<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های taha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@viva1385gghubcorn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 02:19:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4770458/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>taha</title>
            <link>https://virgool.io/@viva1385gghubcorn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو رفیق  «100 سال حکومت»</title>
                <link>https://virgool.io/@viva1385gghubcorn/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-100-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-uay6qejtkung</link>
                <description>قسمت سومهوای سرد صبح بادی که از بین درختان رد میشود و صدای زوزه در میاورد انان به کمک کاووس از تبعیدشان فرار کردند در ظهر ان روز به روستایی زیبا در کنار سپید رود رسیدند به همین دلیل مردم انجا روستا خودشان را سپید رود خطاب میکردند.خبر فرار کردن ماهان و مادرش در همه جا پیچید حتی خبرش به کاخ رسید. برزو بر تخت خود نشسته و آشفته است و نمیداند چه کند ایا باید بترسد یا اینکه ممکن است برادرش نزد او بیاید خوشحال باشد ملکه ماهرخ نزد برزو میرود._برزو پسرم ایا تو خبر را شنیده ای؟_بله مادر شنیدم_میدانی ممکن است برای تاج و تخت تو مشکلی پیش اید؟_مادر چطور ممکن است که یک پسر 13 ساله بتواند حکومت را از من بگیرد ان با یک مادر مریض._چرا تو متوجه نمیشی تمام خاندانی که برای تو کار میکنند ممکن است به سمت ماهان بروند و بر علیه تو قیام کنند. به سربازانت دستور بده که هر چه سریعتر انان را دستگیر و به قصر بیاورد.برزو که حالا با صحبت های مادرش ترسش از ماهان بیشتر شده دستور داد که هر کس تبعیدی ها را دستگیر کند جایزه خوبی میگیرد.کاووس و ماهان هر دو انها مشغول گشت زدن در روستا میباشند روستایی شاد و زنده که مردمان انها در صلح و آرامش زندگی میکنند کودکان با خنده و شادی مشغول بازی هستند اما در گوشه ای کودکی را میبیند که دارد گریه میکند ماهان نزد او میرود و حال او را جویا میشود.ماهان: «چه شده چرا گریه میکنی؟»کودک : «خانواده ام را در جنگل گم کرده ام و سر از این روستا دراوردم.»_نگران نباش کمک میکنیم خانوادت را پیدا کنیم. به کاووس میگوید که به کودک کمک کند تا خانواده اش را پیدا کندماهان نزد مادرش به مهمانخانه میرود کل ماجرا را تعریف و از او اجازه میخاهد که با ان کودک برود لاله هم اجازه میدهد که با کاووس رفته و زود برگردد.از اتاق خارج میشود میبیند مردم در یک جا جمع شده اند.«نگاه کنید خبر امده که یک تبعیدی از بندر پیربازار فرار کرده و هرکس او را لو دهد جایزه میگیرد.»ماهان به سرعت سمت کاووس رفت و گفت : «هرچه سریعتر برویم کودک را به خانواده اش برسانیم.انان به داخل جنگل رفتند تا ردی پیدا کنند هوا داشت کم کم تاریک میشد و مه جنگل را گرفته بود صدای زوزه گرگ به گوش میرسد کاووس از دور چند تا گرگ میبیند از بچه محافظت و با گرگ ها مبارزه میکند.هر کدام از گرگ ها با هم حمله میکردن. کاووس با خود زمزمه میکرد که این اخر راه است 3 نفری از دست گرگ ها فرار کرد کردند که ناگهان تیری از روبروی انان پرتاب و به گرگ ها اصابت کرد کاووس میدی که ده ها نفر مشعل به دست میایند.انها مردمانی از قبیله تالش بودن کودک تا انان را میبیند با خوشحالی میگوید: « انان خانواده من هستند. آنان خانواده من هستند.»رییس قبیله میاید و از کاووس و ماهان قدر دانی میکند و انها را به خانه خود دعوت میکند و میگوید : «تاریک و جنگل خطرناک است به خانه ما بیا و فردا صبح هر جا که خواستید ما شما را به انجا میبریم»یکی از روستایی ها در سپید رود به ماهان و مادرش مشکوک میشود و به سربازانی که در حال گشت بودند اطلاع میدهد. این خبر را به قصر نزد برزو میبرد و برزو با 50 سرباز همان شب به روستای سپید رود میرود.به روسستا که میرسد مردم را جمع کرده و میگوید هر کسی تبعیدی ها را لو دهد جایزه میگیرد اما مردم روستا هیچی نمیگوید گویی که میداند و چیزی نمیگوید. برزو هم از شدت خشم تمام مردان روستا را قتل عام کرد کل روستا به خون اغشته. گویی برزو سیل خون راه انداخته و خبر این قتل عام را به سراسر منطقه پخش کرده که کسی انها را ببیند و لو ندهد عاقبت ان همین است.این داستان ادامه دارد..........لطفا نظراتتان را بنویسید تا ادامه دهم.</description>
