این جامعه مصرف گرا مواجه بودیم که تمامی لذتها و خواسته هامون هم توسط این دنیای پردستاورد دستکاری شده و شنیدن خواست حقیقیمون بسیار سخت شده ولی تلاش کنین و با خودتون خلوت کنین و سعی کنین صدای ذهنتون رو که  انگار اون هم مبلغ این دنیا هست رو  برای مدت کوتاهی ساکت کنین و از خودتون بپرسین واقعا چی میخواین و چه چیزی برای خودتون دستاورد محسوب میشه فارغ از اینکه بقیه چی میگن. سخته ولی به امتحانش می ارزه.به قول آلن دو باتن عزیز:رواج یافتن باورهای باطل، برحسب تصادف نیست. این به سود شرکتهای تجاری هست که سلسله مراتب نیازهای ما را تحریف کنند تا دیدگاهی مادی نسبت به خوبی را ترویج کنند و خوبی غیرقابل فروش را کم اهمیت جلوه دهند.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 21:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ی سیاه تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/darkness/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fk10axru9ijr</link>
                <description>این روزها دو چیز به شدت روم تاثیر گذاشته و ذهنم رو به بحث تنهایی مشغول کرده یکی دیدن فیلم کیک محبوب من و دومی شنیدن سرگذشت گلی ترقی ( نویسنده معروف ایرانی) که در سالمندان فرانسه هست و تصمیم گرفته با همه قهر کنه و سکوت کرده.شاید وقتی در سنین نوجوانی و جوانی هستیم خیلی بحث پیر شدن و تنهایی برامون مهم نباشه چون خیلی از خودمون دور میبینیم . ولی همین که سنمون نزدیک به چهل میرسه انگار تازه به این نتیجه میرسیم که خیلی هم بهمون دور نیست.  این فکر که سرنوشت من چی میشه؟ در دورانی که توان کار و تفریح نداریم و تنها میشیم به چه امیدی میشه زندگی رو ادامه داد؟ الان کار میکنیم، برنامه سفر میچینیم، برای خودمون هدف گذاری میکنیم که مثلا خونه بخریم یا بیزینسی راه بندازیم، دوستانی داریم که آخر هفته ها رو باهاشون میگذرونیم، به رشد فردی فکر میکنیم، کتاب میخونیم، فیلم میبینیم، کنسرت میریم اما آیا در زمان پیری و تنهایی هم اینها قشنگن؟گاهی به این نتیجه میرسم که اگه آدم بخواد و دنبالش باشه آگاهیش تو هر سن میتونه بهش کمک کنه که اون سن رو به خوبی بگذرونه. مثلا الان که من 36 سالمه و فعالم نمیتونم به روزی فکر کنم که به علت کهولت سن نتونم مثل الان فعال باشم. ولی وقتی به سن بالا برسم قطعا شرایط روحی و جسمیم موجب میشه من از اون فعال نبودن اذیت نشم. حالا نمیدونم این یه دلداری الکیه یا واقعا همینطوره. ولی در مورد تنهایی چطور؟ من فکر نمیکنم آدمی در هیچ سنی از تنها بودن به مدت طولانی لذت ببره. به قول سروش صحت آدم تنهایی تو اتاقی رو دوست داره که بدونه بیرون اون اتاق کلی آدم منتظرشن. به خاطر همین خیلی به این موضوع  فکر میکنم که چه چیزی میتونه نجات دهنده آدم تنها در اون سن باشه.قطعا یکیش داشتن حلقه دوستی هست پس به نظرم همه باید مهارت دوست پیدا کردن و مهمتر از اون نگه داشتن دوست رو یاد بگیرن. خیلی از آدم ها به علت اهمیت ندادن به سلامت روان، به دنبال رفع خصوصیات منفی در خودشون نیستن یا اینکه کلا به شدت آدم های سخت گیری هستن و نمیتونن دوستان صمیمی پیدا کنن. احتمال اینکه این افراد در سنین بالا تنهایی رو بیشتر تجربه کنن بالاتره. حتی گاهی پدر و مادر هایی که بچه هم دارن اونقدر برخوردشون با بچه ها بد و تحقیر آمیزه که اون بچه در بزرگسالی هیچ رغبتی برای وقت گذروندن با پدر و مادرش رو نداره و پدر و مادر مجبور به تحمل تنهایی که ناشی از رفتارهای بد خودشون بوده میشن. سعی کنین همیشه برخوردتون جذب کننده افراد باشه نه دفع کننده. اگه در سنین جوانی هستین و هنوز نتونستین حداقل یه دوست صمیمی داشته باشین یا افراد رو به راحتی از خودتون میرنجونین بهتره به دنبال رفعش باشین و بدونین که احتمالا بعدا قراره با درختهایی که از سنین جوانی در باغ زندگیتون کاشتین وقت بگذرونین.دومین راه حل شاید رفتن به دنبال یه علاقه ای باشه که بازنشستگی نداشته باشه. مثلا یه کاری که هم از انجامش لذت ببرین و هم خیلی نیاز نباشه که براش انرژی بدنی بزارین. اگه یه کار جمعی باشه که خیلی بهتره ولی کار فردی هم میتونه قطعا موثر باشه. این هم یک درخت دیگه در باغ زندگیه.مورد بعدی اینه که از سنین کم سعی کنین به ورزش و رژیم غذایی اهمیت بدیم که تا سن بالا از سلامت نسبی برخوردار باشین و اون کهولت و ناتوانی دیرتر به سراغتون بیاد.شما چه راه هایی به ذهنتون میرسه؟ آیا اصلا این موضوع براتون دغدغه هست یا میگین حالا بزار به اون سن و تنهاییش برسیم یه کاریش میکنیم؟خوشحال میشن نظراتتون رو زیر این پست بخونم.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 20:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت کردن: خوب یا بد</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-iqbnohqpgvjv</link>
                <description>کسی که زیاد دیگران رو قضاوت میکنه از قضاوت شدن میترسه.این جمله رو وقتی که میترسیدم کسی من رو قضاوت کنه به ذهنم رسید. نمیدونم چقدر باهاش موافقین ولی خودم خیلی بهش فکر میکنم. اگر آدمی باشیم که در شرایط خاصی دیگران رو قضاوت میکنیم مثلا جواب تلفن ما رو به هردلیلی نداده و ما شروع کردیم به فکر کردن این موضوع که حتما با ما مشکلی داره، چقدر بی ادبه، من همیشه جوابش رو سریع دادم ولی حالا که من بهش چند بار زنگ زدم، تلفن رو برنمیداره و این داستانها. حالا جاتون رو عوض کنین و شما اون فردی باشین که جواب نداده. وقتی متوجه میشین که دوستتون چند بار زنگ زده و شما متوجه نشدین حالا ممکنه دچار نگرانی بشین که وای نکنه این فکر رو راجع به من بکنه و با نگرانی زنگ میزنین بهش تا براش کامل توضیح بدین که چرا نتونستین به تلفنش جواب بدین.البته این به این معنی نیست که اگه شما آدم قضاوت گری نباشین دیگران هم قضاوتتون نمیکنن. مسئله اینه که اگه شما سریعا افراد رو قضاوت نکنین، نگران قضاوت شدن هم نیستین یا اصلا براتون مهم نیست.اما خیلی وقتها تا در مورد یه آدمی نظری میدیم سریع بهمون میگن قضاوت نکن. آیا هر نظری یعنی قضاوت؟ اصلا آیا قضاوت کردن خوبه یا بده؟چیزی که باید بدونیم اینه که ما به هیچ عنوان نمیتونیم در مورد دیگران قضاوت نکنیم. حتی اونهایی هم که به ما هشدار قضاوت نکردن رو میدن تو ذهنشون به طور ناخوداگاه دارن این کار رو انجام میدن حتی اگه به زبون نیارن. اصلا یه پیش فرض و قضاوت ذهنی هنگام مواجه شدن با یه آدم دیگه داشتن میتونه یه جور محافظت از خودمون باشه که رفتارمون رو بتونیم کنترل کنیم و کم کم بعد از شناخت دقیق از اون آدم صمیمیت رو شکل بدیم. بعضی قیافه ها و تیپ ها به اصطلاح غلط اندازن و ما ناخودآگاه در مقابل این آدم ها یه مقدار محتاط تر عمل میکنیم. پس قضاوت کردن به خودی خود میتونه یه سیستم محافظتی برامون باشه. اونجایی کار خراب میشه که این قضاوت و پیش فرض به طور مشخص در رفتارمون با اون فرد بروز پیدا میکنه. مثلا فرض کنین که ما پیش فرض غلطی از آدمهایی که زیاد به ظاهرشون نمیرسن داریم و وقتی با یه همچین آدمی مواجه میشیم شروع میکنیم بی محلی و بی توجهی کردن بهش. این جا هست که ایراد ایجاد میشه و ما بدون داشتن هیچ شناختی و فقط به علت داشتن یه پیش فرض غلط و قضاوت نادرست داریم رفتار میکنیم. پس قضاوت کردن و داشتن پیش فرض وقتی که به طور علنی در رفتارمون با افراد دیگه تاثیر بزاره درست نیست و باید تجدید نظر کرد.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 13:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرمت نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-zlgax9mkffbu</link>
