<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shv</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vosoughishaghayegh</link>
        <description>AEC|shaghayeghvosoughi</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:28:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Shv</title>
            <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خونه پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-y6n3mrxfbflq</link>
                <description>بیشتر از دوساله که عقد کردم و تو این مدت خیلی کم خونه خودمون موندم  سرجمع شش ماه بشه یا نشه...تو این مدت فکر می‌کردم روزی که بخوام برم خونه خودم کمتر از کسایی که از خونه پدری میرن خونه خودشون اذیت بشم، اما انگار اشتباه می‌کردم.چند هفته پیش وقتی داشتم با بابام صحبت میکردم به تک تک اجزا صورتش با دقت نگاه کردم و متوجه چین و چروک جدید و عمیق‌تر دور چشمش شدم، دیدم چقدر موهاش بیشتر سفید شده و چقدر چشمش غمگین تر شده، از خودم بدم اومد که چرا بیشتر نبودم، چرا دختر بی معرفت خانواده شدم؟امشب که کشوها و کمد وسایلم رو تو جعبه جمع کردم خیلی حس عجیبی داشتم، یه حسی توام از دلتنگی .   دلم تنگ شده برای اون روزایی که این خونه مال منم بود و برای اشاره بهش می‌گفتم خونمون نه خونه مامانمینا. دلم تنگ وقتاییه که بابام می‌گفت حداکثر ۹ شب خونه باش و اگر می‌شد نه و پنج دقیقه استرس می‌گرفتم که نکنه ناراحت بشه بابام.الان من باید کلیدهای کمد و اتاق رو بدم به داداشم و دلم نمیاد، شاید از اون کلیدها استفاده نمی‌کردم تو این دو سال ولی حس می‌کردم تو این خونه مثل قبل یه چیزاهایبش فقط مال منه، ولی الان اگر بخوام بیام اینجا مهمونم، یعنی نمیتونم مثل قبل در اتاقمو بدون در زدن باز کنم؟یعنی دیگه تو این کمدها هیچ وسیله ای از من نیست؟نکنه منو یادشون بره...نکنه عادت کنن به نبود من!آیا من آمادگی شروع مرحله جدیدی از زندگیمو دارم؟اصلا عبور کنم از خونه پدری؟</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 02:17:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناقض</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-lp08hmdcarur</link>
                <description>وقتی رشته میکروبیولوژی قبول شدم تمام فکرم این بود تا مقطع دکتری بخونم و آزمایشگاه خودمو راه اندازی کنم و بهم بگن خانم دکتر، آخه مامان بزرگم همیشه بهم میگفت ومیگه  خانم دکترتو 4سال دوره دانشگاه انقدر همچی عوض شد و گرون شد قید آزمایشگاه زدن رو زدم، ولی همچنان خانم دکترِ مادربزرگم بودم و هستماولین باری که تو این شرکت یکی از پیمانکارا باهام تماس گرفت، آخر صحبتامون گفت خسته نباشید خانم مهندسمعنی تناقض درون من نمود پیدا کرد، چرا اینجام؟چی باعث شد حاضر بشم تو رشته خودم که بهش علاقه هم دارم کار نکنم؟دلیلشو میگم بهت:تو استخدام اولویت با بچه های علوم آزمایشگاهیه: قصد اینو ندارم که بگم اونا چیزی نمیدونن، اما این برام عجیبه که چرا اولویت با گروهیه که تو مقطع کارشناسی از هر بخش یکم میدونه ولی بچه های میکروبیولوژی که بصورت تخصصی تو بخش میکروب شناسی درس خوندن اولویت بعدی؟این دلیل از دلیل قبلی قوی تر و مسخره تره: اولویت استخدامی با کساییه که خانواده جانباز،شهید،ایثارگر دارندر این باره دوست دارم فعلاحرفی نزنم.