<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mary</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@wr.mheydari</link>
        <description>«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:12:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4237039/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mary</title>
            <link>https://virgool.io/@wr.mheydari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب هم می فهمد</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D8%AF-skjd1aehkidz</link>
                <description>_چرا پکری؟ از ظهر تا حالا هیچی نگفتی!_ تو مدرسه پرتم کرد..._ پس بگو چرا انقد غمگین بودی، آخه واسه چی؟_ نمیدونم، فک کنم درسشو خوب یادنگرفته بود، آخه به من چه؟ منکه مجبورش نکردم همه رو یادبگیره! هرکدوم که لای منو باز کنن هر اندازه ای که بخوان میتونن یادبگیرن؛ به اندازه ای که بتونن._ کاری بدی کرده، تو همیشه همراش بودی.چیزی نگفتی ولی کلی چیز یادش دادی!_ اول سالی که منو با ذوق بود میکرد، بعدشم جلدم کرد فک کردم ازم خوشش میاد._ خوشش که میاد، از هممون خوشش میاد._ نه، اگه خوشش می اومد پرتم نمیکرد، نمیدونی چقدر کوچیک شدم! حق من این نبود._ میدونی اون روز که معلم تو کلاس ازش سوال میکرد منو تو دستش داشت._ خوب بیشتر وقتا تو کلاس تو رو تو دستش داره!_ وقتی به سوال معلم درست جواب نداد، بهش فته که تنبله، گفت تا کی میخواد همه رو خسته کنه! گفت هیچوقت چیزی رو خوب یاد نمیگیره!_ نمیدونستم، احتمالا تو کیفش بودم!_ تازه اون روزم مامان دعواش کرد که چرا نمرش خوب نشده!_ اون طفلکی که تلاششو کرد، قرار نیست که همه همه چیزو کامل یاد بگیرن. مگه خود اونا همه چیزو بلدن که انقد بهش سخت میگیرن؟_ نمیدونم، شاید اینجوری فک میکنن._ قبل از اینکه منو پرت کنه داشت گریه میکرد، منو جلوی صورتش گرفته بود. داشتم اشکاشو پاک میکردم که یهو پرتم کرد_ آخه اونروز بچه ها هم داشتن مسخرش میکردن!_ بازم اینا دلیل نمیشه که منو پرت کنه ولی آخه چطور دلشون میاد ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 18:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناظر تنهایی🍃</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%F0%9F%8D%83-f08za0juvmi4</link>
                <description>در این لحظه، این حس برایش از همه‌چیز قوی‌تر بود: تنهایی. نمی‌دانست با این تنهایی چه کند. نه اینکه کسی اطرافش نباشد—بود. نه اینکه با کسی ارتباط نگیرد—می‌گرفت؛ اما درک نمی‌شد یا نمی‌خواست بشود. دغدغه‌ها، افکار و مشغله‌هایش با آن‌ها فرق داشت. نمی‌خواست آن‌جا باشد اما چاره‌ای نبود و پذیرفته بود؛ با این‌حال، انگار تنهایی او را نمی‌پذیرفت.گاهی حسِ استواریِ کوهی در میان طوفان را داشت و گاهی خودش را ذره‌ای در گرداب می‌دید. به کارها و مشغله‌هایش می‌رسید، می‌خندید، می‌گفت و می‌شنید؛ اما هر از چندگاهی، تنهایی در کوچه‌ای بن‌بست جلویش را می‌گرفت—شاید هم گلویش را.