<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های *Sogand*</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@www.sogand.davoodi77</link>
        <description>چنل من

https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:31:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4256426/avatar/ewmODn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>*Sogand*</title>
            <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-rogyvqlb5yr7</link>
                <description>با سروصداهایی که از بیرون میومد ، پلکای سنگینمو به زور باز میکنم . چشمامو میمالم و به ساعت روی میز کنار تخت نگاه میکنم . اتاق تاریک بود و شب شده بود باورم نمیشه اینقدر خوابیده بودم .سریع از جام بلند میشم . لباس خواب صورتیمو با یه شلوار جین خاکستری و یه هودی سفید رنگ عوض میکنم و موهامو مرتب میکنم. بخاطر خواب زیاد صورت و لبام کمی پف کرده بود که بامزه شده بودم.  از اتاق میزنم بیرون و با کنجکاوی این ور و اون ور نگاه میکنم. خبری از کسی نبود. پس این سرو صداها از کجا میومد. صدای خنده های بلند مردونه از توی حیاط شنیدم فرنام رو صدا میکنم و به حیاط میرم . چندتا مرد و دوتا زن به همراه فرنام دور هم نشسته بودن و قلیون میکشیدن بساط عیش و نوششون به راه بود. آتیش روشن کرده بودن و دور هم میگفتن و میخندیدن .گلومو صاف میکنم ، اولین کسی که سمتم برمیگرده و نگام میکنه فرنامه ، و بعدش بقیه بهم خیره میشن . فرنام تا منو میبینه از روی صندلیش بلند میشه و سمتم میاد فرنام : عزیزم بلاخره بیدار شدی میخواستم بیدارت کنم اما دلم نیومد بیا با رفیقام آشنا شو دستشو میذاره پشت کمرم و منو به جلو هل میده یکی یکی منو به همه معرفی میکرد .فرنام : این سامانه اینم خانمش مرجان باهاشون سلام و احوال پرسی میکنم   و اوناهم بابت ازدواجمون تبریک گفتن .  فرنام با دست رفیقای دیگشو نشونم میده فرنام : ایشون تینا خانم پارتنر آقا سعید تینا قیافه ای سرتاسر عملی داشت. فک کنم هیچ جایی نبود که عمل و تزریق نکرده باشه با این حال یجوری نگام میکرد انگار ملکه ی زیباییه. تینا با طعنه و کنایه به فرنام  میگه تینا : هیچ باورم نمیشه تو زن گرفتی اصلا متاهلی بهت نمیاد ینی دیگه دست کشیدی از دختر بازی ؟منکه باورم نمیشه .و همه میزنن زیر خنده حرف تینا خیلی بهم برخورده بود و یجورایی تحقیر آمیز بود .با اینحال چیزی نگفتم و ساکت موندم که فرنام جوابشو داد .فرنام : آیدا عشق منه لطفا دیگه از گذشته نگید همسرم ناراحت میشه تینا یکم رعایت کنسعید پارتنر تینا در حالی که دود قلیونشو توی هوا فوت میکنه میگه سعید : دستخوش داداش سلیقت بیسته خوش اومدی به جمع ما زن داداش از آشناییت خوشبختم .آخرین نفر پسری بود که با ژست خاصی  گیتار  دستش گرفته  بود و داشت  تار های گیتارو کوک میکرد .نیم نگاهی بهم میندازه معلوم بود خجالتیه. بهم آروم سلام کرد و تبریک گفت. از این همه رفیقای پاچه پاره و جفنگ فرنام همین یدونه پسر سرو ساده و خجالتی بود که خیلی تعجب کردم .فرنام : ایشونم آقا طاها پسر گل و خوب و نمونه ی اکیپمونه که همه میزنن زیر خنده و یجورایی انگار داشتن مسخرش میکردن تا تعریف سعید : هه بگو بچه مثبت خالص سوسول مامانی برام جالب بود که طاها هیچ واکنش بدی نسبت به تمسخر اونا نشون نمیداد و همینجور با تار های گیتارش ور میرفت و فقط در جوابشون لبخند ملیح میزد‌.فرنام کنارش برام جا باز میکنه تا بشینم و دستاشو دور شونم میندازه. همگی دور آتیش جمع شده بودیم و هر کسی یچیزی میگفت .مرجان : آیدا جان یکم از خودت برامون بگو فرنام گفته آرتیستی و گالری نقاشی داری .+   توی دانشگاه هنر خوندم و الانم مشغول کار و تدریس خصوصیم .مرجان : چه عالی خیلی دلم میخواد تابلوهایی که کشیدی رو ببینم + میتونی یه روز بیای به گالریم خوشحال میشم سر بزنی مرجان : سر فرصت مناسب حتما میام تینا  میپره وسط حرفمون و میگه تینا:حالا اینارو ول کنید تو بگو چجور مخ این فرنام جونور رو زدی اینکه دم به تله نمیداد.قبل از  اینکه من چیزی بگم فرنام لب باز میکنه و میگه فرنام : چون آیدا مثل دخترای دیگه نبود صاف و ساده و پاکه سعید اینبار وارد بحث میشه و به فرنام تیکه میندازه سعید : دقیقا مثل خودت و همه غش میکنن از خنده فرنامم در جوابشون فقط پوزخند معناداری زد .از این جمع و رفیقای فرنام چندان احساس خوشایند و خوبی نداشتم . خیلی زشت می‌شد اگه دورهمیشونو ترک میکردم . حرفاشون همه تحقیر آمیز همراه با نیش و کنایه بود . مست بودن و به هر چیزی الکی میخندیدن.  فرنام داشت توی مشروب خوردن زیاده روی میکرد‌ . پیک ششم یا هفتم بود که دستشو گرفتم و آروم گفتم بسه دیگه نخور .فرنام : همین دیگه آخریشه عزیزم و بلند گفت به سلامتی همتووووون و گیلاسشو سر کشید .سامان با چشمای قرمز و خمارش و لحن کشدار گفت سامان : شما به سلامتی جمع نمیخوری آیدا خانم ؟ + من زیاده روی نمیکنم تینا که مست شده بود الکی میخندید و داشت چرت و پرت میگفت تینا : طاها چرا بیکارییییییی یه آهنگی بزن میخوام برقصممممم .و بعد از سر جاش بلند میشه و دور خودش تاب میخوره و مسخره بازی درمیاره .طاها هم شروع به زدن آهنگ کرد . تینا دست سعید رو گرفت برد وسط و تو بغل سعید میلولید . سعیدم که تو حال خودش نبود . با حرکاتی که اصلا شبیه رقص نبود تن و بدن تینارو دست میکشید و مرتب جلوی همه لب میگرفتن .فرنام بوسه ای روی گونم میذاره و توی گوشم میگه فرنام: بیا ماهم برقصیم مثل اینا اخمی میکنم و میگم + اینا کم مونده جلوی همه لخت بشن و س.ک.س کنن اینا دیگه کین فرنام ؟فرنام خندید و گفت فرنام : اینا مستن  نمیفهمن چه غلطی میکنن بیخیال عظیمه میاد پیشمون و به فرنام میگه: عظیمه : چیزی نیاز ندارید آقا ؟ فرنام سری به نشونه ی نه تکون میده و میگه برو مرجان با عشوه اومد سمت فرنام و دستشو گرفت مرجان : ای بابااااا تو که با زنت نمیرقصی لااقل بیا با من برقص نبینم اینجور گوشه گیر شدی فرنام خاااان دست فرنام و کشید و بلندش کرد. فرنام یه نگاهی به من و یه نگاهی به مرجان کرد با اکراه رفت وسط و شروع کردن رقصیدن باهم . چشمام داشت از حدقه درمیومد این چه حرکت زشت و مسخره ای بود .جلوی من فرنام و کشوند دنبال خودش .آدم اینقد وقیح و بی حیا ؟ دلم میخواست بزنم زیر گوشش و بگم مگه خودت شوهر نداری زنیکه شوهرت اینجا دسته بیله مگه؟! با حرص و ناراحتی نگاشون میکنم .صدایی کنار گوشم گفت :سامان : فرنام که زن مارو قاپید میای باهم برقصیم خوشگله ؟ با تنفر و انزجار تو صورت هیز سامان نگاه میکنم مستی از سرو روش می‌بارید .عین خیالشم نبود زنش تو بغل فرنام با عشوه میرقصه .+ بهتره بگی زنت فرنام و قاپید و کشوند وسط اگه پارتنر رقص میخوای برو زنتو از بغل فرنام جمع کن باهاش برقص .سامان که توقع این برخوردمو نداشت جا خورد و چیزی نگفت و سکوت کرد . اعصابم خورد شده بود و تحمل این جمع مزخرف و نداشتم . از سر جام بلند میشم و بدو بدو سمت خونه میرم . فک کنم اونقدر مست بودن که حتی منو موقع رفتن هم ندیدن  . چشمام پر شده بودن و دلم میخواست گریه کنم . یه گوشه وایسادم و چشمامو پاک کردم . و به این فکر میکردم کی قراره اینا گورشونو گم کنن و برن. نمیدونم چقدر گذشت که صدایی رو پشت سرم شنیدم طاها : از اینکه فرنام با مرجان رقصید ناراحت شدی ؟ برگشتم سمتش طاها پسری با قد متوسط اندام لاغر و چشمهایی گردو براق بود . لبخند مهربونی بهم زد و گفت: طاها : چرا اومدی اینجا فرنام دنبالت میگرده + خودت چرا اینجایی ؟ طاها دوباره با همون لبخند میگه طاها : اومدم دستشویی + خیلی خب بفرما برو طاها : تو شبیه اونا نیستی واسه همین فرنام تورو انتخاب کرده برام عجیبه تو چرا فرنام و انتخاب کردی ؟+ چون دوسش دارم  طاها : فرنام خیلی خوشبخته که تورو داره . رفتارتو با سامان دیدم حواسم بود بهت چه پیشنهادی داد . اونا همینطورین سامان و مرجان خیلی زیاده روی میکنن و اصلا هیچی براشون مهم نیس . صدای فرنام و می‌شنوم که بلند اسممو صدا میزد و دنبالم می‌گشت .اون شب سردرد رو بهانه کردم و دوباره به اتاق خواب برگشتم تا مهمانای فرنام برن ، اما شب نشینیشون زیاد طول کشید و هر چقدر منتظر فرنام شدم نیومد .روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوختم . کاش نگار یا دلسا پیشم بودن خیلی به بودنشون احتیاج داشتم . خیلی تنها بودم میون اینهمه آدم . صدای قهقهه هاشون  عصبانیم میکرد . سعی کردم بهش فکر نکنم . چشمامو بستم و زیر لب برای خودم آهنگ میخوندم تا چیزی نشنوم .کم کم چشمام گرم شد و دوباره خوابیدم ....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 15:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-yyrcmfjuwvhr</link>
                <description>قطرات باران ریز و نم نم می‌بارید. از سرما لبه های ژاکت پشمیمو بهم نزدیک میکنم و دستامو توی جیبم میبرم. فرنام نیم نگاهی بهم میندازه و بخاری ماشینو زیاد میکنه . هر دو توی سکوت ، بدون اینکه حرفی بینمون ردو بدل بشه به آهنگ ملایم خارجی پلی شده توی ماشین گوش میدیم. اونقدر وایب آهنگ خوب و دلنشینه که منو توی خلسه فرو میبره .سرمو به شیشه ی ماشین تکیه میدم  و به این فکر میکنم  چرا اومدیم شمال؟ الان چه وقت مسافرت بود. به مسیر سرسبز شمال نگاه ميندازم . روی شیشه ی سرد  ها میکنم . لکه ای سفید و مه گرفته  روی شیشه میشینه ؛ با نوک انگشتم روی اون لکه ی مه گرفته ، یه قلب کوچولو که از وسطش یک خط شکسته میگذره  میکشم. تو یه تیکه از قلب  ، اول اسم خودمو مینویسم و تیکه ی دیگش ، اول اسم فرنامو. فکرم پر میکشه به گذشته های دور . موقعی که نوجوون بودم، منو مامان بابا و خانواده ی عمو محمد خیلی باهم شمال میومدیم . یادش بخیر خیلی خوش می‌گذشت. هنوز صدای خنده های شاد منو دلسا و آرش تو گوشمه .  تو گذشته  غرق شده بودم که صدای فرنام منو از خاطرات پرت کرد بیرون .فرنام : به چی فک میکنی ؟بهش نگاه میکنم یه دستش رو فرمون بود و تمام حواسش به جاده بود .+ به خاطرات گذشته . قبلا خیلی زیاد شمال میومدیم با دلسا اینا بیشتر خاطرات خوبم اینجاس .فرنام نیم نگاهی بهم میکنه و با لبخند میگه فرنام : خب تعریف کن برای منم حوصلم سر رفته از بس ساکت بودیم .فرنام آهنگو کم میکنه و منتظر میمونه تا حرف بزنم. منم که میبینم خیلی مشتاقه و حوصلشم سر رفته شروع کردم از خاطرات گفتن.