                <category>taha</category>
                <author>taha</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 15:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو رفیق  «100 سال حکومت»</title>
                <link>https://virgool.io/@viva1385gghubcorn/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-100-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-ulwg4iqe40li</link>
                <description>قسمت دومماهان بعد ان شب صبح به بازار میرود تا پرس و جو بازاری شلوغ که جای سوزن انداختن نبود از سمت راست بازار ماهی و از چپ بازار میوه و تره بار ماهان به سمت یکی از مغازه میوه فروشی میرود تا سوالی از ان شب بپرسد.ماهان: «سلام خسته نباشید»فروشنده: «سلام پسر جان بفرمایید»_میخواستم بدونم که درباره اتفاق دیشب شنیده اید؟_بله من خودم انجا بودم چطور مگه؟ _اون اقایی که جان دختر را نجات داد. دنبال او میگردم. _بله او را میشناسم نام او کاووس است. کاووس اهنگر او یکی از اهنگر های جوان شهر است باید بروی بازار اهنگران تا انجا او را پیدا کنی. ماهان از ان مرد تشکر کرد و به سمت بازار اهنگران رفت وارد بازار که دور تا دور پر از اتش در هر مغازه مشغول ساخت وسایل کشاورزی و نعل بودند. گرمای انجا به حدی زیاد بود که ماهان را حسابی ازار میداد. یکی از اهنگران او را صدا زد. اهنگر: « اهای بچه اینجا چه کار داری؟» ماهان : «سلام دنبال کاووس میگردم. کاووس اهنگر او را میشناسی؟» _بله او را میشناسم او در این بازار جوان ترین اهنگر است ده ها بار به او گفتم بچه تو هموز سنت پایین است بیا پیش من شاگردی کن اما نیامد او واقعا کله شق است. _مغازه او کجاست؟ _مغازه او در انتهای بازار است برو انجا پیداش میکنی. ماهان تا این را شنید که بخاط این گرمای بازار به انتهای بازار برود اما چاره ای نیس . به سمت انتهای بازار میرود و او را پیدا میکنند. کاووس به دلیل کم سن بودن در این کار کسی به اعتماد ندارد و خرید نمیکند و در مغازه بیکار است. ماهان میرود و صدایش میکند. ماهان : « کاووس اهنگر شما هستید؟» کاووس از جایش بلند میشود و فکر میکند که او مشتریست : « بله بفرمایید چه میخاهید؟ داس. نعل. یا هر چیزی بخواهید من میسازم» ماهان با خنده میگوید : « اقا یه کم اهسته تر من برا خرید نیامدم ؟» _یعنی چی! پس برای چه امدی؟ _من کاری که شما دیشب کردید را دیدم شما اموزش دیدید؟ _چطور؟ _من یه نجیب زاده و پدرم در قصر کار میکرد. این تکنیک ها همه در قصر اموزش میدن و اکثر انها هم ممکنه باعث کشته شدن فرد شود. _ اگر نجیب زاده این اینجا چه میکنی؟ _بر علیه پدرم چند سال پیش توطئه کرده و من و مادرم را به اینجا تبعید و پدرم را کشتن الان نزدیک 4 سال است که اینجاییم. _ باشد. حالا چه کاری از من بر میاید.؟ _از شما میخواهم تا من و مادرم را به سمت پایتخت  «اصفهان» ببری مادرم مریض است و در پایتخت بهترین طبیب ها انجا میباشد. پول خوبی هم میدهم 2 برابر چیزی که در یکسال از درامد اهنگری بدست اوری را بهت میدهم. کاووس که پیشنهاد را که شنید با یکم مکث گفت : « قبول میکنم اما شرطی دارد و ان هم این است که در مسیر ما مثل خانواده هستیم و شما نزد من نجیب زاده نیستید پس انتظار احترام را نداشته باشد و من بخشی از ان مقدار را میگیرم و مابقی را در اصفهان میگیرم.» _قبول است فردا صبح دم دروازه شهر با اسب توقف کن از انجا حرکت میکنیم کاووس قبول میکند و میگوید : « سفری طولانی در پیش داریم برو کمی استراحت بکن و حاضر شو.» فردای صبح هوای سرد و تاریک و لحظه گرگ و میش حرکت میکنند. انان سفر طولانی در پیش دارد. این داستان ادامه داد.......... لطفا اگر دوست داشتیت نظر دهید تا من ادامه دهم نقد هم داشتید بنویسید. </description>
                <category>taha</category>