با وجود اینکه این حس آزارش می‌داد، از آن متنفر نبود؛ از روزی که یاد گرفته بود در چنین مواقعی به همان همیشگی پناه ببرد. همان که آرام و متین نظاره‌اش می‌کرد و از او نمی‌رنجید. همان که تمام بی‌محلی‌ها را تاب آورده و با صبری بی‌پایان دوباره او را می‌بخشید. او که هیچ‌گاه مجبورش نکرده بود؛ گویی می‌دانست دیر یا زود، خسته و بیزار، دوباره به سراغش بازمی‌گردد—با دستِ دوستی یا شاید با شکایت و دلخوری.شاید دیگر وقتش رسیده بود که نیازش را بپذیرد؛ نیازی به حضوری همیشگی، این‌بار نه از روی ناچاری، بلکه آگاهانه و اختیاری.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه روی پشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-afz9wccrpzr7</link>
                <description>روبه‌روی هم ایستاده و به هم زل زده بودند. حتی گل‌های زیر پا و کاجِ کوچکِ بین‌شان هم تکان نمی‌خورد. دو درخت تناور و زیبا از دو طرف خودشان را در قاب چپانده بودند، اما مرکز، مالِ آن دو بود. کاملاً شبیه هم بودند و قرینه. قاب اطراف از گل‌های یک‌شکل با الگویی منظم شکل یافته بود. دو آهو به هم می‌نگریستند و کسی نمی‌دانست به چه می‌اندیشند.بلند شد و نشست. این پشتیِ زیبا، دست‌بافته‌ی مادر بود؛ آن هم در دوازده‌سالگی. حالا او، با گذشت این‌همه سال، با امکانات و شرایط بهتر، خسته و تنبل به هنر مادر زل زده بود. با خود فکر کرد: کی فرصت داشته به همه‌ی این‌ها برسه؟ تازه وقتی هم‌سن من بوده، دو تا بچه هم داشته... من خیلی ازش عقبم!«این بچه چند روزه تو خودشه؛ همش یه گوشه دراز می‌کشه. فکر کنم خسته شده از بس که درس خونده و بار خودش رو به دوش کشیده. خوش‌به‌حال‌ش… یه خانم به‌تمام‌معنا و مستقله! هم‌سنش که بودم کاری جز بچه‌داری و قالی‌بافی بلد نبودم.— مامان جان، بلند شو صبحانتو بخور!»«تو هم دیدی؟ فکر کنم ده دقیقه کامل بهمون زل زده بود.»«آره، آخه خیلی خوش‌سلیقه‌ست. فرق ما رو با پشتی‌های ماشینی خوب می‌فهمه!»«خیلی زود بزرگ شد؛ ولی یادته؟ از زمان بچگیش تا حالا انقدر قشنگ نگامون نکرده بود. چند سال بود که فقط پشتشو به ما می‌کرد.»«با مامانش فرق داره… ولی یه چیزی بین‌شون مشترکه، نمی‌دونم چیه.»«زندگی‌هاشون خیلی با هم فرق داشت، اما هر دوتا تو زمان خودشون کار درست رو کردن؛ مادر مسئولیت زندگی و بچه‌هاشو به دوش گرفت، دختر هم قدرشو دونست و زندگی خودشو ساخت.»«می‌دونم… هم‌دیگه رو تحسین می‌کنن.»«مامان، هم‌سن من که بودی ازم خیلی بهتر بودی!»«چه بهتری داشتم مگه؟»«همین‌که در حد خودت هنر داشتی، به بچه‌هات رسیدگی می‌کردی و یه زندگی رو می‌چرخوندی، کم نیست!»«طوری که من دیدم، تلاشای تو از من بیشتر بوده. اگه فقط برگردی و سالای گذشته‌ی خودتو مرور کنی، می‌فهمی…»</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 14:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ کوچک🍂</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%F0%9F%8D%82-vfoe69uttz6i</link>
                <description>برگی خرد روی زمین افتاده بود. در هیاهوی بی‌امانِ باد و باران و سایشِ رهگذران گرفتار بود؛ تنها و سردرگم مانده بود و چاره‌ای نمی‌یافت. تنها یک چیز می‌دانست: هیچ نمی‌دانست!نمی‌دانست باید از راه کنار برود و در گوشه‌ای پناه بگیرد یا همان‌جا، به امید گشایشی، بماند. صبور باشد و آزارها را تحمل کند یا جسور باشد و از سرانجامِ تلخ نترسد. حتی نمی‌فهمید باید دنبال چه باشد؛ آیا چیزی بود که ارزشش را داشته باشد و تحملش ممکن باشد؟