<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه میرزایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@walerin_0_o</link>
        <description>آشیانه شیفتگان خیال☕🕯️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:09:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4245811/avatar/6Q4Ad9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه میرزایی</title>
            <link>https://virgool.io/@walerin_0_o</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویایِ مدفون</title>
                <link>https://virgool.io/@walerin_0_o/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-x3wki0xwa6bm</link>
                <description>زیر آفتاب داغ تابستان، مردمی در تکاپو بودند، که حتی گوشه چشمی هم به گرمای طاقت‌فرسا نداشتند.آنها در ویرانه‌ ساختمان‌ها به دنبال نشانه‌ای کوچک از زندگی می‌گشتند.ساختمان‌هایی که با برخورد موشک و پهباد به تلی از خاک بدل شده بود.رایحه خاک و آهن و خون چنان در هم ادغام شده بود که شامه را می‌سوزاند.در آن برزخِ زمینی، هر گروهی مشغول کاری بود: یکی دفتر نقاشی دخترانه‌ای را به سینه می‌فشرد و ناله می‌کرد، دیگری زانو زده بود، ناباور و با چشمانی جوشان به جسم خونین و بی‌جان پاره‌تنش خیره شده بود.آتش‌نشان‌ها و امدادگران میان خاکروبه‌ها می‌دویدند چرا که هر ثانیه را ارزشمند می‌دانستند.مردی آتش‌نشان، با پیشانی عرق‌چکان، روی تلی از خاک زانو زده بود؛ با دست‌هایی برهنه در تلاش بود خاک و آهن اطراف مردی را کنار بزند که تا سینه در آوار فرو رفته و نفس‌هایش به شماره افتاده بود.مرد با گیسوان خاکی و پریشان و چهره‌ای خیس از اشک سر به زیر انداخته بود، شانه‌های پهنش از سختی هق‌هق می‌لرزید و مجال حرف زدن نمی‌یافت.گویی بر شانه وزنه‌‌ی صد کیلویی را تحمل می‌کرد.میان اشک و هق‌هق‌ با صدایی لرزان گفت:« آقا... من را نجات ندهید، از اینجا بروید، من را به حال خودم بگذارید.»مرد آتش‌نشان با نفس نفس گفت:« آقا شما حالتان خوب نیست باید به بیماستان منتقل شوید، پیشانیتان خونی‌ست!»مرد پافشاری کرد:« آقا التماس می‌کنم... من را نجات ندهید، بگذارید بمیرم.»آتش‌نشان توجهی نکرد و با دستانی لرزان به کارش ادامه داد.خاک به ریه‌‌های مرد رسوخ کرد و او را به سرفه انداخت.پس از لحظاتی به سختی سر بلند کرد، با مردمکی لرزان و جاری، در چشمان آتش‌نشان عاجزانه نگاه کرد و بریده گفت:« من دو دختر دارم.»آتش‌نشان با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد.مرد:«آنها دستانم را...»سرانگشتان آتش‌نشان از سختی خاک زخمی شده بود.سرفه‌ بار دیگر امان سخن گفتن را از مرد گرفت.آتش‌نشان با ملاحظه سعی کرد گرد و خاک کمتری به هوا کند که دست ضمختش به چیزی نرم و گرم برخورد کرد.مرد:« هنوز زیر خاک، محکم گرفته‌اند.»گریه و لرزش بدنش به او اجازهٔ توضیح بیشتری نداد اما همین یک جمله مرد آتش‌نشان‌ را مبهوت کرد، دستانش سست شد و گلویش خشک، فقط توانست سر بلند کند و به همکارش که ناظر گفت‌و‌گو بود، خیره شود.گوش‌هایش سوت می‌کشید و چشمانش بی اختیار گرم و خیس شد.مرد آتش‌نشان با ناله در ذهن فریاد زد:«چیست این جنگ، که تاوانش را دستان کوچکی با هزاران رویای رنگی می‌پردازند؟ چیست موشک، که همهٔ دنیا‌های رنگی را با خود به سیاهی جنگ می‌کشاند؟» ✍🏻 الهه میرزایی</description>
