<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vmohir</link>
        <description>برنامه نویس فرانت‌اند و علاقه مند به کمک کردن، یاد دادن و یاد گرفتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/49497/avatar/ZWBfjs.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@vmohir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه‌ی ۵ سال کار در شرکت تپسل</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AA%D9%BE%D8%B3%D9%84-enfvbrjnxhbu</link>
                <description>سلام، من وحید محمدی هستم و از آبان ۹۶ تا شهریور ۱۴۰۱ توی شرکت تپسل کار کردم. توی این ۵ سال خیلی بیشتر از مدت زمانش یاد گرفتم. پربارترین بازه‌ی زندگیم بوده و فکر می‌کنم تجربیاتم در این بازه به درد خیلیا می‌خوره.نگاه کلی Table of Contentsآبان سال ۹۶ دانشجوی ترم ۵ کارشناسی مهندسی نرم‌افزاری دانشگاه تهران (ورودی ۹۴) بودم و به عنوان Junior frontend engineer به تپسل اومدم. تیر ۹۸ (۱.۵ سال بعد) چپتر فرانت تپسل رو تشکیل دادم و Frontend chapter lead شدم. همزمان امریه مو گرفتم. فروردین ۱۴۰۱ (بعد از ۲.۵ سال) به عنوان Director of tech operations یا Process engineer فعالیتمو ادامه دادم و انتهای شهریور ۱۴۰۱ به دلیل خروج از کشور از تپسل جدا شدم.این مطلب شامل این موارد میشه:کار در تپسل چجوریه؟ آیا و چرا باید عضو تپسل شد؟من چیا یاد گرفتم (سافت اسکیل‌ها) و بهتره چجوری کار کنیم که موفق تر باشیم؟سعی کردم عنوان‌های واضح بذارم که خوندن این مطلب طولانی براتون راحت باشهتپسل چجوریه؟ آیا کار کردن در تپسل خوبه؟تپسل یه شرکت بزرگه که کلی محصول مختلف داره. تعداد محصولات تپسل هر سال حداقل ۲-۳ تا بیشتر میشه. این هم خوبه هم بد. رشد سریع شرکت جذابه و حس خوبی میده ولی آینده رو غیر قابل پیشبینی میکنه و گاهی تیم‌ها رو بیشتر از حدی که دوس داری تغییر میده. بعضی وقتا تیمت بهتر میشه بعضی وقتا بدتر. البته تپسل معمولا اجبار نمیکنه این تغییر تیم‌ها رو. خودت اگه بخوای معمولا راحت می‌تونی بین تیم‌ها جابه‌جا شی و بری تیمی که دوس داری.۱. توی تپسل فرصت‌ها و کارهای خیلی باحالی وجود داره. این تویی که می‌تونی اونا رو انجام بدی یا نه. اگه بخوای میتونی ۲۴ ساعت روز رو کار کنی و بازم کارها تموم نمیشه و اگه نه، می‌تونی یه هفته هیچ کاری نکنی و کسی هم بهت گیر نمیده (من تست کردم و یه هفته دیگه ماکسشه :)).۲. فرهنگ تپسل جوریه که همه دوس دارن یاد بدن و یاد بگیرن. بعضا بیش از حد هم هست. میری مثلا ۵ دقیقه از یکی سوال کنی، میبینی نیم ساعت داره واست هر چی که بلده رو یاد میده. البته متاسفانه به دلیل خروج نیروهای با تجربه از کشور، اخیرا آدم‌های خفن کمتری تو تپسل هستنتیجه‌ی این چندتا تا خصوصیت برای من این بوده: به ندرت کار تکراری میشه یا یادگیری متوقف میشه. وگرنه من ۵ سال اونجا نمی‌موندم.۳. برای نیروهای سینیور و با تجربه ممکنه تپسل گزینه‌ی فوق‌العاده‌ای نباشه. معمولا حقوق بهتری تو شرکت‌های دیگه می‌تونین بگیرین. مگه اینکه خیلی رول حیاتی برای تپسل داشته باشین. پس اگه سینیور هستین حتما تو تپسل سر حقوقتون چانه بزنید! واسه همینه که تو تپسل (و به طور کلی توی ایران) همه یا کم تجربه‌ن یا با تجربه و سربازن یا حقوق خوبی میگیرن یا پول اولویتشون نیست و با چیزای دیگه‌ی تپسل حال می‌کنن. ولی به صورت کلی پیشنهاد می‌کنم تو تپسل Tech lead نشید. معمولا مسئولیت‌هاش خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می‌کنید و بیشتر از Authority هاتونه.۴. فرایندها، کارهای اداری و مالی و ساختار سازمان مبهمه. تپسل خیلی زود رشد کرد و این باعث شد نتونه سریع تیم منابع انسانی خوبی تشکیل بده و خیلی از فرایندهای انسانی و ساختار سازمان به شکل سلیقه‌ای و مبهم باقی موند. به ندرت و با جذب نیروهای خیلی با تجربه، اخیرا تونسته خیلی از این مشکلات رو حل کنه ولی هنوز این مشکل کاملا تو ذوق می‌زنه. البته تیم HR ای که از اوایل ۱۴۰۱ شروع به کار کرده به نظرم خوب داره پیش میره و آینده‌ی خوبی می‌تونه داشته باشه. در نتیجه شاید از HR بد تپسل زیاد شنیده باشید ولی الآن به نظرم اوضاع رو به بهبوده.۵. تیم‌های خیلی متفاوت با مدیریت‌های متفاوت. از اونجایی که منابع انسانی به مدت زیادی ضعیف بوده، هیچ آموزش و شرح وظایفی برای مدیر تیم‌ها، ساختاربندی تیم‌ها و فرایندهای تیم‌ها وجود نداره و در نتیجه خیلی چیزا سلیقه‌ایه. مثلا یه تیم خیلی ساختارمند و دقیق میره جلو ولی یه تیم دیگه سعی می‌کنه دست همه رو باز بذاره. در مجموع تیم‌ها با هم واقعا متفاوتن. حتی دو تا مدیرهای ارشد فنی شرکت هم نوع کارشون متفاوته. یکی micro management میکنه ولی اون یکی نه. واسه همین ممکنه دو نفرو ببینید که همزمان توی تپسل بودن و یکی خیلی ناراضیه و نفر دیگه راضی. ولی نکته مثبتش اینه که معمولا فرصت جابه‌جا شدن بین تیم‌ها فراهمه.تجربه‌ی من از کار در تپسل و نقاط عطفشروع به کار به عنوان جونیور فرانت‌اند دولوپراون اوایل که خیلی چیز یاد می‌گرفتم و اصلا از کار کردن خسته نمیشدم. فکر می‌کردم این حس تو همه شرکت‌ها هست ولی بعدا فهمیدم این یه خصوصیت کمیابه و تپسل از معدود شرکت‌هایی که این حس رو به خیلیا میده. همزمان با ورود من، محصول Metrix استارت خورده بود. اولش من و محمد طاهری (از خفن ترین مدیرهام) بودیم فقط. این تجربه‌ی کار تو استارت آپ از صفر برام خیلی جذاب بود و پیشنهاد میکنم حتما یه بار چنین تجربه‌ای داشته باشین (مثل تجربه‌ی پروژه‌ی «هکتور» شهریار توی تپسل).راه اندازی و لید چپتر فرانتبهار ۹۸ یکم اوضاع تپسل خوب نبود. منم یه تجربه‌هایی کسب کرده بودم و داشتم فارغ التحصیل هم میشدم و باید یه شرکت واسه امریه انتخاب میکردم. اسنپ فود یه مسابقه‌ی React برگزار کرد که من شرکت کردم و نفر سوم شدم و یه آفر هم ازشون گرفتم، همزمان یه مصاحبه تو کافه بازار رفتم و آفر گرفتم. با دو تا آفر تپل رفتم به تپسل گفتم من میخوام برم. بعد از کلی صحبت با مدیرهام، عباسی حسینی که کوفاندر و مدیر فنی وقت تپسل بود بهم پیشنهاد داد بمونم و یه چپتر فرانت تشکیل بدم و خودم لیدش کنم (در واقع این پیشنهاد همکارم حمید عامل زنده‌دل بود که بعدا هم توی این چپتر خیلی کمکم کرد و نمی‌دونم چجوری ازش تشکر کنم). پیشنهاد جذاب و ترسناکی بود و من در همون لحظه پذیرفتمش.حضور محسن فدایی: همزمان با پوزیشن کاری جدید من، بهترین همکار و مدیر من تا این لحظه یعنی محسن فدایی هم به تپسل اومد. تپسل آدمای فوق‌العاده‌ی زیادی داشته و من شانس همکاری مستقیم با خیلیاشون رو داشتم ولی اونقدری که من از محسن یاد گرفتم، از هیشکی یاد نگرفتم. محسن به عنوان VP of Engineering به تپسل اومد و به نظرم کارهای خیلی بزرگی واسه تپسل انجام داد. در ادامه‌ی این مطلب میگم چیا یاد گرفتم.چپتر فرانت ما چه شکلی بود؟ چپتر فرانتی که من واسه تپسل تصور کردم و تقریبا نزدیکش شدم، یه محیطی بود که خودم به عنوان فرانت‌اند دولوپر دوست داشتم توش کار کنم. جایی که اولویت آدم‌ها، حال خوب و یادگیری مداومه. با همه یه جور برخورد میشه و کسی حس نمیکنه بالاتر یا پایینتر از دیگریه. تاکید می‌کنم تقریبا نزدیکش بودیم. از همه‌ی عزیزای این چپتر تشکر میکنم به خصوص حمید عامل و محمدرضا پورمرادی و صدف نیکنام.لذت بخش ترین دوران: این ۲ سال و ۹ ماه همراه شد با کرونا و امریه ولی انقدر خوب و قشنگ بود که واقعا نمیدونم چجوری گذشت! انگار ۵-۶ ماه بود کلا. یه ماه آموزشی، ۴-۵ ماه هم کار. چقدر کارهای خفنی تو این چپتر کردیم. roadmap ساختیم، جلسات knowledge sharing گذاشتیم، کلی مستندات نوشتیم، پسته رو ساختیم، جلسات Code Review و CI/CD رو راه انداختیم و خیلی چیزای جذاب دیگه. به جرات می‌تونم بگم یکی از بهترین تیم‌های فرانتی که تو ایران می‌تونی پیدا کنی رو تپسل داره.ادامه‌ی همکاری با هدف اصلاح فرایندهای فنیپایان سال ۱۴۰۰ که همراه بود با رفتن محسن و تقریبا تموم شدن سربازی من، تصمیم گرفتم دیگه از لید کردن چپتر فرانت کناره‌گیری کنم. دلیل اصلیم این بود که قصد اپلای کردن داشتم و فکر کردم بهتره که زودتر فرایند تحویل رو انجام بدم که بعد از رفتنم، بازم چپتر فرانت به همون خوبی که دوست دارم باقی بمونه. دلیل دوم هم اینکه محسن فدایی (VPE) رفته بود و من یه فرصتی دیدم که راهشو ادامه بدم و چیزایی که ازش یاد گرفتم رو به شکل کامل تری مستند کنم و کاری کنم که تلاش‌های محسن تو تپسل ثابت تر و ادامه دار تر باشه. واسه همین بعد از چندتا جلسه با شقایق برقعی (VPE بعدی) کارمو به عنوان Director of Technical Operations ادامه دادم. که البته بعدا تو چارت سازمانی مون بهم عنوان Process Engineer رو دادن چون بعضی جاها کارهام فقط مختص تیم‌های فنی نبود. اگه دوس دارین بدونین دقیقا چه کارهایی رو انجام می‌دادم، لینکدین من رو ببینید ولی تجربه‌های زیادی تو این مدت کسب کردم چون خیلی روی روش کار کردن همکارام دقت کردم. این تجربه‌ها رو در ادامه نوشتم.اینم دوس دارم بگم:به من زیاد گفتن «چرا تپسل موندی؟» چون آفرهای دیگه‌ای مث چپتر لید فرانت اسنپ و دیجیکالا رو هم داشتم (که اگه درست متوجه شده باشم اکثرشون به دلیل اپلای کردن نفر قبلی بوده) و من معمولا یه جوابی مث «به خاطر امریه» یا «سال ۹۸ هیچ جای دیگه‌ای با ۲ سال سابقه بهم چپتر لید فرانت رو نمیدادن» رو بهشون میدادم که به نظرم fair enough بود. ولی یه دلیل دیگه هم داره. من جوّ تپسل رو واقعا دوس دارم. فضا و آدم‌هاش و رفیق‌هایی که اونجا داشتم. واسه من یه خونواده بوده و من همیشه لذت بردم. صبح‌ها همیشه با لبخند میرفتم سر کار و از لحظه‌ای که همکارهامو میدیدم لبخندم عمیق تر هم میشد. عصرها هم رفتن از شرکت برام سخت بوده و سعی میکردم بعد از اینکه همه رفتن برم. نمیدونم شرکت‌های دیگه آدم‌ها و فرهنگ شون چجوری بوده ولی این چیزی که من تو تپسل می‌دیدم واسه من انقد خوب و کافی بود که اصلا کنجکاو نبودم جاهای دیگه رو تست کنم. چه بسا که در مورد دیجیکالا خیلی بد شنیده بودم. یه اسنپ بود که حس خوبی داشتم بهش و برام پیشرفت محسوب میشد ولی تپسل به اندازه‌ی کافی جذاب و قشنگ بود و دردسرهای امریه گرفتن و انتقال برام سنگینی می‌کرد.از اینجا به بعد ربطی به شرکت تپسل نداره و من صرفا دوس داشتم چیزایی که یاد گرفتم رو بنویسم.چه چیزایی یاد گرفتم؟ برای پیشرفت شخصی در محیط کار چه کارهایی انجام بدیم؟اول یه چیزایی می‌خوام بگم که شاید ابتدایی و مسخره به نظر برسه ولی همه‌ی اینا رو از منابع علمی خوندم و واقعا مهم و تاثیرگذاره و بعدش در مورد کاربردش بیشتر توضیح میدم: به طور کلی من یه فرایند تصمیم گیری تو ذهنم دارم که چندتا مرحله داره و مهارت‌هایی هست که تو هر مرحله‌ ازشون استفاده می‌کنم:۱. تحلیل مسئله: خود این تحلیل مسئله چند بخشه. اول باید فاکتورها و جنبه‌های مد نظر رو پیدا کنم. مثلا اگه می‌خوام یه گوشی بخرم، میشه دوربین و باتری و سیستم‌عامل این چیزا. دوم اولویت بندی این فاکتورهاست. مثلا من ممکنه دوربین واسم مهم‌تر از باتری باشه. سوم تحلیل شرایط محیط و عوامل تاثیر گذارشه. مثلا اینکه الآن قیمت‌های بازار چجوریه و شاید هفته بعد Black Friday باشه. در کل توی این بخش مهارت «تفکر نقاد یا Critical Thinking» خیلی مهمه.