+ نوجوون بودم من سیزده سالم بود اومده بودیم دریا . من عاشق دریا و ساحلم ،همیشه تا می‌رسیدیم میگفتم میخوام برم شنا کنم . یه تیوپ بادی شنا هم تازه خریده بودم که قورباغه ای بود و دوسش داشتم . دلسا خیلی زود پرید توی آب و به منو آرش آب می‌ریخت و خیسمون میکرد . منم تیوپم زیر بغلم گرفته بودم و میخواستم برم تو آب که آرش شیطنتش گل میکنه و اونو از دستم میقاپه و با خودش میبره تو آب .منم با جیغ رفتم دنبالش و ازش خواستم  بهم پسش بده ولی لجبازی میکرد و نمیداد و به حرص خوردنام میخندید . منم زیاد نمیتونستم برم جلوتر چون شنا بلد نبودم و میترسیدم، دیگه خیلی حرصی شده بودم دلو زدم دریا و رفتم وسط آب که موج بزرگی اومد و منو کشوند زیر آب. تو آب دست و پا میزدم دلسا و آرش خیلی ترسیده بودن همینطور خانواده هامون. اول از همه آرش اومد سمتم و منو از زیر آب کشوند بالا، بعد بابا و عمو محمد اومدن فک کردن غرق شدیم. خلاصه آرش منو نجات داد ولی خب بعدش کتک مفصلی هم خورد سر کرم ریختناش منم سرمای بدی خوردم. فرنام که با دقت گوش میداد  کنجکاو پرسید فرنام : با آرش خیلی راحت بودی؟+ آره از بچگی باهم  بزرگ شدیم . منو دلسا و آرش همیشه باهم بودیم .فرنام دندون قروچه ای میکنه. قیافش مث کسی شده بود که انگار  داشت حرص میخورد.  فرنام : پس با این حساب خاطره زیاد با هم دارین!+آره خب همینطوره فرنام پوزخندی میزنه و میگه فرنام: حتما دوسشم داشتی ؟از سؤالش تعجب می‌کنم +اون فقط یه دوسته  فکرای بیخود نکن فرنام اخمی میکنه  و میگه فرنام: فکری نکردم . خیلی خب دیگه رسیدیم...به دورو برم نگاه میکنمیه خونه ی ویلایی شیک استخردار که حیاطش پر از گل و گیاه و درخت بود . از ماشین که‌پیاده میشیم  باغبونی که مشغول هرس کردن درختچه ها بود تا فرنام و میبینه ابزار کارشو میندازه زمین و بدو بدو میاد سمت ما . باغبون : خوش اومدی آقا نگفتین امروز میایید وگرنه به عظیمه میگفتم براتون ناهار تدارک ببینن فرنام در حالی که چمدونارو از ماشین در میاره میگه فرنام : یهویی تصمیم گرفتیم بیایم مشکلی نیس هر چی درست کنه میخوریم فقط زودتر آماده کنه باغبون بهم سلامی میکنه که متقابلا جوابشو میدم .باغبون : چمدونارو بدید من آقا فرنام میارم براتون فرنام دستمو میگیره و با هم محوطه ی سرسبز ویلارو قدم میزنیم .+ اینجا مال کیه فرنام ؟فرنام : مال منه + چرا قبلا بهم نگفتی اینو ؟فرنام لبخندی مرموزانه میزنه و میگه فرنام : حالا گفتم دیگه+ چرا اومدیم اینجا ؟ فرنام : میخواستم اینجارو نشونت بدم  وارد ویلا که میشیم فضای خونه خیلی شیک و با سلیقه دیزاین شده بود. تابلو ها ،فرش ها ،مبلمان و پرده ها همه به روز و هارمونی قشنگی باهم داشتن . اما نمیدونستم چرا فرنام وجود همچین ویلایی رو از من مخفی کرده بود . خانم تپل و نسبتا چاقی با موهای مش کرده و پوست سبزه که به نظر می‌رسید از خدمه ی خونست میاد جلوی ما .نگاهی از سرتاپا بهم میندازه و چشم غره ای بهم میره که ازین رفتارش اصلا خوشم نمیاد و بهم برمیخوره رو به فرنام با چرب زبونی میگه :عظیمه : آقا  فرنام ازین ورا دلمون براتون تنگ شده بود همش به این عباس میگفتم چرا خبری از فرنام خان نیس  الان به عباس گفتم بره خرید کنه تا برای شما و مهمونتون غذا درست کنم .فرنام لبخندی میزنه فرنام : مهمون نیس عظیمه همسرمه ازدواج کردم با همسرم آیدا آشنا شوعظیمه  با چشمای از حدقه دراومده حالا داشت به من نگاه می‌کرد و بعدش به حلقه ی توی دستم خیره شد.انگار که باورش نمیشد فرنام زن داشته باشه هول شد و با خجالت بهم گفت :عظیمه : ای وای ببخشید .من نمیدونستم شما زن آقا فرنامی براتون خیلی خوشحال شدم خیلی مبارک باشه خوشبخت بشین الهي .خیلی جدی و خشک گفتم + پس فک میکردی من کیم که تا منو دیدی بهم چشم غره رفتی و سرتاپامو با تحقیر نگاه کردی ؟عظیمه خنده ی زورکی و مسخره ای تحویلم داد و گفت عظیمه : من غلط بکنم خانوم من کی باشم تحقیر کنم شما تاج سری این حرفا چیه  پوزخندی میزنم و به فرنام نگاه میکنم + انگار آقا فرنام خیلی اینجا مهمون می‌آورده ؟فرنام  گلوشو صاف میکنه و میگه :فرنام : شروع نکن آیدا . بهتره الان با عظیمه بری اتاقمونو بهت نشون میده یه دوشی بگیر استراحت کن من میرم جایی کار دارم زود برمیگردم .و بعد به عظیمه اشاره میکنه تا منو ببره عظیمه گرد و قلنبه که هیکلش منو یاد توپ مینداخت جلوم حرکت میکنه و شروع میکنه وراجی کردن ،خیلی هم تند تند و بدون مکث حرف می‌زد و لهجه ی شمالی داشت  .عظیمه : منو عباس خیلی آقا فرنامو دوس داریم . خیلی پسر گلیه مهربونه به ما خیلی میرسه باور کنید خانم اصلا یه روز فکرشم نمیکردم آقا فرنام ازدواج کنه . خانم بفرما اینجاست اتاقتون .در اتاق و باز میکنه و اشاره میکنه برم تو  خودشم پشت سرم میاد.+ چرا فکر نمیکردی یه روز ازدواج کنه؟عظیمه میخنده و میگه: عظیمه : خب خیلی شیطنت داشتن هرشب اینجا مهمونی بود و آدما و دخترای جورواجور میومدن اما آقا فرنام دل به هیچکسشون نمیداد .+ من تا الان نمیدونستم فرنام همچین ویلایی داره آخرین بار کی دختر اومده اینجا؟ عظیمه : خیلی وقته ما دیگه آقا فرنامو ندیدیم اینجا بعد از اون آبرو ریزی زنیکه شیدا دیگه آقا نیومد .میخواستم ازش در مورد شیدا بپرسم که فوری حرفشو عوض کرد و گفت :عظیمه : خانم چیزی لازم داشتین بهم بگین  من برم به کارام برسمو در مقابل چشمای پر از سوال من خیلی زود رفت و درم پشت سرش بست....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 09:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%87-qvqdsxkk7rec</link>
                <description>صدفبا کنجکاوی جعبه ی مخمل قرمز رنگ جواهراتمو زیرو میکردم + چرا پیداش نمیکنم آه پس کجاس آرش در حالی که در حال بستن کراواتش بود نگاهی بهم انداخت و گفت آرش : چی گم کردی ؟ + گردنبندم نیس آرش هر چی میگردم نیس تو همین جعبه گذاشته بودمش میخوام بپوشمش ولی نیس چیکار کنم حالا ؟آرش میاد سمتم و نگاهی سر سری به جعبه های جواهراتی که رو میز آرایشم پخش و پلا کرده بودم میندازه و میگه آرش : عزیزم اینهمه گردنبند داری حالا امشب اینو نپوش داره دیرمون میشه ها برگردیم پیداش میکنی.کلافه و با حرص میگم + نمیشه فقط اون به لباسم میاد باید پیدا بشه همینجاهاس وایسا ببینمآرش پوفی میکشه و بیخیال میگه آرش : صدف فقط بجنب نمیخوام دیر برسیم + تو نگران دیر رسیدنی ؟ دارم میگم گردنبندم گم شده آرش مگه کم پولشه؟ باید پیداش کنم آرش که حوصله‌ی غرولند و ناچ و نوچ گفتنامو نداشت باشه ای گفت و  از اتاق زد بیرون .تمام کشو ها رو گشتم اما نبود که نبود. یهو فکری به سرم میزنه نکنه کار همین دختره اس. غیر از اون کی به اتاق منو آرش دسترسی داره . دختره ی نمک نشناس . با عجله سمت اتاق خواب آیهان میرم ،داشت پوشک آیهان و عوض میکرد که مچ دستشو گرفتم و تو صورتش داد زدم + به بچه ی من دست نزن دختره ی دزد پرستار سریع دستشو عقب میکشه و با ترس و لرز بهم چشم میدوزه دست و پاشو معلوم بود گم کرده و زبونش بند اومده بود که بیشتر مطمعن شدم کار خودشه .پرستار: ممممن چ چ چ چی کار ک ک کردم خانوومبه تته پته افتاده بودصدف : میدونم کار خودته گردنبند منو چیکارش کردی یالا بگو ببینم از صدای دادو فریادم آرش با عجله میاد توی اتاق آرش: چیشده؟ چشای سوالی و کنجکاو آرش بین منو پرستار ردو بدل می‌شد .+ آرش این دختر دزدی کرده گردنبند منو برداشته مطمئنم کار خودشه. تا قبل از اون چیزی از خونمون گم نمیشد از وقتی این اومده داد و نعره ی آرش باعث شد خفه بشم و صدام قطع بشه آرش : صدف معلومه چی میگییییی در شان توعه اینجور حرف زدددددن ؟ از کجا معلوم کسی دزدیده باشه به کسی الکی تهمت نزنپرستار با گریه در حالی که صداش میلرزید گفت پرستار: آقا بخدا من هیچی برنداشتم من اصلا اتاق شما نرفتم دست به هیچی نزدم آقا من یه دختر بدبختم به پول اینکار احتیاج دارم اما حاضر نیستم دزدی کنم حلال حروم سرم میشه آقا آرش با لحن لطیف تر و آروم تری بهش گفت آرش :  گریه نکن همسرم اشتباه کرده هنوز هیچی معلوم نیس برای خودش بریده و دوخته و با چشم غره بهم نگاه میکنه + ولی آرش جز اون کی شب تا صبح همش خونس مگه کس دیگه ای هم غیر اون هست بهش شک کنم ؟ کی اومده خونمون که خبر نداشتیم ؟ آرش میره توی فکر و سکوت میکنه پرستار همینجور عین ابر بهار اشک میریخت .آرش : کسی وقتی ما خونه نبودیم نیومد اینجا؟پرستار کمی فکر کرد و در حالی که با دستاش اشکاشو پاک میکرد با هق هق گفت پرستار : آقا خودتون میدونید هر چی بشه هر کس بیاد من بهتون میگم چند روز پیش  فقط پدر زنتون اومده بودن بهتونم گفتم که سریع هم  رفتن .آرش انگار که چیزی یادش اومده باشه فوری گفت آهااا سوالی نگاش کردم و گفتم + چیشد الان ینی میخواد بگه کار پدر منه پدر من از دختر خودش دزدی کرده ؟ توم وایسادی اینجا چیزی بهش نمیگی؟ برات متاسفم آرش آرش : صدف من چیزی نگفتم شلوغش نکن + برو کنار آرش حالمو داری بهم میزنی تنه ای بهش میزنم و از کنارش رد میشم .به اتاق خواب که میرم سریع گوشیمو از روی میز برمیدارم و شماره ی مامانمو میگیرم. صدای آروم مامان و می‌شنوم .+ الو مامان خوبی ؟صبا: سلام دخترم خوبم تو و آرش خوبین؟+ خوبیم. مامان ازت یه سوالی داشتم بابا چند شب پیش اومده بود خونه ی ما؟صبا: خبر ندارم عزیزم اون که هر جا میره نمیگه به من+ مامان تو چجور زنی هستی خبر نداری از کارای شوهرت از خونه ی من دزدی شده من میگم کار پرستار آیهانه دختره با گریه زاری میگه بابات اومده بود اینجا زودم رفت .صبا: ای وای خاک به سرم دزدی شده چیو بردن؟ چه ربطی به بابات داره نکنه آرش فک میکنه کار مسعوده؟+ آره داره آبروم میره مامان . بابا خونه ی من چی میخواست؟ دارم دیوونه میشم اگه کار بابا باشه تو صورت آرش چجور نگاه کنم ؟!مامان سکوت میکنه یهو صداش عین بمبی توی گوشم میترکه صبا: ای واااای پس بگو چرا این چند روز عجیب شده بود حسابی شادو شنگول بود. بهش گفتم چته گفت لاتاری  بردم. کلی هم چیز خرید برای خونه که منو سینا تعجب کردیم خدا لعنتش کنه حالا چی به آرش میگی ؟+ چی بگم ؟ بگم پدرم از من دزدی کرده تا بدهی هاشو صاف کنه؟ بگو آخه پول نیاز داشتی به خودم میگفتی چرا اینکارو کردی با من ؟همینجور که با گوشی صحبت می‌کردم، سرمو برگردوندم و آرش و پشت در دیدم که داشت به حرفام گوش میداد.بدون اینکه چیزی بگه از پشت در ناپدید شد . حتما تمام حرفامو شنیده بود . اون لحظه دلم میخواست از خجالت بمیرم. بازم بخاطر کارای بابا شرمنده و خجالت زده شدم بیشتر از همیشه از بابا نفرت پیدا کردم ...