<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های wartiw</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@wartiw</link>
        <description>فقط بنویس:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:56:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/215862/avatar/BVeNmt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>wartiw</title>
            <link>https://virgool.io/@wartiw</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;آبی که معصوم و پاکه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D9%87-sin09mkqohvs</link>
                <description>صدای گیتار و مردی که دردش رو لا به لای نت های آهنگ میبافه و گوش هایی که فقط به شنیدن عادت دارن و نه گوش دادن. قلمی که به دست دیگه آشنا نمیاد و دخترک داستان فروشی که آخرین داستانش رو روشن میکنه و زیر برف میخوابه. آبی، آبی، آبی و در نهایت لبخندی که ماه مینشونه روی صورت دریا و &quot; آبی که معصوم و پاکه&quot; . ریتم آهنگ تند تر میشه و فصل دیگه ای رو به تصویر میکشه، شاید اون قسمتی که همه چیز قراره بهتر شه... و تو میدونی که این فقط یه سرابه. شاید بعد غمی که زندگی با بنفش روی تابلوش کشیده، قلم رو توی مشکی شب ببره و خشم رو بکشه. پر از سرما پر از دویدن و پر از خونی که روی پوست سفید ماه خشک شده و به خاکستری میزنه. نخی که ستاره رو به زندگی وصل کرده رو توی دست هات میگیری، یه تار عنکبوت نازکه. میلرزه و میشکنه، پاره نمیشه، میشکنه مثل لبخندهایی که ماه بالای سر موج های دریا میزنه. صدف زیر گوش هام میخونه از روزی که دریا خشک شد و دیگه ماه رو ندید؛ اون روزی که موج ها دیگه به بلندی قبل عشقشون رو فریاد نمیزدن و ماهی ها آخرین نفس هارو توی مرجان های در هم تنیده میکشیدن. روزی که عروس دریایی بالاخره لباس سفید رو از تنش در میاره و دیگه نمیرقصه. اون روزی که دریا همه ی عشقش رو میسوزونه که به ماه برسه ولی نمیتونه... هیچکس اون روز رو فراموش نمیکنه، نه صخره هایی که دلشون برای به آغوش کشیدن موج ها تنگ شده و نه دختری که یه قرار عاشقانه با مرگ ته دل آب داشته؛ &quot; آبی که معصوم و پاکه&quot; . میگذره و ماه یه شب برمیگرده، ولی دیگه دریایی نیست که  توش خودشو ببینه؛ صدف، اسم ماه رو فریاد میزنه. صدف رو در آغوش میگیره و به زمزمه هاش دل میسپره؛  صدای دریا رو میشنوه که میگه از روزهایی که از موج هاش بالا رفت و بالا رفت تا دنبال ماه بگرده، از روزهایی که موهاش رو توی باد به رقص دراورد تا توجه ماه رو جلب کنه. از تک تک ابرهایی که التماسشون کرده کنار برن تا بتونه یه بار بوسه ی ماه رو روی سرش حس کنه... لبخند ماه میشکنه، بوسه ای روی زمینی که دریا توش دفن شده میزنه. و آب دیگه معصوم و پاک نیست؛ عاشق شده. </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 12:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پر از ابهام و بی دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-doogugmpqmwo</link>
                <description>من تغییر کردم، مدت هاست که نمیخوام قبولش کنم... هنوز بعضی وقت ها اون دختر پر شور و هیجان و بکر رو میبینم ولی خیلی دوره، خیلی دور.بعضی وقت ها دلم براش تنگ میشه، گاهی هم لا به لای پرده های خاطرات میگردم دنبالش ولی... اونجا نیست، مدت هاست رفته. حتی نمیدونم از کی و قبول کردن اینکه اون با تمام افکار کودکانش، با تمام رنگ هایی که برای نقاشی هاش استفاده میکرد، با تمام خط خطی هایی که روی دفتر هاش میکشید و با تمام کلماتی که دور دستش میچرخیدن تا بنویستشون... رفته.گفتنش خیلی سادس ولی، رفتن فقط رفتن نیست. هیچوقت نمیدونی از کی شروع شده فقط یه روز از خواب پامیشی، با یه آهنگ یا یه فیلم یا یه کتاب که خود قبلیت باهاش یه خاطره ای داشته. به خودت نگاه میکنی و میبینی اون نیستی. یه جور دیگه داری تجربش میکنی.شاید هم بزرگتر شدن به همین معناست ولی اگر اینطوریه... نمیخوامش.میخوام کوچیک بمونم...