<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@who</link>
        <description>ندانم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:04:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28606/avatar/zrNL74.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</title>
            <link>https://virgool.io/@who</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کوله‌پشتی خرسی قهوه‌ای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-wzubigrkjzda</link>
                <description>امروز صبح شاهد یکی از لبخند‌به‌لب‌آورترین صحنه‌های دنیا بودم. یه پدر که بچه کوچیکش رو روی شونه‌اش نشونده بود و پاهاش رو از جلو گرفته بود که نیافته.پدر یه کوله مشکی بزرگ و به نظر نگین داشت، و بچه‌ هم یه کوله فنقلی قد خودش که شکل یه خرس قهوه‌ای بود. تا جایی که مسیرم میتونست بخوره و مشترک باشه دنبالشون کردم و از دیدن این منظره لذت بردم.یه جاهایی بچه شروع کرد به خودش رو به چپ و راست گردوندن، من نگران شدم که یه وقت از پشت نیافته. یعنی پدرش پاهاش رو گرفته بود ولی اگه زیاد میچرخید ممکن بود از پشت بره.بعد دیدم خودش، که نشسته روی شونه باباش، واقعا بدون هیچ ترسیهیچ نگرانیهیچ فکریدر آرامش و لذت محض داره میچرخه.و به این فکر کردم که چندییییییییین وقته که این حس رو تجربه نکردم؟بعد به این فکر کردم که اون لذت بدون دغدغه زندگی کردن و سپردن و اعتماد کردن به کس دیگه در عین حال که شیرینه، ولی خب لازمه‌‎اش اینه که همه جا پات رو گرفته باشه؛ معنیش اینه که هر جایی که اون بخواد بره میری. و تو وقتی مستقل میشی، وقتی دیگه خودت میتونی راه بری، دردِ روی پای خودت راه رفتن رو به جون میخری که بتونی جاهای بیشتری بری، یا حداقل جایی که دوست داری بری.بعدش به این فکر کردم که خوب میشد اگه میشد آدم یه جاهایی و یه وقتایی سوییچ کنه. بگه امروز رو میخوام فقط یه کوله خرسی قهوه‌ای کوچیک بردارم، هممممممممه چیز رو بسپرم به یه کس دیگه، و خودم با خیال راحت و بدون ترس از افتادن فقط به چپ و راست بچرخم و دور و بر رو نگاه کنم.</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 20:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت نمی‌دانم چندم از مشغولیت‌های ذهنی من</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-sm9eutrv3pqx</link>
                <description>یادمه سال اول دانشگاه بود که ویرگول رو یافتم و شروع کردم به نوشتن درش. اولش هم اسمم هیچکس بود، شاید اشتباه هم کردم عوضش کردم. یه کنج امنی بود اون موقع که کسی از جایی هم نمی‌شناخت صاحب صفحه رو. بخاطر همین هم وقتی یه چیزی می‌خواستم بنویسم که فقط گفته باشم یا cry for helpطور باشه، به منصه ظهور می‌رسید. نه که حالا منتشرشدن یا نشدنش اصلا چیز خاصی باشه ولی خب سعی کردم کمترش کنم.اما امروز داشتم فکر میکردم که اصلا اگه تو کمک بخوای، اگه بخوای به یکی بگی حالت بده، برای چی این قدر زیاد دلت میخواد اون طرف مقابل نشناسه تو رو؟ یا چرا در دوستی‌هات، این جمله که «من حالم بده و ازت می‌خوام الان کمکم کنی و کنارم باشی» رو نمیگی کلا؟ انتظار معجزه؟ :)کلا هیچوقت نقطه قدرتمندم نبوده این مسئله اما حس میکنم پسرفت هم کرده‌ام در کمک خواستن از دیگران.جدای از این، فکر میکنم این اتفاق منحصر به من نیست و جامعه وسیعی داره. شاید اصلا یک دلیل مراجعه به روانشناس و روانکاو هم همین باشه که اون آدم برای تو و کسانی که تو رو میشناسند غریبه است. نمی‌دونم، به این فکر میکنم که انگار ما آدمها حین نزدیک‌شدن به هم همونقدر که لایه‌های صمیمیت رو میسازیم، لایه‌های دفاعی یا شرمساری هم می‌سازیم. انگار دلمون نمی‌خواد از تصویری که دیگری در ذهنش از ما ساخته دور بشیم. یا شاید صرفا مطمئن نیستیم از واکنش طرف مقابل در قبال کمک‌خواستن و ترجیح میدیم تنها روبرو بشیم با هر موقعیتی که هست. و هزار و یک شاید دیگر.و اگر این رو بپذیریم، سوال دیگر اینه که چطور میشه از این چرخه خارج شد؟ اصلا میشه؟ باید بشه؟ :)ای کاش که جای آرمیدن بودییا این ره دور را رسیدن بودیکاش از پی صد هزار سال از دل خاکچون سبزه امید بردمیدن بودیخیام</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 23:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر عمر + فوتبال + مصاحبه</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-ckat5xqqdhk6</link>
                <description>امشب تقریبا بازی فوتبال ایران-قطر رو دیدم. حدود 40 دقیقه رو نبودم که یه بخشیش بین دو نیمه بود. و الآن دیگه تعداد بازی‌های فوتبالی که دیده‌ام به تعداد انگشت‌های یک دست رسیده :)چیزی که برام جالب بود (به قول خارجیا among other things) این بود که در دقایق آخر بازی که چند تا حمله پی‌درپی تیم ایران داشت، من هم داشتم میگفتم «تو رو خدا بزن، برو برو آفرین!». بعد از بازی و طبق معمول در کنار یار دیرین overthinking داشتم فکر میکردم این رفتار اصلا چه معنایی داشت؟ طبیعتا که صدای من نمی‌رسید به اونها، حتی اگه مثلا در خود استادیوم بودم و صدام میرسید هم در اینکه واقعا اثر معناداری اون هم از نوع مثبت می‌داشت شک و شبهه وجود داره. اینکه یک بازی بود و حالا هیجان دقایق آخر و اندک امیدی که میومد و میرفت احتمالا باعثش شده بود. اما داشتم فکر میکردم چقدر در جاهای دیگر و مختلف زندگیم، تنها کاری که برای به تحقق پیوستن چیزی که میخواستم انجام داده‌ام فقط همین بوده که از دور، یک بازیکن دیگه رو تشویق کرده‌م؟ اصلا چقدر ممکنه که بتونم اثرگذار باشم در میدانهای رزم مختلف زندگی؟ و چطور میتونم بفهمم که انتخاب بین بازیکن و تماشاگربودن در اون میدان درست بوده یا نه؟ و مهمتر از اون، روند اخیر زندگیم که در یک سری از جنبه‌ها فقط تماشاگربودن رو داره نشون میده، فقط یک ترند کوتاه‌مدته (حالا به هر دلیلی)؟ یا نه، و داره نشون میده که مسیر و روند کلا در حالت تغییره؟ امروز داشتم برای جلسه‌ای آماده‌ می‌شدم و یک سری جمله‌بندی مناسب برای سوالات احتمالی رو تمرین میکردم.  بعد از تکرار و تکرار چندباره‌شون، مثل وقتی که آدم یه کلمه رو چندبار پشت سر هم تکرار میکنه، دیدم انگار معنیشون رو برام از دست دادن. دقیقتر بگم، برام جای سوال شدن. من واقعا میخوام این کار رو بکنم؟ من واقعا چنین چشم‌اندازی برای nسال آینده خودم دارم؟ من واقعا این قدر زیاد به این حوزه علاقه‌مندم؟ گاهی به این فکر میکنم که اگه به چه چیزی/چیزهایی در زندگیم رسیده باشم یا تجربه‌شون کرده باشم، لحظه مرگ خرسندم. و حس میکنم این قدر روزهای مهمی فقط به گذر عمر و روزمره و رسوندن این کار به ددلاین و... گذشته که شاید فراموش کردم از خودم بپرسم که اصلا همه این کارها به اون چیز اصلی‌ای که میخوای منجر میشن؟ یا نه، و بیشتر تو رو اتفاقا دارن دور میکنن؟دائما یکسان نباشد حال دوران؟ (شاید در پستی دیگر)</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 14:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D9%87%DB%8C%DA%86-u5c4hisdedzv</link>