***************************************************کیانا توی این مدت کمی که اینجا بودم به آیهان عادت کرده بودم. دلم براش خیلی تنگ می‌شد . ولی باید از اینجا میرفتم . برای آخرین بار آیهانو که ناز روی تخت خوابیده بود نگاه کردم . لپای گلیشو بوسیدم و باهاش خداحافظی کردم . دلم خیلی گرفته بود . تمام وسایلمو جمع کردم و توی ساکم ریختم. توی پذیرایی آقا آرش نشسته بود و غرق فکر بود . به دیوار زل زده بود . احتمالا اونم خیلی ناراحت بود . حتما متوجه شده که دزدی کار پدر زنش بوده . آهی میکشم و بهش نزدیک میشم صدای قدم های پامو که میشنوه ، بلاخره چشماشو از دیوار برمی‌داره و بهم نگاه میکنه و بدون هیچ حرفی بهم زل میزنه. وقتی بهم نگاه می‌کنه قلبم تند تند تو سینه میکوبه  و خجالت میکشم .سرمو ميندازم پایین و میگم _ آقا من نمیتونم دیگه اینجا بمونم تهمت دزدی برای من خیلی سنگینه من دزد نیستم . نفس عمیقی میکشه  و آروم میگه آرش : میدونم. ازت معذرت میخوام از طرف صدفم معذرت میخوام فهمیدیم کار کیه لازم نیس بری ._ صدف خانم دیگه منو اینجا نمیخواد دوس نداره کنار آیهان باشم .آقا آرش کلافه شده بود و از چهرش قشنگ مشخص بود . از جاش بلند میشه و روبه روم می ایسته. قدش خیلی از من بلندتر بود . با لحن مودبی مثل همیشه میگه آرش : خواهش میکنم نرو آیهان بهت نیاز داره . صدف تو شرایطی نیس بتونه ازش مراقبت کنه . تو این مدت خوب به پسرم رسیدی بهت اعتماد کردم، سخته کسیو پیدا کنم عین تو مراقب پسرم باشه . اما اگه خودت دلت نمیخواد دیگه بمونی مشکلی نیس .توی دلم میگم من چجور میتونم از این آدم دور بشم؟ قلبم خیلی این آدم حمایتگر و دوس داره از طرفی به آیهان هم عادت کردم ، درسته رفتار صدف خانم اذیتم میکنه اما تا الان بخاطر آقا آرش و آیهان اینجا موندم. حتی دیگه فهمیدم پول بهانس ؛ من دلم میخواست هر روز آقا آرش و ببینم صداشو بشنوم. میدونستم دارم گناه میکنم، عاشق مرد زن و بچه دار شده  بودم اما دست خودم نبود . اگه از اینجا میرفتم دیگه نمیتونستم آرش و آیهان و ببینم قلبم از این فکر گرفت . _من دوس دارم بمونم اما صدف خانم آقا آرش  بدون معطلی حرفمو قط کرد و گفت آرش: اون مشکلی نداره همه چیز حل شد...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 11:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D9%88-pdpgfvavavvc</link>
                <description>راوی چشمان آبی رنگ صدف ،  از شیطنت میدرخشید. امشب همانطور که می‌خواست پیش می‌رفت.  به خودش خیلی رسیده بود و آرش از این تغییر و تحولات او بسیار خوشحال و راضی بود.  آرش اورا در آغوش گرفت . دستی بر موهای صدف کشید و با تعجب پرسید آرش: عزیزم چرا موهاتو کوتاه کردی ؟ صدف : گفتم یه تغییری کرده باشم رنگش چطوره بهم میاد آرش؟آرش با لبخند سرش را تکان می‌دهد آرش : خیلی بهت میاد خیلی خوشگل شدی عزیزم صدف با عشوه تابی به سرو گردنش می‌دهد صدف : امشب شب منو توعه عشقم باید امشبو جشن بگیریم جام شراب را از روی میز برمی‌دارد و به دست آرش می‌دهد. و جام خودش را بالا می‌گیرد صدف : به سلامتی خوشبختی و عشقمون آرش با نگاهی خاص و لبخندی جذاب ، به چشمان صدف که بسیار با آرایش خوشگلتر شده بود زل می‌زند و می‌گوید آرش : به سلامتی تو خوشگل من و هر دو باهم جام را سرمیکشند. چشمان صدف خمار شده بود و دیگر طاقت نداشت .دستانش را دور گردن آرش حلقه کرد . نگاه  آرش بین لب ها و چشمان صدف در رفت و آمد بود . صدف لب هایش را باز کرد و زمزمه کرد صدف : دوست دارم آرش اورا سفت به خود فشرد و بوسه ای عمیق و طولانی بر روی لب هایش نشاند .آرش با حرارت و عشق اورا میبوسید .  دستش را سمت بند نازک لباس صدف برد و آن را از شانه اش پایین انداخت . بعد از چند  لحظه ی نسبتا طولانی ، صدای پرستار آیهان ، آن دو را که غرق عشق بازی بودند متوجه ی خود کرد . کیانا با چشم های گرد شده به صدف خیره شده بود . صدف رژ لبش پخش شده بود و بند های لباسش افتاده بودند که خط سینه اش به خوبی نمایان بود . سریع با خجالت و شرم سرش را پایین انداخت و هول هولکی گفت پرستار: ببخشید مزاحمتون شدم خواستم بگم کاری با من ندارید؟!صدایش از شدت خجالت میلرزید و آرش این را فهمیده بود . آرش خنده اش گرفت اما قبل از اینکه چیزی بگوید ،صدف طلبکار و عصبانی از اینکه وسط خوش گذرونی شان پریده بود گفت :صدف: حتما باید الان میومدی ؟کارت داشتیم صدات میزدیم هنوز اینو نمیدونی؟دختر استرس گرفته بود و از ناراحتی دستانش میلرزید پرستار: ببخشید خانم من نمیدونستم. آیهان و خوابوندم گفتم بیام ببینم چیزی لازم ندارید بعدش برم بخوابم آرش : اشکالی نداره .دستت درد نکنه حتما خیلی خسته ای برو بگیر بخواب صدف چشم غره ای به او می‌رود و لباسش را مرتب می‌کند . از جایش بلند می‌شود و به آرش آرام می‌گوید صدف : تو اتاق منتظرتم عزیزم زود بیاصدف که به اتاقش می‌رود ، آرش پوفی می‌کشد و در لیوانش دوباره شراب می‌ریزد و یکجا سر می‌کشد.  چشمش به کیانا می افتد که هنوز آنجا بود . آرش سوالی به او نگاه می‌کند آرش: چیز دیگه ای هست میخوای بگی؟دختر با همان حالت شرمزدگی گفت پرستار : یادم افتاد بگم پدر زنتون اومده بودن آیهان و ببینن. یکم اینجا نشستن بعدشم خیلی زود رفتن گفتن سری بعد باز میان سر میزنن بهتون آرش پوزخند معناداری می‌زند  و لیوان خالی از مشروبش را روی میز می‌گذارد و از جایش بلند می‌شود. دستش را در جیب شلوارش برده و زمزمه میکند .آرش : مرتیکه ی دغل باز کیانا با تعجب به آرش نگاه می‌کند آرش : خیلی خب شبت بخیر میتونی بری نمی‌دانست چرا آرش از آمدن پدر زنش چندان راضی نبود . پس انگار فقط او نبود که از رفتار پدر صدف خوشش نمی‌آمد و به نظر می‌رسید مرد خوبی نباشد . آرش که به اتاق رفت . دوباره فکرش به اتفاق های چند دقیقه قبل پر کشید . به خودش لعنت فرستاد و در دل گفت کاش هیچوقت پایش را در این خانه نمیگذاشت . فکرش را هم نمی‌کرد  یک روز از مرد زن و بچه دار خوشش بیاید . آهی کشید و غمگین و ناراحت به اتاق آیهان رفت تا بخوابد .***************************************************آیدابعد از مدتها رفته بودم سراغ کاری که عاشقش بودم.  تنها نقاشی منو آروم میکرد . وقتی قلم رنگ، آروم و نرم روی بوم کشیده می‌شد، وقتی بوی رنگ ها مشاممو قلقلک میداد، احساس بهتری نسبت به زندگی پیدا میکردم . توی دنیای رنگارنگی خودم غرق میشدم و هر چیزی که توی تخیلاتم بود و روی تابلوی سفید می‌آوردم. غرق کارم بودم که دستای فرنام رو روی شونه هام حس میکنم . گونمو بوس میکنه و در گوشم میگه فرنام : عزیزم داری چی میکشی ؟هنوز اتفاقات چند شب پیش جلو چشمام بود . از اینکه باهاش رابطه داشته باشم بیزار بودم .حتی از اینکه همش فکر کنم حین رابطه منو یه زن دیگه تصور کنه هم بیزار بودم . من خواستنی نبودم برای همین بهم خیانت کرد. حتی از خودم بخاطر اینکه خواستنی نبودم هم بیزارم. دستاشو از روی شونه هام برمیدارم و خودمو خونسرد و بیخیال نشون میدم آروم جوابشو میدم +خودمم نمیدونم دارم چی میکشم. ممکنه همه چی از توش دربیاد ممکنه تصویر زنی رو بکشم که بهش خیانت شده پوزخند میزنم فرنام با اخم نگاهی به تابلو و بعدش به من میندازه و با ناراحتی میگه فرنام : آیدا چرا داری اینکارارو با من میکنی ؟ قبول دارم در حقت بدی کردم اما داری هر روز عذابم میدی. هر روز تیکه بارم میکنی از اینکه باهام بخوابی حالت تهوع میگیری و فاصله میگیری  دیگه دارم دیوونه میشم از دستت. با عصبانیت قلم مو رو پرت میکنم روی زمین و از جام بلند میشم و با خشم کنترل نشده ای جلوش وایمیسم و میگم+انتظار داری چیکار کنم؟ هر شب تو بغلت باشم و بخوابم باهات و به ابراز احساسات دروغت جواب بدم و نیشم باز بشه؟ اگه من یه روز بهت خیانت میکردم چیکار میکردی؟دستای فرنام مشت میشن و با همون اخم جواب میدهفرنام : ترکت میکردم تو حق نداری با کسی جز من باشی پوزخندی میزنم و میگم +چجور تو حق داشتی؟ نترس من مثل تو هرز نمیپرم ولی اجازه هم نمیدم با اونی که باهاش بهم خیانت کردی زندگیمو خراب کنی و بعد خوش و خرم باهم باشین و بهم بخندین . من جلوی اون زنه رو میگیرم نمی‌ذارم بیاد توی زندگیت چون تو شوهر منی. درسته خواستنی نیستم اما میتونم بشم. نمی‌ذارم کسیو جز من دوس داشته باشی . فرنام یکباره گره ی اخماش باز میشه وترحم و غم توی چشمای مشکیش موج میزنه ‌.  دستامو توی دستاش میگیره و با لحن ترحم آمیزی که اصلا دوسش نداشتم میگه فرنام : کی گفته تو خواستنی نیستی . تو عشق منی میدونم باور نمیکنی اما تو تنها دختری هستی که اینقدر عاشقشم و میخوامش با هرکسی بودم عین تو نبود برام. من اون شب کنترلمو از دست دادم اصلا نفهمیدم چجور شد رفتم پیش اون زن. من تورو میخوام آیدا نه اونو چشمام پر اشک شده بود سرمو تکون میدم و با بغضی که تو صدام بود میگم + نه نه تو دوسم نداری هیچوقتم نداشتی فرنام منو در آغوش میگیره و چندبار بوسه روی موهام میزنه کمرمو نوازش میکنه و آرومم میکنه . دوباره توی آغوش گرمش داشتم حل میشدم . با اون عطر دلنشین و خوشبوی همیشگیش که از خود بیخودم میکرد . در نهایت بی اختیار دستام بالا میان و روی کمر فرنام گذاشته میشن . منم حالا اونو در آغوش گرفته بودم . فرنام : چمدونتو جمع کن باید یجایی بریم آروم خودمو از آغوشش عقب میکشم و سوالی  نگاش میکنم+ کجا بریم؟فرنام به چشمام نگاه میکنه فرنام : جایی که خیلی دلم میخواد ببینیش...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 10:47:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-mogw1vw6v7vo</link>
