<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های with Shafagh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@withshafagh</link>
        <description>اعترافات قبل از زوال</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:05:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/244816/avatar/72r39g.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>with Shafagh</title>
            <link>https://virgool.io/@withshafagh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودم را در آغوش گرفته ام! نه چندان با لطافت نه چندان با محبت اما وفادار .. وفادار</title>
                <link>https://virgool.io/@withshafagh/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vgttsnupd42q</link>
                <description>بالاخره بعد از سالها خرق عادت کردم...و رفتم تو دلم یکی از ترسهای بزرگم...و تجربه جدیدی کاشتم! دمم گرم به افتخار شجاعتی که داشتم دیشب خودمو بغل کردم و خوابیدم...اما...اما حالم بده همیشه اولین بارها فراموش نشدنی و سخت هستن...چه تلخ باشه چه شیرین...صورت مساله از بیرون و برای بقیه بسیار ساده و معمولی به نظر میاد...چیزی نشده که ! خب؟!!اما برای من به قدری سخت بود که از شدت هیجان و تندیِ تپش قلب، قلبم درد گرفته و از شدت ترس دچار مشکلات گوارشی شدم! و چشمام آماده باریدنه اما بغضِ بِتونی لامصبم جلوشون رو گرفته!نتیجه کشمکش بین بغض و ریزش اشک توو هوایی که پر از التهاب و هیجان و اضطرابه میشه تهوع و تنگی نفس!! و ناخودآگاه جانم دور میزنه تا خفتم کنه!باید صبوری کردن و تماشا کردن رو یاد بگیرم کمتر خودِ درونم رو آزار بدم! کمتر مواخذه ش کنم...باید بیشتر از اینکه به فکر بقیه باشم به فکر خودم باشم و هوای خودمو داشته باشم...اما یه چیزایی تو ذهنم همزده میشه و غمگین ترم میکنه!تا میام با ترس های بزرگتر مواجه شم و مبارزه کنم...ترسهای کوچیکترم میان ردیف میشن جلوم...تا میام مثل ربات کار نکنم...تفریح کنم...خوش بگذرونم...حالم بد میشه...مقاومت میکنم...گویی غذای بد میخورم و بدنم نمیپذیره و پس میزنم و هیووووق میارم بالا....برایند همه ی بلند فکر کردن و تحلیل هام این شد که باید خیلی  خیلی خودمو دوست داشته باشم و هوای خودمو داشته باشم...خیلی خیلی بیشتر ازین ها خودمو باور کنم...عنوان از ساموئل بکت</description>
                <category>with Shafagh</category>
                <author>with Shafagh</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 15:52:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر دلتنگی، طعم غربت، رنگ ایثار</title>
                <link>https://virgool.io/@withshafagh/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1-luaf8jncgkfg</link>
                <description>قرار بود یه گزارشی رو آخر هفته ایمیل کنه...نکرد! یعنی کرد اما ناقص بود و ازش بعید بود کار ناقص تحویل بده...توجه نکردم!...توی جلسه آنلاین هم نیومد..زوم و اسکایپش غیرفعال بود...میدونستم خونه ست...گفتم لابد دختر مختر جمع کرده خونه ش سرش گرمه...یه روز بیخیالش شدم...اما نشد...امروز یهویی به سرم زد بهش پیام بدم حالشو بپرسم نباید پیام میدادم...لزومی نداشت اما کاری به توصیه های عقل و منطقم نداشتم راستش کار و جلسه بهونه بود دلم براش تنگ شده بود...