<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های wooden heart</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@woodenheartguy</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-23 23:06:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/854292/avatar/15dQrr.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>wooden heart</title>
            <link>https://virgool.io/@woodenheartguy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عاشق شماره هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA-j8qk92ohkuvt</link>
                <description>یادت می آید؟روز قبل رفتنت؟گفتی در سپیده دم یک  روز زمستانیزیر کاجی که جلوی رودخانه استروی کاشی هفتمخواهی آمداز منکتابی را کهده سال پیش پیش من گذاشتیخواهی گرفتو در آن کتابآن لحظه رابا قلمی از جنس همان درختو جوهری بی رنگبه پر رنگی عشقبر روی صفحه اول کتابثبت خواهی کرد...بعد از آن روزهر سالهر زمستانهر روزساعت پنج صبحیک لیوان قهوه داغ با چند دانه تکه شکلات بر رویشهمانطور که خوشت می آمدبا یک شاخه گل رزاز همان گلی که روز اول دیدارمان به تو داده بودمدر دستمو کتابی کهنه در جیبمزیر آن کاجروی کاشی هشتمبا چشمانمبه کاشی هفتم زل میزنم...بعد از این ده سالمردم شهر من را با نامعاشق شماره هفتمیشناسند...</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 15:13:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-yzkx9ssjja6n</link>
                <description>پروازپروازم نزدیک استپروازمدر اوج ترنمدر زیبایی محضزیر افکار حجیمزیر جسمی سنگینپروازم نزدیک استخواهم جستاز بالای درختیاز بالای کوهیاز بالای برجیبه افق خواهم نگریستافقی غمگینافقی پر از پوچیخواستم گریستبهر این مردمبهر نادانیشانپروازم نزدیک استاین قفس خواهم شکستبین افکاربین عقایدبین ادیانمردم را خواهم دیدمردمی جاهلدر جنگدر نزاعدر خشونتدر طمعبرایشان غصه خواهم خوردپروازم نزدیک استپروازماز ورای این کره خاکی خواهد بوداز آن بالابه این پایینشیرجه خواهم زدحمله خواهم کردبرای نجات کودکی در جویبرای نجات پیری در خیابانبرای نجات مردی عاشقبرای نجات شخصی مغرورپروازم نزدیک استفقط بالی برایم نماندهاین دروازه را باز کنیدخواهم جستخواهم رفتخواهم گریستخواهم دیدپروازم نزدیک استآیا شخصی هست؟شخصی هست که این مرغ در قفسوارهد؟کلیدی یابد؟این دروازه را باز کند؟پروازم نزدیک استحیف صدایم را کسی نمی شنودکسی این در باز نمی کندکسی برای من نمی آیداین گونه است پایانممثل همه مردمپیش از منو بعد از مناین چرخه زندگی استاین چرخه اعتراض استاین چرخه پرواز استآریپروازم لغو گردید...</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 14:32:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ارزشش را دارم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-hbdahqvt81mw</link>
                <description>دست در دست قلمجوهری در دیدمبوی کاغذ کاهی در بینیگوش در همهمه ی ثانیه ها با ساعتطعم افکار نگفته بر لبنور مهتاب،بر سردر این خانه چوبیذهن پیروز این میدان بودذهن من در گرو ثانیه هاذهن  در بین سخن های ناگفته ی دلذهن دنبال ملتی هاییکه به حرف من آشوب با لب و دیده خویشسوی اوراق سخنحمله ور خواهند بودوه چقدر پر کار استاین دو نیمه گشتهخب به میدان سخن برگردیممن میان افکار و سخن های ناگفته خویشدر میان تیر انداختن ثانیه هاسوی این جسم عظیم من به دنبال سخن ها بودممن به دنبال حروف آغازمن به دنبال افکاری کهاز سر مجنونمسوی نابودی خویشخیز می برداشتندوه که چند خط ز افکار نوشتنسخت استعجب ،این کار به دشواریرسوا گشتندر سخنرانی اتمام سخنپای حوض سخن دانایاندر سخنرانی بودمن سخنران خوبی بودملیک از حمله به اوراق،نادان بودممن نمی دانستممن نمی دانستم از برای چهبا قلمی خونین دلسوی این برگه افکارحمله ور گشته وپاکدامنیش رابا حرف دل بیمارماز او،بگیرم آخراین مشکل من بوداین حرف دلم بودآخر این فرد گنهکاربعد از این ظلم عظیمکه به این صفحه روشنگر افکارروا داشته استچه باید بکند؟من چه باید بکنم؟حرفم این بودکه این بنده خاطیارزشش را داردکه بخواهدسخنی بر کاغذانگارد؟</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 11:39:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب را معنی بود....</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-q7ebmqqb0sdi</link>
