<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Yasser</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@who_fell_in_love</link>
        <description>Just a curious mind</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:33:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2949389/avatar/7R1fld.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Yasser</title>
            <link>https://virgool.io/@who_fell_in_love</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنهار یاد کن ز من و روزگار من...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86-%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-f6uzeohp399i</link>
                <description>سلام!من معمولا پست های چالش هفته ویرگول رو دنبال می‌کردمولی پیش نیومده بود شرکت کنم. گفتم یه دفعه آزمایشی شرکت کنم ببینم چطور میشه.فکت: احتمال اینکه چیزی از حوصله شما تا انتهای متن باقی بماند، با تقریب خوبی صفر است!از زیر بار سنگین شروع نوشتن در میرم و با متنی که جناب جوجه تیغی شروع کردن، ماهم شروع می‌کنیم:یه روز که دیگه نیستم؛به‌هر دلیلی،لطفا با اینا یاد من بیفت!(البته به نظر من حرف ایشون فروتنانه‌ست... اگه یاد من نیفتادی هم نیفتادی 😒)خیلی هم یاد من نیفت...هروقت گذرت به خیابون انقلاب افتاد،با بوی کاغذ وقتی کتابی رو باز کردی و بو کشیدیش،با صدای مردی که میگه &quot;کمک آموزشی طبقه فلان... پایان‌نامه ارشد طبقه بهمان...&quot;،با دیدن آدم‌هایی که همیشه‌ی خدا جلوی بانک سپه نشستن، اگه تو هم هیچوقت نفهمیدی اونجا چه کار می‌کنن،یاد من بیفتوقتی دیدی کسی داره صفحه‌ای از کتابی رو تا می‌کنه و دلت خواست فکش رو بیاری پایین...وقتی رفتی توی کتاب‌فروشی و به این نتیجه رسیدی که اینطوری نمیشه و باید کلا مغازه رو با کتاب‌هاش یجا بخری!(و اگه بعدش موجودی حسابت یادت اومد)...وقتی گذرت به گوتنبرگ افتاد و حس کردی خانمی که پشت سیستم نشسته میتونه ذهنت رو بخونه...وقتی حس کردی سال‌هاست سعدی رو می‌شناسی...وقتی سر یه سوال کروی، رابطه چهارجزئی لازمت شد اما با اینکه ده دفعه خوندیش یادت نیومد...وقتی سر امتحان مجبور شدی فیزیک رو از اول بسازی چون یه رابطه کوفتی رو فراموش کردی...وقتی جواب سوالی رو میدونستی اما اعتماد به نفس کافی برای جواب دادن نداشتی...وقتی برات سوال شد فلسفه ی شلوار زاپ دار چیه، اما به نتیجه نرسیدی...وقتی مجبور شدی به کسی زنگ بزنی اما از اضطراب، ته دلت خدا خدا کردی که بر نداره...وقتی حین زاویه زدن کمر و گردنت گرفت... یا بعد از کار با مقرّ نیوتونی زانو برات باقی نموند...وقتی به نظرت اکثر مواقع زندگی، یه بازی تو سر باخت اومد...وقتی شب های روشن رو خوندی و اولش کلی به ناستنکا فحش دادی اما بعد دیدی کلا هیچکس ظالم نیست و همه مظلوم هستن!....هروقت هر کدوم از کار های شجریان (به ویژه اشعار سعدی رو) ، بنان، کیهان کلهر، لطفی، مشکاتیان، پایور رو شنیدی...هروقت توی زمان جا موندی و احساس عتیقه بودن کردی...هر وقت احساس کردی تنها کسی هستی که از پشت صورت زیبا، سیرت کثیف آدما رو می‌بینی...هروقت صبر کردی ساعت پالیندروم بشه تا به کسی پیامی بدی یا زنگ بزنی (مثلا 08:08 یا 00:00 یا 12:21 ...)هر جا یه کامپیوتر خیلی قدیمی با بدنه ی کرم رنگ دیدی...