در یک روز بارانی، در همان حالِ گل‌آلود و سردرگم، قاصدکی لطیف مهمانش شد. گفت خبرهای تازه دارد؛ گفت کسی دنبال برگی زرد است تا دفتر خاطراتش را زیبا کند. پس از مدت‌ها، هیجان وجودش را در برگرفت؛ آن‌قدر که دلش خواست بر گل‌ولای غلبه کند و با آب باران خودش را جلا دهد.نه اینکه حالا می‌دانست چه در انتظارش است، نه؛ فقط حالا کمی امید داشت!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 15:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-nisbzrspvq4a</link>
                <description>هشت سالی می شود که با او هستم. البته الحق او هم صاحب خوبیست، با من زیاد می نویسد و در تمام این سال ها نشده که خودکارهای جورواجور را به من ترجیح دهد؛ از آنها هم کمک میگیرد اما من برایش چیز دیگری هستم. می دانم اعتقاد دارد که با من می تواند به راحتی اشتباهاتش را پاک کند، حتی من را به جلسه کنکورش هم برده است. من را به کنار دفترچه اش وصل می کند که مبادا فراموشم کند چون نوشتن بخشی از اوست. با من هم مثل آدمها با محبت و احترام رفتار می کند و من هم خیلی دوستش دارم. با من از همه جا نوشته، از تکالیف مدرسه تا پروژه های دانشگاه، از نقاشی های ناخوداگاه تا برنامه های دفترش؛ چند وقتی هم هست که با هم به سفرهای خیالی می رویم، او خلق می کند و من ثبت میکنم. احساس خیلی خوبی دارم انگار با هم به وادی های ژرف تری قدم میگذاریم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 22:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از صبر تا پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-hhlb1vd2ya2t</link>
                <description>بزرگسالی چیست؟ دقیق نمی‌دانم، فقط وقتی احساسش کردم... همان زمان که در اوج متانت، همه‌ی درونم را در صبری اجباری پوشاند؛ با چنان سرعتی که جز پذیرش، چاره‌ای دیگر در مقابلش نیافتم.گمان می‌کنم بزرگسالی درست زمانی فرا می‌رسد که چاره‌ی دیگری نداری؛ همان زمان که می‌فهمی تنها درِ باز، صبر است و صبر! وقتی وجودت به‌قدری محکم شده که هر هیاهوی کوچکی تکانش نمی‌دهد. زمانی که بیشتر نظاره‌گر می‌شوی و کمتر مداخله می‌کنی.زمانی که صبر فرا می رسد، پذیرش راحت تر می شود؛ پذیرش اینکه تو مسئولِ همه‌ی دنیا نیستی و همه‌ی دنیا نباید  تحت کنترل تو باشد. اینجاست که از جنگ بی‌امان با محیط و اطرافیان دست برمی‌داری و می‌فهمی وقتی حتی تغییر خودت ـ آن هم به میل خودت ـ این‌قدر سخت بوده، چه انتظار بیهوده‌ای از دیگران داشته‌ای!وقتی بزرگسال می‌شوی، با خودت رو‌راست‌تری؛ از اینکه بفهمی نمی‌دانی یا تو هم حق اشتباه داری، نمی‌ترسی. در نهایت، بی‌آن‌که بدانی، استوارتر شده ای... اما این پایان راه نیست؛ باز هم نشیب‌ و فرازهای دیگری در انتظارت خواهند بود.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 14:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا کمی آرام تر!</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B1-nwlzganc7o9s</link>