                <description>ضد تبلیغ: این متن شاید خیلی براتون کششی نداشته باشه اما مینویسم که برای خودم بمونه. اگه شما هم خوندید و دوست داشتید که چه بهتر.پارسال برای تولدم به همه، از دوستان سرکار گرفته تا خانواده، گفتم و تاکید کردم که کسی برای من تولد نگیره! اصلا چه جای جشنه؟ بچه‌های مردم به شکل‌های مختلف دارن در گوشه و کنار دانشگاه و خیابون اذیت میشن، اون وقت برای یک روزی که روز خاصی هم نیست، شما میخواین جشن بگیرید؟ برخلاف حرف بنده حقیر، پارسال بیش از هر سال دیگری در عمرم برام تولد گرفته شده :))امسال اما چنین خواسته‌ای نداشتم. سر هر شمعی که فوت کردم و هر آرزویی که کردم خوب به چهره‌ی آدم‌ها نگاه کردم، به چشماشون، نگاهشون، دستاشون، لبخندشون، بین ابروهاشون که شاید خط اخم افتاده باشه و... . اتفاقا خوشحال بودم که دارم باهاشون جشن میگیرم. نه بخاطر اینکه چیزی فرق کرده باشه و این روز به روز خاصی تبدیل شده باشه. نه، همچنان نه :) ولی  فارغ از اینکه آدم با هر کسی سر چه چیزهایی بحث داره و موافقه و مخالفه، فارغ از اینکه طبیعتا یه وقتایی به تنهایی نیاز داره (و من شاید حتی بیشتر از حد متوسط)، فارغ از اینکه چقدر ناراحتی ممکنه پیش بیاد، فارغ از همه اینها، همین که فهمیدم  آدمهایی هستن که «یاد»شون میمونه من رو خودش خیلی بزرگه. فکر کنم انسان عمیق‌ترین شادی‌ها و غم‌هاش رو هیچ وقت نتونه کامل بیان کنه یا حتی به زبان هنر به تصویر بکشه. ولی میتونه اون‌ها رو بارها و بارها در خیال و ذهنش مرور کنه. بخاطر همین «یاد» و «خاطر»ی که آدمها دارن عزیزه، و گذر ازش به نیکی، موهبت. + تفاوت دیگر این بود که پس از چندین سال، امسال برای خودم آرزو کردم. از سال 99 فکر کنم این کار رو نکرده بودم. قبل از اون رو هم یادم نیست چی آرزو میکردم :)+ از جناب حافظ پرسیدم که امسال بنظرتون از چه قراره؟ فرمودن که: سعی نابرده در این راه به جایی نرسی / مزد اگر می‌طلبی طاعتِ استاد بِبَر! (دقت 10/10)</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Wed, 13 Dec 2023 23:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت| شکست = ارزش‌مندنبودن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-lsbcurmnqkhg</link>
                <description>این متن درمورد اپلای یا آزمون خاصی نیست، اما برای درک بهتر یادداشت، توضیح زیر نوشته شده. وقتی از فرآیند اپلای تحصیلی می‌شنوید یا بهش فکر می‌کنید، طبیعتا آزمون‌های زبانی مثل تافل و آیلتس براتون آشنا هستن. در صورتی که بخواید در رشته‌هایی مثل مدیریت یا کلا Business Schoolها ادامه تحصیل بدید، دو آزمون دیگه هم هستن که خودشون رو نشون میدن: GMAT و GRE. آزمون GRE شامل رایتینگ، سوالات verbal reasoning و quantitative reasoning هست که معمولا بخش ریاضیش آسونه ولی بخش verbal بسیار سخت! نمره دو بخش وربال و کوانت هرکدوم از 170 هست و اگر شما از این دو بخش بالای 330 بگیرید، برای همه‌ی دانشگاه‌ها قابل قبوله. هفته گذشته امتحان GRE رو دادم. در مرکزی که گفته میشد از همه‌جا بهتره، مرکز خاتم. هفت هفته برای مطالعه‌ش وقت داشتم که همزمان باید کارهای پایان‌نامه ارشد رو هم پیش می‌بردم. شروع کردم به خوندن لغت و در این مدت حدود 4000 تا کلمه خوندم به همراه مقدار زیادی سوال. معمولا عادت دارم که پیشرفت خودم رو اندازه‌گیری کنم در یک موضوع و از اونجایی که شیب پیشرفت بسیار بسیار نامحسوس بود، حدود دو هفته هم (ناپیوسته البته - دو تا یک هفته) دچار emotional breakdown شدم. یعنی میشه گفت 5 هفته مفید درس خوندم.با این حال که مدت زیادی نبود، هفته آخر در تست‌هایی که در خونه می‌زدم، نمره مدنظرم (330) رو میگرفتم. به همین خاطر برای خودم تعدادی جایزه درنظر گرفتم که در صورتی که همین عملکرد رو در روز امتحان هم از خودم نشون دادم، اونها رو به خودم هدیه بدم :))یک کیک استودیو در نزدیکی مرکز امتحان پیدا کردم که دست برقضا هم‌نام خودم هم بود. یک سری شیرینی طرح monsters داشت. با توجه به علاقه (بخوانید عشق) بنده نسبت به انیمیشن Monsters Inc، خرید این کاپ‌کیک‌ها یکی از جایزه‌ها بود.دیدن فیلم اوپنهایمر.از چندین وقت پیش یک انگشتر و یک گردنبند رو از جایی در نظر گرفته بودم که به ترتیب برای نتیجه آزمون تافل و GRE به خودم هدیه بدم. و خرید یک مداد.اما روز امتحان جوری که می‌خواستم نشد و نمره خیلی متوسطی گرفتم. در نتیجه‌ش، خودم رو از هدایای هیجان‌انگیز بالا محروم کردم. بسیار ناراحت شده بودم. احساس شکستی می‌کردم که مدت‌ها بود سراغم نیومده بود. دانشگاه‌هایی که واقعا دوست دارم همون مینیمم 330 رو دارن و  میدونستم با توجه به ددلاین دانشگاه‌ها و اولین زمان بعدی که میشد برای آزمون ثبت‌نام کرد، امکان اینکه بخوام دوباره امتحان بدم رو هم نداشتم. از طرفی واقعا دیگه از زبان‌خوندن خسته شده بودم، نزدیک به سه ماه و نیم پیوسته یک جز جدی از برنامه‌م بود. همه این‌ها به همراه احتمالا خیلی چیز دیگه، دست به دست هم دادن تا بعد از اینکه بعد از امتحان که (ساعت 12) گوشیم رو روشن کردم و به مامان پیام دادم که امتحان تموم شد، قطرات اشک رو احساس کنم. اسنپ گرفتم برای ایستگاه حقانی. در اون اسنپ، مترو، تاکسی تا خونه، مسیر پیاده تا خونه، خونه تا (بخوانید با چندین ا) ساعت 7 به جز معدود دقایقی، پیوسته گریه کردم!