<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های vvadjeed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@vvadjeed</link>
        <description>بفرمایید کَشک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:49:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/88504/avatar/DKiUhC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>vvadjeed</title>
            <link>https://virgool.io/@vvadjeed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا باید دیجی‌کالا را تحریم کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-psvoa5hrdpsu</link>
                <description>دو هفته‌ای گذشته از همگانی شدن این ایده که باید دیجی‌کالا را تحریم کنیم و دلیل‌مان هم ارتباط دیجی‌کالا با سپاه پاسدارن است. ما در این چند وقت یا شاید خیلی پیش‌تر “متوجه” شده‌ایم که دیجی‌کالا و سایر بازیکنان سرشناس اکوسیستم استارتاپی در ایران بازوی “مالی-تکنولوژیک” جمهوری اسلامی هستند و می‌خواهیم در این مورد کاری کنیم و من این چند خط را دارم با همین پیش‌فرض‌ها که “همه” می‌دانیم می‌نویسم. شما را نمی‌دانم ولی من “باور” دارم که ما نمی‌توانیم بدون “فهمیدن” کاری کنیم. خصوصا که سال‌ها است از هر که می‌پُرسی آن سال‌ها چه شُد که این‌طوری شُد پاسخ می‌شنوی که “ما نمی‌دانستیم”.چرا باید دیجی‌کالا را تحریم کنیم؟اول – دیجی‌کالا یکی از منابع مالی سپاه پاسداران است.در این جمله‌ای که داریم به آن استناد می‌کنیم تا دیجی‌کالا یا هر استارت‌آپ و مجموعه‌ای را تحریم کنیم یک باور وجود دارد و آن این است که ما می‌دانیم “سپاه”‌ چگونه کار می‌کند. یا اگر هم نمی‌دانیم چگونه کار می‌کند می‌دانیم منابع مالی‌اش چگونه کار می‌کند و این‌جا اولین اشتباه جمعیِ ما است.سپاه طبق قانون ردیف بودجه‌ی رسمی دارد و این “بودجه” را لطفا مختصر نخوانید. ۹۳.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ عدد مختصری نیست و در خرج کردن آن هم سپاه قرار نیست سهم‌اش را با نیروی انتظامی، ارتش، ستاد مشترک یا وزارت اطلاعات و بسیج تقسیم کند. همه‌ی این ساختارهایی که اسم‌شان را می‌دانیم یکی از ردیف‌های بودجه‌ی سالانه‌ی این کشورند و پولی که دریافت می‌کنند آن‌قدری هست که توانسته تا امروز در سوریه، عراق و باقی نقطه‌هایی که بعضی‌شان را بدیهی‌ست ندانیم به نگه‌داری یک حکومت دیگر کمک کند.نمی‌دانم آماری از درآمد خالص و روزانه‌ی دیجی‌کالا، کافه‌بازار، اسنپ و دیگران وجود دارد یا نه ولی نمی‌توانم بپذیرم سپاه وقتی از شروع تا به امروز و از امروز تا آخرین روز فعالیت‌اش سهم “قانونی” از بودجه‌ی یک کشور دارد نیازی به جامعه‌ی استارتاپی داشته باشد تا از پول‌توجیبی‌ای که آن‌ها می‌توانند پرداخت کنند برای خرید فشنگ استفاده کند. این نگاه “احمقانه”‌ است. دلیل احمقانه بودن را هم در سه استنباط جمعی درک می‌کنم.استنباط اول و جمعی ما عدم درک سپاه پاسداران جمهوری اسلامی است. سپاه پاسداران در نظرهایی که این روزها می‌دهیم یک پول توجیبی بگیر از دیجی‌کالا است و طبیعی‌ست وقتی ما چیزی را انقدر کوچک ببینیم پیشِ خودمان خیال خواهیم کرد که اگر “پول” نداشته باشد پیش نمی‌رود. در این نگاه سپاه پاسداران برای خرید فشنگ نیاز به پول توجیبی دارد در حالی که سپاه یک امپراطوری نظامی-صنعتی است که نفوذ و قدرت سیاسی آن احتمالا از روحانیت شیعه بیش‌تر است. سپاه پول قانونی دریافت می‌کند و برای سر و شکل دادن به بازوهای اقتصادی خود بیش از ۴۰ سال فرصت داشته.استنباط دوم و جمعی ما عدم درک واقعی از میزان پول در کشور است. شاید به نظر درآمد دیجی‌کالا زیاد برسد اما کم‌تر از ۵٪ از کل بازار خرده‌فروشی می‌شود سهم فروشگاه‌های آنلاین و من به شکلی بدبینانه گمان می‌کنم که کل بازار مرئی پول در کشورمان هم تصویر واقعی میزان پول در کشور نیست چرا که در این شناخت “کارتل‌‌های بی‌نام اقتصادی” در نظر گرفته نمی‌شود و وقتی هم که می‌گوییم “بازار” ذخایر طبیعی از نگاه‌مان دور می‌مانند. این که ما صادرکننده‌ی نفت و گازیم و فقط وقتی متوجه “معدن” می‌شویم که کارگرانی شلاق بخورند یا اعتصاب کنند یعنی تصویر بزرگ‌تر از پیش چشم‌مان دور است. این عدم درک از میزان پول سبب می‌شود پیش خودمان خیال کنیم دیجی‌کالا، اسنپ، هزاردستان و دیگران “می‌توانند” منابع مالی سپاه پاسدارن باشند. در حالی که خیلی ساده تمام جامعه‌ی استارتاپی ما رویِ هم آن‌قدری “پول” ندارد که از پس چنین کاری برآید.استنباط سوم نسبت پول و پیش‌روی است. می‌دانم که قادر به درک یا توضیح دلیل به وجود آمدن این عقلانیت نیستم ولی لاقل می‌توانم در این‌جا به این اشاره کنم که ما باشندگان طبقه‌ی متوسط پذیرفته‌ایم که زندگی به “پول” گره خورده و اگر پول نباشد زندگی‌مان پیش نمی‌رود و با همین عقلانیت سپاه را نگاه می‌کنیم و خیال می‌کنیم اگر “پول”‌ نباشد سپاه پیش نمی‌رود. برای ما که معمولا “برخوردار” به دنیا نیامده‌ایم درک واقعی از میزان پول یا کارهایی که می‌توان با آن انجام داد علوم غریبه است و همین غریبگی سبب می‌شود خیال کنیم چند میلیارد درآمد روزانه آن‌قدر بزرگ است که چیزی را تغییر دهد یا به جریان بیندازد. این عدد ممکن است تفاوت جهان مطلوبی باشد که توان ساختن‌اش را نداریم ولی نمی‌تواند آن قدری باشد که چرخ‌دنده‌های یک امپراطوری را بچرخاند.دوم - کسی اگر “خودی” نباشد نمی‌تواند یک کسب و کارِ بزرگ شبیه دیجی‌کالا داشته باشد.بین تمام چیزهایی که این روزها در مورد ماجرا خواندم این احتمالا مهم‌ترین حرفی‌ست که دارد بین ما می‌چرخد. حرفی که مربوط به زمانه‌ی ما نیست و  در انقلاب ۵۷ هم یک باور عمومی بود. باوری که در دادگاه‌هایی که آقای خلخالی برگزار کرد هم وجود داشت. آدم‌های زیادی به این جرم محاکمه شدند که “کسب و کار” بزرگی داشتند و “همه” باور داشتند کسی اگر خودی نباشد نمی‌تواند یک کسب و کار بزرگ داشته باشد. البته گمان می‌کنم کلمه‌ی “محاکمه” کمی برای آنچه در آن دادگاه‌ها گذشت بی‌معنی باشد ولی اجازه دهید به جای اشاره به کلمه‌ی محاکمه در موردمعنی “باور همگانی” چیزی بنویسم و برای نوشتن کمی در تاریخ به عقب برگردم.آنچه ما از تاریخ می‌شناسیم و مرور می‌کنیم مربوط به آدم‌های سرشناس است که “جامعه” را تغییر دادند ولی این شناخت چیزهای زیادی را به ما توضیح نمی‌دهد. چیزهایی که مربوط به همین من و شمایی‌ست که این لحظه در این جامعه حاضریم این که در تاریخ‌نویسی سنتی جایی برای مردمان غیر مهم وجود ندارد به این معناست که نقش آدم‌های عادی در وضعیت آن روزگار “نامرئی”‌است. مثالی که قصد دارم با اشاره به آن منظورم را توضیح دهم بزرگ شدن تهران در عهد ناصری است.در همه‌ی کتاب‌های تاریخ دلیل بزرگ شدن تهران سفرهای ناصرالدین‌شاه به “فرنگ”‌ است ولی این نگاه به ما توضیح نمی‌دهد چرا بزرگ شدن تهران بعد از سفر اول یا دوم ناصرالدین‌شاه به فرنگ اتفاق نیفتاد و حتما سلطان باید از سفر سوم برمی‌گشت تا تهران بزرگ شود. آن‌چه اینجا دور انداخته شده و به آن اشاره نمی‌شود مردم عادی و باورهای‌شان است. روزگاری که داریم از آن صحبت می‌کنیم روزگار وبا است و “باور همگانی” در مورد وبا این بوده که وبا در هوا است. پس باید درها را باز گذاشت تا هوا بچرخد. نباید جای تنگ بود. هوا توی کوچه‌ها، خانه‌ها و شهر نمی‌چرخیده.در این مثالی که نوشتم احمقانه بودن گفت و گوی غالب پزشکی اهمیتی ندارد. مهم عقلانیتی است که ایجاد کرده. باور جمعی آدم‌هایی که در تاریخ بهشون اشاره‌ای نمی‌شه تهران رو بزرگ می‌کنه و ما با این که فاصله‌ی زمانی زیادی از اون نداریم ازش بی‌خبریم. هر باوری وقتی که “غالب” می‌شه عقلانیتی رو درست می‌کنه حتی اگر باور درستی نباشه. و این دلیل اصلی من برای نوشتن این متنه. به این شکل از درک جهان توی جامعه شناسی می‌گن نظریه-روش تبارشناسی و من از اینجا باهاش آشنا شدم ولی حالا که مختصری بهش اشاره کردم اجازه بدید ازش بیش‌تر استفاده کنیم.باوری که پدران و مادران ما چهل و چند سال پیش داشتند هنوز بین ما باقی مونده با این تفاوت که در اون روزگار کسی اگر “طاغوتی” نبود نمی‌تونست کسب و کاری به بزرگی برادران خسرو شاهی داشته باشه و حالا کسی اگر “سپاهی” نباشه نمی‌تونه کسب و کاری مثل برادران محمدی داشته باشه. من کمی می‌فهمم که آدم وقتی چیزی رو نداره یا به چیزی نمی‌رسه چه مکانیزم‌های دفاعی‌ای درش فعال می‌شه تا وضعیت موجود خودش رو بپذیره ولی هم‌زمان می‌فهمم که “غلبه” این باور که به شکل مشکوکی دوباره داریم ازش حرف می‌زنیم تنها یک عقلانیت تولید می‌کنه.عقلانیت تولیدی ما در امروز هیچ تفاوتی با دیروز نداره و من به این دلیل به دوباره پُررنگ شدن‌اش با تردید نگاه می‌کنم که اگر حکومت تغییر کنه حکومت بعدی به سادگی تمام کمپانی‌های آنلاین رو به نام خودش سند می‌زنه و پشتیبانی مردم رو هم داره. مردمی که ما باشیم و مردمی که باور داریم “کسی اگر “خودی” نباشد نمی‌تواند  .. .”