                <author>taha</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 11:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو رفیق «100 سال حکومت»</title>
                <link>https://virgool.io/@viva1385gghubcorn/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-100-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-gcsxhrgayfid</link>
                <description>قسمت اولکیومرث اولین شاه تارکیان که با ازدواج سیاسی با ماهرخ دختر خشایار شاه سابق سلسله تارکیان را بنیان نهاد که ثمره این ازدواج پسری خوش چهره به نام برزو است اما بعد از مدتی کیومرث عاشق خدمتکار قصر لاله شد و او را به همسری خود برگزید که چند ماه بعد پسری به دنیا میاید و نام او را ماهان میگذارند. چندین سال از این ازدواج میگذرد و ملکه در این چند سال از سر حسادت با لاله او را ازار میداد.بعد از چند ماه کیومرث به علت مریضی بر تخت در کنار خانواده اش میمیرد ان شب کل مردم کشور در عزا بودن بعد از چند روز برزو بر جای پدر مینشیند ملکه که حالا فرصت پیدا کرده پیش برزو میرود تا به دستور او لاله و ماهان را از قصر بیرن کند اما برزو میگوید :« مادر برای چه ماهان برادر منه نباید انان را از قصر بیرون کنم.» ملکه با عصبانیت جواب میدهد: « ای احمق! تو هنوز نفهمیدی که ممکن است جای تو را بگیرد.باید ان دو نفر را از قصر بیرون کنی.» برزو هم به دلیل فشار های مادرش او را از کاخ بیرون کرده و به بندر پیربازار تبعید کرده بدون داشتن هیچ مقامی و به صورت انسان عادی به انجا فرستاده۴سال بعدالان ۴ سال از تبعید ماهان و لاله میگذرد لاله حسابی مریض شده او ماهان را کنار خود مینشاند به او میگوید : « پسرم از تونستم تو را به این خوبی بزرگ کنم و تو را از جنگ دور و به سمت کتاب و فرهنگ بکشانم حسابی خرسند و جلو پدرت رو سفید هستم تو الان دیگر بزرگ شدی و من از تو درخواستی دارم.» لاله با سرفه های خونی صحبت او قطع و ماهان میگوید : «مادر استراحت کن» لاله میگوید: «پسرم ازت میخاهم وقتی که مردم مرا در کنار پدرت به خاک بسپاری.» ماهان میگوید : « مادر این حرف را نزن تو سعی کن سلامتی خود را بدست اوری و من به تو قول میدهم که تو را به پایتخت ببرم تا همیشه در کنار پدر باشی.»ماهان از خانه بیرون میاید اسمان دارد کم کم غروب میکند صدای جیغ یک زن به گوش رسید ماهان به سمت صدا میرود جمعیت قابل توجهی بودند در وسط این شلوغی دو عدد زورگیر به یک دختری حمله کردند تا طلاهایش را بدزدند اما وقتی مامورین امدن و ان زورگیر چاقو در اورده و ان دختر را گروگان گرفتند مردوم همگی میگفتند :«دختر را ول کن دختر را ول کن.» شلوغی ها همچنان ادامه داشت که یک نفر از پشت به ان دو دزد حمله میکند و دختر را ازاد کرده و ان دونفر را حسابی کتک میزند و فرصت حمله به ان دو نفر نمیدهد و تحویل مامورین میدهد ملت همگی او را تشویق و خانواده دختر از او قدر دانی کردند.ماهان محو تکنیک های او شده بود فکری به سرش زد که از این شهر خارج و به پایتخت رود.این داستان ادامه دارد................لطفا نظرات خود را بنویسید تا ادامه دهم با تشکر </description>
                <category>taha</category>
                <author>taha</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 12:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>100 سال حکومت</title>
                <link>https://virgool.io/@viva1385gghubcorn/100-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-d0rn0jokoeyu</link>
                <description>سلسله تارکیان قرار است بزودی رمانهایی بنویسم از دل تاریخ ایران ناگفتنی های سلسله تارکیان مقدمهاین رمان درباره اتفاقات این سلسله میباشد که از کیومرث شروع و با شاهرخ به اتمام میرسد فقط به طور خلاصه بگم که این داستان به صورت یک رمان نمیاید و چون طولانی میباشد به چند بخش تقسیم میشود بخش اول: دو رفیقبخش دوم: فرمانده وهرامبخش سوم: وارث تاجبخش چهارم: اخرین پادشاه</description>
                <category>taha</category>
                <author>taha</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 12:03:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>