<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@www.mahdisemami777</link>
        <description>دکتری مملکت- هندسه خوانده و علاقه مند به تجارت و کامپیوتر ساینس:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:58:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/44507/avatar/Mwxn4P.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mah</title>
            <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف بزن لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-zondptyb3ycz</link>
                <description>از اونجا که اینترنت ساقط شده، این پست برای درد و دل شما و گفت و گو و اینهاست(: اگه این پست رو میبینی، تو تنها نیستی. اگه به زور دارو سرپایی تنها نیستی و در کل، تو تنها نیستی..</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 13:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده ها (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B1-iwgilugolojp</link>
                <description>تو آینه به خودم نگاه میکنم؛ سعی میکنم این بار به جای نگاه دیگران رو چشم های خودم تمرکز کنم؛ ولی چشمای خودم چی میگه؟ سعی دارم بفهمم اما فهمیدنش چندان راحت نیست؛ من یه آدم معمولی میبینم، یک صورت معمولی، با چشم های گود افتاده، از زمانی که یادم میاد همینطور بود...چیزهایی در زندگی هست که عرصه رو بر ما تنگ می‌کنه، گاهی به صبورتر شدنمون ختم میشه، گاهی هم به بی اشتیاق شدنمون؛ شاید همه چیز به شدت یک ضربه بحرانی بستگی داره...ذهنم منظم نیست، جهش فکری گاهی بیشتر هم میشه... از نگاه خودم صرف نظر میکنم و توجهم به خوابی که چند شب پیش دیدم جلب میشه؛کاراکتری بودم که سعی می‌کرد از هیاهوی اطراف فرار کنه، پله های یک مدرسه رو بالا و پایین میکردم و خواهری داشتم که دیگه نبود .‌‌..دو حس در خواب برام ناب ترینن...حس واقعی خوشحالی و عشق، و بعد از اون اشک ریختن واقعی، من این حس ها رو در خواب به معنای واقعی میتونم بفهمم و وقتی به کالبد جسم برمی‌گردم، دیگه خبری از اون حس ها نیست، انگار وارد قفسی میشم که مانع این حس ها میشه ....من، به خودم نگاه میکنم، دوباره نگاه میکنم، چشم هایی به دنبال رهایی، چشم های به دنبال آزادی، چشم هایی پر از تشویش..من به رویاهای بیشتری نیاز دارم ...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 18:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع زندگی جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-dc6c89levlo1</link>
                <description>سه ماهی هست که از ورود من به کارشناسی ارشد میگذره و من یه آدم شدیدا سردرگم هستم ...فشار آینده و تصمیمات باریه که با گذر زمان روی دوشم بیشتر سنگینی می‌کنه ...تو این سه ماه متوجه شدم چقدر بیشتر از من تصورم به تنهایی و معنویات نیاز دارم، چقدر به فضا و زمان بیشتری برای شکوفا شدن نیاز دارم و چقدر چقدر نیاز دارم واقعا با خودم تنها باشم ...چقدر نیاز دارم روابطم رو محدود کنم تا سطح تمرکزمو بالا ببرم ...این روزا تقریبا ترجیح میدم درد و دل نکنم اما گاهی یکنواختی و اضطراب شدیدا آزارم میده .کار تدریس رو شروع کردم ..درسا به شدت سنگینه و انرژی اجتماعیم شدیدا افت کرده ...محیط جدید رو خیلی بیشتر از محیط قبلی دوست دارم ...و امیدوارم اضطرابم فروکش کنه تا بتونم دوباره بیام و بنویسم ^^اتتا</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 21:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی(8)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C8-vvbaeweiflzb</link>
                <description>سلام مجدد^^من دوباره اومدم که بنویسم! مجموعه کارشناسی ریاضی رو می نویسم و سعی میکنم که این نوشته حسن ختامی برای مجموعه&quot;کارشناسی ریاضی&quot; باشه..وقتی تیر ماه رسید، حسابی مشغول بودم و یه بار دیگه تو تیم دانشکده رفته بودم. تو تیم بودن یعنی نگاه و توجه سه چهار نفر دیگه هم روی تو هست و علاوه بر اون، استادا هم ازت انتظار دارن.تو روزایی که خیلی از همسن و سالام مشغول کاریابی به عنوان یه فرد لیسانسه بودن، من همچنان داشتم برای آخرین آزمون مهم دوره کارشناسیم آماده می شدم. این بار ولی از خودم انتظار زیادی نداشتم. کلا از انتظار داشتن بیش از حد از خودم خسته شده بودم. تیر ماه به خوبی گذشت و خوشحال بودم دیگه تو محیط مسموم خوابگاه نیستم.