                <description>انعکاس نور به دیوار می‌خورد و تمام اتاق را روشن می‌کند. نشسته‌ام و تنها سکوت را نظاره می‌کنم. همه‌جا آرام است و چیزی از این بالاتر نیست؛ آرامش، خواستنی‌ترین خواسته‌ی وجودم!ایده‌ای روشن در نهادم دوباره جولان می‌دهد: کاش می‌شد این لحظه را برای همیشه نگه داشت! دکمه‌ای یا فرمانی که زمان را متوقف کند، جلوی سرعت سرسام‌آور زمان را بگیرد تا بتوانم بهتر نفس بکشم!خنده‌دار است که این ایده‌ی ناشدنی هر بار این‌قدر سمج خود را به در و دیوار وجودم می‌کوبد. سرکوب‌های همیشگیِ منطق و واقعیت هنوز نتوانسته خاموشش کند. باورش سخت است، اما بزرگسالی هم با آن همه هیبت و قدرت، گاه‌گاهی در برابر این آرزوی محال کم می‌آورد.این فکر را چه باید کرد؟ از تصورش لذت برد و زمان را باخت، یا برای مدتی نامعلوم سرکوبش کرد و جور دیگری زمان را باخت؟ نمی‌دانم... فقط آرزو می‌کنم: کاش زمان کندتر می‌گذشت!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 21:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل تنگی تا آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-xfnx3478rhwt</link>
                <description>سرش را بالا آورد، کلی خوانده بود. از لای پنجره، سکوت شب را تماشا کرد. چراغ‌های خیابان تنها منبع روشنایی شده بودند؛ چه منظره‌ی آرام و قشنگی! همین چند ساعت پیش، درست از قبل از غروب، از این‌جا، از جای‌جای همان اتاق، پنجره، خیابان، هوا و چراغ متنفر بود، ولی حالا...چقدر ناپایدار؛ لحظه‌ای سرد و سخت، لحظه‌ای آرام و ولرم! با خود اندیشید: آیا این احوال زودگذر ارزش آن حجم از غم و دل‌افسردگی را داشت؟ وقتی هر روز به سرعت امروز می‌گذشت، چرا باید به دل‌گیری‌اش آن‌قدر بها می‌داد؟چه سخت، مثل همان چند ساعت پیش، و چه سهل و شیرین، مثل اکنون، در نهایت لحظات عمرش می‌گذشت. پس چه برایش می‌ماند؟ همان وجود، همان قلب، همان مغز و همان روح.می‌دانست نباید وجود ماندگارش را فدای حال‌و‌هوای زودگذر اطراف کند؛ شاید با تلاش بیشتر می‌توانست در وجودش قلعه‌ای ساده و استوار بسازد، از همان‌ها که هر وزش سوزناکی برایش هیچ است!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 08:28:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ای در شب</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-o6jiubwi3owx</link>
                <description>خواب از سرم پریده، همه جا گرم است و من انگار قرار ندارم. آنقدر فکر در سرم می چرخد که حتی نمی دانم به چه فکر میکنم؛ لحظه ای که طاقتم تمام می شود پنجره را باز می کنم، ستاره ای در گوشه شب خودنمایی می کند و دوباره جز تو پناهی نمی یابم.از همیشه مردد ترم! با تمام وجود اقرار می کنم: خداوندا نمی دانم! و دوباره به تو امید می بندم. امید به گشایشی در راه، نقطه روشنی در شب یا بهتر است بگویم: شفافیتی در وهم.به سوی هرجا و هرکس که می روم باز هم تو را می یابم. انگار در پایان تمام مسیرهایم نشسته ای تا دوباره به تو برسم‌. آیا به کوچکی و ناتوانی ام می خندی؟ یا مرا بزرگتر از آنچه که هستم می پنداری، که این بارهای سنگین را برایم آماده کردی؟ نمی دانم، فقط از تو آرامش می خواهم نه فقط برای خودم، برای همه! حضورت را می خواهم نه فقط اکنون برای همیشه! پاسخت را می خواهم نه بلند، نجوا گونه!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 07:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ نکته مهم در انتخاب کتاب مناسب</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%DB%B5-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-zb3dsussncpl</link>