                <description>امروز یه ویدیویی در مورد حرمت نفس ( عزت نفس)  در یوتیوب دیدم که به نظرم جالب اومد.میدونین که ریشه بسیاری از مشکلاتی که همه ما باهاش درگیر هستیم به نبود حرمت نفس برمیگرده. چیزی که احتمالا باید در کودکی در ما نهادینه میشده ولی به هر دلیل مثل نداشتن پدر و مادر آگاه که در بسیاری از موارد خودشون هم از حرمت نفس کافی برخوردار نبودن، اتفاق نیفتاده. حرمت نفس یعنی تصورو باوری که فرد در مورد خودش داره. اینکه خودش رو چطوری میبینه و پذیرفته.عدم حرمت نفس دو تا مشکل بزرگ برای ما ایجاد میکنه:1) این فکر که من خوب نیستم. 2) من خواستنی و دوست داشتنی نیستم. هر دوی این باورها موجب میشه ما بخشهایی از خودمون رو پنهان کنیم چون فکر میکنیم خوب نیستن و باید برن تو بخش تاریک وجود مون.( در این مورد در پست جدا توضیح دادم که میتونین لینکش رو با کلیک روی کلمه با فونت آبی پیدا کنین) حالا بیاین ببینیم نداشتن حرمت نفس کافی، چه مشکلات دیگه ای رو میتونه در ما ایجاد کنه و چطوری در طول زندگیمون بروز پیدا میکنه؟این باور که من نباید شکست بخورم یا اینکه همیشه خودمون رو با بقیه مقایسه میکنیم. این باورها نقش مکانیسم دفاعی رو برامون بازی میکنن تا کمتر آسیب ببینیم. اگه از حرمت نفس پایین رنج ببریم، در ارتباط با دیگران میخوایم ثابت کنیم که خوب و دوست داشتنی هستیم و ممکنه در جمع دوستان یا خانواده، کارهایی رو انجام بدیم یا رفتارهایی رو بکنیم که فقط به خاطر دریافت حس تائید و اینکه دوست داشتنی باشیم باشه، نه اینکه واقعا با اون رفتار احساس راحتی میکنیم .به زبان ساده تر خودمون رو مجبور میکنیم کارهایی رو انجام بدیم یا حرفهایی رو بزنیم که آخر کار حس تائید رو از بقیه بگیریم و مطمئن باشیم در انتهای کار از سوی کسی در اون جمع طرد نشیم.مشکل این رفتار چیه؟اینکه خود واقعیمون نیست که سکان رو به دست گرفته و ما رو هدایت میکنه بلکه اون بخش ترسیده ما داره عمل میکنه. اون بخشی که از طرد شدن، دوست داشتنی نبودن، خواستنی نبودن میترسه و برای رهایی از این ترس دست به رفتارها یا اعمالی میزنه که از این حس دورش کنه. در واقع فرد مجبور به بازی در نقشی میشه که انرژی زیادی قراره ازش بگیره و چون با خود واقعیش فاصله داره ممکنه در آخر کار حس خوبی هم نسبت به خودش نداشته باشه. یا اینکه بعد از بازی در این نقش اگه اون حس تائید و خواستنی بودن رو از اطرافیان نگیره به شدت ناامید و دلسرد میشه و شاید تصمیم بگیره دیگه وارد جمعی نشه یا صحبتی نکنه.حالا در ویدیویی که در اول متن بهش اشاره کردم، 10 نشانه رو ذکر میکنه که نشون میده ما مشکل حرمت نفس داریم:1) پنهان کردن بخش هایی از خودمون در برابر دیگران ، چون میترسیم اگه اون بخشها رو نشون بدیم از طرف بقیه قضاوت بشیم و شاید دیگران ما رو طرد بکنن. به احتمال زیاد هم این کار رو از کودکی موقعی که میخواستیم دختر یا پسر خوب باشیم یاد گرفتیم.2) مرتب و به طور وسواس گونه ای رفتارهامون رو ارزیابی میکنیم. مثلا از مهمونی برمیگردیم حالا تا چند ساعت میگردیم ببینیم چه رفتار بدی رو انجام دادیم و خودمون رو به شدت بابتش سرزنش میکنیم. و در مرحله شدیدتر به شدت نگران میشیم که نکنه به خاطر این رفتار طرد بشیم.3) به شدت از قضاوت شدن توسط دیگران نگران هستیم. اینکه دیگران چه فکری در موردمون بکنن برامون بسیارمهمه. مثل این میمونه که خودمون باور داریم که آدم بدی هستیم و نگران هستیم که بقیه بفهمن و بخش واقعیمون عریان بشه ( این باور که من خوب نیستم). و حالا مدام تلاش میکنیم که خودمون رو سانسور کنیم تا بقیه همیشه بگن وای چه آقا یا خانوم دوست داشتنی هستی. این به خصوص در فرهنگ ما خیلی زیاد دیده میشه که هر اتفاقی میفته اولین چیزی که همه دغدغه ش رو دارن اینه که وای الان فلان همسایه یا همکارمون چه فکری میکنن یا چی میگن!!!!!!4) عدم توجه به سلامت روان و جسم و اینکه وقت کافی برای خودمون نمیذاریم.5) فکر میکنیم همه آدمهای دیگه از ما بهتر و برتر هستن. این برتری میتونه از نظر دانش، سواد، تحصیلات، جایگاه خانوادگی، میزان پول، خوش تیپی یا هرچیز دیگه ای تعریف بشه. به خاطر همین، این باور رو داریم که لایق این نیستیم که دوستی داشته باشیم یا وارد رابطه ای بشیم چون بعد از مدتی، طرف مقابل میفهمه که ما چقدر بی لیاقت هستیم و طردمون میکنه. یا اینکه در روابط با دیگران حس کوچک بودن و حقیر بودن میکنیم. این حس حقیربودن از نحوه برخورد دیگران با ما ایجاد نشده بلکه ناشی از باوری هست که خودمون در مورد خودمون داریم. کلا انگار یه نظام طبقاتی تو ذهنمون موقع ارتباطاتمون شکل میدیم و یه عده رو در طبقات بالا تر از خودمون قرار میدیم، یه سری رو در طبقات پایین تر. و رفتارمون رو براساس این جایگاهها شکل میدیم. 6) خیلی به خودمون سخت میگیریم. دست آوردها و موفقیت هامون رو نمیبینیم و فقط روی خطاها و شکستهامون تمرکز داریم. وقتی موفق میشیم میگیم: این که چیزی نبود، همه میتونستن این موفقیت رو به دست بیارن. ولی وقتی شکست میخوریم انگار فقط ما اینقدر نادان بودیم که این شکست رو خوردیم و هیچ کس توی دنیا امکان نداشت همچین شکستی رو تجربه کنه یا همچین کار احمقانه ای رو بکنه. این موجب میشه که ترس از شکست خوردن داشته باشیم و به شدت انرژی میزاریم که به موفقیتی برسیم ولی چه فایده! آخرش هم اون موفقیت برامون هیچ ارزشی نداره و اصلا به چشممون نمیاد. ( منظورم این نیست که بابت هر موفقیتی یه شیپور بگیریم دستمون و گوش فلک رو کر کنیم که وای ببینین من چقدر نابغه و خاصم. ولی این مهمه که خودمون برای موفقیت خودمون ارزش قایل بشیم و باهاش حال کنیم. و اینکه بپذیریم همه آدم ها شکست میخورن و اصلا این بخشی از زندگی هست که هیچ کس ازش مصون نیست. فقط باید ازاین شکستها یاد گرفت. راجع به شکست و ترسها هم در پست دیگه ای صحبت کردم که لینکش رو اینجا گذاشتم.)7) نداشتن اعتماد به نفس. اینکه این باور رو داشته باشیم که از پس کار یا شرایط برمیایم. مثلا اعتماد به نفس صحبت در جمع رو نداریم چون میترسیم حرفی بزنیم که قضاوت یا مسخره بشیم. پس ترجیح میدیم نظر ندیم.8) به شدت نیاز به تائید شدن و توجه داریم. همه باید ما رو تائید کنن و قبول داشته باشن. مثلا فرض کنین وارد جمعی 10 نفره شدین. دونفر در اون جمع به شدت با شما ارتباط گرفتن و ازتون گاهی تعریف هم کردن. 5 نفر رفتار معمولی باهاتون داشتن. 3 نفر اون توجهی که شما انتظار داشتین یا میخواستین رو بهتون ندادن. واویلا!!!!!!! دیگه کل اون مهمونی بهتون زهرمار میشه و شاید تصمیم بگیرین که دیگه به این مهمونی نرید و وقتی هم که به خونه برمیگردین شروع میکنین به ارزیابی خودتون که حتما فلانی از این رفتارم خوشش نیومده! کاش این حرف و نمیزدم. کاش اصلا نمیرفتم. یه لحظه فکر نمیکنین مگه قراره همه از ما خوششون بیاد؟ مگه اصلا ما از همه آدم ها خوشمون میاد که همچین توقعی رو از بقیه در مورد خودمون داریم؟9) روابط غیر پایدار با بقیه داریم. اینقدر از طرد شدن میترسیم که خودمون رو در زندانی قرار میدیم که همه میترسن بهمون نزدیک بشن. شاید این کار رو داریم به طور ناخودآگاه انجام میدیم و افراد از برخورد ما با خودشون به این نتیجه میرسن که ما مشتاق داشتن یه رابطه صمیمی نیستیم.10) اینکه دنبال هدفها و آرزوهامون نمیریم چون میترسیم شکست بخوریم.نکته ای که مهمه این هست که باید بدونیم افراد زیادی از نداشتن حرمت نفس در رنج هستن. بسیاری از افرادی که در نظر شما آدم های موفق و پردستاوردی به نظر میان در خلوت خودشون دارن از این درد زجر میکشن و احساس بی لیاقتی و دوست داشتنی نبودن میکنن. پس این مشکل فقط برای ما نیست. مهم اینه که بعد از اینکه نسبت به این نقص در وجودمون آگاهی پیدا کردیم با کمک یه مشاور خوب، دنبال درمانش باشیم. مثل زمانی که مشکلی در دندونتون دارید و به دندانپزشک مراجعه میکنین.این فکر که چون در کودکی این خلا در ما ایجاد شده و ظرف حرمت نفسمون به اندازه کافی پر نشده، نباید جلوی ما رو از درمانش و رفعش بگیره و این فکر رو در ما ایجاد کنه که حالا که در بچگی به ما داده نشده دیگه قابل حل نیست. هرچند خیلی عالی میشه که در نقش پدر و مادر این ظرف رو برای بچه هامون پر کنیم ، ولی اگر ظرف وجودی خودمون خالی مونده سعی کنیم پرش کنیم. من باور ندارم که پدر و مادری که مشکل حرمت نفس داره بتونه بچه هایی با حرمت نفس بالا پرورش بده. چطور میشه ظرف دیگری رو با وجود خالی خودمون پر کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چیز دیگه ای هم بهتره اینجا تاکید کنم اینه که همه انسانها نیاز دارن که مورد توجه باشن، دوست داشتنی باشن، ازشون تعریف بشه، از طرف دیگران پذیرفته بشن. همه اینها نیاز ذاتی بشر هست و اصلا چون در دوران کودکی این ها به اندازه کافی به ما داده نشده ما از حرمت نفس ضعیف برخوردار میشیم. پس این نیازها اصلا چیز بدی نیست. اونجایی دچار مسئله میشیم که به هر طریقی بخوایم این توجه و پذیرش رو به دست بیاریم و اگر در جایی مورد قبول واقع نشیم از هم میپاشیم و دنبال ایراد در خودمون بگردیم.پس لطفا این مسئله رو جدی بگیرین و در هر سن و مرحله ای از زندگیتون هستین، دنبال حلش باشین و بدونین که راه بسیار طولانی دارین ولی به زحمتش قطعا می ارزه و کمک میکنه که باقی عمرتون رو با ترسهای کمتر و لذت بیشتری بگذرونین.اگه مایل به خوندن سایر پستهام هستین، میتونین به لینکهای زیر مراجعه کنین و مطمئنا از دریافت نظراتتون بسیار خوشحال میشم. https://vrgl.ir/OKcAe  https://vrgl.ir/TA5b7  https://vrgl.ir/burOK  https://vrgl.ir/B1sSH </description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 17:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکار تقدیم میشود به...........</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-hv8uy1p0gzjq</link>
                <description>اگه زندگی رو مثل یه فیلم تشکیل شده از سکانسهای مختلف درنظر بگیریم، در هر سکانس ما یه نقش آفرینی داریم. گاهی نقش اصلی سکانس، خودمون هستیم و داستان مربوط به زندگی خودمونه. گاهی اما نقش مکمل میشیم و نقشمون تو زندگی دیگری اثر میزاره. بعضی از سکانسها بسیار طلایی و حساسن و به شدت تو ذهنمون میمونن. مثل اولین روز مدرسه، وقتی تو کنکور رتبه و رشته مورد نظرمون رو  قبول میشیم. وقتی اولین بار حقوق میگیریم، روزآشنایی و خواستگاری و ازدواج، بچه دار شدن و کلی سکانس طلایی دیگه. اینکه این زمانها برامون خاص و به یاد موندنی بشن بستگی بسیار زیاد به نقش آفرینی خودمون و دیگران داره. گاهی به علت بازی بد خودمون یا بقیه، اون سکانس به بدترین بخش زندگیمون تبدیل میشه که متاسفانه قابل حذف شدن یا فراموش شدن هم نیست. چند بار براتون اتفاق افتاده که با شور و شوق خبری رو که براتون خیلی مهم بوده  به یکی دیگه گفتین ولی رفتار اون طرف موجب شده که تو ذوقتون بخوره و شاید اصلا پشیمون شدین که باهاش راجع به این موضوع صحبت کردین. یا گاهی برعکس. یه خبری رو به دوستتون دادین و اون صدبرابر شما ذوق کرده. چقدردر این حالت نقش آفرینی خوب دوستتون بهتون انرژی داده؟وقتی یه بازیگر، فیلمی رو بد بازی میکنه و اون فیلم پخش میشه دیگه نمیتونه کاریش بکنه، فقط میتونه سری بعد انتخاب بهتری داشته باشه ، آگاهیش رو ببره بالا، چیز جدید یاد بگیره که دیگه تجربه بدی نداشته باشه، هرچند این هم صد در صد تضمین نمیشه. زندگی هم همینجوره. گاهی ما انتظار داریم این سکانس بهترین و به یاد موندنی ترین بخش زندگیمون باشه ولی گاهی یه نفر دیگه که میتونه هرکسی باشه، با نقش آفرینی بدش اون رو تبدیل به بخش تاریک داستان زندگیمون میکنه که گاهی حتی دوست نداریم بهش فکر کنیم. یا برعکس یه فردی اونقدر بلده چجوری نقش آفرینی کنه،  که اون بخش رو به یه خاطره به یاد موندنی تبدیل میکنه. همه ما در طول  حیاتمون نقش آفرین زندگی خودمون و دیگرانیم و هزاران نقش رو بازی میکنیم.نقش پدر و مادر، خواهریا برادر، معلم و استاد، همکار و رییس، دوست، همسر، شهروند، مشتری و فروشنده و ... باید  یاد بگیریم که تو کارمون و نقشمون حرفه ای بشیم.مطالعه کنیم و آگاه بشیم.  وظایفمون رو بشناسیم. یاد بگیریم که چجوری در سکانسهای زندگی خودمون و دیگران و با توجه به نقشهای افراد مقابلمون بتونیم بهترین هنرنمایی  رو داشته باشیم . اینکه حداقل یاد بگیریم که در سکانس زندگی بقیه اگه خاطره خوبی نمیسازیم حداقل خاطره ی بد زندگیشون هم نباشیم. یادمون باشه که این نقش آفرینی ها قابل حذف نیستن. یادمون باشه که همه ما در سناریوهای زندگی همدیگه مسئولیتی داریم وباید این مسئولیت و وظایف رو بشناسیم و تلاش کنیم به خوبی از پسشون بربیایم. ما میتونیم با رفتار و گفتار و حتی یه حرکت ساده ی صورت، یه داستان خوب یا بد در اون لحظه برای دیگری بسازیم. ببینین چه مسئولیت بزرگی در برابر هم داریم!!!حالا بیاین فکر کنین تو کدوم سکانس زندگی دیگری نقشتون رو عالی اجرا کردین؟ حستون چیه وقتی بهش فکر میکنین؟ چه عاملی موجب شد که این قدر این نقش رو خوب اجرا کنین؟ حالا برعکس. فکر کنین کجا میتونستین بهتر عمل کنین؟ کدوم صحنه بهتر بود جور دیگه ای عمل میکردین یا حرف میزدین؟ چه حرفی رو دوست داشتین بزنین ولی نزدین؟ چی مانع شد که اون حرف رو نزنین؟ چند بار روز دیگری رو ساختین؟ چند بار خراب کردین؟ چند بار دیگران روز شما رو ساختن و خراب کردن. آیا تا اینجای عمرتون، بازیگر اصلی و مکمل خوبی هستین؟ آیا شایستگی دریافت اسکار رو دارین یا نه ؟</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 13:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه تاریک وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-flllljv3zycl</link>