(البته که برای من مسموم بود ممکنه کسی پیدا بشه و عاشق خوابگاه باشه.) و قرار بود که مسابقات تو شهر زنجان برگزار بشه.تو راه رفتن خیلی مردد بودم و فکر میکردم دیگه این چیزا از من گذشته و بیهوده توی تیم موندم..انگار یه چیزی باعث شده بود من همه تلاشامو به شکل ناخودآگاه هیچی کنم!روز اول رو امتحان دادیم که شش تا سوال داشتیم و چهار ساعت فرصت. وقتی از جلسه بیرون اومدم، همه این طور میگفتن که آزمون براشون راحت بوده و من آروم آروم فهمیدم که روز اول رو خراب کردم.کلی آشفته بودم و حالم خوب نبود. ولی دو سه نفر از دوستام باهام صحبت کردن و کمکم کردن به روز دوم آزمون دل ببندم و جبران کنم!روز دوم همه چیز آروم تر بود. با آرامش صبحانه خوردیم و خیلی عادی سر جلسه رفتیم(بر خلاف روز لول که کلا جو جدید بود.)اولین سوال روز دوم تم هندسی داشت و من با حل کردنش روحیه خوبی گرفتم. میتونم بگم خیلی هم بیش از حد انتظار توضیح نوشتم. فکر میکردم که احتمالا نمره این سوال رو کامل بگیرم. سوال دومی که تونستم خوب فکر کنم، یه سوال جبرخطی بود که به این سوال هم از اول شهود قابل حل بودن داشتم.بعد از روز دوم، دیدم وضعیت هم برای خودم بهتره و هم از طرفی بر خلاف بقیه اعضای تیم و خیلی از بچه های دیگه، من تو امتحان روز دومم بهتر ظاهر شدم و این باعث شد آرامش تا حدودی بهم برگرده . اما معتقد بودم روز اول رو اونقدری خراب کردم که امکان نداره مدال بگیرم.روز سومی که اونجا بودیم من با حالتی بین امید و ناامیدی بیدار شدم و سعی کردم به اون همه قضاوت بقیه و خانواده که احتمالا بعدا دربارم خواهد شد فکر نکنم(: سعی میکردم روحیم رو نگه دارم و این وضع تا ظهر ادامه داشت.تا این که دیدم دوستم بهم زنگ زد و در کمال تعجب نتیجه روز دومم خیلی بهتر شده بود! و حالا انگار یکم حالم بهتر شده بود.اون روز با اینکه وسط تابستون بود، اونجا بارون قشنگی میومد و هوا کاملا شبیه بهار بود. کل روز با بچه ها حرف زدیم و وقت گذروندیم و خلاصه که حسابی خوش گذشت. ما تا دیر وقت دانشگاه موندیم و شب باد و بارون شدید شد و گفتیم شاید بهتره چند دقیقه داخل دانشکده بمونیم تا هوا مساعد تر بشه و بتونیم برگردیم خوابگاه!در همون حین که شبیه موش آب کشیده شده بودیم، استادمون دکتر احمدی رو دیدیم که ایشون سرپرست کمیته بودن و ازشون در باره وضعیت مدال ها پرسیدیدم.و اونجا، در کمال ناباوری من فهمیدم که برنز گرفتم(: و این برای من که امیدی نداشتم یه معجزه بود.اون شب احساس میکردم بالاخره اون همه تلاش تو مسیر المپیاد بیهوده نبوده و بیهوده اونجا نیومدم.حالا دیگه بقیه به جای قضاوت انگار یه جورایی افتخار میکردن و خلاصه که روحیم یکم بهتر شد.بعد از اون من برگشتم و باید پروژه پایان دوره کارشناسیم رو تموم می کردم و آخر مرداد پروسش به پایان رسید و تونستم نمره کامل بگیرم.من همچنان از سمت ذهنم تحت فشار قیاس با بقیه بودم اما الان حداقل می دونستم که درس خوندن اونقدری که میگن هم کار بیهوده ای نیست.((:و بالاخره پرونده کارشناسی من بسته شد ..پی نوشت: من این هشت تا نوشته رو برای کسانی نوشتم که از مسیرشون علی الخصوص ریاضی خوندن در جاهایی ناامید شدن و امیدوارم بتونم یکم امیدوار ترشون کنم^^</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 09:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی(7)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C7-pt3thnhod6nj</link>
                <description>بعد از تموم شدن ترم هفت، دو تا کار خیلی مهم بود که پیش رو داشتم.. اولی اقدام برای ارشد استعداد درخشان که در واقع برای معدلای برتر هر ورودی این آپشن هست که بتونن به دانشگاها درخواست بدن مدارکشون بررسی شه برای پذیرش ارشد بدون امتحان کنکور و دوم آزمون کنکور کارشناسی ارشد ریاضی و علوم کامپیوتر.روزا خسته کننده و سنگین می گذشتن و من واقعا دوست داشتم از بهشتی برم.تو همون بازه خیلی به فلسفه علاقه مند شدم و فهمیدم بعد از ریاضیات و منطق، هیچی بیش تر از فلسفه من رو به وجد نمیاره..شروع کردم به خوندن کتاب &quot;طرح بزرگ استیون هاوکینگ&quot; که در رابطه با فلسفه علم فیزیکه.. تو روزایی که همش تو راه تهران و شهرمون در حال رفت و آمد بودم..همزمان باید به موضوع پروژه کارشناسیمم فکر میکردم که واقعا چی کار کنم...کنکور ارشد رسید و بر خلاف کنکور کارشناسی، حقیقتا هم راضی بودم هم کمتر اذیت شدم..