                <description>راویبا اینکه صدف مخالف پرستار برای آیهان بود و معتقد بود که بچه‌ اش را باید خودش ترو خشک و بزرگ کند، اما بعد از دیدن کیانا دختر جوان و زرنگ، که بسیار بهتر از او از پسرش مراقبت میکرد نظرش عوض شد. چندان هم برای صدف بد نشد . حوصله ی گریه و نق زدن های آیهان را نداشت . از وقتی بچه آمده بود خانه نشین شده بود و به خودش نمی‌رسید .  صدف با خود فکر کرد ؛آرش حق دارد که به زنی دیگر فکر کند، زنی مثل آیدا . اسم آیدا از ذهنش بیرون نمیرفت چرا؟! اینقدر به این دختر حساس شده بود مگر او چه می‌توانست بکند؟ آیدا زیبا بود اما نه به اندازه ی او. از این فکر لبخندی روی لب‌هایش نشست.  تصمیم گرفت از خانه بیرون بزند ،کل بازار را تاب بخورد و  برای خودش خرید کند .بعد از آن باید به سالن آرایشگاه میرفت و حسابی به سر و روی آشفته اش میرسید .  با خود گفت ؛ &quot; امشب آرش و سورپرایز میکنم و دوباره مثل قبلا عاشق خودم میکنم&quot;بعد از آماده شدن، سمت اتاق  آیهان رفت . پرستار ‌آیهان از جایش بلند شد و به صدف نگاه کرد و با کنجکاوی پرسید کیانا: خانم جایی میرید؟صدف چشم غره ای به او رفت و آیهان را از تختش بلند کرد و در آغوش گرفت . در حالی لپ نرم و تپل اورا میبوسید به دختر گفت صدف: مگه باید به تو جواب پس بدم کجا میرم یا کجا میام؟ دختر خجالت زده و هول شده گفت کیانا: نه نه ببخشید. اشتباه متوجه شدین خانم. فقط خواستم بدونم کی میاین تا شام و حاضر کنم صدف آیهان را که ساکت و آرام با چشمان عسلی براقش به او خیره شده بود سرجایش گذاشت و به کیانا نگاه کرد صدف: دیر برمیگردم تو شامتو آماده کن مراقب پسرمم باش کیانا: چشم خانم وقتی رفت، کیانا با خود فکر کرد صدف بسیار زن خوشگل و جذابی است ، اما اخلاقش چنگی به دل نمیزد . احتمالا بخاطر افسردگی بعد از زایمانش بود . اما از آرش از همون دیدار اول خوشش آمده بود. همیشه در رویاهایش همچین مردی را میخواست . آرش جوان خوشتیپ، مودب ،جنتلمن و پولدار و همینطور پدری مهربان که نگران همسر و فرزندش بود . کاش او هم همچین مردی نصیبش می‌شد. به آیهان نگاه کرد . با حسرت زیر لب گفت کیانا: خوشبحال تو ومامانت کوچولو .خیلی خوش شانسیدناگهان بغض سنگینی در گلویش احساس کرد . از اینکه همچین افکاری در سرش بود احساس شرمندگی میکرد. . او به این کار نیاز داشت و اگر احساسش را بروز میداد قطعا اخراج می‌شد. یاد حرف آرش افتاد که گفت اگر صدف جایی رفت به او اطلاع دهد . بهانه ی خوبی بود تا صدایش را بشنود . لبخندی زد و با موبایلش شماره ی اورا گرفت آرش سریع پاسخ داد آرش: بله؟کیانا: الو سلام آقا ببخشید مزاحم شدم بهم گفته بودید اگه صدف خانم جایی رفتن بهتون اطلاع بدم. همین چند دقیقه پیش رفتن بیرون و گفتن دیر برمیگردنآرش : خیلی خب . بچه حالش چطوره؟کیانا: خوبه آقا توی تختشه همینجور ساکت و آروم منو نگاه میکنه آرش :  خیلی مراقبش باش چیزی  نیاز داشت بگو بگیرم کیانا: چشم آقا حتما خداحافظ   آیفون خانه به صدا درمی آید . تصویر مردی میانسال را می‌بیند که می‌گوید  پدر صدف است . در را باز می‌کند.  مرد میانسال با مو های جوگندمی و صورتی که ته ریش داشت  وارد خانه می‌شود.  احساس خوبی نسبت  به این مرد نداشت و نمی‌دانست چرا؟آرام سلام کرد و خودش را معرفی کرد. مرد نگاهی هیز و خریدارانه ای به او کرد که چندشش شد .مسعود: نه بابا داماد ما هم خوب پرستاری تور کرده چه خوش سلیقه .ما فکر می‌کردیم ازین خانم باجیا چادر چاق چورا آورده خونش نگو حور و پری آورده کیانا با شرم سرش را پایین انداخت و بدون آنکه به مرد نگاهی کند گفت کیانا : آقا آرش و صدف خانم خونه نیستن مسعود بیخیال گفت مسعود: عیبی نداره منتظر میمونم تا بیان مگه اشکالی داره خونه ی دخترم چند ساعتی بمونم؟ تازه برای دیدن نوه ام اومدم نه اونا.  نوه ی عزیزم کجاس؟کیانا در ذهنش به بخت خود لعنت فرستاد. حالا باید این مردک هیز و منحرف را تحمل میکرد .از او می‌ترسید. کاش آرش زود به خانه برمی‌گشت.  کیانا: اختیار دارید خودتون صاحب خونه اید  آیهان تو اتاقشه مسعود خنده کنان گفت :مسعود : حالا چرا اینقدر ادبی و رسمی حرف میزنی راحت باش کیانا مسعود را به سمت اتاق آیهان راهنمایی کرد . کیانا : چی میل دارید براتون بیارم؟مسعود : چیزی نمیخورم زحمت نکش مسعود سرگرم آیهان شد و کیانا به آشپزخانه رفت . اما بعد از چند دقیقه  که به اتاق آیهان رفت مسعود را ندید . آیهان سرجایش بود اما خبری از مسعود نبود . کیانا با کنجکاوی دنبال او گشت. در اتاق خواب صدف  نیمه باز بود. سمت اتاق خواب رفت و خواست در را باز کند که مسعود جلوی در ظاهر شد . دستپاچه و هول گفت مسعود : خب دیگه من برم از قول من به صدف و آرش سلام برسون یه روز دیگه سر میزنم بهشون خدافظرفتار مرد به نظرش مشکوک بود . چرا هول و دستپاچه شده بود و در اتاق صدف و آرش  دنبال چه میگشت؟ نمی‌دانست این را هم باید به آرش اطلاع میداد یا نه . در نهایت شانه ای بالا انداخت و رفت تا به کارهایش برسد.</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 11:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-w1qf0kucvchd</link>
                <description>آرشنگاهی به ساعت مچیم ميندازم ،الان وقت ملاقات با پرستار بچه بود اما هنوز خبری ازش نبود . در همین لحظه تقه ای به در اتاق زده میشه و منشیم وارد اتاق میشه  . منشی : خانم رفیعی اومدن بگم بیان پیشتون؟+ بله منتظرش بودم بگو بیاد منشی قاب عینکشو روی چشم‌هاش تنظیم میکنه و با گفتن چشم از اتاق خارج میشه .خودکارم رو توی دست گرفته بودم و باهاش روی کاغذ خطوط نامفهوم و بی معنی میکشیدم. صدای ظریف و نازک دختر توجهمو جلب کرد . نگاهمو  از اون خطوط بی معنی ای که روی کاغذ کشیده بودم برمیدارم و به صاحب صدا خیره میشم. سرتاپاشو با دقت زیر نظر میگیرم . دختر کم سن به نظر می‌رسید .حدود ۲۰ یا  ۱۹ ساله با تیپ ساده و اصلا هم آرایش نداشت . دستاشو روی هم گذاشته بود و با خجالت بابت تاخیرش عذر  خواهی کرد . پرستار: خیلی عذر میخوام آقا توی ترافیک گیر کردم. با دستم راهنماییش میکنم روی مبل چرمی روبه روم بشینه + مشکلی نیس بفرمایید بشینید دختر آروم و سر به زیر روی مبل میشینه لبخندی میزنم و میگم +خب از خودتون بگید  و اینکه قبلا جایی به عنوان پرستار بچه کار کردید یا نه؟خیلی آروم جوابمو میده پرستار : من کیانا رفیعی هستم ۲۰ سالمه و توی یه شهر خیلی کوچیک  زندگی میکردم . توی خانواده ی شلوغی بزرگ شدم از خواهر برادرای کوچیک ترم خودم مراقبت میکردم.  یعنی یجورایی تجربه ی کافی رو برای نگه داری بچه دارم . وقتی برای تحصیل اومدم اینجا برای خرج و مخارجم نیاز به کار داشتم توی کافی شاپ کار میکنم . از طریق یکی از دوستام که تو شرکت شما هم هست  فهمیدم پرستار بچه می‌خواستید  تصمیم گرفتم شانسمو امتحان کنم خیلی خوشحال میشم منو به عنوان پرستار بچتون قبول کنید من خیلی به این کار احتیاج دارم.صحبت هاش که تمام شد . کمی فکر میکنم با وجود سن کمش نمیشد  اعتمادی بهش کرد اما بد نبود  یه شانس بهش بدم + کار شما خیلی سخت میشه در واقع شما از یک نفر مراقبت نمیکنی از دو نفر باید مراقبت کنی خانمم و پسرم اینو که گفتم جا خورد . حتما با خودش میگفت چرا باید از یه زن بالغ مراقبت کنه با گیجی پرسید: منظورتون و نفهمیدم آقا از همسرتون باید مراقبت کنم؟با حرکت سر تایید میکنم حرفشو . نگام میکرد . + درواقع اونی که بیشتر به مراقبت نیاز داره همسرمه من از اینکه اون و با پسرم تو خونه تنها بذارم میترسم. علی رغم اینکه اون مخالف پرستاره برای آیهان من دلم میخواد کسی در نبود من همیشه پیش اونا باشه .زن من قرص های آرامبخش مصرف میکنه و نمیتونه خوب به پسرم رسیدگی کنه توی شرایط بدی زندگی میکنیم خلاصه بخوام بگم اینه که میخوام تو چشم و گوشم باشی توی اون خونه هرکاری میکنه هر جا میره بهم اطلاع بدی حقوق خوبی هم بهت میدم که دیگه اصلا نیازی نیس کافی شاپم کار کنی به صورت آزمایشی چند روز کار میکنی اگه خوشم اومد درمورد حقوقت صحبت میکنیم.+ خیلی خب من مشکلی ندارم هر کاری ازم بخواین انجام میدم براتون لبخندی روی لبهام میشینه + فقط حواست باشه همسرم از این جریان چیزی  نفهمه سرشو تکون میده و میگه  پرستار : چشم آقا خیالتون راحت بهم اعتماد کنید...***************************************************چند روز از برگشتنم به خونه گذشته بود . منو فرنام عین دوتا غریبه کنار هم زندگی می‌کردیم .نه من تمایلی برای بودن با اون نشون میدادم نه فرنام . اتاقمونو جدا کرده بودیم، دلم نمیخواست کنار مردی بخوابم که آغوششو برای زن دیگه باز کرده بود . روی کاناپه لم داده بودم و برنامه ای که از تلویزیون پخش می‌شد و نگاه میکردم . صدای باز شدن در خونه و محکم کوبیده شدنش منو از سر جام پروند . فرنام تلو تلو جلو اومد، چشماش سرخه سرخ بود و از ظاهرش معلوم بود بدجور مست کرده . تا منو دید زد زیر خنده ‌. بلند و الکی میخندید جلوتر اومد و بهم نزدیک شد. با همون ته خنده ای که داشت دهنشو باز کرد و گفتفرنام : بههههه خانم خوشگلمممم چه عجب از اتاقت زدی بیرون ما تورو دیدیمممممبوی گند الکل که از نفسش به صورتم می‌خورد  حالمو بهم زد . دستشو روی موهام میکشه که ازش با نفرت فاصله میگیرم و با حالت چندشی میگم+ چرا اینقد مشروب خوردی داری حالمو بهم میزنی بهم دست نزناینو که گفتم بیشتر خندید قهقه زدناش روی مخم رفته بود فرنام : فک میکنی چرا خوردم ؟ بخاطر تو داری نابودم میکنی + من کاری بهت ندارم تویی که منو نابود کردی با خشم سمتم هجوم میاره و لباشو محکم روی لبام میذاره. زورم بهش نمی‌رسید با تمام توانم هلش میدم و سیلی محکمی در گوشش میزنم و فریاد میزنم  + ولم کن روانی نمیخوام بهم دست بزنی حالم ازت بهم میخوره فرنامفرنام جری تر میشه و به کارش ادامه میده میخواستم از دستش فرار کنم و به اتاق برم و درو قفل کنم که از پشت سر منو بغل میگیره و با صدای کلفت و خش دارش در گوشم میگه فرنام : چرا برگشتی پیشم؟ میدونم هنوز دوسم داری اینقد لجبازی نکن بیا همه چیزو فراموش کنیم دلم برات تنگ شده برای همه چیزت برای بوسه هات برای بدنت فرنام مست بود و از روی شهوت حرف می‌زد  و به بدنم دست میکشید و می‌مالید. حالم داشت بد می‌شد، هر چی تقلا میکردم ولم کنه نمی‌کرد.  منو سفت به خودش چسبونده بود و در گوشم حرف می‌زد.  با گریه التماس میکردم ولم کنه اما فایده نداشت . منو بغل کرد و سمت اتاق خواب برد  و روی تخت انداخت . تیشرتشو از تنش درآورد و پرت کرد اون ور و روم خیمه زد. دستمو روی قفسه ی سینه ی لختش گذاشتم تا مانعش بشم ؛ اما هیکلش سنگین  بودو زورم بهش نمی‌رسید. دامن کوتاه لباس خوابمو میزنه بالا و به چشمام زل میزنه فرنام : اینقد تقلا نکن آیدا بذار کارمو بکنم عصبانی بشم به ضرر خودته تمام لحظاتی که اسیر شهوت و هوس  فرنام بودم ، مردم و زنده شدم . میخواستم بالا بیارم . حس یه زن فاحشه رو داشتم که صرفا بخاطر رفع نیازی جنسی ازش استفاده شده بود ؛بدون هیچ احساس و عشقی .فرنام وقتی کارش تمام شد ،خودشو کنار کشید و لش کنارم افتاد و چشاشو بست.  قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین می‌شد .صدای هق هق گریه هام بلند شده بود .دستمو جلو دهنم میگیرم و از سر جام بلند میشم و به سمت دستشویی میرم . حالم از تن و بدنم بهم می‌خورد. چندتا اوق زدم و بالا آوردم و بعد بی‌حال روی زمین افتادم .....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 12:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت سی و نه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%87-zevixxbul5rd</link>