                <category>الهه میرزایی</category>
                <author>الهه میرزایی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 16:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی سیمرغ</title>
                <link>https://virgool.io/@walerin_0_o/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA-ghofnj6tmntf</link>
                <description>حتما انیمیشن inside out را دیده‌اید، که ذهن و احساسات آدم‌ها را شبیه‌سازی کرده است.اما شما ذهن را به چه تشبیه می‌کنید‌؟احساسات را چطور؟من ذهن را به مهمان‌خانه تشبیه می‌کنم.مهمان‌خانه‌ای که همه چیز دارد، درب ورودی، راه‌رو ورودی، نشیمن، سالن غذاخوری، کتابخانه، اتاق خواب و سالن رقص.احساسات و افکار ما مهمان‌های این مهمان‌خانه هستند.همه آنها می‌آیند و چند ساعتی یا چند روزی مهمان ما می‌شوند، بعد می‌روند و جایشان را مهمان‌های دیگری می‌گیرد، هیچ‌کدامشان قرار نیست دائمی و ماندگار باشند حتی اگر طوری به نظر رسد که آمده‌اند بمانند و همیشگی باشند، در آخر پس از چند صباحی رفتنی می‌شوند.بیایید قدمی بزنیم در مهمان‌خانه اسرارآمیز و شگفت‌انگیز من.درب ورودی چوبی با رنگ فندقی روشن که زیر سقف شیب‌دار خزه‌پوش، از پوسیدگی بخاطر تغییرات ناگهانی هوا، از آفتابی به ابری در امان است.دو ستون چوبی دو طرف درب قرار دارد و فضا با فانوسی طلایی روشن است.همه احساساتی که قصد وارد شدن دارند باید از این درب عبور کنند که البته شاید عجیب باشد اما با ورود هر حسی هوا نیز تغییر می‌کند، به عنوان مثال با ورود ترس هوا سردِ استخوان‌سوز و با ورود عشق هوا گرمِ بهاری می‌شود.حالا وارد راه‌رو ورودی می‌شویم که دیوارهای گیلاسی مزین به آیینه‌هایی با اشکال مختلف و قاب‌های چوبی دارد و میان هرکدام شمعدان‌های طلایی با شمع‌های نیمه سوز و شعله‌هایی در حال پت‌پت برق می‌زنند.سقف هم با نقش و نگار گل‌های سرخ تزئین شده است.احساسات وارد این راه‌رو می‌شوند و با انعکاسشان در آیینه با واقعیت وجودشان روبه‌رو می‌شوند، که می‌توانند آن را بپذیرند یا نپذیرند.بعد از راه‌رو نوبت می‌رسد به نشیمنی با سقف بلند گنبدی که با نقش‌های آسمان ابری شب و روز طراحی شده.چندین پنجره بلند که تا سقف ادامه دارند و با پرده‌های حریر قهوه‌ای پوشیده شده‌اند فضا را دلبازتر می‌کنند.وسط سالن مبلمان مخمل قرمز با رگه‌های طلایی که با ظرافت منبت‌کاری شده و روی آنها تعداد زیادی کوسن‌های مشکی، گیلاسی، عنابی و طلابی با طرح‌های مختلف پراکنده است، قرار دارد و میز چویی جلوی مبلمان هم با وسایل مختلفی بهم ریخته است.