اما ماجرای عقلانیت‌های ایجاد شده از باورهای عمومی به همین خلاصه نمی‌شود. گفت و گوی غالب که در مورد “پول” بهش اشاره کردم و این که سپاه اگر پول نداشته باشه به جایی نمی‌رسه هم در همین نظریه-روش قابل بررسی‌ئه. این باور عمومی که زندگی با پول پیش می‌ره سبب می‌شه که این عقلانیت ایجاد شه که سپاه هم با پول پیش می‌ره و حالا اگر سپاه پول نداشته باشه متوقف می‌شه. این عقلانیت به شدت خطرناکه و نمی‌تونه اون آدم‌هایی رو توضیح بده که “کفن” به تن می‌کنند یا حاضرن برای حکم “رهبر” خودشون رو به کشتن/شهادت بدن. ما وقتی چیزی رو نفهمیم که چه‌طور کار می‌کنه فقط “شانس” می‌تونه بهمون در مواجهه کمک کنه.موضوع بعدی‌‌ای هم که فقط می‌خوام بهش اشاره کنم چون بیرون توانِ تخمین احتمالات عقلانی من‌ئه رهبر جمهوری اسلامی است. آیا اونچه تعیین کننده‌ست نقشی است که در نتیجه‌ی غلبه یک گفتار  به وجود آمده یا شیوه غلبه اون گفتار؟ ما وقتی &quot;مقصر اصلی&quot; رو در شمایل یک ژنرال می‌بینیم که بازوی نظامی‌اش وضعیت امروز رو ممکن کرده جزئیات زیادی رو از معادله‌ی امروز بیرون می‌اندازیم که همون جزئیات دلیل وضعیت موجودند نه یک رهبر و امیالی که در سر داره/داشته.به جای نتیجه‌گیریمی‌دونم که این نوشته می‌تونه و باید ادامه داشته باشه ولی بررسی‌اش از اینجا به بعد، بیرون جرات یا دانش من‌ئه. می‌دونم که در مورد تحریم دیجی‌کالا مشکل &quot;توهم فعالیت سیاسی&quot; چه‌قدر می‌تونه پیش برنده باشه ولی معتقدم اونچه داریم در موردش حرف می‌زنیم تنها با نشون دادن نادرستی &quot;توهم فعالیت سیاسی&quot; قابل درک نیست. من فکر نمی‌کنم پولی که داره تو دانشگاه‌های سایبری هزینه می‌شه به تمامی دور ریخته شده برای همین نتیجه‌گیری رو به خودتون واگذار می‌کنم و پاراگراف بعدی رو برای برادران محمدی می‌نویسم و برای آدم‌هایی که آقا حمید محمدی بهشون می‌گه ارزشی و برانداز.چرا به دیجی‌کالا حمله می‌کنیمالبته که این را نه فقط برادران محمدی که برای برادران آرماندهی یا باقی آدم‌هایی که در راس کسب و کارهای مختلف بهشان حمله می‌شود  هم می‌نویسم. آنچه قصد دارم به آن اشاره کنم مسئله‌ی “قابل تشخیص” بودن است. نام رابرت ساپولسکی را هم مانند فوکو در نظریه-روش تبارشناسی می‌توانید جست و جو کنید. زیست‌شناس است و یکی از کارهایی که در مطالعه‌ی گور خرها انجام داد سبب شد دانش بیش‌تری از رابطه‌ی شکار و شکارچی داشته باشیم. دانش پیشین جانورشناسی می‌گفت که یک شیر شکار خود را به دلیل ضعیف‌تر بودن نسبت به گله انتخاب می‌کند و باور من هم در مورد گور خرها این بود که خطوطی که روی بدن‌شان دارند برای استتار در طبیعت است و پیش از خواندن ماجرای “قابل تشخیص” بودن حتی به این فکر هم نکرده بودم که چه‌طور حیوانی به آن بزرگی با خطوط سیاه و سفید ممکن است در طبیعت استتار شود؟زمانی که ساپولسکی و تیم‌اش مشغول بررسی گورخرها بودند یک مشکل اساسی داشتند. کافی بود سرشان را برای ثبت جزئیات بچرخانند و دوباره نگاه کنند تا ببینند گورخری که مشغول بررسی بودند را گم کرده‌اند. اینجا متوجه این می‌شویم که خطوطی که از آن حرف می‌زنیم استتار مورد نظر را در برابر طبیعت ایجاد نمی‌کند. بلکه این استتار در یکی شدن با گله معنی پیدا می‌کند. گورخرها به این روش پنهان می‌شوند و راه حل برای مشاهده کنندگان علامت‌گذاری بود تا سوژه‌ی مورد بررسی را گم نکنند ولی به محض این که با هر روشی یک گور خر را علامت می‌زدند حیوان بیچاره بدون استثنا شکار می‌شد.نتیجه مشاهدات ساپولسکی و تیم‌اش این بود که شکارچی حیوان ضعیف‌تر را شکار نمی‌کند. شکارچی حیوانی را شکار می‌کند که “قابل تشخیص” باشد. من فکر نمی‌کنم که به دیجی‌کالا حمله می‌شود چون “هیچ طرفی” را نگرفته، من فکر می‌کنم به دیجی‌کالا و دیگران حمله می‌شود به این دلیل که “قابل تشخیص”‌اند.در همین لحظه که شما اصحابِ خاصِ کسب و کارهای مختلف دارید این را می‌خوانید بهتر از من لابد می‌دانید که چند شرکت فین‌تک در ایران دارند فعالیت می‌کنند که سرمایه‌های بزرگ‌تری را جذب کرده‌اند. که نرخ تسویه ساعتی‌شان بیش‌تر از نرخ تسویه روزانه‌ی شماست ولی به این دلیل که “قابل تشخیص” نیستند کسی نه به آن‌ها حرفی می‌زند و نه اسمی ازشان می‌برد.من فکر می‌کنم شما در این سال‌ها فرصت داشتید مشاورانی داشته باشید که درباره‌ی شکل دهی اذهان عمومی سواد بیش‌تری داشته باشند ولی از این مشاوران استفاده نکردید.مخاطب یک داده آماری نیست که برای کارت سورتینگ از او استفاده کنید و در لابراتوآر تجربه کاربری نگاه‌اش کنید. مخاطب شما بسیار نیرومندتر و وسیع‌تر از چیزی‌ست که خیال می‌کنید و کم‌توجهی شما یکی از دلایل وضعیت موجود است. شما وظیفه داشتید در خلال این سال‌ها این آگاهی را ایجاد کنید که “هویت”‌سرمایه‌گذار در بسیاری از نقاط دنیا قرار نیست برای عموم مردم مرئی باشد. “خصوصیت”‌سرمایه‌گذار این است که قابل پیدا شدن با “گوگل کردن”‌ نباشد و بسیاری چیز دیگر که لابد به آن فکر کرده یا خواهید کرد.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 17:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای شما، برای قرارِ جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-gzycvtrj1zrm</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم یکی هم باید یک چیزی برای شما بنویسد. دقیق‌تر بنویسم. داشتم فکر می‌کردم یکی از ما باید یک چیزی برای شما بنویسد که در خیابان رو به روی ما ایستاده‌اید و پشت چند لایه‌ی لباس و صف‌های موتور پنهان شده‌اید. برای شما که فقط وقتی صف بسته باشید و اسلحه دست‌تان باشد صدای‌تان شنیده می‌شود. برای شما که فقط وقتی مسیر اختصاصی داشته باشید پشتِ موتور جفت می‌شوید و پرچم دست‌تان می‌گیرید. برای شما که جهنم امروز را ساخته‌اید برای بهشتی که در فردا/نادیدنی‌ست. برای شما که باور دارید یک خیال هزار و چهارصد ساله قادر است جهان را توضیح دهد. برای شما که به خرافه ایمان دارید. برای شما که عزادارِ‌ افسانه‌ و چشم به راه توهم‌اید. برای شما که از ترس خودارضایی ازدواج می‌کنید. برای شما که درک‌تان از زن خوابیدن و زاییدن است. برای شما که تعریف‌تان از آزادی توان چند بار با چند کَس خوابیدن است. برای شما که حتی در حریم مختصر فکرها‌تان آزاد نیستید. برای شما که فکرهاتان شخصی نیست و این چند خط و تمام کتاب‌های جهان را نمی‌توانید کامل فهم کنید. برای شما که درست یعنی انطباق با باورهای‌تان. این‌ها را دارم خط به خط برای شما می‌نویسم و می‌خواهم خبرتان دهم که روزها/نسل‌تان قرار است تمام شود. می‌خواهم برای شما بنویسم که قرار جهان/طبیعت این نیست که دنباله‌ای داشته باشید. می‌خواهم بدانید که تمام می‌شوید.قرار طبیعتمی‌دانم در مدرسه/حوزه/پایگاه/منبر/ندبه قرار نیست از آدم‌های واقعی اسمی برده شود. از آن‌ها که کاری کرده‌اند واقعی، که جهان را، آدم را پیش برده‌اند و همین دانستن است که سبب می‌شود توضیح بنویسم از آدمی به نام چارلز داروین و این را پشت‌بندش بنویسم که سمتِ ما وقتی کسی از داروین چیزی می‌نویسد یک چیزهایی را عامدانه نمی‌‌گوید. مثلا نمی‌گوید داروین مسیحی بوده. یا بهتر بگویم آنجا هم که اسمی از داروین می‌شنویم خیلی بهمان نمی‌گویند مدرسه/حوزه/پایگاه/منبر/ندبه داشته. نمی‌گویند چه‌قدر به یکی بودن خدا باور داشته و الخ. ولی من برای شما می‌نویسم و حتی مثال می‌زنم که برای فهمیدن داروین یکی را خیال کنید که در کوچه پس کوچه‌های قم زیست می‌کند امروز یا حوالی خیابان ایران نماز صبح می‌خواند. یکی را خیال کنید که صف‌های اول می‌لولَد، فقط زمان را دویست سال برگردانید عقب و آن یک نفر را پول‌دارتر از خودتان در نظر بگیرید و حالا که حرف “برخورداری”ست بگذارید یک چیزی که در داروین بود و در شما نیست را هم در پاراگراف بعدی به سادگی بهش اشاره کنم.داروین بر خلاف بیش‌ترمان ذهنیت برداشت‌گرایانه نداشت. یعنی ذهن‌اش تابع تداعی‌ها نبود. مثلا وقتی قرار بود همین چند خط یا باقی کتاب‌های جهان را بخواند از این پارگراف به آن پاراگراف نمی‌پرید. می‌توانست در ذهن‌اش بین فکرهاش و نویسنده مرزبندی کند. تفکرش انسجام داشت در نتیجه منسجم می‌خواند. نقادانه می‌اندیشید و نگرش نویسنده را کامل درک می‌کرد. شبیه شما خودْفریب نبود که نگرش نویسنده را فقط وقتی درست بداند که بر باورهایش منطبق باشد. در نتیجه، بر خلاف شما، از آنچه می‌خواند چیزهایی می‌آموخت. (مثلا ممکن بود در همین سطر آخر بفهمد جمله ی معترضه را بین ، و ، می‌گذارند)داروین بر خلاف شما ذهنی برداشت‌گرا نداشت در نتیجه هر دانشی را به شکلی نقادانه فرا می‌گرفت. در ذهن‌اش پیش‌داوری، سوگیری، افسانه و تصورات قالبی نداشت . . . می‌توانم باز هم از این تکه‌های داروین بگویم که شباهت مذهبی و تفاوت ذهنی‌تان را درک کنید ولی گمان‌ام آن‌قدری فهمیده باشید که بتوانم پیش‌تر بروم و بنویسم که داروین در نتیجه‌ی همین “تفاوت” بود که توانست کاری کند که واقعی باشد. کاری که جهان را، آدم را پیش ببرد. کشف‌ای که یکی از پایه‌های علم/زیست‌شناسی است و اگر کمی در موردش جست و جو کنید لطف مهمی به من/خودتان کرده‌اید تا این چند خط را زودتر جمع کنم و خبرتان دهم که چه‌طور روزها/نسل‌تان قرار است تمام شود. تا برای شما بنویسم که چرا قرار جهان/طبیعت این نیست که دنباله‌ای داشته باشید.