                <description>مشغول خوندن کتاب نیمه تاریک وجود اثر دبی فورد هستم. با اینکه برای بار سه یا چهار هست که میخونمش ولی بازهم دارم کلی چیز خوب ازش یاد میگیرم. توصیه میکنم حتما بخونینش و سعی کنین با ذهن بدون قضاوت هم بخونین که شاید براتون بیشتر سودمند باشه.طرح کلی کتاب معرفی شخصیتهای فرعی وجوده. اینکه ما در طول دوران رشدمون شروع میکنیم به ساخت شخصیت های فرعی برای محافظت از شخصیت اصلی وجودمون. مثلا همه ما میتونیم دارای شخصیت فرعی لجوج، خسیس، تنبل، بی سواد، سواستفاده گر، حیله گر، ترسو، خجالتی، طماع، شیطان صفت، دروغ گو، مهربان، راستگو، بخشنده، شاد،کمک کننده، حمایت گرو هزاران صفت و شخصیت دیگه باشیم. یعنی دو نوع شخصیت فرعی تاریک و روشن. صفاتی که طبق عرف و فرهنگی که درونش بزرگ شدیم به عنوان صفات بد شناخته میشن، میرن تو سایه یا بخش تاریک وجود ما قرار میگیرن تا نبینیمشون. و اونایی که صفات خوبی هستن میان تو بخش روشن وجود ما. نویسنده معتقد هست که همین قراردادن صفات بد در بخش تاریک وجود ما میتونه ما رو از یکپارچگی خارج بکنه و یک فاصله ای بین ما و بخش واقعی وجودمون ایجاد بشه. حالا این فاصله و عدم یکپارچگی کجاها خودش رو نشون میده؟ در ارتباط با دیگران. اینکه مثلا به شدت در ارتباط با فردی حسود حالمون خراب میشه شاید میتونه نشانه این باشه که بخش حسود وجودمون رو نپذیرفتیم که اینقدر داریم واکنش منفی نسبت به یک آدم حسود نشون میدیم. در حالی که اگر بپذیریم در شرایطی ما هم میتونیم حسود باشیم دیگه واکنش ما اینقدر شدید نیست. حالا ممکنه این صفت رو در مالکیت و کنترل خودمون در بیاریم ولی نباید انکارش کنیم.نویسنده در قسمتهای مختلف کتاب و با روشهای تمرینی متفاوت میخواد ما رو با این بخشهای تاریک آشنا کنه و ما رو یک قدم به سمت یکپارچگی وجود هدایت کنه. دبی فورد معتقد هست که تمامی بخش های ما نیاز به دیده شدن و توجه ما دارن. اینکه صفتی رو در وجودمون انکار کنیم اون رو از بین نمیبره بلکه حتی قوی ترش هم میکنه و شما برای مخفی کردنش باید انرژی بیشتری هم صرف کنی. در حالیکه پذیرش اون صفت بد میتونه ما رو به آرامش برسونه و اینکه قبول کنیم همین صفت به ظاهر بد هم گاهی تونسته از ما محافظت کنه و برامون مفید باشه. پذیرش تمامی بخش های وجودیمون موجب میشه ما مالک اونها بشیم در حالی که طرد اون صفت از سمتمون موجب میشه ما در بندش قرار بگیریم و در جاهای مختلف این صفت سعی میکنه خودش رو بروز بده تا در نهایت توسط ما دیده و پذیرفته بشه.اینکه اول مطلبم گفتم بهتره با ذهن بدون قضاوت بخونین برای این هست که ما ها نباید این فکر رو داشته باشیم که امکان نداره که فلان صفت بد مثل متجاوز بودن یا دروغگو بودن در ما وجود داشته باشه. با خوندن کتاب و منطق نویسنده میتونین به این نتیجه برسیم که امکان این بوده و هست که ما هم تحت شرایط خاص دارای هرصفتی باشیم ولی میتونیم اون صفت رو در مالکیت خودمون در بیاریم.هدیه ی نویسنده برای خوانندگان کتابش یکپارچگی وجود و پذیرش تمامی شخصیت های فرعی هست که به روشهای مختلف تلاش میکنن توجه ما رو به خودشون جلب کنن و موجب هدر رفتن انرژی روانمون میشن. همه ما مستحق داشتن یک زندگی آروم و رها هستیم و شاید این کتاب بتونه تا حدی ما رو به این مطلوب برسونه.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 11:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dnugzmw7ttbl</link>
                <description>این عبارتی هست که خیلی زیاد روی زندگی ما و لذت بردن از لحظاتش تاثیر گذاشته و میزاره. ترسی ناشناخته و گاهی شناخته شده در وجودمون که مانع میشه گاهی کارهارو انجام بدیم که دلمون میخواد و یا تصمیماتی که دوست داریم رو بگیریم. ترسهایی مثل اینکه:اگه وارد این رابطه بشم و شکست بخورم چی؟اگه تو این کار موفق نشم چی؟اگه تو زندگیم یه بیماری سخت مبتلا بشم چی؟اگه عزیزانم رو از دست بدم چی؟اگه لحظه آخر زندگیم از کارهایی که کردم پشیمون بشم چی؟اگه کارم رو از دست بدم چی؟اگه به اهدافم نرسم چی؟و هزاران اگه دیگه که میتونین به این لیست اضافه بکنین که موجب شده بترسیم و از ادامه مسیر باز بمونیم. به قول جمله معروفی که میگه ما از ترس غرق شدن تن به آب نزدیم.اما اول بیاین ببینیم ریشه این ترسها و تردیدها چیه.ریشه تعدادیش برگرده به عدم اعتماد به نفس و خودباوری ما. اینکه اگر با مشکل یا شکستی مواجه بشیم توانایی مقابله و حلش رو نداریم. این باور موجب میشه موقع گرفتن تصمیمی بترسیم. مثلا فکر میکنیم اگر در رابطه ای شکست بخوریم و فردی رو که دوسش داریم به هر دلیلی ترکمون کنه، نابود میشیم و نمیتونیم طاقت بیاریم. این باور موجب میشه یا اصلا وارد رابطه نشیم یا قبل از ورود به رابطه به صورت وسواس گونه ای فکر کنیم تا احتمال شکست رو نزدیک به صفر برسونیم که در عالم واقعیت میدونیم این شدنی نیست. درسته که باید قبل از گرفتن هر تصمیمی فکر کنیم و تا حد امکان تحقیق کنیم ولی همیشه باید درنظر بگیریم که هر رابطه یا تصمیمی میتونه به شکست منجر بشه. یعنی باید قبول بکنیم که درسته من با آگاهی الانم سعی میکنم خوب فکر کنم و تحقیق کنم ولی اگر شکست هم خوردم اونقدر قوی هستم که حلش کنم.ریشه بعدی تعدادی از این ترسها میتونه برگرده نحوه تربیت ما در کودکی که پدیده شکست خوردن برامون نابود شدن تعریف شده نه نوعی تجربه کردن. اینکه شکست هم بخشی از زندگی هست که در طول مسیرمون حتما چندین بار قراره باهاش ملاقات داشته باشیم و باید یاد بگیریم اگه باهاش مواجه شدیم چطور باهاش رفتار کنیم. در واقع ما در کودکی در برابر پدیده شکست و عدم موفقیت آموزش ندیدیم. همیشه شکست نکوهش شده. همیشه آدمهای موفق تشویق شدن،دیده شدن و به عنوان الگو معرفی شدن و آدمهای شکست خورده مثل افرادی که بخشی مهمی از زندگیشون رو از دست دادن عنوان شدن. یه جور درس عبرت شدن برای دیگران.ترسهای ریشه ای تری مثل ترس از طرد شدن، ترس از تنهایی، ترس از دست دادن، ترس از مرگ هم خودش میتونه عامل ایجاد ترسهای دیگه باشه. مثلا اینکه ما از ابتلا به یه بیماری میترسیم شاید ریشه ش به ترس ما از مرگ برگرده.اما چه باید کرد؟اول اینکه باید پذیرفت که در مسیر زندگیمون همه این ترسها میتونه اتفاق بیفته یا نیفته. امکان داره ما مبتلا به یه بیماری لاعلاج بشیم، ممکنه عزیزمون رو از دست بدیم، ممکنه کاری رو شروع کنیم و شکست بخوریم، ممکنه از سوی کسی که دوسش داریم طرد بشیم، ممکنه به خیلی از خواسته هامون نرسیم، ممکنه زندگی اونطوری که برنامه ریزی کرده بودیم پیش نره. یعنی اینها هم احتمالاتی هست که میتونه رخ بده یا رخ نده.  ما تا حد بسیار کمی روی زندگی کنترل داریم. مثلا میتونیم با رعایت رژیم غذایی و ورزش تا حدی جلوی مبتلا شدن به یه سری از بیماری ها رو بگیریم ولی با تاثیر ژن در ابتلا به بیماری میخوایم چه کنیم؟ آیا کنترلی روی این بخش داریم؟ ممکنه ما در هنگام ورود به رابطه ای خیلی تحقیق کنیم،  تمام جوانبش رو هم درنظر بگیریم ولی آیا میتونیم صد در صد مطمئن بشیم که این رابطه ختم به شکست یا جدایی نشه؟ در واقع ما میتونیم با بالابردن آگاهی و تحقیق مقدار کمی احتمال وقوع شکست رو کم کنیم ولی قطعا هیچ وقت نمیتونیم به صفر برسونیم.