<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های WhoAmI</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@whoami</link>
        <description>شبانه مرد گاری چی به خانه میکشد خود را اگه که مادیان خسته اگر تناب هم پاره درون مرد همواره کشیده میشود باری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:20:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2336/avatar/9znyB5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>WhoAmI</title>
            <link>https://virgool.io/@whoami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نهج البلاغه خطبه ۲۷</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B7-ji21cy7phwcf</link>
                <description>...به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان  كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شده، و خلخال و دستبند و گردن بند و  گوشواره هاى آنها را به غارت برده، در حالى كه هيچ وسيله اى براى دفاع، جز  گريه و التماس كردن، نداشته اند.لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند  بدون اين كه حتّى يك نفر آنان، زخمى بردارد، و يا قطره خونى از او ريخته  شود، اگر براى اين حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد، ملامت نخواهد  شد، و از نظر من سزاوار است....#غزه</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 02:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2023</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wamtpdqjcqmr</link>
                <description>2023دنیای کثافتیست!انسان میتواند وحشی ترین موجود کره خاکی باشد، میتواند بی منطق ترین و بیشعور ترین موجود کره خاکی باشدمگر گناه کودک چیست؟ حتی اگر مسلمان نیستی انسان که هستی؟از کشته شدن کودکان به وسیله موشک و بمب خوشحال میشوی؟چطور میتوانی بگویی جنگ است دیگر؟ مگر نمیشود تمام جنایت های کره زمین را، تنها با همین یک جمله توجیه کرد؟ حتی حمله اتمی، به هیروشیما و ناکازاکی!جنگ است دیگر؟ پس لطفا ادای مسلمان بودن در نیاورید و برای  اهل بیت امام حسین اشک نریزید چون جنگ جنگ بوده دیگر!وقتی دنیا درمقابل حمله به بیمارستان ها سکوت کرده و حتی حمایت میکند به بهانه های مختلف.وقتی کودکان و مردم غیر نظامی قتل عام شده و سکوت جهانیان گوش همه را کر کرده است.اصلا پایگاه های نظامی امریکا در سراسر دنیا چه میکند؟ مگر جز برای نسل کشی افغانستان و عراق و سوریه و غزه و .. است؟به راستی چرا انسان، از سر لجاجت و دشمنی با سیاستی خاص، دین و مکتب خود و تمام منطق وجودی خود و خدای خود را انکار میکند و گوش به دهان عده ای میدهد که از انسانیت بویی نبرده و دنبال دنیای مادی و هوس و قدرت هستند؟ مگر نه این است که این دنیا زوال ناپذیر نیست و همه به سوی او باز خواهیم گشت؟کثیف تر از اینهم میشود که اینهمه جنایت توسط بچه مسلمان ها دارد توجیه میشود؟ با آن شوخی میشود! آری! جان چندصد هزار نفر مسلمان را بی ارزش میدانیم اما ادعای زن، زندگی آزادی میکنیم!</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 23:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-kmvxvxbiwy4j</link>
                <description>سلام. منطق مثل یک فانکشن (function) می‌مونه! یعنی چی؟ یعنی اینکه تقریبا همه ما منطق درستی داریم و نباید بخاطرش همو سرزنش کنیم. خصوصیت فانکشن اینه که به ازای هر ورودی که بهش میدی یه  خروجی مجزا ازش می‌گیری. منطق ما هم همینطور کار میکنه.بیایید دوتا سناریو رو باهم بررسی کنیم:سناریوی اول: یک خانم محجبه به یک خانم بی حجاب تذکر میده و سعی میکنه  به زور اونو متقاعد کنه که حجابو رعایت کن. قضاوت شما درمورد سناریوی ۱ چیه؟ چرا؟ جوابتو توی ذهنت نگهدارسناریوی دوم: یک خانم بی حجاب  از کنار یک خانم محجبه با موتور رد میشه و یک انگشت وسطی بهش نشون میده و دوتا فحش و رد میشه میرهقضاوت شما درمورد سناریوی دوم چیه؟اگه توی هردو سناریو تو به یک طرف خاص متمایل بودی مشخصه که تو یه آدم همیشه حق به جانبی!یا اینکه چرا باید وقتی یه جوون وسط خیابون چاقو بخوره با اینکه یه شیخ یا بسیجی وسط خیابون چاقو بخوره برامون فرق داشته باشه؟بیایید طبق آموخته هامون همو قضاوت نکنیم. همه ما انسانیمبیایید همیشه حق به جانب نباشیم!</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 21:59:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من در باسلام</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-euvvwqiqfrvz</link>
                <description>سلام بعد از مدت ها فاصله. میخوام بنویسم. راجب تجربیاتم و اتفاقاتی که این یکسال برام افتاده.قبل از ورود به باسلامدورادور باسلام رو دنبال میکردم و ایده شون رو دوست داشتم. حتی خودمون ایده ای شبیه باسلام رو پیاده کرده بودیم اما چون دانش کافی رو نداشتیم نتونستیم ادامه بدیم. اواسط اردیبهشت پارسال بود که با دوستم @mehdikhoshnevisz  ( مهدی خوشنویس ) حرف میزدیم و بهم پیشنهاد کرد که پاشو بیا باسلام. من مقاومت میکردم به خاطر اینکه حس میکردم رزومه و دانش کافی واسه ورود به باسلام رو ندارم!چند روز از اون صحبت ها گذشت که توی باسلام داشتم چرخی می‌زدم متوجه یسری باگ شدم. گزارش دادم. ازم تشکر کردند و بهم گفتن که درستش میکنم. یکبار دیگه هم یادمه یه قابلیتی که خیلی راحت میتونستن اضافه کنن تا سرچ راحت تر بشه رو بهشون پیشنهاد دادم. اینطوری که به یک فردی که میشناختمش و میدونستم توی باسلام کار میکنه توی چت خود باسلام گفتم که &#x60;چرا قابلیت انتخاب همشهری رو توی سرچ فراهم نمیکنید؟&#x60;ایشون هم در جواب گفت:توی باسلام بچه ها سرشون شلوغه خودت پاشو بیا اینجا این ایده رو پیاده کناین هم گذشت...