حالا امیدوار بودم که یه جا بهتر ظاهر شم. من برای پروژه کارشناسیم می خواستم اول &quot;هندسه محاسباتی &quot; کار کنم که استادم چون خودش کار نکرده بود یه موضوع دیگه در زمینه&quot; گراف های قابل نمایش با کلمه&quot; بهم معرفی کرد که چند ساله در نظریه گراف رایج شده و تو حوزه های علوم کامپیوتر و مسائل مربوط به برنامه ریزی هم کاربرد داره.و من بالاخره اواخر اسفند کار روی این موضوع رو شروع کردم.اما هنوز کار مونده بود. باید برای المپیاد دانشجویی میخوندم و به یه کاری هم فکر میکردم..تو فکرم بود که تدریس المپیاد رو شروع کنم ولی به خودم مطمئن نبودم..سال 1402 رسید و انتظار نتیجه کنکور و فضای نامناسب خوابگاه حسابی کلافم کرده بود.. انگار روزا نمیگذشتن و من از تخمین رتبه خسته شده بودم..بهترین اوقات من در کلاس فلسفه ریاضی و وقتایی که با دوستام سریال می دیدیم خلاصه میشد..تا اینکه نتیجه کنکور اومد و سهم من 41 ریاضی محض و 94 علوم کامپیوتر  بود.حالا باید برای آیندم تصمیم می گرفتم که می خوام چه کاری انجام بدم.. خیلی مردد بودم و نمیدونستم که انتخاب هر کدوم چی رو جلوی پام میگذاره..بالاخره هر طور بود انتخاب رشته کردم و امتحانامم تموم شد و برای همیشه خوابگاه بهشتی رو ترک کردم(:و دوباره داشتم دچار کرختی می شدم که دو تا اتفاق نسبتا خوب افتاد..اولی اینکه پذیرش کارشناسی ارشد بدون کنکور دانشگاه تهران رو گرفتم که همیشه یه حالت ایده آل برام بود و جز اون، مرحله نهایی المپیاد دانشجویی رو قبول شدم که شاید فکرشو نمی کردم(: حالا انگار نتیجه اون تحمل شرایط روحی نا به سامان و اون درس خوندنا رو گرفته بودم و باید برای ادامه راهم یه فکری می کردم..پ.ن: راستش شک داشتم نوشتن تو ویرگولو ادامه بدم که دیدم نوشتن هنوزم آرومم می کنه((:..</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2023 19:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشانی که در جمجمه ام بود..</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fpq7rwytpfuw</link>
                <description>روزای آخر اردیبهشته.. نمی دونم مشکل چیه بچه ها نمیان سر کلاس حل تمرین! روزای جالبی رو نمیگذرونم..هر چند روز مجبورم یه نفر جدیدو از زندگیم حذف کنم! و متاسفانه دلایل و شواهد کاملا منطقی هستن...اونا ناامیدم می کنن! ناامید از هرگونه تلاشی برای ادامه ی دوستی !و انگار دارن بهم میگن: با حذف کردن ما، از زندگیمون برو بیرون! برام مهمه و اینطور وانمود میکنم که هیچ اتفاقی نیفتاده!تقریبا یک ماه پیش بود که با استادم راجع به مهاجرت صحبت کردم.. خیلی مطمئن تر شدم..زندگی اینجا نه پر از آدم های خاطره ساز بود و نه جایی برای اون شکوفایی که میخواستم..زندگی هر روز کم معنا تر میشه چون آدم ها خودفروخته و بی هدفن... نالایق  و نابالغ...تو مسیر تحصیل در یه دوراهی قرار گرفتم... ای کاش همه چیز زود تر مشخص می شد... هیچ کس نیست که بام هم فرکانس باشه... و ذره ای از دغدغه هامو درک کنه.. حتی بلد باشه یه جمله ی درست حسابی بگه ک حالم بهتر شه... یه جور استقلال روانی اجباری.. دوست دارم گریه کنم و فریاد بزنم اما تو یه بیابون خالی جز کم کردن انرژی، نتیجه ای نداره...تصور کن به در های بسته خورده باشی و حتی ندونی کی قفل شدن..از هر جور حرف کلیشه ای مثل &quot;خودت خودت رو خوشحال کن&quot; بیزارم...این ها منطقی پشت خودشون ندارن...خودخواهی کلمه ی ساده ایه که در بطن وجود ما جا گرفته...تو این روزا یه ایمان خیلی نسبی تونسته یکم بهم کمک کنه اما خوشحال نیستم..از آخرین خوشحالی واقعیم یک ماه و 5 روز می گذره ..از ترحم خسته شدم... دنبال روابط انسانی واقعی هستم... چطور باید زندگی جدیدی ساخت؟...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Wed, 17 May 2023 12:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی(6)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C6-sncjjzkewhcj</link>