اینجا احساسات نفسی تازه می‌کنند و فرصت می‌کنند به خودشان رسیدگی کنند و کل فضای مهمان‌خانه را از وجود خود آکنده سازند که البته گاهی چندین حس باهم درگیر می‌شوند و طبیعتا احساساتی که قوی‌تر هستند پیروز می‌شوند.بخش از فضا با شمع و چلچراغ و فانوس روشن و بخش‌هایی هم در تاریکی مطلق فرو رفته.احساساتی که هنوز خودشان را نپذیرفته‌اند یا به هر دلیلی از وجود خودشان ناراضی‌اند در تاریکی پرسه می‌زنند، گاهی هم حتی احساساتی آنجا برای دیگر حس‌ها کمین می‌کنند تا در فرصت مناسب رقیبشان را حذف کنند، حتی ممکن است احساساتی آسیب دیده در تاریکی منتظر ناجی باشند.پیشنهاد می‌کنم به بخش تاریک مهمان‌خانه بیشتر رسیدگی کنید.انتهای نشیمن راه‌پله‌ای پهن و مارپیچ با فرشی قرمز قرار دارد، پایین سمت راست راه‌پله جایگاه پیانویی است که با ورود هر احساسی موسیقی متناسب با آن را بخش می‌کند و زمانی که چند حس همزمان حضور دارند به طور ماهرانه‌ای موسیقی را تلفیق می‌کند و می‌نوازد.زیر راه‌پله کتابخانه‌ای است که قفسه‌های چوبی و منبت شده آن تا سقف ادامه دارند و لبریز از کتاب‌های مختلف، از خود رایحه شیرین و ملایمی پخش می‌کنند، روی میز چوبی وسط هم چند کتاب باز مانده است. احساسات اینجا به دنبال خاطرات می‌گردند مثلا گاهی جرعت نیاز به خاطراتی دارد که تجارب قبلی‌اش از خطرات را یادش بیاورد، می‌تواند شکست هایش باشد یا پیروزی‌هایش. کتابخانه همچنین جایگاه باطن و ذات، اصالت و ریشه، آگاهی و حقیقت هم هست که همچون مرواریدی ارزشمند در صدف نگهداری می‌شوند.سالن غذاخوری و آشپزخانه سمت چپ نشیمن با یک درب از فضا جدا شده‌اند.میز چوبی مستطیلی که اطراف آن صندلی‌های مخمل زرشکی چیده شده وسط سالن جلب توجه می‌کند. شمعدان‌های روی میز به فضا زرق و برق می‌بخشند.گوشه دیوار میزی است که روی آن وسایل عتیقه چشم را نوازش می‌دهد و بالای آن تابلوی بزرگی با قاب چوبی و با طرح جنگلی سر سبز به دیوار آویخته است.اینجا مکانی است برای تقویت احساسات که البته منوی غذا همیشه یکسان نیست و هر روز تغییر می‌کند. یک روز ناهاری مفصل تدارک دیده می‌شود و روز بعد غذایی کم و بدمزه سرو می‌شود. البته غذای هر احساسی با دیگر حس‌ها متفاوت است، صاحب مهمان‌خانه تصمیم می‌گیرد که برای هر احساسی چه غذایی و با چه کیفیتی سرو شود.بالای راه پله سالنی است که درب اتاق‌های خواب سرتاسر آن را تصرف کرده‌اند.از آنجایی که مهمان‌خانه گنجایش بالایی دارد و ممکن است در یک زمان چندین احساس مختلف مهمان باشند، اتاق‌ها مختلف و متنوع هستند.اولین درب برای اتاقی است با سقف گنبدی منقوش به طرح‌های پریان و جادوهای شگفت‌انگیزشان. نور‌های طلایی معلق و پراکندهٔ کوچک و بزرگ فضا را سرشار از آرامش می‌کنند. تخت ابریشمی با تاج لمسه دوزی بلند و قاب چوبی رو به روی پنجره بلندی قرار دارد که‌ سایه‌ها از آن عبور و روی کاناپه مخملی کنار آن می‌رقصند. پرده حریر نازکی که به چهار ستون اطراف تخت آویخته شده نیز در نور فانوس‌ها و شعله‌های شمع برق می‌زند.