جایی که کار میکردم خوب پیش نمیرفت. فروش نداشت و ما از مدیریت ناراضی بودیم... تصمیم گرفته بودم که اون کار رو ترک کنم. همکارم (سابق) بهم پیشنهاد داد پاشو برو باسلام رو هم ببین خوبه و حالا فقط مصاحبه شو برو تجربه کسب کن. این بار سومی بود که من قلقلک شدم که برم به طرف باسلام.با مهدی صحبت کردم. اون اوکی داد و من رو معرفی کرد. توی لینکدین از طرف hr بهم پیام دادن و رزومه ام رو فرستادم براشون و رفتم برای مصاحبه :)صبح زود مرتب و آراسته رفتم برای مصاحبه.مصاحبه فنی من تا اون روز به صورت رسمی مصاحبه نکرده بودم!مصاحبه با فردی به نام سلطانی بود که نمیشناختم شون. با هم یکمی گپ زدیم یکمی سوال فنی ازم پرسید یذره پروژه های نصفه و نیمه ام رو نشونش دادم...خب شاید خوب پیش نرفت اما خودم میدونستم که کارم بهتر از رزومه ام هست. فقط نتونسته بودم رزومه خوبی جمع کنم.مصاحبه فرهنگینمیدونم چی شد که مصاحبه فنی رو قبول شدم و رفتم برای مصاحبه ی فرهنگی! مصاحبه فرهنگی دیگه چیه؟ حتما میگن با پای چپ میری wc یا پای راست؟! :)نه همچین چیزی نبود. باسلام برای خودش فرهنگ و آداب و رسومی داره که هیچ کس از اون تجاوز نمیکنهفرهنگی مثل فروتنی  - فیدبک - گفت و گو - رشد و پیشرفت - راستی و درستی - شفافیت - ....فرهنگی که هیچوقت چیزی رو گردن کسی نمیندازن و بجاش همه به هم کمک میکنن که خرابی هارو جبران کنند.خلاصه...مصاحبه فرهنگیم با دو نفر بود. یک نفر همون اقای سلطانی که فقط شنونده بود و فرد دومی هم شخصی به اسم آقایا که اسمش رو هم تا اخر مصاحبه یادم نموند.سوالای عجیب و غریبی ازم پرسید طوری که خودم به زندگیم اونطوری هیچوقت فکر نمیکردم :)بعد از جلسه مصاحبه دوم فهمیدم که اون آقا جناب آقای آقایا مدیرعامل باسلام بود :)فروتن ترین و بی ادعا ترین فردی که میتونی توی باسلام پیدا کنی!در کمال تعجب دوتا مصاحبه رو قبول شده بودم و گفتم پاشو بیا بشین کار کن :)و این شد که ما توی باسلام شروع کردیم به کار کردنو حالا یک سال و اندی از اون روز ها میگذره و هر روز با عشق و علاقه دارم توی باسلام فعالیت میکنم. اگر چه نتونسته باشم به بهترین نحو تاثیر گذار باشم اما خدارو شکر میکنم توی شرکتی کار میکنم که ارزش های انسانی داره و انسانیت در درجه اول اهمیت محسوب میشه.توی این یکسال چه گذشتتوی باسلام با آدم هایی آشنا شدم که همه شون بهتر از من بودند. ادم های حرفه ای توی کار، توی رفتار..آدم هایی که  هم باعث رشد و ارتقاعت  میشن هم در کنارشون کار کردن برات لذت بخش هست.آدم هایی که وقتی مرخصی هستن هم oncall هستن و جوابت رو میدن. آدم هایی که ارزش رو چیزی بغیر از پول میدونن. کسایی که همه پشت هم هستن. به هم یاد میدن و از هم یاد میگیرن. کسایی که هرروزشون رو به این امید از خواب بیدار میشن که یک ارزشی برای کسب و کار های خانگی خلق کننخلاصه...فراز و نشیب های زیادی توی این یکسال داشتیم. روز های پر فشار... روز های خوب، سخت و راحت...شیرین و تلخ... روز هایی که کار force بود.. روز هایی که کارا بد پیش میرفت...روز هایی که ساختار کلی تغییر میکرد و مجبور میشدیم جامون، تیممون و روند کاری مون رو تغییر بدیم.روز هایی که pend بقیه میشدیم و روز هایی که بقیه pend ما میشدن...روز هایی که تا نیمه شب بچه ها میموندن و کارهاشون رو میرسوندنروز هایی که باسلام scale کرد - روز های پر باگ - روز های پر فیچر...روزایی که افراد خوبی اضافه شدن.. روزایی که افراد خوبی از بین مون رفتن..اما همه ش شیرینی خاص خودش رو داره :)زندگی در باسلام لذت بخشه</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 01:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ ترین سد زندگیت چی بوده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-tcr9rfjokfhq</link>
                <description>دوست دارم از چیزی حرف بزنم که  توی این چند سال عمری که از خدا گرفتم این جزو بزرگ ترین سد ها . و حتی اولینش محسوب میشد که عجیب مونده بودم پشتش...کنکور؟ نه خیلیا کنکور جلوشون میشه سدی که فکر میکنن باید ازش عبور کنن ولی گاها موفق نمیشن و دوباره و چند باره تلاش میکنن...اما من کنکور رو پشت سر گذاشتم و رسیدم به یه درسی به اسم ریاضی مهندسی که چند باری هم فکر کنم راجبش نوشته م. این درس برای من شده بود مثل یک کوه بزرگی که باید از دلش رد میشدم.ترس استرس اظطراب و دلهره و یک نمیخوامی از  ته دلم بود که منو زمین میزدنمیخوام یعنی اینکه من رسیدم به جایی که راه برگشت ندارم چون دیگه اخرای کار دانشگاهمه ولی ازین درس متنفرم. و ذهنم قبول نمیکنه که بشینم و سر فرصت روش وقت بذارم و وقتم رو تلفش کنم که پاس بشه...بار اول با یه استادی برداشتم که از روی پاورپوینت درس میداد. منم داغ بودم میگفتم یعنی چی؟! این چه کاریه؟اینطوری که ادم یاد نمیگیره! خلاصه امتحان رسید و من هرچی اسلاید هارو بالا پایین میکردم چون ذهنم مخالف این روش بود هیچی نفهمیدم و دیگه کار از کار گذشته بود.. با اینکه خیلی استاد راحت گرفته بود و میشد به راحتی پاس شد (البته اینو بعدش فهمیدیم)بار دوم با یه رشته دیگه برداشتم که توی ریاضی خیلی شاخ بودناستاده گفت برید حذف کنید وگرنه میندازم تون... خلاصه ما هم رفتیم حذف کردیم :)بار سوم که با یه استاد گلی که هم خوب درس میداد هم جزوه خوبی داشت برداشتیم...منتها مشکل اینجا بود که دقیقا کلاساش همزمان افتاده بود با یک کلاس تخصصی ما و این رو مدیر گروه چون مقصر خودش بود به ما مجوز داده بود و از نظر قانونی منعی براش نگذاشتن ولی از نظر علمی ما نتونستیم خودمونو برسونیم به اون کلاس. ولی واسه پایان ترم نشستیم کتابخونه و شاید چهار پنج روزی درس خوندیم ولی شب امتحان همون حس داغون اومد سراغم و نمیتونی نمیتونی ها شروع شد و فرمولا همه پرید و امتحان شت و پت شد...بار چهارم باز با یه رشته دیگه و استاد گلی دیگه که خیلی عالی درس داد اما سخت میگرفت.و بایک رشته دیگه باز.من اینجا دیگه فقط میخواستم پاس شه بره چون از هر دانشجویی که الکی الکی این درسو بار اول پاس کرده بود بیشتر تلاش کرده بودم! بهرحال مشکل من این بود که با هیچکدوم از دانشجو های اون درس هیچ ارتباطی نداشتم . ولی بازم تلاش کردم و خوندم ولی فرمولا سر امتحان هیچی یادم نیومد و بدتر از همیشه!