                <description>ترم 6 برای من پر از آزمون و خاطره و چیزای مقطعی بود. من تو دو تا تیم برای المپیاد دانشجویی بودم و از این بابت یه مقدار فشار روم بود... به خصوص اینکه هنوز درسا اونقدری برام تثبیت نشده بودن..بعد از یه اردیبهشت سنگین و این امتحانا و درس سنگینی مثل توپولوژی جبری، دیگه کم کم به فکر کارشناسی ارشد افتاده بودم که ترجیح میدادم تو ایران شروع کنم تا بتونم بهتر زبان بخونم و اگه شد کار تحقیقاتی هم انجام بدم و حتی به عنوان یه پلن دیگه، ارشد رو علوم کامپیوتر بخونم..فکرای زیادی تو ذهنم اومده بودن و نگران بودم که مسیرم چطور ادامه پیدا می کنه..چند تا از کتابای کنکورو گرفتم و شروع کردم به از اول خوندن درسای پایه .. نمی دونستم دقیقا چی میخوام..ریاضیات محض، ریاضی کاربردی یا علوم کامپیوتر... نمیدونستم دقیقا چه مسیری برام مناسب تره..وقتی وارد دانشگاه شده بودم به خاطر تغییر جو، ترم اول معدلم نسبت به همه ی ترمای بعدش پایین تر شد و به همین علت شک داشتم که استعداد درخشان میشم یا نه..اما اواسط تابستون فهمیدم که تو اون رنج هستم و حداقل یه قبولی دیفالت وجود داره...برای اولین بار شروع کردم یکم پایتون یاد گرفتم و بالاخره به ترم 7 رسیدم...ترم هفتم بحران عاطفی برام به وجود اومد و این بحران در کنار استرس کنکور ارشد قرار گرفت...((:اما اتفاق خوبی که افتاد این بود که حل تمرین دو تا درس با دو تا استاد خیلی خوب دانشکدمون شدم که این دو تا درس، هندسه دیفرانسیل و جبر مجرد بودن..تو این ترم یکی از دوست داشتنی ترین درسای دوران کارشناسیمو برداشتم که عنوانش رمزنگاری بود و ما با متدای جبری و نظریه اعدادی، یه سری روش برای رمز نگاری پیام های متنی طراحی می کردیم و یه مقدار هم با کدگذاری و متریک همینگ آشنا شدیم و میتونم بگم به عنوان یه درس سه واحدی کارشناسی این درس، بی نظیر بود...درس روش های آماری دومین درس به درد بخوری بود که تو اون ترم داشتم و این درسای آماری شدیدا تو آنالیز داده ها کمک کننده و لازمن..تاریخ ریاضیات اولین درس کاملا  پروژه محور من تو کارشناسی بود و ما با خط فکری و کارها و تاثیرات ریاضی دان های مشهور آشنا می شدیم و در نهایت یک نفر رو برای پروژه انتخاب می کردیم..درس معادلات دیفرانسیل با مشتقات جزئی درس سختی بود و با تئوری هندسی معادلات دیفرانسیل چند متغیره در 3 بعد و n بعد و یه سری روش های حل اون معادلات آشنا می شدیم..و با شرایط روحی آزار دهنده ای تونستم اون ترم رو هم به خوبی بگذرونم..</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Fri, 28 Apr 2023 18:36:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید به کمک نیاز دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pdvcdxqergth</link>
                <description>این روزا حالم خوب نیست ...مضطرب و نگران آینده...انرژی کم و پروژه ی کارشناسی از خودم ناراحتم و همیشه احساس میکنم به چیزای دلخواهم نرسیدم ...و حقیقتا احساس میکنم برای کسی مهم نیستم...از روند بین خوابگاه و دانشگاه خسته شدم و حتی انرژی معاشرت با آدما رو ندارم ...‌و تو این شرایط واقعا نمی‌دونم چی کار کنم ..</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 11:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی (5)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-5-dwntlk9cnwxf</link>
                <description>امتحانای ترم پنجم که تموم شد، اولین مواجهه ی من با المپیاد بعد از دو سه سال دوباره پیش اومد..این بار باید برای آزمون انتخاب تیم دانشکده تلاش می کردم.. دوباره مسئله حل می کردم و اون حال و هوای خوب دوران المپیاد داشت بر می گشت..بهمن ماه کلا سوال حل می کردم ..تا اینکه اواخر بهمن و اوایل اسفندماه سه تا آزمون ازمون گرفتن و خب تیم شدم((:خیلی از این بابت حالم خوب بود و احساس می کردم انگار به درد المپیاد میخورم شاید((=البته اسم این آزمونی که قرار بود برگزار بشه، مسابقات دانشجویی ریاضی انجمن ریاضی ایران بود که تو لول دانشجویی اعتبار بالایی داره..یک هفته بعد از اون، برای المپیاد دانشجویی سازمان سنجش هم دانشکده تماس گرفت و گفتن اگر مایلی میتونی جزو پنج نفری باشی که معرفی میکنیم.منم چون داشتم میخوندم قبول کردم و اینم بگم که شرط بودن تو اون تیم، رنک بودن تو ورودی بود.درسای اون ترم درسای جدید و به شدت قشنگی بودن..مبانی هندسه که با روند منطقی به وجود اومدن چند نوع هندسه و البته هندسه اقلیدوسی آشنا میشدیم و دیدگاه این درس اصل موضوعی و منطقی بود .هندسه هذلولوی که یه نوع هندسه ی نااقلیدوسیه و مطالعات فیزیک کیهان شناسی مارو سمت این هندسه کشونده..بهینه سازی غیرخطی که مسائل مختلفو سعی می کنیم با بهینه ترین مثلا کم هزینه ترین روش ممکن حل کنیم و معادلاتمون از جنس غیرخطی هستن..سیستم های دینامیکی (= حتما از اثر پروانه ای شنیدید و اینکه پدیده ها هر چند کوچیک می تونن تو رخداد پدیده های دیگه دخیل باشن و ما با مبانی نظری سیستم های پویا(که در طول زمان دچار تغییر وضعیت میشن)آشنا می شدیم.