احساسات سادن ولی حل کردنشون کار خداست. یه دنباله ی بی انتها و پیچیده از چیزایی که میدونی و نمیدونی، چیزایی که نمیخوای بدونی و چیزایی که خودت رو به ندونستنش میزنی. گاهی فقط یک نخ از احساسات میتونه بشه طناب دارت و گاهی یه کوه از احساسات هم نمیتونه نجاتت بده. ادم ها شکنندن، حداقل منکه اینطوریم. ولی خب مثال قدیمی لیوانی که شکسته رو دوباره نمیشه چسبوند برام صدق نمیکنه. نمیدونم چند بار چسب زدم به خودم که دوباره وا نرم. احتمالا همه همینطورن و فقط به روی خودشون نمیارن و من فقط توی کلمات میتونم به روی خودم بیارم که چقد از چسب زدن به خودم خستم. مینویسم و مینویسم تا شاید یه روز یه چسبی اختراع شه که ادم رو از گذشته دور کنه و یه سطح صاف و شفاف بهش بده. میگن اگه اینا رو پشت سر نذاشته بودم این آدمی که هستم نمیشدم. ولی من از ادمی که هستم متنفرم. حتی اگر باز به این تبدیل نشم اونقدر ناراحت نمیشمه.الف بعد سال ها</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 00:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه‌ی آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-bmpridrmynib</link>
                <description>از آخرین باری که اینجا سفره‌ی دلم رو پهن کردم و حرف‌هام رو روش تک به تک چیدم تقریبا یک سال میگذره، یک سال شلوغ و شیطون که ابر‌ها رو چیده روی زمین و درخت هارو کاشته توی آسمون! ( زندگیم در این حد از این رو به اون رو شده توی این یک سال( گویا خونی که ازت جاریه میشه اون جوهری که باهاش مینویسی و من جوهرم رو خیلی وقته از دست دادم. دوباره باید بخورم زمین و قلمم رو بزنم به زخمم تا بازم بتونم بنویسم وگرنه چیزی برای گفتن ندارم. توی این یه سال یه پروانه پیدا کردم که با بال‌هاش زخم‌هام رو میپوشونه؛ با همون لبخندهایی که صبح ها خورشید خانوم یواشکی از پشت پنجره سرک میکشه که ببینتشون و اون صدایی که مرغ آوازه خون وقتی میشنوه از خودش خجالت میکشه و پشت درخت قایم میشه.واقعا خوشحالم که می‌تونم یه جوری کلماتم رو بهم ببافم که همه یک درصد، فقط یک درصد از اون زیبایی ای که توی تو میبینم رو احساس کنن. مثل خورشید که انقدر برای ماه خوند و خوند و خوند که همه‌ی دنیا ماه رو سنبل زیبایی میدونن با اینکه روی صورتش پر چاله چولست.پروانه ی آبی بال شکسته ی من، با جوهر نوشته هام بال‌هات رو نقاشی میکنم و انقدر برات می‌نویسم و می‌نویسم که بشی یه سنبل از زیباترین‌ها.  </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 23:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای موج‌ها رو می‌شنوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-csfddgvdrb4a</link>
                <description>ستاره بهم چشمک می‌زنه، می‌دونه انعکاس آسمون زندگیم توی چشمات خلاصه شده. خنده‌ها خاطرات رو می‌نویسن و اشک‌ها اون‌ها رو ماندگار می‌کنن. چشم غره می‌رم به ساعت که انقدر سریع روی زمان سر نخوره‌ و می‌کشمت به سمت خودم که نکنه عروس‌ دریایی عروسم رو ازم بدزده. لاک‌پشت بچه‌هاش رو روی زمین تنها می‌ذاره که راهشون رو انتخاب کنن و خودش با دریا پیوند عشق می‌بنده؛ راهم رو انتخاب کردم، می‌خوام تا ابد تو وجودت شناور باشم. خورشید از ماه خجالت می‌کشه و با گونه‌های سرخ پشت‌ کوه‌ها قایم می‌شه؛ می‌خوام بهش شهامتم رو نشون بدم و لب‌هات رو به خودم هدیه کنم.هیس، صدای موج‌ها رو می‌شنوی؟ دارن داستان عشقمون رو با خودشون تکرار می‌کنن تا همه‌ی دریا بدونن یه روز منی بود که بهشت رو ول کرد و جهنم رو با تو خواست.*******پ.ن: حس می‌کنم عاشق شدم،زیادی دارم متن‌های عاشقانه تحویل جامعه می‌دم:/ </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 10:09:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه کودتای بهار پارت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-dhjvdievj1gm</link>
                <description>پارت ۲:سلطان زمستان دنبالمون!