                <description>امروزه انتخاب کتاب مناسب ، با وجود انبوهی از آثار تازه و تبلیغات گسترده، کاری ساده نیست. بسیاری از بزرگسالان هنگام خرید یا انتخاب کتاب با پرسشی اساسی روبه‌رو می‌شوند: «کدام کتاب برای من مناسب‌تر است؟» پاسخ به این پرسش می‌تواند مسیر مطالعه را دلپذیر و پربارتر سازد. در ادامه، به پنج نکته مهم می‌پردازیم که می‌تواند به شما در پیدا کردن و انتخاب کتابی ارزشمند و متناسب کمک کند.۱. علاقه و سلیقه شخصی را جدی بگیریدهیچ چیز به اندازه علاقه شخصی در ایجاد لذت از مطالعه مؤثر نیست. اگر به موضوعی خاص، مانند رمان‌های تاریخی، روانشناسی یا داستان‌های علمی‌تخیلی علاقه‌مند هستید، بهتر است انتخاب‌هایتان را از همان حوزه آغاز کنید. همچنین، توجه به نویسندگانی که پیش‌تر از آثارشان لذت برده‌اید، می‌تواند احتمال رضایت شما را افزایش دهد. کتابی که با علاقه‌تان همسو باشد، نه‌تنها شما را سرگرم می‌کند، بلکه موجب درک عمیق‌تر مفاهیم نیز خواهد شد.۲. تناسب سطح کتاب با دانش و تجربه شمایک کتاب بسیار ساده ممکن است وقت شما را هدر دهد و یک کتاب بیش از حد دشوار می‌تواند موجب خستگی یا حتی دل‌زدگی شود. بنابراین بهتر است اثری انتخاب کنید که هم‌سطح دانش و تجربه‌ی شما باشد و در عین حال، اندکی فراتر رود تا انگیزه‌ی یادگیری و رشد فکری ایجاد کند. این تعادل باعث می‌شود کتاب نه تنها قابل فهم، بلکه الهام‌بخش نیز باشد.۳. کیفیت نگارش و ترجمهیکی از معیارهای کلیدی برای انتخاب کتاب، شیوایی زبان و کیفیت ترجمه است. آثار نویسندگان حرفه‌ای و مترجمان باتجربه، خواندن را آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کنند. در مقابل، ترجمه‌های ضعیف یا متونی با نگارش آشفته، تمرکز شما را بر هم می‌زنند و مانع ارتباط با محتوای اصلی می‌شوند. هنگام خرید کتاب، بخشی از متن را ورق بزنید و کیفیت نوشتار یا ترجمه را بیازمایید؛ این کار ساده می‌تواند از بسیاری از پشیمانی‌های بعدی جلوگیری کند.۴. توجه به کاربرد و هدف مطالعهبرای بسیاری از بزرگسالان، مطالعه تنها سرگرمی نیست؛ بلکه ابزاری برای رشد فردی و حرفه‌ای به شمار می‌آید. اگر هدف شما یادگیری مهارتی تازه، افزایش دانش در زمینه‌ای خاص یا حتی بهبود کیفیت زندگی روزمره است، بهتر است کتاب‌هایی را انتخاب کنید که محتوای کاربردی و مرتبط با نیازهای شما ارائه دهند. این انتخاب هدفمند، تجربه‌ی مطالعه را سودمندتر و پایدارتر می‌سازد.۵. منابع معتبر برای کشف کتاب‌های ارزشمنددر انتخاب کتاب، به جای تکیه صرف بر فهرست‌های پرفروش، از منابع معتبر کمک بگیرید. آثار برندگان جوایز ادبی معتبر مانند نوبل، بوکر یا پولیتزر معمولاً گزینه‌های مطمئنی هستند. همچنین می‌توانید نقدها و بررسی‌های منتشرشده در رسانه‌ها یا وب‌سایت‌هایی مانند Goodreads و نمونه‌های ایرانی همچون فیدیبو و طاقچه را مطالعه کنید. فراموش نکنید که کتابداران و کتابفروش‌ها نیز مشاورانی ارزشمند در این مسیرند.