<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نقطه ی زیر «ب»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@wabisabi.juniper</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:41:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/46038/avatar/Pku4qg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نقطه ی زیر «ب»</title>
            <link>https://virgool.io/@wabisabi.juniper</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«مِهی که نفس می کشید» فصل دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@wabisabi.juniper/%D9%85%D9%90%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-zdgcc5iaotrp</link>
                <description>در مهستان مردم علاقه داشتند تا به هم نزدیک شوند بی‌آن‌که بخواهند به هم برسند. رفاقت ها برای دوری از ملال نبود بلکه برای گریز از خود به دیگری رو می آوردند.عشق را بلد بودند،اما نه برای ماندن، برای گذشتن. مهرورزی در این شهر راهی بود برای دوری از حقیقت، نه روبه‌رو شدن با آن.آدم‌ها همدیگر را دوست داشتند تا مجبور نباشند خودشان را ببینند. یکدیگر را دست می‌گرفتند تا راه را فراموش کنند.در مهستان هیچ‌کس چیزی را تمام نمی‌کرد.همه در حالتی بودند ک از بی کفایتی شاه مه به تنگ آمده بودند اما باز هم به زندگی در ابهام تن میدادند. دوست داشتن،نام داشت، اما وزن نداشت. اگر کسی می‌پرسید: «این عشق به کجا می‌رسد؟»لبخند می‌زدند.در مهستان لبخند پاسخِ همه‌ی سؤال‌ها بود.مردم این شهر با هم می‌ماندند تا تنها نمانند، نه برای آن‌که با هم باشند. ابهام در این سرزمین، نه نقص،بلکه قانون نانوشته بود.کسی حقیقت را دوست نداشت،چون حقیقت آدم را وادار به انتخاب می‌کرد و «انتخاب» در مهستان، ترسناک‌ترین کلمه بود.حتی شاعران این شهر اگر چه بنا به عادت و پسند مردمان از عشق و معرفت دم میزدند اما اینها برای کسب ادراک و رشد درونی نبود. بلکه برای مکث کردن از روند تکرار روزمرگی بود.پناه بود. راه فرار بود. کسی با عشق زندگی‌اش را عوض نمی‌کرد.مردمان مهستان عشق را نگه می‌داشتند تا چیزی عوض نشود.مه، همه‌جا بود. روی حرف‌ها، روی نگاه‌ها، روی دست‌هایی که زود رها می‌شدند.پسر در چنین شهری بزرگ شده بود. او نیز یاد گرفته بود چطور احساسش را نگه دارد، بی‌آن‌که خرجش کند. و هنوز نمی‌دانست که تنها «عشق»، مهستان را از ابهام میرهاند.پسر کیسه‌های آرد را بر دوش می‌گذاشت و از پشتِ گرد سفیدی ک تمام صورت و چشمانش را پوشانده بود، به مردم نگاه می‌کرد.هر روز، چرخ سنگ آسیابان می‌چرخید، سنگ‌ها به هم ساییده می‌شدند، غباری از آرد سفید بلند می‌شد و روی موها، پلک‌ها و شانه‌های پسرک می‌نشست. مردم می‌آمدند و کیسه های آرد را برای قوت لایموت شان برمی‌داشتند و می‌رفتند.هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست. هیچ‌کس او را نمی‌دید. او بود اما نه آن کسی ک بدانند کیست.پسر با کسی صحبت نمی‌کرد. نه از سر غرور و نه از سر خستگی؛فقط عادت کرده بود در میان جمع باشد و تنها بماند.کلماتِ اندک روزمره ی او با مردم سهر، مثل آرد روی زمین، رد می‌گذاشتند و محو می‌شدند.