نرگس دست به کمر می‌رقصه و خودش رو توی آینه برانداز می‌کنه، باد لا به لای برگ‌ها می‌وزه و تق‌ تق ضربه‌های دارکوب ریتم آهنگش میشه؛ بید مجنون برای اولین بار سرش رو بالا میاره و روی سر ابری که از ذوق دیدار پسرک به زمین اومده نقل می‌پاشه. شب‌ بو‌ها شب رو فراموش کردن و عطرشون روز رو به آغوش کشیده. پسرک دست‌هاش رو با ریتم باد تکون می‌ده و گیتارش رو از روی شونه‌اش پایین میاره که اواز بخونه و سنجاب رو از خواب بیدار کنه. دستش رو به سمتم می‌گیره و من رو به رقص دعوت میکنه؛ تابستون به میله‌های قندیل زده‌ی زندون کوچکش نکیه میزنه و میخنده، احتمالا به این فکر می‌کنه که گونه‌هام از آلبالوی تازه هم قرمز تر شده. رد کردن دست پسرک سخت‌تر از قبول کردنشه، من رو به سمت زمین صافی که باد آب و جارو کرده می‌کشونه، فکر نمی‌کنم حتی تابستون هم بتونه به این زیبایی برقصه، مه دور پاهامون میچرخه و همراهیمون میکنه. انگار اون‌هم از این آهنگ جدید خوشش اومده‌. پروانه‌ کنجکاو میشه که ببینه صدای کیه که از ابریشم اون هم نرم تره، سر از پیله بیرون میاره و بال‌هاش رو باز می‌کنه تا دور پسر بگرده و به تخته بزنه که کسی چشمش نکنه. به چشم بهم زدنی جای قندیل‌های گریان رو گل‌های رنگارنگ پر میکنن و قفس یخ‌زده‌ی تابستون دیگه نمی‌تونه اون رو به بند اسارت بکشه. آغوش تابستون خیلی گرمه، فکر می‌کنم برای همین سلطان زمستان نمی‌ذاره کسی اون رو ببینه تا دل به این گرما بسپره. اون پسرک اما، خنکای عشق رو دنبال خودش میکشه و  زندگی رو روی دوش بقیه میذاره. با شنیدن صدای گرومپ گرومپ برخورد پاگنده‌های یخی روی زمین، خودم رو از بغل تابستون بیرون می‌کشم:《 صدای پای پاگنده‌های سلطان زمستان رو از اینجا‌ام می‌تونم بشنوم؛ پاییز جامون رو پیدا کرده‌.》 پسرک از اون نگاه‌های:《غم به دلت راه نده.》ای  بهم می‌ندازه و سوت بلندی می‌زنه. تابستون می‌خنده و میگه:《 نگران نباش، بهار خوب بلده چطوری مثل ماهی از دست اون زمستون احمق سر بخوره‌.》 </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 12:53:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ی بخت</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%AA-iw5r0shbc379</link>
                <description>شاید ملافه‌ی خال خالی آسمون به اندازه‌ی کافی برام جا نداشته و برای همینه که روی زمین رهام کرده. ولی مگه حق هرکس از این دنیا یه ستاره نیست؟ یه خال چشمک زن از بین اون همه نور درخشان به من  نمی‌رسه؟ دست‌هام رو محکم بگیر، می‌ترسم بین ستاره‌های بختمون میلیون‌ها سال نوری فاصله افتاده باشه و برای همینه که من ستارم رو نمی‌بینم. شاید هم خدا می‌دونسته جای ستاره‌ی بختم توی آسمون نیست. ارزشش بیشتر از اینه که بین بقیه باشه،  ستاره‌ام رو به چشم‌هات سپردم، اسمون نتونست بارش رو به دوش بکشه. ماه هرشب راه رو بهم نشون میده و من باز هم دنبال قدم‌های اشتباه تو راه راستم رو پیدا میکنم، خورشید باید از عشقم درس عبرت بگیره. قلم ناز  دفتر رو می‌کشه و من دستم رو سپردم به ریتم اهنگ عروسیشون؛ بین همه‌ی این جملات نشستم و میون رقص کلمه‌ها دنبالت می‌کردم.  </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 00:10:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات یک نقاش خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-pkxka3p0djse</link>
                <description> &lt;قسمت اول: هشتاد و ششمین روزی که فهمیدم دنیا رنگیه&gt; اینکه عشقت ولت کرده دردناکه، ولی تاحالا شده به خودت بیای و بعد ۱۵ سال بفهمی فقط تویی توی این دنیا که همه چیز رو سیاه و سفید می‌بینه؟اعتراف کردنش بعد این همه روز هنوز هم سخته،به خصوص وقتی ازت می‌پرسن که چرا آسمون تابلوهات قرمزه و تو جواب می‌دی:《 نابغه‌ها هنجار ها رو می‌شکنن.》 ولی فقط خودت می‌دونی که همه‌ی رنگ‌ها از زندگیت فرار کردن و فقط سیاه و سفید و خاکستری بهت وفادار موندن. منم دوست دارم آسمون رو آبی کنم، همونطوری که خدا به عنوان  اولین نقاش جهان فهمید این رنگ بیشتر از همه بهش میاد. ولی همیشه مامان پیشم نیست که بهم نشون بده آبی کجای پالت رنگم قایم شده. امروز باید یه انشا می‌نوشتم راجب اینکه آدم های اطرافم چه رنگی‌ان؟ توی اولین خط بدون معطلی مامان رو آبی معرفی کردم. به نظرم این رنگ همونطوری که به صورت خورشید می‌شینه باید به صورت گرد مامان هم بیاد. توی رنگ بابا یکم شک داشتم، شاید سفید با خال‌های خاکستری مثل ماه، با موهای سیاهی که ستاره‌ها جای جای سرش لونه کردن، شاید هم قرمزی که همیشه با آبی آسمون اشتباهش میگیرم، آخه بابا زود جوش میاره و مامان میگه هربار صورتش مثل گوجه قرمز میشه. معلم از انشام تعریف کرد و بهم پیشنهاد داد توی زنگ هنر نقاشیشون رو هم بکشم. یکم توی انتخاب رنگ به مشکل برخوردم و در آخر مامان سبز شد و بابا بنفش‌ تیره با خال خال های سفید، وقتی نقاشیم رو به خونه بردم مامان گفت سبز رنگ زندگیه و خوشحاله که من این اشتباه زیبا رو کردم چون اونه که بهم زندگی داده. امروز هشتاد و ششمین روزیه که فهمیدم دنیا چیزی به جز سفید و سیاهه و بالاخره تونستم یه اسم خوب برای خودم انتخاب کنم، نقاش خاکستری. نقاشی که همه چیز رو مثل فیلم‌های قدیمی می‌بینه و خیلی از آدم ها نگاهش نمی‌کنن چون به نظرشون خیلی حوصله سر بره. ه‌.