امروزم باز همون امتحان رو داشتم برای بار پنجم. ترم تابستانی.دیگه خداکنه پاس شم.فکر میکنم بزرگترین سدی که پشتش گیر کردم و واقعا توان رد شدن ازش رو ندارم اینه.شاید فکر کنی همه ش بهانه تراشی هست ولی اصلا اهل بهانه تراشی نیستم و واقعا از عمق وجود احساسم همینه و فکر میکنم اگر اینو پاس شم وارد مرحله جدیدی از زندگیم میشم که یک نفس راحتی میکشم و شاید اونموقع بتونم زندگی مو بسازم.اونموقع هست که میتونم به چیزای دیگه فکر کنم و براشون برنامه ریزی کنم ولی تا الان لنگ این درس کوفتی هستم و تمام انرژی و تمرکز رو از من گرفتهبرای اولین بار هست که گره کور شده ای توی زندگی جلوی من سبز شده که خدا باید کمک کنهو سالهاست که این گره وجود داره.شاید خیلی گره های دیگه در راه باشن و این اولیش بوده باشه ولی خیلی تجربه ها ازش کسب کردم و یادگرفتم باید حوصله به خرج بدم و تلاش کنم بجای اینکه بشینم و غصه بخورم و کاری از پیش نبرم. نه اینطوری چیزی حل نمیشه. حتی اگر داری از غصه میمیری باید کنارش بلندشی و هرچند میتونی تلاش کنیزندگی پیش میره. نمیتونی ادامه ندی. نمیتونی متوقفش کنی. تنها کاری که ازت بر میاد اینه که دوباره انرژی تو جمع کنی و از اول بسازیش.</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 11:04:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد گذشته، منفی یا مثبت</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-jkacgbq95nyf</link>
                <description>خیلی بده که ادم خاطرات خوبش رو از یاد ببره و کاملا فراموش کنه و گذشته ی بد و سختی ها و تلخی هارو یادش بمونه.اینطوری اصلا ادم هویت خودش رو گم میکنه. یادش میره کی بوده و یادش میره که زندگی شیرینی هایی هم داشته.  و وقتی فقط خاطرات بدت توی ذهنت بمونه و بهت حس بدی بده فکر میکنی دیگه خسته شدی  و بریدی و ...مدت ها بود خودم رو گم کرده بودم و امشب با اتفاقاتی که افتاد، یادم اومد چه کارایی که کرده بودم و بهشون افتخار میکردم. یادم اومد که بخاطر چیا بود که سختی هایی رو به جون خریده بودم که الان برام اون سختی ها شیرین بشن و بعد از مدت ها سرکوفت زدن به خودم امروز برای اولین بار به خودم افتخار کردم که هنوز سر پا ام.مدت ها بود خودم رو گم کرده بودم و امشب با اتفاقاتی که افتاد، یادم اومد چه کارایی که کرده بودم و بهشون افتخار میکردم. یادم اومد که بخاطر چیا بود که سختی هایی رو به جون خریده بودم که الان برام اون سختی ها شیرین بشن.و بعد از مدت ها سرکوفت زدن به خودم امروز برای اولین بار به خودم افتخار کردم که هنوز سر پا ام.</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 00:41:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امضا تو نمیخوام بذارم توی موزه</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-u9nafpzwoqyd</link>
                <description>اون روز رفته بودیم دانشگاه با دوستم واسه انجام و ارائه پروژه مون. توی کلاس نشسته بودیم و کار میکردیم و میدونستیم که کارآموزی فقط تا همون روز وقت داره که به ثبت برسه.من اصرار داشتم که بیا سریع تر کاراشو انجام بدیم که به تاخیر نخوره. رفتیم و هرچیزی که نیاز بود پرینت گرفتیم که کاراشو انجام بدیم. مدیر گروه مون گفت که برید فلان شرکت تهران درخواست بدید و برید اونجا کار آموزی. ازون روز خیلی میگذره و پیگیری این مسئله تا همینجا تموم شد.ـ دوستم اونجا درخواست داد و جوابش خیلی دیر اومد..چند روز پیش من امضای مدیر گروه و استاد راهنما مو گرفته بودم و با یه شرکتی که توش کار میکنم هماهنگ کرده بودم که کار آموزی مو اونجا بگذرونم.فقط مونده بود امضای مسئول آموزش.رفتم پیشش و گفت دیر اومدی و امضا نکرد! هرچی بهش گفتم فقط و فقط یه جواب داد... &#x27;دیر اومدی و وقتش گذشته!&#x27;از اون روز تا امروز صبح یکی دو هفته ای میگذره و من هر شب با خودم فکر میکنم که ترم تابستونی که هنوز شروع نشده! پس وقت چی گذشته؟ مگه اشکالی داشت امضا میکرد؟ و هر شب با اون مسئول آموزش پیش خودم دعوا و مرافه میکردم و توی ذهنم کلی باهاش کل کل و بحث میکردم. شبا خواب نداشتم. با خودم میگفتم که خب اگه این امضا کنه باید منتظر بمونم که کار اموزی شروع بشه و اگرم اردیبهشت میومدم بازم همینجا بودم پس قضیه چیه که میگن اردیبهشت باید میومدی؟(ادم کم رویی هستم و زود جا میزنم از طرفی نمیتونم حرفم رو بزنم و حقمو بگیرم)خلاصه امروز صبح به زور و هرجور شده رفتم دانشگاه و با مشکلم روبرو شدم...قرار بود برم و خشتک شو بکشم روی سرش و بگم خوب من لنگ یه امضای تو ام و تو از من دریغ میکنی؟ و توی دفترت نشستی و فقط باد کولر میخوری  که چکار کنی؟ مگه تو اینجا ننشستی که کار منو راه بندازی؟اما رفتم توی دفترش و گفتم: سلام ...( همه چیز عوض شد و بدنم سست شد و نفسم بالا نمیومد و با لرزش صدا ...)گفتم : ببخشید در مورد کارآموزی یسوال داشتم. من تعداد واحدام که مونده خیلی کمه و این ترم تمومم و واسه تابستون دیگه اینجا نیستم که بخوام کارآموزی مو بندازم واسه سال بعد و باید چکار کنم؟گفت: کار آموزی که ثبت نامش تا اردیبهشت بود ما هم توی تابلوی اعلانات زده بودیم میخواستید زودتر بیایدگفتم: خب من کاراشو کردم فقط مونده امضای شما گفت: من امضا نمیکنم وقت ثبت نام گذشته ( و همون حرفای قبلیش)(و هرچی گفتم فایده نداشت) گفت برو پیش مدیر مسئول اموزش از دفترش اومدم بیرون و چند دقیقه توی سالن راه میرفتم و روم نمیشد برم توی دفتر مدیر بالاخره رفتم و بدون هیچ حرفی امضا کرد و امضا شو بردم ارتباط با صنعت و همه چیز حل شد.همین.../!؟!! خوشحال نیستم که امضا مو گرفتمحالم ازین بد نیست که اون یارو بیشعور بودحالم ازین بد نیست که چرا وقتم تلف شد توی گرمای هوا و رفت و اومداز دست خودم ناراحتم که چرا خشتک شو رو سرش نکشیدم...؟چرا وقتی رفتم توی دفترش دستم صدام لرزید؟چرا کلمات رو گم کردم؟ .......</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2019 17:41:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترمز درس</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-rcefyaylz6db</link>