دیرجوابمو داد گفت رو مود خوبی نیستم دلم برای خانواده و دوستام تنگ شده...اثری ازون ادم عیاش و خوش گذرون و پر انرژی و صد البته منظم تو کار نبود! کسی که میگفت من تنها نیستم کلی دوست دارم ایران! این دفعه کز کرده بود گوشه خونه دلش هیچی و هیچ کس رو نمیخواست...بهش گفتم پاشو زنگ بزن دوست دخترت بیاد پیشت یا تو برو پیشش تنها نمون! چمیدونم سوده و الهام و محمد و شیوا و...به هرکی دوست داری زنگ بزن! اما بیشتر از دو روز تو این حالت نمون!گفت دوس دخترم الان تو بغل یکی دیگه ست! اگه میخواست میومد گفتم مطمئنی الان شما باهم دوستید؟! حالم ازین اوپن ریلیشن شیپتون بهم میخوره...گفت نمیدونم چی ایم...اون فکر میکنه دوس دخترمه! ولش کن بزار فک کنه مهم نیست ! اینا همه به فکر اقامت گرفتن با من هستن!همینجور که داره چسناله میکنه پشت تلفن...تقویمو نگاه میکنم دوزاریم میفته چرا ناراحته حق میدم بهش...میپرم وسط حرفش میگم گوشی شرکت رو خاموش کن ماسک و دستکشت رو بپوش تو حیاط وایسا تا یه ربع دیگه بیام...توی حیاط جز شاگرد نقاش کسی نیست...یه ربع طول میکشه در رو باز کنه...کل خونه بوی ویسکی گرفته! قهوه رو به زور میریزم تو حلقش...همونجور غر میزنه من نمیخواستم تو منو تو این وضعیت ببینی یه شات اپ بهش میگم و میفرستمش حموم... پشت در حموم منتظر میشینم و فکر میکنم به اینکه هرگز انتظار نداشتم این آدم این قدر شکننده و حساس باشه ...اونقدر تق تق میزنم به در حموم که زود بیاد بیرون...لباس تنش میکنم ماشین میگیرم میبرمش جایی که همیشه دوست داشتم ببرمش...غذای موردعلاقه ش رو میخوره....شیرینی موردعلاقه ش رو...بازم ساکته...4 کیلومتر پیاده راه اوردمش اما اعتراضی نمیکنه ...میبرمش یه مغازه ی خاص میگم خب انتخاب کن!...میگه من اصلا حوصله خرید ندارم بیرون وایمیستم هرچی میخوای بخر...میگم هی پسر! دو هفته دیگه تولد مامان توعه...تولد من نیست که...یالا کادوی مامانت رو انتخاب کن حالا یه  امسال رو با ماشین تویوتا سورپرایزش نکن!! میفهمم ازین که تاریخ تولد مامانشو میدونم کف کرده..نیشگونش میگیرم به خودش بیاد میبرمش داخل فروشگاه...یه عالمه خرید میکنه (به عبارتی من پولاشو تموم میکنم :))) ) میایم بیرون بستنی قیفی گنده میخرم براش... میگم حالا فهمیدی چرا از مهاجرت متنفرم؟ حتی از شهری به شهر دیگر؟ بابت همین دلتنگی و حس غربت مزخرفش! به مسعود گفتم اولین فرصت ممکن برات بلیط بگیره برو خونواده ت رو ببین برگرد...منم پروژه رو لفت میدم تا تو برگردی...اما زود برگرد تا بدبخت نشیم :))عمیق و طولانی نگاه میکنه...اثرات الکل از سرش پریده...دیگه منگ نیست...خوشحاله....وقتی خوشحاله اون چشای گنده ش میخنده! با اون ادبیات عجیبش تشکر میکنه...میخندم...دوس دخترش زنگ میزنه که داره میاد خونه ش...(از تو بغل فلانی اومده بیرون! حالا راهی خونه ی  این شده!)راهی ش میکنم زودتر بره دختره پشت در نمونه...برمیگردم شرکت...دعا میکنم کرونا نگرفته باشیم...برای زهرا تعریف میکنم کل روز رو ...فحش میده میگه خاک تو سرِ ایثارگرِ سرویس دهنده ی احمقت کنم شفقِ مهربون!هیچی نمیگم...به کارهای عقب افتاده م فکر میکنم...</description>
                <category>with Shafagh</category>
                <author>with Shafagh</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 15:25:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود..</title>