این حجم از ناراحتی، در دو سه روز بعدی هم کم‌وبیش به شکل پنهان‌تری وجود داشت. کمی که بیشتر فاصله گرفتم و فهمیدم که دیگه همینه که هست و بهتره فرصتهای بعدی رو از دست ندادم، این میزان غم و اندوه برام تعجب‌آور بود. نمره‌ای که من گرفتم نمره بدی نبود، نمره متوسطی بود. اما واکنش من دربرابرش مثل این بود که یک فاجعه رخ داده. به این فکر کردم که چه چیزی ممکنه باعث این واکنش شده باشه:شاید محیط بیرون رو مقصر میدونستم و خودم رو بدشانس: مرکز خاتم از نظر تجهیزات جای خوبی بود، اما خیلی شلوغ بود. نه فقط از نظر تعداد افرادی که در آزمون شرکت کرده بودن، بلکه از نظر تعداد پرسنل. شاید حسرت یک what ifای رو میخوردم که در مرکز دیگری ثبت‌نام کرده بودم که تمرکز بهتری میتونستم داشته باشم. با همهمه کمتر و صدای کفش پاشنه‌بلند کمتر مسئول اتاق آزمون :)شاید حس میکردم این آزمون منصفانه نبوده و بسیار بر پایه شانس: همونطور که گفتم که در بخش verbal علاوه بر فهم اینکه یک متن چی میگه دانش خیلی خوبی هم نسبت به کلمات باید داشته باشید. از کلماتی که من خوندم روی حدود 70%شون، مرور خیلی خوبی هم انجام داده بودم اما بقیه نه. و همین باعث شد خیلی جاها بین گزینه‌ها و معنیشون شک کنم. شاید اینطور فکر میکردم که از شانس من بیشتر سوالات از اون 30% بودن :))شاید خودم رو به خاطر دو هفته‌ای که درست درس نخونده بودم ملامت میکردم: به هر حال هفت هفته زمان زیادی نیست برای خوندن یک آزمون از اول، خصوصا که از قبل خستگی یک امتحان مهم دیگه مثل تافل وجود داشته باشه. شاید اگر اون دو هفته رو به هر شکلی که شده خودم رو قانع میکردم که بیشتر درس بخونم اتفاق بهتری می‌افتاد.و هزاران شاید دیگه. اما توضیح دیگری بنظرم قانع‌کننده‌تر اومد:شرکت‌ها در تعریف محصول یا خدمات خودشون از یک اصطلاحی به نام core competency استفاده می‌کنن. یعنی شایستگی اصلی ما چیه؟ اون چیزی که واقعا ما رو متمایز می‌کنه و باعث میشه مشتری بخواد از برند ما خرید کنه و بهش loyal باشه چیه؟ فکر کنم بشه چنین تعبیری رو مشابها برای آدم‌ها هم آورد. شایستگی اصلی من چیه؟ اون چیزی که واقعا من رو ارزش‌مند میکنه و باعث میشه ارزش دوست‌داشته‌شدن داشته باشم چیه؟ ممکنه آدم‌ها یک مجموعه داشته باشن شایستگی‌هایی که با شدت‌های مختلف کنار هم قرار گرفتن. مثلا مجموعه‌ای از زیبایی، هوش، اخلاق، مهربونی و... . اما به هر حال یکی از اینها برای هرکسی بزرگتر و مهمتره. فکر میکنم برای من همیشه این معیار، موفقیت در زمینه حرفه‌ایم بوده، و حتی دقیقتر: موفقیت آکادمیک. و تازه اینطور هم نبوده که این مثلا 30 درصد باشه و n تا مشخصه دیگه درصد بیشتری رو به خودشون اختصاص داده باشن. درصد بسیار بالایی بوده. و زمانی که در یک آزمون آکادمیک نتونستم نتیجه دلخواهم رو بگیرم، و این عدم نتیجه‌گرفتن قرار بود خودش رو جدی‌تر از امتحانات دانشگاه نشون بده، به لایه خیلی عمیقی از وجودم که شایستگی و ارزشمندی‌م رو انگار تعریف می‌کرد حمله شده بود. فکر کنم دقیقترین تفسیر همین باشه. طی سالیان دراز درس‌خوندن در مدارس سمپاد، درس‌خوندن برای کنکور، درس‌خوندن در کارشناسی برای گرفتن معدل و بالا و ورود به ارشد و...، این‌قدر این جنبه از زندگی همواره پررنگ‌ترین بوده که انگار موفقیتی جز این نداشته‌م! حداقل نه اون‌قدر واضح که بتونه گوشه‌ی پررنگی از تفسیرم از شایستگی رو بگیره. و بعد از فکرکردن به این‌ها، حالا که کمی از ناراحتی امتحان جدا شده‌ بودم، غم دیگری به سراغم اومد. در آستانه 24 سالگی، آیا این واقعا چیزی بوده که میخواستم؟ آیا همه خوشحالی‌هایی که به تاخیر انداختم و به نظر هنوز هم وقتشون نرسیده، اصلا معنایی خواهند داشت زمانی که وقتش رو داشته باشم؟ آیا واقعا من فقط در موفقیت‌های تحصیلی‌م تعریف شده‌م که یک شکست در اونها بخواد چنین ضربه‌ای به من بزنه؟ و اگر نه، با چه چیزی تعریف می‌شم؟ پی‌نوشت بی‌ربط: آیا نحوه نوشتن عنوان این متن درست بود؟ نباید می‌نوشتم «شکست =؟ ارزش‌مندنبودن»؟</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 22:56:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌هایی از گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-dbsgs0vu8mua</link>
                <description>داشتم بخش «پست‌ها و پیشنویس‌ها» رو میدیدم و تعداد خیلی زیاد پیش‌نویس‌هایی «بدون عنوان» که از چهار پیش تا سه ماه پیش خاک خوردن. بعضیاشون رو حتی یادم نمیاد که چطور میخواستم ادامه بدم یا اصلا چرا نوشتم‌شون. همینه که تنبلی بده! یه سری‌شون رو در ادامه میذارم. از کرونابه دنبال تاریخ امروز که می‌گشتم دیدم درگذشت الکساندر سولژنیتسین هم هست. او به‌خاطر کنش سیاسی‌اش به هشت سال زندان در اردوگاه‌های کار اجباری «گولاک» محکوم شد. در یکی از کتاب‌هایش به نام «مجمع‌الجزایر گولاک» این‌طور می‌گفت که مدیریت آنجا با آن‌همه زندانی تنها با زندان‌بانان حکومتی میسر نبود و از تعدادی از خود زندانی‌ها برای این کار استفاده می‌کردند.  چه‌قدر در همه‌جا و همه‌چیز این صدق می‌کند! این کرونا این‌قدر افسارگسیخته می‌ماند اگر از خودمان، کسانی با ماسک نزدن‌ها و مراقبت‌نکردن‌ها، همراهی‌اش نمی‌کردند؟روزمره1-این برنامه‌ای که باهاش روزانه ورزش میکنم جالبه. خودش زمان میگیره، زمان استراحت میده، برنامه‌های مختلف تعیین می‌کنه و ... . واقعا هم به صدای این خانمی که همراهی میکنه خو گرفتم :) یه جاهایی‌ توصیه‌ی خیلی خوبی میکنه: &quot;breathe regularly&quot;و چقدر لازمه، همه جا، قبل از حرکت، قبل از تصمیم‌گرفتن!2-به یک بی‌حسی و کرختی غیرموضعی دچار شدم که نمیتونم به چیز خاصی نسبتش بدم و دلیلش رو بفهمم و از طرفی به همه چیز و همه کس هم میتونم ربطش بدم! دلم میخواد دراز بکشم به سقف نگاه کنم، نقطه شروع فکر کردنم رو ثبت کنم و ببینم بعد از دو ساعت به کجا رسیدم و آیا میتونم مسیر رو برگردم عقب تا اون نقطه شروع؟ (قطعه نه!) و بهانه بودن آدمها بیشتر شده در من، انتخاب این بخش از مغز (یا قلب یا هردو) برای این کار هم جالبه از دور دور و از نزدیک نزدیک انتخاب میکنه، حالت وسط نداره :)و درنهایت باتوجه به ایام مبارک امتحانات نه به فکر کردن اول میرسم و نه به مصاحبت آخر. میگذره ولی... .درساین ترم درسی دارم به اسم «تئوری تصمیم‌گیری».اینجا، تصمیم درست رو اینطور تعریف می‌کنیم:از دیدگاه خود تصمیم‌گیرنده معمولا تصمیم درست را انتخاب آگاهانه گزینه‌ای از بین گزینه‌های موجود در مساله تصمیم‌گیری می‌دانیم که در زمان تصمیم‌گیری، حاصل و پیامد آن موجب شود که تصمیم‌گیرنده در موقعیت بدتری(بهتری) نسبت به سایر گزینه‌ها قرار نگیرد(گیرد).دید اول، که میگه در حالت بدتری قرار نگیره، یک دید محافظه‌کارانه است که با اولین ویژگی‌ای که به طور عام برای تصمیم درنظر میگیریم مطابقت داره: بر پایه عقل و منطقدید دوم اما، که میگه بهترین تصمیم گرفته بشه، تاکید میکنه که این بهترین تصمیم لزوما منطقی‌ترین تصمیم ممکن نیست! شعرای کاشکی میان منستی و دلبرمپیوندی این چنین که میان من‌و‌غم است</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 00:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | «جان»، «ت‌ن‌ه‌ا‌ی‌ی»</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AA-%D9%86-%D9%87-%D8%A7-%DB%8C-%DB%8C-khhyuxflitfj</link>