                <description>از بچگی گفتن درس بخون...ولی درس به چه دردی میخورد؟ ایا غیر از این بود که باعث بشه تو یچیزی یاد بگیری و پیشرفتی بکنی تا بتونی موفق تر باشی؟ولی رفته رفته بالا تر که می رفتیم درس بی معنی تر میشدوقتی که فهمیدی علاقه ت چیه و به درد چه کاری میخوری، اونموقع است که دیگه بعضی چیزا واست ارزش پیدا میکنه و بعضی چیزا بی ارزش میشه!دانشگاه که رسیدم رفتم رشته مورد علاقه م و با خودم گفتم دیگه تموم شد و من پیشرفت میکنم! اما چه شد؟همون درس هایی که اتفاقا فکر میکردم باعث پیشرفتم میشن برعکس جلوی پیشرفتم رو گرفتن!اینطوری که من هر روزی که اومدم بشینم و یچیزی یاد بگیرم نشد که بشه چون مشق داشتم تمرین داشتم امتحان داشتم درس داشتم...هر روزی که اومدم کاری رو با دوستام شروع کنم درس جلوشو گرفتهر روزی که خواستم نکات به درد بخور یاد بگیرم درس های به درد نخور رو باید میخوندم...ولی دیگه بسهدیگه به کارم و علاقه م و پیشرفتم و رشد خودم نمیگم:&quot; وایسا. اولویت با درسه&quot; بلکه به درس میگم تو اولویت نداری :)اگر یجایی علاقه ت رو پیدا کردی دیگه اکادمیک خوندن بی فایده س و باید خودت بری دنبال علاقه ت. اکادمیک خسته ت میکنه حرفای اضافی تو مخت میکنه و یجاهایی زمین میزندت.درس خوبه به شرطی که علاقه داشته باشی، وقتی بدونی کار اضافیه و وقت تلف کردنه نباس زندگی تو پاش بذاری.همین</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 16:09:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا به بند اول سبابه ات بگو</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D9%88-xg2kuawrzp9g</link>
                <description>لطفا به بند اول سبابه ات بگویک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شوداز بخل زنگ خانه من سکته میکند دستت اگر کمی متمایل به در شوددر می زنی که وارد تنهایی ام شویاما بعدی نیست زمانی که می رویدر از خودش جلای وطن گفته مثل مندر جست و جوی در زدنت در به در شوداین بچه لاکپشت نگون بخت سال هاستاز تخم در می آید و سوی تو می دوداما مقدر است که در آخرین قدمیعنی در آستانه دریا دمر شود........</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2019 01:10:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگ گوش کردن...</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-mj6e41kexmjt</link>
                <description>افطار در آهنگ گوش کردن خوب نیست.همونطوری که افراط در تلوزیون دیدن یا افراط در حرف زدن و خندیدن و ....افراط در آهنگ گوش کردن باعث میشه که ذهنت بجای اینکه به آرامش برسه به هم بریزه و تمرکزت رو به هم بزنه...اینکه همیشه آهنگ گوش بدی خوب نیست و گاهی حتی توی رانندگی باید در سکوت کامل باشی تا بتونی فکر کنی...یا حتی توی اتاقت...حتی شاید بتونم جدا از اعتقادات دینی و  مذهبی بگم که آهنگ گوش کردن خوب نیست و گاهی اصلا آدم رو به قعر چاه میندازه.... آهنگ خوب خییلی کمه و اکثرا آهنگا چرتههمون کمش هم وقتی بتونی پیداش کنی و زیاد گوشش بدی باز به بوچی می رسوندت...پس بهتره کم تر گوشش بدیاینکه آهنگ بد اصلا گوش ندی و موسیقی خوب کم گوش بدی خوبهالبته حرفای من رو کسی میفهمه که توی آهنگ ها دنبال رشد و کمال میگرده (نمیگم نیست ولی خیلی اینجور اهنگا کم پیدا میشه) نه اینکه دنبال بچه عروسکو با کفش طلا...thanks...</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2019 00:33:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در سال 97</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-97-iygpqqgrooli</link>
                <description>راستش دقیق نمیدونم کدوم اتفاقا برام توی سال 97 افتاد و کدوم قبلش و وجه تمایزی بین 97 و 96 و .. نمیبینم چون واقعا هر اتفاقی که افتاده همش گذشته و به تجربیاتم اضافه کردهتا جایی که یادم میاد سال 97 و دو سه سال قبلش از پر استرس ترین سال های عمرم بود و به همین جهت تصمیم گرفتم ازین ببعد یکاری کنم که استرس کمتری داشته باشم و تمرکزم رو بیشتر کنم و دقیق تر زندگی کنمراسش میخوام برای 98 برنامه ریزی کنم و ...البته برای 97 هم یک برنامه کشکی نوشتم و بهش عمل نکردمپس از کجا معلوم بهش عمل کنم؟ خب اگر ننویسم که دیگه اصلا بهش عمل نمیکنم پس مینویسم بلکه سعی در عمل کردن بهش رو داشته باشم و با شناختی که طی این سال ها از خودم به دست اوردم واقعا و حقیقتا بتونم به اهدافم برسم97 پر از چه کنم ها و سر در گمی ها و ندونم کاری ها گذشت، پر از روز هایی که هیچ کاری نکردم و وقت تلف شد پر از روز هایی که اشتباه کردم پر از شب نخوابیدن ها و استرس فردا رو داشتن ها، پر از روز هایی که بی هیچ تسک و برنامه ای روزم رو شب میکردم و نه تنها هیچ تلاشی برای بهبود زندگی نمیکردم بلکه با ذهنیت های غلط سعی در بدتر کردن زندگی داشتم.اما قرار نیست اینطوری زندگی رو ادامه بدم. قرار بلند شم و برای خودم کاری بکنم، قراره که خوب نگاه کنم و اشتباهاتم رو دوباره تکرار نکنم و قراره که رشد کنمسال 97 رو گذروندم در حالی که عزت نفسم به شدت رو به کاهش بود. با پیشرفت هایی که نکردم، و با تلاش هایی که میتونستم وکنم و بجاش استراحت رو ترجیح دادم.سال 97 و سال های پیشش اون آدمی که میخواستم و دوست داشتم نبودم.اما یک قدم بزرگ برداشتم و اون این بود که یاد گرفتم که چطوری میتونم اون ادمی که میخوام بشم. و قراره که در جهتش قدم بردارم و پایان 98 واقعا اون کسی که میخوام باشم و به خودم افتخار کنم و عزت نفسم رو به خودم برگردونم.با لیست کردن اهداف واقعی و صرفا لیست کردن کافی نیست و وقتی دیدی که یک ساعت در راستای هدفت گام بر نداشتی بدون که بهش نمیرسیبا ریز کردن و گام بندی و ....