۲. دیدن گزینه‌ها: شاید گزینه‌های زیادی داشته باشم ولی بازم ممکنه همه رو نبینم. مثلا شاید یه فروشگاه اینترنتی رو بررسی کنم واسه خرید گوشی و فک کنم همیناس دیگه.۳. انتخاب: خب اگه درست تحلیل کنم و گزینه‌ها رو دیده باشم دیگه انتخاب ساده‌س نه؟ نه همیشه. مثلا ممکنه دلم الکی یه گوشی‌ای گیر کرده باشه و باعث شه گزینه‌ای که خودم می‌دونم درسته رو انتخاب نکنم. البته لزوما چیز بدی نیست. باید به این فکر کنم که چقد درست بودن انتخابم برام مهمه و چقد سلیقه و علاقه‌م.۴. انجام دادن: بعد از گرفتن تصمیم، باید انجامش بدم. حالا گوشی خریدن که انجام دادنش ساده‌س ولی مثلا اگه یه پروژه رو انتخاب کردم، باید بتونم:کارها رو لیست کنم و بشکونم. ممکنه تو ذهنم اتفاق بیفته ولی معمولا می‌نویسمممکنه برنامه‌ریزی انجام بدم واسه‌شون. یعنی از نظر زمان انجام دادن کارهابعضی از کارها رو تبدیل به عادت می‌کنم. یعنی در طول زمان بررسی می‌کنم که چقد به انجام دادن اون کار پایبندم و سعی می‌کنم بیشترش کنم.۵. پذیرفتن نتیجه: بعد از تموم شدنش اولا که اگه نتیجه بد بود و شکست خوردم، باید قبول کنم که من تلاشمو کردم و شکست هم یه تجربه‌س و اگرم موفق شدم باید قبول کنم که من توانایی شو داشتم و به خودم اعتماد کنم که من از پس این کارها بر میام. دوما باید خیلی ریز همه‌ی فرایند رو بررسی کنم و ببینم کجاها خوب عمل کردم و کجاها نه و چیا رو بیش از حد وقت گذاشتم، چیا رو سرسری نگاه کردم و... اینا به من کمک میکنه تو تصمیم‌گیری‌های بعدی توانایی‌های خودمو بدونم و مسائل رو بهتر تحلیل کنم. ضمنا باید فیدبک بگیرم از دیگران.۶. انتقال تجربه: شاید برای شما مهم نباشه ولی من دوس دارم تجربه‌هامو یا یه جا بنویسم یا حداقل تو صحبت‌هام به بقیه منتقل کنم. اینجا شناختن رسانه‌ها و انتخاب رسانه‌ی مناسب و تاثیرگذاری در نوشتن و صحبت کردن مهمه.همه‌ی این کارها در حد گفتن خیلی ساده‌س ولی در عمل پیچیده میشه. پس باید هی انجام بدیم (performance یا اجرا) و این یعنی هی باید شکست بخوریم و فیدبک بگیریم و بازنگری و اصلاح کنیم (performance review) و در نهایت یاد بگیریم و تبدیلش کنیم به یک skill یا مهارت.در همین راستای شاید بد نباشه در مورد سیستم تند و سیستم کند مغزمون هم بیشتر بدونیم.حالا کاربرد این فرایند رو میخوام توضیح بدم:۱. فرصت‌ها رو ببینید و جرات قبول کردنشون رو داشته باشین.ببینین! کلی فرصت دورمون هست که ما نادیده می‌گیریم و می‌گیم حالا من که فعلا بلد نیستم یا این فرصت واسه‌ی من نیست یا حالا این هفته یکم سرم شلوغه و... مثلا یه نفر یه چیزی رو میخواد یاد بده که شما نمی‌دونین چیه یا یه مطلبی که یه نفر پیشنهادش میکنه ولی شما با خوندن عنوانش چیزی ازش نمی‌فهمین یا حس می‌کنین بدرد نمی‌خوره یا مثلا یه مسابقه‌ یا ایونتی داره برگزار میشه که شما متوجه کاربردش نمیشین. یا حتی بعضا یکی یه فرصت رو مستقیما به خودتون توضیح میده. مثلا مدیرت بهت میگه تو می‌تونی فلان پروژه رو دست بگیری یا همکارت بهت میگه تو خیلی کارت درسته و چرا نمیری کارها خفن‌تر کنی و...من دو تا دلیل برای نپذیرفتن این فرصت‌ها می‌بینم:ترس از شکست: این خیلی مسخره‌س واقعا. خب به درک که شکست می‌خوری! چه مشکلی داره؟ یه تجربه‌س و اتفاقا خیلی هم خوبه. وقتی یه کاری رو بلد باشی و انجامش بدی چه فایده‌ای داره؟ مثلا تو بلدی مکعب روبیک رو درست کنی. صد بار اینکارو بکن و هی خوشحال باش که هر بار موفق میشی! که چی؟ ولی اگه نتونی انجامش بدی اون وقته که یه چیزی یاد می‌گیری. خیلی وقت‌ها شکست خوردن بهترین نتیجه‌ایه که می‌تونی بگیری.متوجه کاربرد و فایده‌ی اون فرصت نبودن: اولا که وقتی شما نمی‌فهمین چه کاربردی داره یا براتون مبهمه که چرا این فرصت به وجود اومده و چه هدفی داره، یعنی کلی چیز جدید توی اون فرصت هست و حتما حتما چیزهایی برای یادگیری داره. دوما خیلی وقتا شرکت کردن تو این فرصت‌ها باعث میشه آدمای دیگه رو بشناسین و نتورکتون قوی‌تر میشه.پس لطفا «نه نگفتن» رو تجربه کنید. این ویدیو رو هم ببینید که یه آدم موفق تهیه کرده و تجربیاتشو گفته.۲. فراشناخت رو یاد بگیرید. یعنی به روش و مسیر فکری‌تون فکر کنید.این بحث خیلی مهم و عمیقه و واقعا نمی‌تونم خلاصه‌ش کنم براتون. کتاب «ذهن فریبکار شما» و پیج اینستای دکتر سلطانی رو پیشنهاد می‌کنم. (حالا ببینیم به نکته‌ی قبلی توجه می‌کنین و این کلمه‌ی «فراشناخت» که براتون جدیده رو جستجو می‌کنین یا نه :)))۳. مهارت پرزنت کردن رو یاد بگیرید.از پرزنت کردن منظورم فقط پاورپوینت ساختن نیست. بعضی وقتا باید بتونین یه پیام خوب تو تلگرام بنویسین یا یه مستنداتی بنویسید.یه نکته‌ی مهم شناختن رسانه‌هاست. این همه شبکه اجتماعی داریم که هر کدوم واسه یه محتوایی خوبه. یوتیوب و اینستاگرام و توییتر و کلاب هاوس و تلگرام و مدیوم/ویرگول و... هر کدوم از اینا انواع محتوا رو دارن. مث استوری و پست و... و هر محتوایی هم فیچرهای مختلفی داره که کمک می‌کنه به بهتر منتقل شدن محتوا.توی محیط کار هم از این چیزا زیاد هست. ابزارهای از کامنت گذاشتن توی کد بگیر تا پیام توی گروه کاری، مستندنویسی، اسلاید و برگزاری جلسه. ابزارهاتون رو بشناسین و سعی کنین فعال باشین.۴. معمولا دیگران خیلی کمتر از اون چیزی که به نظر می‌رسه بلدن!خصوصا اگه کارآموز یا جونیور هستین این رو خوب تو ذهنتون داشته باشین. دنیای برنامه نویسی خیلی وسیعه و انقد مطلب وجود داره که ممکنه شما از یک نفر ۱۰ سال کمتر سابقه داشته باشین ولی یه چیزی رو بلد باشین که اون بلد نباشه. برای همین اگرچه تجربه‌ی زیاد یک فرد احتمال اشتباه بودن اطلاعاتش رو کم می‌کنه ولی استناد به تجربه‌ی یک شخص نمی‌تونه دلیل درست یا غلط بودن تصمیماتش باشه. پیشنهاد می‌کنم مغالطه‌ی توسل به مرجع رو بخونید.به عبارت دیگه توی جلسات، گفتگوهای دوستانه و هر جایی که فرصتش هست، چیزی که فکر می‌کنید درسته رو بگید حتی اگه تجربه‌ی کمی دارید. دو حالت داره! یا حرفتون درسته (که خداروشکر) یا غلطه و یه نفر حرف شما رو اصلاح می‌کنه و شما یه چیزی یاد می‌گیرین. اصن اینکه شما منفعل و ساکت باشین تو جلسه‌ها، یه خصوصیت منفی حساب میشه (از نظر مدیرتون) و بهتره اگه خجالتی یا درونگرا هستین، تو محیط کار علی رغم تمایلتون حرف بزنین.در این راستا پیشنهاد می‌کنم این ویدیو در مورد Imposter syndrom رو ببینید.البته اگه فک می‌کنین شما بیشتر از بقیه می‌دونین، بهتره در مورد Dunning kruger هم بخونید. اگر بازم فک می‌کنین خیلی می‌دونین (که ممکنه غلط نباشه) سعی کنید زیاد فیدبک بدین و یاد بگیرین چجوری فیدبک سازنده (Constructive) بدین.۵. توی محیط کار To the point باشین.این خصوصیت خیلی مهمیه. تلاشمو می‌کنم که خوب توضیحش بدم. چندتا مثال می‌زنم:تو مصاحبه ازتون سوال می‌پرسن که فلان چیزو بلدین یا نه. شما اون کلمه رو شنیدین و یه تصوراتی هم دارین ولی مطمئن نیستین درست باشه. جواب بدین: «قبلا یه جا شنیدمش و برداشتی که کردم این بوده ولی مطالعه نکردم و ممکنه غلط باشه». این جمله ارزش خیلی زیادی داره.شما از افراد با تجربه‌ی تیم تون هستین و یکی از اعضای تیم ازتون یه سوال میپرسه ولی شما بلد نیستین. جواب بدین: «منم بلد نیستم البته یه حدس‌هایی میزنم ولی بیا با هم سرچ کنیم یادش بگیریم».یه تسک به شما سپرده شده و نمی‌تونین انجامش بدین. از چند نفر سوال می‌پرسین ولی متوجه راهنمایی هاشون نمی‌شین. به یه نفر دیگه حتی کسی که تجربه‌ی کمتری داره (برگردین به نکته‌ی قسمت ۴) تسک رو بسپرین و ازش یاد بگیرین و قبول کنین که اون فرد مهارتی داره که شما ندارین و ازش بخواین که کمک کنه اون مهارت رو بدست بیارین.از شما می‌خوان که برای یک پروژه تخمین بزنین ولی ابهامات زیادی وجود داره و شما مطمئن نیستین چقد طول می‌کشه. جواب بدین: «خیلی مبهمه و تخمین بدرد بخوری نمی‌تونم بزنم مثلا شاید ۳ ماه تا ۱ سال طول بکشه ولی یه حسی بهم می‌گه که ۶ ماهه تموم میشه ولی اصلا نمی‌تونم قولشو بدم. دلیل ابهام این چیزاست ...»از نظر حرفه‌ای (کاری) رفتار یکی از همکاراتون درست نیست. بهش بگین: «من متوجه یه تفاوت توی یکی از رفتارهای خودم با تو شدم و خودم فکر می‌کنم که رفتار تو ممکنه اشتباه باشه. اگه موافقی یه جلسه بذاریم در موردش یه گپ بزنیم. احتمالا از این تفاوت رفتاری می‌تونیم چیزهایی رو یاد بگیریم».۶. رزومه و لینکدین تون رو آپدیت نگه دارین و مصاحبه برید.این نکته شبیه نکته‌ی ۱ هست. این فرصت‌ها رو غنیمت بدونین. مصاحبه فرصت عالی‌ای برای یاد گرفتن و نتورک تشکیل دادنه. کاملا می‌تونه آینده تونو عوض کنه.۷. مهارت‌هاتون رو به دیگران نشون بدین.یه مرز باریک بین شوآف (Show off) کردن و بیش از حد خاکی بودن هست. باید بلد باشیم فرصت‌های مناسبی پیدا کنیم که مهارت‌هامونو نشون بدیم. این فرصت‌ها زمانی هستن که آدما اومدن که چیزهای جدید بشنون و یاد بگیرن. مثلا سر ناهار معمولا موقعیت خوبی نیست. ولی توی جلسه‌هایی که دنبال راه حل هستیم مثل جلسه‌ی کد ریویو، فرصت خوبیه.۸. به مدیرهای مستقیم و غیر مستقیم تون گزارش بدین.از اونجایی که خیلی از مدیرها روش درستی برای سنجش مهارت نیروهاشون ندارن، شما باید بهشون نشون بدین که چه کارهایی انجام دادین و این تاثیر می‌ذاره روی دیده شدن تون و بعدا ممکنه فرصت‌های بهتری توی شرکت نسیب تون بشه.امیدوارم این مطلب بدردتون بخوره. ولی بازم اگه فک میکنین چیزی هست که بهتره به این مطلب اضافه بشه لطفا توی کامنت ها بگین. در کل نظرتون رو بذارین ممنون میشم.</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 04:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشتیبانی از زبان فارسی right to left (RTL) در جیرا</title>
                <link>https://virgool.io/tapsell-tech/%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-right-to-left-rtl-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D8%A7-gbqzahsevctl</link>
                <description>متاسفانه در جیرا (Jira) متن ها LTR یا left to right هست. اینجا ترفندی داریم که پشتیبانی هر دو جهت RTL و LTR را به جیرا اضافه می‌کند.به طور کلی با این تکنیک شما می‌تونین هر کد CSS و JS ای رو به جیرا اضافه کنید. این تغییرات برای تمام کاربران شما اعمال میشه. برای اینکار شما باید دسترسی System Admin داشته باشید.استفاده از Announcement Banner برای افزودن CSS و JS سفارشی به جیراطبق این لینک شما می‌تونین به جیرا تون CSS و JS دلخواه اضافه کنین:در system admin به تب System برید و از قسمت User interface گزینه‌ی Announcement banner رو انتخاب کنید پشتیبانی از RTL در ویرایشگر (Editor)خیره کنید.                                                             پشتیبانی از RTL و LTR در جیرا برای نمایش متن فارسیکافیه این کد رو در Announcement Banner ذخیره کنید:
setInterval&#40;function (&#41; {
  let tapsell_dirAutoSupportSelector =
    &amp;quot.user-content-block:not([dir]), .mce-content-body:not([dir]), .wiki-content:not([dir])&quot;
  const items = document.querySelectorAll(tapsell_dirAutoSupportSelector);