                <description>کم؟ زیاد؟کلا کم و زیاد بودن یه چیزی یا بزرگ و کوچک‌بودنش یک مفهوم نسبیه. مثلا نمیشه گفت یدونه مداد خوب و کافی هست یا نه، برای کار روزانه یک نفر احتمالا خوبه و برای 10 نفر ناکافی. اما در این بین، عنوانی هست که چه یکی ازش چه هزارتا چه ... خیلی زیاده. «جان‌باخته».نمی‌دونم از کی این قدر بی‌حس شدیم (یا حداقل شدم) نسبت به عباراتی که میگن «n جان‌باخته در حادثه فلان». شاید بخاطر کرونا بود که هر روز می‌شنیدیم صدها نفر از کسانی که در همین خاک بودن، از همین هوا نفس می‌کشیدن، چه بسا به صورت تصادفی و اتفاقی در خیابانی باهاشون روبرو شدیم، جان خودشون رو از دست دادن. و دیگه «جان آدم‌ها» تبدیل شد به «آمار». اما این قضیه آمار نیست؛ هر جان با خودش خانواده‌ش، کسانی که دوستش داشتن، کسانی رو که دوستشون داشته و... رو به همراه داره. در دنیایی که به واسطه شبکه‌های اجتماعی و ارتباطات مجازی، هر کسی با چند فاصله، با چند دنبال‌کننده‌ی پی‌درپی، میتونه به کس دیگری برسه شاید انتظار اولیه‌ این باشه که اتفاقا بیشتر متاثر بشیم از اخبار این‌چنینی ولی بنظر عکسش رخ داده... .ت‌ن‌ه‌ا‌ی‌یفکر کنم این واژه پرتکرارترین مفهوم و کلمه‌ای باشه که از ابتدای تولد تا الآن در ذهنم چرخیده. بچه که بودم یک کتاب داشتم به اسم «من یک بچه گربه‌ی تنهای تنها هستم». عکس خوبی ازش پیدا نکردم. (اسپویل الرت) داستان یه بچه گربه بود که دوستی نداشت و شب‌ها که بقیه خواب بودن بیرون میومد. داستان پیش میره و در یکی از گردش‌ها یک پاره آجر به سمتش پرت میشه و به سختی مجروح میشه. از اونجا بچه گربه قصه ما شروع میکنه به نامه نوشتن و سعی میکنه دوست پیدا کنه، جالبه که تارگتش همون بچه‌ای بوده که به سمتش آجر پرت کرده :)) دقیق یادم نیست ولی فکر کنم تهش هم با هم دوست نشدن و با یک نامه به پایان رسید.اگه داستان همینی باشه که یاد من هست به شدت مازوخیستی‌ئه و اصلا برای سن بچه‌ها و حتی بزرگسالان مناسب نیست :)) اما این رو تعریف کردم که بگم زمانی که این رو میخوندم حس همزادپنداری زیادی با بچه‌ گربه داستان داشتم، فکر کنم همیشه هم همینطور بوده. اما یک چیز مهمی این وسط تغییر کرده و اون جوری هستش که این تنهایی حس میشه و درنتیجه برخورد باهاش.برای مدت زیادی از عمرم در برابرش منفعل بودم. گاهی دوستش داشتم و گاهی نه. برای مدت کوتاهی احساس میکردم ازش دور شده‌م. گاهی خوشحال بودم و گاهی دلم براش تنگ میشد. مدتی احساس میکردم مثل باتلاقی شده و نمیتونم ازش فرار کنم. اما بهترین حالتی که تجربه کرده‌م این بود که احساس میکردم میتونم درصدش رو تنظیم و کنترل کنم. انتخاب کنم که الآن میخوام تنها باشم یا نباشم. آیا الآن در برابرش منفعلم؟ فکر نکنم. آیا در بهترین حالتش هستم؟ ندانم!پی‌نوشت: بنظرم زیباترین شعر، توصیف و ترجمه از این واژه رو ای.ای.کامینگز به شکل زیر گفته:ترجمه سینا کمال‌آبادی:تن (برگیمی‌افتد)هایی</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 19:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم‌گیری، یک گردوی دربسته</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-ggnhdnmq3fvg</link>
                <description>چند روز پیش به این فکر میکردم که «گاهی اوقات آدم به هر چیزی دسترسی داره به جز درون و احساسات خودش.» آیا این جمله درسته؟ نمی‌دونم. ممکنه بعضی وقت‌ها واقعا بدونیم دلمون چی میخواد اما بخاطر ترس از نتایجش یا اصلا ترس از اعتراف بهش ترجیح بدیم فکر کنیم که دسترسی به احساسات واقعی‌مون نداریم. و خب در این شرایط این جمله نادرسته. اما گاهی اوقات خواستن و نخواستن چیزی، دوست داشتن و نداشتن چیزی خیلی زیاد 49-51 هست. اون قدر که آدم همین رو هم نمیتونه تشخیص بده که کدوم یه ذره بیشتره. و اینجاست که این جمله تا حد خوبی درست میشه.اما واقعا باید چی کار کنیم وقتی در موقعیتی برای تصمیمی قرار می‌گیریم که واقعا نمیدونیم بین دو یا چند گزینه کدومشون بهترن، کدومشون رو بیشتر دوست داریم یا کدومشون پشیمونی کمتری به همراه دارن؟یک راه قدرت‌مند استفاده از تاس و کلا هر مفهوم رندومیه :) ولی شاید نشه بیشتر از انتخاب بین بستنی شکلاتی و وانیلی رو بهش سپرد. شایدم بشه. نمی‌دونم.یک راه دیگه شاید درنظر گرفتن انتخاب کس دیگری باشه. یعنی اگه واقعا نمی‌دونیم چیزی رو (مثلا اینکه بستنی شکلاتی رو بجای وانیلی انتخاب کرده‌ایم و نمیدونیم به آقای آ باید اینو بگیم یا نه!)، شاید بشه خودمون رو جایش قرار بدیم و ببینیم که دوست داره این موضوع رو بشنوه یا نه؟ یا ازش بپرسیم اگه چنین چیزی باشه و بفهمه ما بستنی شکلاتی انتخاب کرده‌ایم، دوست داره کسی بهش بگه یا نه؟من معمولا راه دوم رو انتخاب میکنم. شما چی کار می‌کنید وقتی واقعا نمی‌دونید باید چی کار کنید؟پی‌نوشت: همه این پریشان‌گویی‌ها از یک تصمیم به ظاهر خیلی ساده شروع شد. چندین ماه پیش هدیه‌ای برای عزیزی که شنیده بودم قرار هست از ایران بره، گرفتم. اون هدیه یک گردو بود. و تصمیم به ظاهر ساده هم اینکه آیا این گردو به مقصد اولیه‌ش برسه یا نه. با وجود اینکه نتیجه پرتاب هزارباره تاس و تولید اعداد رندوم میگفتن که برسه، ولی راه دوم و گذاشتن خودم جای او میگفت که نه. به هر حال، خدایا به سلامت دارش.پی‌نوشت‌ ۲: گردو به مقصد و مقصودش رسید. من اما راه بسیار دارم... .</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 20:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این صفحه همچنان فعالیت دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nthrcqzfgjmq</link>