در واقع ما نباید به خاطر احتمال وقوع این ترسها لذت زندگی کردن، لذت یک رابطه، لذت ریسک کردن، لذت تجربه کاری که دوست داریم و خیلی لذت های دیگه ای که میتونیم در طول زندگیمون تجربه کنیم رو از دست بدیم. ما بهتره یاد بگیریم همیشه نهایت تلاشمون در اون لحظه رو بکنیم و بهترین تصمیم بنا بر آگاهی اون لحظه رو بگیریم.و شکست رو هم به عنوان بخشی از زندگی و تجربه زیسته بپذیریم. یک جور هزینه که باید در زندگی بپردازیم. چون به قول یه جمله معروفی که میگه آدمی در نهایت از کارهای نکرده پشیمون میشه نه کارهای کرده. ترسهای شما چیه؟ تا حالا چقدر این ترسها مانع حرکتتون شده؟ اگه برگردین به عقب، کدوم کاری که به خاطر ترسیدن انجام ندادین رو انجام میدین؟برای دیدن سایر پستها میتونین به لینک زیر مراجعه کنید: https://vrgl.ir/burOK  https://vrgl.ir/OKcAe https://vrgl.ir/hinIk https://vrgl.ir/hinIk  https://vrgl.ir/B1sSH </description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 19:14:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسارت احترام</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-yajefexwhulv</link>
                <description>شاید این جملات رو خیلی شنیده باشین که فلانی به من بی احترامی کرد. فلانی بدون اینکه بهم سلام کنه از کنارم رد شد و این بی احترامیه. فلانی با شلوار جین پا شده اومده کنفرانس یا مصاحبه کاری، حداقل زحمت نکشید یه کت و شلوار یا لباس رسمی تر بپوشه، حتما براش مهم نبود و یه جور بی احترامیه. فلانی شام دعوتمون کرده تو ظرفهای معمولی برامون غذا کشیده نه تو ظرف کریستال بی احترامی از این بالاتر؟ فلانی داره با من صحبت میکنه دستاش تو جیبشه نمیگه من رییسشم باید محترم تر جلوم وایسه؟ شاید شما بتونین هزاران مثال دیگه رو به یاد بیارین که برای خودتون و دیگری اتفاق افتاده و رفتار شما با دیگری یا رفتار دیگری نسبت به شما حمل بر بی احترامی شده. حالا بیاید دقیق فکر کنید چه مقدارش درست بوده و چه تعداد نادرست؟احترام مفهوم بسیار وسیعی داره که در هر خانه، شهر، کشور و به طور کلی فرهنگی بسیار متفاوته. بسیار ممکنه که چیزی که شما ازش به عنوان احترام در نظر میگیرید و عدم انجامش در نظر شما یک جور بی احترامی تلقی بشه برای فرد دیگه اصلا تعریف نشده باشه. موضوع من توهین های علنی و مشخص نیست. اینکه مثلا یه فردی به شما فحش بده یا شما رو به لحن بد خطاب بکنه. فکر میکنم این توهین ها در بیشتر جاها بی احترامی و بی ادبی محسوب بشه و خاص فرد خاصی نباشه. منظور رفتارهای بسیار ساده ای هست که شاید به راحتی بشه ازش گذشت و اگه عمیقتر بررسی بشه به این نتیجه رسید که اصلا بی احترامی نبوده و فقط به خاطر یه تفسیر اشتباه به این جا رسیده.به طور قطع احترام گذاشتن و احترام دیدن بسیار مهمه ولی نباید اونقدر این دایره احترام رو دور خودمون تنگ کنیم که نه بتونیم راحت با دیگری ارتباط بگیریم نه اینکه افراد نگران نزدیک شدن به ما باشن چون ممکنه هر رفتار و حرکتی رو بی احترامی تفسیر کنیم و خب در این حالت ترجیح دیگران بر اینه که کمتر با ما ارتباط داشته باشن و رفت و آمد کنن. باید مرز احترام رو به طور درست برای خودمون تعریف کنیم. آیا واقعا اون حرکت  یا حرفی که ما به عنوان بی احترامی تلقی می کنیم بی احترامیه؟ آیا به ما آسیبی وارد کرده؟ آیا اون فرد در جاهای دیگه حرکات و حرفهای مختلف دیگه ای هم به طور غیر محترمانه به ما یا دیگری زده؟ مثلا اگر فردی جایی ما رو دید و سلام نکرد نمیتونیم به این فکر کنیم که شاید حواسش نبود؟ آیا این رفتارش تکرار شده بود؟ ممکنه شما مجموعه رفتار و حرفهای فردی رو بررسی کنین و به این نتیجه برسین که واقعا نامحترمانه برخورد کرده و حتی این رو در رفتار با دیگران هم انجام داده. خب اینجا دیگه تصمیم با شماست که به رابطه با این فرد ادامه بدین یا ازش محترمانه بخواین که رفتارش و نوع بیانش  اذیتتونن میکنه و دوست ندارین تکرار بشه. مهم اینه که تفسیر شما از رفتار و حرف یک نفر از یک مرزبندی تقریبا درست از احترام صورت بگیره نه تعاریف اشتباه. یک راهی که متوجه بشین که آیا این مرزبندی و تعریف شما از احترام درسته و خیلی سختگیرانه نیست میتونه این باشه که با دوستانتون یا همکارانتون یا افراد نزدیک دیگه ای که ترجیحا جور دیگه ای فکر میکنن و به مسائل نگاه میکنن مطرح کنین. این روش بهتون کمک میکنه که از زاویه دید متفاوتی به داستان نگاه کنین و متوجه بشین مرزبندی و تفسیر شما لزوما درست نیست و جور دیگه ای هم میشه به مسئله نگاه کرد.شاید راه حل دوم این باشه که به تکرار پذیری رفتار و گفتار غیر محترمانه طرف مقابل هم دقت کنین. ببینین آیا از این فرد رفتار غیر محترمانه دیگه ای در موقعیت دیگه در برابر خودتون یا دیگران دیدین؟ این تکرار پذیری شاید بهتر بتونه شما رو به نتیجه برسونه.راه حل سوم هم میتونه این باشه که بررسی بکنین چه تعداد رفتاری براتون حکم بی احترامی داره و در طول روز یا هفته چند نفر در برخورد با شما متهم به بی احترامی شدن( البته ممکنه به روی اونها نیاورده باشین ولی تو دلتون گفتین عجب آدم نا محترمی). ببینید اگه تعداد زیادی در این دایره قرار گرفتن شاید مربوط به تعاریف سختگیرانه شما از احترام و بی احترامی باشه نه لزوما رفتار اون فرد.شما چه تجربه ای از رفتار غیر محترمانه دارین؟ مرزبندی احترام برای شما چطوریه؟ چقدر فکر میکنین سختگیرانه هست و چقدر خانواده در شکل گیری این مرزبندی نقش داشته؟ آیا شما هم در اسارت احترام هستین؟ </description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 13:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والدین سمی</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%85%DB%8C-g9fmcyd8n9hv</link>
                <description>والدین سمیشاید این کلمه خیلی برامون عجیب و سنگین باشه چون همیشه ما والدین رو به عنوان افراد با مهرو محبت شناختیم ولی الان باید با این باور مواجه بشیم که شاید خیلی از پدر و مادرها سمی باشن. من اولین بار این عبارت ( والدین سمی) رو روی جلد کتابی اثر سوزان فوروارد خوندم و کمی برام عجیب بود. شاید در جامعه ما که همیشه احترام به پدر و مادر و هر بزرگتری جز اصول اولیه تربیتی بوده و اینکه همیشه پدر و مادر بر فرزند حقی دارن و هیچ وقت حقوق فرزند جدی گرفته نشده دونستن این عبارت یه جور تابو شکنی تلقی بشه.  ما در طول دوران رشد جسمی و روانیمون در معرض آسیبهای بسیاری از سوی پدر و مادر به طور خواسته یا ناخواسته بودیم. آسیب هایی که تحت عنوان تربیت بر فرزند تحمیل میشه. در خیلی از موارد فرزند توان مقابله با این سم های روانی رو نداره چون به علت سن پایین و آگاهی کم نمیتونه و نمیدونه که چه حرف و رفتاری رو باید باور کنه یا بهش اهمیت نده.حتی شاید در یک سن خاص به این درک هم برسه که این حرفها براش آسیب زاست ولی به علت وابستگی مالی یا روانی که به پدر و مادر داره محکوم به سکوت بشه. این باورها میتونه به عنوان بلوک های ذهنی در ضمیر ناخودآگاه فرزند بشینه و بعدا در زندگیش، تصمیماتش، علایقش و انتخابهاش تاثیر عمیقی بزاره.  