توپولوژی جبری: ترکیب توپولوژی و جبر مجرد که یه درس جذاب و سخت به وجود میاره و کاربردای مهمی در فیزیک و کیهان شناسی داره.. یادمه اوایل نصف مفاهیم برام اشتباه جا افتاده بود((=زبان تخصصی: یه درس راحت و شیرین و خیلی مهم که با خوندن درسا با منابع زبان اصلی، مشکل خاصی درش نخواهید داشت((=فروردین ماه، محدودیت های کرونا برای دانشگاه کم شد و دوباره بعد از دو سال و نیم خوشحال از دیدن دوستام و دانشگاه حضوری رفتم دانشگاه((=ادامه دارد..توپولوژی جبریهندسه هذلولویسیستم های دینامیکی</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 19:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پست با چاشنی تفاوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-pl1z4kbaxdbw</link>
                <description>سلام بر دوستانم^^خب واقعیت اینه که من کمتر از خودم مینویسم یعنی از ابعاد حسی و شخصیم خیلی کم میگم...من، مهدیسم یه دختر 22 ساله نیمه فارغ التحصیل کارشناسی ریاضیاتدپرس و در حال طی کردن دوره ی پسا ضربه عاطفیکسی که درک نمیشه و نمیدونه جز منطق و ریاضی و فلسفه چی خوشحالش میکنه...کسی که همه چیو تو خودش می ریزه چون میدونی برای بیانش نداره. و معتقده کسی نمی بیندش و اونقدری دوستش نداره...و واقعیت اینه که این روزا من هیچ راه حلی برای خوشحال شدن ندارم...پر از خشم و درد و اضطرابم و چارش رو نمیدونمو دارم با این پست، تیری در تاریکی میندازم...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 23:58:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی چگونه گذشت(4)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA4-zjf2r5i0shxz</link>
                <description>وارد ترم پنجم شدم... این ترم، جایی بود که من با درسای جدید و جدی تری نسبت به قبل مواجه می شدم و کم کم می تونستم بیشتر راجع به علاقم بفهمم..اولین درس الهام بخش برای من توپولوژی عمومی بود که از کل فرایند درس و حل مسئلش به وجد می اومدم... همون چیزی که با ذهن نیمه شهودی و نیمه ساختاری من جور در میومد و سر کلاساش به خاطر داشتن استاد عالی، با شوق درسو دنبال می کردم...این درس باعث شده بود من یه نقطه قوت محکم در تحصیل کارشناسی ریاضی نسبت به علایق دیگم مثل علوم کامپیوتر پیدا کنم.درس آنالیز ریاضی، یکی دیگه از درسای اون ترم بود که باید شبیه کنکور براش درس میخوندیم و عملا یه حجم قابل توجهی از استرس بهمون میداد! ولی در عین حال مفاهیمش تو همون توپولوژی هم کاربرد زیادی داشت..جبر2 و جبر3 که اسمش نظریه گالوا بود داشتم رو همزمان در همون ترم داشتم! و عملا یه سری از تمرینای درس گالوا برای این بود که یاد بگیری سرچ کنی! ایده رو بخونی! راه حل 3 4 صفحه ای رو بنویسی و نهایتا یکم یاد بگیری^^(&quot;&quot;:و اما درس منطق که یکی از زیباترین درسهاست و به شما یاد میده یه ساختار فرمال تر از ریاضیات و شهودی که شما تا به حال باهاش اومدید بالا، میتونه چه شکلی باشه..آشنایی با دقیق سازی ریاضیات و حتی یه مقدار metamathematics یا همون فراریاضیات که به طور کلی دید شما رو چند لول نسبت به ریاضیات دقیق تر و همینطور متفاوت تر می کنه...و این طور بود که کل اون ترم به امتحان و درس گذشت و نتیجش هم شد بالاترین معدل بین ترم ها تا اون موقع و من دوباره یکم امیدوار شدم(&quot;:از اون دورانا((:</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 11:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-oedtm9kbh40m</link>
                <description>امروز داشتم فکر میکردم اگه بمیرم چی میشه ...نمی‌دونم چند لحظه واقعا احساس راحتی داشت احساس بی حسرتی و در بند وقایع نبودن ...کسی رو ندارم حوصلمو داشته باشه و نسبت به خودمم احساس خوبی ندارم ...استرس آزمون ارشد هم شدیداً اذیتم می‌کنه ...و جایی رو جز اینجا پیدا نکردم که بنویسم...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 13:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی چگونه گذشت(3)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA3-lm6b398ngqlb</link>