قرار جهانمی‌دانم تفاوت بین جهان و طبیعت چیست و می‌دانم که باید توضیح بنویسم، خصوصا برای شما، که بدانید من بر خلاف “دکتر” ،در هفتمین گفتگوی زنده‌ی تلویزیونی‌اش، وقتی می‌گویم جهان/عالم معنی‌اش را می‌دانم. ولی این‌جا منظورم از “قرار جهان”‌ ساختار چیزی‌ست که انسان در روزهاش و با خودآگاهی‌ و ناخودآگاهی‌اش تجربه می‌کند. شاید بهتر باشد برای فهم شما به جای قرار جهان بنویسم “قرار روزگار” یا حتی “قرار دهر” و “قرار زندگی”  . . . و حالا که عنوان را “گرفتید” باید به ماسماسکی که در دست‌تان دارید اشاره کنم. این‌ها را دارید با موبایل می‌خوانید؟ پرینت کرده‌اید روی کاغذ؟ روی تبلت و لپ‌تاپ دارید می‌خوانید؟ در این پاراگراف می‌خواهم از نسبت شما با جهان/تجربه/روزگار/دهر/زندگی صحبت کنم و سعی کنم برای شما چیزی را توضیح بدهم که بهش می‌گویند مشکل چارچوب. به گمانم مهم‌ترین کشف “فلسفی” نیم قرن اخیر است. می‌توانید این‌بار به جای داروین frame problem یا Daniel Dennett را جست و جو کنید و چه حیف که در این ساعت‌ها که من دارم این‌ها را می‌نویسم تنها آدم‌هایی که می‌توانند این چیزها را به زبان فارسی و از سمت هوش مصنوعی یا فلسفه برای‌تان تعریف کنند دست‌بسته‌اند یا سیاه و کبود یک گوشه‌ای دارند خبرها را نگاه می‌کنند.من به مشکل چارچوب در روان‌شناسی برخوردم و توضیح کاری که هنری فورد کرد. این اسم را هم می‌توانید حد فاصل نیمه شب تا عصر با اینترنت همین موبایلی که دست‌تان است جست و جو کنید و بخوانید که طرف امریکایی‌ست و به این شناخته می‌شود که اتوموبیل را ساخت. یا بهتر بنویسم راهی که می‌توانست در مقیاس وسیع دست به تولید آن بزند، در صنعت بهش می‌گویند خط تولید، هنری فورد کسی است که سبب شد اتوموبیل و بسیاری چیز دیگر به شکل امروزی‌اش و در مقیاس وسیع وجود داشته باشد و تا اینجا باور/شناختی همگانی‌ست. شما هم که توانسته‌اید اسم‌اش را جست و جو کنید می‌دانید که حرف‌های ساده‌ای که تا همین لحظه نوشته‌ام بعضی‌اش فارغ از این که قبول ندارید واقعی‌ست چه‌قدر درست است. لاقل این مورد آخر را همه باور دارند و فکر می‌کنند هنری فورد کسی است که اتوموبیل امروزی را ساخته. یعنی توانسته کاری کند که همه‌ی آدم‌ها وسیله‌ای داشته باشند که از نقطه‌ی A به B‌برویم و حالا اجازه بدهید کمی گیج‌تان کنم و بنویسم در آن کلاس به ما گفتند احتمالا تنها کاری که فورد نکرده این است که سبب شود چیزی ساخته شود که آدم‌ها از نقطه‌ی A به B بروند.آنچه هنری فورد ساخت در حقیقت چیزی بود که شهرها را تغییر داد و در ادامه سبب استحاله راه‌ها شد . . . حالا شهرها و راه‌ها چیز دیگری بودند. چیزی که پیش از آن کسی حتی فکرش را نمی‌کرد. هنری فورد نمی‌دانست دارد راهی پیدا می‌کند برای از بین بردن جو زمین و هیچ وقت خیال نمی‌کند موتور احتراق داخلی تبدیل به دلیل مهمی می‌شود که ارزش “نفت” به شکل حیرت‌انگیزی تغییر کند. باز هم می‌شود از تاثیرات “ناخواسته” و غیر قابل “درک” فورد گفت ولی این‌ها را نوشتم تا به یک نتیجه‌ی مشخص اشاره کنم: آزادیاین که یک آدم بتواند ابزاری داشته باشد که به میل خودش از نقطه‌ی A به نقطه B برود شکلی از آزادی است. آنچه ما استفاده می‌کنیم. آنچه ما ایجاد می‌کنیم اثرات نامرئی فراوانی دارد که در زمان ایجاد/ساخت برای سازنده قابل پیش‌بینی نیست و حتی استفاده‌کننده هم مشخصا در سطح خودآگاه به این زودی‌ها خبردار نمی‌شود که دارد دقیقا چه‌کار می‌کند. حالا اجازه بدهید دوباره توجه‌تان را جلب کنم به این ماسماسکی که دارید به وسیله‌ی آن این متن را می‌خوانید. توجه‌تان را جلب کنم به همان موتوری که سطرهای ابتدایی این متن سوار بودید. توجه‌تان را جلب کنم به شبکه‌های اجتماعی، دوربین‌های عکاسی،‌ نظام بانکی. اجازه دهید اشاره کنم به این ساختمانی که احتمالا این لحظه در آن نشسته‌اید یا خیابانی که دارید در آن راه می‌روید. فارغ از این که اینجا می‌شود نوشت “بسیار مختصرتر از چیزی هستید که خیال می‌کنید” باید بنویسم “تمام این چیزها که به شکل روزانه دارید از آن‌ها استفاده می‌کنید اثراتی در خود دارند” شما چه بدانید/ندانید دارید در جهان به شکلی که هست زندگی می‌کنید. نه در جهانِ قصه/خرافه/قصه . . . و در این جهانِ ملموسِ مادی و واقعی چیزها، تمام چیزها، وقتی ساخته می‌شوند سمت‌هایی پنهان دارند و شاید مهم‌ترین سمتِ پنهانِ چیزها که قصد من در این سطرهاست سمتی‌ست که آدم/سازمان/کمپانی سازنده بی‌این که آگاه باشد دارد ایدئولوژی‌اش را در چیزی که می‌سازد پدیدار می‌کند. شبیه هنری فورد و آزادیقرار فرداآدم، نه شما که تمام نسل آدمی، می‌تواند در زیر آفتاب بایستد و چشم‌هاش را ببندد و با خود بلند بلند بگوید که شب است ولی آنچه می‌گوید به معنای تغییر آنچه هست نیست. شما می‌توانید “تکامل” را قبول نداشته باشید. می‌توانید جهان را آنگونه که خیال می‌کنید ببینید و می‌توانید همین را هم حتی برای یک‌دیگر تعریف کنید ولی این‌ها به معنایِ “شام تیره” بودنِ جهان نیست. در تمامِ هزاره‌هایِ پیش از ما چیزهای فراوانی از سکه افتاده‌اند و از ساحت “هستی” جامانده‌اند و طبیعت همان‌طور که تا امروز پیش آمده رفتار کرده و از این پس هم به همین راه ادامه خواهد داد و این ادامه دادن تنها در ساحت “زیست” موجود زنده و آدمیزاد نیست. ما آدم‌ها هر چه جلوتر آمده‌ایم “کامل”تر شده‌ایم و در این کامل شدن گذشت روزگاری که خورشید دور زمین می‌چرخید. گذشت آن زمانی که به سر انگشتِ معجزه نیل شکافته می‌شد و ماه قاچ می‌خورد توی آسمان و در ادامه‌ی این گذشتن‌ها، در تمام سالیانِ آدمیزادی، چیزهای دیگری هم رفته‌رفته دارند از سکه می‌افتند. چیزهایی به اسم مذهب، ناموس و . . . این‌ها از سکه افتاده و آدمیزاد، ما، در جهان پیش‌تر رفته.باید برای شما بنویسم که این از سکه افتادن چیزی نیست که بتوانید در برابرش کاری کنید. آنچه به آن باور دارید بسیاری‌اش به انقراض رفته و مابقی‌اش هم در ادامه‌ی زندگی آدمیزاد زیرِ سیلِ فراموشی ته‌نشین می‌شود و این ته‌نشین شدن حجم مفصلی‌اش را ایده‌هایی تسریع می‌کنند که در پشتِ همین چیزهایی که از آن‌ها استفاده می‌کنید پنهان است. ساده‌تر بگویم. تکامل آدمیزاد چیزی نیست که بتوانید در برابرش کاری کنید و مسری بودن آگاهی/تغییر آن‌قدری زیاد است که حتی شما فهمیده‌اید وقتِ دندان‌درد باید کجا بروید. هر چه باشد آدم‌هایی با باور “شفای خداوندی” دل‌شان به اکوی قلب آرام می‌گیرد، نه یادِ خدا.بعدالتحریرراستی تا یادم نرفته این را هم باید برای‌تان بنویسم که من/ ما می‌میریم بی‌این که در ترس زیسته باشیم. بی‌این که نگران باشیم یکی در فردا بفهمد چماق دست‌مان گرفته‌ایم، به کسی شلیک کرده‌ایم، در برابر آدم‌ها ایستاده‌ایم. در برابر آدم‌هایی که قرن‌ها از بودن‌شان باقی‌ست در حالی که شما یک به یک چندی دیگر تمام می‌شوید. ما روزهای مانده‌مان را بدون ترس به خیابان و یک‌دیگر و دوستان‌مان نگاه می‌کنیم بی‌این که نگران این باشیم آدم روبرو نکند “لو” بدهد که با انسان و در برابر انسان چه کرده‌ایم.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Tue, 04 Oct 2022 19:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌عرضگی به سبک قوه‌ی قضائیه یا قضاییه</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%82%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%87-gidv2tdpeeic</link>
                <description>شاید ندانید ولی من وقتی می‌خواهم از این چیزها بنویسم به شهیار قنبری فکر می‌کنم. نه که شهیار یا بهتر بگویم جنابِ قنبری یکی از فعالان یا نظردهنگانِ مهمِ این چند دهه در مورد قوه‌ی قضا باشد. نه، خیلی ساده به یکی از ترانه‌هاش فکر می‌کنم که با صدای خودش خوانده و با این جمله شروع می‌شود که به کسی برنخوره و من هم وقتی می‌خواهم یک چیزی در مورد یکی از قوایِ سه گانه‌ی مملکتِ اسلامی-آریایی‌ام بنویسم خیلی حالِ به کسی برنخوره دارم چرا که شناخت من از این قوایِ محترم می‌گوید اگر دل‌اش بخواهد می‌تواند کاری کند که من نمی‌توانم ولی بگذارید راهِ دور نروم و بگویم چرا بعد از این همه وقت آمده‌ام که چیزی بنویسم. ماجرا یک sms  در صبح شنبه بود. فرستنده ADLIRAN و پیام “آقای فلانی ابلاغیه الکترونیکی شماره ×××××× در حساب کاربری شما قرار گرفت. بعد هم تاریخ ابلاغ” این را هم زودتر بگویم: اگر تا اینجا را خوانده‌اید یا اصولا دارید این را می‌خوانید که به قول فرنگی‌ها کمی dirt داشته باشد، ندارد. ماجرا اصلا چیز دیگری‌ست. من، پدرم، شهیار قنبری و پدرش و پدرِ تمامیِ ما کجا و نقد قوه‌ی قضا کجا؟ ادامه‌ای که قرار است بخوانید در ساده‌ترین شکل ممکن در مورد اشتباهات فاحش/بدیهی در طراحی/اجرا/محتوا/الخ وبسایت عدل ایران است.سایت قوه‌ی قضائیه را اگر تا به حال ندیده‌اید مشخصا خوش به حال‌تان، امید دارم هیچ روزی در زندگی دلیل‌ای نداشته باشید که به آن سر بزنید ولی اگر از بختِ بد سر بزنید چیزهایی می‌بینید که مثلِ من تعجب می‌کنید و بعد می‌روید سراغ شهیار قنبری و اگر حوصله داشته باشید نوشتن از فضاحت‌هایی که به چشم‌تان رسیده.