<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سبحان  محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@www.sobhanmohamadi1</link>
        <description>جست‌و‌جو‌گر.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 04:20:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/412835/avatar/qXhHHn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سبحان  محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@www.sobhanmohamadi1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نور</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sobhanmohamadi1/%D9%86%D9%88%D8%B1-hgubd4ohq6kw</link>
                <description>صبح‌هایی که می‌رم سر کار، نور خورشید تازه بیرون اومده بهم می‌تابه. یک حس رهایی خوبی دارم وقتی شب هم خوب خوابیده باشم، انگار در صلحم با زندگی. فکر می‌کنم همیشه طلبکار بودم. طلبکار زندگی. صبح که آهنگ می‌ذارم و رانندگی می‌کنم تا سر کار آزادم. انگار با نور صبح زاده می‌شوم.دیروز عصر باد می‌آمد و بعد از خواب قیلوله، ماشینم رو می‌شستم. باد می‌اومد و هایده می‌خوند. بابا آمد و روی صندلی نشست و چای می‌خورد و به من می‌گفت چکار کنم. همیشه سکوت‌های عجیبی دارد. سکوت‌هایی از سن بالا. سکوت‌هایی کشدار.</description>
                <category>سبحان  محمدی</category>
                <author>سبحان  محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 07:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبانی</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sobhanmohamadi1/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-cyyw4urjsjtg</link>
                <description>از سربازی لحظاتی تا همیشه در یادم می‌مونه. آبان ۱۴۰۴ بود.ساعت دو شب نگهبان بودم. باد شدیدی در تاریکی می‌وزید. ده متر جلوتر رو نمی‌دیدم. جایی که نگهبان بود از دیدم محو شد. سرد بود. کز کرده بودم و ستاره‌ها رو در آبی لاجوردی آسمان تماشا می‌کردم. گوشی دکمه‌دارم رو درآوردم و پادکستی گوش کردم. علی بندری درباره چگونه بیشتر عمر کردن می‌گفت. همون‌جا موندم و گوش دادم تا طوفان شب خوابید. گاهی صدای ماشین‌های گشت می‌اومد. کم‌کم نور بر درخت و سوله‌ها پاشید.</description>
                <category>سبحان  محمدی</category>
                <author>سبحان  محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 13:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>