الف.</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 18:14:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاره متن‌های زیر افتاب.</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-abygpoluwwow</link>
                <description>خیلی وقته که دست و دلم نرفته به نوشتن، همیشه با نوشتن یه جورایی بار غم و غصه رو می‌نداختم به جون کلمه‌های مختلف. سبک می‌شدم، ولی چند ماهه که بار انقد سنگین شده که دستم به پر نمیرسه و مغزم راه دل رو رو به خودش بسته. ماهی دلش می‌خواد پرواز کنه ولی بال نداره؛ پروانه دلش می‌خواد شنا کنه ولی باله نداره. یه 《 ه 》 بین آرزوی جفتشون فاصلست اما به اندازه‌ی تک تک  اتم‌هاش دوره‌. منم دلم می‌خواد توی یه شب سرد مهتابی روی دریا دراز بکشم و آسمون پتو بشه روی سرم. ستاره‌ها بشن منجوق دوزی لباس عروسی ماه و صدای دف باد همه رو از جا بلند کنه به رقص و آویزون کنه مشکلات رو به رخت‌. ولی نه کسی به خاستگاری ماه اومده و نه من می‌تونم روی آب شناور بمونم. 《شدم همون قطره اشکی که مادر از گوشه‌ چشم ابر کوچولو پاک می‌کنه》 این جمله رو توی پرانتز نوشتم چون یادم نمیاد از خودمه یا جایی خوندمش، گفتم که، مغز درش رو به روی دلم بسته و حیف که من با دلم می‌نویسم. نوشتن برام مثل نقاشی می‌مونه، کلمه‌ها مثل رنگ‌هایین که اگه خوب باهم ترکیب بشن یه رنگ مناسب و قشنگ بهت می‌دن ولی وای به حال اون روزی که نشه ترکیب‌ها رو باهم جور کرد؛ می‌شه همون خاکستری کثیف آبرنگ که معلوم نیست متعلق به هوای پاک(!) تهرانه یا دل بهم پیچیده ی من. شاید هم خدا دلش از این‌همه رنگ قشنگ زده شده و دلش یه چیز جدید می‌خواد؛ بهش می‌چسبه، همون طوری  که گل بازی بعد حموم به من و تو حال می‌ده!دیگه سر کسی رو درد نمی‌آرم و به دست خودم بیشتر از این زحمت نمی‌دم. زخم‌های دلم رو مرهم می‌زنم و بهش یاد می‌دم چطوری لبخند‌های تصنعی روی صورتش بنشونه و شرف خاندان مغز رو حفظ کنه، خدا رو چه دیدی شاید لکه‌ی ننگ خونی از روی دامانش پاک شد و بالاخره راهش رو به خونه‌ی فامیل باز کرد. پ.ن: چندروز پیش توی کلاس ادبیات استادم گفت قدما ( قدیمی‌ها) اعتقاد داشتند کلوخ زیر آفتاب بمونه لعل می‌شه؛ به احترام حرفشون اسم این دلنوشته‌های کوچک رو پاره متن ( تقلب از پاره سنگ!) می‌ذارم که شاید زیر آفتاب روزی لعل بشن!ه.الف </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 22:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه کودتای بهار(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%B1-r5ucftjluvqu</link>
                <description>پارت۱: شورشی‌ای تازه چند روز پیش زمزمه‌هایی از این در و آن در به گوش رسید که لرزه‌ی شدیدی بر تن سلطان زمستان کبیر انداخت؛ در حدی که تاج یخ‌‌زده‌اش را هر روز روی سرش جا‌به‌جا می‌کرد تا از بودن آن مطمئن شود. خبر دقیق را به عوام نرساندند ولی اعلامیه‌هایی که وزیر دربار پاییز حیله‌گر همه‌جای شهر پخش کرده بود نشان از شورشی‌ای تازه می‌داد، بهار! از پچ‌پچ‌های مرغ همسایه شنیدم که گویا ردی از این بشر در گوشه گوشه‌ی شهر دیده شده و سلطان زمستان کبیر از ترس این شورشی تازه چند باری قالب تهی کرده‌ است! اخمی روی صورتم نشست و با خود گفتم:« این دیگه چه جورشه!» شورشی‌ها زیاد بودند،‌ همین پاییز حیله‌گر چندباری دست به قیام در برابر سلطان زمستان کرده بود ولی آن‌قدر خود را به موش مردگی زد که آخر جای پای خود را در مقام وزیر اعظم محکم کرد. تابستان بیچاره‌ هم که نرسیده شمشیری به درخت‌هایش خورد و  در زندان بزرگ برای خود سلطنتی کوچک راه انداخت؛ هر چند وقتی سری به او می‌زدم، آخر سلطان مهربانی بود و هرروز بهمان میوه تقدیم می‌کرد. خلاصه که با اخم و تخم پیش تابستان رفتم و پرسیدم:ـ این شورشی تازه‌‌هه دیگه کیه؟نیش تابستان تا بناگوش باز شد:ـ نمی‌شناسیش؟ بهار که بین همه معروفه!