<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@windows.98in2021</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 05:00:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/676375/avatar/JEojNq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد</title>
            <link>https://virgool.io/@windows.98in2021</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «کالیگولا»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%DA%AF%D9%88%D9%84%D8%A7-unglltxdlyh8</link>
                <description>این یادداشت را برای چالش کتاب خوانی طاقچه می نویسم.این نمایشنامه توسط «آلبر کامو» 1938 نوشته شده است. من از ترجمه خانم «پری صابری» استفاده کردم البته کتاب صوتی که ایشان ترجمه کرده بودند. این کتاب صوتی به وسیله گروهی از گویندگان اجرا شده بود. مدت زمان کتاب صوتی 2 ساعت و 9 دقیقه است. من از کتاب صوتی که از چند گوینده استفاده کند خوشم می‌آید اما این اثر آن کیفیت را نداشت و گوینده ها را دوست نداشتم اما از کتاب صوتی که یک گوینده داشته باشد بهتر بود.کتاب درباره امپراتوری از روم به نام «کالیگولا» است که اسم کاملش «گایوس یولیوس سزار کالیگولا اگوستوس ژرمانیکوس» است(این رومی ها چطور این اسم ها را حفظ می کردند؟). پس از مرگ معشوقه‌اش دیوانه می‌شود(دیدم نوشته بودند خواهرش است ولی توصیفاتی انجام می دهد که عنوان خواهر برای آن درست در نیست یا برای ما بیگانه است البته برای همه بیگانه باشد). بنابر آنچه نوشته شده است داستان واقعی است. البته به نظرم خر و بیناموس بوده است تا دیوانه!در ویکی پدیا نوشته است که 4 سال حکومت کرده است و سربازان ویژه اش او را کشته اند. بچه هم داشته است. اول کتاب می گوید که بین هر پرده 3 سال فاصله است(نمایشنامه 4 پرده است) اما کل حکومت این یارو 4 سال است!با مرگ معشوقه اش دیدگاهش به زندگی و خاصه مرگ عوض میشود و تبدیل به یک بی شرف می شود. یک جورایی شاید میخواهد بگوید درست است که من نمی توانم با خدا دربیافتم اما می توانم با آزادی عمل یک خدا با مردم رفتار کنم تا کافر بشوند. حقیقتا تغییر جهان بینی‌اش را متوجه نمی شوم با اینکه خیلی حرف مفت می‌زند(بعضی مواقع سعی در سخنان بزرگان زدن انسان را به ورطه جفنگیات می اندازد البته شاید صرفا من آن جملات را نفهمیدم). بازی با مفاهیم هم زیاد به چشم می خورد.من را به یاد نادرشاه افشار انداخت. نادرشاه پسرش رضاقلی میرزا را کور کرد و دیوانه شد و دست به کشت و کشتار زد و در آخر هم سردارانش او را کشتند. البته عده‌ای می‌گویند که این روایت درست نیست.من درباره این امپراتور چیزی نشنیده بودم ولی ظاهرا محتوای زیادی برای این بنده خدا تولید شده است. نکته مهم این سایت های که من دیدم این است که این امپراتور شخصیت شاسگول کتاب را نداشته و رسما خونخوار و خلاصه اینکاره بوده است. طبعا کامو برای هدف خود تغییراتی ایجاد کرده که طبیعی است چون بعید است که قصد نوشتن کتاب قصه یا تاریخ را داشته باشد.من تا بحال نمایشنامه نخوانده بودم همچنین نمی دانستم کامو نمایشنامه هم نوشته است.حکومت کردن یعنی دزدیدن، اینو همه می دونند. فقط شیوه دزدیدن فرق می کند. من آشکارا خواهم دزدید.و من درست به خاطر این که شما آزاد نیستین از شما متنفرم در تمام سرزمین رم یگانه فرد آزاد منم شادی کنین بالاخره از سرزمین شما مردی برخاست که آزادی رو به شما می آموزد برو کرآ تو هم همینطور سیپیون دوستی برام مسخره است برین و به رومی ها اعلام کنین که بالاخره آزادی به اونا بر میگرده .... آزمون دشواری در پیشه!مردها گریه می‌کنند برای اینکه مسائل اون طور که باید نیستند.این استراتژی است که دربار نسبت به کالیگولا مدنظر قرار می دهند زیرا مردم با این موضوع فعلا همراه نیستند:«با ظلم می‌شود مبارزه کرد ولی به ستمکاری بی‌غرض باید نیرنگ زد و آن را دامن زد و منتظر نشست تا این منطق به جنون بکشد»قبول دارم که مرگ عزیزان می تواند انسان را به ورطه بی عقلی بیندازد. من هم دیده ام. اما پس از مدتی و سرد شدن فرد دوباره به حالت قبل برمی گردد. در وجود انسان‌ها همیشه آرامشی هست که هنگام درماندگی به سوی او پناه می‌برند یک پناهگاه خلوت در مرز گریستن.پناهگاه کالینگولا تحقیر کردن است. خلاصه که بافتن این نمایشنامه را نفهمیدم. می شود بافت اما آخرش به چیزی نمی رسم.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 23:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «پهلوی سوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85-wbjurik5ldia</link>
                <description>این یادداشت را برای چالش کتاب خوانی طاقچه می نویسم.کتاب «پهلوی سوم» اثر حسن بشیر و کاظم موذن است. که در 196 صفحه نوشته شده است.کتاب، به نوعی پاسخ؟! مستند پنج قسمتی شبکه من و تو به نام «انقلاب 57» است. چرا به نوعی؟ به قول خود کتاب، این کتاب یک تحلیل گفتمان و فرامتن ارائه داده است و در کنار آن به نقد یا هر چیز دیگری پرداخته می‌شود.بین دو کتاب شهید آوینی(حلزون های حلقه به گوش و توسعه و مبانی تمدن غرب) این کتاب را انتخاب کردم که یحتمل اشتباه کردم. البته نویسنده در مقدمه می گوید که یک «تحلیل گفتمان» انجام داده است و نتیجه را اعلام کرده است و به نظر من برای اینکه مخاطب را بیشتر کند و ارزش کتاب را بالاتر ببرد یک سری پاسخ ها هم نسبت به مستند ارائه می دهد(در ابتدای کتاب همچین توضیحی را داده است). لذا برای قسم دوم، کتاب را انتخاب کردم(البته یک بنده خدایی هم این کتاب را معرفی کرده بود) منتها قسمت اعظم کتاب همان «تحلیل گفتمان» است و پاسخ هایی که لابه لای بحث ارائه می‌شود دندان گیر نیست و سریع رد می‌شود. بنابراین کتاب را دوست نداشتم.مستند از سال 1356 تا 22 بهمن 1357 ادامه می‌یابد. مدت زمان آن 9 ساعت و 8 دقیقه است. با توجه به مدت زمان مستند آن را ندیدم(واقعا حسش نبود). ولی یک مستند دیگر که در کتاب به آن اشاره شده است یعنی «مهمانی بزرگ شاه» را نگاه کردم که ساخته شبکه BBC فارسی است و بسیار عجیب بود. من این شبکه‌ها را نمی بینم؛ عادی است که BBC به پهلوی حمله کند؟ کتاب چند بار به این مستند که در تناقض با مستند«انقلاب 57» است اشاره می کند.عنوان کتاب هم عجیب است در نگاه اول تصور می شود درباره ربع پهلوی یا سیروس سوم است :)))) اما ظاهرا ربطی ندارد. دلیل انتخاب این عنوان را نفهمیدم.تحلیل گفتمان:تعبیه ساز و کار مناسب و اعمال آن در کشف و تبیین ارتباط گفته یا متن با کارکردهای فکری و اجتماعی. تحلیل گفتمان درصدد کشف و تبیین ارتباط بین ساختار دیدگاه‌های فکری- اجتماعی و ساختارهای گفتمانی است.قسمت جالب کتاب همان فصل اول است که برای امثال من که مستند را ندیده ایم تیتروار مباحث مطرح شده در هر قسمت مستند را می نویسد که بسیار خوب است(🎉). نویسنده می گوید تصاویر و فیلم های جالبی در مستند وجود دارد که من را کنجکاو کرد ولی خب مستند طولانی است.