  items.forEach((x) =&gt; {
    x.setAttribute(&amp;quotdir&amp;quot, &amp;quotauto&amp;quot);
  });
}, 1000);

&lt;style&gt;
.user-content-block:not([dir]), .mce-content-body:not([dir]), .wiki-content:not([dir]) {
  direction: rtl;
}
&lt;/style&gt;پشتیبانی از RTL در ویرایشگر (Editor)متاسفانه از روش بالا برای RTL کردن ادیتور نمیشه استفاده کرد (چون توی Iframe باز میشه و نمیشه بهش استایل داد) ولی اگه از مرورگر Chrome استفاده می‌کنید میتونید با کلیک راست روی ادیتور و باز کردن منوی Writing direction جهت نوشتن متن رو انتخاب کنید.</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 04:42:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه‌ی راه فرانت‌اند: آنچه یک توسعه دهنده‌ی فرانت‌اند در تپسل می‌آموزد</title>
                <link>https://virgool.io/tapsell-tech/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%BE%D8%B3%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%AF-a8bapnsclj1i</link>
                <description>یک نقشه‌ی راه کامل کمک می‌کنه یادگیری هدفمند باشه و سریع‌ترین و بهترین راه برای افزایش دانش و ارتقای سطح رو بهمون نشون میده. در این مطلب خصوصیات مهم یک Roadmap خوب رو یاد می‌گیریم و می‌بینیم که در تیم فرانت‌اند تپسل چالش‌های مربوط به یادگیری رو چطور با یک نقشه‌ی راه خوب حل کرده‌ایم.نقشه‌ی راه (Roadmap) چیست؟به طور کلی یک roadmap راه و مراحل اصلی رسیدن به یک هدف رو بهتون نشون می‌ده. به طور خاص اینجا منظورمون یک راهنماست که به شما بگه چه مهارت‌هایی رو باید بیاموزید. مسیر کلی که شما باید طی کنید تا از یک دولوپر تازه وارد یا جونیور، به یک دولوپر حرفه‌ای یا سینیور تبدیل شوید.چرا باید Roadmap داشته باشیم؟شما بدون داشتن roadmap ممکنه:به اشتباه فکر کنید که دیگه همه چیز بلدید صرفا چون مدتی‌ست که مطلب جدیدی نمی‌بینید!به صورت پراکنده مطالب رو یاد بگیرید. مثلا بعضی مباحث پیشرفته رو بلد باشید در حالی که از مباحث پایه‌ای اطلاعی ندارید.از مباحث به روز و جدید اطلاعی نداشته باشید. دنیای تکنولوژی هر روز داره تغییر می‌کنه و Roadmap ها هم باید به روز شونداولویت بندی مباحث رو ندونید. طبیعتا توی هر لحظه‌ای مجموعه‌ای از مباحث وجود داره که باید یاد بگیرید اما اینکه چه مطلبی اولویت داره رو ممکنه ندونید.پیشنهاد می‌کنم همیشه یک Roadmap برای خود داشته باشید. برای شروع می‌تونید از roadmap.sh کمک بگیرید که مجموعه‌ای از نقشه‌های راه برای حوزه‌های مختلف برنامه‌نویسی آماده کرده.نقشه‌ی راه تیم فرانت‌اند تپسل چگونه است؟در شرکت تپسل به همه‌ی افراد یک سطح از ۱ تا ۱۰ نسبت داده شده که شامل سطوح مختلف Junior، Middle و Senior است. فاکتورهای بسیاری برای تعیین سطح وجود داره که یکی از اون‌ها دانش فنی فرد هست که در هر حوزه (فرانت، بک و...) به صورت جداگانه مشخص شده است.به طور خاص در تیم فرانت، Roadmap شامل موارد زیر است:زبان‌های برنامه نویسی اصلی (HTML، CSS، JavaScript و TypeScript)اطلاعات کلی در مورد وب، امنیت وب و Policy های آنفریم‌ورک‌هایی که با آن‌ها کار می‌کنیم (در حال حاضر Angular، React و Svelte)دانش UI/UX و Accessibilityابزارهایی که با آنها کار می‌کنیم (Git، ESLint، Webpack و...)برای اینکه بهتر بتونیم این موارد در Roadmap مون نمایش بدیم، ابتدا کل مباحث قابل یادگیری در هر یک از این تکنولوژی‌ها رو به ۵ سطح تقسیم کردیم. به طور مثال در عکس زیر سطح‌های اول و دوم مربوط به فریم ورک Angular رو مشاهده می‌کنید.بخشی از Roadmap انگولارهمونطور که ‌می‌بینید هر سطح شامل تعدادی کلیدواژه هست. مثلا در سطح ۲ انتظار می‌ره که دولوپر مباحث Routing رو در انگولار بلد باشه. برای یادگیری این مباحث، لینک‌ها و مطالبی در آرشیو مون داریم که کمک خواهند کرد. این آرشیو به تفکیک سطح و تکنولوژی در اختیار همه قرار می‌گیره. توضیحات بیشتر در مورد این آرشیو رو در مطلب جلسات هفتگی سایلنت بخونید.بخشی از آرشیو مطالب در حوزه‌ی Angularبا در کنار هم گذاشتن تمام این موارد یک Roadmap کامل آماده شده که به اعضای تیم کمک می‌کنه همواره سطح خودشون رو بدونن و بتونن یادگیری بهتری داشته باشن.بخشی از جدول سطوح Roadmapالبته به جز مهارت‌های فنی، موارد دیگری هست که فقط مخصوص فرانت نیست. مانند:کیفیت و تمیزی کد و تمایل به Refactoringمهارت‌های Communication و Mentoring و Leadershipمهارت‌های Creation و Problem Solving و Innovation: اینکه بتونید مشکلات کمتر دیده شده رو پیدا کنید و تحقیق کنید و ایده بزنید برای حل مسائلی که حتی ممکنه کسی متوجه شون نشده باشه.این مهارت‌ها قابل اندازه گیری نیستند و معمولا به اسم Soft skill ازشون نام برده می‌شه.چطور می‌فهمیم هر کسی در چه سطحی هست؟این مسئله شاید در نگاه اول ساده به نظر برسه اما پیچیدگی‌های زیادی داره. مخصوصا اینکه به راحتی ممکنه سلیقه‌ای پیش بره و هر کسی نظر متفاوتی داشته باشه.به طور کلی می‌تونیم این مسئله رو به دو بخش تقسیم کنیم:تعیین سطح افراد در هنگام استخدام و جذب. برای این مسئله، در زمان مصاحبه یک تخمین سطح کلی داریم و بعد از استخدام در بازه‌ی آزمایشی مجددا ارزیابی دقیق‌تری انجام داده و در صورت نیاز سطح تخمین زده شده رو اصلاح می‌کنیم.ارتقای سطح اعضای کنونی. قبلا در مطلب روش‌های یادگیری مداوم، در مورد فعالیت‌هایی که به ارتقای افراد کمک می‌کند صحبت کردیم. اما حالا مسئله اینه که چطور بفهمیم افراد ارتقا داشته‌اند یا نه. برای این موضوع در طول سال هر فرد چند بار فرصت دارد درخواست بررسی سطح و ارتقا ارسال کند. این فرایند کمک می‌کنه تا همیشه افراد مورد ارزیابی قرار بگیرن.جمع بندیمهم نیست کجا کار می‌کنید یا شغل تون چیه، همیشه باید یک Roadmap توی ذهن تون داشته باشید برای آینده‌ی شغلی خودتون. در غیر این صورت کم کم یادگیری توی کار شما کم رنگ خواهد شد و در نتیجه کار برای شما تکراری خواهد شد. در انتخاب نقشه‌ی راه، از افراد با تجربه کمک بگیرید و با مطالعه‌ی منظم و روزانه، از مباحث جدید مطلع شوید.</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 19:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگیری مداوم:‌ ۳ روش تیم فرانت‌اند تپسل برای به روز بودن</title>
                <link>https://virgool.io/tapsell-tech/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%BE%D8%B3%D9%84-lnsg0w4txw07</link>
                <description>برای به روز بودن دانش‌مان، جلوگیری از تکراری شدن کارها، یادگیری مداوم راه حل های مختلفی در تیم فرانت تپسل داریم که مطمئناً برای شما هم می‌تونه مفید باشه.قاعدتا برای شما هم پیش اومده که توی یه محل کارتون، چیز جدیدی یاد نمی‌گرفتید و کار براتون تکراری شده بوده. در چپتر فرانت تپسل هم‌آموزی، به اشتراک گذاری دانش و آپدیت بودن اهمیت زیادی داره و همیشه سعی داریم که از روزمرگی و خسته‌کننده شدن کار جلوگیری کنیم. در ادامه به معرفی روش‌های ما برای حل این مسائل می‌پردازیم.۱. جلسات هفتگی سایلنت - Silent Meetingsهر هفته یه جلسه داریم با هدف یادگیری. به این صورت که هر فرد لینک‌های مفید از مطالبی که در این هفته مطالعه کرده رو توی جلسه می‌ذاره و بقیه مطالعه می‌کنند. اسم این جلسات رو Silent گذاشتیم چون هیچ کس حرف نمی‌زنه و همه فقط مطالب توی جلسه رو مطالعه می‌کنند. در پایان جلسه هم اگر سوالی پیش اومده باشه، می‌پرسیم.نمونه‌ای از مطالب جلسه‌ی سایلنتمثلا تو این عکس مطالبی که آماده شده برای یکی از جلسات، نمایش داده شده. موضوع کلی هر مطلب و مدت زمانی که برای مطالعه‌ی اون لازمه هم مشخص شده.چرا جلسات سایلنت؟خوندن، سریعتر از حرف زدنه. وقتی ما می‌خونیم می‌تونیم جاهایی که بلد هستیم رو رد کنیم و جاهایی که برامون جدیده رو با دقت بیشتری بخونیم.هر کس فقط مطالبی که لازم داره رو می‌خونه. ممکنه بعضی مطالب برای بعضیا تکراری باشه و بلد باشن یا اصن براشون جالب نباشه.امکان باز کردن لینک‌های جانبی یا جستجو وجود داره. ممکنه بخوایم بیشتر در مورد یه موضوعی مطالعه کنیم و لینک های جلسه کافی نباشه برامون. تو این جلسات این امکان وجود داره.چطور این همه مطلب و جلسه رو آرشیو می‌کنیم؟برای مدیریت محتوای این جلسات ما از Notion.so استفاده می‌کنیم.ضمنا آرشیو تمام جلسات و تمام مطالب هم همیشه در دسترس هست و برای آموزش سریع‌تر و همچنین جلوگیری از پرسش و پاسخ‌های تکراری استفاده می‌شه. مثلا اگه کسی سوالی براش پیش بیاد در مورد موضوعی که قبلا توی جلسات وجود داشته، کافیه توی آرشیو جستجو کنه. همچنین مطالبی که اهمیت بالاتری دارند، در قسمت آرشیو در بخش جداگانه‌ای به اسم Essentials و به تفکیک سطح (Junior, Mid, Senior) در دسترس هستند.آرشیو جلسات و مستندات تیم فرانت تپسل۲. هر فرد همیشه یک تسک Research &amp; Developmentبذارید قبلش یه توضیح بدم... تپسل چندین محصول داره و هر محصول تیم فرانت مخصوص خودش رو داره ولی چالش‌های همه‌ی این تیم‌ها شبیه هم هست چون همه با تکنولوژی‌ها و دیزاین سیستم یکسانی کار می‌کنند و معمولا در موارد بیزینسی متفاوت هستن؛ در نتیجه می‌تونیم وقتی مشکلی رو حل می‌کنیم، یک راه حل جامع ارائه بدیم که همه‌ی تیم‌ها ازش استفاده کنند.به طور دقیق‌تر ما یک استخر (Pool) از مشکلات/چالش‌ها داریم که تیم‌های مختلف بهشون برخوردند حالا هر فرد میره از این استخر یک مشکل رو که براش جذابه انتخاب می‌کنه، به خودش اختصاص می‌ده (Assign) و در نهایت نتیجه رو پیاده‌سازی می‌کنه و در اختیار همه قرار می‌ده. ضمنا در جلسات هفتگی مطالبی که مطالعه کرده رو با بقیه به اشتراک می‌ذاره.چند نمونه‌ش رو به طور خلاصه توضیح میدم:دو تا تیم احتیاج به مکانیزمی داشتند که بتونن بر اساس Permission های کاربر، قسمت های مختلفی از پنل رو مخفی کنند. یک نفر داوطلبانه این نیازمندی رو پیاده‌سازی کرد و تیم دیگه هم ازش استفاده کرد.یک نفر پیشنهاد کرد که از Stylelint استفاده کنیم. یک نفر این قضیه رو به دست گرفت و یک کانفیگ خوب + آموزش‌های مربوطه + پایپ‌لاین مناسب برای Merge request ها رو آماده کرد. حالا همه‌ی پروژه‌ها این کانفیگ رو استفاده می‌کنند!گاهی اوقات این موضوعات حتی خارج از نیازمندی‌های تیم هست و صرفا به دلیل علاقه‌ی افراد به یادگیری تکنولوژی‌های مختلف اتفاق می‌افتد.برای این مدیریت این تسک‌ها ما از Airtable.com استفاده می‌کنیم. ابزاری کمتر شناخته شده که ترکیبی از Excel و Trello هست.۳. اختصاص بخشی از هر روز به مطالعههمه‌ی ما همیشه موضوعاتی هست که دوست داریم یاد بگیریم یا مطالب مفیدی پیدا می‌کنیم که احتمالا با ابزاری مثل Pocket ذخیره می‌کنیم که بعدا مطالعه کنیم ولی همیشه اینکار رو عقب می‌اندازیم و بعد از یه مدت هم می‌فهمیم که خیلی وقته چیز جدیدی یاد نگرفتیم و پیشرفت نکردیم.در تیم فرانت تپسل ما هر روز یک دهم از روز رو به مطالعه اختصاص می‌دهیم. البته خیلی از مواقع این وقت صرف مطالعه‌ی مطالبی که در آرشیومون داریم (بالاتر توضیح دادم) میشه.بعضی از منابع پیشنهادی‌مون رو معرفی می‌کنم: راحت‌ترین شون newsletter های معروف مثل CSS-Weekly و Codrops و Mediumپیج‌های توییتر مثل JavaScriptKicks و frontender_ua و ChromeDevTools و CSS-Tricks البته پیج‌هایی تکنولوژی‌هایی که باهاشون کار می‌کنیم مثل angular و Typescript منابع یادگیری دیگه مثل یوتیوب یا بلاگ‌های دولوپرهای معروفنکته‌ی پایانی - میزان به روز بودن‌تان را ارزیابی کنیداگه می‌خواین بدونین چقد رو لبه‌ی تکنولوژی هستید و از آخرین آپدیت‌ها اطلاع دارید، بهتون پیشنهاد می‌کنم stateofjs.com و stateofcss.com رو حتما ببینیدجمع‌بندیکار شما هر چی که هست، مهمه که به روز باشین! به خصوص اگه برنامه‌نویس باشین. ما در تیم فرانت تپسل، اهمیت زیادی به این موضوع می‌دهیم و سعی می‌کنیم تمام شرایط لازم را برای آن فراهم آوریم.شما هم سعی کنید:روزانه بخشی از وقت‌تون رو به مطالعه‌ی مطالبی که عنوان (Title)‌ شون جدید هست بپردازید.اگه فرصت خوندن یک مطلب رو ندارید، از ابزارهای Save for later مثل Pocket استفاده کنید.اگه علاقه‌مند هستید، یک Journal برای خود داشته باشید و لینک‌های مفید رو نگه دارید (یا بوک مارک کنید). </description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 11:57:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفع مشکلات اتصال فلاتر در ایران (تحریم/فیلترینگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF-b22ybufa6y3g</link>