سنم به شناختنش قد نمی‌داد:ـ نه که نمی‌شناسمش، خب بگو بشناسم دیگه. تابستان از آن خنده‌های گرم و دلبرانه‌اش کرد:ـ ببینیش می‌فهمی. بعد دست به آسمان برد و تکه‌ای ابر برایم پایین آورد تا به کلکسیون تکه‌ ابرهایم اضافه کنم:ـ یکم دیگه صدای آوازش رو می‌شنوی. چشمان تابستان برق می‌زد؛ فکر کنم از این بهار خوشش می‌آمد. چند روز دیگر گذشت و خبری از صدای آواز نشد. مرغ همسایه می‌گفت که بهار را چند بار گرفتند ولی زیرک‌تر از این حرف‌ها بوده و مثل ماهی از دستشان لیز خورده و در رفته. همینطور که زنبیل به دست راه می‌رفتم و فکر می‌کردم که امروز برای تابستان کدام خبر‌ را بگویم و کدام را نگویم که پسربچه‌ی گیتار به کمری سر راهم سبز شد و با لبخند گشادی پرسید: ـ زندون تابستون کدوم وره؟  اخم کردم : ـ سلامت رو خوردی؟  پسر بلند خندید و دستی به موهای طلاییش کشید: ـ سلام سلام!  آه کشیدم تا که چشمم خورد به تاج پر از گلی که بر سرش داشت، با خودم گفتم:« غلط نکنم این بهاره!» زل زدم به گل‌هایی که عکسشان را فقط در کتاب‌های ممنوعه‌ی تابستان دیده بودم: ـ منم دارم میرم دیدنش، بیا دنبالم.  خلاصه که من رفتم و بهار بی‌چشم و رو دنبالم آمد؛ راه راست را که نمی‌رفت، همش می‌پیچید این طرف و آن طرف. کمی که گذشت گیتارش را از کمرش باز کرد و زد زیر آواز! زمین که صدایش را شنید برف‌هایش را رُفت و موهایش را حنای سبز گذاشت. پرستو‌ها کنار بهار به پرواز در آمدند و درخت‌ها شکوفه‌های صورتی به موهایشان زدند. چشم‌ غره‌ای بهشان رفتم و گفتم:ـ ندید پدید‌ها! ولی  دروغ نباشد، خودم هم هر چند وقت یک بار نیم نگاهی به پسرک می‌انداختم و سرخ شدن گونه‌هایم را به پای پیاده روی طولانی می‌گذاشتم!  به زندان که رسیدیم تابستان از جایش بلند شد و به پسرک تعظیم کرد: ـ پارسال دوست امسال آشنا!  صدای خنده‌ی پسر میله‌های زندان را به لرزه در آورد: ـ دیگه اومدم دیگه! یکم دیر شد آخه زمستون این‌دفعه بیشتر اذیت کرد.  نفسم را در سینه حبس کردم، به چه جرئتی سلطان زمستان کبیر را به اسم صدا می‌کرد!؟ خیلی زَهره داشت این بشر. تابستان مرا دید و لبخندی گرم نثارم کرد:ـ فک کنم دیگه احتیاجی به معرفی نباشه! ادامه دارد... </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 12:57:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند نامشروع قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%82%D9%84%D8%A8-cbjyuw7xg4xj</link>
                <description> یه روزی می‌رسه که قلب توهم فرزند نامشروعی به دنیا می‌آره و اسمش رو عشق می‌زاره؛ اون موقع دیگه بهم خرده نمی‌گیری که چرا خنده‌هام گریه می‌کنن. اگه عاقل باشی همون روز تولدش تفنگ رو می‌گیری روی سرش و کاری می‌کنی صدای شلیک تو کل شهر بپیچه؛  هیچ‌کس نمی‌تونه سرزنشت کنه. باور کن دلت نمی‌خواد بزرگ شدن اون بچه رو ببینی،  وقت‌هایی که صدای گیتارش آسمون رو به رقص در می‌آره و تو می‌خندی به سرنوشتی که نصیب خودت کردی؛ همون خنده‌هایی که گریستن رو خوب بلدن.  منطقت هرروز پلاکارد شورش در برابر عشقش رو بالا می‌گیره ولی کسی حتی بهش نیم نگاهی نمی‌اندازه. وقتی همراهته زندگی روشن‌تره، پرنده‌ها زیباتر از قبل می‌خونن و ویز ویز مغزت بین اون‌همه حرف‌های شیرین کودک چندساله محو می‌شه؛ آخه عشق خیلی حرف‌ها برای گفتن داره!هرچی بیشتر می‌گذره بیشتر وابستش می‌شی، مثل سرآبیه که هرچی بهش نزدیک‌ می‌شی امیدت بیشر ریشه می‌دوونه؛ تا وقتی به خودت بیای و ببینی زیر تپه‌ای از شن‌های روان دفن شدی و کمی تا مرگت نمونده. و یه‌ روز؛ از خواب بلند می‌شی. همه چیز مثل همیشه‌ست؛ قلب می‌ره عشق رو بیدار کنه که بازم برات آواز بخونه و گیتار بزنه، ولی با جنازه‌ی سردش که مواجه می‌شه؛ صدای شکستنش توی سکوت شهر می‌پیچه. منطق می‌خنده و رو به دیوار بزرگ شهر وایمیسته؛ نمی‌خواد هیچ‌کس اشک‌های جاری شده از چشم‌هاش رو ببینه. صدای خنده‌های تلخ باد تو آسمون می‌پیچه و قلب با چسب تیکه‌هاش رو بهم می‌چسبونه؛ خورشید غمگین‌تر از اونه که لبخند بزنه. صدای گیتار عشق کوچولو تو گوش‌هات طنین می‌ندازه و تنها کاری که می‌تونی بکنی زل زدن به افقیه که خودتم نمی‌بینیش. روزی که می‌فهمی قبرستونی برای فرزندان نامشروع تمام قلب‌های دنیا وجود داره و اون روز دیگه برای مراقب بودن خیلی دیره... </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 00:15:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرگس درختی</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-ajkbnptuej8f</link>