بعد از اینکه هر کس مستند را دیده و یا ندیده دیدکلی و منسجم از آن پیدا کرد یک دسته بندی کلی از مطالب ارائه شده در مستند را بیان می کند و سپس یک به یک را توضیح میدهد که واقعا خسته کننده می‌شود (هشت مولفه اصلی و ۴۳ مولفه فرعی). بخش اصلی کتاب همین بخش است:تصویرسازی از شخصیت شاه و اطرافیاندستاوردهای شاه و شرایط کشور پیش از انقلاب اسلامیدفاع از برخی اقدامات خاص شاهقرار گرفتن در جایگاه آسیب شناسی عملکرد رژیم پهلوی در مواجهه با انقلابیونتخریب ویژه و گسترده تصویر و جایگاه آیت الله خمینیتخریب عمومی تصویر و عملکرد گروه‌های انقلابی و بدنه مردمی آنارائه تفسیر درباره علل وقوع انقلابتصویرسازی از فعالیت گروه‌های تاثیرگذار در انقلابفصل آخر نیز استراتژی های مستند را بحث کرده است. واقعا کتاب جذابی نبود، یعنی چیز جذابی برای تعریف کردن برای شما ندارم. تصورم از کتاب چیز دیگری بود که انتخابش کردم. خلاصه که حال نکردم. چرا باید یک مستند را به این شیوه تحلیل کرد و به مخاطب داد؟ الان که فکر می کنم همان انسجام دادن به ذهن مخاطب کارکرد اصلی آن است. یحتمل مستند آس پهلوی چی‌ها است و تقریبا هر چیزی را که می خواستند درباره پهلوی گفته‌اند و من که می خواهم بدانم پهلوی‌ها حرف حسابشان چیست می توانم به آن مستند یا این کتاب مراجعه کنم ولی باز هم می گویم بسیار خسته کننده است. البته کتاب داستان نمی خوانیم که جذاب باشد ولی خب همان کتاب های جدی و مباحث سیاسی نیز یک کششی دارند... نمی دونم والا</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 23:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «هنر خوب زندگی کردن»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ko4vqwmukrrg</link>
                <description>این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه مینویسم.کتاب «هنر خوب زندگی کردن» اثر رولف دوبلی است که عادل فردوسی پور(و دو نفر دیگه) آن را ترجمه کرده است. کتاب صوتی این اثر هم با صدای عادل فردوسی‌پور منتشر شده است. مدت زمان کتاب صوتی 8 ساعت و 20 دقیقه است. همون طور در یک مرور دیگر در یک سایت دیگر نوشتم صدای این بنده خدا را برای کتاب صوتی و راوی بودن نمی‌پسندم، همان مجری‌گری بهتر است(استفاده‌ای که سازندگان چند کتاب صوتی از تعطیل شدن 90 كردن هیچ کس نکرد).در مقدمه اشاره می‌شود که کتاب نتیجه تحقیقات شخصی نویسنده است.(نمی‌دونم چرا نویسندگی را نمی‌توانم به عنوان شغل قبول کنم. محققان تا حدی قابل قبول است بالاخره یک فیلدی وجود دارد و روی یک چیز مشخص تحقیق انجام می‌شود منتها وقتی چیزی بلد نیستی بعد بروی دوتا منبع را ببینی و کتاب بنویسی یک جوری است، یحتمل اشتباه می‌کنم ولی خب «فعلا» نظرم همین است)به طور کلی نظر خنثی‌ای نسبت به کتاب دارم: آره دیگه یک کتاب بود… اگر در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» بحث خطاهای ذهنی بود و به نظر من جذاب هم بود(به درد رشته تحصیلی من هم می‌خورد و فکر می‌کنم برای همه لازم است آن خطاها را بدانند) این کتاب جذابیت آن را نداشت شاید  «عنوانی که از آن کتاب در ذهنم ساخته‌ام علمی بودن است» و به خودم می‌گفتم «ایول، در حال خواندن یک کتاب علمی هستی و یک پله بالاتر خواهی رفت» اما خواندن این کتاب حس خواندن کتاب‌های زرد را به من داد گرچه همانطور که گفتم در مقدمه می‌گوید که کتاب را براساس مطالعات نوشته است. خب حس من این بود، فعلا که نمی‌شود کاری کرد!52 نکته که در زندگی به درد می‌خورد را فهرست کرده است که شبیه کتاب‌های موفقیت است منتها سطحش از کتاب‌های زرد موفقیت بالاتر است چون پایه تقریبا علمی دارد.نظر کلی خودم را درباره نکته‌ها بگم و دو سه تا از آن‌ها که به نظرم مهم بودند را ذکر می‌کنم:به طور کلی برخی از نکات بدرد بخور هستند، بعضی دیگر با چارچوب اخلاقی من سازگار نیست(خود کتاب در فصل  26 تا 28به همچین چیزی اشاره می‌کند)، بعضی هم حرف مفت و بدرد نخور بود.منظور من ا از «بدرد نخور» این است که حداقل به ظاهرا عملی نیست مانند فصل 13 که می‌گوید پول تا یک حدی به درد می‌خورد که درست است اما می‌شود رها کرد و دنبال پول نرفت؟ من ندیدم، شما دیدید قیدش را بزنند؟ حرص پول مانند زهر است، باید خیلی آدم باشید که بتوانید بر آن غلبه کنید.کتاب می‌گوید باید عزت نفس را افزایش دهید... باشه ...  گذشته از آن با افزایش درآمد قفل نیازهای مرتبه بالاتر باز می‌شود و بدبختی و حسرت از نو آغاز می‌شود یا فصل 17 و 52 که ارجحیت تایید خودمان بر دیگران است که به نظر عملی نیست، بهتر است بگویم به نظرم مرتبه بالایی از عزت نفس و اعتماد به نفس که برای من دست نیافتنی است را میخواهد. البته الان هم  تایید خودم را ملاک قرار می‌دهم منتها نتیجه ای که این نویسنده می‌گیرد را من نمی‌بینم. فصل 29 هم رویای قشنگی برای من است، عملی است ولی فی الحال ترسناک است.فصل 46 را می‌پسندم به نوعی چشم به چشمی را نفی می‌کند یا فصل 14 که بر شناخت خودمان تاکید می‌کند نیز به نظرم درست است، به عبارتی اگر حدود و ثغور خودمان را بدانیم رشد خوبی خواهیم کرد. فصل 12 هم به نظرم بیماری عصر ماست(مسابقه خریدن). فصول دنیای عادل و تواضع را هم قبول دارم و خوب است. 19 و 24  را هم قبول دارم.یک جوری نوشتم انگار کتاب بدی است، نه! شاید انتظار من زیاد است و اصولا نسبت کتاب‌هایی که در مورد «نکات زندگی» و «موفقیت» و امثال این‌ها است گارد دارم … در کل کتاب بدی نیست ولی به همون علتی که گفتم حس خوبی ندارم.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 02:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «سقوط»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-t9sc6v2pbkjo</link>
                <description>این یادداشت را برای چالش کتاب خوانی طاقچه می نویسم.کتاب سقوط نوشته البر کامو است و من ترجمه آناهیتا تمدن را خواندم. البته تقریبا نصف کتاب را با صدای استاد بهرام ابراهیمی گوش کردم. مدت زمان کتاب صوتی 4 ساعت و 24 دقیقه است. ترجمه هم تا حدود زیادی خوب بود. بعضی جاها گنگ می شد البته شاید نوشتار به همین صورت است به هرحال بعضی از قسمت ها برای من نامفهوم بود.کتاب تقریبا کوتاه است لذا سر بسته یک مقدار توضیح می دهم. کتاب مونولوگ است. قصه 5 روز از زندگی ژان باتیست کلمانس را روایت می کند. کتاب از زبان یک وکیل یا قاضی توبه کار روایت می شود و در آمستردام می گذرد. انگار شما/ما/من در کنار راوی که همین جناب وکیل است نشسته ایم و او برایمان خاطره و سرگذشتش را تعریف می کند(این «ما» البته خودش هم هست اما در گذشته و قبل از آن که قاضی توبه کار باشد به عبارتی می خواهد ما را نصیحت کند و از آنچه در انتظارمان است انذار دهد).از این جهت خود را «قاضی توبه کار» معرفی می کند که چندسال پیش زمانی که از خانه زیدش می آمده و از روی پل رد می شود یک زن خودکشی می کند و او هیچ کاری برای کمک به او نمی کند که سبب می شود به فکر فرو رود و ... دنبال آدم هایی با گذشته شبیه به خودش است تا اشتباهات او را نکنند و الی آخر (این را نباید می نوشتم؟ ویرگول Spoiler  ندارد؟)او به کنار ما می آید(یک مخاطب) و به جهت این که صاحب میخانه مکزیکوسیتی فقط هلندی بلد است قصد کمک به ما را دارد و سر صحبت طولانی ای را با ما باز می کند. اول احساس می کردم صرفا خود شیفته و از خود راضی است اما به مرور گندش درآمد؛ به عبارتی یک مقدار باغچه را بیل زدیم و کرم ها کم کم پیداشان شد. اما داستان از ابتدا شروع نمی شود و خطی نیست و باید مانند پازل داستان را درست بچینید. تا اتفاقات را متوجه شوید. چیزی که خیلی توی ذوق می زند ریا، نفاق و زن بارگی است.این عبارت که درباره نحوه سخن گفتن و ظرافت های آن است هم جالب بود؛ معتقد است بعضی مواقع این ظرافت کلام یک سرپوش برای ایرادات و نقایص گوینده است:شیوه گفتار مانند پارچه ابریشمی است که بیشتر وقت‌ها اگزما را پنهان می‌کند البته اگر کسی دوست دارد همیشه جوراب‌های لطیف به پاک کند به آن دلیل نیست که پاهای کثیفی دارد.