                <description>با توجه به تحریم‌ها، در استفاده از فلاتر در ایران مشکلات زیادی هست (تقریبا بدون VPN قابل استفاده نیس) و این مسئله خیلی مشکل ساز میشه.برای حل این مشکل دو تا راه حل ساده هست:۱. استفاده از شکنشکن یه ابزار رایگان برای دور زدن تحریم‌هاست. کافیه DNS هاشو تنظیم کنین و تمام۲. استفاده از mirror siteمی‌تونین Dart و Flutter و غیره رو از یه جای دیگه دانلود کنین! این امکان رو خود flutter بهتون میده. کافیه این دستورها رو بزنین:export PUB_HOSTED_URL=https://pub.flutter-io.cn
export FLUTTER_STORAGE_BASE_URL=https://storage.flutter-io.cnشما هم اگه mirror site دیگه‌ای می‌شناسین معرفی کنین لطفا.</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 01:24:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-7-sfi0spq76yls</link>
                <description>لطفا از مطلب دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اول شروع کنید.روز بیست و هفتم (شنبه)رفتیم میدون و اونجا ۱۰-۱۲ تا کامیون و ۷-۸ تا اتوبوس اومدن و به صف شدن! چون قراره امیر بیاد بازدید. بیچاره اون سربازی که باید کامیون‌ها رو تمیز میکرده! برق میزنن! بعد اومدن گفتن برگردین برین جلوی گردان!! دو ساعت برگشتیم جلوی گردان بعد گفتن نه برین همون میدون!!!!  ناموسن انقد بی نظم؟؟ بعد گفتن برین کنار اون دیوار. دوباره برین پشت دیوار. حالا برین اون ور. حالا برین تو سایه. به خط شین. نه به خط خوب نیست به شکل U وایسین! ....... تازه کلی هم فرمانده جا به جا مون کرد که اونایی که بهتر جواب میدن جاهایی باشن که احتمال سوال پرسیدن بیشتره.امیر اومد و از ارشدرشید پرسید: عامل شیمیایی رو تعریف کنارشدرشید: عاملی است که از مواد شیمیایی تشکیل شده و در افراد و موجودات زنده تغییرات شیمیایی ایجاد می‌کند- رشته‌ت چیه پسر؟+ مدیریت بازرگانی- این چیزی که تعریف کردی رو شاید بتونی به عنوان یه نظریه‌ی جدید توی تز کارشناسی‌ت بررسی کنی!!بعد از من پرسید و منم مث بز نگاش کردم :)) اصلا بلد نبودم. و همینجوری تا آخر رفت و هیشکی بلد نبود. چندتا سوال دیگه هم اون آخرا پرسید و به جز یکی، بقیه رو غلط جواب دادیم.خوشحال بودیم که درحداقل از نظر نظافت واقعا خوب تمیز کردیم همه جا رو که یهو یه سربازی اومد و گفت امیر رفته ۲۰چشمه رو بازدید کنه و در یکی از دسشویی‌ها رو باز کرده و چاه زده بوده بالا!!!!!! پیکان‌گوجه‌ای گفت (گلاب به روتون) یه عن هم اومده بود بالا و مث کشتی تایتانیک از وسط شکسته بود :)))))).حالا از امروز یهو همه میگن ۶ هفته‌‌س! میگن امیر هم الآن اومده بازدید کرده راضی نبوده گفته باید ۶ هفته  باشه :|. اومدن حتی به خط کردن همه گردان رو و گفتن که این چه وضعیه و واسه بازدیدی که ۱۰ام تا ۱۳ام میان باید خیلی بهتر باشین.حالا دیگه بچه‌ها شروع کردن شرط بستن سر ۴ هفته و ۶ هفته. مخصوصا دائم‌المرخصی خیلی شرط بسته.کلاس در مورد مسائل پزشکی بود. فرمانده داشت از روی برگه می‌خوند و واقعا مزخرف بود. یهو گفت: اه این چرت و پرت‌ها چیه اینجا نوشته!... کسی هست پرستاری ای چیزی بلد باشه؟یکی دستشو گرفت بالا و اومد شروع کرد از اطلاعات قبلیش درس دادن و چقد مفید بود واقعایارو داشت نبض‌ها رو بهمون میگفت. نبض کشاله رو که گفت، فرمانده گفت: دقت کنین دستتونو جای درستی بذارین. البته واسه شما که دیگه اصن کار نمیکنه (به خاطر کافور)یکم درس داد و بعد رفت نشست. فرمانده گفت: خب همه چرت بزنن!! ۲ دقیقه همه چرت بزنن! همه سرشونو ببرن پایین و چرت بزنن!!(ناموسن این چی بود؟ ما نفهمیدیم چی شد دقیقا)عصر کل گردان رفتیم علف‌های کنار استخر (؟) رو کندیم! چققققد اذیت شدیم. برای من یکی که امروز واقعا سخت بود مخصوصا که بعدشم فرمانده اومد و گفت یه خبر خوش دارم براتون. قطعی ۶ هفته‌س :|| چقد بدم میاد از این یارو.روز بیست و هشتم (یک‌شنبه)امروز تیراندازی با ماسک بود و هوا واقعا گرم بود و هلاک شدیم تا برگشتیم آسایشگاه. واقعا قابل تحمل نبود. یکی از بچه‌ها موقع برگشتن، نزدیک آسایشگاه یهو از حال رفت خورد زمین! هر کی هم روزه بود دیگه روزه‌ش رو شکست.امروز دو تا از فرمانده‌ها با تیربار شلیک کردن و ما که نفهمیدیم کجا رو نشونه می‌گرفتن ولی هر چی زدن تو کوه بود.همچنان جو به شدت در مورد ۶ هفته‌س و همه بهمون میگن قطعی ۶ هفته‌س و منم کم کم ناامید شدم دیگه. ظاهرن واقعا ۶ هفته‌س. البته همه شواهد نشون میده ۴ هفته‌ای باید تموم شه. عصر شده بود و دیگه واقعا اعصابم خورد بود. براتون هیچ اهمیتی نداره ولی زنگ زدم به دروزوفیلا ملانوگاستر و واقعا خیلی آروم شدم. دستت درد نکنه واقعا قبلش عصبانی بودم (کلا داشتن یه دروزوفیلا ملانوگاستر برای دوران سربازی واقعا لازمه).شب شد و داشتیم میرفتیم واسه تیراندازی شبانه که یهو دو تا از فرمانده دعوا کردن و «به تو چه ربطی داره؟» و «تو گوه خوردی» به هم گفتن. ظاهرن یکی شون به سرباز اون یکی یه دستوری داده.بچه‌ها بعد از تیراندازی ظهر عرق سوز شدن و اصطلاحا می‌گیم «لاستیک سابی» دارن. بعد وقتی دستور میدن «پا بچسبون» اینا نمی‌تونن :)))).حلویی تو راه یهو به دائم‌النسخ گفت: نگاهت همیشه به منه! سنگینی نگاهت رو حس می‌کنم :)))))تیراندازی شبانه هم اینجوریه که یه تعدادی به عنوان داوطلب میرن تیراندازی و میشینیم. هوا هم یکم سرد بود و ما همه نشسته بودیم کنار هم که گرم تر شیم :))روز بیست و نهم (دوشنبه)صبح بیدار شدیم و کسی نیومد سرمون داد بزنه که بیدار شین و برین سر منطقه نظافت تون! خیلی عجیب بود. همه با تعجب داشتیم نگاه می‌کردیم و نمیدونستیم قضیه چیه. بلخره رفتیم سر کلاس و یه سری حرکت مسخره با نیزه انجام دادیم و بعد اومدن هی بچه‌ها رو بردن واسه نظافت و رنگ زدن و... تقریبا هر جای پادگان رو نگاه می‌کردی داشتن رنگ می‌زدن. فرمانده بازم گفت قطعی ۶ هفته‌س و یکم در مورد اردوگاه و برنامه‌های مختلفی که تو ۲ هفته‌ی باقی مونده باید انجام بدیم گفت. ولی من دیگه امروز اعصابم خورد نبود (به لطف مگس (چیه آخه اون کلمه‌ی طولانی) دیروز) و با خودم می‌گفتم همون ۳۰ روزه. ولی اعصاب صاقی خیلی خورد بود امروز. کلا خیلی‌ها اعصاب نداشتن.یه جا پیچوندم و رفتم. کلا خیلی هر کی هر کی بود. رفتم با بچه‌ها تو بوفه نشستیم. بعد رفتم تلفن بزنم که وسط تلفنم یهو قطع شد. بعد فهمیدم همه‌ی تلفن‌ها قطع شدن و تا آخر شب هم قطع موندن.روز سی‌ام (سه‌شنبه)داشتیم می‌رفتیم میدون که حلویی به بچه‌شهرستان و مایسام گفت از هم فاصله بگیرن.مایسام گفت: کلا گیر دادی به ماحلویی گفت: همینه که هست. اینجیریه!! :)))تو همون مسیر یه سرهنگ تمام داشت رد میشد یهو به حلویی گیر داد که چرا به من احترام نذاشتی؟حلویی عذرخواهی کرد ولی باز سرهنگه بهش گفت نکنه مسئول آموزش اینا هم هستی؟؟دائم‌النسخ گفت: هر چی ستاره‌هات کمتر باشه مقامت بالاتره؟گفتم نه برعکسگفت پس چرا من هیچی ستاره ندارم؟ (انصافا منطقیه)از گروهان ۳۰ نفره‌ی ما فقط ۳ نفر سر کلاس مونده بودیم!! بقیه یا داشتن رنگ می‌زدن یا نظافتی چیزی یا چال می‌کردن. منم قبلش چال می‌کردم ولی یه لحظه اومدم سر کلاس که همون موقع به من و داداش‌قمی گفتن برین یه گردان دیگه رو نظافت کنین:داشتم کارهایی که فرمانده بهم گفته بود رو انجام میدادم که داداش‌قمی اومد تو و به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت: «داداش! اصن ساعت نمی‌گذره» و رفتبه ساعت نگاه کردم دیدم اصن ساعتش کار نمیکنه!!حدودا نیم ساعت بعد دوباره اومد تو و ساعتو نگا کرد و گفت: داداش! لامصب اصن ساعت نمی‌گذره!!!!!!گفتم: داداش ساعت خرابه ها!(بیچاره انقد دیگه عادت کرده بود که ساعت جلو نره. کلا درک نسبت مفهوم زمان رو از دست داده بود)با داداش‌قمی رفتیم بوفه و داشتیم ناهار می‌خوردیم که یهو محمدجانی و یکی دو تا دیگه از بچه‌ها اومدن و شروع کردن ما سرمون داد زدن و گفتن بدویین!! گفتیم چی شده؟ گفت امریه‌هاتون اومده!!!!! تا نرفتیم آسایشگاه و ندیدیم که واقعا امریه‌ها اومده، آروم نمی‌شدیم.خیلی عجیب بود! فقط کسایی که «امریه» داشتن ترخیص شده بودن! بقیه بچه‌ها هنوز موندن تا ۸ خرداد و من دیگه نیستم که خاطره‌های این ۸ روز رو بنویسم.سایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 01:01:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-6-caxa5swkyhwr</link>