                <description>فرنام با بی حوصلگی به صفحه ی تلویزیون خیره شده بودم و تند تند کانالارو عوض میکردم. چشمام به تلویزیون بود، اما حواسم جای دیگه بود.  یهو صدای مادرمو کنار گوشم می‌شنوم .کنترلو از دستم میقاپه و میگهفرشته: چند دقیقه اس هی داری الکی کانالارو بالا پایین میکنی یچیزی بذار دیگه پوفی میکشم  و از جام بلند میشم_حوصلم سر رفت مامان من برمفرشته: کجا؟ تازه اومدی کهدنبال سویچ ماشینم میگردم. به جیبام دست میزنم که میبینم نیس این ور اونورو نگاه میکنم کلافه میگم پس کجاس؟فرشته:  دنبال چی میگردی ؟_سویچ ماشینم نیس همینجا بودمامان با تعجب سویچ و از روی مبل ،جایی که نشسته بودم برمی‌داره و میده دستمفرشته: جلو چشمته ندیدیش یعنی؟_اصلا این روزا حواس ندارم. مامان با کنجکاوی میاد دنبالم و میگهفرشته: صبر کن ببینم. این آیدا کجاس؟ خبری ازش نیس چرا باهات نیومد اینجا سر بزنه؟ همیشه باهات میومد_بهت گفتم که اونم خونس سرگرم کارشه خودم بهش گفتم نیا خواستم تنها بیام.فرشته: نکنه دعواتون شده؟ بعد چند روز اومدی ازتم معلومه روبه راه نیستی. دیدی بهت گفتم این زن مناسب تو نیس . حالا آیدا خانم برای ما قیافه میگیره نمیاد.کلافه پوفی میکشم و میگم_آیدا خودشو برای کسی نمیگیره خودم بهش اجازه ندادم بیاد چون رفتار شماهم باهاش زیاد خوب نیس و اذیتش میکنید .مامان با دلخوری جواب دادفرشته: باشه حالا که فک میکنی زنتو اذیت میکنم خودتم نیا اینجا برو همون ور دل زنت بشین من که میدونم دعواتون شده و زنت ولت کرده رفته. اخلاق سگی تورو میدونم که گفتم از غریبه نمیخوام کسی عروسم بشه .همون نادیا میتونست تورو خوشبخت کنه فامیل بود از خون خودت بود تحملت میکرد حالا اگه جدا بشی آبرومون جلوی فامیل میره میگن ...داد میکشم سرش و حرفشو قط میکنم +بسه دیگه نادیا نادیا از حرفای تکراری دیگه حالم بهم میخوره ، من با آیدا ازدواج کردم چند ماهه  نمیخوای تموم کنی این حرفارو؟ حرف فامیل و مردم به هیچ جامم نیس. تمامش کن با همین حرفا و تیکه هاتم آیدارو عذاب دادی فک نکن نفهمیدم. وقتایی که من نبودم با نیش و کنایه های تو و خاله عذاب میکشید اما بهم چیزی نمی‌گفت خودم اتفاقی حرفاتونو شنیدم. فرشته: حتما دلیل دعواتون همینه چغلی کرده از من بد گفته پیشت ._بس کن مامان اعصابم داغونه اومدم اینجا بدتر شدم. مامان داد میزنه فرشته: فرنام وایسا فرناااام بدون توجه به سروصدای مامان سوار ماشینم میشم. هفت روز بدون آیدا گذشت. آیدا نه جواب زنگ نه پیام هامو میداد، رفته بود پیش نگار تا تصمیم خودشو بگیره و منم منتظر تصمیمش بودم . .گوشیمو برمیدارم و از توی گالری یکی از عکسای آیدارو باز میکنم. آیدا گل زردی رو بغل گوشش گرفته بود و با لبخند به دوربین زل زده بود. سرانگشتمو روی صورتش میکشم دلم براش تنگ شده بود. آهی میکشم و گوشیو ميندازم کنار . ماشین و روشن میکنم و به سمت مقصدی نامعلوم حرکت میکنم...***************************************************نگار :یعنی  چی میخوام برگردم خر شدی مگه دوباره بری خونه ی اون مرد ؟+اره میخوام برگردم. یک هفته اینجا موندم مزاحمت شدم دیگه باید برگردم خونه ی خودم نگار عصبی میخنده نگار :احمق نشو آیدا اولا تو مزاحم نیستی هروقت خواستی میتونی بمونی اینجا دوما اون مرد بهت خیانت کرده چجور میخوای دوباره  بهش اعتماد کنی ؟پوزخند میزنم و درحالی که لباسامو توی چمدونم مرتب میکنم میگم +اعتماد نمیکنم دیگه مثل سابق نمیشم باهاش اما نمیتونم طلاق بگیرم من تازه ازدواج کردم نمی‌خوام  همه دل بسوزونن برام. پدر و مادرمو چیکار کنم از اینکه بفهمن چیشده خجالت میکشم .نگار: چه نقشه ای تو کلت داری؟  مگه زندگی بدون اعتماد هم میشه دخترشونه هامو بالا ميندازم و چیزی نمیگم نگار : داری اشتباه میکنی آیدا نکن اینکارو بیا و تمومش کن این مرد یبار خیانت کرد بازم میکنه +نمی‌ذارم اینجور با زندگیم بازی بشه خیانت ببینم بعد راحت  صحنه هم ترک کنم ؟برم که  یه زن دیگه جامو راحت بگیره؟ میمونم و نشون میدم آیدا کیه نگار با قیافه ای که انگار میخواست سر به تنم نباشه  برزخی میشه و میگهنگار:  اینقد چرند نگو . بگو فرنامو هنوز دوس داری دلت نمیاد ولش کنی بریبا ناراحتی سرمو تکون میدم +آره دوسش دارم متاسفانه ای کاش نداشتم اونوقت دیگه برای ادامه ی زندگی باهاش نمیجنگیدم .نگار با کف دستش محکم میزنه رو پیشونیش و آهی بلند میکشه نگار: احمقی احمقققق داری با زندگیت بازی میکنیگوشیمو برمیدارم و شماره ی فرنامو میگیرم نگار با حالت سوالی میگهنگار: به کی زنگ میزنی ؟که با دوتا بوق سریع جواب میده فرنام: بله؟_بیا دنبالم میخوام برگردم نگار پوفی میکشه و سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده و آروم میگه برات متاسفم و از اتاق میره بیرون ._ساکت شدی نکنه نمیخوای بیای دنبالم؟ منتظر بودی بگم طلاق میخوام از دستم راحت شی؟فرنام که جا خورده بود هول هولکی جواب داد+فکر نمیکردم بخوای برگردی یعنی منو بخشیدی؟خیلی قاطع و جدی گفتم _نبخشیدم و هیچوقتم نمیبخشم اما میخوام برگردم پس زودباش بیا دنبالم .گوشی و روش قطع میکنم . میدونستم نگار الان باهام قهر میکنه ،چون یک هفته مدام نصیحتم میکرد و سعی می‌کرد بهم بفهمونه فرنام آدم بشو نیس. اما هر روزی که می‌گذشت بیشتر دلم براش تنگ می‌شد. من نمیتونستم از فرنام دست بکشم باید اونو از اون زن جدا میکردم.  فرنام و خودم آدمش میکنم . فراز و نشیب های زندگی من از این لحظه به بعد تازه شروع شده بود...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 21:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت سی و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-kxdvu46jpmfh</link>
                <description>به حال خودم زار زار گریه میکردم. این چه بخت بدی بود من داشتم، حالا باید چیکار میکردم ؟مدت زیادی از ازدواجم نگذشته بود خیانت دیدم .با گریه لباسامو از کمد درمیاوردم و همینجور مچاله کرده مینداختم تو چمدون. نگار میاد توی اتاق و میگهنگار: آیدا  آروم باش عزیزم اینقد گریه نکن فرنام اصلا  لیاقت نداشت .لباسی که تو دستم بودو محکم پرت میکنم تو چمدونم و با گریه جواب میدم+چی چیو گریه نکن مگه میتونم ؟مگه از سنگم؟ زندگیم نابود شد همه چی تمام شد همه چی .درست وقتی که داشتم حس میکردم خیلی خوشبختم و خوشحالم اون روی کثیف فرنام و دیدم و فهمیدم چقد کور و احمق بودم .نگار: حالا میخوای چیکار کنی؟ اصلا بریم  پیش همون ننه باباش که اینقد به پسرشون مینازیدن همش نادیا رو تو سرت میکوبیدن که لایق پسرشونه+ چیکار میتونم بکنم؟ ازش جدا میشم اونم بره با هر کسی که خواست خوش باشه  .آهی میکشم و اشکامو پاک میکنم .دسته ی چمدونم و میارم بالا و از اتاق میزنم بیرون که صدای باز و بسته شدن  در خونه منو نگارو سرجا میخکوب میکنه. نگار و من نگاهی بهم میندازیم که صدای داد فرنام باعث میشه سرمو برگردونم و چشم تو چشم بشم باهاش فرنام به چمدون توی دستم نگاه میکنه اخماش میره تو هم و میگهفرنام: کجا میری ؟بی اعتنا راه پله هارو یکی یکی میام پایین چمدونمو به زور دنبال خودم میکشم. از  پله ها میاد بالا و سد راهم میشه. چمدون و میگیره از دستم و پرت میکنه پایینفرنام: گفتم کدوم گوری میخوای بری؟با گریه میگم+برو کنار حالم ازت بهم میخوره دارم میرم قبرستونفرنام: هیچ جا نمیری باهم صحبت میکنیم این قضیه حل میشهصدام بالاتر میره و همینجور که گریه میکردم داد میزنم+چی حل میشه؟ خیانت و کثیف کاریو چجور میشه حل کرد؟ گمشو کنار بذار برم مگه همینو نمیخواستی ؟نگار میاد جلو و دخالت میکنهنگار: فرنام راحتش بذار حالش بده یهو پس میوفته نگاه بدنش داره میلرزهفرنام با خشم و نفرت انگار که همه اتفاقا زیر سر نگار باشه بهش نگاه میکنه و با همون اخم و عصبانیت جواب میدهفرنام: تو یالا بزن به چاک که همه اینا از گور تو بلند میشه. اگه آیدارو نمیاوردی که منو تعقیب کنه اینجور نمیشد .برو تو کار ما دخالت نکن من باهاش حرف دارمنگار:خیلی پرویی یجور حرف میزنی انگار هیچ کاری نکردیفرنام: برو بیرون تا خودم پرتت نکردمنگار و فرنام داشتن باهم کل کل میکردن نزدیک بود دعوا بشه و اوضاع خیلی بد بشه+میخوام با نگار برمفرنامو هل میدم تنه ای بهش میزنم که بره کنار اما نمی‌رفت. دستمو گرفت و کشید سمت خودشفرنام: نگار به سلامت شما هیچ جا حق نداری بری تا حرفامو نشنوی . میزنم دوتامونو میکشم همینجاها رو اعصابم نروبه نگار آروم میگم که بره .نگار که دید فرنام کوتاه نمیاد و تونسته منو تسلیم کنه دیگه کش نداد و گفت :نگار: باشه میرم آیدا هر زمان خواستی کافیه بهم زنگ بزنی . با نفرت بازومو که اسیر دست پر زور فرنام شده بود و درد گرفته بود میکشم هنوز از چشمام اشک میومد و اصلا قصد بند اومدن نداشت .+چرا نذاشتی برم توکه دوسم نداشتی چرا باهام ازدواج کردی ؟چرا بدبختم کردی خب میرفتی با همونی که خوابیدی ازدواج میکردی نه منتوی چشماش نگاه نمیکردم و حرف میزدم .دیگه اصلا دلم نمیخواست توی چشم‌های دروغگوش نگاه کنم ، اون چشمها فریبم داده بودن با صدایی آروم گفت ؛فرنام: من دوست داشتم و هنوزم دارمآیدا: دوسم داشتی و با یکی دیگه خوابیدی؟خیلی آروم و ریلکس میره سمت چمدونی که روی زمین افتاده بود اونو برمی‌دارهفرنام: وسایلتو میبرم تو اتاقتیجور رفتار میکرد انگار هیچی نشده بود و این حرصمو درمیاورد .پامو با حرص رو زمین میکوبم و جیغ میزنم+فهمیدی چی میگم میخوام جدا بشم کری مگه ؟فرنام: پوزخندی میزنه و چمدون به دست میره سمت اتاق+اگه تونستی جدا شو</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 21:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه ی کتاب خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-o35fiqw5vzpo</link>