                <description>بهار آروم و قشنگی شروع شده بود و به خاطر همه گیری همه خونه نشین بودن و من تو دنیای خودم حسابی زندگی میکردم علی رغم اینکه فکر میکردم تنها هستم. زندگی یه آرامش خاصی داشت و من بدون تنش روزا رو زندگی میکردم ... یعنی الان که بهش فکر میکنم اینو درک میکنم!تمرینای درس جبر خطی عددی یا همون numerical linear algebra باعث میشد ذهنم دوباره به فضای مسئله حل کن بودن برگرده و با اینکه تمرینای نسبتا زیادی بهمون میدادن ولی برای من باعث میشد مفید تر عمل کنم... اون ترم هندسه دیفرانسیل برداشته بودم و اولین بار بود که مفاهیمی مثل همسانریختی و جهت پذیری و ژئودزیک رو می دیدم و تازه داشتم یکم می‌فهمیدم که من دقیقا کجا اومدم...بعد از تموم شدن ترم چهار من علی رغم دانسته های کمم و اینکه کاملا اول راه بودم فکر میکردم باید شروع به ریسرچ کنم! دلیلشم این بود که صرفا شنیده بودم قبلا یه عده تو این مقطع از تحصیلاتشون ریسرچ کردن!!اما خیلی زود متوجه شدم من باید هنوز دریای پایه ایمو خوب بفهمم و لازم نیست از الان یه محقق پاکار بشم!!و این شد که سعی کردم درسای پایه ای که تو دو ترم قبل خونده بودیمو بهتر بفهمم و از طرفی رو پایه زبانم کار کنم و عجول نباشم..اون سال شهریور ماه،  مدرسه تابستانی ریاضیات از طرف IPM تشکیل شد با موضوع معادلات دیفرانسیل که تو این دوره به ما یه سری مفاهیمی رو معرفی میکردن که بعداً با جلوتر رفتنش ما متوجه می شدیم معادلات دیفرانسیل برای حل چالش های ایجاده شده در مسیر اون مفاهیم و مباحث، کاربرد خیلی مشهودی دارن و بعد از ظهرها هم حل مسئله داشتیم که یادمه قسمت های آنالیزیشون برام سخت بود چون آنالیز چندانی بلد نبودم ولی بهترین روزش برای من اون حل مسئله ای بود که به هندسه دیفرانسیل مربوط می‌شد و واقعا روی مسائلش شهود خوب داشتم و می تونستم حلشون کنم (:.تابستون گذشت و من وارد پنجمین  ترم می شدم و دریای سنگینی برداشته بودم ...تمرینای درس جبر خطی عددی یا همون numerical linear algebra باعث میشد ذهنم دوباره به فضای مسئله حل کن بودن برگرده و با اینکه تمرینای نسبتا زیادی بهمون میدادن ولی برای من باعث میشد مفید تر عمل کنم... اون ترم هندسه دیفرانسیل برداشته بودم و اولین بار بود که مفاهیمی مثل همسانریختی و جهت پذیری و ژئودزیک رو می دیدم و تازه داشتم یکم می‌فهمیدم که من دقیقا کجا اومدم...بعد از تموم شدن ترم چهار من علی رغم دانسته های کمم و اینکه کاملا اول راه بودم فکر میکردم باید شروع به ریسرچ کنم! دلیلشم این بود که صرفا شنیده بودم قبلا یه عده تو این مقطع از تحصیلاتشون ریسرچ کردن!!اما خیلی زود متوجه شدم من باید هنوز دریای پایه ایمو خوب بفهمم و لازم نیست از الان یه محقق پاکار بشم!!و این شد که سعی کردم درسای پایه ای که تو دو ترم قبل خونده بودیمو بهتر بفهمم و از طرفی رو پایه زبانم کار کنم و عجول نباشم..اون سال شهریور ماه،  مدرسه تابستانی ریاضیات از طرف IPM تشکیل شد با موضوع معادلات دیفرانسیل که تو این دوره به ما یه سری مفاهیمی رو معرفی میکردن که بعداً با جلوتر رفتنش ما متوجه می شدیم معادلات دیفرانسیل برای حل چالش های ایجاده شده در مسیر اون مفاهیم و مباحث، کاربرد خیلی مشهودی دارن و بعد از ظهرها هم حل مسئله داشتیم که یادمه قسمت های آنالیزیشون برام سخت بود چون آنالیز چندانی بلد نبودم ولی بهترین روزش برای من اون حل مسئله ای بود که به هندسه دیفرانسیل مربوط می‌شد و واقعا روی مسائلش شهود خوب داشتم و می تونستم حلشون کنم (:.تابستون گذشت و من وارد پنجمین  ترم می شدم و دریای سنگینی برداشته بودم ...یکی از اولین جلسات درس توابع مختلط و آشنایی با صفحات ریمانی  </description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 13:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی چگونه گذشت (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-2-flftdwvtqs1b</link>
                <description>تابستون آرومی شروع شده بود و من شروع کردم آشنا شدن با مفاهیم پایه ای آنالیز ریاضی ...هر چقدر می گذشت حس بهتری از انتخاب این رشته داشتم و راجع به آنالیز ریاضی هم به نظرم واقعا عمیق بود و فرق اصلی ما با یه کسی که مهندسی میخونه، اینجا شروع می شد..می تونم بگم همه یاون تنش های المپیاد و کنکور رفته بود و جای خودشو به یه زندگی آروم داده بود...حتی گاهی وقتا دوباره طراحی می کردم...با خیال راحت کارایی که دوست داشتمو می کردم...ترم سوم شروع شد و من کلی درس برداشتم! مبانی آنالیز ریاضی، جبرخطی، مبانی جبر، بهینه سازی، مبانی ترکیبیات،آنالیز عددی... و اینجوری شد که آخر ترم یکم فشار اومد ولی تونستم معدلمو حفظ کنم و علی رغم استرس زیادی که داشتم، وضعیتم خوب بود(&quot;:تو اون ترم برای اولین بار یه دوره ی مقاله نویسی رفتم و خلاصه سعی می کردم تا جای ممکن، فقط درس نخونم!تصمیم گرفتم یکم با ماهیت Data science آشنا بشم... و این خیلی هیجان انگیز بود که می دیدم همه ی چیزای به ظاهر تئوریکی که تو دانشگاه بهم درس دادن، تو دیتا ساینس کاملا مشهود و به جا استفاده میشن((&quot;:ورود...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 22:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارشناسی ریاضی چگونه گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-lxmjufqugdfh</link>