اما مردم مهستان همچنان که با هم بودند، اما هرگز کاملاً با هم نبودند. زندگی و شیوه ی ارتباطشان، عامل حرکت نبود؛ابزاری بود برای فرار از حقیقت. دوستی، لای غبار مه، پنهان می‌شد تا کسی مجبور نشود خودِ واقعی‌اش را ببیند.در این شهر، مه نه فقط هوا، بلکه حالتی از زندگی بود:گذر از کنار هم، بی آن‌که کسی واقعاً لمس شود.پسر، با همه ی سکوتش در زندگی و کارِ آسیابانی، ابهام این مه را می‌شناخت، اما در درون خود به جستجوی این پرسش بود که آیا چیزی هست که بتواند سکون مهستان را بشکند یا نه!تا روزی که، دختری جوان را در مقابلش تازه دید.قدم‌هایش نرم و آهسته بود، اما حضورش پررنگ.کیسه‌ای آرد برداشت و لبخندی بر چهره اش نقش زد. پسر احساس کرد که چیزی در هوای مه آلودِ شهر جابه‌جا شد.لبخند او، نه تهدید، نه وعده، بلکه دعوتی آرام بود به دیدن و دیده شدن.گرد سفیدی که روی پوست صورت پسر نشسته بود نمی‌توانست چشم‌هایش را بپوشاند.برای نخستین بار، مهستان به او احساس تازه‌ای از زندگی نشان داد. پسر در دلش احساس کرد که شاید عشق بتواند غبار مهستان را جابه‌جا کند. دختر لبخند زد و کیسه را برداشت. پسر دیگر چیزی نگفت: «همین‌قدر!»این بار نگاه پسر با کلمات همراه شد اما هنوز هیچ جمله‌ی آشکارا از دل بیرون نیامد. مه، هنوز میان شان بود. اما برای نخستین بار مه حرکت کرده بود.فصل دوم. دوم بهمن ماه ۱۴۰۴</description>
                <category>نقطه ی زیر «ب»</category>
                <author>نقطه ی زیر «ب»</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مِهی که نفس می کشید» فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@wabisabi.juniper/%D9%85%D9%90%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-nhdzhohoiopw</link>
                <description>در روزگارانِ دور، آن‌قدر دور که از آدم های امروز کسی خاطره ای از آن بیاد ندارد، سرزمین پهناوری بود که شهری را در دل خود جای داده بود و مردمانش آن را «مِهستان» می‌خواندند.مه، نخستین چیزی بود که هر رهگذری از دور می‌دید و شهر را میشناخت.درختها و کوها و حتی فانوس های شبانه ی خانه ها در غبار و مه غلیظی مدفون بودند.نه آن مهِ سردِ صبحگاه کوهستان و نه آن مهِ نمناکِ حوالی دریا؛بلکه مه‌ای تیره از غبار، سر برکشیده از زمین، ایستاده، سنگین،چنان که گویی دیوی در آن نفس می‌کشد.مه هر روز بزرگ و قوی تر میشد و در همه‌جا رخنه میکرد:در کوچه‌ها، در خانه‌ها، در بازارها و حتی در نگاه آدم‌ها.مردم به این غبار مه آلود خو کرده بودند و می‌گفتند این مه از آسمان نمی‌آید و می دانستند که از «خاک» برمی‌خیزد.در مِهستان، هیچ‌کس صورتِ حقیقی دیگری را نمی دید. صورت ها همه از پس نقابی از جنس غبار شناخته می شدند. نه آنگونه نقابی که دیده شود، بلکه نقابی که حس میشد. نقابی از ابهام.مردم وقتی حرف می‌زدند،لبخند می‌زدند،خرید می‌کردند،یا حتی سوگوار می‌شدند،این نقاب را همواره بر چهره داشتند.نه شاد بودند، نه اندوهگین. نه زنده، نه مرده. فقط مردد و‌ در دودلی! اما بر مِهستان پادشاهی حکومت می‌کرد که او را «شاه مه» می‌نامیدند. شاه مه، مبهم ترین آدم این شهر بود. کسی هرگز فرمانی روشن از او نشنیده بود.حکم‌ها از دهان او گنگ و نامعلوم و‌ بی سر و ته بیرون می آمد.