مثلا من میبینم یا در فضای مجازی میخونم که مثلا بچه ای در درسی نمره کم گرفته و وقتی میاد این رو به پدر و مادرش اطلاع میده اونها شروع به تحقیر بچه میکنن که تو هیچی نمیشی!!! تو کودنی!! و متاسفانه در بسیاری از موارد این کلمات در باور و تصور بچه از خودش میشینه و شاید حتی تا آخر عمر باهاش بمونه. خیلی از ترسها و اضطرابهایی که فرزند در بزرگسالی باهاش درگیره شاید ناشی از همین سم هایی باشه که در کودکی دریافت کرده. مثل اضطراب طرد شدن، ناکافی بودن، حس ارزشمندی نداشتن، عزت نفس و اعتماد به نفس پایین داشتن. در مثال دیگه شاید شما نسبت به یه اندامتون حس خوبی ندارین. یا احساس زیبا بودن نمیکنین. اگه کمی فکر کنین شاید به زمانی برسین که  عبارتهایی شبیه اصلا هم خوشگل نیستی یا چقدر با این مدل مو زشت شدی از سوی پدر  و مادر شنیدین. البته حتی این جملات و عبارات سمی میتونه از سمت حلقه های ارتباطی دورتر مثل پدربزرگ، مادربزرگ، خاله،عمو، عمه، دایی، همسایه، معلم و هر کس دیگه ای به سمت بچه پرتاب بشه.داستان اینجاست که وقتی بعدها این جملات و رفتارهارو برای پدر و مادر یادآوری میکنین شاید بگن ما برای خودتون این کار رو کردیم و اگه اون عکس العمل رو نداشتیم معلوم نیست الان عاقبتتون چی میشد.پس خیلی یادآوری اینها فایده ای نداره و جز تولید یه سیکل خشم و ناراحتی و عذاب وجدان سود دیگه ای نداره. چیز دیگه ای هم که شنیده میشه اینه که پدر و مادرها هم محصول همین روش تربیتی غلط بودن و اونها هم در طول رشدشون کلی آسیب دیدن و این روش رو با توجه به سطح آگاهیشون روی فرزند پیاده کردن. من مطلقا منکر آسیب هایی که خود پدر و مادر باهاش درگیر بودن نیستم ولی این رو حق فرزند میدونم که دارای پدر و مادری باشه که به نقاط ضعف و آسیبهاش حداقل آگاه باشه و بدونه هر رفتار و هر واکنشی که در مقابل فرزند انجام میده لزوما درست نیست. اینکه پدر و مادر از نظر سنی بزرگتر هستن لزوما تایید کننده این مطلب نیست که همیشه درست میگن و درست رفتار میکنن. در مقام یک پدر و مادر باید دونست پدر و مادر ها علاوه بر داشتن وظیفه برای تامین نیازهای اولیه فرزند مثل خوراک و پوشاک، مسئول رشد روانی بچه هستن. باید بدونن که واکنشهاشون، حرفهاشون، رفتارهاشون باهمدیگه در خونه به خصوص اگر در طولانی مدت تکرار بشه میتونه تاثیر بسیار عمیقی در بچه بزاره که تا سالیان سال باهاش باقی بمونه و شاید هیچ وقت حتی ازش آگاه هم نشه.که ما هم همراه بچه مون باید رشد بکنیم، آگاه بشیم و بیشتر یاد بگیریم. سعی کنیم تا اونجایی که میتونیم روی رشد خودمون قبل از بچه دار شدن کار کنیم و این پروسه رو در طول رشد بچه هم ادامه بدیم. باید بدونیم پدر و مادر شدن اگر چه وظیفه سنگینی هست ولی اگه حداقل، زمانی که اشتباهی در رفتارمون با بچه داریم بهش بگیم و سعی کنیم جبران کنیم. اینجور هم نباید فکر کنیم که هر خطایی که در رفتارمون نسبت به بچه داشته باشیم منجر به آسیب روانی پایدار درونش بشه. اصولا اگه اون رفتار اشتباه مستمر باشه و بچه با روشهای مختلف با این رفتارهای سمی مواجه بشه میتونه براش آسیب زا باشه.  اما اگه خودتون الان بزرگسال هستین و والدین سمی دارین چیکار باید بکنین؟ من هیچ وقت نمیتونم توصیه کنم که قطع رابطه کنین و خلاص. شاید یک نفر انتخابش این باشه که خب میتونه انجام بده و هزینه روانی این مسئله رو هم بپذیره. ولی میتونم بگم شاید بهترین کار داشتن استقلال مالی و روانی تا حد ممکن و کم کردن رابطه هست. اینکه اگر امکان زندگی کردن در فضای جدا از والدین براتون هست خب شاید بهترین راه این باشه. اینجوری شاید دیگه هر روز و هر ساعت در معرض دریافت این رفتارهای سمی نباشین و شدتش براتون کمتر بشه. بعد اینکه به این رفتارهای سمی والدین آگاه بشین. اینکه هرحرکت و رفتار  و واکنشی که دارن لزوما درست نیست و باید خودتون قدرت تحلیل پیدا کنین و بتونین رفتارهاشون رو بررسی کنین و اگر فکر میکنین درست نیست سعی کنین حداقل باورش نکنین و به خودتون یادآوری کنین که این یه رفتار سمی بود. و اینکه اگه آسیب جدی از این مورد دیدین که به شدت داره روی شما و روابطتتون، تصمیماتون، باورهاتون تاثیر میزاره حتما از یک روانشناس یا روانکار کار درست کمک بگیرین.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 20:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر جغرافیا</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-pggv87z2nwyx</link>
                <description>چند روز پیش توی یکی از صفحات مجازی دیدم خانومی روانشناس در کارگاهی داره به بقیه توضیح میده که اینکه کجا به دنیا اومدین و زندگی میکنین هیچ تاثیری در سرنوشت شما و خوشبختی تون نداره. با شنیدن همین یک جمله خیلی به فکر فرو رفتم و دیدم چقدر باهاش مخالفم. نمیدونم تا کی عده ای میخوان این حرفها رو بزنن و یه عده هم باور کنن و تمام شکستهاشون رو به پای خودشون بنویسن با وجود اینکه ممکنه بارها با تمام توانشون تلاش کنن ولی باز هم نتونن به اون چیزی که میخوان برسن. و حالا فکر کنین همچین فردی صحبتهای امثال این خانوم روانشناس رو گوش کنه و باور کنه و تا انتهای افسردگی و خود سرزنشی بره.    به طور حتم میتونم بگم که خانواده، مدرسه،  شهر، کشور و فرهنگی که درونش رشد کردین به طور کامل در نوع انتخاب ما، سلایقمون، میزان راحتی رسیدن به هدفمون، ایجاد سایه ها و بخشهای تاریک وجودمون، عزت نفس و اعتماد به نفسمون و حتی گاهی رشدمون به شدت تاثیر داره. روی صحبتم با آدمهایی که هیچ تلاش و پشتکار و هدف و برنامه ای ندارن نیست.چون قاعدتا و در شرایط برابر احتمال اینکه این افراد در توسعه یافته ترین کشورها و بهترین امکانات هم به موفقیتی برسن بسیار پایینه.نمیخوام هم بگم که هر فردی که در یک کشور توسعه یافته یا خانواده با شرایط مالی و فرهنگی بالا رشد بکنه حتما موفقه ولی میتونم این رو بگم که برای آدمی که دنبال رشد هست و حتی به این که به رشد خودش اصلا فکرکنه و جزو دغدغه ش باشه و یا هدف مشخصی داشته باشه این شرایط میتونه مسیر رو بسیار هموار کنه. چطور میشه امکانات و موقعیت های اطراف رو بی تاثیر دونست؟ انسان موجودی فعال و تاثیر پذیر هست. ما در طول رشد در مواجه با تعداد بیشماری ورودی از محیط پیرامونمون هستیم که به طور خودآگاه و ناخودآگاه در ما تاثیر میزارن. نمیشه یک تعداد استثنا که در شرایط بسیار بد محیطی رشد مناسبی داشتن یا به موفقیت های چشمگیری رسیدن رو ملاک قرار بدیم. در هر چیزی استثنا وجود داره ولی نباید این استثناها رو به عنوان قاعده تعریف کنیم. باید ببینیم چه افرادی به طور میانگین بیشتر موفق میشن، بیشتر احساس خوشبختی میکنن، بیشتر به اهدافی که میزارن میرسن.یادم هست چند سال پیش یک سوال مشابه رو از بچه های ساکن منطقه فقیرو منطقه پولدار پرسیدن. سوال این بود: سلول چیست؟بچه های ساکن منطقه فقیر یا به اصطلاح پایین شهر در جواب این سوال گفتن سلول یعنی زندان.بچه های منطقه پولدار یا بالاشهر در جواب گفتن سلول بدن انسان.آیا واقعا باور میکنین سرنوشت میانگین این افراد شبیه به همه؟قطعا و بازهم قطعا تلاش و پشتکار و هدف گذاری در رسیدن به اهداف موثره ولی در کنارش خانواده ای که درونش بزرگ شدین، فرهنگ جامعه، میزان توسعه یافتگی کشور محل رشد و سکونتتون، دوستانی که انتخاب میکنین حتما میتونه مسیرتون رو براتون هموارتر یا پرپیچ و خم تر کنه.اگه مایل به خوندن مطالب دیگه در حوزه روانشناسی هستین میتونین به لینک های زیر مراجعه کنین: https://vrgl.ir/B1sSH  https://vrgl.ir/TA5b7  https://vrgl.ir/hinIk </description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 21:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانی یا مهرطلبی</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-jt9qwfostrpv</link>