و تو این دوره کرونا بخاطر کسایی که باهاشون در ارتباطم و همچنین بخاطر خودم نخواستم تو محیط بیمارستان باشمحالا از هر حرفی بگذریم میرسیم به اینکه تو زندگیمون شرایطی پیش میاد که یهو به خودت میای و میبینی که داری کاری رو انجام میدی،یا حرفی رو میزنی که با خودِ واقعیت فرق داره و ممکنه اذیتت کنهولی همچنان این تویی که تصمیم میگیری ادامه بدی یا خودت باشی، اونی که دوسش داریمن هنوووز نمیدونم میخوام به خودم برگردم یا نه…</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 12:32:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفته اول، محیط کار جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-cjv9vcrpsplp</link>
                <description>وارد شرکت شدم و بعد کلی اینور اونور رفتن بهم اتاقی که قرار بود کار کنم رو نشون دادن، بهم یه لب تاپ دادن و گفتن اینم میزت.تو اتاقی که قرار بود کار کنم 6 نفر دیگه بودن که بشدت در حال کار کردن بودن، لب تاپو روشن کردم و نگاه کردم که چیا توش داره…سخت بود همه کار می‌کردن و من فقط داشتم نگاهشون میکردم…رفتم پیش کسی که قرار بود بهم بگه چیکارم اونجا و پیگیر شدم که خب چیکار کنم؟  دست به سر می شدم یا واقعا سرشون شلوغ بود، نمیدونماون آقاعه که قرار بود راهنماییم کنه اومد بهم گفت ما تو شرکت برای اولین بار قراره یکاری رو انجام بدیم که میسپاریمش به تو ( نمیدونم الان به کی سپردنش(: )آیا احمق دیده میشدم؟من قرار نبود تو بخش اداری کار کنم، روز دوم بهم گفتن قراره تو بخش حسابداری کار کنی، آقا من ناااراحت شدم شدید ولی چیزی نگفتم همکارا که دیدن ناراحتم برای دلداری من هی میگفتن آره بابا بخش اداری خوبه بخش فنی چیز خاصی نداره، ولی خب من دوست داشتم چیز جدیدی بهم اضافه بشه.یکی از همکارا یبار که تنها بودیم بهم گفت ببین پیگیری کن که بری اونجا که میخوای.روز سوم همچنان به بیکاری و بطالت گذشت،روز چهارم یه آقایی اومد گفت: خانم وثوقی شمایید؟ گفتم بله گفت تمامی وسایلتونو جمع کنید بیاید طبقه اول از امروز قراره تو پروژه ما کار کنید.منم خوشحال رفتم طبقه اول و معرفی شدم به آقای محمدی نامی و ایشون قرار شد بهم آموزش بدن.چندتا نکته:اول اینکه همه بهم میگفتن اینکه تو محیط کار جدید مدتها بیکار بمونی طبیعیه و اینکه بیکاری من چهارروز طول کشید نه بیشتر بخاطر پیگیری های خودم بود!دوم اینکه خوب بود چند روز تو طبقه دیگه بودم، چون باعث شد با خیلیای دیگه آشنا بشم و پروسه آشناییم با همکارای طبقه دیگه چند ماه زودتر انجام شد.سوم اینکه این طبقه هم زمانایی بود که بیکار بودم و از خودم بدم میومد اما یاد گرفتم چجوری بیکار نمونم و یاد گرفتم هی سوال بپرسم و واینستم تا خودشون بهم توضیح بدن.چهارم اینکه الان بعد یک ماه و 8 روز خیلی چیزا یاد گرفتم، نه فقط درباره کارم بلکه درباره نوع رفتار با همکارا، رفتارها و اخلاقای مختلف دیدم و برخورد با اونارو یاد گرفتم، نشنیدن بعضی حرفا و گذشتن ازشون رو یاد گرفتم.</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 14:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسادت یا دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-jansfnihbcwr</link>