اینجا مکانی برای استراحت و خواب احساسات است، البته ممکن است احساسی بی‌خوابی به سرش بزند و بی وقفه بیدار و آگاه باشد که در آن صورت صاحب مهمان‌خانه را حسابی تحت فشار قرار می‌دهد.از اتاق خواب که بیرون می‌آییم انتهای سالن دربی بزرگتر و مجلل‌تر از بقیه درب‌ها قرار دارد که درب تالار رقص است.تالار رقص مزین به سقفی بلند و گنبدی با نقش سیمرغی آتشین است. از ویژگی‌های بارز آنجا چلچراغ‌های بزرگ و بی‌شمار، ستون‌های بلند و قطور، پنجره‌های بلند با پرده‌های عنابی براق، دیوار کوب‌های طلایی و انعکاس چلچراغ‌ها روی زمین براق است.در تالار رقص احساسات ساز می‌زنند، سازهای مختلف، یکی پیانو میزند و دیگری ویالون. آوازهای مختلفی نیز می‌خوانند، یکی آرام می‌خواند و دیگری پر شور.هر مهمانی که به مهمان‌خانه بیاید حداقل یکبار را به سالن رقص می‌رود و ساز و آواز دلخواهش را کوک می‌کند و صاحب مهمان‌خانه نیز با همه سازها می‌رقصد! می‌چرخد و زیر لب با آنها زمزمه می‌کند.به عقیده او که من باشم زیبا ترین سمفونی دنیا همین ساز و آواز ناهماهنگ است که او را می‌رقصاند و با هر چرخش زیستن را یادآور می‌شود. که بعد از عبور هر احساسی، با تغییری گاه کوچک و گاه بزرگ مانند سیمرغی مقدس تن از خاکستر تجربه بیرون می‌کشد و با روحی تکامل یافته باز هم می‌رقصد.✍🏻 الهه میرزایی</description>
                <category>الهه میرزایی</category>
                <author>الهه میرزایی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 15:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصالِ ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@walerin_0_o/%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87-i8lhbeksnqfi</link>
                <description>چند صباحی بود که صدای پچ‌پچ‌های درگوشی همه گیر شده بود، از کوچک تا بزرگ درباره یک موضوع سخن می‌گفتند، ماجرایی عاشقانه و اندوهناک، وصف فراغی دیرینه!ستاره‌ها از عظمت موضوع می‌گفتند، سیاره‌ها از قدمت موضوع شگفت‌زده بودند و حتی خورشید هم چشم انتظار لحظه موعود بود. تنها در دو قلب جز هیاهو، حس دیگری غلغله می‌کرد، حسی مثل بی‌تابی و چشم انتظاری.از خیلی وقت پیش زمین به قمرش دل باخته بود، او را می‌دید که مدام دور او می‌چرخید و با کرشمه می‌رقصید.در ابتدا زمین توجهی نمی‌کرد اما مگر میشد آن درخشش چشم نواز را دید و دل نباخت؟مگر میشد آن چاله‌ها و پستی بلندی‌های اندامش را دید و مست نشد؟در آن طرف ماجرا ماه بود، قمری که عاشق سیاره‌اش شده بود.تک قمرِ گوی مرواریدی، از ابتدای خلقتش به محض چشم گشودن خود را دید که دور زمین می‌چرخد.مگر میشد دور این قدیسه گشت و دل به موج‌های آبی‌اش نباخت؟در قماری که انگار بازنده، برنده بود هر دو بازیکن باختند، گران هم باختند، بهایش را نیز با قلب‌هایی سرشار از عشق و دلتنگی پرداختند.دست تقدیر آفریدگارشان، طوری آن‌ها را خلق کرده بود که به یکدیگر نمی‌رسیدند.مثل تعقیب و گریزی دردناک ماه مدام دور زمین می‌گشت اما راه وصالی نمی‌یافت.دلتنگی ادامه داشت و و آوازه این تب و تاب در کیهان پیچید تا به گوش خورشید رسید.