                <description>در جایی تفاوت افراد مهرطلب با مهربان رو دیده بودم که خیلی برام جالب بود:افراد مهرطلب از 4 اصل پیروی میکنند و حتی ممکنه چند اصل به طور همزمان در فردی مهرطلب وجود داشته باشه:1) اجبار: من این رو برات تهیه میکنم یا این کار رو میکنم چون اصلا نه گفتن بلد نیستم. نه گفتن برای من حکم بی احترامی به طرف مقابل داره یا میترسم طرد بشم. اگه نه بگم دیگه مورد پذیرش قرار نمیگیرم.2) معامله گری: یه چیزی بهت میدم یا یه کاری برات میکنم ولی در ازاش توقع دارم کاری برام انجام بدی. حتی ممکنه اگه به این افراد در موقع نیازشون نه بگین سریع به روتون بیارن که من برات اینکار رو کردم و تو چقدر نمک نشناسی که موقع نیاز به من کمک نمیکنی. یعنی سعی میکنن شما رو در یک معذوریتی قرار بدن که حتما بهشون کمک کنین یا کاری که نیاز دارن رو براشون انجام بدین هرچند شما امکان انجامش رو ندارین یا لزومی نمیبینین که انجام بدین. این حتی در مورد پدر و مادر هم رخ میده. مثلا میگن ما این همه برای شما خدمت کردیم. از جونمون زدیم که زمان پیری عصای دستمون باشین ولی الان شما برای ما کاری نمیکنین. حتی شاید شما دارین به اندازه توان خودتون کلی هم مهر و توجه بهشون میدین ولی این برای پدر و مادر معامله گر و مهرطلب کافی نیست و همیشه سعی میکنن با رفتن در نقش قربانی به شما حس عذاب وجدان بدن. 3) احساس وظیفه: من این رو بهت میدم یا این کار رو برات میکنم در غیر این صورت عذاب وجدان میگیرم. اگه نیاز به کمکت رو رد کنیم، در طول شبانه روز فکرم درگیره این موضوع میشه و دیگه نمیتونم روی مسئله دیگه ای تمرکز کنم.4) ترس از طرد شدن: میترسم اگر این کاری که ازم خواستی رو انجام ندم رهام کنی، دوستیمون رو بهم بزنی، دیگه منو همسر خوبی نشناسی و ترکم کنی. این افراد که دارای ترس از طرد شدن هستن حاضرن خودشون رو به زحمت زیاد یا دردسر بزرگ بندازن ولی حتما اون کاری که ازشون خواسته شده رو انجام بدن. فرض کنین مثلا دوستی از شما پولی خواسته تا بهش قرض بدین. مبلغ این پول خیلی بیشتر از وسع شماست و شاید تمام پس اندازی هست که دارین. ولی چون شما میترسین اگه برای دوستتون این کار رو نکنین اون ترکتون کنه خودتون رو به دردسر میندازین ولی این پول رو بهش قرض میدین. این حتی میتونه ناشی از عدم توانایی شما به نه گفتن هم باشه. در مقابل افراد مهربان از این 3 اصل پیروی میکنند:1) تمایل: من واقعا مایل هستم که این کار رو برات انجام بدم بدون انتظار و توقع. این قدر حس این کمک کردن برای خودم ارزشمند و لذت بخشه که اصلا دیگه به بازگشتش فکر نمیکنم. یه جوری این کمک برای حال خوب خودم هست نه تو. اگر هم جایی ازم کمک بخوان ولی احساس کنم این حس خوب برام ایجاد نمیشه راحت میگم نه. مثل کمکی که خیری برای ساخت مدرسه یا بیمارستان انجام میده. حتی گاهی این افراد بدون ذکر نام این کار رو میکنن. 2) انتخاب:من مجبور نیستم ولی انتخاب میکنم که اینکار رو بکنم. این انتخاب به علت این میتونه باشه که یکی از ارزشهای من در زندگیم کمک به دیگران در حد توان باشه و هرجا که ببینم کاری از دستم برمیاد قطعا انجام میدم. مثلا در محیط کار همکار تازه واردی از همکار قدیمی سوالی میپرسه و همکار قدیمی به راحتی و با جون و دل این کمک و راهنمایی رو انجام میده بدون اینکه توقع جبرانی داشته باشه. حتی گاهی ممکنه فرد مهربان یادش بره که روزی این کمک رو برای همکارش کرده. 3) حسن نیت:من مشتاقم این کار رو بکنم چون کیفیت زندگی طرف مقابل رو که براش عزیزه بالا میبره و در این صورت حس خوبی پیدا میکنه. مثل خرید هدیه برای همسرتون یا دوستتون بدون اینکه توقع داشته باشین اون هم در موقعیت مشابه همین کار رو براتون انجام بده.شاید همین تفاوتهاست که ما از دریافت محبتی به طور ناخودآگاه خوشحال یا ناراحت میشیم حتی ممکنه این محبت از جانب عزیزانمون مثل پدر و مادر باشه، چون میتونیم حس بکنیم که کسی که داره این کار رو انجام میده از روی مهرطلبی انجام میده یا مهربانی. مثلا شما یه هدیه ای از دوستتون برای تولدتون دریافت میکنین. ممکنه اول خوشحال هم بشین ولی وقتی در روز تولدش شما هدیه ای با ارزش مالی کمتر براش بخرین اون ممکنه سریع به روتون بیاره که وا من کلی برات خرج کردم اون وقت تو این کادوی ارزون رو برام خریدی؟اون فرد  به این فکر نمیکنه که خرید هدیه یعنی من به یادت بودم و ارزش معنویش باید خیلی مهمتر از بحث مالیش باشه. مخصوصا در مورد زمانی که سطح مالی دو طرف در یک حد نیست. حتی من گاهی با افرادی مواجه شدم که وقتی هدیه ای دریافت میکنن، بعد میرن سرچ میکنن که متوجه بشن قیمتش چقدر بوده و اگه متوجه بشن که قیمت بالایی که اونها توقع داشتن نبوده  ممکنه در جمعهای مختلف تعریف کنن یا حتی ممکنه رابطه شون رو با طرف قطع کنن.هر انسانی در طول دوران رشد جسمی، روانی و عقلی بهتره یاد بگیره که خودش رو در اولویت قرار بده حتی زمانی که میخواد کمکی برای کسی انجام بده. چون اگه این کار رو نکنه این توقع و نیاز رو از دیگران داره و اگر زمانی این توقع برآورده نشد دچار خشم میشه. مقدم قراردادن خود / دوست داشتن خود با خودخواهی و خودشیفتگی متفاوته. مرزی هست که نه به خودت باید آسیب بزنی و نه به دیگران. در مثالهای بالا میبینین که بسیاری از افراد مهرطلب افراد متوقعی هستن. ریشه این توقع میتونه به دلیل عزت نفس کم و حس ارزشمندی پایین باشه. این افراد یاد نگرفتن که خودشون رو دوست داشته باشن و باید زمانی هم که  کار و کمکی  برای کسی انجام میدن برای حال خوب خودشون باشه. آدم های مهربان و بی توقع حتی ممکنه فراموش کنن چه کمک هایی به دیگران کردن. زمانی هم که توان کمک رو به هر دلیلی نداشته باشن به راحتی رد میکنن بدون اینکه بعدا عذاب وجدان داشته باشن یا نگران طرد شدن باشن. چون حداقل این موضوع برای خودشون واضح و ثابت شده ست که اگر بتونن حتما کمک میکنن چونن آدم مهربانی هستن. احترام به بدن، نیاز و احساس چیز بسیار مهمی هست که کودک باید یاد بگیره و اینکه کاری رو برای دیگران انجام بده که نه از روی ترس و توقع بلکه به علت حال خوب خودش و حفظ ارزشهاش باشه. اینجوری میتونیم یک جامعه مهربان داشته باشیم نه مهرطلب.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 16:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس مفید بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@visa.type.d.dependantgroup/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-nify9biqyahv</link>