                <description>میخواستم دیگه در این صفحه چیزی ننویسم. اما امروز به نظرم رسید که راستش اصلا تفاوت معناداری در جهان هستی با نوشتن و ننوشتن من در اینجا ایجاد نمیشه اما برای خودم شاید اتفاقی بیافته، شاید نکته‌ای که از نظر دور مانده بوده روشن بشه. به همین خاطر، این صفحه همچنان فعالیت دارد :)یادمه سال اول دانشگاه بودم، یا دقیق‌تر، ترم اول. اون موقع طبقه 6 ساختمون فیزیک هنوز تکمیل نشده بود. گاهی اوقات برخی از کلاسها باز بودن. اما مهمتر از کلاس‌ها، تراس بعضی از اتاقها، که ازشون به پشت‌بام هم میشد رسید، هم قابل دسترسی بود. چطوری؟ با پریدن و رد شدن از پنجره. چطور این رو میدونم؟ چون به همراه دوستم، واقعا نمیدونم با چه عقلی، رد میشدیم و عموما حوالی غروب آفتاب اونجا بودیم. آهنگ گوش میکردیم، گریه میکردیم، از زمین و زمان می‌گفتیم و بعد برمی‌گشتیم. این پشت‌بام‌گردی بنده و دوستم در چند ساختمان دیگه هم دیده میشد. مسیر رسیدن بهشون متفاوت بود اما یک چیز عموما ثابت بود؛ تقریبا هر بار یک آهنگ یکسان رو گوش میکردم: «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن». شعر از مولوی و آهنگ از هژیر مهرافروز. بیتی که باهاش بیشترین نزدیکی رو احساس میکردم و میکنم هنوز هم این بود:«دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد / پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟»داشتم فکر میکردم این درد که دوا نداره انگار از اول زندگی برام ثابت مونده. همین یکدونه. مشکلات مختلفی یا بودن یا ایجاد شدن در مقطعی اما کنار رفتن. این یکی اما نه. این یکی چیه؟ بماند برای بعد. اما داشتم فکر میکردم همه‌مون احتمالا داریم چنین چیزی رو. چه بسا حتی مشترک باشه بین خیلیامون. اما واقعا دوا نداره؟ من هنوز قانع نشدم، نه به این معنی که درمانی یافته باشم براش؛ اما فکر میکنم چند سال دیگه هم میشه به این موجود سهل ممتنع زندگی وقت داد.رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کنتَرک من خراب شب‌گرد مبتلا کنماییم و موج سودا، شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کناز من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین ره سلامت، ترک ره بلا کنماییم و آب دیده، در کنج غم خزیدهبر آب دیدهٔ ما، صد جای آسیا کنخیره‌کُشی است ما را، دارد دلی چو خارابُکْشد، کسش نگوید، تدبیر خون‌بها کنبر شاه خوب‌رویان، واجب وفا نباشدای زردروی عاشق، تو صبر کن وفا کندردی است غیر مردن، آن را دوا نباشدپس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کندر خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدمبا دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کنگر اژدهاست بر ره، عشقی است چون زمرّداز برقِ این زمرّد هین دفع اژدها کنبس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزاییتاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کنبه خوانش دکتر کاکاوند هم از این لینک میتونید این شعر رو گوش کنید.</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 20:39:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | مهرِ بی‌مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1-kcja5qgid1ta</link>
                <description>اثرگذاریهمیشه مفهوم اثرگذاری برام جالب‌توجه و البته خیلی مهم بوده، این‌قدری که وقتی فکر میکردم جایی که کار میکنم دیگه موثر نیستم خواستم بیرون بیام. نگاهی که قبلا به این مفهوم داشتم از جنس «نیاز» بود، طوری که اگه یکی رو حذف کنیم چه بلایی سر سیستم میاد؟ و وقتی جوابش می‌شد هیچی، به این نتیجه می‌رسیدم که پس این عنصر در این نقطه از زمان و مکان موثر نیست. این هم دیدگاهی بود به هر حال :) ولی اخیرا به این پی بردم که اگه خود اون سیستم درست کار کنه و اصلا کار کنه، با حذف یک عنصر نباید هم اتفاقی برایش بیافته. درسته، ممکنه در ابتدا که حذف میشه نمودار عملکردش کمی نزولی بشه ولی به هر حال با کمک بقیه اعضایی که در اون سیستم حضور دارن جبران میشه و پیش میره. شاید مفهوم اثرگذاری در حذف کردن و دیدن نتیجه نباشه، اتفاقا در نقطه‌ای که حضور داره باید اندازه‌گیری‌اش کنیم و ببینیم چطور در کنار سایر اجزای سیستم موثر عمل کرده.**نوشته دیگری در همین موضوع**«کتاب‌خانه نیمه‌شب»نورا. کتاب داستان زندگی نواراست که وارد کتابخانه‌ نیمه‌شب میشه و از اون‌جا زندگی‌های مختلفی که می‌تونسته داشته باشه رو تجربه میکنه. از جایی که خواننده باشه تا جایی که در قطب و سرما کاوشگر باشه. انگار نورا به جهان‌های موازی زندگی‌اش دسترسی پیدا کرده. نورا می‌بینه که هر تغییر کوچیک در تصمیماتش می‌تونه نتایج خیلی متفاوتی برای نوع بودن و زندگی‌کردنش ایجاد کنه.وقتی گستره خیلی زیاد نتایج و زندگی‌های نورا رو می‌خوندم که برای همه‌ی ما هم همین‌قدر گسترده است این سوال همیشگی برام پررنگ‌تر شد:تا وقتی حالت‌های مختلفی که در جواب به یک تصمیم داری رو زندگی نکنی، چطور می‌تونی مطمئن باشی که گزینه‌ای که انتخاب کردی برای جوابت درست بوده یا نه؟ خوب بوده یا نه؟باز-تعریف، خطای شناختیحقیقتش نمیدونم  اسلام راست میگه، یا داروین راست میگه، یا بقیه راست میگن؟ نمیدونم، ولی میدونم که مغز آدمیزاد خیلی باهوشه، و جایی که احساس خطر کنه یا به عبارت بهتر، احساس ناآشنایی کنه سعی میکنه به هر شکلی شده خودش رو به محیط آشنای قبلیش برسونه. به جایی که بلد زنده بمونه و بازی‌ای که بلده برنده بشه.خیلی وقت‌ها برای این کار شروع میکنه وقایع و اتفاقات رو مرور کردن و بالآخره یک خط داستانی پیدا میکنه که با بازی آشنای خودش هم‌خوانی داشته باشه. اگه فوتبال بلده همون رو از دلش میکشه بیرون، اگه والیبال همون و... .مثلا ممکنه دو نفر در ارتباط‌شون به این نتیجه برسن که آینده نامطمئنه و باید جدا بشن. اگه این گزاره رو صحیح فرض کنیم ولی مغز آقای الف بازی‌ای که بلد باشه حول سرزنش خودش بچرخه، حول اثبات عدم ارزشمندی و خوب‌بودن خودش بچرخه؛ بالآخره یه سری سکانس رو موفق میشه کنار هم بذاره تا بگه «آهااا، پس قضیه آینده و اینا نبود، من اینجاها خوب نبودم که این شد.» یا اگه محتاطانه‌تر بخواد برخورد کنه ممکنه بگه «اوکی، اصلا تو خوب؛ ولی قبول داری که بهترین نبودی؟ کی ممکنه بخواد به هر دلیلی بهترین رو از دست بده؟» و اینجاست که باید مراقب بود! که حقیقت و داستان‌های مغز ما هر کدوم چی هستن. و چی درسته... .صبح دوشنبه، 11 مهر 1401واقعا بخاطر چی باید ناراحت می‌بودم اون روز صبح؟ چرا این قدر دلایلش زیاد بودن... .غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند / پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک اندازتا اینجا که مهرِ بی‌مهری بود، این یک روز باقی‌مانده ببینیم چه شود :)</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 20:14:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که آفتاب بیاید، نیامد</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF-vafgodvd6rt2</link>