                <description>ترم چهارم دانشگاه بودیم که گفت من دیگه ایران نمی‌مونم، عاطفه رو می‌گم، من اولش سکوت می‌کردم ولی بلافاصله تشویقش می‌کردم که بره…هردفعه که تو جمع حرف از مهاجرت می‌شد من سکوت می‌کردم، چون اگر یک کلمه حرف می‌زدم بغضم می‌ترکید، همه می‌گفتن حسادت می‌کنم به خودم ‌می‌گفتن به عاطفه می‌گفتن، اما برام مهم نبود هردومون می‌دونستیم همه‌ی این سکوت‌ها از دلتنگیه هردفعه که کم میاورد سعی کردم فقط ادامه بده، هر وقت زد تو جاده خاکی هلش دادم توراهشاما الان که دارم می‌نویسم اون رفته هنوز باهم حرف می‌زنیم، هنوز بهم کمک می‌کنیم، هنوز وقتی فیلما و عکسامون رو میبینم اشکام سرازیر می‌شهرفاقت رفاقت کلمه سنگینیه، نمی‌شه رو هر ارتباطی اسم رفاقت گذاشت…وقتی تونستی به کسی که اعتقاداتتون، راهتون، اخلاقتون 180 درجه متفاوته و کاملا شرق و غربید، اعتماد کنیوقتی تونستی بعد کلی بحث یادتون بره که حتی سرچی دعوا کردی، چون حلش کردینو کلی وقتی دیگه رو رعایت کردی می‌تونی بگی با کسی رفیقیالان که رفته بدون دوست نموندم ولی…ولی مگه این آدما تو سختیام تو شرایط بدم بودن؟مگه اون روزا که حالم بد بود حالشون بد شد؟مگه شبایی که نخوابیدم با من بیدار موندن؟اصلا رفیق یعنی کی؟رفیق تو رو هیچوقت قضاوتت نمی‌کنهرفیق یعنی فکراتو با صدای بلند بهش بگی بدون هیچ ترسیگاهی تو بن‌بست های زندگی یهو سرو کلش پیدا میشه می‌کشتت از اون حال بد بیرون، گاهی بهت یه سیلی می‌زنه از جا بلندت می‌کنهرفاقت رو فقط زمان ثابت می‌کنهو مهم‌تر اینکه با خودت رفیق باشخودتو دوست داشته باش خیلی چیزهایی که الان باب شده رو درشان خودت نبین دایره‌ی شان بساز برای خودت، دروغ و حسادت و دورویی رو درشان خودت نبینگاهی زمان‌هایی رو برای خودت خالی کن تا به شناختی از خودت برسیمطمئن باش تا واسه خودت شان قائل نشی نمی‌تونی رفیق خوبی باشیکلام آخر:سیاهی‌لشگر نیاید به کار                                    یکی مرد جنگی، به از ده هزاربا همه می‌شه دوست بود، باهمه نمی‌شه رفیق شدهیچوقت به کسی اجازه نمی‌دم اسم رفاقت رو هر نوع رابطه ای بذارنرفاقت چگالیش بالاست</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 12:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تتلو و آهنگاش</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%D8%AA%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B4-voa57zrmr78q</link>
                <description>کاری با اینکه تتلو کیه و اعتقادات و تفکراتش چجوریه ندارم...یسری متعصب و عشق تتلو داریم و یسری متنفرن از این بشرهیچکدوم از نظر من درست نیست، به شخصه بعضی از آهنگ هاشو دوست دارمبعضیاش که خوراکِ مهمونیه و بعضیاشم قشنگه مثل آهنگ نوازشتو آهنگ 《مال من باش》یه جا وسطش هست که میگه: اونی که روحتو نوازش میکنه مهمه، اونی که جسمتو نوازش میکنه فقط داره مصرفت میکنهاکثرا اینجور اشخاص رو داشتیم تو زندگیمون یا خواهیم داشت حالا مهم نیست اون شخص تو زندگیمون که میتونه خانواده باشه، میتونه دوست باشه، میتونه حتی همسر آدم باشهخودتو باارزش بدونتو مهم‌ترین فرد زندگیتی، هیچکس نباید فقط نوازشگر جسمت باشه...حالا هی واسه خودت بهونه میاری و میگی نهههه فلان جا هم روحمو ارضا میکنهآقا کیو گول میزنی؟تا کی میخوای خودتو یادت بره؟اون آدم فهمیده که خودش مهمتره! پس توهم بفهممیگم که مهم نیست اون فرد چه جایگاهی تو زندگیت داره، مهم تویی فقط تواز شعر تتلو رسیدیم به کجا? خواستم بگم که هر از گاهی چیزای خوبی میگه این آدم</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 01:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران بیکاری و خونه نشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-prajqgi8e8tb</link>
