<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی جدیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@www.sinussswice53</link>
        <description>کارشناسی علوم ارتباطات/ رسانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 23:11:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مهدی جدیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@www.sinussswice53</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جوانی.....</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sinussswice53/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1-hb9vjigpefyr</link>
                <description>زندگانیم گله دارد از جوانیماز زندگانیم گله دارد جوانیمشرمنده‌ی جوانی از این زندگانیمدارم هوای صحبت یاران رفته رایاری کن ای اجل که به یاران رسانیمپروای پنج روز جهان کی کنم که عشقداده نوید زندگی جاودانیمچون یوسفم به چاه بیابان غم اسیروز دور مژده‌ی جرس کاروانیمگوش زمین به ناله‌ی من نیست آشنامن طایر شکسته پر آسمانیمگیرم که آب و دانه دریغم نداشتندچون میکنند با غم بی همزبانیمای لاله‌ی بهار جوانی که شد خزاناز داغ ماتم تو بهار جوانیمگفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سودبرخاستی که بر سر آتش نشانیمشمعم گریست زار به بالین که شهریارمن نیز چون تو همدم سوز نهانیم.....</description>
                <category>مهدی جدیدی</category>
                <author>مهدی جدیدی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:08:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sinussswice53/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-mgutp2oposmy</link>
                <description>بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم.در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشیدباغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید:یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیم.تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من همه، محو تماشای نگاهت.آسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ی ماه فرو ریخته در آبشاخه‌ها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی:از این عشق حذر کن!لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،آب، آیینi عشق گذران است،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،باش فردا، که دلت با دگران است!تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم!روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،چون کبوتر، لب بام تو نشستمتو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتمتا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتمحذر از عشق ندانم، نتوانم!اشکی از شاخه فرو ریختمرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریختاشک در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید!یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدمپای در دامن اندوه کشیدم.نگسستم، نرمیدم.رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،نه کنی دیگر از آن کوچه گذر همبی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!فریدون مشیری</description>
                <category>مهدی جدیدی</category>
                <author>مهدی جدیدی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 13:50:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>