هر جا مفسر (یا دیباگر یا کامپایلر) گفت باگ از فلان خطه، و رفتی دیدی منظورش یه خط خالیه...هر جا حس کردی جاوااسکریپت یه شوخی با عقل سلیمه...هر جا بحث سیاسی شد اما جلوی خودتو گرفتی...هر جا غلط نگارشی دیدی، یا دیدی کسی &quot;تو&quot; رو می‌نویسه &quot;تُ&quot; و کفری شدی...هر جا حس کردی عزیزِ کسایی که برات عزیز هستن نیستی...هر جا به آیندگان گفتی &quot;گور پدر همه‌تون&quot; و &quot;به درک که ممکنه 100 سال دیگه حتی اسمم رو هم ندونید&quot;کلا هر جا حس کردی گور پدر فلان چیز و بیخیال شدیهر جا یه المپیاد فیزیکی دیدی که داره زجه می‌زنه نجوم همون فیزیکه...هر وقت بین نجومیا حس فکری فیزیکی هستی و بین فیزیکی ها، نجومی...هر بار که فکر کردی یه کتاب معروف توسعه فردی میتونه کمکت کنه اما آخرش به شارلاتان بودن طرف پی بردی...اونجا که معادله دیفرانسیل هر کاری کردی حل نشد...اونجا که وسوسه شدی اون انتگرالی که حل تحلیلی نداره رو حل کنی...با نظریه گروه، اونجا که رسیدی به نظریه گروه ها و بعد از گروه SO(3) (منظور گروه همه چرخش ها در فضای اقلیدسی سه بعدی تحت عمل ترکیب است - با شیمی اشتباه نشود!)  احساس مستی کردی...با جبر خطی، اونجا که فهمیدی داخل شدن به ماتریکس معنی خوبی نمیده :|با پیاده روی از متروی حقانی تا میدون ونکبا تصنیف رویای هستی اونجایی که بنان میگه &quot;ز هستی نصیبم بود رنج بی‌نهایت&quot;...با ساز و آواز شجریان و مشکاتیان و اون غزل سعدی که میگه &quot;جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال...&quot;با In Love کیارش سنجرانی...اگه رفتی رصد، هوا ابر شد، پس به ناچار نشستید دور هم و یا داستان های آبکی ترسناک تعریف کردید یا به ترک روی دیوار خندیدید...اگه حس کردی کسی متوجه نبودنت نمیشه...و در آخر اگه تا انتها این متن رو خوندی یاد من بیفت... ( نیفتادی هم موردی نداره)از اونجا که نمیدونم چطور باید این پست رو تموم کنم، پایانش رو باز میذارمنه واقعا هرچی فکر میکنم ایده‌ای برای پایان بندی ندارم. ولش کن</description>
                <category>Yasser</category>
                <author>Yasser</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 14:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@who_fell_in_love/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vbzawvoujkpb</link>
                <description>سلامفکر کنم از وقتی نبودم که ویرگول تصمیم گرفت یه تحولی توی رابط کاربریش ایجاده کنه...( واقعا هم اوایلش خیلی جالب نبود ... الان یه مقدار منطقی‌تر شده )الان داشتم به چیزایی که قبلا نوشته بودم نگاه می‌کردم و دیدم که اوه... ببین چقدر وضع تغییر کرده! چی بوده ، چی شده.میدونید ، یه جورایی آدم اولش با هیجان برخورد می‌کنه ولی بعد یواش یواش اون هیجان از بین میره و جاش رو یه دیدِ واقع‌گرایانه پر می‌کنه.باید بگم که این گذار فاز اصلا ساده نیست... سختی‌ها، پیچیدگی‌ها، ناراحتی‌ها و مشکلات و... مشخص میشن. انگار بخوره توی ذوق آدم. به قول حافظ که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها.به هر صورت که بود سال نهم هم تموم شد. اما پر بود از اون گذار فاز هایی که بالا گفتم.شاید مهم ترین تغییر این بودش که رتبه و نمره ( منظورم درس عادی نیست ) برام اهمیتش رو از دست داد.از یه جا به بعد دیدم که نه آقا! اینطوری نمیشه.