                <description>شتاب کردم که آفتاب بیاید نیامد دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت که آفتاب بیاید نیامد به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که آفتاب بیاید نیامد چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، شبانه روز دریدم، دریدم که آفتاب بیاید نیامد... چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش چو راندم از درِ خانه ز پشت‌بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید نیامد کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو چو آمدم به خیابان دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید نیامد اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را ولی گریستن نتوانستم نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم که آفتاب بیاید نیامد... رضا براهنینیامد... </description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 19:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عرق تن انسانها در کوه رنج دود میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%B9%D8%B1%D9%82-%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-kxz4gytczm8c</link>
                <description>این شعر رو قبلا اینجا گذاشته بودم (جریان کارگران هفت‌تپه بود) ولی یک بار که همه چیز رو پاک کردم این هم همراهش پاک شده بود. حکایت این روزهاست... . و بنظر میرسه تاریخ انقضا نداره!آب دریاها در حرارت خورشید تبخیر می شود تا بارش ابری، طبیعت را شکوفا کند.عرق تن انسان ها نیزدر کوه رنج دود می شودتا جامعه زنده شود.دریاها و تن ها هر دو جزر و مد دارندگاهی آرام و گاهی خشمگین... .( ترانه ی کارگران معادن بولیوی )*</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 19:49:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندانم یا نمی‌خواهم بدانم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-d6syl6e9feyn</link>
                <description>اولین باری که به روان‌شناس مراجعه کردم، 16 سالم بود. بخاطر یه ترس رفتم و حدود 2 ماهی این دوره به طول انجامید. حقیقتش الآن که نگاه می‌کنم، خیلی نمره بالایی به اون دوره نمی‌تونم بدم و بعدها بهتر از اون رو تونستم تجربه کنم. ولی یه جمله ازش برام همیشه به یادگار باقی مونده و میمونه.«تا نخوای یه مسئله حل بشه، حل نمیشه»و درسته واقعا.یه وقتایی جواب سوال‌ها واقعا «نمی‌‌دونم» نیست. «نمی‌خوام بدونم»ئه. شاید بخاطر ترس از جوابش یا ترس از واکنشی که نسبت به اون جواب احتمال میدیم که بگیریم و... .موجود دوست داشتنی نیمی از روزهای کودکی من فکر میکنم سالیوانِ سالیوان خود boo بود. پ.ن: مدتیه احساس میکنم توان خوشحال کردن آدم‌ها رو از دست داده‌م و اتفاقا در ناراحت‌کردن قوی شده‌م! امروز به این نتیجه رسیدم که از تلاش‌های گاه‌به‌گاه مذبوحانه شاید بهتر باشه دست بردارم و اینو بشنوم ازشون که «مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان»</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 22:43:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از یک فصل سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-ccxek3d7tdik</link>
                <description>داشتم فکر میکردم واقعا چرا آدمیزاد این قدر دوست داره «اثر» رو اندازه گیری کنه؟ به هزار و یک روش مختلف. از رگرسیون گرفته تا A/B testing تا... . یه سری جواب هست قطعا؛ مثل اینکه ببینه چی روی یه متغیر اثر بیشتری داشته و حالا سعی کنه کمتر یا بیشترش کنه؛ یا خود پدیده‌ها رو بتونه دقیق‌تر درک کنه و روابط‌شون رو ببینه. ولی حس میکنم باید چیزی فراتر از اینها این قدر کشش و جذابیت برایش داشته باشه. چیزی از جنس خودش. شاید آدما دوست دارن اثر خودشون رو اندازه‌گیری کنن و شروع می‌کنن به اندازه‌گیری اثرات مختلف دیگه. دوست دارن ببینن خودشون در محیط در آدمهای دور و بر و... چه تغییری ایجاد می‌کنن ولی چون این در دسترس نیست (یا شاید هست و ما نمی‌بینیم) میرن به سراغ اتفاقات کوچک و بزرگ دیگه. امروز در شرکت جلسه «حال» داشتیم؛ یه جلسه با رویکرد پویشی که می‌گفتیم حال‌مون الآن چطوره، اصلا تعریف‌مون چیه، در بلندمدت حال‌مون چطور بوده و چی کار میتونیم بکنیم برای بهتر شدن بلندمدتش. درمورد چند تا تمایز صحبت شد؛ مثل تمایز feel  و mood یا Be happy about life و Be happy in life. و در مجموع جالب بود.  ولی بیشتر برای من جواب‌های بچه‌ها هیجان‌انگیز بود. شنیدن آدم‌های دیگری که کم‌وبیش در موقعیت مشابه من زندگی می‌کنن و اون‌ها چطور می‌بینن گذر ایام رو. جواب من این بود که میانگین احوالم رو بهش 2- میدم در 6 ماه اخیر. و هیجان‌انگیزتر از شنیدن جواب‌های بقیه آدم‌ها، برام واکنش نشون دادن دو تا از بچه‌ها به این جمله‌م بود. گاهی حس میکنم که صرفا ماشین انجام یه سری کار و وظیفه‌م و خویشتنِ خویشم نامشهود و invisibleئه. ولی اتفاقات اینطوری انگار یه جرقه درونم روشن می‌کنن و باعث میشن چشمام برق بزنه.اصولا من خیلی خودم رو نگاه نمیکنم. پدیده رفتن و در آینه به خویشتن نگریستن برام تا حدی تعریف نشده است :) حتی بعضی وقتها حس میکنم که عمدا هم از نگاه کردن عمیق به خودم و مخصوصا چشمام اجتناب میکنم. نمی‌دونم چرا. خلاصه که در نتیجه یه سری از جزئیات رفتاریم رو وقتی میبینم برای خودم تازگی داره :)این سیستم جدید مونیتورش خیلی واضحه، انگار عمق داره و تصویر خودم موقع کار کردن می‌افته در پس زمینه سیاه این صفحه. و از اونجایی که مدت زمان خیلی زیادی رو میشینم و کار میکنم برام توفیق اجباریه.یکی از اولین چیزهایی که کشف کردم حرکت انگشتام بود. اولین بار بود که «متوجه» حرکت‌شون موقع تایپ‌کردن روی کیبورد میشدم. متوجه انحنایی که میگیرن، حرکتی که می‌کنن، لحظاتی که بلند میشن و میرن سراغ یه دکمه دیگه، جایی که بلندتر میشن و میزنن روی Enter و... . و میدونی؟ بنظرم حرکتشون واقعا زیبا اومد. شاید یه حس منفی درونی نسبت به خودمه که نمیذاره برم و بشینم خودم رو ببینم. یا شاید حتی چیزی از شکستن اون حس منفی میترسه. واقعا چطوری میشه فهمید یه انتخاب و تصمیمی درسته یا غلط تا وقتی انتخابش نکردی؟ </description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 00:18:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | خسته‌ای فکر می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-xmxrqacrlzpm</link>