                <description>لطفا از مطلب دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اول شروع کنید.روز بیستم (شنبه)بچه‌شهرستان اومد تی رو داد به شاپرک و گفت برو اینو بشور. بعد یه پلاستیک آشغال هم داد دستش گفت اینارم ببر پایین. یهو حسن آنی اعصابش خورد شد و جلوی حلویی با بچه‌شهرستان دعوا کردن.امروز می‌خوان بیان بازدید اماکن. آسایشگاه رو خوب شستیم و بازم همه‌ی وسایل باید توی کیف و کیف توی کمد باشه :| من و زعفرون هم رفتیم نگهبان مسجد و سینما و این دفعه یه سری سرباز اونجا بودن و کلی کار نظافت بهمون دادن.یکی از این سربازها داشت که نظافت می‌کرد از اون یکی پرسید ساعت چنده؟- هشت و نیم+ شوخی می‌کنی؟؟ من رو ۱۰ حساب کرده بودم(فک می‌کردم اینکه زمان نمی‌گذره فقط واسه ما که تازه اومدیم اینجوریه. ولی این یارو فقط ۱۰ روز از خدمتش مونده بود!! هنوزم با زمان مشکل داره)وقتی اومدن واسه بازدید، فقط گرفتن عکس مهم بود. عکس‌ها رو که گرفتن گفتن تمومه! و بلافاصله شروع کردن به جمع کردن و بعدشم در رو بستن و رفتن :/.محمدجانی (با آواز بخونین):زن باید خوشگل باشه، زن باید خوشگل باشه    ...   سفید و کمی چاااااق، سفید و کمی چاقسرود ملی شاپرک هم جالبه: «شپرییی شپرییی شپری شه پر! پرپرپر پرررر پرررر پرپر پرپر پرررر پرررر!»روز بیست و یکم (یک‌شنبه)پیکان‌گوجه‌ای میگه انقد جلو در دسشویی نگهبان بودم که اومدن مقام «سرعن دوم» رو بهم دادن :)). میگه وقتی میرم خونه ناخودآگاه میرم جلو در دسشویی میشینم به بابام میگم فقط دسشویی‌های سمت چپ :))))سر کلاس پرسیدن کیا روزه نیستن و خب اشتباه بزرگی بود که دستمونو گرفتیم بالا! جاتون خالی رفتیم با بچه‌های «پست مهندسی» (در واقع همون سربازهای بنّا) ملات درست کردیم و دیوارهای دو تا اتاق رو به اندازه‌ی دسشویی آوردیم بالا. البته بقیه بچه‌ها هم تو این تایم رفتن کمپ زدن اونا هم سرویس شدن.ساعت ۱.۵ شده بود. یکی از این سربازهای پست مهندسی گفت بچه‌ها هنوز ملات مونده؟گفتیم آرهگفت خب بریز تو فرغون بیار اینجا بریز تو این چاله!! :)))))(توضیح: ساعت استراحت بود دیگه. ملات رو ریختن یه جایی حروم کردن که بگن تموم شده و سریع بریم)دارم خاطره می‌نویسم و دائم‌النسخ گفت اینم میگم بنویس (چون پسر گلیه می‌نویسم): «this life ****»تو دسشویی یهو یکی گفت: سمت چپ تمام؟جمعی از افرادی که توی دسشویی مشغول بودن: تماااااااااااام+ سمت راست تمام؟جمعی دیگه: تماااااااااااامیهو یکی داد زد: مانع!!سر کلاس یکی از بچه‌ها از حاج‌آقا اجازه گرفت و یکم قرآن خوند و قشنگ هم خوند. بعد دو تا آواز محلی هم خوند.بعد یکی دیگه گفت منم بخونم؟ بعد شروع کرد تتلو خوندن :))))مافیابلد سرش خورده توی یه جایی و اندازه‌ی یه سکه باد کرده و اومده بیرون!!روز بیست و دوم (دوشنبه)روز تیراندازی سوم بود امروز.کلا یه سری جمله هست که بهمون می‌گن که تحقیر شیم:کی به شما لیسانس داده؟ (که در این راستا یه بار مقسم‌نون گفت دکتر فلانی رئیس گروه مون بوده اگه انقد واستون سواله ?)من نگران اونی‌ام که شما بخواید شوهرش بشیداین همه درس خوندین هنوزم نظم/احترام/... رو بلد نیستینروز بیست و سوم (سه‌شنبه)الآن در حالتی که باد و طوفان اصن نمی‌ذاره حتی چشتو باز کنی، نشستیم سر کلاس و دارن بهمون درس میدن و حتی صدای فرمانده رو هم نمی‌شنویم!روز بیست و چهارم (چهارشنبه)یه اتفاقی روز ۲۲ام افتاد که چون به امروز خیلی مرتبطه الآن می‌گم: تو مسیر تیراندازی، چال‌کننده‌اعظم (به اختصار از این به بعد میگم چالر) فقط یه اسلحه داشت می‌برد (بقیه کلی وسیله دستشون بود) بعد در عین حال داشت به بچه‌شهرستان و مایسام گیر میداد که کار نمی‌کنن! من یکم بهش گیر دادم که حداقل خودت یه چیزی بگیر دستت بعد به اونا گیر بده. مخصوصا وقتی یکی از بچه‌ها که داشت میز رو میبرد خواست اسلحه‌شو بده بهش، اصن هیچ توجهی نکرد. خلاصه یکم از شدت چال کردنش اعصابمون خورد شد.ساعت ۱ تا ۳ که وقت استراحت مونه رو فرمانده مون گفت که بشینین کل آسایشگاه رو بشورین. کلی آب ریختیم و وایتکس و تاید و... کلی تی کشیدیم و واقعا خیلی تمیز شد ولی خب از وقت استراحتمون رفت دیگه.سر کلاس ۳ تا ۶ بودیم که بازم چالر پیچوند و بعدش آجودان سرهنگ اومد و بچه‌های گروهان ما رو برد که علف بکنیم. بعدش که برگشتیم دیدم که یه سربازی داره به چالر تو انباری کار میده. چالر منو دید و به اون سربازه گفت اینم بگیر به کار!!! میدونم از من بدش میاد ولی خیلی تعجب کردم از کارش. بعد اومدیم آسایشگاه دیدم همه دارن داد و بیداد می‌کنن که چالر همش میپیچونه و چال میکنه. اینجیری و آجودان هم بودن و بعد چالر اومد تو و اینجیری بهش گفت «تو غلط می‌کنی میپیچونی و...» و بعد یکم چالر سرش داد زد و یکم هم داستان سر هم کرد که من نپیچوندم و اومدم انبار کمک کنم و... بعد چالر رو برد بیرون. بعد رفیق‌استوار عین گادفادر نشسته بود رو صندلی میگفت بچه‌ها نباید جلوی اینجیری از چالر بد میگفتین و «چالر ممکنه بعدا به درد مون بخوره ولی اینجیری نه!!» بعد بچه‌ها (از همه بیشتر دائم‌المرخصی) داشتن با اون دعوا می‌کردن. جالب بود که صاقی هم عصبانی بود.بعد از کلی دعوا و بحث، من و زعفرون و صاقی و بریسازه نشستیم پشت سر همه غیبت کردیم و همه رو قضاوت کردیم :))). بعدشم دائم‌المرخصی اومد و اون دوس نداره غیبت کنیم.چالر اومد پیش ما گفت: بچه‌ها کی منو فروخت؟صاقی گفت: من!گفت؛ حیف نمی‌خوام تجدید دوره شم وگرنه میزدمت!بعد از اینکه یکم آروم شدیم، شروع کردیم آهنگ زدن و رقصیدن. مخصوصا دائم‌المرخصی عجب برک دنسی میرفت! رقص Fortnite هم بلد بود.حلویی از وقتی فهمیده که کیا بیشتر چال می‌کنن، همش کارها رو میده به اینا :)).روز بیست و پنجم (پنج‌شنبه)قرار بود امروز بازدید کننده بیاد که ظاهرن حال نکرده و گفته شنبه میام. واسه همین کلا امروز و جمعه رو به همه (تقریبا) مرخصی دادن (که تا شنبه تمیز بمونه).روز بیست و ششم (جمعه)یه درخت توت سیاه کنار بهداری هست خیلی بزرگ و خوبه :)).تا امروز همیشه بحث ۴ هفته و ۶ هفته وجود داشته. اینکه آیا دوره مون ۳۰ روزه تموم میشه یا ۴۵ روزه. ولی همیشه جواب‌ها و شرایط جوری بوده که به نظر همون ۴ هفته درست میرسه. اینکه میگن ۴۵ روز شاید فقط واسه اینه که ما شل نکنیم و هنوز جدی کار کنیم ولی مثلا روز ۳۰ ام میان میگن برین همه تون. ولی واقعا هر چیزی ممکنه.سایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 01:00:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-5-lqxpbxjzdvkz</link>
                <description>لطفا از مطلب دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اول شروع کنید.روز پانزدهم (دوشنبه)از امروز کلاس‌های عقیدتی سیاسی شروع شد. در مجموع تا پایان دوره ۳۰ ساعت کلاس عقیدتی خواهیم داشت (و بر خلاف سایر کلاس‌ها، کل ۳۰ ساعت رو حرف زدن و درس دادن واقعا!). اتفاقا داشتم فک میکردم چرا امروز از وقتی که بیدار شدم یکی از آهنگ‌های تتلو همش تو ذهنمه! همون که میگه (پریروز به خودم یه چَک زدم ...) الآن فهمیدم :))دارن بهمون «چیزهایی که روزه را باطل می‌کند» یاد میدن! فک میکردم یه آدم حدود ۲۵ ساله بلده اینا رو. باز این خوبه! اینکه «هر عمل در دین اسلام واجب، مستحب، مباح، مکروه یا حرام است» رو دیگه بلدیم قطعا. یا اینکه یارو رفته به امام صادق فحش داده ولی امام باهاش مهربون بوده و یارو متحول شده.بحث در مورد نماز قضا و... بودیکی گفت: پول می‌دی واست نماز می‌خونن دیگهحاج‌آقا: بله با پول حل میشه البته بعد از مرگ!گه گاهی توهین به دین‌های دیگه مث زرتشتی و... بخش ثابت تمام کلاس‌های عقیدتی است!دفترچه بیمه‌هامونو دادن و انتهای دفترچه نوشته: «در صورت رهایی از خدمت ...» :)))دلیل خاصی داره که همه ۱۵ رو تلفظ میکنن: poonezedah ؟؟ کسره نداره ها! poon z dah درسته دیگه! حالا اینکه insta رو میگین اینیستا و Telegram رو میگین Tel gram، باز بیرون هم شنیده بودیم. آها راستی تعداد کسایی که به فلاسک میگن فلاکس هم خیلی بیشتر از بیرونه. حتی یه جا روی دیوار هم نوشتن فلاکس. ولی خدایی هیچی به اونایی که به جای ماسک میگن ماکس نمیرسه. :)))))فرمانده پادگان اومده و مث اینکه یکی یه نامه انداخته تو صندوق انتقادات و انتقاد کرده که «صدای اذان کمه». خداروشکر مشکلات به دقت بررسی میشن و امروز ما صدای اذان رو با تمام وجود احساس کردیم. البته چندتا انتقاد دیگه مث «کیفیت بد غذا» و «خراب بودن تلفن‌ها» هم بود که پاسخ دادن: «بابا انصاف داشته باشین دیگه! این همه ما رسیدگی میکنیم. کیفیت غذا به این خوبی! یه پراید هم هر روز میاد تلفن‌ها درست می‌کنه. دیگه چی می‌خواین؟ بابای شما انقد بهتون رسیدگی میکنه؟». بی انصافن بچه‌ها :/من اصن مشکلات و انتقادات و... رو کار ندارم. دوس دارم بدونم اون سربازی احمق و بیشعوری که وسط سخنرانی فرمانده یهو پا شد گفت «ببخشید من مرخصی دارم، می‌تونم برم؟» رو کی تربیت کرده :|. تازه بعدشم همینجوری با یه نیش باز داشت فرمانده رو نگا می‌کرد :||.یه حالت عجیبی شده! همه دیگه یه کتاب دستشونه. خیلی فرهیخته طور. همه هم کتاب‌شونو از زعفرون گرفتن. شونصدتا کتاب آورده با خودش.طبق معمول، کلاه پشمی رو کشیده بودم تا روی چشام و ملحفه رو انداخته بودم روی خودم (شبیه کفن) و دراز کشیده بودم که یهو شنیدم چال‌کننده‌اعظم پرسید: «محمد (محمدجانی)، سرگروهبان رو اول شخص باید صدا کنیم یا سوم شخص؟» ??روز شانزدهم (سه‌شنبه)بازم تیراندازی داریم البته امروز ۱۰۰ متره ولی رفتیم و هیچ فرقی با ۵۰ متر نمیکرد! بازم فاصله همونقدر بود.من و صاقی این تابلوئه که به ظاهر بزرگه ولی سبکه رو دو نفری میگیریم دستمون. هر کی ندونه فک میکنه چقد سنگینه :))).من امروز اصن تیراندازی نکردم! نگهبان اسلحه‌ها بودم. داشتم بچه‌ها رو نگاه می‌کردم که یکی تیر تو اسلحه‌ش گیر کرد و اسلحه رو چرخوند و گرفت به سمت فرمانده (!!!!!!!) و گفت «جناب سروان، گیر کرده»فرمانده در حالی که با دست‌هاش به خودش اشاره می‌کرد، داد زد: بزن!!! منو بزن!!!! بزن!!!چال‌کننده‌اعظم مث اینکه خیلی خوب تیراندازی کرده بود و هر ۵ تا تیرشو تو قسمت سیاه سیبل زده. واسه همین ۳-۴ روز مرخصی گرفت!زیاد پیش میاد که در حین سخنرانی ها از قیمت‌ها صحبت می‌کنن. مثلا اینکه چایی کیلویی انقده و اگه بخوایم بیشتر چایی بریزیم، فلان ضرب در فلان تعداد سرباز میشه و در نتیجه انقد باید پول بدیم که نداریم. یه نفر پرسید ۴ هفته‌س یا ۶ هفته (هر دفعه میپرسیدیم) و بازم جواب «به خدا ما هم نمیدونیم»‌ بود. ولی ظاهرن ۴ هفته باید باشه. واقعا این سخنرانی‌ها خسته کننده‌س. هیچ فایده‌ای هم نداره. تازه میگه من چون الآن روزه‌م کمتر حرف میزنم. تسلیت می‌گم به سربازهایی که خارج از ماه رمضون می‌رن آموزشی.نمره‌های تیراندازی اومده. همه‌ی نمره‌ها ۸۴ یا ۸۶ یا ۸۸ ه. جالبه که وقتی نمره‌های تیراندازی میاد، همه میشینن با دقت گوش می‌کنن ببینن چند شدن :/ خب رندمه نمره‌ها دیگه. بابا اصن من امروز تیراندازی نکردم ولی ۸۸ شدم. یکی داره از بقیه می‌پرسه اونا چند شدن!! فک کنم دنبال نمره‌ی ماکسیمم کلاسه. ?سر کلاس بودیم و داشتیم با فرمانده چرت و پرت می‌گفتیم که یهو یکی گفت «جناب سروان، فلانی (آدم مهمی بود) داره رد میشه».فرمانده به من گفت پا شو بیا اینجا حالت‌های تیراندازی رو بگو!بعد چند ثانیه گفت: جناب سروان، رفتفرمانده: خب بسه دیگه برو بشین ?مافیابلد (۳۰ یا ۳۱ سال سنشه): من وقتی هم سن بچه‌ها بودم...من: ما کوچولوها رو میگهمافیابلد: بلخره اکثرتون ۲۵-۲۶ سالتونه دیگهمن: به عقله! به سن نیست!دیدم یکم جو سنگین شد! یه چند ثانیه سکوت شد.گفتم: یه شوخی ریز خواستم بکنم فقط ?روز هفدهم (چهارشنبه)(این قضیه چندین بار اتفاق افتاده ولی امروز واقعا ناب بود) بهمون گفتن برین میدون واسه کلاس.رفتیم اونجا و یه جایی به صورت رندم نشستیم. من و زعفرون و... رفتیم تو سایه.بچه ها داد و بیداد کردن که بیاین به خط شین و...گفتیم بابا اصن نگفتن کجا بشینیم که! فعلا بیخیال شینبعد حلویی اومد گفت برین کنار اون دیوار بشینیندوباره رفتیم اونجا و بازم همین داستان! یکی میگف به خط شو یا تو بیا جلو بشین تو برو عقب و...باز حلویی اومد گفت برین پشت دیوار :|مجددا همون داستان...حلویی: برین تو سایه بشینینهمون داستانحلویی: رو به این طرف بشینین(خلاصه سرتونو درد نیارم! هر دفعه صد بار جابه‌جا میشیم تا این کلاس لامصب بخواد اجرا شه)یه بار یهو ونداد اعصابش خورد شد گفت:‌ حاج‌آقا درسته انقد جابه‌جامون می‌کنن؟ کجای قرآن گفته انقد جابه‌جامون کنن (وات؟؟!!!!! ??)من و زعفرون نگهبان مسجد و سینما بودیم. رفتیم یه جا اون بالا نشستیم پیش هم و تخمه و پاستیل و... خوردیم و حرف زدیم. هیشکی هم نیومد چک کنه. ولی محمدجانی گفت من هر بار که نگهبان مسجد بودم یه نیسان آبی اومده چک کرده منو ?.روز هجدهم (پنجشنبه)تعدادی از بچه‌ها (به طور اتفاقی اونایی که پر سر و صداتر بودن) واسه ۵ش و جمعه مرخصی گرفتن و یه آرامش عجیبی داریم.موقع‌هایی که سر کلاسی یا نگهبانی و حوصله‌ت سر میره، حشره هایی که رو زمین راه می‌رن جذابن واقعا. مثلا الآن سه تا از این مورچه بزرگا (که ما تو کرمان بهشون می‌گیم مورچه‌سواری) دارن یه سوسک مرده رو جابه‌جا می‌کنن. یه نوع خاصی از سوسک هم اینجا هست که خیلی سیستم‌های دفاعی خفنی داره. مثلا وقتی فوتش می‌کنی، خیلی محکم زمین رو میگیره! فک میکنه طوفان داره میاد. یا مثلا میزنی بهش سریع خودشو میزنه به مردن. یکی دیگه از سرگرمی‌ها هم سنگ پرت کردن به طرف بقیه‌س که خب این از دوره‌ی دبستان وجود داشته.صاقی میگه تو جوی کنار تلفن‌ها مار دیدن به قطر ۶-۷ سانت!!دائم‌المرخصی زرتشتیه و الآن نگهبان مسجده :)))))روز نوزدهم (جمعه)ساعت ۱ نصف شب بیدار شدم و یکم سر و صدا بود. مث اینکه تهران زلزله اومده و اینجا هم بعضیا حس کردن. البته تو آسایشگاه ما هیشکی حس نکرده بود به جز رفیق‌استوار.این روزا وقتی نگهبان میشی خیلی صحنه‌های خفنی میبینی. اولا که ماه شونصد برابر حالت عادیش بزرگه. دوما که خورشید و ماه رو همزمان می‌تونی ببینی! سوما عججججججججب غروب‌هایی داره این پادگان.سایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:59:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-3-tchpwofgfqip</link>