سخن پایانیانتخاب کتاب مناسب، بیش از آنکه یک مهارت ساده باشد، نوعی سرمایه‌گذاری بر ذهن و روح است. با در نظر گرفتن علاقه شخصی، سطح دانش، کیفیت نگارش، هدف از مطالعه و منابع معتبر، می‌توانید کتاب‌هایی را بیابید که هم لذت‌بخش باشند و هم بر زندگی شما اثرگذار. در نهایت، هرچه بیشتر مطالعه کنید، توانایی شما در تشخیص کتاب‌های ارزشمند افزایش می‌یابد و این مسیر، شما را به دوستی همیشگی با دنیای کتاب نزدیک‌تر می‌کند.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 08:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-oyk9skgecuhv</link>
                <description>خسته بود. از مشغله های کاری، از زندگی مسئولیت ها، دیگر بزرگ شده بود و مجبور بود بارها را خودش به دوش بکشد. آخرین روز هفته روز خوبی بود ولی می دانست از پس فردا دوباره روز از نو، روزی از نو، همان کارها و جدیت های همیشگی. این بود بزرگسالی! با خود فکر کرد، تا چای مادر حاضر میشود خوب است در حیاط گشتی بزند. چشمش به تخت خواب کنار باغچه افتاد که فرشی روی آن پهن شده بود. طبق عادت غروب های این موقع از سال. به سمت آنجا رفت، به پشت دراز کشید، رو به آسمان، چقدر زیبا و با شکوه بود؛ این یکی از عادت های بچگی اش بود: دراز کشیدن و مدت ها نگاه کردن به آسمان. چشم هایش رابست، چون آخر هفته بود و خانه پدر، دیگر نگران اینکه خوابش طولانی شود نبود. چه بوی خوبی، چه نفس تازه ای. صدای یاکریم شنید، مدت ها بود ، تقریبا از ۹ سالگی، که این صدا را انقدر به وضوح و زنده نشنیده بود. دلش خواست واقعا یاکریم را ببیند، چشم گشود و نشست. حیاط چرا انقدر فرق کرده؟ درخت توت چرا انقدر کوچک است؟ کف حیاط که شنی نبود! سریع به سمت لبه تخت رفت تا کفش بپوشد و ببیند اطراف چه خبر است. ولی چه پاهای کوچکی، این ها مال منند؟ دمپایی های قرمز قشنگم! یعمی می شود؟به خانه دوید. مادر چقدر جوان بود. رفت سمت آینه چقدر قشنگ و ریزه میزه شده بود، چقدر لطیف و با نمک. به سمت اتاق دوید همان کیف بنفش، بازش کرد؛ کتاب فارسی چهارم دبستان، صفحه اول را گشود؛ نام من! پس واقعا.........؟؟؟احساس خوشی داشت، نمی دانست خواب است یا واقعیت، هرچه که بود یک فرصت بود و مطمئنا دائمی نبود. پس باید از آن نهایت استفاده را میکرد؛ دور تا دور حیاط و خانه ها دوید، چهره های جوان پدر و مادر رابوسید و همینطور خواهر و برادر بزرگترش را که چه شاداب بودند. به کمد اسباب بازی ها و عروسک ها، دفترها و کتابهایش سر زد. کتاب داستان های شاهنامه اش را که کف اتاق افتاده بود برداشت؛ نگاهی به صفحاتش انداخت، درون کمد گذاشت و درش را قفل کرد. اینطوری دیگر قرار نبود گم شود و همیشه حسرتش را بخورد.شب که شد می ترسید بخوابد و دوباره بزرگ شود. با چراغ قوه کوچکش کتاب میخواند تا بیدار بماند اما خستگی کار خود را کرد و بدون اینکه بخواهد یا متوجه شود به خواب افتاد. چشمانش را که باز کرد، با سرعت هرچه تمام نشست. دور و ور را دید و نفس راحتی کشید، هنوز هم وقت داشت. روی بهار خواب همراه پدر و مادر صبحانه اش را خورد و به سراغ تلوزیون رفت. آخ جون! قطره باران، با دیدن این انیمیشن و یاد روزهای کودکی اشک در چشمانش جمع شد. در میزدند آن زمان هنوز آیفون نداشتند و می دانست که مسئول باز کردن در حیاط خودش است. اینبار برخلاف کودکی واقعی، با شوق رفت. آرزو بود، وای که چقدر گوگولی و خوشکل بود، با بزرگسالی اش خیلی فرق داشت! گفت: کی بریم؟