بدون شرح:خوب میدانم که نمیتوان از حکمرانی و به خدمت گرفتن دیگران گذشت. هر آدمی همان طور که به هوای پاک نیاز دارد به برده هم نیاز دارد. دستور دادن مثل نفس کشیدن است، با این عقیده موافقید؟ و حتی فقیرترین آدمها هم میتوانند نفس بکشند. آخرین فرد، در مراتب اجتماعی هم بالاخره، همسری، فرزندی دارد. اگر هم مجرد باشد، سگی دارد. روی هم رفته اصل این است که بتوان خشمگین شد بدون آنکه دیگری حق جواب دادن داشته باشد. این دستور اخلاقی را شنیده اید: «آدم جواب پدرش را نمیدهد». این جمله، از یک جهت عجیب است. در این دنیا به جز آن کس که دوستش داریم، مگر می شود جواب کس دیگری را هم داد؟ از جهتی دیگر، قانع کننده است. خوب بالاخره یک نفر باید حرف آخر را بزند. وگرنه، برای هر دلیلی، می توان دلیل مخالفی آورد: و تا ابد این کار ادامه پیدا می کند. برعکس قدرت، همه چیز را فیصله می دهد. کلی وقت صرف این مطلب کردیم اما بالاخره آن را درک کردیم. برای مثال، شما باید به این مطلب توجه کرده باشید، اروپای پیر ما، در این مورد خیلی خوب فلسفه بافی می کند. دیگر مثل عهد ساده لوحی نمی گوییم: «من این طور فکر می کنم، به نظر شما چه ایرادی دارد؟» ما روشن بین شده ایم. ما اطلاعیه را جایگزین مذاکره کرده‌ایم می‌گوییم:«حقیقت همین است. شما می‌توانید همچنان درباره آن بحث کنید، برای ما مهم نیست. ولی تا چند سال دیگر، این پلیس است که به شما نشان خواهد داد که حق با من است.»هر آدم باهوشی آرزو دارد گانگستر باشد و تنها با خشونت در جامعه حکمرانی کند. اما از آنجایی که این کار به آن اندازه‌ای که در کتاب‌های گانگستری می‌باورانند ساده نیست آن را معمولاً به سیاست واگذار می‌کند و به سوی حزبی بی‌رحم‌تر می‌دود. اگر بتوان از این طریق بر همه حکومت کرد پست شدن روح چه اهمیتی دارد، مگر نه؟ من در خود متوجه رویای شیرین ظلم و ستم می‌شدم.حقیقتش نفهمیدم ارتباط این کتاب با فلسفه چیست و چرا در لیست کتاب های پیشنهادی این ماه قرار دارد لذا در اینترنت گشتم ببینم قضیه چیست. نوشته بودند که فلسفه پوچی را تأویل کرده است. یک چیزهایی نوشته است که به گروه خونی من نمیخورد. به نظرم یک آشنایی کوچکی با فلسفه و مکاتب آن باید داشته باشید تا خودتان بفهمید قضیه چیست و گرنه باید در اینترنت جستجو کنید.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 17:07:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «چگونه کمال گرا نباشیم؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-b9oyu3iltf4a</link>
                <description> این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.کتاب «چگونه کمال گرا نباشیم؟» توسط استفان گایز در سال 2015 نوشته شده است و  ترجمه آن 244 صفحه است(کتاب اصلی 225 صفحه است) و نویسنده پرفروشی هم هست در آمازون درباره کتاب «خرده عادت»ش اینگونه نوشته است «پرفروش ترین کتاب در سراسر جهان به 17 زبان!». خب اول نظرم را بگم بعد یک خلاصه خلاصه از کتاب را بنویسم(خلاصه ای که برای خودم نوشتم 20 صفحه است یک چیزایی از آن را اینجا مینویسم). بریم ببینیم چه می شود.نویسنده: استفان گایز به نظر من محور اصلی کتاب «پایین آوردن انتظارات» است درست تر بگویم «واقعی کردن انتظارات» است(البته کتاب علت های دیگری را هم برای کمال گرایی بیان می کند). خودمان که می دانیم چه گُلی هستیم و ظرفیتمان چقدر است و در چه اندازه و سطحی قرار داریم لذا وقتی سنگ بزرگی برمی داریم قدم اول برای انجام ندادن را برداشته ایم یا یک مثال جالب تر آن است که سگی زیاد پارس می کند گاز نمی گیرد(بلانسبت) :)))))))))لذا اینجاست که می گویند کمال گرایی بلای خانمان سوز است. کمال گرایی انسان را متوقف می کند. به صورت کلی اگر چیزی باعث می شود که ما فقط نمره 20 را بپذیریم و با گرفتن نمره 19 عزای عمومی اعلام می کنیم یعنی یک جای کار می لنگد.اگر بر روی زمین واقعیت قدم برداریم امیدی وجود دارد که به مراتب بالاتر در هر زمینه ای برسیم(بالاتر نه الزاما 100) ولی اگر کارها بخواهیم را به مثابه یک کامپیوتر یا ماشین و به عنوان تک ستاره آسمان شغل و تحصیل یا هر زمینه ای انجام دهیم با کله به زمین می خوریم. مسی هم 100 نبود و نیست (امتیاز مسی تو فیفا 97 بود یا رونالدو؟) همیشه جلو می ایستد و زیاد در کار دفاعی مشارکت نمی کند حتی در فینال جام جهانی پارسال! یک زمان هایی وجود دارد که می بازد ولی هنوز هم مسی است و «خواهان»دارد. مهم این است به اندازه «کافی» تلاش کنیم با روح و روان خود بازی نکنیم.لازمه بالا رفتن ساختن نردبان است. نردبان را بسازید و بالا بروید، شاید باورتان نشود ولی نمی توانید پرواز کنید. برای ساختن باید از کارهای کوچک و ساده شروع کرد و یادگرفت و «اشتباه کرد» و با مداومت به تبحر رسید اما اگر «تصور» کنید که باید تمام کارها در حد اعلا انجام دهید بعد شروع کنید کاری به جایی نخواهی برد(فقط باید چوب فلان و چکش بهمان وجود داشته باشد تا بتوان نردبان ساخت!).به طور مختصر این چیزی است که من از کتاب فهمیدم و بیشتر توجهم را به خودش جلب کرد. امیدوارم درست فهمیده باشم.خلاصه ای از فصل های کتاب «چگونه کمال گرا نباشیم؟»بخش 1: مقدمهتعریف کمال گرایی: وضعیتی که فرد هر چیزی غیر از نهایت کمال را غیر قابل قبول می داند.در این فصل خرده مقیاس ها را معرفی می کند(عناوین فصل 5 تا 9 همان علت های کمال گرایی) و بر لزوم آشنایی اصولی بر مفهوم کمال گرایی تاکید می کند.بخش2: ذهن کمال گراکمال گرایی انواع مختلفی دارد ولی هسته آن 3 چیز است(کمال گراها دنبال چه هستند؟):موفقیتکیفیتکمیتریشه کمال گرایی(چه شد که کمال گرا شدید؟):ناامنیخود کم بینینارضایتیوالدین و مدرسهمزیت کمال گرایی!تنها مزیت کمال گرایی(البته چندتا دیگه را گفته است مهم ترینش این است) حفاظت در برابر خدشه به اعتماد به نفس است که ارزشش را ندارد. مانند حیواناتی که در حفاظت هستند و توانایی حضور در حیات وحش ندارند.بعضی مواقع لازم است شکست بخوریم تا بتوانیم قوی تر شویم مانند ورزش های رزمی که فشار زیادی روی فرد است اما خروجی یک فرد قوی است.دو نوع از کمال گرایی:کمال گرای فوق سرعت: هیچ گاه به هیچ چیز راضی نیست.کمال گرای زمین گیر: با ترس از شکست در یک زندگی کم معنا گیر می کنند.بخش3: سم کمال گراییدر این بخش به مضرات کمال گرایی می پردازد به عنوان نمونه:در یک مطالعه در سال 1990، روانشناس رندی او. فراست از کالج اسمیت و دانشجوی آن زمان او پاتریشیا آ. مارتن (در حال حاضر مارتن دی بارتولو و روانشناس در اسمیت) از 51 دانشجوی دختر کالج - که برخی از آنها در مقیاس کمال گرایی امتیاز بالایی کسب کردند - خواستند که یک پاراگراف را بازنویسی کنند. دانش‌آموزان کمال‌گرا وقتی فشار کم بود خوب عمل می‌کردند. اما وقتی به آنها گفته شد که کار آنها ارزیابی می شود و با کارهای افراد دیگر مقایسه می شود، آنها این کار را مهم تر ارزیابی کردند و نسبت به افراد غیر کمال احساس بدتری نسبت به آن داشتند. علاوه بر این، نویسندگان حدس می‌زنند که نوشته‌های کمال‌گرایان به‌طور کلی پایین‌تر است – احتمالاً به این دلیل که کمال‌گرایان، از ترس انتقاد، از فرصت‌هایی برای دریافت بازخورد ویرایش اجتناب می‌کنند و در نتیجه مهارت‌های خود را توسعه نمی‌دهند.