خورشیدی که خود دل باخته زمین بود، اما پذیرفته بود وصالش با زمین به قیمت نابودی او تمام می‌شد.دل آتشینش خون بود که باید برای بقای معشوقش از او دور بماند. قلب خورشید با شنیدن ماجرا لبریز از گدازه شد.روزهای اول از حسادت، وسوسه شد قید همه چیز را بزند و زمین را تصاحب کند، اما پس از چند صباحی دلِ عاشق و جوشانش به رحم آمد.نتوانست تب و تاب زمین را تحمل کند، می‌دانست فقط در یک صورت این دو معشوق به یکدیگر می‌رسند.او خود را مانع وصال زمین و قمرش یافت، خود را که نمی‌توانست نابود کند اما حداقل برای آرام کردن دل زمینش هم که شده این خبر را اعلام کرد.تنها راه وصال این بود که زمین پشت به خورشید کند تا در سایه‌ای دور از دید خورشید، قمرش را ببوسد.آوازه این پدیده از دهانی به دهانی دیگر می‌چرخید و موضوع محفل‌ها شده بود.پس از چند صباحی لحظه گرگ و میش رسید.خورشید با قلبی که در حال ذوب شدن بود چشمانش را بست و قطرات آتشین اشک آرام بر گونه‌اش جاری شد، دچار و بیچاره در انتظار تمام شدن آن اتفاق ماند و سوخت.در آن سوی کیهان اما ماه درخشان‌تر و دل‌فریب‌تر از همیشه به معشوقش نزدیک شد، چشم زمین بر زیبایی قمرش میخکوب ماند، خورشید را فراموش کرد، خودش را فراموش کرد و ماه را همه چیز می‌دید.در یک لحظه همراه با دلش، دینش را هم در قمار باخت.آبی دریایش در این لحظات آبی‌تر بود، آسمانش صاف‌تر بود، خاکش خوشبو‌تر بود و آسمانش از شوق وصال می‌بارید.رسید آن لحظه‌ای که خداوند برای قلب این سه مخلوق مقدر کرده بود.ماه در سایه پر مهر زمین آرام گرفت.زمین قمرش را در آغوش پناه داد.و قلب خورشید برای لحظاتی یخ زد.در پس آن لحظات تلخ و شیرین، خون به رخ ماه دوید و سرخ شد، سرخی‌ آن قدیسه برای زمین چنان دل‌انگیز بود که خود را عقب کشید تا بهتر ببیند، در همان لحظات خورشید دیگر تاب نیاورد و چشم گشود.اکنون ماه با چشمی سرخ و اندوهگین زمینش را می‌دید که آرام از او جدا می‌شد، سیر نشده بود و گلایه‌اش را در دل پیش خدا کرد. زمین اما میان عشقش به ماه و عشق خورشید به او در حال گسیختن بود.قلبش از این فراغ اجباری به درد آمد و موج‌های آبی‌اش با شکایت و ناراحتی به صخره‌های سنگی برخورد می‌کردند.پس از لحظاتی که انگار از قصد برای زجر آنها طولانی‌تر بود میانشان فاصله‌ای عمیق تر و تاریک‌تر از سیاهچاله افتاد.زمین با تندی به خورشید نگاه کرد اما با دیدن احوال خورشید که بی وقفه از چشمانش گدازه می‌بارید و هق‌هقش انفجارهایی در پی داشت، به خود لرزید.خورشید گناهی نداشت و زمین بی رحمانه با این حقیقت آزاردهنده رو به رو شد.پس از آن ماجرا ماه به طوری خستگی ناپذیر، همچنان دور زمین می‌چرخید و دور از چشم خورشید با دل فریبی چشمک می‌زد.زمین اما به مرور در جدال این سرد و گرم شدن ترک برمی‌داشت.✍🏻الهه میرزایی</description>
                <category>الهه میرزایی</category>
                <author>الهه میرزایی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 16:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>