                <description>نگاهش همون خنجری بود که سینه‌م رو شکافت و بازتاب نورش رو روی قلبم انداخت؛ یه خنجر با دسته‌ی زمردی که چشم‌های هر موجود زنده‌ای رو مسخ خودش می‌کرد. می‌دونستم دوباره برمی‌گردی، می‌دونستم مرگ فقط یه راهه برای تغییر. رفتنت درد داشت؛ برگشتن دوبارت بیشتر از قبل تیغه‌ی زجرو فروکرد توی روحم؛ چون حتی با اینکه برگشتی بازهم نمی‌تونسم صدات رو بشنوم. دست‌های نرمت شدن برگ‌هایی به رنگ‌ چشمات و لبخند سفیدت شد گلبرگ‌هایی که وقتی روی سرم می‌باریدن صدای خندشون می‌اومد. یادم هست اون‌زمان که هنوز صدای خنکت توی گوشم می‌پیچید، می‌گفتی وقتی زمان هر آدم سر می‌رسه دوباره به شکل چیزی که خیلی دوست داره متولد می‌شه؛ بعید نیست که می‌تونم صدای قلبم رو از توی این نرگس درختی بشنوم. فک کنم توی زندگی بعدیم بشم یه جفت چشم زمردی با یه لبخند سفید‌تر از ابرهایی که هرروز توی آسمون دنبال بازی می‌کنن!ه.الف</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 14:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز در میان امواج...</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC-lp8lhvamrqfg</link>
                <description>ترس، قطره قطره روی سرش می‌بارید و چهارچوب بدنش رو به لرزه درمی‌آورد؛ گوله‌های کوچیک و بزرگ آب روی پوستش می‌رقصیدن و زنجیر آهنی دور  مچ‌هاش، بدنش رو خراش می‌داد. جمله‌ای رو بار‌ها زیرلب نجوا می‌کرد و با تکون سرش سعی داشت موهای نم‌دارش رو از روی صورتش کنار بزنه:ـ بال‌هام آزاده و نمیتونم پرواز کنم، رهایی از این در بندتر؟مرد جوابی نداشت؛ عادتش بود که تو رهایی اسارت ببخشه!سرعت بارش قطره‌های آب بیشتر و بیشتر شد؛ سرش رو بالا گرفت تا به ابری که اینقدر غم توی دلش جا خوش کرده بود دلداری بده؛ اما اسیرِآزاده‌ی دیگه‌ای، غوطه‌ور توی آب پیدا کرد. پری‌ای که دم زنجیرشده‌ش رو تکون تکون می‌داد و برای نگه‌داشتن آبی که روی سر فرشته‌ی بال‌بریده می‌ریخت، می‌جنگید.تلخی بارونی که روی سرش می‌ریخت، برای اسیرِآزاده، حیات بود. زمان جوهر زندگی رو از وجود یکی‌ می‌کشید و به وجود دیگری تزریق می‌کرد بدون اینکه بدونه زندگی یکی مرگ اون‌یکی رو رقم می‌زنه. قطرات بارونِ اجل روی موهاش می‌نشستن و تاج خاری می‌شدن برای بال‌هایی که تمنای پرواز داشتن. توی ساعت‌شنی‌ای گیر افتاده بودن که راه فراری نداشتن و تیک‌تاک قطره‌ها می‌گفت وقتشون داره تموم میشه. دستش را بالا برد برای رسیدن به هوایی که توش بال‌هاش رو باز می‌کرد. دست‌های پری‌دریایی هم به سمتش دراز شد، احتمالا اون‌هم نیاز داشت به غوطه‌ور شدن دمش توی آب. زیرلب زمزمه کرد:- زندگی من، مرگ تو؛ زندگی تو، مرگ‌ من .. آب بین انگشت‌های دست و پاش به حرکت دراومد و اون رو به سمت خودش فراخوند. پس زدنش بی‌فایده بود ولی شاید می‌تونست مرد رو قانع کنه:ـ عقاب رو بندازی توی آب خفه میشه؛ چون برای شنا کردن توی آسمون ساخته شده.پری‌دریایی جیغ خفه‌ای کشید که به صورت حباب‌هایی از آخرین قطرات آب باقی مونده خارج شد. می‌دونست چی می‌خواد بگه:ـ ماهی رو بزاری توی خشکی میمیره؛ چون برای پرواز توی موج‌ها به وجود اومده. ای‌کاش می‌تونست این کلمات رو بلند فریاد بزنه... ه.الف</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 15:09:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از طرف تنهاترین مرد دنیا...</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-a1xdv5ag1y5r</link>