                <description>امروز یه کتابی خوندم که خیلی به دلم نشست و گفتم ترجمشو براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد_سخته که با بعضی از آدم ها خداحافظی کنی._ ممکنه  ندونی چه احساسی داری._ممکنه خیلی غمگین بشی._ممکنه خیلی عصبانی بشی._ممکنه حس و حال حرف زدن با کسی رو نداشته باشی._ممکنه فقط حس پنهان شدن  داشته باشی._ممکنه دیگه همه چیز سرگرم و جالب به نظر نیان._ممکنه حس و حال غذا خوردن نداشته باشی._ممکنه حال خوابیدن نداشته باشی._ممکنه سعی کنی دیگه بهش فکر نکنی._ممکنه وانمود کنی که اتفاقی نیوفتاده._ممکنه گیج شده باشی._اما در نهایت شروع به بهتر شدن حالت میکنی._یادت میاد که چطور میخندیدی._تمام خوشی هایی که قبلا داشتی رو یادت میاد._روزهایی خواهی داشت که حالت خوبه و روزهایی که حالت بده._تمام روزهای خاص رو یادت میاد._هر چیزی رو که باهم  یاد گرفتین یادت میاد._ممکنه دلت بخواد با کسی صحبت کنی._حتی ممکنه دلت بخواد یک نقاشی بکشی. _ممکنه از خودت بپرسی که کجا رفتند یا الان چه کار می‌کنند._بیشتر از همه یادت میاد که چقدر دوسشون داشتی و دلت براشون تنگ شده._به راهت ادامه میدی و سعی میکنی شجاع باشی._و یادت میاد که همیشه کسی هست که دوست داشته باشه، و تو رو محکم در آغوش بگیره._همه ی ما وقتی با کسی که دوسش داریم خداحافظی میکنیم، غمگین میشیم._همیشه  سعی کن اوقات خوشی که باهم سپری کردید رو به یاد بیاری.پایان.....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:11:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت سی و هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-eth6ghvdzj90</link>
                <description>آیدا تمام رفتارای فرنام مشکوک بودن. گاهی وقتا شبا دیر میومد خونه و میگفت کارم طول کشید ،بعضی وقتام صبح میومد . برام سوال بود که اگه کارش طول میکشه چرا منو خبر نمیکنه؟! چرا باهاش تماس میگیرم گوشیش خاموشه؟ دلم حسابی شور میزد فکر اینکه داره بهم خیانت میشه قلبمو آتیش میزد و دیوونم کرده بود .نه اشتهایی برای غذا خوردن داشتم، نه دست و دلم به کاری میرفت. باید یکار میکردم تنها راهش این بود تعقیبش کنم. باید یجوری خودمو از این کابوس رها میکردم. با عجله سمت کمد لباسام رفتم .تندتند مانتو و شلواری که سر دست بود و درآوردم و پوشیدم .یه لحظه ایستادم با خودم فک کردم تنهایی از پسش برنمیام باید یکی باهام میومد فورا با نگار تماس گرفتم +الو نگار ؟نگار :سلام آیدا خانم چطوری؟ کم پیدایی از وقتی که با فرنام ازدواج کردی خخخ+خوب نیستم باید بیام پیشت باهم صحبت کنیم قضیه مفصله به کمکت احتیاج دارم نگار: ای بابا چیشده آخه باشه بیا منم خونم امروز درخدمتتم کاملا+باشه پس فعلا عزیزمگوشیو سریع قطع میکنم . در حال حاضر فقط نگار بود که میتونستم حرف دلمو بهش بزنم، چون از قبل فرنام و می‌شناخت. با ماشینم به سمت خونه ی نگار حرکت میکنم .روبه روی نگار نشسته بودم و با گریه تمام ماجرارو تعریف میکردم. نگار با نگرانی به صورتم نگاه می‌کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون میداد .  دستشو میذاره روی پام و با ناراحتی میپرسه نگار: حالا میخوای چیکار کنی آیدا ؟دستمالی برمیدارم واشکامو که گونه هامو خیس کرده بودنو پاک میکنم. با صدای گرفته میگم+ میخوام مطمعن بشم. دیگه نمیتونم تو شک زندگی کنم باید کمکم کنی.نگار: چجوری عزیزم برنامه ای داری؟شرو میکنم از نقشم برای نگار گفتن نگار سری تکون میده و میگهنگار: باشه همین فردا تعقیبش میکنیم امیدوارم اونجوری که تو فکر میکنی فرنام  بهت خیانت نکرده باشه....***************************************************دستام میلرزیدن، تپش قلب گرفته بودم. هر لحظه منتظر بودم فرنام از در خونه بزنه بیرون اما نیومد. با اینکه  با چشمای خودم دیدم که رفت تو اون خونه، اما هنوزم نمیتونستم  باور کنم داره بهم خیانت میکنه. خیره شده بودم به در بسته ای که فرنام خیلی وقته اونجا بود .دستمو روی قلبم میذارم میخواد از جاش دربیاد. از شدت استرس تمام صورت و بدنم عرق کرده بود .نگار که جفتم نشسته بود گفت نگار: آیدا  خیلی حالت بده میخوای برگردیم؟ نیم ساعته اینجا موندی چرا اصلا نمیریم در بزنیم ببینیم اونجا چه خبره شاید داری اشتباه میکنی +فرنام اونجا چه غلطی میکنه نگار؟ منتظرم خودش بیاد بیرون میترسم عصبانی بشه از اینکه تعقیبش کردیم.نگار: شاید حالا حالاها نیاد تا کی میخوای همینجا بشینی دست رو دست بذاری اگه پای زنی درمیون باشه و داره خیانت میکنه باید همین الان همین جا حسابشونو برسی حالام پیاده شو زودباش باهم میریم .سرمو با ترس تکون میدم +نه نه نریم من نمیخوام چیزی ببینم اگه اونو با یه زن دیگه ببینم چی حالم خیلی بده نگار نگار: ببینی و بدونی شوهرت داره چیکار میکنه بهتره یا اینکه ندونی با چه کسی داری زندگی میکنی؟ یکم جرات داشته باش و برو حرفای نگار درست بودن .باید با واقعیت روبه رو میشدم. با پاهایی لرزان آروم آروم سمت خونه قدم برمیدارم. هر قدمی که سمت خونه برمی‌داشتم، ضربان قلبم بالاتر میرفت عرقمو روی پیشونیم و پاک کردم  به پشت سرم نگاه کردم .نگار به ماشین تکیه زده  و بهم خیره شده بود. چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم . دستم سمت زنگ رفت ،زنگو فشار دادم اما کسی جواب نداد دوباره فشار دادم دوباره و دوباره چندبار زنگ و زدم داشتم نا امید میشدم که صدای ظریف زنی توی سرم مثل یک پتک محکم کوبیده شد. صداش مثل یک خنجری بود که صاف و مستقیم درست وسط قلبم خورده بود. قلبم درد میکرد . غم عالم توی وجودم رخنه کرده بود .انگار دیگه آخر خط بود برام. با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد بدون اینکه بفهمم چی میگم آروم گفتم شوهرم اونجاس؟پیش تو؟دیدم که جوابی نداد و گوشی رو سریع گذاشت. چشام سیاهی میرفت .چه درد بدی بود درد خیانت دیدن .نگار که حال خرابمو دید دوید سمتم و دستم و گرفت با ترس و نگرانی بهم خیره شده بود نگار: عزیز دلم چی شد؟ پای یه زن درمیونه اره؟سرمو به نشانه ی آره تکون دادم و چیزی نگفتم نگار: وایسا واسه فرنام عوضی دارم بذار بیاد پایین فقط صبر کن بیشرف پست فک نمیکردم همچین آدمی باشه +بریم نگار فقط بریم از اینجا نمیخوام یه لحظه هم اینجا باشمچشمام پر از اشک شده بود و تار میدیدمنگار: قربونت برم اینجور نمیشه باید رو در رو بشی. باید حسابشو برسیم فک نکنه زرنگه نگار منو سوار ماشین میکنه و خودشم ناچارا سوار میشه. در خونه باز میشه و فرنام با لباس هایی که معلوم بود هول هولکی پوشیده و پیراهنی که چروکید شده بود از خونه زد بیرون. قیافش و ظاهرش گویای همه چی بود . اسممو فریاد می‌زد و به سمت ماشین دوید نگار: چیکار کنم ؟ پیاده میشی حقشو بذاری کف دستش یا بریم فرنام با دست به شیشه ی سمت من محکم میزنه و میگه فرنام: آیدا عزیزم پیاده شو باید حرف بزنیم نرو آیدا صحبت میکنیم غلط کردم آیدا پیاده شو همه چیو برات توضیح میدم نگار با عصبانیت از ماشین پیاده میشه و سرش داد میکشه نگار: گمشو حیوون پست چیو میخوای واسش توضیح بدی دوستمو بدبخت کردی بهش خیانت کردی چه رویی داری تو خاک بر سرت که زن به این خوشگلی و دسته گلی رو به یه هرزه فروختی فرنام با اخم بهش نگاه میکنه و داد میکشه فرنام: تو خفه شو تو مسائل منو زنم دخالت نکن وگرنه دهنتو جر میدم   باید توی چشماش نگاه میکردم همون چشم هایی که میخندید و دروغ  بهم میگفت دوست دارم. از ماشین پیاده میشم و جلوش وایمیسم.توی صورتش زل میزنم. توی اون چشم‌های سیاه رنگش ، چیزی جز شرم، ترس و پشیمونی  نمیدیدم فرنام:آیدا متاسفم دستمو بالا میارم و با تمام توانم و خشمی که ازش داشتم؛ به صورتش سیلی میزنم .سیلی اونقد محکم بود که رد انگشتام روی گونش خودنمایی میکرد دستشو روی گونش میذاره و با شرم و خجالت به پایین نگاه میکنه اشکام  سرازیر شده بودن با بغضی که توی گلوم گیر کرده بود و داشت خفم میکرد گفتم +لباسی که صبح برات اتو کردمو یه زن دیگه چروک کرده لیاقتت همچین زنیه حلقمو از تو دستم درمیارم و پرت میکنم تو سینشفوری دستمو میگیره فرنام:آیدا ترکم نکن قسم میخورم همه چیزو درست میکنم  دستشو پس میزنم و سوار ماشین میشم نگار هم سوار میشه و ماشینو  روشن میکنه . نمیخواستم دوباره قیافشو ببینم اما دلم میگفت برای بار آخر نگاش کن. امان از این دل بیچاره که تیکه پاره شده بود اما بازم دلش می‌خواست اون بی رحمی که زخمیش کرده بودو ببینه. از توی آیینه ماشین  به پشت سرم نگاه کردم. فرنام محزون و ناراحت به رفتن من خیره شده بود. چقد زود قصه ی عشق من و فرنام به پایان خودش رسیده بود...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 19:04:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت سی و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-kvybzzjj9yzd</link>
                <description>بعد از یک جلسه ی کاری مهم توی شرکت، تصمیم گرفتم امروز زودتر از همیشه خودمو به خونه برسونم. به محض اینکه پامو گذاشتم تو خونه، گریه های آیهان و شنیدم . با عجله کیف و کتم رو پرت میکنم روی میز و به سمت اتاق خواب میرم. در اتاق خوابو که باز میکنم ، میبینم صدف روی تخت ،بیخیال و ریلکس خوابش برده و آیهان کنارش دستو پا میزنه و از شدت گریه صورتش سرخ شده. با ترس و استرس بچه رو بغل میگیرم و تابش میدم . احتمالا گشنه بود یا پوشکش کثیف بود. سعی کردم آرومش کنم اما بدتر می‌شد. کلافه به صدف نگاه میکنم و چند بار صداش کردم تا بیدار شه اما فایده نداشت .+صدف پاشو بچه خودشو کشت از بس گریه کرد آروم صدفو تکون دادم دیدم چشاشو نیمه باز کرد، نگاهی بهمون انداخت و دوباره چشاشو بست و خوابید. اینبار داد بلندی سرش کشیدم + صدددددددف پاشو مگه با تو نیستم؟صدف ترسیده و وحشت زده از خواب پرید و سیخ سر جاش نشست .انگار که کابوس دیده بود، تمام صورتش عرق کرده بود .دستی به سرو روش کشید و با تعجب به منو آیهان نگاه میکرد صدف: چیشده ؟آیهان چرا گریه میکنه خوابم برد اصلا نفهمیدم بدش من .بچه رو میدم دستش و میگم:+ تو حالت خوبه؟ چرا اینقد خوابت سنگینه هر چی صدات کردم بیدار نشدی چرا اینقد عرق کردی ؟صدف بی‌حال به آیهان نگاه میکنه و میگه :صدف: خودشو کثیف کرده باید تمیزش کنم از جاش بلند میشه +تو انگار حالت خوب نیس صدف بذار کمکت بدم صدف: من میشورمش فقط حوله و پوشکشو آماده کن تو کشو گذاشتم .به سمت کشو میرم چونکه نمیدونستم تو کدوم کشو گذاشته تمام کشو هارو گشتم اما با دیدن چیزی که دیدم جا خوردم.  یه قوطی سفید رنگ قرص که زیر لباسا گذاشته بود .عجیب بود که چرا صدف باید این قوطی قرص و لای لباسا مخفی کنه وقتی اسم دارو رو خوندم ،فهمیدم قضیه از چه قراره. پس برای همین صدف زیاد می‌خوابید و حالت بی حالی و ریلکسی داشت چون آرامبخش مصرف میکرد. قرص رو میذارم توی جیبم و حوله و پوشکو میبرم براش . صدف بچه رو میذاره روی تخت و مشغول پوشک کردن بچه میشه. + صدف؟صدف: هوم؟قوطی قرص رو از جیبم درمیارم و میگیرم جلوش +از کی تا حالا  آرامبخش مصرف میکنی؟صدف با ترس بهم نگاه میکنه و به تته پته میوفته  صدف : اینو از کجا پیدا کردی ؟