فضاحت اول یا نام‌گذارینشانی سایت قوه قضائیه، یا بهتر بگویم درگاه خدمات الکترونیک قوه قضائیه adliran.ir است. نامی که انگار با نیمچه سوادی در تخصص فینگلیش نویسی که برای به دنیا آمدگان دهه‌ی ۶۰ و تجربه‌کنندگان یاهو مسنجر معنادارتر از دیگران است ایجاد شده. آمده‌اند عدل و ایران را به هم چسبانده‌اند که یعنی خب این هم اسم وب‌سایت: عدل ایران! هرچند که رویکرد این نام و نسبت‌اش با وب‌سایت در همین جا به پایان می‌رسد. شما در هیچ یک از صفحات درگاه خدمات الکترونیک قوه قضائیه نمی‌بینید که به این کلمات اشاره‌ای شده باشد. انگار که یک آدمی، یا تیم و گروهی، شما بخوانید اتاق فکر، آمده و تصمیم گرفته که اسم درگاهی که قوه قضائیه باید در آن خدمات الکترونیکی ارائه بدهد عدل ایران باشد. فکرش را بکنید که ما در مورد فروشگاهِ اینترنتی شلغم فروشیِ عبدالله و شرکا حرف نمی‌زنیم. این وب‌سایت رسمی یکی از سه قوه‌ی کشورمان است.فضاحت دوم یا جست و جودر حالت عادی جای این فضاحت باید چند پله جلوتر باشد ولی وقتی داشتم دنبال کلمات عدل و ایران در وب‌سایت می‌چرخیدم متوجه شدم که چنین امکانی ندارد! خیلی ساده شما نمی‌توانید دنبال چیزی در این درگاه بگردید! یعنی احتمالا پیچیده‌ترین قوه‌ی حکومت مرکزی ایران که پُر است از اصطلاحات تخصصی که با جا به جایی چند کلمه می‌توانیم چند سال آب خنک بخوریم به ذهن‌اش نرسیده که در وب‌سایت‌اش، وب‌سایت‌ای که مشخصا برای خدمت ایجاد شده، برای جست و جو کردن امکانی در نظر بگیرد. همین یکی به نظرتان کافی نیست که قوه‌ی قضائیه خودش از خودش شکایت کند؟ از خودِ خودش هم نه ها، از آن هایی که این وب‌سایت را برای‌شان ساخته‌اند. از آن‌هایی که تصمیم گرفته‌اند همین‌ای که هست کفایت می‌کند و عقل‌شان به بیش‌ترش نرسیده. از آن‌هایی که مدیرِ این گروه دوم‌اند و از آن‌هایی که هی بالا و بالاتر از یک‌دیگر نشسته‌اند و برای‌شان اهمیت‌ای ندارد که سوژه‌ی ایرانی، یعنی من و شما، در این درگاهِ اسمیِ عدالتِ ایرانی دنبال چیزی بگردیم!فضاحت سوم یا لوگوتا جایی که من متوجه شده‌ام فقط آیاتِ کتابِ متبرک و وحی شده‌ی ما است که نمی‌توانیم به هیچ چیزش دست بزنیم و می‌خواهیم دست بزنیم هم باید وضو بگیریم، به جز این به همه چیز می‌شود دست زد، خاصه وقتی که اشتباه باشد و نگاهی بکنید به header وب‌سایتِ کذا و ببینید واقعا آدم باید وضو داشته باشد و نیتی در سبیلِ خدا که این را درست کند؟لوگوی عدل‌ایراناین چیزی که به نام لوگو/نشانه/الخ قوه‌ی قضائیه دارد درست نیست. معلوم نیست در آن اهمیت الله بیش‌تر است یا ترازوی عدالت. معلوم نیست قوه‌ قضائیه جمهوری اسلامی ایران مهم‌تر است یا درگاه خدمات الکترونیک قضایی تازه تمامِ این‌ها هم درست باشد، که نیست، یا بی‌خیالِ تمامِ این‌ها در معنای hierarchy  و طراحی بشویم خوش‌نویسی که دیگر ایرانی‌ست، نیست؟ آن نقطه‌ی جمهوری نباید کمی پایین‌تر باشد؟ شاید هم باید دوباره تاکید کنم که ما در مورد لوگوی فروشگاهِ اینترنتی شلغم فروشیِ عبدالله و شرکا حرف نمی‌زنیم. این ارائه‌ی نشانه‌ی رسمی یکی از قوای سه‌گانه‌ی کشور است! قوه‌ای که معلوم نیست چرا رنگ رسمی ندارد و این شوخی آنقدر جدی‌ست که همه‌چیز در لوگو/صفحه‌ی نخست آبی است ولی آن بالا Favicon سبز است. فضاحت چهارم یا بنر شماره ۱ و ۲این عکس‌هایی که می‌بینید را من درست نکرده‌ام. اسم‌شان را هم حتی من تعیین نکرده‌ام. هر دو را می‌توانید در وب‌سایت عدل ایران ببینید. شاید بهتر باشد یک اسکرین شات هم بگذارم که فکر نکنید دارم شوخی می‌کنم. این‌ها بنرهایی‌ست که درگاه خدمات الکترونیک قوه‌ی قضائیه دارد استفاده می‌کند و در این تصاویر که تنها با استاندارد شلغم‌فروشی آنلاین در یک دهه پیش‌تر سازگار است نه آیفون احتمالا 3GS اذیت‌ام می‌کند، نه لپ‌تاپی که فلاپی می‌خورد و نه تاچ‌بارِ بی‌ربط و نه ترازوی طلایی، آن چیزی که اذیت‌ام می‌کند چکش چوبی است که گذاشته‌اند در کفه‌ی ترازو.بنر شماره ۱احتمالا ما در موردِ چیزهایی که مربوط به خودمان است می‌توانیم خودمان نظر دهیم، یا لاقل سال‌های زیادی از عمرمان را این‌طور فکر می‌کنیم، ولی در مورد چیزهایی که مربوط به ما نیست چنین امکانی را نداریم، حتی در همان سال‌های زیاد عمر که هنوز چیز زیادی حالی‌مان نشده، نمی‌توانیم چیزی را که مربوط به دیگری‌ست را برداریم و هر طور که می‌خواهیم استفاده کنیم و این چیز که می‌گوییم معمولا منظورم چیزهایی بسیار ساده است ها، نه که پیچیده و ترازو مصداق پیچیدگی‌ست. نه که به خودیِ خود پیچیده باشد و نیازمند فیزیک‌دان باشیم برای فهمیدن‌اش، نه، داریم در مورد تولیدات و مناسباتِ فرهنگ حرف می‌زنیم. آنچه فرهنگ تولید می‌کند، در هر کجای این سیاره، بسیار پیچیده‌ست و هیچ کس در هیچ زمانی قادر نیست چیزی را به عاریت بگیرد و بعد یک جورِ دیگری استفاده‌اش کند.بنر شماره ۲با این که دستم به نوشتن روان است ولی واقعا از این چکش جا گرفته در ترازو نمی‌دانم چه‌طور می‌توانم انتقاد کنم که دقیقا به اندازه‌ی کافی عمقِ فضاحت را بفهمید. عمق بی‌سوادیِ لازم که بتواند چنین حماقتی انجام دهد می‌تواند موضوع نوشته‌ای بسیار طولانی باشد. نوشته‌ای بیرون سوادِ من که تخمین بزند چه چیزهایی باید بر کسی گذشته باشد که بیاید چنین چیزی را بدون اطلاع بسازد ولی اجازه دهید من بیرون سواد چیزی ننویسم و به سوادِ موردِ نیاز برای فروش شلغم اشاره کنم که در شلغم فروشی لاقل عبدالله فرضی شلغم را می‌شناسد و می‌داند چه شکلی‌ست، چه رنگی دارد و چه‌طور فروخته می‌شود، حالا بیایید کمی از شلغم جلوتر برویم و بی‌خیال ارتباط ترازو و عدالت در پنجاه قرن اخیر بشویم، بی‌خیالِ همه‌چیز اصلا، یکی نباید باشد که متذکر شود دادگاه/دستگاه قضا این‌طور کار نمی‌کند. یعنی هیچ قاضی‌ای در هیچ‌کجایِ ایران چکش‌اش را نمی‌کوبد به ترازو؟ که چکش‌ای اگر دارد کوبه‌گاه دارد؟ این وب‌سایتِ قوه‌ی قضائیه‌ست دیگر،‌ نیست؟ لاقل در حد درگاه الکترونیک فروش شلغم باید استانداردی چیزی داشته باشد.فضاحت پنجم یا ارتباط با مابر خلاف کلمه‌ی قضاوت ارتباط با ما از آن ترکیب‌های نوظهور است یعنی قدمت چند هزار ساله ندارد، برای همین به ما نزدیک‌تر است. یعنی مصادیقِ بیش‌تری از آن دیدیم در این روزها که مشخصا مربوط به نسلِ ما/اینترنت است و همین سبب شده که معلوم باشد داریم در آن دنبال چه می‌گردیم. باید در آن چه چیزهایی باشد و حالا در این معلوم بودن که بدیهی به نظر می‌رسد انگار که طراح یا اتاق فکر یا هر چیز/کس/تیم/اتاق فکر (ای) که این وب‌سایت را ساخته از نسلِ ما نبوده و به ذهن‌اش متبادر نشده که در ارتباط با ما چه می‌شود گذاشت و فکر کرده این هم یک چیزی‌ست که مربوط به قضاوت است دیگر و قضاوت همواره دو طرف دارد که بر سر چیزی نیازمند قضاوت‌اند، پس اینجا هم به جای این که صفحه‌ی ارتباط با ما درست کند صفحه شکایت از ما درست کرده.فضاحت ششم یا سوالات متداولشبیه به همان ارتباط با ما، سوالات متداول هم چیزی نیست که آدم‌ها بر اساس ذهنیت خودشان فکر کنند در آن چه باید بنویسند. وقتی داریم در مورد درگاه خدمات الکترونیک صحبت می‌کنیم سوالات متداول هم می‌شود سوال‌های پُرتکراری که در مورد درگاه خدمات الکترونیک قوه قضائیه است. نه سوالات پُر تکرار قضایی و تازه از این هم که بگذریم به نظرتان می‌رسد سوالات متداول قضایی مردم چند نمونه باشد؟ ۱۰۰ مورد؟ ۵۰۰ مورد؟ نظم دادن این تعداد سوال و دسته‌بندی‌اش را ممکن است فکر کنید قرار است در موردش بنویسم ولی قضیه بسیار ساده‌تر است سوالات متداول یعنی ۶۵ سوال!موقع نوشتن و نگاه کردن به این سوالات متداول داشتم به دیوار فکر می‌کردم. دیوار یکی از آن نمونه‌های درخشان در زمینه‌ی سوالات متداول و پشتیبانی‌ست و پیچیدگی‌ای هم ندارد. نه که نداشته باشد ها، اما وقتی بخواهیم همین‌طور مقایسه کنیم بین یک پلتفرم c2c با یکی از سه قوه‌ی یک کشور که کتابِ وسیعِ قانون را بلد است انتظار سادگی بیش‌تری از قوه‌ی قضائیه دارید و البته که کشک هم نصیب‌تان نمی‌شود از این انتظار.فضاحت هفتم یا شکایات و پیشنهاداتاین یکی را احتمالا باید از عنوان شروع کنم و بنویسم که احتمالا فرهنگستان زبان فارسی با یک نامه‌ی دمِ دستی بتواند تمام وب‌سایتِ عدل ایران را بررسی کند و اشتباهات را مرتفع کند. نیاز نیست حتی کسی استخدام شود یا پولی داده شود که دانشی مهم شبیه این که پیشنهاد کلمه‌ی فارسی‌ست و کلمه‌ی فارسی با ها جمع بسته می‌شود را به کسی بگوید. اگر این وب‌سایت مربوط به دو قوه‌ی دیگر بود خیلی شاید به چشم‌ام غریب نمی‌آمد ولی در این فقره داریم در مورد کسانی صحبت می‌کنیم که تمام بود و باش‌شان کلمه است. که بار کلمات را می‌فهمند و اگر دارند در این عظمتِ قوه‌ی قضائیه کار/رفتار می‌کنند دلیل‌اش سواد است و تقریبا ایمان دارم در ساختار درس خواندنِ دانش‌آموزی هم، این جمع بستن، یکی از درس‌ها/ماجراهایی‌ست که دانش آموز باید از پسِ آن بربیاید.از پیشنهادات هم گذر کنیم و به این فکر کنیم چرا رویکردِ سازنده/مسئول/مدیر ماجرا اول شکایت است و بعد پیشنهاد؟ اینجا بیش‌تر دستگیرمان نمی‌شود که پایِ کسی به نام نیروی متخصص در ساختِ این وب‌سایت وسط نبوده و همه‌چیز وضعیت‌اش کن فیکن بوده؟ دوباره در همان مدرسه مگر در کله‌ی همه‌مان فرو نمی‌خواستند بکنند که برایِ هر کاری باید بروی سراغِ متخصص؟ خب چرا در ساختِ این وب‌سایت باید وجهه‌ی یکی از سه قوه‌ی کشور این‌گونه مفتضح باشد؟ نه که مفتضح باشد که تناقض در آن بیداد کند، نگاهی کنید به url و ببینید که انگار این صفحه از نظر سازنده‌ی نامعلوم پیشنهادها بوده و سفارش دهنده بدیهی‌ست که وقتی از ي بی‌خبر است چیزی هم از کلمات انگلیسی و این‌ها نداند.فضاحت هشتم یا درباره خدمات الکترونیکآنقدر لابد مثلِ من حوصله ندارید که بروید چک کنید که مشکل ي کِی برطرف شد. که یعنی دیگر نیاز نداشتی از ي استفاده کنی و خیلی ساده از ی استفاده کردیم. اما این زمان هر وقتی که بوده مربوط به زمان و فضای ما است و گردانندگان و ایجادکنندگان عدل ایران در یک فضای دیگری زیست می‌کنند که در آن هنوز کسی بلد نیست ي ننویسد و ی بنویسد. اینجا البته جا دارد که چیزی هم در مورد sms بانک‌های دولتی بنویسم که هم‌چنان دارند از همان کیبرد قراضه استفاده می‌کنند ولی همان‌طور که ابتدای پاراگراف نوشتم حوصله ندارم* و الا بعد از ویندوز ۷ دیگر برای فارسی نوشتن حتی نیاز نداشتی ابزار پیچیده‌ای نصب کنی، فارسی استاندارد را می‌شد/می‌شود روی همان ویندوزی که مفت‌ای دانلود می‌کنیم فعال کنیم. یعنی حتی نیاز نیست قوه‌ی قضائیه هزینه‌ای مجزا برای آن بپردازد.ای‌نماد تک‌ستارهفضاحت نُهم یا ای‌نمادباورتان شاید نشود ولی این اسکرین‌شات آخر ای‌نمادِ عدل ایران، درگاه خدمات الکترونیک قوه قضائیه، است و اگر بخواهیم به اهداکننده‌ی مدرک که مربوط به وزارت صنعت و معدن است و توضیح‌اش در مورد ای‌نماد اشاره کنیم نمادی‌ست برای این که ما/مخاطب/کاربر بتواند به وب‌سایت اعتماد کند. بگذارید یک‌بار دیگر این شوخی/فضاحت را از سَر بنویسم. درگاه قوه‌ی قضائیه، همان جایی که می‌تواند بگوید تلگرام/توییتر/الخ نباشد، برای آن که معتبر باشد نیاز به ای‌نماد دارد. فضاحت‌های دیگرچند فضاحتِ آخر را کم‌حوصله نوشتم. هم کارهای دیگرم و احتمالا کارهایِ دیگرِ شما مانده و هم به نظرم همین فضاحت‌ها/فضاحات که محدود به صفحه اصلی عدل ایران و لینک‌های header بود کافی باشد برای این که درک کنیم این وب‌سایت به لحاظ محتوا اشتباه است و الا همان‌طور که گفتم من، پدرم، شهیار قنبری و الی آخر را چه به دستگاهِ قضا؟ من هم امیدوارم دیگر هیچ کاری به این وب‌سایت نداشته باشم و طبق برنامه‌ریزی قبل‌تر برسم به همین کسب و کارهایِ معمول‌تر که آدم می‌تواند در موردشان راحت‌تر چیزمیز بنویسد.*خداوند یکتا غزاله علیزاده و رفتگان همه‌مان را بیامرزد</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 10:31:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودکشی رضا یا شاید برای مترسکان مقهورِ بی‌مقدار</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%82%D9%87%D9%88%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vnvwsdpdosar</link>
                <description>یکی از صفحه‌های فرارو پیشِ روم باز است و دارم برای بار چندم پاسخ احسان علی‌خانی را می‌خوانم و فکر می‌کنم این همان جایی است که می‌خواهم از آن شروع کنم که اول بنویسم او در پایان نوشت: &quot;دوستان و رفقای عزیز و دلسوز! برای رضای عزیز کاری نکردید چون ندیدید، حواستان نبود، کارهای دیگر داشتید، بسم‌الله ... بچه‌های شبیه رضا بسیارند قدمی بردارید!» و بعد این علامت‌های تعجب، این علامت تعجب‌ِ آخر اذیت‌ام می‌کند. این نصیحت اذیت‌ام می‌کند. این که یکی مسئولیتِ آنچه انجام می‌دهد را به عهده نگیرد و بعد بیاید به من بگوید که تو برو خود را باش اذیت‌ام می‌کند. این که صورت مسئله را یکی برگرداند سمتِ دیگران و بگوید این مربوط به من نبوده و مربوط به شما است و من بوده‌ام که فهمیده‌ام چنین مسئله‌ای وجود دارد اذیت‌ام می‌کند. این که فقر را آن‌قدر ساده می‌کنیم که اگر یکی باشد که از بچه حمایت کند همه‌چیز درست می‌شود اذیت‌ام می‌کند. این که یک بچه خودش را بکشد، این که یک عالمه بچه در مرگ زندگی کنند، این که نسل‌ها راه مانده تا از این قرونِ وسطیِ قمری بگذریم اذیت‌ام می‌کند و می‌خواهم سعی کنم در ادامه‌ی آنچه می‌نویسم اول از موضوعی به نام Frame Problem صحبت کنم و بعد از پیچیدگی بگویم و بعد وصل‌اش کنم به کمیته‌ی امداد، جمعیت امام علی و دوباره برگردم به احسان علی‌خانی و سعی کنم در این مسیر توضیح دهم چرا معتقدم احسانِ علیخانی‌ها مترسکانی مقهور و بی‌مقدارند.در کفِ هر کس اگر شمعی بُدی . . .برای Frame Problem و اگر بخواهید کامل بدانیدش می‌توانید این مقاله را که سال ۲۰۰۴ استنفورد منتشر کرده بخوانید یا این یک ساعت صحبت از جردن پترسون را بشنوید یا در ساده‌ترین شکل بیایید تا کمی از هنری فورد بگویم که موسس شرکت خودروسازی فورد بود و در این گفتن از فورد، به او به چشمِ یک تفکرِ قالبی، به چشمِ یک انجام دهنده نگاه کنید که سبب شد خودرو به شکلِ امروزی‌اش برسد. روزی که فورد شروع به کار کرد آنچه تولید می‌کرد خودرو بود ولی نمی‌توانست فریمِ بزرگ‌تری که داشت ایجاد می‌کرد را ببیند. این که کم‌تر از ۱۰۰ سال بعد این خودروها همه‌چیز را عوض می‌کنند. این که سوخت این‌طور ارزش پیدا می‌کند. این که خودروها شهرها را شکل می‌دهند. این که آلودگی جهان را تغییر می‌دهد. این که این همه آدم در تصادف می‌میرند و الی آخر و لطفا اشتباه نکنید. من اصلا در مورد این که ماشین خوب است یا که نیست حرف نمی‌زنم. من از این حرف می‌زنم که ما یک کاری را انجام می‌دهیم و هیچ چیزی از تصویری بزرگ‌تر نمی‌دانیم ولی این ندانستن سبب نمی‌شود در موردِ نتیجه‌ی آنچه انجام می‌دهیم مصونیت داشته باشیم و همیشه یک چیزِ بزرگ‌تر وجود دارد که ما نمی‌توانیم ببینیم‌اش.حالا این Frame Problem‌ را، که سمت‌های نامرئی تمام آنچه در مقیاس کوچک و بزرگ انجام می‌دهیم را این‌طور در نظر بگیرید که یک کودک را بیاوری و بکاری‌اش جلوی دوربین. اصلا می‌توانید تخمین بزنید چه می‌شود؟ خطرش را می‌توانید حس کنید؟برای پیچیدگی هم بیاید از چیزهای ساده صحبت کنیم، مثلِ یک موبایل، مثل یک کشتی امروزی و چیزهایی شبیه به این، می‌توانید تصور کنید که در آن چه‌قدر چیزها دارند در کنارِ هم کار می‌کنند؟ که چه‌قدر پیچیده‌اند و این پیچیدگی چه‌قدر گسترده است؟ حالا این موبایل و کشتیِ امروزی را بیایید کمی از عقب‌تر نگاه کنیم و به این فکر کنیم که اگر خراب شوند ما چه‌طور می‌توانیم درست‌شان کنیم، که اصلا ما می‌توانیم درست‌اش کنیم؟ با چه می‌توانیم درست‌اش کنیم؟ با حماقت؟ امرِ پیچیده اگر قابلیت ساده‌سازی به ذهنِ ما را داشت که نمی‌شد پیچیده، که پیچیدگی هیچ‌وقت با یک راهِ ساده که درست نمی‌شود، که اصلا جهان‌مان نیازی به متخصص نداشت و . . .  بیایید جلوتر نرویم. همین‌جا که ایستاده‌ایم نگاه کنیم به موضوعی به نام فرهنگ، نگاه کنیم به موضوعی به نامِ فقر و فکر کنیم که یک موبایل امروزی که از اولین نسل‌اش هنوز پنجاه سال نمی‌گذرد این همه پیچیده است حالا فرهنگ چه‌قدر پیچیده است؟ حالا فقر چه‌قدر پیچیده است؟ اصلا کسی بینِ ما هست که بداند فقر چه‌قدر قدمت دارد؟ که چه می‌شود که آدم‌ها فقیر می‌شوند؟ فقر چگونه کم‌تر و بیش‌تر می‌شود؟ کارِ آخوندها است؟ ما پنجاه سالِ پیش فقیر نداشته‌ایم؟ فقر فقط خانه‌ای است که نداریم و کاری که آن‌قدر حقوق ازش دریافت نمی‌کنیم که موبایلِ دیگری بخریم؟ و هزار سوالِ بود و نبودِ دیگر که می‌شود پرسید و ممکن است یک روزی بپرسید ولی تا آن روزِ نیامده بگذارید خیلی ساده بگویم که نه دوستانِ من، این پیچیدگی حتی فهم کردن‌اش پیچیده است.حالا پیشِ خودتان حساب کنید که این که کسی که پول دارد کمی از پول‌اش را بدهد به کسی که ندارد این را می‌تواند درست کند؟ که این حجمِ حماقت که چیزهایی این‌قدر پیچیده را تبدیل به دو جمله‌ی ساده کنیم اصلا از کجا به ذهن‌مان رسیده؟ که یک فعالیت رابین هودی می‌تواند چیزها را درست کند؟ اگر همه‌چیز انقدر ساده بود که پارسال جایزه‌ی نوبل اقتصاد نمی‌دادند به کسانی که در مورد عوامل تاثیرگذار بر کاهش فقر تحقیق کرده بودند!! بیایید از Frame problem و پیچیدگی عزیمت کنیم به جمعیتِ امام علی، به احسان علی‌خانی و دیگرانبرای این که از جمعیت اما‌م علی بگویم باید بگویم که منظورم محدود به انجمن امام علی نیست، که اصلا من چه‌کار به این یکی دارم، که هر انجمنِ مردم نهادِ دیگری را می‌گویم که دارند در این روزها فعالیت می‌کنند که اصلا می‌خواهم بپرسم چرا باید فعالیت کنند؟ و در این پرسیدن می‌دانم بخشی‌مان، یا جمعی‌مان حکومت‌مان را دوست نداریم. می‌دانم که دوست داشتیم جای دیگری به دنیا می‌آمدیم که ای کاش ویزای فلان‌جا را بگیریم و دیگر نیاییم و این حرف‌ها ولی این‌ها را یک لحظه رها کنید. این دوست نداشتن را یک لحظه در نظر نگیرید، مگر نه این که این کشور متولی دارد؟ مگر نه این که امام، پیشوا، رئیس جمهور، وزیر، وکیل و هزار و یک چیزِ دیگر دارد؟ مگر نه این که مجلس و قوه‌ی این و آن دارد؟ مگر نه این که یک کشور در اختیار دارد؟ مگر نه این که درآمدِ یک کشور دارد برای اداره‌ی یک کشور هزینه می‌شود؟ جمعیتِ امام علی باید بیاید پیشِ ما دست دراز کند که چند هزاری بگیرد و برود برای یک بچه کوله پشتی بخرد که برود مدرسه؟ که یک سازمان عریض و طویل که همه چیزِ یک کشور در اختیارش است نمی‌تواند کشور را جوری اداره کند که نیازی به جمعیت امام علی نباشد؟ که یک نفر با چشم‌های بغض کرده‌ی قشنگ‌اش باید بیاید و بگوید آخی و مدعی شود ۲۵۰ هزار بچه‌ی یتیم را صاحب حامی کرده و ۴۲۰۰ زندانی را آزاد کرده؟این که احسانِ علی‌خانی‌ها سرِ کارند یک ماجرا/فریم است، این که کدام کوته‌نظری سبب می‌شود احسانِ علی‌خانی‌ها سرِ کار باشند یک ماجرا/فریم و این که اصلا چه نیازی به صدقه برای رفع مشکلات یک حکومت داریم یک ماجرای دیگر است و این ماجرا به چشمِ من مهم‌ترین ماجرا است. در روزمرگیِ رضاها امثالِ احسان علی‌خانی‌ها مقصرند، حتی اگر هنوز نفهمیده باشند که چرا، ولی حکومت یک مقصر/فریم بزرگ‌تر است. این که یک کشور فقط قوه‌ی مجریه‌اش دو میلیون و سیصد و هفتاد و نُه هزار و صد و پنجاه و یک نفر کارمند داشته باشد و بعد برای هر سیل و زلزله و مکافاتی علی دایی‌ها بیایند دستمال بچرخانند که مردم کمک کنند فریمِ اصلی است.من به قدری تلخ‌ام که دست‌ام نمی‌رود خطِ ربطِ مترسکان مقهورِ بی‌مقدار را بنویسم و برای مرگِ رضا و هر کودک و مرد و زنِ دیگری تنها یک مقصر اصلی می‌شناسم به نام حکومتی که حتی جرات نمی‌کنم اسم‌اش را کامل بنویسم.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 17:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگند به عزت و جلال خدا و به جانِ خودم یا منافات یوگا و مدیتیشن با لااله‌الاالله</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-agduw771d4bk</link>
                <description>اول باید بگویم که من برای یک متنِ دیگری داشتم پیِ عکسِ آدم‌ها در پایِ منبر می‌گشتم که بگذارم‌اش کنارِ چند عکسِ دیگر و درباره‌ی امر درام بنویسم، که پیوندش دهم به Frame Problem که برخوردم به یک مطلب در خبرگزاری فارس با عنوان چرا برای آرامش به جای حرف سراغ یوگا و مدیتیشن می‌رویم؟ و بعد آنچه خواندم برای‌ام جالب شد، من البته گوینده که حجت‌الاسلام علوی تهرانی باشد را نمی‌شناسم ولی به نظرم ظاهرِ آراسته‌ای دارد و اسم‌اش با مسما است و سوال‌‌اش هم جالب ولی فقط همین، با آنچه می‌گوید پیش که می‌روم پیش نمی‌روم. یعنی متوجه چیزهایی می‌شوم که ایشان به هر دلیل از روی آن عبور کرده‌اند و من این‌ها را با این که از کارِ اصلی‌ام باز می‌مانم می‌نویسم و شما هم اگر می‌خوانید بروید آنچه ایشان گفته است را هم بخوانید تا آنچه من می‌نویسم معنی پیدا کند و آنچه من می‌نویسم هم صرفا به سوال‌ها اضافه می‌کند و نویسنده پاسخ یا پاسخ‌هایی درخور ندارد. پس این متن قرار است چند سوالِ معمولی باشد و اگر دنبالِ هر چیزِ دیگری آمدید بهتر است از همین‌جا برگردید.متن با این متن شروع می‌شود که:حجت‌الاسلام علوی تهرانی با طرح این پرسش که: آیا یوگا و مدیتیشن به انسان آرامش می‌دهد؟ گفت: من نمی‌دانم چرا انسان میان حرف خالق و مخلوق برای رسیدن به آرامش، حرف مخلوق را عمل می‌کند؟ خدا می‌فرماید: آرامش برای انسان‌های مومن است.راست‌اش سوال جنس‌ِ جواب‌اش بله و خیر است، یعنی بافتِ زبان‌مان این‌گونه است، مثلا اگر من یک سوال را با آیا شروع کنم و بعدش بگذارم امروز شنبه است می‌رسیم به: آیا امروز شنبه است و جواب‌اش می‌شود بله یا جواب‌اش می‌شود خیر. جواب‌اش چیزِ دیگری نمی‌شود، برای همین فکر می‌کنم با این که حتی موضوعِ حرف هم با مسما است اما با سوال خوبی شروع نشده، یا شاید خودِ سخنرانی چیزِ دیگری است و خبرگزاری فارس آمده و به میلِ خودش این تکه را مستوره برداشته، ماجرا هرچه باشد ساختارِ زبان فارسی را فکر نکنم عوض کند و ما نمی‌توانیم به جای بله و خیر بیاییم و چیزهای دیگری بگوییم.راست‌اش می‌خواهم در متن جلوتر بروم اما همین‌جا دوباره یک چیزی به ذهن‌ام می‌رسد، آخر می‌دانید من دارم از طریقِ ویرگول جمله‌هام را به شما می‌رسانم که ویرگول خودش یک سایتی است در میان میلیاردها سایتِ دیگر و این سایت‌ها همه در اینترنت‌اند و اینترنت هم همه‌مان یک چیزهایی ازش می‌دانیم که ساخت و پاخت‌اش چی است دیگر، یعنی همین لحظه که دارید می‌خوانید می‌دانید دارید از چه امکاناتی استفاده می‌کنید و حالا بیایید به یک منبرِ مجازی فکر کنیم که مراسمِ عزاداری شبِ هشتمِ محرم امسال یعنی ۱۴۴۲ قمری باشد در مسجدِ حضرت امیر علیه‌السلام که گمانم همانی است که در امیر آباد است و برویم خطِ بعد.آنچه گزارش و عکس می‌گوید این است که حجت‌الاسلام علوی تهرانی نشسته‌‌اند روی یک منبر که احتمالا با نورافکن و لامپی که با الکتریسیته روشن شده نور انداخته است روی‌شان، بعد لنز یکی دو دوربین که احتمالا کانن یا سونی بوده‌اند به سمت‌شان چرخیده و بعد با میکروفونی که احتمالا سنهایزر یا شور است صدای‌شان را گرفته و همه‌ی این‌ها رفته است در یک باکسِ تدوینی که یک لپ‌تاپِ پیش‌رفته باشد که مثلا اگر من باشم ترجیح می‌دهم یک مک‌بوکِ پروی پونزده/شونزده اینچی باشد و بعد چون مک‌بوک تصور کرده‌ام با فاینال‌کات رسیده‌اند تدوین‌کنندگان به یک فایل یکی/دو ساعته و این فایل آپلود شده است روی یک سروری و الی آخر. این تکه‌ها را خوب خواندید؟ می‌خواهم بروم خطِ بعد.من دارم از خودم و نه آقای علویِ تهرانی‌ها می‌پرسم که چگونه است که ما تمامِ بود و باشِ تعامل‌های‌مان با یک‌دیگر ساخت و پاختِ همین مخلوقینِ خدا است که بویی هم از ایمان آن‌طور که ما باورداریم نبرده‌اند و بعد داریم با استفاده از همین دست‌ساخته‌های بشر پرسش‌هایی که دوست داریم را بی‌این که جوابِ درستی بدهیم می‌کشانیم به چیزهایِ دیگر؟ من که بی‌سوادِ ماجرایِ دین‌ام برای‌ام سوال پیش آمده که خداوندِ منان هیچ‌کجایِ قرآن و احادیثِ باقی‌مانده‌ی‌مان حرف و سوگندی از این ندارد که ما حرف‌مان چگونه به دیگران می‌رسد؟ یا چگونه باشیم که حرف‌مان به دیگران برسد؟ این ما، که ایمان داریم به خدا، آیا هیچ‌کجا بهمان امر نکرده‌اند که تدبر کنیم؟ و در این تدبر کردن تا به حال من یا هر کسِ دیگری به این فکر کرده است که: ما تمامِ روزگارمان را همین‌ها ساخته‌اند که در ردشان این همه حرف می‌زنیم. لباسی که می‌پوشیم را، پارچه‌اش را، دارد یک دستگاه نساجی تا دیروز ایتالیایی و امروز ترک و چین تولید می‌کند، با ماشین آلاتِ همین چیزی که این لحظه اسم‌اش را می‌خواهم بگذارم علم/صنعتِ غرب لباس‌هامان دوخته و ساخته می‌شود، خانه‌هامان ساخته می‌شود، روشن می‌شود. با همین تکنولوژی است که صداتان به دیگران می‌رسد و حتی اگر آنچه می‌گویید ارزنده‌ی طبع باشد با همین تکنولوژی است که می‌توانید کتاب چاپ کنید و این کتاب را بارِ کامیونی که ایسوزو است کنید و بفرستید پشتِ ویترینِ شیشه‌ایِ کتاب‌فروشی‌هایی که . . .ببخشید که سوال‌ها برای من سنگینی است و نیمه کاره می‌گذارم‌شان تا بروم پی Frame Problem والا می‌خواستم در همان متن پایین‌تر بروم تا بعد برسم به سقوطِ انسانیت، تا بعد به ایمان برسم و بپرسم مگر اسلام افعال و تسلیم نیست؟ پس چرا ایمان را مساوی می‌گذارید و الخ.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 14:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روایت شخصی از تجربه‌ی که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-dkolvei3iiyd</link>
                <description>صفرحالا دارد می‌شود ۵سال از روزی که من شروع به نوشتن در مورد نیما رسول‌زاده کردم. ۵سال هم از آخرین روزی که با نیما کار کردم اضافه کنید. حالا دارد ۱۰سال می‌گذرد از آن روزهای دیجی‌کالا. ۱۰سال از روزهایی که در آن نیما سعی کرد مهندسی محتوا بسازد. چه‌قدرش شد/ماند/... نمی‌دانم ولی می‌دانم قبل‌تر از ما فهمیده بود محتوا قرار نیست صرفا با ذوق و سلیقه صورت‌بندی شود. آن هم در مقیاس دیجی‌کالا.اولخوشحالم که می‌بینم نیما هنوز دارد فعالیت می‌کند. از پروژه‌هایی مثل همرس (Hamres) گرفته ،که بوی بین‌المللی بودن می‌دهند، تا دغدغه‌هاش در رشد و یادگیری. از تجربه کردن، پیش رفتن، افتادن و بعد برخواستن.دومخوشحالم که وب‌سایت شخصی‌اش، nimanifest.com، برپاست و دارد باز می‌نویسد. خوش‌حال‌تر می‌شدم اگر در کنار رسانه و برند و هزار چیزِ دیگر امروزی، کمی هم وقت برای چیزی کهنه‌تر می‌گذاشت. برای خودِ نوشتن.سهبسیاری‌مان خیلی کم‌تر از آن‌چه نیما کرد را نکردیم. هرچند که صندلی‌های مختلفی را امتحان کردیم. از شرکت‌های بزرگ داخلی تا مهاجرت به تیم‌های ینگه‌ی دنیا. بی‌انصافی‌ست لابد که پشتِ سرمان را هم نگاه نکردیم. کم یا زیاد نیما در ما، در تمام ما، اثر گذاشت. سخت‌گیر بود/نبود؟ اهمیتی دارد بعد این همه سال؟ نسبت به آنچه انجام می‌داد سخت‌گیر بود، یادم هست که به کم و بی‌کفیت قانع نمی‌شد.چهارامروز هم همان‌قدر DK میدانِ جنگِ کارها و آدم‌هاست؟ تنش و سخت‌گیری و انتظارهای دیریاب؟ خیلی ساده نمی‌دانم. ولی آن روزها این‌گونه بود. امروز را نمی‌دانم ولی آن روز یک نفر باید تمام مسئولیت را گردن می‌گرفت. نه مسئولیت انجام‌دادنی‌ها و کارها که مسئولیت آدم‌هایی که در خوش‌بینانه‌ترین شکلِ خود علاقه‌مندانی بودند به تکنولوژی نه تولیدکنندگانِ چندستاره‌ی محتوا. نمی‌دانم یادتان مانده یا نه که صحبت از ساخت محتوا توسط ماشین موضوع آن روزهای ما بود نه روزگار open AIپنجشما را نمی‌دانم ولی من کم‌تر پیش‌آمده که از پسِ سختی برآیم و پیش‌تر نروم. شما را نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم نادیده گرفتن آنچه نیما رسول‌زاده انجام داد، با تمام سخت‌گیری‌هاش، و تاثیر ماندگاری که گذاشت ممکن باشد. </description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 22:19:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بانک ملی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/httpsvirgooliovvadjeed%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kl9r6d8zi4rs</link>