_کجا؟_مگه نگفتی صبح جمعه بریم سنگ جمع کنیم!جدا؟ باشه حتمااین را گفت و دست آرزو را کشید تو، حالا بیشتر دوستش داشت، می دانست در آینده سال به سال هم نمی بیندش. شیشه و ذره بین را برداشت، از مامان اجازه گرفت و رفتند. خانه آنها در آخرین کوچه روستا و نرسیده به باغ و زمین های کشاورزی قرار داشت. از کوچه که گذشتند شروع به کند و کاو زمین و برگزیدن سنگ های قشنگ کردند. برخلاف آن وقت ها حالا زود خسته می شد. با خود گفت: چقدر پر حوصله بودی دختر! کمی که جمع کردند به خانه برگشتند. نگذاشت آرزو برود هنوز قرار بود با هم خاله بازی کنند، قایم موشک و کسی چه میداند شاید هم یکی از آرزو های عملی نشده کودکی را اجرا کنند: ماجراجویی به سمت کوه یا گردش در طبیعت. البته نه خیلی دور، اخر می دانست این کارها برای کودکان خطر ناک است!بعد ازظهر بعد از راضی کردن پدر و مادر به همراه آرزو پشت وانت نشستند. موهایشان در باد موج می خورد، خیلی قدر این لحظات را می دانست قرار نبود دیگر تکرار شوند! مادر با پیاده رفتنشان از مسیر باغ ها مخالفت کرده بود، خودش هم که در واقع بزرگسال و محتاط بود پذیرفته بود.، این شد که همراه آنها با وانت قدیمی پدرش رفتند.با آرزو در باغ های اطراف دور زدند و بالاخره لب یک جوی آب نشستند. دیگر ساکت بود، به سرنوشت نامعلومش در این قالب کودکانه فکر میکرد و اینکه دائمی هست یا نه؟ کارش در بزرگسالی چه میشد؟ که ناگهان آرزو اشاره کرد که پشت آن بوته یک خارپشت است. به اصرار آرزو بلند شد تا به سراغ خارپشت بروند. آرزو آنطرف جوی آب و او در طرف دیگر بود؛ آرزو دستش را دراز کرد تا کمک کند که از جو بگذرد. خواست از جو بپرد که پایش لغزید، چشمانش را ناخودآگه بست تا آب به چشمش نرود اما همینکه چشمانش را گشود دوباره آسمان آبی را دید و اصلا خیس نبود. بله روی تخت خواب کنار باغچه بود، به همین زودی فرصت دوباره اش تمام شده بود!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 07:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-knvhtbrbij9z</link>
                <description>_آزاد تو هوا می چرخی، میگردی! گاهی هم روی گل میشینی و گاهی با باد قایم موشک بازی میکنی! با اون بالای قشنگت، خیلی ها جذبت میشن. اونایی هم که حوصلشو دارن دنبالت میدون. حالا هم که اومدی اینجا سروگوشی آب بدی. الحق که خوب جایی نشستی، کنار من که کلی حرف دارم!_دارن میان، قایم شو که نبیننت، ممکنه بالاتو بکنن.آرام از روی بوته بلند شد و با احتیاط روی دستش نشست. انگار حرفی برای گفتن داشت، بازهم بلند شد و کمی جلوتر آمد. از کنار صورتش گذشت و روی موهایی که پشت گوشش داده بود، نشست. دست برد تا او را بگیرد که نجوای ضعیفی به گوشش خورد! دستش در هوا ماند، انگار درست می شنید؛ نجوای پروانه بود._ دیگه چه حرفی داری؟اینبار با احتیاط دستش را پشت گوش برد و پروانه را جلوی خودش گرفت؛ فرار نکرده بود. حتی حالا هم انگار که به او زل زده باشد هیچ تکانی نمیخورد._ مهم نیست که واقعا حرف زدی یا نه ولی من میخوام جواب بدم. نه! میخوام بپرسم: وقتی بچه تر بودم پروانه های شبیه تو، تو حیاطمون روی گلا پر میزدن؛ خیلی دلم میخواست بهشون برسم اما همیشه از دستم در میرفتن. حالا وقتی دراز کشیدم و کاری بهت ندارم میای و خودت رو دستم میشینی!  