                <description>قلب را معنی بُوَد نزد هر آن کسکه عقل(بخوانید کَعقل)دارد بهر خویش...ملتی گوینداین از بهر پمپاژ است و بسملتی دل را نماد عشق دانند در جهانهر دو را هم ملتی دانند نیک و خوش نوالیک من معنی،جدا از هر بشر دارم،عزیزقلب در نزد من آشفته خاطر  مثل یک ویرانه استاین دلم ویرانه ایست گر کمی باران ببارد بهر سقف خسته اشزود خم می گردد این دهلیز  چوبی،ای عزیزحال این طوفان چشمت راکه دژ ها می کند داغانچگونه من بدون تو کنار خویشبه آسانی کنم یارا؟من این معنی از این قلبم که دیوانه است دریافتمکه بی معناست این قلبمزیراندارد هیچ موجودی به سان قلب،این عالمنمی دانم من این لحظه یک(بخوانید یه) شیدایم یا عاشقیک(بخوانید یه) بیمارم یا مجنونیک(بخوانید یه) بی عقلم یا سالمنمی دانم نمی دانمولی بر این من آگاهمکه این قلبممرا با خود به شیداییبه بیماریبه مجنونی به بی عقلیدر روزی که خورشیدم به غربی می کند آغازبه دنیایی که هیچ عاشقنمی ماند بی معشوقمرا خواهد رساند با خودبه رستاخیز شیدایی</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 12:25:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر باران بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-jwaeed4schbp</link>
                <description>زیر باران بودم…مثل آن حرفکه دنیا گویدزیر باران بودنلذتی سیر نداشتدر ازایشمثل این بودکه تنها باشیمثل یک کاج سیاهوسط خار و خساندر جهانی نو بود...مثل این بودکه یک حرفبه دنیا گوییو بگوییکه اینقدر جفانامردی استلیک بعدا فهمیکه تو در خستگیدر هستی تنهایی…مثل این بودکه در غاربه دنیا گوییوه چقدر تنهایی…من چنینش دیدممن ز باران همین فهمیدمکه جهان تنها بودزیر باران بودم...</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 09:04:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی از شب ها بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-kwesho4ve7jm</link>
                <description>شبی از شب ها بود…در کتاب عشقم…با قلم سرخ خودم…می نوشتم…در سرم آشوب است…لیک سردرد نداشتم آن شب…بلکه این قلبم بود…که خودش را میکشت…لحظه ای باز بگردد آن سر…آن سری که دل من را…به هشتاد و سه تکه بشکست…آن سری که رفت و…این دل بی جان را…بی خودش تنها کرد…من خودم می دانم…که کمی اغراق است…ولی آن شب نه تنها قلبم…بلکه دنیای من آن شب…به تاریخ پیوست…و خودم نیز…در خلا افتادم…غرق در هیچ بودم…غرق در عالمی بی احساس…بی رنگ و بی آب و بی هیچ چیزی...من چقدر محو بودم…بی دقایق بودم…تا سحر نام تو را…روی جای قلبم…با دو چشم خوارم...که به آب آلودم…با صدای عشقم…به بلندای غم آلودگیم…می خواندم...کاش آن شب…تو می ماندی کنارم…ولی انگار که شب تاریک است…و تو تاریکی قلبم بودی…پس به خود می بالم…که دلی داشتم و…در ره عشق…به تاریکی آن شب دادم…تا در آن تاریکی…قطره ای نور…ز قلبم تابد…و جهان تاریک…به باریکه نور قلبم…روشن گردد:)...</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 18:53:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکامل</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-od5m1krj1hfo</link>