                <description>لطفا از مطلب دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اول شروع کنید.روز یازدهم (پنج‌شنبه)همچنان از روز اول یه شیر دسشویی هست که دائما داره شره میکنه و نمیشه بستش! ۱۱ روزه.جدن دیگه دلم تنگ شده واسه خیلی از دوستام و خیلی چیزا. زنگ هم میزنم بهشون بیشتر دلم تنگ میشه. دلم می‌خواد دوستامو ببینم. دلم می‌خواد یکیو بغل کنم! قاعدتا یه نفر خاص رو میخوام بغل کنم :)). چند روز دیگه تولدمه. دلم کادو میخواد. دلم می‌خواد یکم کد بزنم! حتی ریفکتور لودر (اینو فقط بعضیا می‌فهمن)از حفاظت اطلاعات اومدن:- حفاظت اطلاعات رو مثل دوست خودتون بدونین. ما اگه چیزی رو فیلتر میکنیم یا جلوشو میگیریم، واسه اینه که خطر داره واسه شما. ما قصد محدود کردن شما رو نداریم- تلگرام و فضای مجازی خیلی خطرناکه. یکی بود که ما دستگیرش کردیم. گفتیم چرا اینکارا رو کردی؟ گفت من اصن تو این فازا نبودم. رفته بودم تلگرام از این گروه به اون گروه و کانال چرخیدم و شستشوی مغزی شدم.- نرم‌افزار Waze یه جایی داره که ما توش اطلاعات خیابون و... رو بهش میدیم. اینجوری اطلاعات میدیم بهشون.- کانال و گروه تلگرام و... نزنین- فلش خیلی خطرناکه. هر کی میگه من فلشتو یه جوری فرمت میکنم که بازیابی نشه غلط میگه. ۱۰۰ بار هم توش بنویسی و پاک کنی، بازم بازیابی میشه! یه خطر دیگه‌ی فلش اینه که حتی اگر گم نکنی، ازت می‌دزدن.بعضی از تلفظ‌های ایشون: «اینیستا» و «tel gram» و «Maanor» (تلفظ کلمه‌ی مانور!) و «فضای مزاجی»بچه‌ها رفته بودن پیش حلویی اعتراض کرده بودن که اینجیری خیلی عقده‌ایه. حلویی اومد تو آسایشگاه گفت بچه‌ها اگه سرگروهبان سرت داد میزنه، واسه اینه که خودش قبلش یکی رفته تو مخش. یکی واسه ما تو مخی میره و بعد ما اعصابمون خورده میایم واسه شما تو مخی میریم. وگرنه ما که عقده نداریم. کلا خیلی آدم خوبیه. صبحا به جای اینکه یه داد بزنه همه رو با وحشت از خواب بیدار کنه، یکی یکی میاد بالا سرمون و تک تک بیدارمون میکنه!! این واقعا عجیبه! هر صبح با اینکه اعصاب خودش داغونه، میاد ۳۰ نفر آدم رو یکی یکی بیدار میکنه. واقعا دمش گرم.نگهبان‌های امروز به خط شده بودیم جلوی گردان و مردک داشت توجیه مون میکرد که یهو اون ستوان چاقه اومد و مث آفتاب پرست‌ها دو تا دستشو گرفت به سمت خورشید! بعد از چند ثانیه، دست‌هاشو به هم مالید انگار الکل زده باشه. دوباره گرفت سمت خورشید و دوباره مالید! و یه بار دیگه هم اینکارو کرد!!!! خیلی عجیب بود نمیدونم فازش چی بود.روز دوازدهم (جمعه)بعد از افطار داشتیم با زعفرون و صاقی و کیوکوشان و ice cream برمیگشتیم. و تمام مسیر، کیوکوشان داشت چرت و پرت میگفت. یه جا ما گفتیم حاجی این عجیبه هم IQش پایینه هم EQش. ice cream گفت فقط Qکوشانش خوبه :)))روز سیزدهم (شنبه)جدیدا هیشکی واسه سحر بیدار نمیشه. بعضی وقتا دو وعده میگیریم که ناهار بخوریم. البته بعضی شبا مجبورمون میکنن همه بیدار شن واسه سحر.فرمانده گفت: یکی بهم گفته سحر سیب‌زمینی بخورم. الآن از تشنگی دارم میمیرمیکی گفت: جناب کله پاچه بخورین. خیلی خوبهشاپرک گفت: نه اتفاقا تشنه‌تر می‌شین :| (واقعا نفهمید شوخی می‌کنه؟)چند روز پیش ۱۶ تومن گرفتن که اتیکت بزنن رو لباس مون. گفتن دفترچه‌ی آموزش هم اشانتیون می‌دیم. امروز فرمانده اومد گفت همه روی دفترچه‌هاشون بنویسن «این دفترچه رایگان است»!! تا آخر دوره هم نفهمیدیم این چه کاری بود.از ستاد کل اومدن. کسری دار، امریه دار، فامیل خارجی درجه یک، معاف از رزم و خالکوبی‌دارها رو گفتن برن. به بقیه فرم دادن پر کنن. یکی میگفت از این سرهنگه که واسه ستاد کل بوده پرسیده، گفته دوره‌تون ۴ هفته‌ساینجیری ۳ روز اضافه خورده چون سلف‌ها رو تقسیم نکرده بوده.یه ستوانی اومده سر کلاس که بیسیم رو درس بده. میگه «تا ساعت یک بشینید. منم روزه‌م حوصله ندارم صحبت کنم. همینکه تا اینجا اومدم خودش خیلیه»یکی داشت پچ پچ می‌کرد. جناب سروان گفت پاشو! اگه حرفی هست بگو ما هم بشنویم.طرف پا شد همینجوری نگا کرد و یکم قیافه‌ش ترسیده بوددوباره گفت اگه حرفی هست بگوگفت: س... س.. سپاس جناب!!!(وات؟؟ ?)خب بلخره هفته‌ی جدید شروع شده و باید مسئول‌های نظافت‌ها عوض شن:به مافیابلد سپردن که بچه‌ها رو تقسیم کنه.+ پرسیدم بر چه اساس داری تنظیم می‌کنی؟- اونایی که تو نظافت ۲۰چشمه خیلی زحمت می‌کشیدن رو می‌ذارم نظافت آسایشگاه! (حالا کی می‌خواد قضاوت کنه که کی بیشتر زحمت کشیده؟).به لیستش نگاه کردم دیدم بچه‌شهرستان رو گذاشته اولین نفر تو نظافت آسایشگاه!!+ گفتم این که اصن هیچ کاری نمیکرد تو ۲۰چشمه!* بچه‌شهرستان گفت تو خودت ۸ صبح میای (کار تا ۷ تموم میشد)+ گفتم من که نمیگم من زحمت میکشیدم. میگم تو هیچ کاری نمیکنی! بعد اومدی اولین نفر اسمتو نوشتی؟= یهو دائم‌المرخصی اومد و با عصبانیت گفت از هر کی میخوای بپرس ولی بچه‌شهرستان هیچ کاری نمیکنه فقط وایساده اون وسط با آب بازی می‌کنهدیگه بحث بالا گرفت و شبیه دعوا شد.نتیجه‌ی دعوا: اسم من رفت تو لیست نظافت آسایشگاه!!! چه ربطی داشت؟؟این هفته خیلی بده! چون علاوه بر آسایشگاه و ۲۰ چشمه، باید از مسجد و سینما هم نگهبانی بدیم :|. روزی ۱۴ نفر نگهبان میشن. که یعنی یه روز در میون نگهبان میشیم.سر کلاس اون جناب سروان باحاله، گفت ۲۰ دقیقه استراحت کنین. بعد ۲۰ دقیقه یه سری ها جیم شده بودن. یکم تنبیه مون کرد بعدشم همه رفتیم علف‌های دور ۲۰ چشمه رو کندیم.امروز MJ واقعی رو دیدیم! تو واقعیت آدم نرمال تری بود نسبت به توی گروه ولی بازم... :))فهمیدیم که اون قضیه‌ی کرونا که می‌گفتن تو یه گردان دیگه کرونا گرفتن، اینجوری بود که یه نفر رو برده بودن به علت مشکوک بودن. ولی بعدش دیگه بقیه دیدن خر تو خره و روزی یه نفر میرفت میگفت اسهال دارم سرفه میکنم و تنگی نفس دارم و استعلاجی میگرفته ??.روز چهاردهم (یک‌شنبه و روز تولدم)امروز اولین روز تیراندازی بود. اومدن ۱۰ نفرمونو (از جمله من) بردن واسه بار زدن سیبل‌ها که خیلی سنگین بودن (۶۳ تا سیبل). بعدم کلاه آهنی برداشتیم.داشتیم اسلحه‌هامونو تحویل می‌گرفتیم. باید می‌چکوندی (یعنی شلیک می‌کردی که مطمئن شی تیری توی تفنگ نیست). شاپرک اسلحه رو گرفت رو به بخشی از اسلحه خونه که نوشته بود «نارنجک‌های تفنگی» و چکوند! اگه تیر توی تفنگ بود (احتمالش صفره)، الآن همه مرده بودیم.تیراندازی شروع شد و من ۳ تا تیر قلق رو زدم توی سیبل. خداروشکر هر دفعه هم که تیر می‌زدم، اسلحه گیر می‌کرد :|. ضمنا گوش گیر هم نداشتم و تا آخر شب بعضی وقتا هنوزم گوشم سوت می‌کشید. البته اصلا اذیت کننده نبود.برگشتیم آسایشگاه و من دیدم دائم‌النسخ داره با سرگروهبان مردک صحبت می‌کنه. وسط حرفش گفت: ناقوسه!!مردک گفتی چی؟؟؟؟گفتم: منظورش فانوسقه‌س! ??اسم‌هایی که سپرده بودیم برامون اتیکت بزنن اومده. به ندرت اسمی رو درست نوشتن! بیات شه دوست - بریسازه - بازیاب - حسائی - میرزاجانی - شهدی - خاروان - فارلقی - ایران دوست۸ تا ۱۰ شب نگهبان بودم و عملا باید بعد از ۱۰ میرفتم بخوابم ولی انقد که دلم واسه همه تنگ شده بود (و مخصوصا دلم می‌خواست تولدمو تبریک بگن و تحویلم بگیرن که خوشحال شم)، رفتم که زنگ بزنم. گفتم قبلش یه دسشویی برم! ولی اصلا حواسم نبود که کارت تلفن توی جیب شلوارم بود و وقتی در موقعیت قرار گرفتم، کارت یه مقدار خیلی کمی تا شد ولی برای اون کارت مزخرف کافی بود که از کار بیفته :|. کارت مال زعفرون بود و من واقعا شرمنده بودم چون خیلی مدیونش بودم و حالا کارتشم زدم خراب کردم. رفتم کارت محمدجانی رو گرفتم و زنگ زدم به دوستم محیرالعقول و اونم discord راه انداخت و همه‌ی دوستام اومدن اونجا و صدای همه رو می‌شنیدم. فک کنم اولین کسی باشم که توی پادگان، Group Call داشتم. یهو دوستام با هم گفتن:یک... دو... سه... تولدت مبارک!!خیلی حال کردم. دمتون گرمبعد زنگ زدم به دروزوفیلا ملانوگاستر و مث همیشه (حتی بیشتر) پرانرژی سلام کرد و تولدمو تبریک گفت که بسی مایه‌ی شادی بود و خیلی خوشحالم کرد. بعدم به مامانم زنگ زدم. گل بود و به سبزه نیز آراسته شدسایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:58:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-3-fdcd5qhmvr2b</link>