                <description>بدترین شب زندگیم شبی بود که سایه‌ی هیولای زیر تختم رو دنبال کردم و به جای خالی تو رسیدم. اون شب فهمیدم خیلی وقته گم شدی.اون موقع اعلامیه‌ی اعدامت رو روی دیوار کوچه‌ پس کوچه‌های ذهنم دیدم و  فهمیدم خودم اعلامیه‌ها رو به دیوار زدم. الان سال‌هاست که دنبالت می‌گردم؛ دلم برات تنگ شده، برای تپش‌هایی که بهم چیز‌های زیادی رو یادآوری می‌کرد. از وقتی رفتی بعضی وقت‌ها یادم میره که هنوز زندم.  حتی هیولا‌ هم خستست، منتظره برگردی و جات رو پس بگیری.  چشم‌هام رو هرروز صبح باز می‌کنم و وجب به وجب ذهنم رو می‌گردم.  یه روز‌هایی با خودم می‌گم نکنه اعدامت کرده باشم؟! و اشک‌ها بهم اطمینان می‌دن تو یه جایی همین‌ورها نشستی و نگاهم می‌کنی.هرروز با خودم حرف‌هایی که می‌خوام بهت بزنم رو تکرار می‌کنم و امیدوارم که گوش وایستاده باشی؛ اخه هیچ‌کس به جز تو فریاد‌هام رو نمی‌شنوه و از وقتی که رفتی، حس می‌کنم خیلی تنهام.  نگاهم خشک شده اینقدری که چشم به راهت بودم. خستم؛ دست و پاهام توان گشتن ندارن ولی هنوز منتظرتم.  انگشت‌هام دیگه توان رقصیدن با نوای ذهنم رو ندارن اما هنوزم برات نامه می‌نویسم؛ نامه‌هایی که قرار نیست هیچ‌وقت باز بشن. دلم می‌خواد دراز بکشم و به یه خواب ابدی فرو برم. توی خواب باز هم درآغوشت بگیرم و برات بنویسم ولی باید این نامه رو تموم کنم.چند وقتیه که شدم تنهاترین مرد دنیا و سعی می‌کنم به بقیه یاد بدم چطوری تنها نباشن.  دیگه باید نامه رو تمومش کنم؛ هیولا بهم می‌گه وقت رفتنه. ولی این رو بدون که من همیشه منتظرت می‌مونم.از طرف مردی که همیشه دوستت داشت ولی خودش نمی‌دونست! از طرف تنهاترین‌ مرد دنیا... ********همه داستان تنهاترین مرد دنیا رو فراموش کردن و گذشتن. تنها کسی که صدای فریادش رو از پس خط‌خطی‌های روی کاغذ شنید، سایه‌ی هیولای زیر تختش رو دنبال کرد و به جای خالی قلبش رسید. ( پ.ن: خب ممکنه یکم گنگ باشه چون قلمم به طرز فجیحی خشک شده و مخم داره می‌ترکه از چیزهایی که مطمئنم بعد کنکور مستقیم میرن تو سطل آشغال:/ خلاصه که ببخشید خیلی ضایع شد ? یه توضیح ریز این وسط بدم که شاید همه فکر کنن که این نامه هه عاشقانست و به یه آدم نوشته شده ولی مخاطب این نامه &quot; قلب&quot; اون مرده)</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 14:31:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهم می‌گفت...</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%A8%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA-q4cjmupningt</link>
                <description>بهم می‌گفت قوی باش؛ ولی می‌دیدم خودش هرشب زیرسایه‌ی ماه می‌شینه، روحش رو تیکه تیکه می‌کنه و به اسم اشک می‌ریزه روی زمین. بهم می‌گفت بخند؛ ولی می‌دیدم خودش هرروز صبح پشت نور خورشید قایم می‌شه تا اشک‌هاش رو پاک کنه و یه لبخند الکی بنشونه روی صورتش.بهم می‌گفت هیچ‌کس تنها نیست؛ پس چرا هرغروب دست‌هاش رو دور خودش حلقه می‌کرد و سرش‌ رو روی شونه‌ی خودش می‌ذاشت؟ بهم می‌گفت زندگی زیباست؛ پس چرا آسمون چشماش همیشه ابری بود و هواشناسی روحش همیشه هوای بارونی پیش‌بینی می‌کرد؟می‌گفت یکی اون بالا همیشه هوات‌رو داره؛ پس چرا اون یه نفری که قرار بود هواش رو داشته باشه هیچ‌وقت نیومد حتی بهش یه سر بزنه؟می‌گفت هیچ‌وقت تنهام نمی‌زاره؛ پس چرا یه روز اومدم و دیدم روی زمین افتاده، تیکه‌های شکسته‌ی قلبش رو در آغوش گرفته و به سمت همونی رفته که قرار بود هواش رو داشته باشه؟ه.الف( پ.ن : ببخشید خیلی توی متن‌های عامیانه قوی نیستم ?❤)</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 14:41:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ‌صفت</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B5%D9%81%D8%AA-z2b05mcsjoea</link>
                <description>لبخند غمگین گرگ، بازتاب درخشش اشک‌های بره‌ی کوچک بود و زخم‌های بدنش، چنگالی که هرلحظه بر قلب آن تن نحیف کشیده می‌شد. اشک و خون مسابقه می‌دادند و هردو می‌دانستند چه کسی برنده‌ی میدان است! بغض، جلوی کلماتی که تمنای جاری شدن داشتند را می‌گرفت. گرگ، چنگال نوازش بر سر بره کشید و پوزه‌اش را به لبخندی دردناک باز کرد. اشک‌ها رخصت جاری شدن واژه‌ها را دادند و بره با صدای لرزانی زبان به سخن گشود:ـ خوبی؟گرگ سری تکان داد و پاسخ داد:ـ خوب میشم؛ به من می‌گن گرگ ناقلا‌! یادت که نرفته؟غنچه‌ی خنده، شکوفا نشده با ناله‌ی دردناک گرگ، خشکید. بره نمی‌دانست چه خواهد شد؛ شاید هم می‌دانست!مادر آمد و خلوت را سه نفره کرد؛ بغض پیله کرده در گلویش و اشک‌های روان بر صورتش، با لبخند روی لبش هم‌خوانی نداشت. بوسه‌ای بر سر گرگ جوان زد و تنها یک کلمه بر‌زبان آورد:ـ ممنونم.گرگ نای پاسخ دادن نداشت پس فقط سر تکان داد . مادر برق مرگ را در چشمان گرگ دید و فرصت آخرین دیدار را از بره‌ی کوچک گرفت.  