                <description>وقتی می‌گویم بانک ملی منظورمان چی است؟ یعنی همین دو کلمه کنارِ هم چه معنایی باید داشته باشد؟ معنی‌اش می‌شود بانکی که ملی است دیگر یا من اشتباه می‌کنم؟ نکند این بانکی که ملی است ملی نیست و آدم‌ها در سال هزار و سیصد و بوق آمده‌اند و اسمی را انتخاب کرده‌اند که معنی‌اش را نمی‌دانسته‌اند. یا این که این کلمه پیش‌تر یک معنی‌هایی داشته که این روزها ندارد. یعنی عوض شده و دیگر بانک هست اما ملی نیست. ولی خب حداقل بانک که باید باشد دیگر؟ یعنی منِ مشتری از در که وارد می‌شوم مهم باشم که بود و باشِ صد ساله‌ی این بانک به خاطرِ این است که من‌ها (ما) از درش وارد می‌شویم. پولی که از فلانِ ممکنِ هر حیوانی در آورده‌ایم را می‌سپریم به دست یکی از باجه‌هاش که برای‌مان نگه‌دارد، نه؟ اگر این‌ها درست است، این بانکی که ملی هم می‌تواند نباشد نباید وقتی یک قانونی برای خودش می‌گذارد به من هم بگوید؟ یک جوری آدم باید قانون را بداند دیگر و الا از کجا بفهمد باید چه کند؟ و الا چرا اصلا باید پولی که هر روز دارد کم‌تر می‌شود را بردارد و بدهد به یکی از باجه‌های بانک ملی و بعد از خدماتِ داشته و نداشته‌اش استفاده کند؟این کهنه‌ترین عکسِ موجود از آن بنای سال هزار و سیصد و بوق است.من این‌ها را گفتم که اگر معتقدید که این بانک هنوز ملی است یا اگر هنوز بانک است به من در فکر کردن کمک کنید، که من امروز صبح پاشده‌ام رفته‌ام بانک ملی شعبه دانشگاه و رفته‌ام آنجا چون آن شعبه را دوست دارم. که این شعبه از همان سال‌های هزار و سیصد و بوق باقی مانده و انگار آن زمان این بانک ملی بوده، که آمده در آن روزگار فکر کرده که این شعبه باید در خورِ دانشگاه تهران باشد و الحق که سنگِ تمام گذاشته، آنقدر که برداشته نما و باقی چیزها را هم شبیه به سردرِ دانشگاه پنجاه تومنی سیمانی درست کرده و آدمی هم که درست‌اش کرده همان معماری است که اپرای سیدنی را ساخته. که این معمار همان آدمی است که یکی از متمایزترین بناهای قرن بیستم را ساخته و برای منی که نه می‌دانم اپرا چی است و نه پایم به استرالیا می‌رسد نزدیک‌ترین تجربه‌ام به زیبایی می‌شود بانک ملی شعبه دانشگاه با کد ۸۷ که شما هم اگر بروید عکس‌هاش را ببینید خوش‌تان می‌آید و ممکن است دل‌تان بخواهد بروید و ریالِ از سکه افتاده‌تان را آنجا ذخیره کنید و این همان کارِ امروز صبحِ من است که بعد از گرفتن نوبت و بر و بر نگاه کردن ده/پانزده باجه‌ی خالی و نوبتی که جلو نمی‌رفت رفتم و خواستم که یکی‌شان لطف کند و به من از این فرم‌های کل‌کثیف بدهد که اسم و مشخصات و این‌ها را روش می‌نویسند که متوجه شدم برای حساب باز کردن آدم و میزِ جداگانه‌ای وجود دارد و پیشِ خودم کیف کردم که چه بانک‌اش خوب است، چه به فکر است و با همین فکرها رسیدم سرِ میز و صندلی خالیِ خانمِ فلانی که مسئول این کار بود و نبود. یعنی نمی‌فهمیدی کجا است و باید می‌پرسیدی و این‌جا هم باز بانک ملی خوب بود، یکی دو تا از کارمندها مثلِ محلی‌هایِ سرِ گذر ایستاده بودند همان ورودیِ در و به خیابان انقلاب نگاه می‌کردند و آدم می‌توانست بپرسد که خانم فلانی کجا است و الحق که مثلِ سرِ گذر بود، برای این که کارت راه بیفتد سوال را با سوال جواب می‌دادند که آدم در نماند و بتواند راحت‌تر به جواب برسد و با سوال دوم و سوم متوجه شدند که می‌خواهم حساب باز کنم. شاید هنوز نمی‌دانستم که اصلا خانم فلانی امروز آمده سرِ کار یا نه، اما داشتم به جواب نزدیک می‌شدم که یکهو یک سوال بی‌ربط پرسید آن آدمِ سرِ گذر که کارمندِ بانک بود که من خانه‌مان کجا است. ولی به من بر نخورد، آخر بانکِ ملی است دیگر ممکن است بهش ربط داشته باشد و اتفاقا ربط داشت، جواب‌اش این بود که برو و در محلِ خودتان حساب باز کن!بانکِ یک روزی ملی، شفاف باششما باشید بهتان بر نمی‌خورد؟ بچه نداشته‌ام را که نرفته‌ام دو محله آن‌ور تر ثبتِ نام کنم. رفته‌ام بانک که حساب باز کنم. آن هم نه هر بانکی، بانکِ ملی، و دیگر متاسفانه در سال هزار و سیصد و بوق زندگی نمی‌کنیم که هیچ‌چی به هیچ‌چی وصل نباشد یا مثلا بخواهند هر حساب و کتاب را با خطِ خوش توی دفتر بنویسند بگویند جا کم می‌آید. من یک شناسه‌ام در میان میلیون‌ها شناسه‌ی دیگر و آمدم همین‌ها را بگویم که آن آدمِ سرِ گذر گفت که این بخش‌نامه‌ی بانک ملی است و قانون بانک است، باقی‌اش به ما ربطی ندارد و من این بر خوردن‌ام بیش‌تر شد که مگر می‌شود؟ تو تمامِ بانک بودن‌ات به خاطرِ منِ مشتری است و بعد می‌آیی یک چیزی را قانون می‌کنی – که خودش نمی‌دانم چه‌قدر قانونی است – و بعد این قانون را هیچ‌کجا نمی‌گویی؟ بعد هم پُزِ مامور و معذور می‌گیری؟ مگر این بانک معظم روابط عمومی ندارد؟ مگر از فریاد زدنِ رمز این همه شعار نمی‌دهد؟ که رمزِ آدم‌ها همانند رنگِ لباسِ زیرشان خصوصی است و این را باید فریاد بزنند، آن‌وقت تو قانون‌ات را برای خودت می‌نویسی و من باید یکهو بعد از کلی انتظار بفهمم که نمی‌توانم در این شعبه حساب باز کنم؟ این واقعا بانکِ ملی است؟ این اصلا بانک است؟ می‌تواند بانک باشد؟حالا که متن تمام شده حیف‌ام آمد این عکس دوم را نگذارم.پی‌نوشت: ماجرا این‌جا تمام نمی‌شود. اگر هم‌چنان فکر کنید که این واحد مالی موجود در کشور بانک است و با پیگیری به جایی می‌رسید می‌توانید سر بزنید به صفحه اطلاعیه‌های‌شان یا حتی تلفن کنید به مشکلات و انتقاداتِ تلفنی بانک، اما در اطلاعیه‌ها چیزی نمی‌بینید و در تلفن هم بعد از این که ۱۰ دقیقه منتظر شدید که یک کسی باشد که صدای‌تان را بشنود با خودتان فکر می‌کنید که واقعا این آدم‌ها اگر قصدشان شنیدن بود کاری می‌کردند که این همه آدم منتظر بماند و بعد گوشی را قطع می‌کنید.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 14:00:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجی کالا تا چهل سال جا دارد، به جانِ خودم، به جانِ شما</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B4%D9%85%D8%A7-y09kgvd7tny9</link>
                <description>من فکر می‌کنم ما نباید انتظار داشته باشیم و این نداشتن را با هر چه و هر که سر و کار داریم هِی باید تمرین کنیم و این تمرین‌ها را هم هی برای همدیگر بگوییم تا شاید آن وقت بتوانیم به یک وضعیت مشترک برسیم و بلی می‌خواهم از دیجی کالا بنویسم و بلی می خواهم بگویم اگر جمهوریتِ ما چهل سال با وجود جنگ و تحریم و چیزهای داشته و نداشته‌ی دیگر دوام آورده – و یکهو دیدی چله‌های دیگری هم بود و ما نبودیم – اگر این وضعیتِ اقتصاد و تولید و هزار مکافاتِ دیگر چهل سال همین گونه است و هِی بهتر می‌شود از آخر، چرا دیجی‌کالا این گونه نباشد؟ چرا اسنپ و تپسی و هزارتایِ دیگر این طور نباشند که همه در هم که بشوند مخاطب‌شان می‌شود چند میلیون و نه تمامِ مردمانِ این سرزمین، که خب مردمان‌مان بیش‌ترند و این کسب و کارها باید بیش‌تر تکثیر شوند تا به تمامِ هشتاد میلیون نفرمان سهمِ &quot;انتظار نداشتن&quot; برسد و این سهم انتظار داشتن/نداشتن را بگذارید از بسطِ کسب و کارهای اینترنتی محدود کنیم به دیجی کالا که دارد تولدِ سیزده‌سالگی‌اش را جشن می‌گیرد و امیدوارم که بیش‌تر رشد کند و امیدوارم بی‌انتظارتر باشم هِی از او تا برسد به چهل سالگی و آن روز برای‌اش امیدوار باشم که بتواند بهتر کار کند و شاید آن روز آن قدر بی انتظار شده باشم که انتظار نداشته باشم وقتی می خواهد ایمیلِ مسدود شدنِ اکانتِ یک فروشنده را ارسال کند آن را ساعتِ هشتِ شبی که فرداش تعطیل است ارسال کند. که انتظار نداشته باشم دیجی کالا فکر کند آنچه انجام می دهد یک ماجرا است و نحوه ای که آن کار/چیز را انجام می‌دهد یک چیزِ دیگر. که انتظار نداشته باشم کسی در آن مجموعه ی سرخ و خاکستری حتی به ذهن‌اش رسیده باشد انسان قرن‌ها است که به صورت گروهی زندگی می‌کند و ناراحتی یکی می‌تواند اطرافیان‌اش را هم ناراحت کند. آن هم شبِ روزِ تعطیل.