                <description>لطفا از مطلب دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اول شروع کنید.روز هفتم (یکشنبه)مسئول شستن ۲۰ چشمه گروهان ماست. هر روز صب پا میشیم میریم دسشویی ها رو فرچه میکشیم بعد میریم سر کلاس. سه دسته هستیم: نظافت ۲۰ چشمه، نظافت آسایشگاه و نظافت اطراف ۲۰ چشمه.اسلحه باز و بسته کردن یادمون دادن. یکی گفت «این شعله پخش کن رو ...» شعله‌پوش منظورش بود.امشبم نگهبان بودم و موقع غروب نگهبان وایساده بودم که یه صحنه‌ی فوق‌العاده رو دیدم. ابرها یه حفره طوری درست کرده بودن و خورشید همینجوری که پایین میرفت انگار داشت میرفت لای ابرها! انگار داشت میرفت توی یه جیب. یه تعدادی از بچه‌ها وایسادن فقط نگاه کردن. کلا هر چی سربازی سخته، طبیعت اینجا و هواش خوبه (البته آخراش گرم شد)روز هشتم (دوشنبه)صب فرمانده اومد و سر همه داد زد که باید همه‌ی وسایلتون توی کیف تون باشه و کیف رو بذارین تو کمد :|گفتم پس چیو باید تو کمد بذاریم؟داد زد: همه چی توی کیف باشه و کیف توی کمد باشه+ آها :|اومد دوباره کمدها رو دید و بعضی‌ها انجام نداده بودن و همه رو تنبیه کرد. اسلحه ها رو گرفتیم بالا سرمون و بشین و پاشو داد.مردک بهمون یاد داده چجوری قدم رو بریم.مردک: pak pek pok (همزمان با کوبیدن پا به زمین)میگیم حیدر!مردک: صدا ضعیفه (با همون وزن pak pek pok)- حیدر+ نظام از راست (همون وزن)- حیدر+ ضربه‌ی پا- حیدریه سرگروهبان جدید اومده که ستوان سومه. اسمشو بذاریم حلویی.دو تا از بچه‌های ما پست جالبی دارن. «مداومت ۲۰ چشمه» یعنی تمام ساعتی که ما سر کلاس هستیم، اینا باید جلوی دسشویی بشینن. از صب تا ظهر پیکان‌گوجه‌ای و ظهر تا عصر اون یکی که هم اسم گردانهیه دکتره اومد سر کلاس- تو غذامون کافور میریزن؟+ بله- ضرر نداره؟ کلا کافور برای سلامتی خوبه؟+ بیشتر برای سلامتی اطرافیان تون خوبه :)))نصف تلفن عمومی‌هامون اصن صدای ما نمیره :|روز نهم (سه‌شنبه)یه سرگروهبان جدید داریم. اسمشو بذاریم اینجیری چون تیکه کلامشه. مثلا:الآن اینجا اینجیریه! برین تو یگان‌تون اینجیری نیست. ما تو زاهدان که بودیم ۷ روز نگهبان میدادیم! اینجیری. اینو الآن بهت میگم میری تو یگان خودت میبینی... اینجیریما تو زاهدان خیلی بهمون سخت گذشت. اونجا آب تو لجن بوده. اینجیریهم دلم میسوزه واسه‌ش چون واقعا لوزره هم ازش بدمون میاد. مثلا بهمون میگه من میام ایست بکشین (البته در واقع باید ایست بکشیم ها ولی کمتر کسی انقد عقده‌ی ایست کشیدن داره).اینجیری به ماسک میگه ماکس!! هی میگه «ماکستو بزن». مسخره‌ش میکردیم میگفتیم «ماکس ماسکیمم ۳ ساعت باید رو دهن باشه»امشب بچه‌ها یهو کلی میوه آوردن. هندونه و آلوچه (گوجه‌سبز) و پرتقال و خیار و ملون و موز!روز دهم (چهار‌شنبه)شایعه‌های مثبت بودن کرونا بیشتر شده! انگار واقعا چند نفر تو یه گردان دیگه کرونا داشتن. میگن بازم چند نفر رو به عنوان مشکوک بردن. (جلوتر میگم قضیه چیه)سر کلاس فرمانده گفت برگه در بیارین و چندتا سوال گفت و امتحان گرفت. در همون حین خاطره تعریف کرد که: ما یه فرمانده داشتیم بهمون گفت سرود ملی ایران رو از حفظ بنویسینونداد گفت: الآن بنویسیم؟گفتم نه بابا خاطره گفتمافیابلد گفت کاری نداره کهفرمانده گفت خب بنویس. اگه ننویسی امشب نگهبانی.ونداد گفت: یعنی الآن بنویسیم؟صاقی گفت آره تو بنویس!!من خندیدمونداد گفت: دهن سرویسا اسکلم کردین؟...مافیابلد گفت: سر زد از افق، مهر خاوران، فروغ دیگه‌ی حق ... ??بازرس اومد سر کلاس و گفت بچه‌ها کلا با اون گردان هیچ ارتباطی نداشته باشین!گفتیم مگه کرونا گرفتن؟گفت نه!بازرس رفت و بعد یکی پرسید: اگه اون گردان کرونا نگرفتن، چرا میگن باهاشون ارتباط نداشته باشیم؟فرمانده (استاد کلاس): هیچوقت همسایه نمیگه بچه من بده! ولی بابات میگه باهاش نگردبازم سر همین کلاس: جناب سروان چرا نمیذارن پوتین ها رو زیپ دار کنیم؟+ دو مدل سوتین داریم! ساده و جک‌دار فنری. چرا همه ساده نمی‌زنن؟ چون اون خوشگل‌ترهرفتیم تیراندازی تستی. یه چیز خیلی چرتی بود. یه تفنگ لیزری گرفتم دستم و به یه هدف سیاه نشون گرفتم و تیر زدم و دیدم بالاش یه چراغی قرمز شد. فک کردم خب چراغه قرمز شد یعنی زدمش. ولی بعدا فهمیدم اون چراغه همونجایی بوده که نشونه رفتم!! :)))یه سری شایعه هست که دوره‌مون ۶ هفته‌س. البته اولشم میگفتن ۶ هفته‌س ولی میگفتیم چرته. الآن یکم جدی تر میگن. با اینکه اومدن برنامه‌ی آموزشی‌مونو عوض کردن و ۴ هفته‌ایش کردن بازم میگن نه ۶ هفته‌س. به نظرم که الکی میگن.سایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:57:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-2-j9a4bavtns7u</link>
                <description>لطفا از مطلب دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اول شروع کنید.روز سوم (چهارشنبه)مشکوک‌های کرونا برگشتن و خداروشکر سالمن.یه فرمانده‌ای داشت اطراف ۲۰چشمه سیگار می‌کشید. منو دید داد زد گف بیا اینجا آشغال‌ها رو جمع کن. در همین حین سیگارشو کشید و فیلترشو انداخت زمین و گفت اینم جمع کن. بعد گفت «من قبلا یه سطل داشتم فیلترهامو مینداختم توش. الآن ندارم! میریزم همینجا». (خنده داره که اون موقع داشتم فک میکردم خب چرا نمیره یه سطح جدید بخره؟)روی یه دیواری خیلی بزرگ نوشته: وقتی می‌گوییم امر به معروف و نهی از منکر، منظور نه فقط نهی از منکر بلکه امر به معروف نیز هستیکی از بچه‌ها که اسمشو بذاریم مایسام خیلی لهجه باحالی داره. هر چی میگه من و زعفرون کلی میخندیم. سرگروهبان مردک بهش گفته بشین مشخصات همه اینا رو بنویس: معاف از رزم‌ها، مهارت خاص، پدر نظامی، متاهل‌ها، مقام و مقاله علمی و... . حالا داشت مینالید که دهنم سرویس شده از بس که نوشتم. یهو کیوکوشان اومد پیش ما:میگفت من تکواندو کارم تو سبک کیوکوشان دان ۳ دارم (به درک خب!؟)مایسام گفت اوه اوه (چون باید مشخصات اینو تو مهارت خاص‌ها بنویسه)- مقام هم آوردم تازه :|+ واااای :| دهنت سرویس (تو مقام‌دارها هم باید بنویسه مشخصاتشو)- البته بعدش دیسک کمر گرفتم و چند ساله ادامه ندادم+ اووووه بابا ... دهنت ... (فحش) من namitoonam بنویسم همه اینا رو. naminevisam اصنبچه‌شهرستان: این پوتینا تا نرم شن من خدمتم تموم میشه. باید یه کاری کنم اضاف بخورم (اضافه خدمت)امشب من گروهبان نگهبانم (کارش در حد حضور و غیابه). بازیاب نگهبان ۲۰چشمه بود و هوا سرد بود. من یه اورکت سربازی از قبل آورده بودم بردم واسش و یکم حرف زدیم. فهمیدم به EDM علاقه داره مث من. آهنگ Dont you worry child رو یادم انداخت که خب تو اون بی گوشی‌ای واقعا کمک بزرگی بود و می‌تونستم تو ذهنم از حفظ بخونمش :)). پاس بعدش دائم‌النسخ بود (همون که همش چهره‌ش نگران بود) و واسه اونم اورکت بردم و آجیل و یکم حرف زدیم. میگه رفته خاستگاری و پدر زنش گفته باید حتما خدمت رفته باشی :|. ناموسن این شرط رو نذارین واسه ازدواج.روز چهارم (پنجشنبه)یه ماسک بهمون دادن. رفتیم بوفه یه صندلی (از اینا که پیرمردها میبرن تو پارک میشینن) خریدیم که خیلی کوچیکه و نشستن رو زمین خیلی وقتا راحت‌تره.رفتیم میدون و چندتا سرهنگ اومدن سخنرانی کردن. قبلش یه سرگردی گفت: بچه‌ها هر موقع گفتن صلوات بفرستین، باید به این شکل بفرستین. بقیه‌شم ساکت بشینین و گوش کنین. کار دیگه‌ای نمیخواد بکنین.تقریبا از لحظه‌ی طلوع خورشید تا لحظه‌ی عمود شدنش زیر آفتاب بدون تکون خوردن نشستیم! تقریبا دیگه باسنم رو حس نمی‌کنم. وقتی سرود ملی پخش شد و همه پا شدیم، نفر جلویی من (اون یکی زرتشتی که اسمشو بذاریم ونداد) پا شد ولی پاهاش بی حس شده بود و نتونست تعادلشو حفظ کنه و خورد زمین!!سرپرست مرکز اومد سخنرانی. دید همه دارن از حال میرن. گفت یکم آهنگ شاد بزنن. یه ریمیکس طور خیلی جالبی از چندتا آهنگ شاد نواختن که وقتی به «بازم دوباره دلمو دیوونه کردی» رسید دیگه همه شروع کردن دست زدن و یکم هم پا کوبیدن.خوشحال بودم که بلخره سخنرانی تموم شد و برگشتیم گردان ولی افسوس که فرمانده گردان اومد و سخنرانی کرد و واااااااااااای چقد حرف زد! در مورد اینکه چه تلاش‌هایی کرده که بتونه ماسک برامون با قیمت کم جور کنه و ژل و این چیزا هم جور کرده و در مورد قیمت‌هاشونم توضیح میداد.شب شد و گفتیم مافیا بزنیم. مافیابلد بهمون بازی و قوانینش رو یاد داد. در اولین دست:شب شد و بچه‌شهرستان دکتر بود. گاد گفت دکتر یه نفرو هیل کنه بچه‌شهرستان با دست اشاره کرد و پرسید اسم این چی بود؟! (بلند اینو گفت!!) ... ۳ ثانیه سکوت شد و بعد همه پاره شدنیکی هست هر موقع می‌پرسی که نظرت چیه، میگه:‌ من هنوز دارم بالا و پایین می‌کنم و نظری ندارم (سوژه شده)این خاطره واسه روز دوازدهمه ولی چون مرتبط با مافیاست همینجا میگم:در حین مافیا، دائم‌النسخ اسم خیلی از بچه‌ها رو بلد نبود (شرط می‌بندم تا آخرش هم اسم بعضیا رو یاد نگرفت). واسه همین اشاره می‌کرد به طرف و مثلا می‌گفت: من به این شک دارممنم اسم طرفو می‌گفتم: محمدجانیو اون می‌گفت: آره به محمدجانی شک دارم.بعد به من اشاره کرد و گفتم اینم به نظرم مشکوکه!گفتم: «عبدالحسن» (واقعا گفتم عبدالحسن! اسم مستعار نیست)اونم گفت: آره عبدالحسن به نظرم مشکوکهو همه خندیدیم. گفتم ناموسن به من می‌خوره عبدالحسن باشم؟ اگه می‌گفتم «پریسا» هم تو می‌گفتی آره پریسا به نظرم مشکوکه :)))روز پنجم (جمعه)صب رفتیم حموم و یکم با سروان جلوی در حموم رفیق شدیم. وقت حموم تموم شده بود و کسی رو راه نمیداد ولی به ما گفت شما برین تو :)). با صاقی و زعفرون رفتیم بوفه پهباد هم افتتاح کردیم.روز ششم (شنبه)امروز اولین کلاس بود. کلاس که میگم یعنی یه جایی وسط میدون که یه سایه بون هم داره خداروشکر. هر دفعه هم میخوایم کلاس بریم، باید تخته و صندلی و میز و... رو ببریم یه ده دقیقه هم تا اونجا راهه. بعدشم دوباره برگردونیم آسایشگاه.مردک یادمون داد چجوری خودمونو معرفی کنیم! وقتی یکی میاد بازدید و سوال میپرسه باید قبلش خودتو معرفی کنی. اینجوری:سرهنگ: مشکل خاصی که ندارین؟- بسم الله الرحمن الرحیم. سرباز زینت کشور است! من لیسانس وظیفه آموزشی، فلان فلانی با شغل سازمانی تیرانداز ضد تانک از گروه دوم دسته اول گروهان هشتم گردان حسرت از مرکز تربیت و آموزش {اسم پادگان} آماده‌ی جان فشانی هستم جناب! ... خیر مشکلی نداریم.صاقی جلوی سرهنگ سوتی داد که مرخصی رفتم! قرار بود نگیم. البته گروهان‌های دیگه هم سوتی داده بودنسر کلاس بازیاب گف بچه‌ها دارم میشاشمیکی گفت برو پشت درختی چیزی (دسشویی قُرُقه اکثر مواقع!)- بابا یه سرهنگی بیاد بگه چکار می‌کنی چی بگم؟گفتم: بگو بسم الله الرحمن الرحیم. سرباز زینت کشور است! من فلانی هستم جناب. دارم میشاشممحتوای کلاس‌ها اینجوریه: ۲ ساعت وقت کلاسه ولی ۲ دقیقه محتوا! واقعا ۲ دقیقه‌س! بقیه‌شو میشینیم که بگذره. یا نهایتا فرمانده یکم خاطره تعریف میکنه.فرمانده گفت کی بلده خودشو خوب معرفی کنه؟من گفتم من!- بگوبا صدای بلند داد زدم: بسم الله الرحمن الرحیم. سرباز زینت ...... از مرکز تربیت و آموزش شهید نزایی شناجا...صدای پاره شدن حضار :))))))))))))آروم به بچه‌ها گفتم شانس آوردم نگفتم «زنایی» :))))شایعه شده که تو یه گردان دیگه ۲ نفر کرونا داشتن (این قضیه‌ش جالبه. آخرسر توضیح میدم). کلا یکی از بخش‌های آموزشی، شایعه‌هاش و خبرهای غیر موثقه. نمیدونم بعد از آموزشی هم همین داستانه یا نه.بهمون اورکت و پلیور و... دادن و یه چیزی به اسم «چهاربند و فانوسقه» که ما بهش میگیم سوتین.دو تا جمله هست: «ارتش چرا نداره» و «ارتش گدا نیست». با همین دو تا جواب همه سوالا داده میشه.استوار اومد درس بده. اول کلاس گفت «اینا هم تو امتحان میاد هم بعدا خودتون باید همینا رو به چندتا آموزشی درس بدین. ضایه س بلد نباشین» بعد کاغذ رو برداشت و شروع کرد از رو خوندن!!! بعد رسید به یه جایی گفت «اه این چرا انقد بد خط نوشته :|»امروز واقعا خیلی سخت بود. از صب هی دارن یادمون میدن که سرهنگ اومد واسه بازدید باید چجوری باشین. چیا بگین و چیا نگین و... و اینکه اولین روز کلاس مون بود و عادت نداشتیم که از ساعت ۷ تا ۱۳ و بعد از ۱۵ تا ۱۸.۵ سر کلاس باشیم و هیچ کاری نکنیم. البته همینکه هیچ کاری نمیکردیم خودش یه مزیت بود. خداروشکر نه رژه و نه ورزش و نه حرکتی. به خاطر ماه رمضون و کرونا با هم.کیوکوشان دوباره امروز اومد بالای تخت ما: به نظرم اصغر فرهادی و شهاب حسینی اینا خیلی چرتن. جایزه‌هاشونم چون ضد ایران و انقلاب فیلم ساختن بهشون دادن. اصن همین نشان شوالیه مثلازعفرون: شجریان هم نشان شوالیه گرفت که- اونم همینطوره خب+ وات د فاک؟- اینا رو از خودم نمیگما! اینا رو امید دانا گفته+ امید دانا دیگه کیه؟* علی رحمتی میگه آدم خوبیه :))))))))یه سری مزخرفات دیگه هم همین دوستمون گفت و بعد گفت:اینا رو از خبرگزاری های معتبر خوندم- کجا یعنی؟+ تسنیم :|گفتم نه اون خوب نیس! رو تبلیغاتش کلیک نکنیا. برو از فارس‌نیوز بخون رو تبلیغاتشم کلیک کن (تبلیغاتش واسه MediaAd ه :)) )دعوت می‌کنم به آیا می‌دانستیدی از رفیق‌استوار: (همون که پیش استوار تو اسلحه خونه بود. این دوستمون کلا اطلاعات نامطمئن رو خیلی با قاطعیت می‌گفت)می‌دونستین کافور رو به مُرده می‌زنن یه دلیلش اینه که بوی بد نده. یه دلیلش هم اینه که اندام‌های جنسی انسان تا ۳ روز بعد از مردن کار میکنه!هر چی گفتیم چرت نگو کوتاه نیومدیکی اومد یه توجیه چرت علمی واسش آوردگفت دیدین از خودم نمیگم؟گفتم تو که داشتی از خودت میگفتی! این اومد علمیش کرد :))سایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:56:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان</title>