                <description>یکامروز اسنپ گرفته بودم برای رفتن به انقلاب. ماسک نداشت، پنجره عقب پایین نمیومد و صدای ضبطش خیلی بلند بود و با احترام به سلیقه هر کس ولی واقعاً بنظرم یه جایی بی‌احترامی به گوشه شنیدن یه چیزایی :) از ابتدای کرونا این قدر سر ماسک نداشتن و... بحث پیش اومده که همیشه سعی میکنم ماسک اضافه همراه داشته باشم و این گذشت. پنجره رو هم دیدم پنجره جلو بازه و کنار اومدم.  دو بار درمورد صدای ضبط تذکر دادم و اتفاقی نیافتاد و بعدش دیگه چیزی نگفتم.  به این فکر کردم که اگه یه سال پیش بود تا خاموش‌شدن ضبط ادامه میدادم یا اصلا پیاده می‌شدم ابتدای سفر؛ اما به‌نظر خیلی سر حقوق خودم سازشگرتر شده‌ام. و ناراحت شدم از دست «خودم» بخاطر این سفر غیرمناسب.دومادرم در آستانه‌ی بازنشستگیه و من (احتمالا) در آستانه فارغ‌التحصیلی. یعنی جایی که به تعبیری نقطه شروع مسیری قلم‌داد میشه که الآن مامان انتهایش ایستاده. چیزای زیادی از حرف زدن این مدت با مامان فهمیدم و سعی کردم یاد بگیرم. از اینکه «برای نهاد دولتی کار نکن» تا اینکه «این تصمیم‌ها اشتباه بودن و حواست جمع باشه» و... . اما شاید مهم‌ترین چیزی که فهمیدم این بود که اگه با کاری می‌کنم برای خودم چیزی  نسازم، چیزی که بتونم لمسش کنم و حسش کنم، درنهایت احساس بدی خواهم داشت. احساس بی‌ثمر بودن تلاشی که انجام شده... .کلا احساس عجیبیه...سهامتحانات ترم قبل چهارشنبه 7 بهمن ساعت دو بعدازظهر تموم شد. بعد از اون چهاردهم ددلاین دو تا پروژه بود و بعد هم بیستم ددلاین یک پروژه دیگه. درنهایت بعد از امتحانات هم تا پاسی از نیمه شب پنجشنبه 21 بهمن در حال پروژه زدن بودیم. و امروز (23 بهمن) ساعت 9 صبح اولین کلاس ترم جدید شروع شد!واقعا لازمه این همه فشردگی؟ من هنوز بخاطر پروژه‌ها بی‌خوابی دارم ولی باید ترم جدید رو هم شروع کنم! بگذریم از اینکه بعضی از بچه‌ها تا آخر بهمن هنوز پروژه‌های ترم قبل رو دارن و باید بزنن... .چهارمن قبول ندارم به سمت آینده می‌رویماجداد ما در آینده بوده‌اندو ما در مسیر برگشت هستیمبرای همینهر از گاهی چیزهایی می‌بینیمکه قبلا دیده‌ایمما در مسیر برگشت هستیمکه هر روز تنهاتر می‌شویم...رضا یاوریاز مجموعه شعر «سارا»(خیلی غیر فرهنگیه که آدم یه کتاب رو فقط بخاطر اسمش بخره؟ :)«خسته‌ای فکر می‌کنم» نام شعری بسیار زیبا از ای.ای.کامینگز (در ایران در کتابی به همین اسم چاپ شده.)</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 00:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت | عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-dim2yuwhvx8c</link>
                <description>یکیکی از کارهایی که به عنوان سرگرمی علاقه وافر دارم نسبت بهش، درست کردن پازله. پازل‌های بزرگ. البته بیشتر از ۱۰۰۰ تکه تا الان درست نکردم. احساس میکنم باعث میشه به جزئیاتی که اغلب اوقات راحت از کنارشون رد میشم توجه کنم و زیبایی یک تصویر رو بهتر درک کنم، و همینطور داستان تک تک اون قطعه‌های پازل؛ رنگ و شکل خاص هر کدوم‌شون.  انگار حین درست کردن پازل ذهنم می‌تونه به جاهایی پرواز کنه که اغلب به خاطر شلوغی کارها ازشون دور می‌شه. فکر کنم هر کسی برای خودش چنین مجال و درنگی باید داشته باشه؛ ساز زدن، آواز خوندن، ورزش، نوشتن، طبیعت‌گردی و... .دواین هفته خیلی ناراحت بودم. دلایل ریز و درشت متفاوتی هم داشت، اما فکر میکنم مهم‌ترین دلیلش رو بدونم. یکی از چیزهایی که رخ‌دادنش رو چه برای بقیه و چه برای خودم خیلی نامطلوب می‌دونم «داد» زدنه، اینکه فردی مورد داد زدن کسی واقع بشه. و من اون فرد بودم! الان که چند روز میگذره و بیشتر به اتفاقی که افتاد فکر کردم، بنظرم لازم اومد ببینم اصلا چرا این قدر این اتفاق برای من نامطلوبه. فکر میکنم این مسئله به یکی از اصلی‌ترین احساسات حیاتی درونی‌م گره می‌خوره، احساس «ارزشمند بودن». و وقتی این اتفاق می‌افته این احساس در من مورد حمله واقع میشه! انگار وقتی یه نفر داد میزنه طرف مقابلش رو لایق وقت‌گذاشتن، شمرده صحبت‌کردن و مهم‌تر از اون، شنیدن خود اون فرد ندونسته. ندانم... . داد نزنیم!کیستی که من اینگونه به اعتمادنام خود رابا تو می گویم، کلید قلبم رادر دستانت می گذارم نان شادی ام را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینمو سربر شانه‌ی تواینچنین آرامبه خواب می روم؟ کیستی که مناینگونه به جِد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟شاملوچند سال پیش این قدر به اشعار شاملو علاقه‌مند نبودم اما الآن احساس میکنم یک رشته ظریف قصه‌ی شعرهای مختلفش رو به هم وصل کرده. وطن، احساسات درون و... .پی‌نوشت: «عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه» نام کتابی از جولین بارنز.</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 22:12:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانا تو را که گفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-qa6u7znwltjy</link>
                <description>جانا تو را که گفت که احوال ما مپرسبیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرسز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توستجرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرسخواهی که روشنت شود احوال سوز مااز شمع پرس قصه ز باد هوا مپرسمن ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعیاز شمع پرس قصه ز باد هوا مپرسهیچ آگهی ز عالم درویشیش نبودآن کس که با تو گفت که درویش را مپرساز دلق‌پوش صومعه نقد طلب مجوییعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرسدر دفتر طبیب خرد باب عشق نیستای دل به درد خو کن و نام دوا مپرسما قصهٔ سکندر و دارا نخوانده‌ایماز ما به جز حکایت مهر و وفا مپرسحافظ رسید موسم گل معرفت مگویدریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرسلابد نباید پرسید دیگه :)</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jan 2022 22:54:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>happiness = f(success?, health?,... , being valuable!)</title>
                <link>https://virgool.io/@who/happiness-fsuccess-health-being-valuable-elki0tmlbtkp</link>