(لینک)در قسمت آخر هم تقریبا به نقد کتاب های دیگر که تاکید انگیزه زیادی می کنند می پردازد و انواع انگیزه و چیزی که مدنظر خودش است را بیان می کند.بخش 4: آزادی معمول گراییروش جایگزین خود را که «معمول گرایی» است را شرح می دهد.چرخه کامل یک کار موفقیت آمیز و معمول گرایانه:افکار و ایده‌های معمولییک تصمیم معمولیاقدام به کاری معمولیمطابقت دادن معمولی: از چیزهایی که در مسیر یاد گرفته اید استفاده کنید.نتیجه‌ای معمولی اما موفقیت آمیزبخش 5: انتظارات غیر واقعیپول مردم را خوشحال می‌کند اما مطالعات نشان می‌دهد که این اثر با گذشت زمان کاهش می‌یابد زیرا که پول بیشتر انتظارات بیشتر با خود همراه می‌آورد حتی برای همان پول درآوردن! اگر انتظار دارید که امروز سر کار ۱۰ دلار پول درآورید و ۱۰۰ دلار درآورید از خوشحالی سر از پای نخواهید شناخت اما اگر کسی انتظار داشته باشد که امروز ۱۰۰۰ دلار درآورد ولی فقط ۱۰۰ دلار پول درآورد ناامید خواهد شد. پس ممکن است دو نفر تقریباً با همان نتیجه ۱۰۰ دلار واکنش‌های احساسی متفاوتی داشته باشند.لذا انتظارات و حد کافی بودن را برای خودتان مدیریت کنید تا بتوانید از پس کمال گرایی برایید.کمال‌گرایان از میلی که برای گرفتن نتایج مثبت دارند به عنوان انگیزه‌ای برای پیش رفتن در مسیر استفاده می‌کنند در حالی که معمول‌گرایان بر مسیر تمرکز می‌کنند و نتایج را به حال خود وا می‌گذارند.بخش 6: نشخوار ذهنینشخوار ذهنی نوعی کمال‌گرایی است که فرد به طرز وسواس گونه‌ای به مشکلات و یا اتفاقاتی که باعث به وجود آمدن آن مشکلات شده‌اند تمرکز می‌کند معمولاً فرد درگیر افکار خود انتقادی در مورد نحوه عملکرد گذشته‌اش می‌شود.راه حل هایی برای نشخوار ذهنی:بپذیرید که نمی توانید گذشته را تغییر دهید.اگر مشکلتان نشخوار ذهنی در مورد عملکردتان است سعی کنید تشخیص دهید که آیا آن عملکرد مبتنی بر شانس بوده و یا شکست؟ اگر شانسی اتفاق افتاده است دوباره تلاش کنید. اگر یک شکست واقعی بوده است از این خوشحال باشید که یک روش را امتحان کردید و اکنون روش دیگری را امتحان کنید. اگر شک دارید که ترکیبی از آن دو است مانند هنگامی که بارها در کاری یا چیزی رد می‌شوید با استفاده از روشی جدید دوباره تلاش کنید.واگویی‌هایتان را کنترل کنید.فعال باشید(استفاده از تایمر و شروع کار).بخش 7: نیاز به تایید شدنچرا مردم در پی تایید شدن هستند؟اعتماد به نفس و عزت نفس ندارند و بنابراین در پی آنند که دیگران این خصوصیات را به آنها بدهند. وقتی شخص دیگری آن را به شما می‌بخشد دیگر نامش اعتماد به نفس نیست.می‌خواهند که همه دوستشان داشته باشند. این افراد تصور می‌کنند که افراد و یا فرد خاص تمام حرکات آنان را زیر نظر دارد.راه های نیز برای افزایش اعتماد نقس ارائه می دهد که بعضا مسخره است البته بیشتر مثال هایی که می زند مسخره است.بخش 8: نگرانی از ارتکاب اشتباهچرا از اشتباه می ترسیم؟ چون فکر می کنیم لو می رویم و مردم می فهمند موفقیت های ما توخالی و شانسی بوده است?خود ویرانگر: کسی که از سوی جامعه و دنیای اطرافش فردی موفق محسوب می‌شود اما از درون احساس می‌کند که دیگران را فریب داده و شرایط ایجاد موفقیتش شانسی بوده است (مثلاً اگر شایستگی‌ها و پرستیژ خود را پایین‌تر از شغلتان می‌دانید).طرز فکر دوگانه مطرح می کند به این معنی که فعالیت های خود را صفر یا صدی نکنید و کنار پایین آوردن انتظارات مقداری هم با خودتان مهربان باشید و اشتباهات را بپذیرید. لازم نیست همیشه 20 بگیریم.بخش 9: تردید در مورد انجام کارهانکته اصلی این فصل پیش بینی است که می گوید برای هر اموری نیاز به پیش بینی نیست. سرعت دادن به تصمیم گیری و کم کردن جمع آوری اطلاعات و محدود کردن ان به مقوله  های خاص را به عنوان راه حل مطرح می کند.پیش بینی کردن مبتنی بر نظریه است. می‌‌توانید تمام عمر پیش‌بینی کنید اما تنها راهی که می‌توانید مطمئن شوید همه چیز چطور پیش خواهد رفت امتحان کردن آن است. همین تجربه کردن است که باعث می‌شود در پیش‌بینی‌هایمان اشکالاتی را پیدا کنیم.بخش 10: راهنمای کاربردیدر سایت کتاب هم فصل 10 که خلاصه ای از راه کارها است را خلاصه کرده است!در کل بخواهم بگویم کتاب طولانی است و می شد در 50 صفحه یا کم تر کار را جمع کند اما مدام کش داده می شود. به نظرم شاید اگر همان فصل 10 را بخوانید کفایت کند.کتاب بعضا یک حس بدی را به من می دهد انگار کتاب بازاریابی است، درست است که یک محصول است ولی ما عادت به بازاریابی کتاب به این نحو نداریم. آخرش هم یک دوره Udemy را معرفی می کند. یک جوری است...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 16:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «گتسبی بزرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-gqveebdlcid7</link>
                <description>گتسبی بزرگاین یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.کتاب گتسبی بزرگ نوشته اسکات فیتزجرالد است و در سال 1925 نوشته شده است. کتاب صوتی این اثر 6 ساعت و 59 دقیقه است و راوی آن آقای آرمان سلطان زاده می باشد که ویژگی های معمول روایت های ایشان را دارد که مهم ترین آن صداسازی برای شخصیت ها است.اسکات فیتزجرالدترجمه  این کتاب من حیث المجموع بد نبود ولی خوب هم نیست. بعضی مواقع گنگ می شود. من 2 ترجمه را همزمان نگاه می کردم تا مقداری بفهمم قضیه چیست...دو فیلم هم از این کتاب ساخته شده است که من فعلا تمایلی به دیدن آن ندارم به اندازه کافی بی ناموسی خواندم و شنیدم و دیدن را به زمانی که اعصاب داشتم موکول می کنم، البته اگر نبینم و نبینید بهتر باشد مگر اینکه خوشتان بیاید، واقعا خوشتان می آید؟!این کتاب را ظاهرا بیل گیتس معرفی کرده است(1 و 2).از کتاب های پرفروش تاریخ است و حدود 30 میلیون نسخه فروخته است ولی به نظرم شاید ارزشش را نداشته باشد.داستان مربوط به دوران ممنوعیت الکل است. داستان عشق مثلثی شخصیت های مختلف است که من ازش خوشم نمی آید(اصلا مگر کسی خوشش می آید؟?)چون اعصابم را خرد کرد با اجازه تان کلیت داستان را می نویسم:قضیه از این قرار است که ما یک شخصیت نیمه فضول داریم به نام نیک کاراوی که خیلی علاقه به دانستن زیر و بم زندگی ملت دارد و به طور ناخواسته در جریان داستان ملت قرار می گیرد. برای کار از غرب به شرق می آید و به دیدن فک و فامیل(دی زی) و دوست دوران دانشگاهش تام بوکانن در نیویورک می رود. خب بی ناموسی شروع می شود. تام زیدی دارد به نام مرتل که او شوهر دارد(تف به اون ذاتتان). این دو هرزه در نیویورک آپارتمان دارند که با یکدیگر خلوت می کنند با این تفاوت که شوهر مرتل نمی داند ولی زن تام می داند. مرتل عقده ای است.  فکر کنم یک جا هم اشاره ای به بچه  داشتن می کند. ظاهرا قبل از هرزگی شوهرش را دوست داشته است.(در این کتاب زن و شوهر سالم ندیدم که البته نویسنده هم در جایی به آن اشاره می کند.)این یک قسمت از داستان است. می رویم به گذشته و 5 سال قبل ، زنِ تام عاشق یک خری بوده به نام گتسبی که آه در بساط نداشت. بنابر شرایط این دو نفر با هم ازدواج نمی کنند. گتسبی وارد قمار و فروش الکل تقلبی می شود(دوران ممنوعیت الکل در آمریکا است) و خرپول می شود. و آینده ای که برای خود از دوران نوجوانی ترسیم کرده بود را می سازد و شخصیت جدیدی از خود را ارائه می دهد که راست و دروغ را با هم مخلوط می کند و تحویل ملت می دهد(یک جورایی به ملت می گوید بچه پولدار و آقازاده است که اینطور نیست پسر یک کشاورز فقیر بوده است یا می گوید در آکسفورد درس خوانده درحالی که چندماه بیشتر در آنجا نبوده است).