                <description>برای اولین بار قرار بود برم جایی کار کنم، برم مصاحبه کاری و وارد دنیای جدیدم بشم…آماده شدم رفتم اولین مصاحبمو…مرتبط با رشتم نبود. دنیای دیجیتال مارکتینگ منتظرم بودمصاحبه تموم شد و قرار شد از شهریور 1399 کارمو شروع کنم، تو محیطی که میشناختم اما کارو نمیشناختم ولی دوسش داشتم میدونی چرا؟ چون قرار بود هنر جدید و به روزی رو یاد بگیرم.تو همون دوران بهم پیشنهاد دادن که فلان آزمایشگاه که از آوردن اسمش معذورم، استخدامی دارهمن موندم و دو راهی کار مرتبط با رشتم یا کاری که قرار بود مسیر جدیدی بهم بده…آزمایشگاه فوق العاده ای بود برام رزومه خوبی بود…واقعا ممکن بود این پیشنهاد دوباره تکرار بشه؟ اصرار خانواده برای قبول کردن گزینه مرتبط با رشتم هم بی تاثیر نبود و در آخر قبولش کردم یک ماه منو دووندن و آخر گفتن ما بخاطر شدید شدن کرونا نمیتونیم حتی کارآموز بپذیریممن موندم و بیکاری، حالا هردوتا شغلو نداشتم…تبدیل شدم به یه آدم بی حوصله و عصبی، گاها حتی از خودمم بدم میومد چه برسه به بقیههرروز اینجوری بودمبه همچی گیر میدادم و هیچی راضیم نمیکرد هیجان میخواستم در حدی که به (همسرم) گیر دادم مهاجرت کنیم، تصمیممون تا کنسل شدنش 10 روز طول کشید، از اولم میدونستم نمیشه که بشه ولی من خسته شده بودم از بیکاریدر این حین تصمیم گرفتم پیج بزنم که تو یه پست دیگه براتون کامل توضیح میدمو اما امروز اولین روز کاری من تو شرکت خصوصیه که چالش بر انگیز بود بسیار…..</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 14:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیشد که اومدم ویرگول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vosoughishaghayegh/%DA%86%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-p2fdeo02qyvl</link>
                <description>مثلا این منمچند ماه پیش سمیرا بهم گفت تو که دوست داری محتوا کار کنی و یاد بگیریش تو ویرگول اکانت بساز و فعالیت کن...پشت گوش انداختم...راستش حوصله‌ محیط جدید رو نداشتم، تا اینکه یه شب وقتی داشتیم با بچه ها (بچه هارو کم کم بهتون معرفی میکنم) بازی میکردیم،اصلا حوصله‌ی بازی نداشتم پس رو دستمال کاغذی تو دستم نقاشی کشیدم و فکر میکردم به برنامه هام به خودم گفتم چرا نرم ویرگول؟ چیزی نمیشه که؟ این همون نقاشیست!!حالا من اومدم، نمیدونم دقیق میخوام چیکار کنم اینجا...شاید بشه دفترچه خاطرات، شاید بشه جایی که باهم چیزمیزای جدید  یاد بگیریم، شاید از تجربیاتم بگم...واقعا نمیدونم!حسن ختامشاید پشت سر هم پست بذارم حوصلت میکشه بخونی؟</description>
                <category>Shv</category>
                <author>Shv</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 14:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>