                <description>سلام ^^ من دوباره اومدم با ادامه ی عادت نوشتن از زندگی و خاطرات تحصیلیم!الان که دارم این پستو می نویسم، فقط چند ماه تا اتمام کارشناسیم مونده و تو این چهار سال اتفاقات مختلف و جالبی افتاده که هم برای یادآوری به خودم برای باور به یه سری توانایی ها و هم به عنوان یک راه برای تقویت حافظه و هم به عنوان یه تجربه که ممکنه به درد بخور باشه،تصمیم گرفتم در چند سری متوالی، این چهارسال رو وصف کنم ...اولین روزی که رفتیم دانشگاه برای ثبت نام، یه روز طولانی و خسته کننده ولی دوست داشتنی بود..یادمه حس خوبی به آجرای قرمز دیوارای دانشکده داشتم... روی پنلای دیواری، یه سری مسئله راجع به گراف و ترکیبیات بود و یادمه مادرم پرسید:&quot; اینا رو بلدی؟&quot;یادمه تو دورانی که المپیاد میخوندم این مباحثو خیلی دوست داشتم و حالا هم خوشحال بودم که قراره اون مسیرو ادامه بدم..من یه دانشجوی خوابگاهی بودم و این یه تجربه کاملا جدید بود که تو یه محیط نه چندان پر امکانات، با پنج نفر دیگه تو یه اتاق اندازه اتاقی که تو خونه داشتم زندگی کنم، ولی من کاملا از همچین وضعیتی استقبال کردم و خوشحالم بودم!هم اتاقی هام بچه های گرمی به نظر می رسیدن و من از همون اول همشونو دوست داشتم.. انگار این بار قرار بود دیگه واقعا از تنهایی در بیام و دوستای صمیمی و &quot;موندگار&quot; پیدا کنم... چیزی که خیلی دوست داشتم اتفاق بیفته ولی فرصتش تو مدرسه برام پیش نیومده بود...ترم اول به ما هجده واحد درس داده بودن که به نظرم با توجه به حجمشون و اینکه ما تازه وارد دانشگاه شده بودیم، یکم رسوندن همه درسا همزمان سخت بود..اما با این حال، دوستای جدید و دوست داشتنی من، همون عاملی بودن که من به دشواری درسا یا چیزای منفی که در کنترلم نیستن فکر نکنم !  ما هر هفته چند باری بیرون می رفتیم و همگی هم با هم می رفتیم. حقیقتا من اولین باری بود که احساس می کردم &quot;واقعا&quot; عضو یه جمع دوستانه هستم و واقعا بهم خوش می گذشت...حقیقتا هر روز اون ترم یه خاطره جدید بود و همگی با هم گرم و صمیمی بودیم..یادمه برای اولین بار دو تا از دوستام اومدن شروع کردم موهامو بافتن و خوشگل کردن من^^اونجا بود که من فهمیدم میتونم یه مقدار به ظاهرمم اهمیت بدم!^^ترم اول من معدل خیلی بالایی نگرفتم اگرچه تو درسای تخصصی مهم رشتمون قوی عمل کردم...تازه داشتم یاد می گرفتم که تو دانشگاه چطور باید درس خوند!ترم دوم ما همون زمانی بود که پاندمی کرونا یه دنیا رو درگیر کرد و ما با غم و غصه برگشتیم خونه...وقتی خونه بودم مسلما فضا و زمان بیشتری داشتم و بهتر می تونستم درس بخونم. آرامشم زیاد شده بود و واقعا تنش خاصی نداشتم..ترم دوم معدلم خیلی پیشرفت کرد و تازه شروع کردم جا افتادن!تداعی گر روزهایی که هرگز باز نمی گردند...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 21:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید تمام چیزی که نیاز داشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-eaalkzfzj0yf</link>
                <description>مدتیه از خودم ننوشتم... این مدت اتفاقای مختلفی افتادمن، آگاه نبودم..آدمای سمی رو تو زندگیم راه داده بودم.. به یکی دوست می گفتم، به اون یکی کیس عاطفی..ناامیدم کردن و اذیت شدم..ولی این باعث شد تمرکز تحصیلیم زیاد بشه و بالاترین معدل بین کل 7 ترمو بهه دست بیارم..وضعیت جامعه به شدت رو روانم اثر گذاشته.. به فلسفه و علوم شناختی علاقه زیادی پیدا کردم..کتاب انسان خردمندو شروع کردم که واقعا خوندنش مفید که نه لازمه! درباره ی تاریخچه انسان خردمنده...همون اجداد ما.کتاب دیگه طرح بزرگ استیون هاوکینگ بود که تو امتحانات شروعش کردم.. یه کتاب دوست داشتنی در زمینه فلسفه فیزیک..این وسط فهمیدم رنک 3 رشتمم و کلی سر کارای استعداد درخشان اذیت شدم..یه مدته استرس و خستگی روحی دارم.. با سریال ازش فرار میکنم..1899 رو دیدم واقعا خوشم اومد و کاش فصلای بعدی براش بسازن... و البته فکر کنم من تنها کسیم که سریال دارک رو بعد از 1899 شروع کرده((((:احساس تنهایی زیادی می کنم.. و استرس کارای در پیش ترم آخر کارشناسی و اینکه ارشد کجا قبول میشم...ناراحت وضعیت کنونی و در آرزوی آینده ی مناسب برای وطن...حسابی قاطی کردم و دوست دارم یکیو داشته باشم برام اهمیت قائل بشه و دائم باش حرف بزنم(&quot;:</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 12:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدس گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nipvagn15x7z</link>