گتسبی خانه بزرگی را در وست اگ می خرد تا نزدیک دی زی باشد و منتظر فرصتی است که ارتباط بگیرد. هر روز در آن خانه جشن و الواطی به راه است به این امید که دی زی هم یک بار به جشن او بیاید. این ارتباط به وسیله نیک و دختری به نام خانم بیکر مهیا می شود و خلوت ها شکل می گیرد و اشک و آه ...(خون از چشم تان بیایید!)این دو هرزه نیز برنامه می ریزند که که قضیه را به تام بگویند و سپس با هم ازدواج کنند و بروند مانند دو مرغ عشق یک گوشه مثل سگ بمیرند! اما قضیه به هم می خورد زیرا تام پته گتسبی را روی آب می ریزد و عنوان می کند که او پدرسوخته ای است که دومی ندارد و همچنین یادآوری می کند که دی زی و او عاشق هم بوده اند و دی زی یک مقدار سر عقل می آید(این دو هرزه بچه هم دارند!).اما جردن کنارم بود، کسی که برخلاف دی زی آنقدر عاقل بود که رویاهای خاک خورده قدیم را از دورانی به دوران دیگر نبرددر همین حین آقای ویلسون می فهمد که زنش هرزه است و دیوانه می شود و زن را در اتاق زندانی می کند و می خواهد از آن شهر برود. مرتل فرار می کند ...پس از آن جر و بحث صورت گرفته در هتل بین هرزه های پولدار، دی زی و گتسبی با ماشین گتسبی در حالی که دی زی پشت فرمان است مرتل، زید تام را زیر می گیرند و پخ  پخآقای ویلسون که آمپرش ترکیده است ماشینی که زن هرزه اش را زیر گرفته به یاد دارد و در پی آن است. تام به او می گوید گتسبی مالک ماشین است. آقای ویلسون اول گتسبی و بعد خودش را می کشد.گتسبی را مثل سگ چال می کنند. پدر گتسبی، نیک، یک پیرمرد دیگر و خدمتکاران در تشییع هستند و کس دیگری نمی آید. به جهنم!حقیقتا نفهمیدم چرا این کتاب را نوشته است. غرور و تبختر بچه مایه دارهای آن رمان را  نکوهش کند؟ بی ناموسی را تقبیح کند؟ یا اون چیزهایی که آخر کتاب گقته است و من نفهمیدم یعنی چه شاید معنی آن همان نقل قولی است که در بالا ذکر کردم یا صرفا یک داستان برای سرگرمی است؟(کدام سرگرمی؟)</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 23:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب «خوشه های خشم»</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-ecugfvd5lqpo</link>
                <description> خوشه های خشم: نسخه 75اُمین سالگرداین یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.این کتاب را خیلی وقت بود که می خواستم بخوانم و این چالش واسطه خیر! شد هرجور شده است این کتاب را تمام کنم?جان اشتاین بکخب! نویسنده آقای «جان اشتاین بک» است. همان طور که در ویکی پدیا می بینید این شخص در سال 1902 در کالیفرنیا به دنیا آمده است و در سال 1968 در نیویورک از دنیا رفته است(66 سالگی). جالب است خودش متولد کالیفرنیا است ولی درباره ایالتش این نقدهای تند را مطرح کرده است. دوستمان 3 تا هم زن داشته است(رفع ابهام: در یک زمان 3 تا نداشته است :))) )، خداقوت پهلوان?تا به حال فقط کتاب «موش ها و آدم ها» را از جان اشتاین بک خوانده ام گرچه ناراحت کننده بود ولی خوب بود و کتاب صوتی آن با صدای آقای قهرمانی عالی است!کتاب صوتی «خوشه های خشم» را با صدای آقای آرمان سلطان زاده گوش کردم. مدت زمان آن 23 ساعت و 40 دقیقه است. همان طور که انتظار داشتم راوی برای هر شخصیت یک تیپ ساخته است لذا کیفیت خوبی داشت.کتاب «خوشه های خشم» به رکود اقتصادی آمریکا در دهه 1930 که به آن «رکود بزرگ» می گویند می پردازد. این کتاب در سال 1939 نوشته شده است(یعنی در پایان دوران رکود بزرگ).قضیه از این قرار است که موج خشکسالی(و داست بول) و صنعتی شدن آمده است و مردم را در سختی زایدالوصفی قرار داده است. تراکتور به بازار آمده است که چندین برابر کشاورزان توان کار دارند و در نتیجه سود بانک را افزایش می دهند و از طرفی خشکسالی و داست بول رخ داده است که سبب شده کشاورزان توانایی سوددهی کافی برای بانک را نداشته باشند بنابراین بانک مردم را از زمین ها بیرون می کند ولی چون مردم جد اندر جد در آن زمین ها زندگی کرده اند احساس می کنند از مالک به مستاجر تبدیل شده اند و اندک مقاومتی از خود نشان می دهند (ان شاءالله که درست فهمیده باشم). در همین زمان تراکت هایی پخش می شود که در کالیفرنیا کار وجود دارد و مردم می توانند در آنجا به راحتی زندگی کنند. در اذهان مردم از کالیفرنیا یک کعبه آمال ساخته می شود. مردم دسته دسته از اوکلاهاما سمت کالیفرنیا حرکت می کنند...مسیر اوکلاهاما تا کالیفرنیاو در این سفر از بین هزاران خانواده با یک خانواده همراه می شویم که دردسرهای خاص خود را دارند. توصیفات زیاد، جالب و بعضا عجیبی دارد.کتاب مانند یک فیلم نامه است لذا یک فیلم هم از آن ساخته شده است :)این فیلم یک سال بعد از انتشار کتاب با اقتباس از این کتاب ساخته شده است. فیلم دو ساعت است ولی برخلاف فیلم های قدیمی دیگر مانند فیلم مستاجر که آن هم از روی یک کتاب ساخته شده است زیاد مقوا نیست! به نظرم فیلمی که با اقتباس از روی این کتاب ساخته شده است بازیگران بهتری دارد و مانند جنازه دیالوگ نمی گویند یک مقدار کمی حس را از چهره بازیگر می گیرید منتها دیالوگ ها بی ربط است(یاد این کلیپ افتادم) انگار خواسته است دیالوگ های کتاب را عینا در فیلم پیاده کنند ولی درنیامده است. فیلم انگار روی دور تند است و میخواهد وقایع را سریع بگوید و رد بشود. من حیث المجموع از فیلمش خوشم نیامد.فیلم مربوط به 80 سال پیش است ولی از فیلم مستاجر بهتر بود(فاصله این دو فیلم 36 سال است).چند نکته درباره کتاب:مادر و آل روی اعصابم بودند و البته تاحدی عمو جان، حالا که فکر می کنم تمام شخصیت ها حال به هم زن و روی اعصاب بودند منتها میزانش متفاوت بود :|یک نکته دیگر که ذهنم را خیلی مشغول کرد این بود که در زمان قدیم اگر خویشاوندان از هم دور می شدند و زندگی مستقل خودشان را در پیش می گرفتند عملا «دیدار به قیامت» محسوب می شدند. چقدر سخت بوده است.به نظرم داستان را کش داده است. یک فصل درمیان هم یک قطعه از دنیای داستان است و از شخصیت های داستان فاصله می گیرد البته در راستای موقعیت است منتها این فاصله گذاشتن بین ماوقع به نظرم خوب نبود.اشارات و انتقاداتی  هم به نقش کلفت و بی ارزش بودن زن در آن زمان می کند و تغیان زنان را هم در پس زمینه می توان به آن اشاره کرد و به مرور زن را مسلط می کند. ظاهرا اوایل جنبش فمنیستی است که در دهه های بعد منفجر می شود.آخرش را نفهمیدم چه شد؟ یعنی چه؟ والا سیاه سیاه و سیاه است. یک مقدار هم احساس می کنم نتوانست جمعش کند و این پایان ناجور و تا حدی نامفهوم را نپسندیدم. من چیز زیادی از وضعیت آن دهه آمریکا نمی دانم و شاید واقعا شرایط به این بدی که نویسنده روایت می کند بوده باشد. در دهه 1960 موتور آمریکا استارت می خورد و بالا می آید و به قول معروف این کشاورزان در بین چرخ دنده های توسعه خرد شده اند.پایان داستان به نظرم جز پایان های فراموش نشدنی است. چندبار خوندم شاید یک چیزی را نفهمیده باشم ولی خب ... واقعا عجیب بود.