البته اینا همش از نظر تئوری و روی کاغذ خیلی خوبه ولی برای عمل کردن واقعی نیاز به تمرین هست تمرین زیاد و تمرین و تمرین...سال 97 با یک کلمه مانوس بودم: &quot; از فردا &quot;و این &quot;فردا&quot; هیچ وقت نرسید...!!!همه مون این مشکل رو داریم :) و این مشکل چیزی نیست که با یک جرقه حل بشه و این هم نیاز به تمرین  و تکرار دارهداستان : من یک هارد داشتم که تمام و عکس و فیلم های خانوادگی مون از خیلی سال پیش رو توش جمع کرده بودم و سال ها بود خراب بود و تازگی دادم ریکاوری کردن. نشستم و گذشته های خودم رو توش مرور کردم، به این نتیجه رسیدم که اتفاقاتی که اون زمان ها باعث رنجش من میشده و حتی اتفاقاتی که واسشون استرس میگرفتم همش گذشت، و الان دیگه وجود نداره و فقط در برهه زمانی خاصی جلوی پیشرفت منو گرفتنراضی ام از اینکه طوری وارد سال 98 میشم که دیدگاهم نسبت به دنیا یکم و شاید بیشتر از یکم عوض شده و اینو درک کردم که دنیا ارزش این رو نداره که استرس داشته باشی سر موضوعاتی که میگذرن وشاید در آینده حتی یادت نیاد، خودتو داغون کنییاد گرفتم سر سختی ها صبر کنم و سر راحتی ها شکر و پیشرفت.و نق نزنم و غر نزنم و مدام این حس بهم دست نده که : &#x27;من دیگه نمیتونم و ...&#x27;یاد گرفتم هیچ چیز و حتی بزرگ ترین چیز ها ارزش تند خویی و اعصاب خوردی رو نداره و این باعث میشه فقط به خودم لطمه بخوره.توی 97 خیلی ها رو دیدم که از من جلو تر بودن و خیلی بهشون غبطه خوردم و بعد فهمیدم بجای قبطه خوردن باید تلاشم رو بیشتر کنمو خیلی هارو هم دیدم که از من عقب تر بودن از نظر امکانات و منو به این فکر فرو می برد که من شاید چقدر زیاده خواهم. وقتی می دیدم معلولی نمیتونه درست راه بره یا وقتی میدیدم نابینایی به سختی مسیرش رو پیدا میکنه و من خیلی راحت و سالم دارم زندگی میکنم در حالی که همش دارم کفران نعمت میکنم و از امکاناتم درست استفاده نمیکنم و حواسم بهشون نیست.مثلا تا وقتی مریض نشی قدر سلامتی رو نمیدونی...سال هایی گذشت که خودم رو قبول نداشتم! و فکر میکردم من لیاقت چیزی رو ندارم (در این حد) ولی بعدا فهمیدم اتفاقا لایق بهترین چیز ها هم هستم و چرا که نباشم؟ من انسانم شاید حتی خیلی شریف تر از انسان هایی که انگشترم رو دزدیدن و به روی خودشونم نیاوردن... یا حتی شریف تر از انسان نما هایی که مسئولیتی پیدا کردن و خیانت کردن.چرا باید؟...چرا وقتی به رفیقم میگم وقتی رییس جمهور شدی ...، و حرفم رو قطع کنه و بگه من که رییس جمهور نمیشم! و بگم چرا و با لحن تمسخر آمیزی بگه: یه درصد فکرش رو بکن که من ریس جمهور بشم!و شاید بهتر باشه که به جای این حرف حتی به رییس جمهور شدن و خدمت در این پست و مقام هم فکر کنه و خودش رو واسش بسازه و آماده کنه و رشد پیدا کنهحالا اگر رییس جمهور نشد هم حداقل پتانسیلش رو داشته باشه:)منم سال هایی داشتم که در مورد کوچکترین تصمیمات تردید داشتم الانم نمیگم که خوب شدم و همچی درست شده ولی حداقل فهمیدمش و اینکه سعی در برطرف کردنش رو داشتم و تا حد زیادی پیشرفت کردم و الان الان در نقطه ای قرار دارم که فهمیدم باید با تمرکز و تلاش واقعی و  به دور از عجله و استرس و با کنترل احساسات باید از چیزایی که حواسم رو پرت میکنه دوری کنم و به مسیرم ادامه بدم.تغییر رو از هفته ها قبل از سال تحویل شروع کردماتاقم رو با سختی رنگ زدمتمام فایل ها و پوشه هامو مرتب کردمنرم افزار های کمکی واسه برنامه ریزی و یاد اوری نصب کردمتصمیمم رو گرفتم که به چه چیزایی بیشتر توجه کنم و چه چیزایی رو کمتر اهمیت بدمروی اعصاب و تمرکزم تا حد زیادی کار کردمو آمادگی نوشتن یک برنامه خوب واسه 98 رو دارمبه امید خدا و بسم الله...</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 23:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغم</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D9%85%D8%B1%D8%BA%D9%85-du2tnnp2h8th</link>
                <description>کوچیک که بودم عاشق جوجه مرغ بودم، هر از چند گاهی داییم (که خودشم عاشق مرغ و جوجه بود) برام جوجه رسمی میخرید و میاورد و توی تراس خونه نگه شون میداشتیم..منم زنگ اخر مدرسه رو به شوغ و ذوق اینکه برگردم و به جوجه هام برسم سپری میکردم و هیچی از درس نمیفهمیدم.خیلیاشون مردن تا اینکه یکی شون که خیلیم دوسش داستم و یه جوجه سیاه رسمی بود برام موند و بزرگ شدحس میکردم با هم دوستیم و خیلی وابسته ش شده بودم. نه کاکلی بود نه مینیاتوری اما عاشقش بودم و انگار از دل هم با خبر بودیموقتی هنوز جوجه بود، هوا که سرد می شد میرفتم و چهار زانو میزدم توی تراس و اون میومد روی لباسم میخوابید انگار که زیر بال و پر مادرش خوابیدهبزرگ تر که شد شبا میرفت روی میله ی پرده اون بالا میخوابید مثل یک عقاب نوک قله. صبح که میرفتم مدرسه همیشه از توی کوچه نگاه میکردم، اون روی میله پرده بود و باهاش خداحافظی میکردم..به تخم اومد و روزی یک تخم رسمی میذاشتتنها بود و تنها بزرگ شد عاشق پوست خیار بوداین اواخر کمتر بهش رسیدگی میکردم تا اینکه یروز عموم گفت میخوام براش خروس بیارم که از تنهایی دربیاد!! :)یروز با یه خروس اومد اما چه خروسی! خروسی که اندازه سگ هیکل داشت... ازون روز به بعد دیگه من جرعت رفتن به تراس رو نداشتم چون تا منو میدید بهم حمله ور می شد منم هنوز کوچیک بودمتا اینکه یک پنج شنبه شبی من خونه مادر بزرگم خوابیدم و پدر مادرم از فرصت استفاده کردن که یجوری از شر حیوون خونگی خلاص بشن و اونارو اوردن خونه مادر بزرگم بدون اطلاع من.چند روز بعدش خبر رسید که خروسه خیلی صدا میکرد دادیم اکبر اقا سر بریدگفتم خوب مرغم چی شد؟گفتن از پشت بوم با شکم پر پرید روی پشت بوم همسایه و مرد!!من باور نکردم چون یبار از تراس طبقه سوم پرید پایین و سالم موندولی وقتی با چشمای خودم جنازه ش رو دیدم باورم شد...اون روزا گذشت...چند روز پیش دوباره دوتا جوجه رسمی خریدم و توی جعبه نگهشون میداشتمیه جوجه سیاه و یه قهوه ای، با دیدن سیاهه یاد اون مرغم می افتادم و حس میکردم دوباره اون زنده شده و بهم برگشته میخواستم بزرگش کنم که جای اونو بگیره.اما امروز که بردم شون پشت بوم دوباره از دستش دادم... ... کلاغ خوردش ...</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2019 13:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در لحظه زندگی کردن از زبان من</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-igcnzlbpyjwk</link>