+ جواب منو بده از کی این کوفتیو میخوری ؟ اصلا چرا میخوری ؟صدف یهو کنترلشو از دست داد و زد زیر گریهصدف: چون حالم خوب نیس ،چون این بچه با گریه های گاه و بیگاهش اعصابمو خورد میکنه ،چون حس میکنم از همه چیز خستم ،حالم از همه چیز بهم میخوره، حتی خودم حتی تو ،دلم میخواد بمیرم .دستای صدف میلرزیدن، چشماشو بست و شقیقه اشو ماساژ میداد . با نگرانی کنارش میشینم و شونه هاشو میگیرم + میدونم این بچه خیلی اذیت میکنه اما نباید این قرصارو بخوری ضرر داره برای آیهان .همین فردا یه پرستار میگیرم .صدف با خشم نگام میکنه و میگه : مگه فقط آیهانه که میره رو مخم؟ توم رو مخی . متنفرم ازت آرش حالم از کارات بهم میخوره .+ من چیکار کردم مگه؟ صدف : هی میخوام هیچی نگم به روم نیارم اما نمیشه دارم دیوونه میشم. ولی حالا میخوام بگم تا بدونی تا زنتو بشناسی. من از نوجونیم قرص ضدافسردگی میخوردم . بهش اعتیاد داشتم تا قبل از آشنایی با تو. بعد ازدواجمون چون حس میکردم دیگه خوشبختم و کمبودی ندارم ترکش کردم ‌. همه چی خوب بود تا اینکه جروبحثا و دعواهامون شروع شد . دیگه خوشبخت نبودم، یچیزی بین منو تو کم بود . علاقت بهم کم شده  فک کردی حس نمیکنم؟ اون روز اون دختره و دیدی داشتی از خوشحالی بال درمیاوردی ، بچه ی من تو بغلتون بود و باهم لاس میزدین .انگار نه انگار مادرش منم .هر کس میدیدتون فک میکرد اون زاییدش و زن توعه اینقد که حواست به اون بود، منو ندیدی .دستمو میذارم روی دهنش و نمی‌ذارم ادامه بده +صدف جون هرکس دوس داری بسه خفه شو این شرو ورا چیه میبافی من با آیدا لاس میزدم؟ این حساسیت های بیجات از کجا میاد؟ آیدا فقط یه دوسته که از بچگی باهم بزرگ شدیم .صدف با عصبانیت دستمو پس میزنه و تو صورتم داد میزنه صدف: حساسیت بیجا نیس خودم با چشمای خودم دارم میبینم چه خبره. تو اونو دوسش داری منکه میدونم توی دلت الان میگی کاش صدفی در کار نبود تا باهاش ازدواج میکردم .+ احمق اون شوهر داره من اگه میخواستم با اون ازدواج میکردم چرا اومدم تورو گرفتم؟ بفهم چی داری میگی.صدف پوزخندی به حرفم میزنه و میگه صدف: چون زوری با من ازدواج کردی پدر و برادرم منو با تو دیده بودن تهدیدت کردن .آیدا بیشتر به تو میومد تا من اگه من نبودم با اون ازدواج میکردی.صدای گریه ی آیهان دوباره بلند میشه . صدف کلافه آیهان و بغل میکنه و سعی میکنه آرومش کنه. صدف: هیییس پسرم هیچی نیس فدات بشه مامانیدستمو میبرم جلو تا چشمای پر از اشک صدف و پاک کنم که میزنه زیر دستم صدف: به من دست نزن پوفی میکشم و با ناراحتی میگم+داری اشتباه میکنی صدف من دوست دارمصدف:کافیه برو بیرون آرش میخوام پسرمو بخوابونم</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 21:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت سی و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-glrrw5ekrhdh</link>
                <description>صدفسروصدا و گریه های نوزاد یک روزه ، کل عمارتو پر کرده بود . مامان ، بچمو از حمام حوله پیچ شده میاره تو اتاق. دلسا هم سریع لباساشو آماده میکنه و با ذوق و شوق  به برادر زادش نگاه میکنه و مدام قربون صدقه ی اشکاش  میره. بعد از اینکه پسرمو ترو تمیز و خوشگل کردن، مامانم ازم میخواد از جام بلند شم تا بهش شیر بدم .میخواستم روی تخت بشینم و به پسرم شیر بدم که درد بخیه ی شکمم باعث میشه آهی بلند بکشم . دلسا میاد و دستمو میگیره و کمکم میکنه قشنگ بشینم . پسرمو در آغوش میگیرم و بوسه ای روی موهای نرم و نازکش میزنم. پیرهنمو میدم بالا و نوک سینمو توی دهنش میذارم که با ولع شروع میکنه به شیر خوردن.دلسا : فداش بشم چه با اشتها میخوره .کل ساختمونو رو سرش گذاشت تا خواستیم حمامش بدیم خخخمامان صبا : صدف وقتی بچه بود خیلی آروم بود اصلا اذیتم نکرد .دلسا خندید و گفت :دلسا: ولی مامانم میگه آرش شر وشیطون بود. از دیوار راست بالا می‌رفت فک کنم آیهانم مثل باباش میشه.شیرین جون مادر آرش  وارد اتاق میشهشیرین : مهمان داریم. دوستم یاسی و دخترش آیدا اومدن تو و بچه رو ببینن صدفیاسمین خانم و که قبلا زیاد میدیدم و باهاش آشنا بودم ، اما آیدا خیلی کم پیدا بود و بعد از شب عروسیم دیگه  ندیده بودمش. تعریفشو از آرش زیاد شنیده بودم و اینکه چقد باهم صمیمی و خوب بودن .بهش با دقت نگاه میکنم انگار بعد از ازدواجش قشنگ تر و جذاب تر شده بود . صورتش بیبی فیس و معصومانه بود و حتی بدون آرایش هم زیبا بود .دلم می‌خواست یک ایرادی ازش پیدا کنم و خودمو از اون سرتر بدونم ،اما واقعا هیچ ایرادی نداشت . دلسا با خوشحالی و ذوق  آیدا رو بغل میکنه و باهم خوش و بش می‌کنند.  نمیدونم چرا اما کمی از اینکه همه آیدا رو دوس داشتند حرصم گرفته بود.خانم دکتر جعبه ی شیرینی و باکس پر از بادکنک های کوچولوی آبی، که با گل تزئین شده بودند و کارت هدیه تولد نوزاد هم لابه لای بادکنک و گل ها قرار گرفته بود رو روی عسلی کنار تخت گذاشت . ازش بابت کادو تشکر کردم.یاسمین : ایشالا قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون ماشالاه بزنم به تخته چه نازو خوشگلم هست .آیدا به سمتم میاد و بهم تبریک میگه و کنارم میشینه . مهربون به آیهانی که تو بغلم داشت شیر می‌خورد نگاه میکنه . ازتوی کیفش یه سکه ی طلا که روش دعا نوشته بود درمیاره و به گوشه ی لباس آیهان سنجاقش میکنه و میگه :آیدا:  انشاالله هرچی بلا و مریضیه ازش بدور باشه+ خیلی ممنونم آیدا جان چرا زحمت کشیدیسینمو از توی دهن آیهان  درمیارمیاسمین : باید حالا بچه رو بغل کنی و آروم بزنی پشتش تا آروغش گرفته بشهآیدا دستاشو دراز میکنه و میگهآیدا: اجازه میدی من‌ اینکارو بکنم ؟نمیدونم چرا اما دلم نمیخواست پسرمو دست اون بدم. یه حسی وادارم میکرد از آیدا زیاد خوشم نیاد و بهش نزدیک نشم . با اکراه آیهانو  میدم دستش و میگم مراقب باش نیوفته .آیدا با خوشحالی و ذوق آیهانو سفت بغل میگیره و دور تا دور اتاق تابش میده و آروم به کمر آیهان میزنه.شیرین : انشاالله روزی خودت آیدا خانم توم دیگه وقتشه بچه بیاری .یاسمین : منم دلم میخواد نوه امو ببینم  ای جانم هیچ حسی قشنگ تر ازین نیس.تقه ای به در میخوره و آرش یاالله گویان وارد میشهآرش: محفل زنونس ؟مرد هم راه میدین یا نه؟دلسا : تو خودت صاحب محفلی بفرما تو پدر جانآرش بعد از سلام و احوال پرسی با آیدا و مادرش ، به سمتم میاد و بوسه ای روی گونم میزنه و میگه :آرش: حالت چطوره عزیزم؟+خوبم یکم درد دارم فقطآیدا سمتمون میاد و با لحن بچگونه به آرش میگه :آیدا : بابایی منو بگلم میتونی ؟آرش با لبخند بچه رو از دستش میگیره و قربون صدقه ی آیهان میره .آرش: بیا ببینم پسرمآیدا شونه به شونه ی آرش میایسته و دوتایی باهم به آیهان خیره میشن. آیدا  به آرش نگاه میکنه و میگه :آرش: درسته بوره اما بزرگتر بشه شبیه تو میشهآرش جواب میده :آرش: پس خیلی جذاب و خوشتیپ میشه مگه نه ؟آیدا :  دخترکشم اضافش کن خودشیفتهو باهم دیگه میخندن  .از این صمیمیت بین آرش و آیدا حس بدی گرفته بودم. اونا جلوی من داشتن باهم پچ پچ می‌کردن و میخندیدن و من بهشون زل زده بودم. آرش حتی متوجه ی نگاه های خیره ی منم نشده بود و ناراحتیمو ندید. آیدا گونه های آیهانو نوازش میکرد و میبوسید و آرش داشت عاشقانه به هر دوتای اونها نگاه می‌کرد و لبخند میزد.هیچ کس توی جمع متوجه ی نگاه های آرش به آیدا نشده بود اما من میفهمیدم . قلبم می‌خواست منفجر بشه . من نشسته بودم و داشتم به زنی نگاه میکردم که بچه ی من تو بغلشه و شوهرم داشت بهش عاشقانه نگاه میکرد و لبخند میزد. انگار کابوس میدیدم . دیگه تحملم سر اومده بود جلوی من داشتن لاس میزدن و عین خیالشونم نبود از حسادت دارم میمیرم....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 22:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-kstbnk3y4l4f</link>
                <description>خیلی وقته از آدمای سمی دور شدم . سمی یعنی  هر کسی که باعث می‌شد روح و روانم آسیب ببینه و درونم احساس ضعف و کمبود کنم . سمی یعنی هر کسی که تمام وقت و انرژی و عمرتو الکی تلف میکنی براش و دست آخر با هیچ و پوچ و شکست خورده و قلبی شکسته برمیگردی سرجای اولت.آدمای سمی فقط برای ما سمی نیستن بلکه برای خودشونم سمی ان. کنار گذاشتن اونا برام سخت و طاقت فرسا بود اما بلاخره تونستم. چه عشق سمی چه رفیق سمی چه آشنا و فامیل سمی با همه چیز کنار اومدم و همین کنار اومدن با همه ی مشکلاتی که جلوی راهمونه خودش برد بزرگه.به چند سال پیش که فکر میکنم میبینم چقد اشتباه کردم ، چقد خام و احمق بودم ،چقد فرصت دادم چقد فرصت های زندگیمو از دست دادم و وقتمو انرژیمو هدر دادم. همیشه درسم خوب بود و برای گرفتن نمرات بالا و شاگرد اول بودن تلاش میکردم . بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه با اینکه با معدل خوبی مدرکمو گرفتم ،اما انگیزه ای برای شاغل شدن نداشتم . هر کس می‌پرسید چرا با مدرکت کاری نمیکنی جوابی نداشتم که بدم . کیه که بدش بیاد دستش توی جیب خودش باشه و شاغل باشه ؟ اما من روز هایی رو سپری میکردم که کسی درک نمی‌کرد. منزوی بودن ،احساس کمبود و ضعف، احساس ترس، نداشتن اعتماد به نفس کافی همه ی اینا بی تاثیر نبودن .خلاصه بگم انگیزه در من مرده بود . ولی حالاااااادیگه اون آدم سابق نیستم . چند روزه انگیزم زیاد شده دارم از انرژی و وقتم نهایت استفاده رو میبرم .به آدمای گذشته فکر نمی‌کنم.  دیگه دنبال غم نمیرم تمام خاطرات بد و ریختم دور از الان به بعد فقط به فکر شادی و پیشرفت خودمم . میخوام به بهترین ورژنی از خودم برسم که همیشه آرزو داشتم و چشم تمام کسایی که بدی منو میخواستن یا باعث شدن احساس نا کافی بودن کنم و کور کنم .من همینم خیلی جاها خسته میشم اذیت میشم دل زده میشم اما در جا نمیزنم . خودمو بالا میکشم .من لبه ی پرتگاه بودم که کسی برای نجاتم کمکی بهم نکرد از اونجا فهمیدم نجات دهنده خود منم .چجوری خودمو از پرتگاه نجات دادم چجوری انگیزم بالا رفت ؟به سلامتیم اهمیت دادم فهمیدم هیچی جز سلامتی مهم نیس پس ورزش کردم .سحرخیز بودن خیلی خوبه همیشه میگفتن سحرخیز باش تا کامروا شوی .چند روزیه شبا زود میخوابم و صبح زود بیدار میشم و به کارام میرسم .واقعا وقتی صبح زود بیدار میشم میتونم به همه ی کارام و برنامه هایی که تو سرمه برسم .غیر از رمان نوشتن دوباره شروع کردم فرانسه خوندن و تقریبا تمام وقتمو صرف خوندن فرانسه میکنم .بخاطر علاقه ای که به این زبان دارم حتی بیشتر از انگلیسی که رشته ی دانشگاهیم بود خیلی سریع دارم پیشرفت میکنم و تو این شش روز کلی چیز میتونم به فرانسوی بگم .دلم میخواد یه روز اونقد حرفه ای بشم که در چند ماه آینده دوتا زبان و تو آموزشگاه خودم تدریس کنم این یکی از اهدافمه و بهش خواهم رسید .این روزا خیلی خودمو دوس دارم و از خودم راضیم . هیچ حسی از این جذاب تر و قشنگ تر نیس .یه روز بابت تمام تلاشم به خودم آفرین میگم و افتخار میکنم . امیدوارم این متنم باعث بشه تمام کسایی که انگیزه ای برای زندگی ندارن یا فکر میکنن هر کاری میکنن درجا میزنن و به جایی نمیرسن انگیزه ای باشه برای ایمان به خودشون و اینکه قدر خودشونو زیاد بدونن .والسلام....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 08:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-uxa4znc7qodo</link>