چرا؟_ آخه اونجور موقع ها انقد دلتون میخواد مارو بگیرید که فراموش میکنین مام دلمون میخواد آزاد باشیم و هرجا خواستیم پر بزنیم، برای همینه که گفتی ممکنه پرامو بچینن. وقتی دیدم داری باهام حرف میزنی درحالی که نمیخوای منو بگیری، ازت نترسیدم._حق داری... حالا که فکرشو میکنم خیلی وقتا اینجوری بوده؛ وقتی می خوای به چیزی برسی اگه خیلی دست و پا بزنی ازت فرار میکنه ولی اگه آروم باشی و بهش زمان بدی شاید خودش به سمتت بیاد!_  برای من سواله که چرا وقتی یه زنبور بیچاره رو میبینین انقدر هول میشین  که اونم میترسه و نیشتون میزنه؟_ خوب فک میکنم درمورد اونا اینجوریه: اگه با پیدا شدن یه مشکل انقد نترسیم و بیهوده پسش نزنیم شاید خودش آروم بره کنار بدون اینکه ازش ضربه بخوریم. شاید زندگی اینجوریه! باید یه مدت اینجوری امتحانش  کنم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 08:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-clyd09ntnxkb</link>
                <description>از زمانی تصمیم به نوشتن کردم که دریافتم با روحیه ام سازگار است، من فرد درون گرا و متفکری هستم. پیش ازین همیشه یک حس خلا در کنار شغلی که دارم آزارم میداد، حس میکردم برایم کافی نیست و فکرهای مختلفی هم به سرم زده بود تا اینکه دوماه پیش به ذهنم رسید چرا نویسندگی نه؟ پس در درجه اول نوشتن را برای نیاز روحی خودم شروع کردم.دوست دارم داستان هایی بنویسم که در لایه های عمیق تر آن نوعی درس یا پند آموزنده باشد. از طرف دیگر نگارش کشمکش های درونی افراد درباره دلایل وجود، انسان و طبیعت برایم پرمفهوم است. همیشه به خودم یاداوری میکنم هر انسانی حرفی برای گفتن دارد پس می تواند بنویسد؛ نوشتن یک دنیای بزرگ خلق میکند و از نظرم شگفت انگیز است که این اتفاق با یک قلم، کاغذ و یک ذهن متفکر اتفاق می افتد. درحال حاضر هم درباره مسیر نویسندگی ام راه روشنی ندارم اما امیدوارم این جایی باشد که بتوانم راهم را پیدا کنم.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 13:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم اول</title>
                <link>https://virgool.io/@wr.mheydari/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-wsc8vrdypg8l</link>
                <description>سلام به تازگی با نوشتن آشنا شدم. نوشتن برایم با حس آزادی همراه بوده؛ آنقدر آزاد که بتوان با کمک یک قلم و کاغذ، هرچه میخواهم و به ذهنم می رسد خلق کنم.مدتی است که تمرین‌های مختلف نویسندگی انجام می دهم. گاهی داستان کوتاه نوشته‌ام، گاهی یادداشت‌های پراکنده و گاهی حتی تأمل‌های فلسفی. اما حس می‌کنم وقتش  رسیده است که نوشته‌هایم را با کسی  به اشتراک بگذارم. اینجا دفتر تمرین من و قدم اول برای پیدا کردن مسیرم در نوشتن است. جایی که هر بار چیزی تازه امتحان کنم: روایت‌های کوتاه، مقالات تحلیلی، یا حتی توصیف‌های ساده از زندگی روزانه. اگر به این مسیر علاقه‌مندید و دوست دارید همراه شوید، خوشحال می‌شوم نوشته‌هایم را بخوانید و بازخورد بدهید.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 21:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>