دانشنامه بریتانیکا 4 عامل را برای بروز رکودبزرگ ذکر کرده است که خشکسالی و داست بول جز آن نیست. شاید جز عامل فرعی باشد. در مقاله 1 ، مقاله 2 ، مقاله 3 و مقاله 4 عنوان شده است که اوضاع به این بدی هم نبوده است(بد که بوده است مثلا در این وبگاه نوشته است نرخ بیکاری 24 درصد شده است) یعنی روند داستان به گونه ای بود که انگار در آمریکا قحطی عظیمی اتفاق افتاده است و ذهن من رفت به سمت قحطی 1296 خودمان ولی در این مقاله ها می گویند تغییری در میزان مرگ و میر مشاهده نشده است(یعنی از گرسنگی مردن) ولی خودکشی افزایش یافته است که به همین دلیل باشد. مقاله 3 می گوید مرگ و میرها ربطی به اتفاقات رکود بزرگ نداشته است مگر سکته قلبی که می تواند «مرتبط» باشد. البته که ما در آن در زمان نبوده ایم و کتابی که از سوی نویسنده ای که در حین این اتفاقات زیسته است را به سختی بتوان زیر سوال برد ولی به نظرم پیاز داغش را زیاد کرده است که طبیعی است چون نویسنده است.کلمه «Hoovervill» هم برای من جالب بود. همان حلبی آباد خودمان است.به نظرم کتاب متوسطی است البته اینکه نوبل ادبیات 1962 گرفته بحث دیگری است? که ظاهرا مورد مناقشه بوده است و به دلایلی بقیه را رد کرده اند و این باقی مانده است و جایزه را به او دادند! این کتاب جایزه پولیتزر را هم برنده شده است. البته من مخاطب عام هستم و نمی توانم نظر تخصصی بدهم.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 17:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب مستاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-u9ye8elcts4x</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.کتاب مستاجر اثر رولان توپور است که در سال 1964 نوشته شده است. این کتاب را با صدای آقای آرمان سلطان زاده گوش دادم. مدت زمان کتاب 6 ساعت و 36 دقیقه است. کیفیت خوبی دارد و برای هر شخصیت صداسازی کرده است که بسیار عالی است و احساس را منتقل می کند.داستان درباره جوانی(ترِلکوفسکی) است که پس از به وجود آمدن مشکلی که نمی دانیم چیست پی خانه جدیدی برای اجاره است(عجله دارد) و پس از نقل مکان به خانه جدید اتفاقاتی رخ می دهد. اونطور که من فهمیدم قبل از آمدن به این خانه مشکلی نبوده است در فیلمی هم که از روی این کتاب ساخته شده است چیزی نبود. نکته اصلی هم این است که همسایه قبلی خودکشی کرده است ولی خب ...پس از اسباب کشی مشکلات شروع می شود. با اپسیلون صدایی که از خانه ی این یارو می آید(حتی افتادن یک شی روی زمین) همسایه ها اعتراض می کنند: ما آسایش نداریم. یک بار هم صاحب خانه می گوید مستاجر قبلی با دمپایی ابری در خانه راه می رفت که «آسایش» ما بهم نخورد؛ این قدر گیر بودند( واقعا زندگی آپارتمان نشینی یک جوری است ان شاءالله همه یک خانه ویلایی داشته باشند و از قوطی کبریت بیرون بیایند و نکته دیگر روابط همسایگی است که بی خیال یکدیگر هستند و مانند زن بابا عمل می کنند? که به نظرم زیاد با گذشته ما تناسب ندارد و با حال ما شاید در یک سطح باشد. کاش دوباره به همان دوران بچه محله و همسایه ها برگردیم ولی خب با این قوطی کبریت های عمودی که در حال ساخت است و بر فرهنگ ما هم تاثیر گذاشته است بعید به نظر می رسد اوضاع تغییر کند) و در گذر زمان؟ طرف رد می دهد و شاید دچار پارانویا می شود و یا شاید آن بیماری روانی عود می کند(فکر می کند علیه او توطئه کردند) اطرافیانش از او کناره می گیرند.بعضی از قسمت های داستان هم بی ربط، لوس و مقوا بود:  آخر داستان که به نظرم بی ربط بود و من احساس کردم مثلا خواست مرموز باشد یا  قسمتی که همسایه ها می ریزند سر ترلکوفسکی و پلیس کاری نمی کند هم خوب نبود از طرفی به نظرم منطقی نبود که با چهارتا اتهام ترلکوفسکی بخواهند او را بزنند(عه این پسره به ما گفت قاتل پس بیایید جلوی مامور بزنیمش، منطقی است؟ به نظرم خیر) یا قسمت بی شعور و خز دیگر داستان دیدار اول ترلکوفسکی با آن دختره است که از زاویه راوی می گوید: ترلکوفسکی از هیچی مطمئن نبود فقط از این مطمئن بود که می خواهد با طرف غلطی بکند... آخه این چه وضعی است؟ بگذریم خز زیاد داشت.درباره ژانر ترس چون من کتاب را گوش کردم نمی توانم نظر خاصی بدهم چون شنیدن امکان انتقال احساس ترس را بسیار بیشتر از یک متن مهیا می کند اما باز هم به نظرم آنچنان ترسناک نبود ولی بد هم نبود(کتاب قبلی که خواندم برای چالش کتابخوانی کتاب فلسفه ترس بود که به این موضوع هم پرداخته بود(فصل 4) که چرا با اینکه ما می ترسیم سراغ فیلم و کتاب ترسناک می رویم). شاید هم این نظر نشات گرفته از فیلم یخ، بی روح و تمام مقوایی باشد که از روی این کتاب ساخته شده است.همان طور که در بالا اشاراتی کردم یک فیلم هم از این کتاب ساخته شده است. فیلم مربوط به سال 1976 است. بازی ها یک جوری است(خیلی تو ذوق می زنه) و اون احساس ترس و اضطرابی که در کتاب هست در فیلم نیست و انگار فقط قصد دارد اتفاقات مهم کتاب را پشت سر هم نشان بدهد به عبارتی فیلم روح ندارد. طبعا یک سری گفتگو با خود و  صدایی در ذهن فرد هست که می توان از کتاب استنباط کرد ولی در فیلم چنین چیزی ندیدم ... خسته کننده بود ...  البته خوب فیلم قدیمی و مربوط به 47 سال پیش است. بازیگران ناشی هستند و مانند بت دیالوگ می گویند(وای من در حال ترسیدن هستم وای الان باید از ترس فرار کنم ... یک چیزی در این مایه ها). کتاب صوتی آقای آرمان سلطان زاده بیشتر از این فیلم حس را منتقل می کرد.از منظر دیگر فشار عصبی و اجتماعی عجیبی است که ترلکوفسکی تحمل کرده است البته شاید این مشکل از قبل وجود داشته است و شاید بتوان نتیجه گرفت فشار اجتماعی منجر به تغییر رفتار می شود?(البته در این  مورد طرف رد داد)، می گیرید که چی می گم؟ ؛)))یک نکته هم اینکه چند جا از کلمه مسخ استفاده کرده بود که من را یاد کتاب مسخ انداخت. آنجا هم تقریبا قضیه همین بود و همینطور هم تمام شد. پایان عجیبی هم داشته است.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 15:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره کتاب فلسفه ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-itxwatzwprla</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.نویسنده  کتاب فلسفه ترس آقای لارس اسوندسن است و همان طور که در صفحه ویکی پدیا نویسنده می بینید این کتاب را در سال 2008 نوشته است.اصولا کتاب های نشر گمان را باید تورق کرد ... حداقل عناوین قابل تاملی دارد.جواب «فلسفه ترس چیست؟» به نظر من این است که زنده بمانیم یا به قول بعضی بقا یا حفاظت از ژن ولی خب ببینیم کتاب چه می گوید ...نکته اولی که به ذهنم می آید این است که کتاب به شدت شلخته است و بعضا انگار ارتباطی بین پاراگراف ها احساس نیست. تمیز ننوشته است البته شاید از ویژگی های متن فلسفی باشد ولی انگار نویسنده هرچی اطلاعات داشته را به حالت زورچپون در کتاب گنجانده است که شاید موجب سردرگمی شود به عبارتی سیر بحث ندارد و هی باید عنوان را نگاه کنید که «اینا چیه؟ من الان دارم چی می خونم؟ آهان جذابیت ترس را دارد بحث می کند.»ولی فکر کنم یکبار خواندن کفایت نکند ... اگر چه دوبار خواندن هم با این ملغمه ای که نوشته است هم راه به جایی نمی برد.این که میگم شلم شوربا است دلیل بر مزخرف بودن محض کتاب نیست، اطلاعات مفیدی می دهد(پیج زیادی به شما می دهد ولی نمی دانید که کجا باید از آن استفاده کنید) مثل زمانی که پنجاه نفر آدم در حال صحبت هستند طبیعی است که نفهمید آن افراد چی میگن یا اینکه تصور بفرمایید در زمان کودکی با والده تشریف بردید بازار و یک لحظه دستتان را ول کرده است و شمایید و این همه آدم و ترسی که شما را فرامی گیرد ... عمیقا احساس می کردم ما را وسط انبوهی از اطلاعات رها کرده است. یک مثال دیگر، کتاب مثل مقالات مروری است و هی می گوید فلانی بهمان چیز را گفت و الف بر ب تاکید داشت و...