طوری که از کلمات و فرمان هایش شهر دچار گیجی و هرج و‌مرج می‌شد. در دربار، گروهی بودند که اوامر شاه مه را به دلخواه خود تفسیر و هر کدام از فرماندهان و وزرا تکه‌ای از اوامر شاه مه را به قانونی نیمه‌کاره تبدیل می‌کردند.قانون‌ها نوشته می‌شد اما هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسید.همیشه جایی برای «اگر»، برای «شاید»، برای «بسته به شرایط» باقی می‌ماند. و این‌گونه بود که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانستچه چیزی مجاز است و چه چیزی جرم محسوب می شود.روزهای هفته در مِهستان پر از مراسم بود.اما هیچ‌کس نمی‌دانست این مراسم ها برای چه برگزار می‌شود.آیین‌ها آغاز داشتند اما پایانی بی حاصل. حرکت داشتند، اما معنایی نه. مردم جاهایی جمع می‌شدند،کلماتی را تکرار می‌کردندکه معنایش را سال‌ها پیش فراموش کرده بودند.دست‌ها بالا می‌رفت چون همیشه بالا می‌رفته.سرها خم می‌شد چون کسی جرأت نکرده بود راست بایستد.اگر کودکی می‌پرسید:«چرا این کار را می‌کنیم؟» بزرگ‌ترها آهسته می‌گفتند:«همیشه همین‌طور بوده…» و باز مه، غلیظ‌تر می‌شد.در مِهستان همه مردم ناراضی بودند.نه پنهانی، بلکه در صورت‌ها دیده می‌شد. چشم‌های جوانانش خسته بود.دست‌هاشان مردد بود از خلق چیزی نو.زنان قدم‌هاشان، در نیمه‌ ی راه می‌ایستاد. هیچ‌کس اعتراض نمی‌کرد، نه اینکه چون راضی بودند، بلکه چون می‌ترسیدند از شفاف شدن.ترس در مِهستان بلند فریاد نمی‌زد. آرام زمزمه می‌کرد.بازار این شهر، قلب تپنده‌ و شلوغ شهر بود. اما ضربانش ناموزون و زشت! کسی هرگز کالایی را تمام و کمال نمی‌فروخت مگر با تردید. کسی هرگز کالایی را تمام و کمال نمیخرید مگر با اجبار! مردمانش می‌ترسیدند امروز بفروشند و فردا گران شود یا امروز نگه دارند و فردا قانون عوض شود.مبادا امروز حرفی بزنند و فردا همان حرف جرم شود.قانون‌ها مثل مه بودند. معلق، نامفهوم، می‌آمدند، می‌رفتند،و هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست کِی تغییر کرده‌اند! تاجرها قیمت ها را آرام می‌گفتند. خریدارها آرام‌تر گوش می‌دادند و معامله‌هااغلب ناتمام رها می‌شد اما در این شهر، بازار شکایت و دکان قاضی همیشه رونق داشت.مردم مِهستان نه زندگی می‌کردند نه مُردگی. آن‌ها فقط ادامه می‌دادند. ادامه‌ی روزها، ادامه‌ی رابطه‌ها، ادامه‌ی رسم‌ها.مه آن‌قدر در جان‌شان نشسته بود که می پنداشتند اگر غبار کنار برود، چیزی از جانشان باقی نمی‌ماند. و همین بزرگ‌ترین ترس‌شان بود.اما در میانه ی این همه معلق بودن ها و ادامه دادن ها، گاهی زمزمه‌ای شنیده می‌شد؛نه بلند،نه واضح. زمزمه‌ای که می‌گفت:«اگر یک نفر…فقط یک نفر…غبار را بردارد…»دیوِ مه برای لحظه‌ای محو‌ و بی‌قرار خواهد شد.اما چگونه؟! و این‌گونه بود که‌پیش از آن‌که عشقی آغاز شود، پیش از آن‌که نامِ پسر و دختری بر زبان بیاید، سرزمین مِهستان آماده‌ی لرزیدن شده بود.فصل اول . اول بهمن ماه ۱۴۰۴ </description>
                <category>نقطه ی زیر «ب»</category>
                <author>نقطه ی زیر «ب»</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 11:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به حرف ساده است «زیستن»!</title>