                <description>سلام. من فاطمه راجی هستم 36 ساله رشته اصلیم داروسازیه و تو یه شرکت داروسازی مشغول به فعالیت هستم. از سن 22 سالگی عاشق حوزه روانشناسی شدم. کتابهای مختلف میخوندم تو کارگاههای متفاوت شرکت میکردم. کم کم متوجه شدم که چقدر نیاز به اصلاح و خودشناسی دارم و هرچقدر این خودشناسی بیشتر میشد من راحتتر زندگی میکردم. البته نکته مهمی که همیشه باید درنظر گرفت اینه که در آغاز خودشناسی یا تلاش برای اصلاح ممکنه یه مقدار وسواس پیش بیاد. یعنی ممکنه همش آدم دنبال ایراد در خودش و اصلاح باشه که خب درست نیست.  به هرحال بعد از حدود 10 سال که با دنیای روانشناسی آشنا شدم تصمیم گرفتم که تو این حوزه تحصیل هم بکنم تا مطالبی رو به طور عمیقتر درک کنم. به همین دلیل دوره ارشد روانشناسی رو هم گذروندم( البته با انتظارات من خیلی متفاوت بود و اونجور که دلم میخواست نبود. شاید هم توقع من از دانشگاهها بالا بود:)😊مطالبی که اینجا مینویسم چیزهایی هست که تو این مدت باهاشون آشنا شدم. خیلی هاش برگرفته از کتابهای مختلف و یا کارگاههاست و بخشهایی هم چیزایی هست که خودم به مرور بهشون رسیدم. اینکه درسته یا نه هیچ نظری ندارم و فقط تراوشات ذهنیه.مثلا یکی ازچیزایی که خیلی خودم بهش فکر میکنم و گاهی به شدت برام دردسر ساز میشه اینه که  همیشه فکر میکنم خودم و خیلی افراد دیگه درگیر این هستیم که همیشه  مفید باشیم و یا اینکه مفید بودن یعنی یه کاری انجام دادن. لذت بردن از کارهای کوچیک، فیلم دیدن، بازی کردن یا اصلا کاری نکردن رو بیهودگی میدونیم. یا گاهی حتی زمانی که نمیدونیم چه کاری میخوایم انجام بدیم یا بی هدف هستیم هم سعی میکنیم همون کارهای همیشگی مثل درس خوندن، زبان خوندن، کتاب خوندن رو انجام بدیم تا حس نکنیم که مفید نیستیم. تکرار تکرار تکرار همیشه همون کارهای همیشگی رو انجام میدیم و منتظر نتیجه متفاوتیم. منتظر معجزه که در نهایت متوجه بشیم واسه چه هدفی خلق شدیم. اصلا اگه برای هیچ هدفی خلق شده باشیم چی؟یا اینکه همیشه دنبال این هستیم که کاری بکنیم یا متنی بخونیم که چیزی ازش یاد بگیریم. ولی آیا باید از همه کارها و مطالب چیزی یاد گرفت؟ نباید خودمون رو در زندان یادگیری بندازیم و برای خودمون عذاب وجدان درست کنیم که امروز چیزی یاد نگرفتیم. شما ممکنه هزارتا کار بکنین یا هزار تا متن بخونین ولی فقط یکبار یک کاری که نتیجه خوندن اون همه متن و کتابه انجام بدین و یا خیری به کسی برسونین. قرار نیست هر روز مفید بود قراره برآیند زندگی چیزی مطلوب و لذت بخش برامون در بیاد.مشکل از جایی شروع میشه که ما از کودکی به علت خانواده، فرهنگی منطقه ای که درونش رشد کردیم، آموزش و پرورش، رسانه یک سری تعاریف در ذهنمون شکل داده شده و بعد از اون تمامی تفسیرها، قضاوتها، رفتارهامون در مقابل خودمون و دیگران بر اساس این تعاریف زندگیه. مثلا برای عده ای اینجور شکل گرفته که آدم بیکار غیرمفیده. حالا اگر اون فرد در طول روز یکساعت بیکار باشه تمامی تمرکزش از بین میره، حس بسیار بدی نسبت به خودش پیدا میکنه و نمیتونه در زمان بیکاریش از زندگیش لذت ببره. حتی اگه این بیکاری برای یک روز باشه. یا اینکه اینجور یاد گرفته که خوب بودن یعنی اینکه بقیه ازت راضی باشن. این در تمام طول زندگیش با این تعریف به دنیا نگاه میکنه و همیشه یک معیارش برای انتخاب و تصمیم گیری نظر بقیه هست. حتی اگه علنا از بقیه نظرخواهی نکنه تو ذهنش بررسی میکنه که آیا این کار میتونه مورد تائید بقیه باشه یا نه. یا جلوی چشم بقیه آیا مورد قبول میشه یا نه. این تعاریف یعنی دیوار، یعنی زندان یعنی اسارت. حالا چجوری میشه این تعاریف رو عوض کرد؟ چجوری میشه از این زندان خلاص شد؟ بعضی از این ساختارها اونقدر در ذهن ما جا گرفتن که اصلا شاید تشخیصش ندیم و کامل بخشی از وجودمون بشن. گاهی حتی ممکنه تشخیص هم بدیم که هستن و غلطه ولی ساختار و تعریف درست رو نمیدونیم چی هست که جایگزینش کنیم. ابتدا باید پیدا کرد که چجوری این ساختار در وجود ما شکل گرفته. این تعریف از کجا در ذهن ما نشسته؟ این ترس بعد از چه اتفاقی اومده؟ خیلیهاش از دوران کودکیه که شاید به سختی حتی یادمون بیاد ولی یک روانکاو خوب میتونه پیداش کنه. پس حتما باید از ادمهای متخصص کمک گرفت. و بعد اینکه به اطراف نگاه کرد. دورمون رو با آدم هایی پر کنیم که جور دیگه ای دارن فکر میکنن و زندگی میکنن. ما اگه با مدل های دیگه ای از زندگی کردن هم آشنا بشیم، تجربیاتمون رو بیشتر کنیم راحتتر میتونیم بفهمیم دقیق چه میخوایم، چه بهمون لذت میده، چی حالمون رو خوب میکنه. اینجا بگم که این کار اصلا راحت نیست و شاید تا مدتهای زیادی نیاز به تمرین داره و شاید حتی گاهی هم بشه برگردیم به اون چیزی که قبلا بودیم ولی مهم اینه که به مشکل آگاهیم و میتونیم دوباره حالمون رو خوب کنیم. پس نباید بگیم من این همه رو خودم کار میکنم فایده نداره، این همه کتاب میخونم انگار نه انگار. حتما جاهایی این تلاشها تاثیرش رو میذاره و شاید اطرافیانتون بهتر از خودتون متوجه این تغییر در شما بشن. و باید دونست که تغییر باورها و ساختارها و زندانهای قدیمی در ذهن بسیار سخته. اینها بلوکهایی هستن که مرور زمان بینشون با بتونهای سخت پوشونده شده و کنار زدن این بتونها و جدا کردن این بلوکها بسیار طاقت فرساست. و مهم تر اینکه باید بعد از برداشتن این بلوک، جاش رو پرکنین چون داشتن احساس خلا بعد از خارج کردن بلوک اولیه، ساختار ذهن رو میپاشونه و ممکنه به جایی برسی که اصلا نمیدونی چه کار باید بکنی و خب اینجاست که آدم فکر میکنه اصلا چی برام خوبه، چی برام خوشاینده. من گاهی حتی فکر میکنم چیزی که ما ازش داریم لذت هم میبریم شاید چون از بچگی بابتش پاداش مثبت گرفتیم الان برامون لذت بخش شده. مثلا کتاب میخوندیم و بعد میشنیدیم پدر و مادرمون در هر جا میگن وای بچه من کلی کتاب میخونه و این تعریف حس خوب بهمون میده و موجب میشه ما باز بریم کتاب بخونیم تا اون تعریف رو دریافت کنیم. ولی اگه شاید عمیقا فکر کنیم ببینیم مثلا ما عاشق رقصیدن بودیم ولی چون در خانواده رقصیدن چیز خوبی شناخته نمیشده پس اون رو سرکوب کردیم. ( چقدر پیچیده شد). میخوام بگم باید بشینیم و دور از هرگونه تعصب و عادت و تکرار و خوب و بدی فقط فکر کنیم چی میخوایم. آیا اگه هیچ محدودیتی نبود و من میتونستم هر کاری رو بدون ترس و قضاوت انجام بدم آیا کاری که الان دارم انجام میدم و ادامه میدادم. شاید ما هیچ وقت از شرایطی که داریم و حس میکنیم راضی هستیم خارج نشیم. هیچ ایرادی هم نیست. ولی حداقل این فرصت رو به خودمون بدیم که بدون محدودیت ذهنی فکر کنیم ببنیم چی میخوایم.خوشحال میشم نظر شما رو هم در این زمینه بدونم.</description>
                <category>فاطمه راجی</category>
                <author>فاطمه راجی</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 21:18:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>