یادداشت هایی که از کتاب داخل OneNote نوشتم حدود 13 صفحه شد که قطعا زیاد است ولی خب گنگ است.خب یک مقدار اگر بخواهم درباره مطالب کتاب صحبت کنم نمی تونم چیز زیادی بگم! چون همه چیز بهم ریخته است اما سعی می کنم اون چیزی که در فصل غالب بوده و یک مقدار فهمیدم را بگم:1.فرهنگ ترس: دنیا را از عینک ترس میبینیم. به مرور از چیزهای بیشتری می ترسیم درحالی که امنیت بیشتری داریم.موسسه نورستات در 2005 دست به ارزیابی و نظرسنجی برای شرکت زیمنس زد که وسایل ایمنی تولید می کند و در آن از هزار نفر پرسیده شد آیا در طول سال های اخیر در رویارویی با پدیده های گوناگون بیشتر ترس برشان داشته است یا نه. ۵۱ درصد از با خبر شدن از جنایت‌های خشونت‌بار، ۴۷ درصد از وقوع تصادفات جاده ای، ۳۶ درصد از اعمال تروریستی، ۲۶ درصد از آتش‌سوزی و ۱۹ درصد از بلایای طبیعی بیشتر ترس برشان داشته بود و این افزایش نزد زنان بیشتر از مردان بود.2.ترس چیست؟ تعاریف ترس و احساسات و و نحوه بروز آن و نظر فلاسفه و اندیشمندان در این باره را بحث میکند(این فصل یک طوری بود).3.ترس و خطر(ریسک): اینجا بیان می کند که ریسک و خطر متفاوت هستند / قربانی بودن کلاس دارد / رسانه ها از ابزار گسترش ترس هستند / فناوری و ترس 4.جذابیت ترس: خب این همه از ترس گفتیم پس چرا دنبال فیلم و بازی ترسناک هستیم مگر مازوخیسم داریم؟ شاید اینقدر در جامعه خطرآکند بودیم که دیگر احساس نداریم و دنبال یک مقدار هیجان هستیم و ... تا می رسد به این که چرا شما از بدبختی در صورتی که پر عبای شما را نگیرد خوشتان می آید و نظرات یک سری افراد و فلاسفه را که تا حالا فقط اسمشان را شنیده بودم را نقل می کند? به نظرم این لینک را بخوانید تا مقداری قضیه شفاف تر شود. قضیه زیبایی شناسی است که من چیزی ازش نمی فهمم!5.ترس و اعتماد: وقتی شما از من می ترسی طبعا از من دوری می کنی لذا اعتماد هم نخواهی کرد از طرفی وقتی اعتماد می کنی در سیطره طرف مقابل  قرار می گیری که ... اعتماد گونه های متفاوتی دارد که در نسبت شان با خطر تعریف می شوند.اعتماد داد و ستد های انسانی در موقعیت هایی که امکان پیش بینی مطمئن وجود ندارد تسهیل می کند.6.سیاست ترس: شکل گیری جوامع بر اساس ترس است و نظرات مختلف درباره شکل گیری دولت بر مبنای ترس را تشریح می کند.استراتژی ملی آمریکا برای مبارزه با تروریسم(2003) تروریسم را چنین توصیف کرده است:«شری که قصد دارد آزادی های اساسی و شیوه زندگی ما را تهدید و نابود کند .»7.فراسوی ترس: ترس شهروندان باید توسط حکومت مدیریت شود، هر چیزی نباید معیار عمل باشد(هر ترسی نباید سبب اقدام حاکمیت شود )/ زندگی در سایه ترس های مختلف عاقبت خوشی ندارد(کوفتمان میشود) لذا سیاستمدار، رسانه و ... باید درست رفتار کنند. ترس به جا بخشی از زندگی است.ترس انعکاس واقعیت نیست.ما باید از خود ترس بترسیم چون ترس بسیاری از چیزهای واقعا مهم در زندگی ما را از میان می برد.به اندازه کافی فهمیدید کتاب را دوست نداشتم یا بازم بگم؟ پیام اصلی کتاب شاید این باشد که «رِلَکس رِلَکس رِلَکس  تر» چرا همش اوج می گیرید؟ خبری نیست دوستان! اینقدر در هول و بلا زندگی نکنید.ولی یک نکته جالب است وقتی می نویسم ذهنم هم درباره کتاب منسجم تر می شود و شاید اون چیزایی که اولش گفتم را تعدیل کند البته نه خیلی زیاد. شاید برای این نوع کتاب ها خودتان باید روایت را از دل کتاب بیرون بکشید وگرنه کتاب تلاش زیادی نمی کند.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 10:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطرابِ موقعیت/ جایگاه اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-lza6pr4pnysl</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.به ارزشمندی خودمان شک داریم ... به دنبال تایید هستیم(من ارزشمندم تو رو خدا بگو اره، جون ننت جون بابات من آدم خوبی هستم؟!)  مشکل تقریبا این است که جامعه اگر ما را حساب نکند اگر قارون هم باشیم هیچ هستیم یا هیچ تصور می کنیم لذا محرومیت اجتماعی برای تغییر رفتار جواب است مثلا انفرادی همین تاثیر را دارد یا مثال های دیگر و روزمره ... میگیرید که چی می گم؟ ؛)))) یا مثال لوس آن در زندگی زناشویی که عده ای من باب نمک ریزی می گویند بی محلی هم جواب است :))قابل درک است دیگر، وقتی آدم حسابت نکنند طبیعی است که روح و روانت به هم می ریزد البته عده ای هم معتقدند که ... مردم! و به مسیر خودم می روم یا ضرب المثلی که در فرهنگ خودمان داریم مبنی بر اینکه «در دروازه را می شود بست و دهان مردم را نمی  توان گِل گرفت» و ... لذا زیاد سخت نگیرید.خب این تقریبا عنوان مشکل است و جناب آلن دوباتن  در کتاب اضطراب موقعیت قصد دارد برای ما این پدیده را موشکافی کند. اضطراب موقعیت: «خطر شکست در مسیری که جامعه آن را وضع کرده است»کتاب دو قسمت دارد:عوامل که سبب ایجاد اضطراب در ما می شودراه حل های که برای کاسته شدن از اضطراب اجتماعی وجود دارد را شرح می دهد.البته ترجمه این کتاب یکجوری بود و من یک ذره اش رو از ترجمه رضوی و باقی را ترجمه تقدیسی خواندم البته به نظرم همچین تحفه ای نبود ولی از اون یکی بهتر بود و به نظرم کامل تر است.به صورت اجمالی بخش علل را اگر بخواهم توضیح بدم بدین شکل است:1.فقدان عشق:  اگر کار الف انجام نشود دیگر دوستم ندارند/ اگر در فلان موقعیت باشم دوستم دارند. دنبال یک کاری هستیم که عشق بگیریم و اگر موفق به انجام آن نشویم آزرده خاطر می شویم.نفس ما مانند یک بادکنک سوراخ است که مدام محتاح هلیوم عشق و توجه دیگران دارد.2.انتظارات: این عامل چند نکته دارد.نکته اول: تقابل نیاز و امکان است. امکان ها را نیاز تلقی می کنیم و خودمان را با آن خفه می کنیم/اگر آیفون جدید را نداشته باشم بدبخت عالمم / مگر میشه بدون کتابخوان مدل بهمان کتاب خواند؟ من حتما باید کاغذ الکترونیک Remarkable داشته باشم وگرنه چطوری یادداشت کنم؟ من چقدر بدبختم... من با اتوبوس برم سرکار/ دانشگاه؟ همه باید ماشین داشته باشند ... «مردم چی میگن؟» ...نکته دوم: یک تعریف از ثروت هم ارائه می کند(البته در بخش راه حل هم یک تعریف از ثروت دارد که می گوید اگر از هر چیزی زیاد داشته باشید ثروتمند هستیم و بیاییم به جای پول و مادیات از عشق،  محبت و ... به عنوان ثروت یاد کنیم):ثروت داشتن دارایی زیاد نیست بلکه توانایی برطرف کردن آرزوهایمان است لذا ثروت به خواسته های ما بستگی      دارد.می گوید دو راه برای ثروتمند کردن مردم وجود دارد: پول بیشتر و مهارِ خواسته ها. در جوامع مدرن پول بیشتر است ولی  خواسته ها هم نامحدود هستند فلذا احساس محرومیت نسبت به انسان بدوی بیشتر استنکته سوم: تمایل عجیبی به بالاتر از حالت عادی بودن داریم ... ما تمایل داریم بیشتر از میانگین باشیم. زمانی که همه در یک سطح قرار بگیریم مشکلی نیست اما یک نفر از هم طبقه های! خودمان  یک مقدار رشد بیشتری داشته باشد به هم می ریزیم(وای عقب افتادم | اگر بچه محلم/ فامیل/ دوست تونست پولدار بشه و من نشدم لابد من یک حمال هستم!)3.شایسته سالاری: جوامع به سمت شایسته سالاری رفته اند و در نتیجه فردی که به زعم خود به موفقیتی دست نیافته است خود را حقیر، کودن و ... می داند. در گذشته این عدم موفقیت را به بی عدالتی نسبت می دادند ولی در عصر شایسته سالاری  آزرده می شود چون بهانه ای!