                <link>https://virgool.io/@withshafagh/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%BE%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%AF-amegfhcs4sjf</link>
                <description>همینطور که دستم زیر چونه م بود و از پنجره اتاقش خیره شده بودم به بیرون و داشتم رهگذرهای مرفه رو دید میزدم با یه لیوان قهوه و  اسپیکر کوچیک بامزه  که پلی لیست خواننده موردعلاقه هردومون ازش پخش میشد و اونم باهاش زمزمه میکرد! اومد نشست روبروم با اون چشمای گنده ش زل زد بهم!تصنعی  لبخند زدم بهش...یه جوری نگاه میکرد قلبم درد میگرفت خجالت میکشیدم! نگاهش به قدری سنگین بود که منِ بچه پررو سرم رو انداختم پایین تا چش تو چش نشم باهاش...گفت سخت میگیری خانمِ پرفکشنیست، دیروزم بهت گفتم سطح توقع و انتظاراتت از خودت و زندگی خیلی بالاست! نمیخواستم در اون مورد حرف بزنم گفتم ملافه و روبالشیت چقدر بامزه ست! اخه پسر اینقدر با سلیقه و مرتب ؟!گفت خب منم پرفکشنیستم! تحمل چروک بودن روبالشی و روتختی م رو ندارم!گفتم به این میگن OCD! اگه تو کار هم اینجوری باشی نمیتونیم باهم کار کنیما! حالا من سخت میگیرم یا تو؟!گفت معلومه که تو! همینطوری پیش بری زندگی دردناک و سخت تر میگذره برات! ذات زندگی از درده تو دردناک ترش نکن!گفتم زندگی از درده؟!!گفت آره با درد شروع میشه با درد هم تموم میشه دیگه...بدنیا اومدن خیلی دردناکه...چه برای مادر چه بچه! مادر در حد مرگ درد میکشه تا بزاد! بچه هم بدنیا میاد دیدی چه جوری گریه میکنه؟! مرگ دردناکه هم برای کسی که میمیره هم برای اطرافیان! پس لااقل ماها بین شروع و پایان رو دردناک نکنیم...اینقدر خط کش و اصول سفت و سخت نداشته باشیم...لااقل سعی کنیم خوش بگذرونیم...تو زندگی چیزای مهم تری هم هست بخدا! گفتم مثلا چه چیزایی؟گفت مثلا اینکه عاشقِ کی بشیم خیلی مهمه! عشق خیلی چیز مهم و خطرناکیه...کل زندگی ت رو زیر و رو میکنه! مراقب نباشی بدبختت میکنه...این  که عاشق کی بشی خیلی مهم تر ازینه که با کی سکس کنی! سکس هم مثل غذاخوردن و دسشویی رفتنه! از یه جایی به بعد فکر نمیکنی وقتی احساس نیاز کردی بدون فکر عمل میکنی! اصلا وقتی نیاز به تنظیم هورمون داشتی میتونی خودارضایی کنی خیلی هم لذت ببری! مثلا من با دیگران سکس میکنم روابط اجتماعی م رو قوی نگه دارم و گرنه دروغ چرا من هنوزم از خودارضایی لذت میبرم!! از این صراحتش خنده م گرفت! خیلی جدی ادامه داد...مثلا تو زندگی خیلی مهمه دروغ نگی و بدون ترس حرفت رو بزنی...بیشتر ادما لابلای دروغها دارن زندگی میکنن...با ترسها شب ها رو صبح میکنن صبحها رو شب...آه کشیدم  نگاهش کردمگفت الان قیافه ت شبیه اوناست که میخوان گریه کنن!خزیدم بغلش گفتم آره اما اینجا گریه نمیکنم میرم خونه مون گریه میکنم :))گفت نه گریه نه! پاشو بریم هیچی نخوردی ..بیا بریم ببین دستپختم چطوریه...گفتم اگه دستپختت مثل فارسی حرف زدنت باشه مطمئنا خوشمزه ست :))خیلی لوس به فارسی گفت نه! نه! فاارسی من خوب نیست با اینکه غذاهاتون رو دوست ندارم اما برات دلمه درست کردم ...کلی چیز برات آماده کردم... فقط شیرینی ها رو موقع گرم کردن سوزوندم! یادم میفته از دیشب تا حالا چیزی نخوردم و ضعف دارم! تفاله های تلخ قهوه رو قورت میدم لباس میپوشم میرم...عنوان از فاضل نظری</description>
                <category>with Shafagh</category>