                <description>تکامل….یعنی چی؟….منظور چیه؟….تکامل به این معنی نیست که کامل شی….بلکه به این معنیه که بیشتر شی….تکامل انسان اینو ثابت می کنه….انسان به مرور زمان درست نشد…. بلکه بیشتر شد….راهی پیدا کرد تا از مواد بد بوی داخل زمین استفاده کنه تا خودش سود ببره و دنیا رو نابود کرد….این تکامله….راهی پیدا کرد تا چیز هایی رو که دلش می خواد ثبت شه بنویسه و جنگل کشی کرد….این تکامله….راهی پیدا کرد تا بالاتر از این زندگی کنه و با این کارش لایه اوزون رو سوراخ کرد….این تکامله….راهی پیدا کرد تا تو شب دور و اطرافش رو ببینه با این کارش آلودگی نوری تولید کرد….این تکامله….همه این ها گوشه ی کوچک ولی وحشتناک تکامل انسانه….انسان عاقل تر نشد….انسان بینا تر نشد….انسان با محبت تر نشد….بلکه حریص تر شد….خشن تر شد….منفعت طلب تر شد….انسان تکامل یافت….نقطه سر خط………</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 11:10:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-ehrqaafvmxbo</link>
                <description>بعضی کلمات هستند که باید درباره شان تفکر کرد….بعضی ها باید حسشان کرد….اما بعضی ها هم هستند که باید دوستشان داشت….یکی از این کلمات،کلمه ای است که معنایش میشود،محبت،مهربانی،آرامش،عشق و زیبایی….اما نکته اینجاست که این فقط یک کلمه نیست بلکه یک شخص است….شخصی که دارنده آن خوشبخت ترین فرد جهان است….و جالب اینجاست که همه آن را دارند ولی هیچکس ارزشش را تا هنگام نبودنش نمی داند….این شخص تمام مهرش را برای ما ارزانی داشته چون مهربان ترین است….از کودکی مراقب ماست تا لحظه مرگش….احساسش نسبت به ما مثل کودکی است که عاشق شکلات است و هرگاه شکلات دارد خوشحال است….آیا ارزش ما به اندازه ای است که او ما را بیش از آن شکلات دوست داشته باشد؟….هیچوقت از ما خسته نمی شود….هیچوقت از محبتش به ما کم نمی شود….هیچوقت از نبودن ما خوشحال نمی شود….هیچوقت ناخوشی ما را نمی خواهد….برای ما بهترین ها را می خواهد….نامش به ما آرامش می دهد….الحق که نامش برازنده اش است….ای که زیبایی،دوستت دارم قدر….دوستت دارم قدر تمام سلول هایم….دوستت دارم قدر تمام افکارم….دوستت دارم قدر تمام لحظاتم….دوستت دارم قدر تمام احساساتم….دوستت دارم قدر تمام هستی….دوستت دارم قدر هر آنچه می دانی….امیدوارم شکلات خوبی برایت باشم….مادرم،دوستت دارم:)</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 15:05:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@woodenheartguy/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-nxx4cf3yajtq</link>
                <description>تمام سال ها با بهار آغاز می گردند…..آیا بهتر نیست من سنت شکنی کنم؟به پاییز رسیدیم….فصل دو گانه….فصل آشنایی...فصل آموزش….فصل آغاز….دانش موجود است اگر طالبی داشته باشد….سختی ها کمتر هستند اما وجودشان محسوس است و بهتر است این نهال درست کاشته شود تا تنومند گردد….زمستان زیباست….اما مشکلش،مشکلاتش است….فصلی حساس است….فصل عشق و عاشقی… فصل درک خویشتن….فصل هدف گذاری...این فصل اگر خوب طی نشود به گمراهی می رود….نهال تازه ریشه گرفته و اندکی بار از این خاک گرفته….آیا به محبوبش،آب،می رسد ؟....سخت است که در این باره نظر داد چون فراز و نشیب ها زیادند و مقابله با آفات لازم!...بهار برای درخت جوان ما فصل نیکی است….البته اگر راه را درست طی کرده باشد!...اینجاست که کم کم به نتیجه اعمالش و صبرش میرسد....شکوفه ها در آمده اند….راه هنوز کاملا طی نشده….ولی بیشترش پشت سر است….تابستان….ثمر رسیده؟...چطور است؟...آیا با این ثمر از تو به نیکی یاد خواهد شد؟….اگر آری پس آرامش خیال داری چون این درخت میانسال به هدفش رسیده….پاییز دوم….اینجا پایان داستان است….اگر به هدف رسیده باشی با افتخار به این مسیر پر پیچ و خم پایان می دهی….نگران نباش….چون ثمرات زندگیت دنیای بی تو را زیبا خواهند کرد….آرام بخواب….</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Thu, 29 Apr 2021 14:23:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>