ندارند.4.افاده: عده ای دارای خصیصه هایی مانند جلب نظر دیگران، عقده ای بازی و تازه به دوران رسیدگی هستند که مقداری عقب افتادن از مد روز  موجب  اضطرابشان می وشود.5.وابستگی: وضعیت اشتغال میزان احترام را مشخص می کند.5 راه حل را هم این موضوع پیشنهاد می کند:فسلفه: فلاسفه معتقد بودند مردم حرف مفت زیاد می زنند و نظام ارزشی درستی هم ندارند(مودبانه اش این که دنباله رو هستند) فلذا توجه نکنید چه اباطیلی می گویند چه خوب باشد و چه بد. شوپنهاور نیز می گوید:آیا یک موسیقیدان اگر میدانست همه مخاطبانش جز یکی دو نفر ناشنوا هستند، از تشویق های آن ها به خود می بالید؟2.هنر: می گوید حالا اونطوریام نیست که هنر به درد نخور باشد و مثال می آورد و یک جورایی می بافد که بله رمان فلان یا بهمان نقد اجتماعی و ... بوده است و به پیشبرد جامعه کمک کرده است.3. سیاست: باید انگاره های ذهنی جامعه را به چالش بکشید. هر قاعده ای ممکن است بر طبق نظر یک ذی نفع شکل گرفته باشد فلذا تامل کرد و کورکورانه تبعیت کنید.4. دین: آموزه های دین(منظور نویسنده کتاب مسیحیت) مانند برابری، یادمرگ و آخرت می تواند از شدت اضطراب کم کند چون مخلوقات به صورت فطری با هم برابرند یا آخر قصه ما یک وجب جا در دل خاک است و نگرانی از بالا و پایین بودن جایگاه اجتماعی معنی ندارد؛ چند صباح دیگر نام و نشانی از شما و دیگران باقی نمی ماند که نگران چیزی باشید.5.بوهمیا: دقیق نفهمیدم که باید چه بکنیم. مفهوم این است که یک سری افراد سعی دارند که خلاف مسیر اصلی حرکت کنند و ایده های شاذی دارند؛ خودشان به جایی نرسیدند ولی سبب تکثر دیدگاه شده و یحتمل فضابازتر می شود تا اضطراب کاهش یابد!این ها چیزهایی است که من از کتاب فهمیدم و طبعا ممکن است شما نظر دیگری داشته باشید. کتاب مثال و ارجاع زیاد دارد. در کل کتاب بدی نبود.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 21:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان را از تن امید ما گرفت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@windows.98in2021/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-joqfla54cu4u</link>
                <description>این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه می نویسم.از این کتاب هایی که معرفی کردند از کتاب  آدمی  خوشم آمد، منتها 126 هزارتومان وجه رایچ مملکت قیمت دارد(البته 50 درصد هم تخفیف داشت) فلذا شتر دیدی ندیدی و کتاب سه شنبه ها با موری را انتخاب کردم که خیلی وقت بودم گرفته بودم ولی قرعه به نامش نمی افتاد. البته با تخفیف این اون یکی  را می گیرم:این دیگر چه کتابی بود؟ قرار بود امیدوار شویم؟ :|| عنوان چالش این ماه مثل معلم شیمی من در دوران کنکور  بود  که  بعضی مواقع بین زمانی که می نوشتیم یا زمان استراحت انرژی و روحیه می داد  و هیجانی در ما فوران می کرد که ضعیف ترین فرد کلاس هم جوگیر می شد برای رتبه تک رقمی. اما این کتاب مثل معلم ریاضی ما بود که معتقد بود ما برای واکس زدن کفش ملت هم صلاحیت و عرضه نداریم :))))  البته 90 درصد این حس به خاطر موسیقی بود که برای کتاب صوتی انتخاب کرده بودند.این کتاب را با صدای آقای آرمان سلطان زاده گوش دادم. پیشنهاد می کنم کتاب صوتی دیگری را هم امتحان کنید؛ بد نبود بسیار هم خوب بود منتها خیلی موسیقی بین بخش ها پخش می شود و همچنین طولانی است. اگر زمان مهم نیست این گوینده و اگر نه آقای بابک قهرمانی خوب است نمونه اش را گوش دادم صدای خوبی دارند. من فکر کردم اون یکی کامل تر است که انتخابش کردم. این کتابی که آقای قهرمانی خواندند 2 ساعت کمتر است ولی آقای سلطان زاده یک مقدار حال و هوا به داستان می دهد ولی  از طرفی خیلی فصل‌ها را تکه تکه کرده است. ۴۴ بخش است که به نظرم خوب نیست و رشته کار از دست می رود.داستان واقعی است. اوایل کتاب حس واقعا خوبی نداشتم اما  آخراش تقریبا از کتاب خوشم آمد ... بعضا حرفای جالبی عنوان شد که یادداشت کردم.  کتاب درباره موری شوارتز یک استاد سرشناس جامعه شناسی است که به یک بیماری لاعلاج دچار شده است و روزهای آخر عمر خود را می گذرانده و بر حسب تصادف شاگرد مورد علاقه اش او را در تلویزیون می بیند و با یادآوری خاطرات گذشته به خانه استادش می رود. موری به میچ، شاگردش  در باب زندگی نکات و موعظه هایی را گوشزد می کند.جلساتی(حین عیادت ها نکاتی می گوید که ضبط یا نوشته شده است) برگزار می شود. ۱۴ جلسه که سه شنبه ها برگزار می‌شده است و هر جلسه را به موضوعی مانند عشق، ازدواج، پیری، دلسوزی و ... می پرداختند را به کتاب تبدیل کرده است. البته رابطه بسیار بسیار صمیمی‌تر از استاد و شاگردی است و مرید و مرادی است و به قول خودشان مربی و بازیکن... به عبارتی کتاب شامل این موارد است: روزهای احتضار موری شوارتز است + خاطرات گذشته + یک سری جملات قصار است مانند این جمله(البته نحوه ادا کردنش توسط موری به گونه ای دیگر بود) :همه می دانند که ما در خردسالی و پیری به دیگران نیاز داریم ولی نمی دانند که در مابین این دوران هم به دیگران نیاز داریم...اگر چگونه مردن را یاد بگیری، چگونه زیستن را فراخواهید گرفت.به نظرم پیام اصلی کتاب شاید این دو مورد باشد: که از زاویه دید دیگری «هم» می توان به مشکلات یا آنچه فکر می کنیم مشکلات است نگاه کرد که غلط نیست مانند مرگ و پیریزاویه دید ما نسبت به مفاهیم و وقایع غلط است مانند پول کتاب جالبی است و دید جالبی درباره مرگ، پیری، ازدواج و ... به فرد می دهد ولی بعضی مواقع هم خسته کننده می شد.  یک فیلم هم از آن ساخته شده است که به درک بهتر قضیه و اینکه فضا چگونه بوده است کمک می کند. فیلم را هم نگاه کردم شاید کتاب را بهتر درک کنم/= منتها به نظرم زیاد کات خورده بود و به نظرم آمد مقداری هم داستان با کتاب متفاوت بود که طبیعی است چون سینما و کتاب متفاوت است مخاطب را باید سریع جذب کند ولی در کل چیزی که خواندیم را ببینیم خوب است. البته فیلم قدیمی و مربوط به سال 1999 می باشد.از آنجایی که داستان واقعی بود گفتم یک مقدار درباره اش جستجو کنم. قضیه در ایالت ماساچوست و شهر واتهام رخ می دهد که کنجکاو شدم که کجای آمریکا است که در گوگل مپ پیداش کردم. در شمال شرق آمریکا است.  دانشگاه براندیس، دانشگاه درست و حسابی است. بنابر نظام رتبه بندی شانگهای رتبه 301 تا 400 را گرفته است و دانشگاه محل تحصیل میچ و تدریس موری بوده است(رتبه اش با دانشگاه تهران یکسان است).صفحه لینکدین موری را هم نگاه کردم در دانشگاه شیکاگو و نیویورک درس خوانده بود. سه مصاحبه اصلی را پیدا  نکردم ولی این ویژه برنامه را پیداکردم.یک سری جملات جالب هم در جستجو ازش پیدا کردم:وقتی جامعه ای کم و بیش آشفته دارید و مشخص نیست ارزش های واقعی که عمیقاً معنادار هستند چیست، آنگاه به ارزش های فرهنگی اصلی مانند پول، موقعیت و قدرت پی خواهید برد. بعداً متوجه می شوید که زندگی خوبی نیست. خیلی خالیه هیچ معنای  واقعی وجود ندارد. اما تا آن زمان، دیگر خیلی دیر شده است. سایت میچ را هم دیدم که به نظرم یک نگاهی بهش بندازید؛ هنوز بچه ندارد؟ پس آن جنگ و دعواها برای چه بود؟ ...  ولی این که نوشته اند کتاب را برای پرداخت هزینه پزشکی نوشته است ناراحت شدم و دلم سوخت، خدا رحمتش کند.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 03:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>