                <link>https://virgool.io/@vmohir/sarbazi-corona-1-hjzbqjfe1nqm</link>
                <description>سلام! من واسه‌ی اردیبهشت سال ۱۳۹۹ دفترچه‌ی سربازی پست کردم و یه ماه بعدش کرونا در ایران فراگیر شد و تا اردیبهشت هم ادامه داشت و «عجب غلطی کردیما» کنان تو به خدمت مقدس (!) سربازی اعزام شدم. از اونجایی که این دوره اولین دوره‌ای بود که با وجود کرونا، سرباز اعزام میشه و با توجه به اینکه شایعه و در مورد سربازی زیاده، فکر کردم شاید براتون جالب باشه بدونین این دوره چطور برگذار شد. به علاوه اینکه ماه رمضان هم بود.(دوره‌ی اسفند هم کرونا بود ولی بعد از چند روز همه رفتن خونه‌شون. دوستم که امریه‌ی اسفند بود میگه حتی سون هیونگ مین هم بیشتر از من خدمت کرده) ??یه توضیح ریزبا توجه به اینکه نباید بعضی چیزا رو بگیم، از گفتن جزئیات و اسم‌ها خودداری می‌کنم. اسم‌ها رو عوض کردم و به جاش اسم‌های مستعار گذاشتم. گفتم شاید یکی نخواد یا خدایی نکرده دردسری واسه کسی درست بشه.بعضی قسمت‌هاش احتمالا فقط واسه بچه‌های هم دوره‌ای جالبه ولی سعی کردم جوری باشه که خوندنش برای همه لذت بخش باشه. اگه نیست ببخشید... من تلاشمو کردم.دوره‌ی آموزشی یعنی چی؟ (اگه با سربازی آشنایی ندارین)قبل شروع خدمت اصلی، یه دوره‌ی ۲ ماهه برگذار میشه به اسم «آموزشی» که توش چندتا چیز یاد میدن. این دوره چون کرونا بود، فشرده شده بود و ۳۰ روزه برگزار شد. البته نیروی زمینی استثنائا اصرار داشت که ۴۵ روزه برگزار کنه. کلی داستان سر همین قضیه داشتیم که جلوتر توضیح دادم.خب شروع کنیمخاطره‌های روزهای اول یکم طولانی تره چون چیزای جدید زیادی داره. تا آخرش اینجوری طولانی نیسقبل از روز اولتو گروه امریه:پرسیدم کسی نزدیک هفت تیر نیست با هم بریم؟یکی گفت من!- کدوم خیابون؟+ خیابون فلان- عه منم همونجام! کدوم کوچه؟+ فلانک!!- عههه منم!! کجاش؟+ تهش!- پشمام حاجی سرتو از پنجره بیار بیرون...چند ثانیه با تعجب همو از پنجره نگاه کردیم! اسمشو می‌ذارم همسایهروز اول (دوشنبه)از گروه «امریه‌های اردیبهشت» با زعفرون و صاقی و همسایه هماهنگ کردیم و توی هفت‌تیر همو دیدیم. جالبه که هر ۴ تامون برنامه نویسیم. تو مسیر حواسمون پرت شد و اون ماشینو گم کردیم.رسیدیم و به زعفرون گفتم بیا وسایلمونو ببریم تو شاید یهو قرنطینه کردن (به شوخی). اصلا فکرشم نمی‌کردم واقعا بریم تو و قرنطینه شیم! چون قبلش گفتن والدین همینجا بمونن، تا ساعت ۲ همه کارا انجام میشه و برمیگردیم. جالبه که اصن وسایلمونو نگشتن! فک کنم به خاطر کرونا.فوق‌لیسانس‌ها رو بردن سوار اتوبوس کردن و بردن!! اونجا منتظر نشسته بودیم و زعفرون کتاب می‌خوند.زعفرون: ارزون‌ترین ساعتو خریدم چون ساعت هوشمندمو نمی‌خواستم بیارم ولی حواسم نبود ضد آب نیست و دیروز باهاش ظرف شستم و الآن بخار گرفته.یه پسره که تا آخرین لحظه نزدیک بود تو گروهان ما بیفته و تو همون ۱۰ دقیقه اول فهمیدم کلا حال نمی‌کنم باهاش گفت: شنیدم امروز می‌برن کوهنوردی!! واسه همین شلواری پوشیدم که راحته ولی کثیف شه مهم نیست برام. اونجا بتونم راحت شنا و درازونشست برم :|بعد گفتن همه راحت بشینن. یارو سوشرتشو گذاشت رو زمین و نشست روش (که شلوارش کثیف نشه؟؟)زعفرون یه چمدون آورده بود که چرخش رو زمین صدای یه کارخونه می‌داد. همه نگاه‌مون میکردن وقتی ما و طبیعتا چمدون حرکت می‌کردیم ?. یکی گفت «اینو... داره می‌ره فرودگاه».جلوی ساختمون گردان نشسته بودیم و فرمانده اومد یکم حرف زد و بعد گفت همه امروز میرین و ۵ش برمیگردین و دیگه تا آخر دوره کاملا قرنطینه میشین! فرمانده رو صداش کردن و رفت و ۱۰ دقیقه بعد اومد گفت خب عوض شد! از همین لحظه قرنطینه هستین و دوره تون از همین لحظه شروع شد :||.نگاهم به گروهان‌های دیگه بود و فرمانده‌هاشونو با مال خودمون مقایسه می‌کردم. به نظر مال ما بهتر بود. سرگروهبان ما (اسمشو بذاریم مردک) به نظر آدم خوبی بود که می‌خواست با عصبانی نشون دادن خودش، ما رو پررو نکنه. هر گروهان حدود ۳۰ نفر سرباز داره. در حالت عادی ۱۰۰ نفر بوده ولی به خاطر کرونا شده بود ۳۰ نفر و این یکی از بهترین چیزایی بود که دوره‌ی ما داشت.مردک پرسید: کسی هست رشته‌ی خاص مث فیزیک هسته‌ای و... داشته باشه؟یکی دستشو گرفت بالا- اسم؟+ قارقاری- رشته‌ت چیه؟+ مهندسی پزشکی (!؟؟)همون روز با دو سه نفر با هم بودیم، من رو به همین قارقاری گفتم یه نفر بود اون وسط واسه رشته‌ی خاص دستشو گرفت بالا گفت «مهندسی پزشکی».قارقاری گفت آره من بودم ?.گفتم مگه خاصه؟گفت نمیدونم! همینجوری گفتم شاید فایده‌ای داشته باشه ?.بلخره اسم و مشخصات مونو نوشتن و لباس گرفتیم و همونجا پوشیدیم و چقد گشاد بودن. رفتیم داخل آسایشگاه و بلافاصله گفتن تخت‌ها رو ببرین بالا که تعداد تخت‌ها کم بشه. شاید حدود ۱۲۰ تا تخت (۶۰ تا ۲ نفره) بود و مثلا ۲۰-۳۰ تاشو بردیم بالا یه طبقه. سخت بود. مخصوصا که از صب هیچی نخورده بودیم و اینکه هی بالا سرت داد میزنن «بدو» و «تزول» و... بلخره تموم شد و رفتیم تو حیاط به خط شدیم. گفتن کیا هیچی وسیله و مدارک ندارن؟ چن نفر اومدن بیرون و قرار شد اینا رو اجازه بدن برن وسیله بیارن.یهو فرمانده رو کرد به من گفت تو اسمت چیه؟نفر پشت سری من گفت: تومخیفهمیدم با من نبود :))- تو باش ارشد گروهان!پا شد رفت وایساد و خیلی چهره‌ی جدی و سگی داشت! گفتم بدبخت شدیم (که اتفاقا خیلی هم پسر خوبی بود)بعدا موقع ناهار گفتم داداش چی شد ارشد شدی؟+ نمی‌دونم والا منو تا حالا کسی آدم حساب نکرده بوده یهو الآن ارشد شدمفهمیدم که صاقی هم افتاده تو همون گروهان ما!! گفت که دائم‌المرخصی (همون که زرتشتی بود و گیر داده بودیم خیلی مرخصی می‌ره (می‌گفتیم مرخصی کم رفته واسه همین چشاش قرمز شده) و شبیه کوتوله سفید برفی بود) هم امریه‌ست. رمزمون واسه فهمیدن اینکه کی امریه‌ست، این بود که بگیم «MJ رو می‌شناسی؟». حالا MJ کیه؟ یه نفر تو گروه امریه که خیلی سوژه بود.امکانات آسایشگاه: تخت، کمد، سطل آشغال، ساعت دیواری و آکواریوم با یه ماهی توش!!!یه ظرف غذا دادن بهمون که بهش میگن «یقلوی» البته من تا چند روز فک میکردم «یلقوی» درسته :))).همون روز اول نگهبانی خوردم. نگهبان چی بودم؟ ۲۰ چشمه! که همون سرویس بهداشتیه. حالا منظور از چشمه چی بوده رو نفهمیدم. توالت‌ها رو میگن چشمه؟ به هر حال من باید از دسشویی نگهبانی میدادم.فک می‌کردم نگهبانی دادن کار سختیه چون خب بلخره ۲ ساعت تمام باید همینجوری وایسی و هیچ کاری نکنی و از «تقریبا هیچی» نگهبانی بدی ولی بعدا فهمیدم نگهبانی خوبه! مخصوصا وقتی قرار باشه سر کلاس نری و به جاش نگهبان وایسی. از قبل واسه رفع بیکاری‌های اینجوری فکر کرده بودم: کلمه انگلیسی با معنی، کتاب و نوشتن خاطره :)).روز دوم (سه‌شنبه)روز دوم هم کارمون تمیز کردن آسایشگاه و بازم تخت جابه‌جا کردن بود. و من «چال کردن» (به معنی وقت تلف کردن) رو هم یاد گرفتم: الکی خودتو مشغول کار نشون میدی در نتیجه کسی کار جدید بهت نمیده.متوجه شدم زمان توی سربازی نمی‌گذره. ساعت ۶ بیدار شدیم و تا الآن شاید ۵ ساعت گذشته ولی هنوز ساعت ۸ هم نشده :|.بعضی از بچه‌ها بیکار بودن (چال نمی‌کردن). گفتن برن علف‌های پشت ۲۰چشمه رو بکنن.سطل آشغال رو باید خالی کنیم و بشوریم بعد به صورت برعکس بذاریم سر جاش! که دیگه کسی آشغال نریزه توش!؟؟ اعتراف می‌کنم که در کل این ۳۰ روزه، شاید اندازه یه سطل، از پنجره کنار تختم آشغال ریختم بیرون به خاطر همین قضیه. البته از یه زمانی یاد گرفتیم پاکت زباله بذاریم واسه خودمون. ولی واقعا کاربرد سطل آشغال چیه پس؟دو تا دکتر اومدن و ازمون سوال‌هایی پرسیدن که افراد مشکوک به کرونا رو پیدا کنن که ۳ نفر از گروهان ما مشکوک بودن و رفتن که تست بدن. بازیاب و تومخی و یه نفر دیگه که یادم نیس.یه سربازی اومد (همون که ۷ ماه اضافه خورده) یکم برامون حرف زد. گفت: چرا اومدین سربازی آخه؟حسن آنی گفت اون موقع که دفترچه فرستادیم که نمیدونستم کرونا میشه- خب الآن که می‌دونستی چرا اومدی؟+ نمیومدم که غیبت میخوردم.- بهتر از اینه که بمیری+ بمیرم که بهتره تو این مملکت- لایییییییییییییییییییک!!!اجازه دادن مافیابلد بره مرخصی و وسیله‌هاشو بیاره. شماره خونواده‌هامونو نوشتیم رو یه برگه که به همه پیامک بزنه و شماره تلفن پادگان و داخلی گروهان ما رو بده که بتونن بهمون زنگ بزنن (تلفنش یه طرفه‌س). البته تلفن‌های کارتی هم هستن ولی خب خیلیا کارت تلفن ندارن اصن. خداروشکر زعفرون داره و من ازش می‌گیرم.بعضی از quote های جالبی که پشت در دسشویی یا زیر تخت‌ها نوشتن:غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می‌کند پرواز زاغ بی سر و پاستدر غریبی هر چه نالیدم کسی یادم نکرد. به فکر مرگ افتادم، مرگ هم شادم نکردمرد باش زیر با زور نروغذا!تاریخ‌های اعزام و ترخیص و شهر و اسم و فامیل یا اسم دوس دختر یا نامزدهاشون و قلب و این چیزازعفرون منشی شده. میگه یه نامه اومده گفتن ۱۰ تا کپی ازش بگیر. ۵ تا کاربن برداشته و ۵ بار اون نامه رو نوشته تا بشه ۱۰ تا :|یه افسر اومد نگهبان‌ها رو برد تا دژبانیَ، زعفرون هم نگهبان بود. بعد ۱۰ دقیقه رسیدن به دژبانی بعد همون افسر گفت کیا ماسک ندارن؟ هر کی ماسک نداره برگرده! :| خب همون اول نمی‌تونستی بگی؟ (البته اینم بگم الآن که اینو میبینم اصن تعجب نمیکنم! ولی یادمه اون موقع خیلی عجیب بود. احتمالا اگه سربازی رفتین واسه تون عجیب نیست اصن)همیشه فک می‌کردم این «سرکار استوار» که می‌گن، «استوار» اسم طرفه!سایر قسمت‌های این مطلبدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت اولدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت دومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت سومدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت چهارمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت پنجمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت ششمدوره‌ی آموزشی سربازی در کرونا و ماه رمضان - قسمت هفتم</description>
                <category>وحید محمدی</category>
                <author>وحید محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:48:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>