                <link>https://virgool.io/@wabisabi.juniper/%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-mbgoeflu2piu</link>
                <description>به حرف ساده است.خیلی چیزا به حرف ساده است.مثلن راه رفتن، حرف زدن، نوشتن، نق زدن و حتی ساده بودن! اما وقتی داخلش میری تا همین چیزای بظاهر ساده رو عملی کنی، تازه می بینی چقدررررر دشواره!حتی اونجا ک سهراب میگه؛ساده باشیمساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت!تاکیدش بر اینه ک ساده بودن کار راحتی نیست.ساده است ک از مهربانی، دوستی، ارزش ها، اخلاق و عدالت حرف بزنیم اما در عمل و وقت زندگی کردن می بینیم ک هیچ کدومش ساده نیست.یعنی طوری اتفاقات رغم میخوره ک انگار یه چیزی از بیرون میخاد بهت بفهمونه، نه داداش، ایطوریا ک میگی هم نیست.ساده ست ک منم در مصائب گرونی و قطع اینترنت و تعطیلی کسب و کار و چه و چه و چه حرف بزنم، اما حقیقت چیز دیگه اس. انگار دردم بیشتر از این حرفاس. انگار گلوله ای الان درست توی قلبم نشسته و در وسط یه برهوتی افتادم ک هیچکی نیست حتی به دادم برسه.انگار یه جایی ام ک مُردن برام یه بازی بچه گانه ست. زیستنه ک درد داره! اینجاس ک بیانش به حرف، ساده است اما درکش استخوناتو خُرد میکنه. باید اینجا باشی تا بفهمی! برزخ همین مدلیه گویا!فکر می‌کردم ساده است دوست داشتن!فکر می‌کردم ساده است راستی!اما الان ک درونشم می فهمم چقدر سخته فهمیدن همدیگه!همانطور ک یه سیستم سخته براش شنیدن و‌ درک حرف ادماش، برای من هم شیوه ی مدارای تو با جهان سخته!سخته برای من دیدن این همه ساده بودن در تو!سخته برای من شنیدن این همه سکوت در تو!سخته برای من ک تو اجازه میدی هر کس باهات هر طوری ک دوست داره رفتار کنه!سخته برای من تحمل این همه بزرگی و وسعتت!سخته برای من وقتی میگن جهان در بی عدالتیه!و تو چه ساده میگیری همه ی حرفا رو!چه ساده میگذری از همه ی بد و بیراه گفتن ها!چه ساده به کشتن و زنده شدن ها، به رفتن و آمدن ها، به جنگ ها، به فقرها، به رنج ها نگاه میکنی و ساده سکوت میکنی!شاید بهتر میبود ک به دور از پیچیدگی های زبان و معنا و عددشناسی، یک نام ساده برایت انتخاب می کردند.یک نام ک فقط مخصوص توست«ساده»!یک نام ک هیچ چیز این عالم به آن شبیه نباشد.اما همه چیز در این جهان دشوار است. بقول لسان الغیب گمان می کردیم ک عشق ساده و آسان است اما بعدها فهمیدیم ک چه خون دل ها در خود دارد!به حرف ساده است زیستن و از تو نوشتن. به حرف ساده است تو را نیایش کردن و از تو یاری طلبیدن اما تو چنان راه ها را سخت و صعب ساخته ای که رسیدن به تو، رسیدن به راستی و رسیدن به مقام سادگی تو، هزاران پیچیدگی دارد!ساده نیست زیستن اما من تصمیمم را گرفته ام.بین راه راستی ک در این روزگار همچون نوشتن حرف نستعلیق «هـ» پر از پیچ و تاب بلاستو راه ناراستی که در این دوران همچون نوشتن حرف «ب» کشیده ی نستعلیق، هموار و سهل و آسان است،من بیراهه ای را انتخاب کرده ام به نام «نقطه شدن» .نقطه ی زیر حرف« ب». ناخوانا و بیصدا و ساده.🦋</description>
                <category>نقطه ی زیر «ب»</category>
                <author>نقطه ی زیر «ب»</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 01:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>