                <description>مفاهیم کمی نیستن توی دنیا که تعریف‌کردن‌شون کار ساده‌ای نیست. مثلا غم، تنهایی، عشق، شور، امید، زندگی! و... . و یکی از مفاهیم هم شادی و خوشحالیه. طبیعتا نمیتونم تعریفش کنم چون در تناقض با جمله‌ای میشه که همین الآن نوشتم! ولی ترکیبی است از احساس رضایت، لبخند بی‌دلیل، پر شدن ذهن از لحظه‌های خوب، تپش ناگهانی و قوی‌تر قلب یا شاید حتی چند قطره اشک و سرازیر شدن یک موج قوی زندگی در قلب و ذهن. اتفاقا نمیخوام بگم که هیچ فکر یا لحظه‌ی غم‌انگیزی در حینش رخ نمیده ولی انگار شادی بر اونها غلبه میکنه و پیروز میشه.چیزی که میخوام بگم اینه که این شادی هم تابعی از موفقیت هست هم نیست، هم به سلامتی وابسته است هم نیست، هم مهمه که برایش چند جلد کتاب مثبت اندیشی و ... خونده باشی هم نیست ولی یه چیزی هست که بنظرم اگه نباشه نمیشه حس شادی رو تجربه کرد. و اون احساس ارزشمند بودنه. قطعا خیلی خوبه و اصلا بهتره که آدم احساس ارزشمند بودنش رو به صورت درونی ایجاد بکنه اما بعضی وقتا دریافت کردنش از سمت کسانی که برای اون فرد مهم هستن هم ضروریه. قرار هم نیست لزوما خیلی خیلی سختش بکنیم، یک مراقبت بیشتر میتونه به بهترین شکل این رو نشون بده.به آدمای مهم زندگی‌مون برسونیم که چقدر برامون ارزشمند هستن.</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 21:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب عجایب آدمی در ارتباط با آدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-qkkgpgxbmovb</link>
                <description>مقابله یا پس من هم همینطور هستم.مفهوم عجیبیه واقعا. اینکه بخاطر یک جزئی از رفتار کسی بخوای در اون مورد مثل او رفتار کنی. بگذریم از اینکه اصلا کار درستی هست یا نه، حقیقتا تشخیصش برام سخته که اگه قراره این کار القای این باشه  که حسی رو که از کسی گرفتیم به خودش هم منتقل کنیم ( چه خوب چه بد) سهم چه کسی در دریافتی بیشتره؟ اگه با من یک رفتار خوشایند شده و من مشابه همون رو با کسی که اینطور رفتار کرده نشون میدم، من خوشحال‌ترم یا او؟ و برعکسش هم.اما بنظرم این مفهوم اینجا تموم نمیشه و اصلا قسمت سختش هم در بخش عملی رفتاری نیست. سخت‌تر زمانی هست که کسی میگه، خب چون فلانی اینطور به من منتقل کرده که فلان احساس یا دیدگاه رو نسبت به موضوعی داره ( و مثلا من ناخوشحالم باهاش) پس من هم همون طور حسش خواهم کرد. ( همون قدر واکنش خواهم داشت و جملاتی از این دست)این رفتار احتمالا به صورت ناخودآگاه ایجاد میشه اما کمی که میگذره اگه ریشه‌ش همچنان باقی باشه (چیزی که احساس شده یا دیدگاهی که مطرح شده ) منجر به فکر کردن درمورد اینکه واقعا چه چیزی درسته میشه.این، اتفاق خوبیه اگه منطقی و بدون غرض‌ورزی انجام بشه اما دام سختی پیش از اون قرار داره و اون، عبور از مرحله ناخودآگاهه... .۲- ناراحت نه ولی غیرناراحت هم نه :)گاهی اوقات گفتن یک سری حرفها کار سختیه اما گفتن‌شون لازمه. چیزهایی مثل افکار و اتفاقات جدید، ترسها، تغییرات، نگرانی‌ها و... . یک شیوه که ازش برای بیان اینها استفاده میشه، بیان غیرمستقیم اون حرفها هست؛ در قالب چند عبارت یا جمله توی دل یه حرف دیگه که بهش ربط دارن.هنر گوینده در اینه که با چه مقدار تاکید از اون جملات عبور کنه و کجا بگه. هنوز شنونده هم اینه که چطور رنگ متفاوت اون جملات رو تشخیص بده.این حرفها عمدتا ناراحت‌کننده یا به فکر فروبرنده هستند که راحت گفته نمیشن. با فرض اینکه آدمهایی که ازشون حرف می‌زنیم سلامت روانی نسبی داشته باشن، دلشون نمیخواد طرف مقابلشون رو ناراحت کنن؛ اصلا بخاطر همین هم هست که غیرمستقیم دارن میگن، اما عدم دیدن هر نوع واکنش هم مطلوب نیست. چون اون دغدغه، دغدغه‌ی مهمی بوده که بیان شده به هر حال. خلاصه اینکه فرد دلش نمیخواد طرف مقابل رو ناراحت یا نگران کنه ولی اینم نمیخواد که هیچ واکنشی نبینه :))بنظرم عجیب‌ترین و پیچیده‌ترین چیز در دنیا روابط آدمها با همدیگه و بیش از اون، با خودشونه.</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 22:55:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت‌هایی از یادداشت‌های روزانه‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@who/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-xnkvqzp7ocls</link>
                <description>یکبعد از اینکه تماس تلفنی یا تصویری تموم میشه، اغلب اپلیکیشن‌ها بعدش میپرسن که «کیفیت تماس چطور بود؟» و یه سری گزینه هم برای مشکلات احتمالی دارن؛ مثل اینکه، «صدا به درستی منتقل نمیشد» یا « اکو داشت»، «صدا کم بود و زیاد نمیشد»، «تماس به صورت غیرمنتظره قطع شد» و... .در پاسخ به این سوال همیشه به معنای دیگرش فکر میکنم، واقعا کیفیت اون تماس و مکالمه‌ای که داشتم چطور بوده؟ چقدر منظور و مفهوم حرفهایی که زدیم به درستی منتقل شده؟ چه قدر حرفهایی که واقعا باید زده میشدن صداشون کم بود و شنیده نشدن؟ چه قدر غیرمنتظره بوده ختم اون تماس و هنوز بخشهایی  ازش در وجود من در جریانه؟ و... . نمیدونم، شاید جالب میشد بعضی وقتها چنین چیزی هم وجود داشت :)کیفیت تماس چطور بود؟دویه وقتایی هم پیش میاد که آدم حالش خوش نیست، هم میدونه چرا هم انگار نمیدونه چرا. اتفاق سخت‌تری که در اینجور مواقع می‌افته اینه که حتی دقیقا نمیدونه چه انتظاری از اطرافیانش داره :) دلش میخواد هیچی نگن؟ یا نه میخواد ببینه نگران احوالش شدن؟ اونم در درصدهای بالا؟ میخواد خودشون بفهمن؟ یا مثلا میخواد رمزی یه سری چیزایی رو بگه و بره و ببینه کدوم کلمه‌اش بلندتر شنیده و فهمیده شده؟ همه‌ اینها و هیچ کدوم‌شون :)) خلاصه اینکه آدم خودش نمیدونه چی میخواد ولی انگار ته دلش دوست داره که بقیه بدونن این رو و همون کار رو بکنن!میدونم دنیا اینطوری کار نمیکنه که این قدر بی‌قاعده باهاش حرف بزنی و جواب دلخواهت رو هم ازش بگیری ولی خب دل آدم ‌هم اینطوری کار  نمیکنه که همیشه نظم و منطقی که اتفاقا خودت خیلی خوب میدونی رو بپذیره، یعنی به ازای یک ورودی یکسان همیشه یک خروجی نمیده :)نمیدونم، من تا الآن راهکار کارآمدی برای این جور مواقع پیدا نکردم؛ اگر شما یافتید خوشحال میشم بگید :)فقط باید زمان بگذره تا یا یک چیزهایی در درون آدم به نتیجه برسن، یا یک چیزهایی صرفا پذیرفته بشن که همینطور هستن. (دومی کار سخت تریه بنظر!)آیه‌ی 88 سوره‌ی شعرا</description>
                <category>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</category>
                <author>سارا جابری یا چیزی در همین حدود :)</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 23:24:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>