                <description>تقدس چیست تقدس گرایی از نوعی بی پناهی نشات میگیرد ..انسان زمان  باستان نیازمند تکیه گاه بود، نیاز مند قدرتی بزرگتر از خودش بود، دوست داشت لطف و ارادتش را به موجودی از جنس غیر خودش نشان دهد، نیازمند معجزه و قدرتی از بیرون بود تا برای رخداد های دلخواهش دست اندر کار باشد ...و بت ها به وجود آمدند،... چرا که او نمی‌دانست چگونه مصداقی برای آن موجود انتزاعی و اسطوره ای ذهنش، که از قضا فرشته ی نجاتش نیز بود ، در دنیای حقیقی ایجاد کند ..بت، سمبل مقدس انسان شد..بت، از بند ذهن آدمی به بند چند کیلو سنگ و چوب انتقال پیدا کرد و به بند کشیده شد! بله!بت در اسارت بود چون باید معجزه میکرد، باید اوضاع لعنتی را بر وفق مراد آدمی می چید ، اگرنه، این چه خدای مقدسی بود ؟! خدای چوبی و سنگی انسان، در بند اسارت تقدس یافته بود ...آدمی هم همان‌قدر در بند بود ...در بند پرستش این مفهوم انتزاعی که در بند سنگ و چوب افتاده بود...انسان خودش را در بند کشیده بود چرا که گمان می کرد این سنگ و چوب، همان مصداق است... همان اسطوره ایست که در ذهنش به او  الهام میشد... و انسان، زندان بان زندانی بود !خدای ذهن خود را که در جسم نمی گنجید در چوب و سنگ و حیطه خواسته های خود به بند کشیده بود و خودش نیز در بند رکوع و سجود به درگاه خدایی  بود که همواره باید بر وفق مرادش رفتار می کرد ...من معتقدم به نوعی، آدمی ناما بنده بود و در واقعیت ، خدای خدایش ! انسان خدایش را آفریده بود ....دیری نپایید که تقدس گرایی انسان، او را بیش از پیش در بند کشید... نمی دانم چرا انسان با آن روح بزرگ و کیهان سرشت ، آنقدر به دنبال بند بود ! مقدسات به وجود آمدند و قربانیان به دنبال آن ! به دنبال تقدس گرایی بی اندازه، مجازات آغاز شد! هر که در بند تقدس نمی افتاد ، گناهکار بود. سرنوشتی برتر از کشته شدن برایش مقدر نبود ...و انسان باستان ابتدا، خدایی آفرید و این ، آغاز مفهوم اسارت بود ...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 18:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-abt0l6snqeov</link>
                <description>زمان، یک قرارداد بی معناست...همه چیز رنگ می بازد و فرصت خارج از بعد آدمی بی معناست.گردانه ی فصول یک روز می ایستد..و روزی آخرین زمستان می رسد..تو چگونه گشتی؟ و چه بودی؟بیش از گمگشته ای با ذره ای عقل؟</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 23:08:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-ir4okowimd2c</link>
                <description>انسان، قطعاتی از گوشت و استخوان ...شاید هم نه .انسان ، فاصله ی بین تولد و مرگ و مسافر پسامرگ...نه....انسان، مجموعه ی رنج ها...نه...انسان، مجموعه ی تجربه ها....درس عبرت ها...نه.....انسان ، کالبد و زندانی برای روح، روح عصیان گر...و روح، زیر فضایی توپولوژیک از کیهان... نه گرد و غبار است...‌نه نور،.. انتزاعی مبهم ...روح، آغاز و مسیرش نامعلوم است ...نامعلوم ...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 13:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست هایت...</title>
                <link>https://virgool.io/@www.mahdisemami777/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-faxwcnryuxha</link>
                <description>آنگاه که با خودت بیگانه ای ...و به دنبال پرتگاهی برای پریدن و فراموش شدن ...چه کسی سمت توست...آیا بالهایت آنقدر سبک است برای پریدن ؟یا چشمانت آنقدر سنگین است برای گریستن ؟شاید تو تنها به یک دست نیاز داری ...دست هایت...نیازمند تمناست...</description>
                <category>Mah</category>
                <author>Mah</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 10:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>