                <author>with Shafagh</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 16:11:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای خودم و دغدغه های سالهای دورم تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@withshafagh/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-w7owgch7iwem</link>
                <description>من آدمِ فرارم...ذاتم همینه! تمایل به فرار و در رفتن و ماله کشیدن دارم...دست خودم نیست...از اول اینجوری بودم...یه جا بند نمیشم...روحم سیاله...مثل همین الان که وسط یه عالمه گرفتاری اقتصادی، اجتماعی ، خانوادگی و کاری و پاندمی...که آدما دونه دونه دارن میمیرن ، روح من به ناکجاآباد ها پرواز میکنه خاطراتش رو مرور میکنه و غرق تخیلاتش میشهدلم میخواست یه بار دیگه به سبک 18 سالگی عاشق میشدم و فکر میکردم آخر دنیا همینجا و همین لحظه است...و قلبم از علاقه و دلتنگی برای طرف اینجوری تالاپ تالاپ  بتپه نه از مصرف بیش از اندازه کافئین...دلم میخواست کبودی روی لپ و گردنم از بوسیدن محکم یار بود و هی نگاهشون میکردم و ذوق میکردم و فکر میکردم ته خوشبختی یعنی همین...دیگه چی میخوام از خدا...نه اینکه بابت سقوط مجسمه رو صورتم باشه!دلم میخواست  تهوع و سرگیجه م علائم بارداری کاذب و توهم زدنم بود و اون استرس شیرینش رو هی میچشیدم نه که بابت جابجایی مایع گوش میانی م باشه و تعادلم رو از دست بدم!من همه ی این دلم میخواست ها رو سالهای دور تجربه کردم! حسرتی بابتشون ندارم...فقط دلتنگ الکی خوش بودن های اون دورانم هستم...که چقدر دنیام کوچیک بود و فکر میکردم آخر دنیا یعنی همینجا! یه ناکجاآباد درست وسط همین جا!اما الان اونقدر قاطی دنیا و زندگی آدم بزرگا شدم که این ماجراها برام اندازه نخود مهم شده! بیشتر نه! عشق و عاشقی ای در کار نیست...اصلا مگه میشه ازین به بعد ، تو این زمونه عاشق شد و یکی رو در حد مرگ دوست داشت؟! اصلا چرا باید شد؟! عاشق کی ؟! طرف خیلی باید واو باشه که بشه براش مرد! اما اصلا چرا باید براش مرد؟ خب همه رو یه اندازه و معمولی میشه دوست داشت اوکی منطقیه...اما دیگه نمیشه برای کسی تب کرد!ته ته تهش  می تونم چند صباحی با طرف مهربونی کنم مسالمت آمیز زمونه رو سپری کنیم و نگاه ابزاری بهم نداشته باشیم....هنر کنیم خودمونو دوست داشته باشیم کسی لگدمون نزنه!  نمیخواد ضربان قلبمون با ریتم عاشقی مون تنظیم باشه!اوهوم درک و فهمم اومده پایین....اوهوم همینقدر داغون شدم...</description>
                <category>with Shafagh</category>
                <author>with Shafagh</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 15:55:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمدم که نباشم</title>
                <link>https://virgool.io/@withshafagh/%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-k2w1oqovenyb</link>
                <description>عکس از:  İhsan Sercan Özkurnazlıهزار بار نوشتم...پاره کردم...سوزوندم...پاک کردم...و دوباره روز از نو روزی ازنو....اما این بار، بار آخره که ثبت میکنم...که بماند برای روزهای بعد از زوال...چیزی نیست جز اعترافات یک ذهن آشفته و سرگردان ! روزمرگی های یک مرده متحرک!</description>
                <category>with Shafagh</category>
                <author>with Shafagh</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 15:39:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>