و لحظه‌ای بعد، گرگ رفت. مرگ او را دزدید... آن‌‌روز، گوسفندان برای اولین بار زوزه کشیدند؛ برسر جنازه‌ی گرگی که در افسانه‌ها به دغل‌بازی شهرت داشت. اما کدام افسانه‌ای واقعیت است؟ حتی حقیقت‌ها هم گاهی دروغ می‌شوند! کلاغ پیر به چشمان سیاه شاگردش چشم دوخت:ـ چه دیدی؟شاگرد سری تکان داد و پاسخ داد:ـ قانونی که نقض شد!کلاغ پیر بلند خندید؛ صدای خنده‌اش قارقاری شد که میان زوزه‌ی محزون گوسفندان، ناموزون می‌نمود:ـ که فکرش را می‌کرد که روزی یک گرگ، از گله‌‌ی گوسفندان در برابر انسان‌ها محافظت کند؟ همان انسان‌هایی که صفات خود را به حیوانات نسبت می‌دهند! ه.الف</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 17:51:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که می‌داند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@wartiw/%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-qtckp2audlfx</link>
                <description> آسمان، دلش از دنیایی گرفته بود که خوب و بد نمی‌شناخت و شلاقش را برسر هرکس و ناکسی فرود می‌آورد! دل او هم گرفته بود؛ از دنیایی که نمی‌دانست همین شلاق‌ها، گاهی تار و پود خوبی و بدی را در هم گره می‌زند! خوب‌ها می‌شوند بهترین بدها! سر بدها هم بی‌کلاه می‌ماند! دلش از دنیایی گرفته بود که بال‌‌های فرشته را از شاخ‌‌های شیطان تمایز نمی‌داد و تنها ضربه می‌زد! ضرباتی که بال سفید فرشته را قرمز می‌کرد و دل پاکش را سیاه.او هم روزی فرشته بود؛ همان روز‌هایی که به جای ابرهای سیاه، خورشید در خانه‌شان مهمانی می‌گرفت! همان روزهایی که ناراحتی‌ها را می‌شست، نه سنگ قبر خوشبختی‌‌اش را! دستی بر سرش کشید و رو به آسمان فریاد کشید:- چرا؟! پاسخ آسمان، رعد و برقی بود که شاید همچین معنایی می‌داد:-که می‌داند؟! شاید هم معنی دیگری داشت؛ او که زبان آسمان بلد نبود! چتر نفرت را گشود و بر سرش گرفت تا اشک‌های آسمان بیش از این لباسش را خیس نکند. هیچ‌وقت اشک نمی‌ریخت، نه حتی بر سر سنگی که نام خانواده‌اش بر آن جا خوش کرده بود:-اشک ریختن کار آدم‌های ضعیفه! کسایی که هنوز فرشته‌ی درونشون زندست..فرشته درون او مرده بود؟ شاید! شاید هم نه! آسمان اینبار آرام غرید و او این‌بار مطمئن بود که چه می‌گوید:- که می‌داند؟!</description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 17:35:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نترس، فقط بنویس:)</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-mu28tqnicwn9</link>
                <description>از وقتی خوندن یادگرفتن می‌خوندم، همش می‌افتادم تو جوب از بس که سرم تو کتاب بود! دنیاهای زیادی رو گشتم،بدون اینکه بهش سفر کنم؛ آدمای زیادی رو شناختم، بدون اینکه واقعا ببینمشون؛ چیزای زیادی یادگرفتم بدون اینکه واقعا تجربش کنم! خودمو وارد دنیاها کردم و داستان‌ خودمو ساختم؛ و اونجا بود که  &quot; نوشتن &quot; برام معنی پیدا کرد.از وقتی که نوشتن یاد گرفتم می‌نوشتم، با همون خط خرچنگ قورباغه‌ای که بعد این‌همه سال نه تنها بهتر نشده، بلکه حالا خودمم نمی‌تونم بخونمش! حداقلش اینه که حافظم در حدی خوب هست که بتونم واژه‌های احتمالی رو حدس بزنم! من می‌نوشتم چون دوست داشتم دنیاهای خیالی خودم رو داشته باشم،  ولی نوشتن واقعا یعنی چی؟شاید هیچ‌وقت جواب واقعی این سوال رو پیدا نکنم، ولی کی درست و غلط رو تعیین می‌کنه؟ نوشتن برای من یعنی به تصویر کشیدن افکاری که شاید خودمم ازشون فرار می‌کنم؛ نوشتن برای من یعنی ساختن دنیایی که هیچ‌کس ندیده؛ یعنی کشیدن قلم رو کاغذی که خودش یه داستانی داره! یعنی هر هفته یه دفتر بخر و تا آخر هفته اینقد خط خطیش کن که ازش جوهر چکه کنه! یعنی داستان مورچه خسته‌ای که کنارت داره راه میره و بار می‌بره رو برای بقیه هم تعریف کن؛ یعنی یه دوستی که همیشه کنارته و می‌تونی دردهات رو باهاش شریک شی؛ نوشتن برای من یعنی نترس، فقط بنویس! شاید از حرف‌های بالا خسته شدی و دیگه به اینجا نرسیدی، ولی اگر الان اینجایی و داری می‌خونی، نترس، فقط بنویس!ه.الف </description>
                <category>wartiw</category>
                <author>wartiw</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 17:13:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>