                <description>مدت هاست که وقتی دارم کاری رو انجام میدم پر از استرسم...داستان:ـ صبح از خواب بیدار میشم |‌ ذهنم درگیر زمان از دست رفته ی اول روز و عقب افتادن کار هاستـ دارم صبحانه میخورم | در حال فکر کردن به اتفاقات تلخ گذشتهـ شب موقع رفتن به رخت خواب | در فکل کلی پروژه و کار انجام نشده و عقب افتاده که برنامه ای برای انجام شون ندارمـ دارم با دوستم صحبت میکنم | فکرم ده جای دیگه میره و کلی پردازش های غیر مرتبط انجام میدهـ سر کلاس نشسته م و استاد داره درس میده | اما ذهن من در حال فکر کردن به چیزای دیگهـ داریم تمرین حل میکنم | ذهنم جای دیگهـ دارم یه ویدیو ی آموزشی نگاه میکنم | در حال فکر به اینکه درسا یهو عقب نمونهو هزاران کار دیگه ای که انجام میدم و ذهنم بجای اینکه درگیر فقط و فقط همون کار باشه درگیر هزاران چیز دیگه میشه و تمرکزم رو از دست میدمدر لحظه زندگی کردن از نظر من معناش همین هست ...که وقتی داری کاری انجام میدی در اون لحظه فکر و تمرکزت جای دیگه ای نره و از اون لحظه ای که توش قرار داری لذت ببری.مثلا میشه سر کلاس درس رو گوش داد و با استاد همراه شد و لذت بردمیشه صبحانه رو با آرامش خاطر خوردمیشه هنگام خواب فقط خوابید و به هیچ چیز فکر نکرد و یه استراحت مطلق داشتو ...بقول سهراب:زندگی آبتنی کردن در حوزچه اکنون است** باید تمرین کرد و یاد گرفت که در لحظه زندگی کرد **</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Wed, 27 Feb 2019 11:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان متعهد ماندن من به استفاده نکردن از کرک</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%DA%A9-u3lb3zpmxpen</link>
                <description>نمیدونم چرا و از کی شروع شد ولی از یه زمانی کنار ویندوز ابونتو نصب کردم و شروع کردم به استفاده ازش و خیلی هم به مشکل خوردم و خیلی جاها از بقیه عقب موندم اما اصلا دست از کار کردن با ابونتو و سعی در کنار گذاشتن ویندوز برنداشتم...الان فقط به سه دلیل ویندوز رو کنار ابونتو نگه داشتم:یکی اینکه ازین لبتاب گاهی برادرم هم استفاده میکنه و خوب حق داره که نخواد ابونتو کار کنهدوم اینکه بخاطر pes و بازی هاشسوم بخاطر photoshop!!!!بله هنوزم که هنوزه نتونستم gimp رو جایگزین فتوشاپ کنم برای استفاده های شخصیم ولی در حد کاربرد های معمولی از گیمپ استفاده میکنم..الانم برای کار کردن با php‌ خیلی راحت میتونم از phpstorm توی ویندوز استفاده کنم ولی هرگز من توی ویندوز کد نمیزنم! :)چون ویندوزم کرک هست و دلم نمیخواد حق کپی رایت رو رعایت نکنم و دلمم نمیاد بخرمش‌:)الان اتفاقی که افتاده انگار یه نیرویی جلوی پیشرفتم رو گرفته!نیرویی که نمیذاره از اینهمه امکانات ارزشمند کرک شده به راحتی استفاده کنمجالبه از فتوشاپ استفاده میکنم D: ولی اونم با اکراهه..در کل خودم رو از دنیای عظیمی از نرم افزار های عالی محروم کردم فقط بخاطر رعایت حقوق شرکت ها و استفاده نکردن بصورت غیر قانونی ( که البته تو ایران قضیه فرق داره ولی من به این موضوع کاری ندارم و حس میکنم انسانی نیست)شما چه نظری داری؟خوشحال میشم به اشتراک بذاری...</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Fri, 22 Feb 2019 17:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترم 9 چگونه گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%AA%D8%B1%D9%85-9-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-llm17fcusaas</link>
                <description>ادامه پست قبلیم : https://virgool.io/@alireza_fa_qomi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-p4s6bbujgvkn ترم ۹ چگونه گذشت؟سعی کردم با خودم کنار بیام و واقعیت رو بپذیرم که بخاطر حالا هرچیزی که اتفاق افتاد من دانشگاهم اینطوری شد.به یک نتیجه رسیدم در خصوص اینکه چرا تلاش نمیکردم و جوابش یک کلمه ست:ترسترس از اینکه درسا سنگینه - باید کلی وقت گذاشت - باید تمرکز گذاشت - و ترس از اینکه نتونم کامل انجامش بدم و اینهمه فرمول های بزرگ و سخت...موقع امتحانا رسید رفتم کتابخونه و سخت خوندم با دوستم و خیلی هم خوندم...امتحانام تموم شد... نتیجه نیومده ولی نتیجه امتحانا هرچی که باشه یه نتیجه خیلی بهتر گرفتم و همین برام خوبه و اونم اینکه دیگه از هیچ فرمول و درسی نمیترسم و اون غولی که از فرمولا و درسای سخت برای خودم تجسم کرده بودم مرده و الان می دونم که خیلی راحت میشه درس خوند. البته درس خوندن و یادگیری مغز به زمان نیاز داره و یک شبه همه چی رو توی مغز ریختن کار درستی نیست...ولی خوب وقتی همه دانشجو ها اینطوری اند منم میتونم...همیشه فکر میکردم از بقیه ضعیف ترم ولی نه اینطور نیست.الان نتیجه نمره ها هرچی که باشه تلاشمو کردم و راضی ام. امتحان اخر تموم شد و به خواب راحت داشتم با خیال راحت فیلم می بینم، با خیال راحت خندوانه تماشا میکنم و یه نفس راحتی دارم می کشم :)--------------این یادداشت هارو برای خودم می نویسم که روزی برگردم و بخونمشون و لذت ببرم:) حالا اگه شما هم خوندیش و برات جالب نبود معذرت :)</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 23:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدم توانایی من در ارتباط با استاد</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-amiwl9f8hsru</link>