(قبل از این که ادامه بدهم آمده ام این پاراگراف تا داخلِ یک پرانتزِ بزرگ بگویم من فروشنده دیجی کالا نبوده/نیستم و نمی خواهم هم که باشم. من نشسته بودم در تنبلیِ هر روزه داشتم سیگارِ بعد از شام‌ام را می کشیدم که یکی از دوستانم یکهو حال اش بد شد و آن قدر بد شد که من اصلا یادم نیست سیگارم را کجا رها کردم و مثلِ شما (ولی کنجکاوتر) می خواستم بدانم چه شده و فهمیدم ماجرا یک ایمیل است که به او گفته بنا به دلایل فلان و بهمان نمی تواند فروشنده دیجی کالا باشد. این ایمیل را نزدیک به هشتِ شب ارسال کرده. با بنری قرمز و پیامی که دوستانه نیست و من اگر دارم می نویسم ثمره ی بد حالی است. شما هم می توانید نخوانید و بروید سیگارتان را بکشید.)در ادامه و این انتهایِ بیرونِ پرانتز چون مثلِ شما حوصله‌ام سر رفته فقط باید تکرار کنم که من روزی را انتظار می‌کشم که از فروشگاه‌های آنلاینِ کشورم انتظار نداشته باشم که شعوری برای مخاطب در نظر داشته باشند، که چیزی از روانشناسی و مخاطب و حس و حال و الخ بدانند. که اصلا و ابدا به ما فکر نکنند و خوشحالم که دارم این را در تولدِ سیزده سالگی دیجی کالا می‌نویسم و خوشحالم که جمهوریتِ ما تکثیر می‌شود و رنگ‌هاش گاهی سبز و سفید و قرمز است و گاهی قرمز و باقی رنگ‌ها. من از همین که رنگ‌ها زیادند هم خوشحال‌ام. امیدوارم شما هم روز به روز خوشحال‌تر باشید و بدانید در این چیزدمانِ حسی که هی برای‌مان اتفاق می‌افتد تنها نیستید و رویِ من لااقل تا چهل سالگی دیجی‌کالا و دیگر شرکت‌های خلاق و دانش‌بنیان حساب باز کنید.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 20:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای بی‌اینترنت می‌گذرند؟ واقعا؟ بمانیم همین‌جا یعنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-jkyeuzjyeghh</link>
                <description>یک چیزی خواندم صفحه اول ویرگول با عنوان چگونه از این روزهای سختِ بی اینترنتی بگذریم؟ و با وجودی که حوصله ندارم می‌خواهم یک چیزی بگویم/بنویسم با شمایی که کم‌اید، که گُم‌اید و هرچه و هرکه هم باشید همانندِ من اخته‌اید و ما همه‌مان اخته‌ایم و حتی نمی‌دانیم در این روزهایِ سختِ بی‌اینترنتی* باید چه‌کار کنیم. اگر آب و برق بود زنگ می‌زدیم که کِی وصل می‌شود ولی این لحظه حتی نمی‌توانیم گوگل کنیم که کجا زنگ بزنیم و راست‌اش را بخواهید گوگل هم نمی‌کنیم چون ناباور است این لحظه، آن‌قدر ناباور که خیلی از آن‌ها که می‌توانستند بروند و نرفتند هم امروز پرونده‌ی نرفتن‌شان از ایران را دارند بازنگری می‌کنند که بروند.دیگرانی که اینجا می‌نویسند را نمی‌دانم ولی من این لحظه می‌دانم ضریبِ هوشی انسانِ فارسی‌زبان آنقدری هست که اگر دارد این را می‌خواند به رفتن فکر کرده و این فکرکردن هم از این نبودِ اینترنت شروع نشده، نبودِ اینترنت اما تشدیدی** است بر آنچه تا به امروز از زندگی کردن در ایران فهمیده‌ایم و امید یا احتمالِ تغییر که در نظر گرفته‌ایم.من تا این‌جا حاشیه رفته‌ام، اما این لحظه خیلی ساده می‌خواهم بگویم بعدِ این چند خط بنشینید پشتِ کیبرد یا قلم و کاغذ بردارید و هم‌راهِ فکر کردن بعضی چیزها را یک‌بار بنویسید. یک‌بار بنویسید که هستید، چه‌کار می‌کنید و چه دارید و در این داشتن خواهشا هوش‌تان آنقدری باشد که ماشین و خانه و الخ را ننویسید. خانواده، رفقا و خیابان‌هایی که دوست‌شان دارید را بنویسید. علتِ زندگی‌کردن‌تان را اگر درک کرده‌اید بنویسید و در آخر آن چیزهایی که می‌خواهید را بنویسید. باقی‌اش را من لازم نیست چیزی بگویم. برای همین به جایِ پایان بندی‌ای که می‌شد نوشت می‌خواهم خیلی ساده برای‌تان بنویسم اگر کاری از دست‌تان برای بهتر کردن اینجا بَرنمی‌آید؛ اگر این لحظه پشتِ شیشه‌ی گوشی‌تان زندانیِ تا به هروقت‌اید لطفا درست دو را با دو جمع کنید و نمانید؛ اگر هم که کاری ازتان بَرمی‌آید که دم‌تان گرم، پیشانیِ ناپیدای‌تان را می‌بوسم.* نویسنده متن اصلی من را بابت استفاده بی‌جا از نیم‌فاصله ببخشند :-&quot;** علامتی به شکل «ــّـ» و مانند دندانه‌ی «ﺳ» که بالای حرفی گذاشته شود تا آن حرف مشدد تلفظ شود و الخ.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2019 13:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای همه وب‌سایت‌هاتان باز</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%A8%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-nmbf0xrrqoqe</link>
                <description>در جزیره‌ی اینترنتِ ایران آدم حوصله دارد به یک چیزهایی با دقت بیش‌تری نگاه کند و یکی از این یک چیزهایی که این لحظه می‌خواهم از آن بنویسم/بگویم مربوط است به اسنپ، تپ‌سی، شهر کتاب آنلاین و الخ. مربوط است به ارتباطی که یک کسب و کار با مخاطب می‎‌توانست داشته باشد و می‌خواهد یک‌جوری نشان دهد که دارد. که یعنی یک عالمه تیم عریض و طویل با القابِ دهان پُرکن پشت صندلی‌هاشان دارند درست کار می‌کنند و من این لحظه و در این حوصله می‌خواهم در این چند خطی که چند تن بیش‌تر نمی‌خوانند دست‌شان را بفشارم و برای این فشار دادن اول باید متن پیام‌شان را بنویسم که اشتباه نکرده باشم.اولین پیام را من از تپ‌سی گرفتم، پیام این بود:تپسی همچون گذشته در دسترس و آماده خدمت رسانی به شماست.در صورتی که اپلیکیشن تپسی شما با اختلال مواجه است، آخرین نسخه را از لینک زیر و الخ.دومین پیام را از اسنپ گرفتم، پیام این بود:اسنپ در خدمت شماستاز همین حالا می توانید مانند گذشته درخواست سفر دهیدسومین پیام از شهر کتاب آنلاین بود:شهرکتاب آنلاین همچون گذشته در دسترس شما می‌باشد.و این لحظه که دارم این متن را می‌نویسم هم یکی دیگر از یک‌جای دیگر، همه مضمون‌ها یکی است و به منِ مخاطب می‌گوید که مشکلی برطرف شده. من در تمامِ این‌ها هِی از خودم پرسیده‌ام این‌ها مگر پیامی داده‌اند که سرویس‌شان کار نمی‌کند، وب‌سایت‌شان بسته شده است و هزار بیانِ دیگر که بعد بیایند و بگویند در دسترس‌اند، آماده‌اند و پیام‌هایِ تکراری دیگر؟و من در این چند خطی که بی‌حوصله نوشته‌ام می‌خواهم دستِ کپی‌رایترها و مارکتینگ و واحدهای چین و ماچین‌شان را بفشارم که هیچ‌کدام‌شان کاربر را انساندر نظر نگرفته‌اند  - که سرِ سوزنی شعور دارد - که تو باید اول به او بگویی که نیستی و بعد بگویی که هست شدی و در کنارِ این دستی که نمی‌شود فشرد می‌‎خواهم فقط بگویم که ما، که همه‌ی کاربرانِ شما این حجمِ بی‌سوادی را می‌بینیم و می‌فهمیم، فقط شاید حوصله نداریم در آب و هوایِ این جزیره بیاییم و حرفی بزنیم.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 19:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من برای وطن‌پرستی‌ام شرمنده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@vvadjeed/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%85-ma6q9gucxctf</link>
                <description>دلم می‌خواهد از بی‌عرضه بودنم بنویسم، و دلم می‌خواهد از آذربایجان بنویسم و دلم می‌خواهد بدانید که هیچ چیز نمی‌دانم، کم نه ها، مطلقا چیزی نمی‌دانم، مدت‌هاست که چیزی نمی‌دانم که اولین و آخرین مواجهه‌ی ممکنِ من کلاسِ چند از چندمین سال مدرسه بوده باشد شاید از اتفاق‌هایی که ترک‌زبان‌ها با آن مواجه شده‌اند. من فقط مختصری تاریخِ مدرسه خوانده‌ام که منتشر از کتاب‌سازی جمهوری اخیرمان بوده و نه بیش‌تر. و منِ این لحظه، چیزی از چرخه‌ی به دنیا آمدن، قد کشیدن و مردنِ ترک‌زبان‌ها ندانسته‌ام هیچ‌وقت، نخواسته‌ام که بدانم و این سال‌هایِ اخیر هم فقط انگشتم روی بلاک توییتر بوده هر وقت کسی از جدا شدن یک تکه از این کشور نوشته و رگِ نداشته‌ی وطن‌پرستی‌ام باد کرده و فکر نکرده‌ام کشور برایِ من چه معنایی می‌تواند داشته باشد وقتی سال‌های اخیرم در فکرِ ویزایِ فلان‌آبادِ جهان گذشته است. شما را نمی‌دانم ولی من از این چیزی که اسم‌اش وطن است چیز زیادی هم ندیده‌ام و اگر این لحظه فکرتان رفت سمت خاورمیانه و امنیت و مکافات فکری به حالِ فهم‌تان کنید که این کشوری که اسم‌اش وصل شده به ملیتِ مان را فهم نمی‌کنم. من اصلا ملت را فهم نمی‌کنم و مرا می‌بخشید ولی من لُر را نمی‎فهمم، کُرد را نمی‌فهمم، ترک را نمی‌فهمم و بابت این نفهمیدن، بابتِ این ندانستن شرمنده‌ام. من تا کمی قبل از نوشتن این جمله‌ها فقط شرمنده‌ی آن‌هایی بودم که صورت به صورت می‌شناختم‌شان، که عهد شکستن‌ام چیزی را در آن‌ها از اعتبار انداخته، اما این لحظه شرمنده‌ام که این همه چیزی به نام وطن‌پرستی در خودم راست کرده‌ام و با غضب پیشِ خودم از هر جدایی طلب و مکافات رنجیده‌ام ولی این یکی دو روز فکرم بیش از این که به آذربایجان رفته باشد رفته است مسکو و کنسرتی که بهمن‌ماه می‌توانم بروم تا آقای هانس‌زیمر بیاید برایم موسیقی متنِ اینسپشن را بنوازد و من قند توی دلم آب شود و من از این که فکرم فقط با محوریتِ خودم می‌چرخد شرمنده‌ام. از این که نمی‌دانم ترک زاده شدن یعنی چه شرمنده‌ام، از این که آدم‌ها آنجا سرما امان‌‎شان را می‌برد و من در کاپشنِ گرم‌ام قدم می‌زنم شرمنده‌ام.</description>
                <category>vvadjeed</category>
                <author>vvadjeed</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 13:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>