من هر چی دارم بیشتر میخونم ، نه تنها کمتر میرسم ، بلکه حتی دیگه لذتش رو هم دارم از دست میدم!یعنی من مثلا قبلا که می‌رفتم سر مکانیک واقعا کِیف می‌کردم با مسئله. حتی اگر مسئله حل نمی‌شد ، من لذتم رو می‌بردم. لذتی که داشت از دست می‌رفت این لذت بود.لذت یادگرفتنلذت یاد دادنلذت همکاری کردن، هم فکری کردن، فکر کردن.اینا چیزای خیلی ارزشمندی بود که به مرور دیدم داره کمرنگ و کمرنگتر میشه.خلاصه که وضع خیلی بدی بود. فکرشو بکنید. کاری که اون همه ازش لذت می‌بردم رو با استرس زیاد انجام میدادم. گذر زمان هم فشار رو بیشتر و شرایط رو سخت‌تر می‌کرد.و ادامه داشت تا اوایل فروردین امسال (سال 1404) که بالاخره بخش زیادیش حل شد.البته کمک گرفتم. حل کردن این مسئله از داخل ( خب من داخل این شرایط بودم ) خیلی طول می‌کشید و من هم نباید بیشتر از این توی این باتلاق می‌موندم؛ در نتیجه کمک گرفتم. خیلی هم کمکم کردن. در حقیقت نجات پیدا کردم از اون وضعیت.نهایتا که خب از بحران بیرون اومدم ولی نگرشم به خیلی چیزا عوض شد.این نظر شخصی منه. نمیدونم، شاید برای دیگران اینطوری نباشه. خوندن یا شنیدن زندگی آدم هایی که توی زمینه فعالیت یا علاقه‌مندی شما بودن یا هستن خیلی اثر گذاره.این کتاب های موفقیت و خودیاری خیلی محبوب شدن جدیدا و ظاهرا خواننده زیاد دارن. من هم یه مدتی می‌خوندم تا اینکه دیدم واسه من کار نمی‌کنه.یعنی با من هم‌خوانی نداشت. از طرف دیگه ، شنیدن دیدگاه آدم‌های دیگه و جوری که به زندگی نگاه می‌کنن ( زندگی واقعی ... نه اون چیزی که توی کتاب های خودیاری تعریف می‌کنن ) خیلی موثر تر بود.با یه مثال فکر کنم خیلی بهتر بشه توضیح داد.مثلا شما یه نفر مثل فاینمن رو می‌بینید که خیلی اجتماعی و خونگرم و شاد...یه نفر دیگه رو هم می‌بینید مثل دیراک یا لانداو ، که خیلی اجتماعی نبودن احتمالا و به اندازه ی فاینمن توی برقراری ارتباط با اجتماع قوی نبودن.اما. اما با وجود این تفاوت هر سه دستاورد های خیلی مهم و تاثیر گذاری داشتن.تفاوت رو باید به رسمیت شناخت.داستان خیلی پیچیده تر از این حرفاست. اگه فلانی و بهمانی ، فلان کار ها رو کردن و به موفقیت رسیدن اصلا به این معنی نیست که هرکس اگه این کار رو بکنه به همون نتیجه میرسه.شرایط اولیه خیلی خیلی اثر گذاره و از اون موثر تر، تفاوت‌های آدم‌هاست.یه نفر بدون خستگی یا درگیر شدن با افکار دیگه ، میتونه 12 ساعت در روز کار کنه و حتی خم به ابرو نیاره.ولی یکی دیگه شاید اصلا نتونه تحت این شرایط زنده بمونه! بازدهیش بیاد پایین و... .هیچکدوم ایده‌آل یا بهتر نیست... آدم‌ها متفاوتند ، متفاوت عمل میکنن ، تفاوت هم فکر میکنن...میدونید ؟ ما می‌پذیریم نمیشه همونطور که باید از درخت خرما مراقبت کرد از درخت گلابی مراقبت کرد؛ ولی انتظار داریم با همه یکسان رفتار کنیم و اگر نتیجه ی مطلوب نگرفتیم تقصیر خودشه نه ما! این که نشد که.البته جای یادآوری داره . این ، شخص رو تبرئه نمی‌کنه. ما برخلاف نهال گلابی ، اختیار داریم. با این وجود شرایط و تفاوت‌ها و غیره ، اهمیت دارن.مواظب شوق یادگرفتن -اگه هنوز خاموش نشده- باشید.فعلا👋</description>
                <category>Yasser</category>
                <author>Yasser</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 19:36:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>