                <description>من یک دانشجو هستماین ترم با استاد خودم پروژه برداشتم...اما...اما کی باور میکنه؟ با اینکه مشتاق بودم که پروژه رو هرچه زودتر انجام بدم،اما الآن که نزدیکای آخر ترم هستم و هنوز سراغ استاد راهنمای خودم نرفتم و باهاش صحبت نکرده بودم!!!امروز اتفاقی توی راهروی دانشگاه استاد رو دیدمش و با اسرار دوستم رفتم نزدیک و سلام کردم و گفتم که با شما پروژه برداشتم. گفت باید بری حذف کنی تا حالا کجا بودی؟؟؟خیلی به این سوال فکر کردم...تا حالا کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟واقعا تا حالا کجا بودم؟ چرا از اول ترم نرفته بودم سراغش؟احتمالا از ترس برقراری ارتباط با استاد ... !همیشه از این ترس داشتم که سراغ یه استادی برم و موضوعی رو باهاش مطرح کنم یا اینکه سر کلاس دستمو ببرم بالا و یه سوالی رو جواب بدم.سر مسائلی که با آموزش دانشگاه داشتم این مسئله تشدید شد. طوری که سخت ترین کار توی دانشگاه برای من ارتباط بر قرار کردن با اساتید و گاهی اوقات حتی با دانشجو هاست.همین مسئله باعث مشکلات بسیار زیاد درسی برام شده...واقعا چرا از روز اول نرفتم و در مورد پروژه صحبت نکردم؟چرا هر روزی که استاد رو میدیدم و بهش سلام میکردم نمی رفتم جلو و نمیگفتم که من با شما پروژه برداشتم؟چرا انقدر ارتباط بر قرار کردن با یک استاد برام سخت شده!واقعا چرا . . . !!!</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Mon, 24 Dec 2018 01:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده آل گرایی_کمال گرایی / بد یا خوب؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-jnn3ynjqg1sl</link>
                <description>روان شناسان دریافتند که کمال  گرایی نیز جنبه های مثبت و منفی دارد. در نیمه دوم قرن بیستم، روان  شناسی به نام «هاماچک»، کمال گرایی را به بهنجار و نابهنجار تقسیم کرد.کسانی که کمال گرای بهنجار یا  سازگارانه هستند معیار های بالایی را برای خود در نظر می گیرند اما به جای  اینکه رسیدن یا نرسیدن به آن معیار ها برایشان مهم باشد، نفس تلاش کردن  برای رسیدن به هدف برایشان اهمیت دارد.برخلاف کمال گرایی بهنجار، کمال گرایی  نابهنجار به همان تعاریف اولیه نزدیک تر است؛ کمال گرایان نابهنجار یا  روان رنجور، بیشتر در فکر آن هستند که مبادا اشتباهی از آنها سر بزند. آنها  هیچ وقت کاملا احساس پیروزی نمی کنند. آنها حتی اگر از دیگران بهتر کار  کنند، باز هم احساس رضایت نمی کنند. این افراد هرچقدر هم که به موفقیت دست  پیدا کنند، راضی نیستند و خود را سرزنش می کنند و هدف بالاتری را در نظر می  گیرند. آنها در این زنجیره بی انتها گیر می کنند و همیشه با خودشان  درگیرند.کمال گرایی نا بهنجار :برای اغلب ما پیش آمده که از ترس عالی انجام ندادن کاری، دست به اقدام نزده  ایم. این خلاصه ترین بیان ممکن در خصوص ایده آل گرایی است. اگر شما هم قبل  از انجام هر کاری دنبال بهانه هایی هستید که مانع عالی شدن می شوند، اگر  شما هم به این فکر می کنید که اول باید همه چیز را تمام و کمال و از بهترین  و ایده آل ترین نوعش فراهم کنید و بعد دست به کار شوید، اگر شما هم فکر می  کنید برای نوشتن یک مطلب که از تجاربتان نشات می گیرد باید اول یک نویسنده  تمام عیار شوید و بعد اقدام کنید، شما یک انسان ایده آل گرا و کمال گرای نا بهنجار هستید.مثالی از ایده آل گراییدانشمندان علوم رفتاری دریافته اند که  بعضی افراد جوری بزرگ شده اند که معیارهای موفقیت شان را دست بالا می  گیرند. آنها این ویژگی شخصیتی را کمال گرایی یا Perfectionism می نامند.  کمال گرایی بستری را آماده می کند که آنها اضطراب زیادی را تجربه کنند.نقاشی که آن قدر نمایشگاه برگزار نمی  کند تا موزه هنرهای معاصر بیاید سراغش،دانش آموزی که موقع انتخاب رشته  دانشگاهی، فقط دانشگاه تهران را وارد برگ انتخاب رشته می کند، ورزشکار یا  مربی ای که همه مساوی گرفتن ها را یک شکست مفتضح می داند،؛ همه و همه نمونه های افراد کمال گرا هستند. ته تمام این آرمان های  بالابلند، یک ترس ظریف از شکست خوردن خوابیده است؛ ترسی که موجب می شود فرد  همیشه در حالت تنش و اضطراب باشد.نگرش کمال گرایانه ، یک دور معیوب را  بوجود می‌آورد. افراد کمال گرا ، نخست مجموعه‌ای از اهداف غیر قابل دسترس  را ردیف می‌کنند. در گام بعدی در رسیدن به این اهداف شکست می‌خورند، زیرا  دسترسی به آن اهداف غیر ممکن می‌باشد. در گام بعدی ، زیر فشار میل به کمال و  ناکامی مزمن غیر قابل اجتناب ناشی از آن، خلاقیت و کارآمدی آنها کاهش  می‌یابد. و بالاخره این روند، افراد کمال گرا را به انتقاد از خود و سرزنش  خود هدایت می‌کند که نتیجه این روند نیز عزت نفس پایین می‌باشد. این مسایل ،  احتمالا اضطراب و افسردگی نیز به همراه خواهد داشت.کمال گرایی نیز طبق تعریف روان  شناسان یک ویژگی شخصیتی است. احتمالا در کودکی یاد گرفته‌اند که دیگران با  توجه به میزان کاریشان به آنها بها داده اند، در نتیجه احتمالا آنها یاد  گرفته اند در صورتی به خود بها دهند که مورد قبول دیگران واقع شوند (فقط بر  پایه میزان پذیرش دیگران به خود بها دهند). بنابراین عزت نفس آنها براساس  معیارهای خارجی  پایه ریزی شده است. این امر می‌تواند آنها را نسبت به نقطه  نظرها و انتقادات دیگران آسیب پذیر و به شدت حساس نماید.اعتقاد داشتن به این امر که دیگران به  آسانی به موفقیت می رسند: افراد کمال گرا ، مشاهدات خود را به گونه‌ای جمع  آوری می‌کنند، که بگویند افراد دیگر با کمترین تلاش ، خطاهای کم ،  استرسهای عاطفی کمتر و بالاترین اعتماد به نفس به موفقیت دست می‌یابند. در  عین حال افراد کمال گرا کوششهای خود را پایان ناپذیر و ناکافی تلقی  می‌کنند.آنها به جای این که از امکاناتی که  دارند لذت ببرند، غصه می خورند که چرا در زندگی به حد مطلوب خود نمی رسند و  این امر باعث می شود که همیشه تا حدی افسرده باشند.منابع: http://jameesalamat.com/article/57/%D8%AA%DB%8C%D9%BE-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF  http://aydinnamdar.com/blog/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF/ </description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 11:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ترم هشت که بگذری...</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-p4s6bbujgvkn</link>
                <description>سال 93 بود عید رو کلا درس خوندیم، مدرسه موندیم و کلی درس خوندیم و واسه کنکور آماده شدیم. کنکور فرا رسید من که میدونستم انقدری نخوندم که بهترین دانشگاها قبول بشم استرس نداشتم ولی دوستان خر خونمون استرس شدید داشتند...کنکور رو دادیم و خلاصه یه شب مشهد بودیم پارک کوه سنگی نشته بودیم نت انتن نمیداد و اونشب فقط برام پیام اومد که نتیجه ها اومده...نصف شبش  هرطور شده با تبلت داییم نتیجه رو دیدیم... حدود 18 هزار! خوبه...یادم میاد رفتیم حرم و تا سحر حرم بودیم و من خیلی ارامش داشتم اونشب و از خدا و امام رضا ع تشکر میکردم...خوشحال بودم که می تونم یجایی حالا شاید شبانه قبول بشم بالاخره. خرخون هامون کمتر از من هم حتی شده بودن...گذشت امتحان نهایی هامون رسید که همه رو قبول شدم و فقط یک امتحان که نهایی نبود (درس احتمالات) افتادم!از این درس و معلمش حالم به هم میخورد. شهریوری شدم و شهریور هم نخوندم و کسی هم کمکم نکرد که بازم چیز خاصی سر امتحان ننوشتم ولی یطوری خلاصه قبولم کردن که به دانشگاهم لطمه وارد نشه.ترم یک دانشگاه افتضاح بود نصف واحد هارو افتادم...ترم دو افتضاح تر. ترم سه ترم چهار ترم پنج ترم شش ترم هفت...  همه افتضاحترم هشت که شد رسیدم به 91 واحد! الانم ترم 9 هستم 97 واحد پاس کردم و 15 واحد برداشتم که نمیدونم ده ترمه تموم بشم یا یازده ترمه.ولی انگار اصلا طلسم شده این دانشگاه! نمیدونم چرا ولی هر کاری میکنم نمیشه و به درای بسته میخورم گاهی از خودم می پرسم امکان داره من مدرک کارشناسی مو ببینم یا نه؟ دیگه برام مهم نیست که کی تموم بشه ولی اصلا در خیالم هم نمیتونم تصور کنم که تموم بشه!نمونه ش واسه آزمایشگاه ریز پردازنده رفتم اردواینو خریدم سوخت رفتم دوباره اردوینو خریدم دماسنجم سوخت... کلا نمیشه! هرکاری میکنم نمیشه که یطوری تموم بشهخستم دیگه... مثلا یه نمونه دیگه اینکه بچه های ما به یه استادی خوردن که سیستم های مدیریتی رو بدون خوندن پاس شدن من ولی خوردم به یه استادی که بعد از اینکه دانشگاه تعطیل شد تازه کلاس اقا شروع میشه و انقد خشک هست و اینکه اصلا طرف وقتی حرف میزنه هیچی نمیفهمی چون جمله هاش نه سر داره نه ته. نه فعل داره نه مفعول نه فاعل ...  در یه کلمه چرررت میگه.کلا هم درس نخوندم هم بدبختی اوردم ولی الان دیگه حس درس نیست فقط این مدرکه بیاد و تموم بشه بره...نمیدونم شایدم اصلا نرسم بهش...حتی انقدر ناامید هستم که بتونم فکر کنم این چهل واحد هیچوقت تموم نشه</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Fri, 14 Dec 2018 00:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محافظت از باتری گوشی مان</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-xughgjcmhz9u</link>
                <description>سلام میخوام چندتا نکته در مورد نحوه نگهداری از باتری گوشی رو بگم:بریم سراغ اصل مطلباولین نکته:اولین نکته اینکه گوشی تونو شب به شارژ نزنید! بله درسته که گوشی وقتی باتریش پر بشه قطع میکنه و دیگه شارژ اضافی وارد گوشی تون نمیشه ولی اینم در نظر بگیرید که تا صبح به شارژه و اگر گوشی روشن باشه مصرف داره. و حالا در نظر بگیرید تا میاد یکم کم بشه دوباره شارژ میشه و یسری سلول های گوشی پدر شون در میاد :)دومین نکته:دوم اینکه گوشی تونو فقط با شارژر خودش شارژ کنید تا مطمئن بشید امپر و ولتاژ مناسب وارد میشه. گوشی به شارژرش عادت میکنه:)سومین نکته:سوم این که اول شارژر رو به برق بزنید و بعد گوشی رو به شارژر.شک بدترین و مضر ترین المان برای باتری گوشیه. اینطوری میگذارید وقتی که ولتاژ به میزان ثابت رسید بعد گوشی رو به شارژر میزنید.چهارم:چهارم اینکه باتری گوشی رو بین 10 تا 90 درصد نگهدارید و خیلی نگذارید خالی بشه اینطوری به باتری کمتر فشار میادپنجم:پنجم اینکه نگذارید گوشی داغ بشه که برا باتری ضرر داره... حالا چه با بازی کردن داغ بشه چه هرطور دیگه.ششم:ششم اینکه گوشی وقتی به شارژ هست اصلا و به هیچ عنوان ازش استفاده نکنید. این کار بسیار مضر هست هم برای گوشی هم برای سلامتی شما هم برای سیم شارژر! چون دیدم افرادی که بخاطر همین موضوع ماهی یک سیم شارژر قطع میکنن :)مرسی که تا اینجا همراه من بودی ;-)</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Thu, 13 Dec 2018 00:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درگیری ذهنی شبا هنگام</title>
                <link>https://virgool.io/@whoami/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-u5yelyhzw3pt</link>
                <description>شب که میشه لود مغزم میره رو صد ! ینی اینکه انگار ترافیک رفتو آمد فکرا از چند ده هزار فکر در ثانیه هم رد میکنه و ذهنم میشه پر از فکر های مختلف طوری که سی پیو ی مغزم overload میکنه هزاران هزار فکری که میاد تو مغزم تحلیل و بررسی می شه بعد میره! از اینکه رفتار فلانی بعد از تصادف پسرش باهاش چی هست بگیر تا رفتار  فلان دوستم چند سال پیش، از فکرای سیاسی تا فرهنگی و اقتصادی و ... از ایده های مختلف تا فیلم سینمایی که چند سال پیش نگاه کردم... حتی دیشب داشتم به شب خواستگاری رفتن داییم که حتی توش حضور نداشتم فکر میکردم! :)شب که می شه همه چیز عادیه تا وقتی که سرم رو میذارم روی بالش...اون موقع ست که افکار مختلف از همه جا مثل ویروس کل مغز منو فرا میگیره و نمی ذاره بخوابم.چند ساعتی باید مغزم کار کنه تا نمیفهمم کی خوابیدم...عجیبه!</description>
                <category>WhoAmI</category>
                <author>WhoAmI</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 16:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>