                <description> پارت سی و چهارراوی نیمه شب بود و از آسمان باران تندی می‌بارید.تمام لباس هایش خیس شده بود و آب از سر و رویش می‌چکید. دستش را سمت دکمه ی آیفون برد. اما لحظه ای مکث کرد‌ . مردد بود. میان دوراهی عشق و هوس گیر افتاده بود.  شاید حق با مینا بود . او هیچوقت نمی‌توانست به همسرش وفادار بماند . به آیدا فکر کرد. به اینکه توی مدت کمی که با او ازدواج کرده بود، چقد خوشبخت و راضی بود و آیدا اورا صادقانه دوست داشت . تا اینکه مینا دوباره سرو کله اش پیدا شد و عقل و هوش را دوباره از فرنام گرفت . این امتحانی بود برای فرنام ، یا باید تا آخر عمرش به آیدا وفادار می‌ماند، یا با مینا هوس هایش را سرکوب میکرد و به همسرش خیانت میکرد. انگشتش را روی زنگ فشرد. در باز شد بدون معطلی خیس و آب کشیده وارد آپارتمان شد . مینا با دیدنش هینی کشید و گفت مینا : تو که خیس آبی سریع لباساتو دربیار فرنام تا برات خشکشون کنمفرنام بدون هیچ حرفی لباس هایش را درآورد. مینا لبخندی پیروزمندانه ای زد و با حس غرور  از اینکه فرنام اورا به همسرش ترجیح داده بود  گفت :مینا: میدونستم میای عزیزم محال بود دست رد به سینم بزنی از طرز نگاهت امروز فهمیدم توم حسابی دلتنگم بودی .فرنام نگاهی به سرتاپای مینا انداخت . سر جا خشکش زد. با ناباوری به لباسی که مینا تن کرده بود نگاه می‌کرد.  زیر لب زمزمه کرد فرنام: این لباس..مینا با عشوه و لوندی چرخی دور خود زد و دستی به لباس کشید . خنده ای کرد و گفت مینا : آره همونه. لباسی که زنت می‌خواست بخره اما من خریدمش فرنام عصبی به صورتش نگاه کرد و غرید فرنام : منظورت ازین کارا چیه بهم گفتی بیام اینجا که منو عذاب بدی؟مینا فورا بدن لخت فرنام را در آغوش گرفت و بوسه ای بر روی سینه ی ستبر او زد و گفت :مینا: نه عشقم فقط میخواستم امشب حسابی خودمو برات خوشگل کنم. این لباسیه که زنت دوس داشت برای تو بپوشه و توم حتما خوشت اومده بود ،ولی حالا من برات میپوشم . مینا وقیحانه میخندید .فرنام اورا از خود جدا می‌کند.  دلش به حال آیدا سوخت نباید این کار را با او میکرد ولی مینا دست بردار نبود .فرنام : تو هیچوقت نمیتونی منو از اون جدا کنی اینکه الان اینجام دلیل نمیشه تورو از اون بیشتر دوس دارم من اصلا حسی به تو ندارم تو برای من هیچی نیستی مینا تو فقط یه ...هنوز حرفش تمام نشده بود که مینا لب های اورا با ولع بوسید . و بعد زیپ لباسش را پایین کشید، که لباس از تنش کامل درآمد و اندام لخت و عریانش در مقابل چشمان حریص  فرنام خودنمایی میکرد . فرنام دیگر اختیارش را از دست داد و به سمت مینا هجوم برد ‌. تنش را در آغوش کشید و به سمت تخت برد . چون آن زن آیدا نبود، پس خبری هم از عشق بازی نبود ، و نیازی نبود در رابطه ملایم و با احساس رفتار کند . محکم خود را به تن  و بدن مینا می‌کوبید و نفس نفس میزد . سیلی محکمی به گوش مینا زد و با صدایی که از  شهوت زیاد میلرزید گفت فرنام:  دوس داری اینجوری هرزه ؟ همینو می‌خواستی آره؟ مینا که از درد مینالید فرنام را محکمتر در آغوش گرفت . برای مینا هیچ مردی مانند فرنام نبود . حالا دیگر بیشتر از قبل فرنام را میخواست.  ***************************************************آیدا کلافه و نگران به ساعت دیواری نگاه میکنم. ساعت از یازده شب گذشته بود و  هنوز خبری از فرنام نبود. دلشوره گرفته بودم‌، هر چی تماس میگرفتم گوشیش خاموش بود . به هر کسی که می‌شناختم زنگ زدم اما خبری از فرنام نداشتن . سکوت خونه رو تنها تیک تاک ساعت شکسته بود و توی مغزم دقیقه و ثانیه ها با همین تیک تاک اعصاب خورد کن،  به سختی می‌گذشتند. به آشپزخونه میرم و به غذای روی گاز با ناراحتی نگاه میکنم . خیلی سعی کرده بودم این بار غذام خوب بشه و نسوزونمش.  فرنام که نبود حتی دلم نیومد لب به غذا بزنم.  شکمم از گرسنگی قارو قور میکرد. دستی روی شکمم میکشم . تصمیم گرفتم چیزی نخورم تا فرنام بیاد . نباید بد به دلم راه میدادم . حتما مشکلی براش پیش اومده یکم دیگه صبر میکنم شاید اومد اگه نیاد یکاری میکنم . سعی کردم حواسمو پرت کنم .تلویزیون و روشن کردم و روی کاناپه دراز کشیدم. داشت سریال مورد علاقمو نشون میداد، اما اونقدر فکرم درگیر فرنام بود که حتی یه ذره از سریالم نفهمیدم .تا اینکه چشمام کم کم گرم میشن و نفهمیدم کی به خواب رفتم....توی خواب و بیداری بودم که دستی تکونم میداد و اسممو صدا میزد فرنام: آیدا آیدا پاشو آیدااا چشمای سنگین و خمارمو به زور باز میکنم که قیافه ی فرنام و بالای سرم میبینم فرنام : عزیزم چرا اینجا خوابی؟ پاشو برو سر جات از دستش خیلی دلخور و ناراحت بودم سر جام میشینم و با اخم میگم آیدا : کجا بودی ؟ اینقد منتظرت موندم که خوابم برد چرا گوشیت خاموش بود؟فرنام شرمنده و با ناراحتی نگام میکنه و میگه فرنام : شامم نخوردی؟ صدامو میبرم بالاتر و میگم آیدا : جواب منو بده فرنام کجا بودی گوشیت چرا خاموش بود؟ به هر کس زنگ زدم خبری از تو نداشت .فرنام کلافه و بی حوصله  روشو ازم میگیره روی کاناپه لم میده و سیگارشو در میاره. نمیدونم چرا اما از قیافش خستگی و ناراحتی می‌بارید .سیگارشو روشن میکنه و پکی میزنه . فهمیدم  دنبال جواب میگرده، حتما میخواد یچیزی سرهم کنه اینو از مکث کردنش فهمیدم .فرنام : ماشینم تو راه خراب شده بود. زیر بارون بودم و جاده هم تاریک بود کسی نبود کمکم کنه تا اینکه زنگ زدم یدک کش و ماشینو بردیم مکانیکی و طول کشید ببخشید گوشیمم شارژ نداشت خاموش شد .گوشیشو از توی جیبش درمیاره و میگیرم جلوم فرنام : بیا خودت روشنش کن ببین شارژ نداره قیافمو در هم میکنم و با دلخوری میگمآیدا : نمیخوام ببینم .منو دق دادی میدونی چقد ترسیدم از اینکه بلایی سرت اومده باشه فرنام لبخند تلخی میزنه سرش پایین بود و بهم نگاه نمی‌کرد .سیگارشو توی جا سیگاری خاموش کرد و یهو از سر جاش بلند شد. انگار حالش خوب نبود. خیلی سردو خشک بدون اینکه نگاهم کنه میگه فرنام : میرم حمام خیلی خستم یجای کار میلنگید و من اینو خوب حس میکردم . فرنام امشب مثل فرنام شب های پیش نبود. از یچیزی فرار میکرد . نمیدونم از چی اما اینو خوب میدونستم حس زنانم هیچوقت بهم دروغ نمی‌گفت....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 09:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-zcoogcbnyec0</link>
                <description>پارت سی و سهمحو تماشای اندامش شده بودم . پوزخندی بهم میزنه و میگهمینا : خیلی وقته ندیدمت ستاره ی سهیل شدیبه صورتش نگاه میکنم. آرایش غلیظی داشت اما بهش میومد. خیلی جدی میگم+ منو همسرم اومدیم تا براش لباس بخرم امیدوارم درک داشته باشی و رعایت کنیمینا بهم نزدیک تر میشه با همون لبخند حرص درارش آروم جوری که فروشنده نشنوه میگهمینا : چیه می‌ترسی لو بری یه زمان باهمدیگه بودیم؟ خیلی دلم میخواد بدونم منو ول کردی رفتی با کیاخمام میره تو هم نمیدونم چرا اما دلشوره ی بدی گرفته بودم . صدای آیدا رو از توی اتاق پرو می‌شنوم. بی معطلی سمتش میرم . آیدا جلوی آینه ی اتاق خودشو برانداز میکرد . زیپ کمرشو بستم و بهش با لبخند خیره شدم .آیدا : چطوره فرنام ؟ حس میکنم تو تنم زار میزنه بهم نمیاد.+ آره عزیزم یکم بزرگه برات اشکالی نداره یچیز دیگه بردارآیدا با ناراحتی و لب و لوچه ی آویزون میگهآیدا: نه نمیخوام من همینو دوس داشتم خیلی خب زیپمو باز کن و برو تا لباسامو بپوشمزیپ لباسشو میدم پایین و از اتاقک میزنم بیرون . مینا همینجور که داشت رگال های لباسو یکی یکی نگاه می‌کرد ، حواسش هم به من بود . نمیتونستم تحملش کنم، باید زودتر میرفتیم از اینجا وگرنه آبروریزی میکرد . منو که دید دوباره اومد سمتم. فروشنده با نگاه های کنجکاوش به منو مینا  داشت میرفت رو مخم .مینا: امشب منتظرتم. بعد رفتن تو خیلی تنها شدم فرنام  حال و حوصله ی کسی هم ندارم  فقط تو میتونستی حالمو خوب کنی زنتم یجور بپیچون بیا یه شب که چیزی نمیشهداشتم از حرفاش سردرد میگرفتم. باید یجور دست به سرش میکردم نباید آیدا اونو کنارم می‌دید.+ دست از سرم بردار مینا برو رد کارت زندگیمو بهم نریز تازه عادت کردم عین آدم زندگی کنم.مینا : تو هیچوقت نمیتونی به این زندگی عادت کنی میدونم دلت میخواد باز دوباره باهم باشیم همین چند دقیقه پیش داشتی با چشمات میخوردی منو.کلافه پوفی میکشم و کمی فاصله میگیرم ازش. آیدا با همون لباسی که تو دستش بود، میاد سمت ما و کنجکاو میپرسهآیدا : ایشون کی باشن ؟ نگاه بدی به مینا میندازهقبل از اینکه مینا دهنشو باز کنه با عجله و هول میگم+ زن رفیقمه. احوال پرسی کردیم  خیلی دلش می‌خواست با تو آشنا بشهآیدا نگاهی چندش به سرتاپای مینا میندازه مشخصه ازش تو نگاه اول خوشش نیومده .با شک میپرسهآیدا : زن کدوم رفیقته ؟ چقدر جلف و زنندس+ ولش کن عزیزم لباس و پس بده زود بریممینا اما دست بردار نبود بهمون نزدیک شد  و دستشو سمت آیدا دراز کرد .مینا : خوشبختم آیدا خانم. تعریفتو از آقا فرنام خیلی شنیدم.آیدا با اکراه دستشو میگیره و تکون میده و خیلی خشک و معمولی میگهآیدا:منم همینطور مینا : لباسی که انتخاب کردی خیلی خوشگله میخوای بخریش؟آیدا با ناراحتی سرشو تکون میدهآیدا : نه اندازم نبود پسش میدممینا : عه چه حیف ولی فک کنم اندازه ی من بشه میشه ببینمش؟ منم خیلی خوشم اومده ازشآیدا لباسو دست مینا میدهمینا : وای این محشره شوهرم اینو تو تنم ببینه کف میکنهپوزخندی میزنه و معنادار نگام میکنه.  با چشم و ابرو و لب و دهن براش خط و نشون میکشیدم تا دست برداره .آیدا : مبارکت باشه من خیلی دوسش داشتم اما قسمت تو بود .مینا چشماش برقی میزنه و با لبخند موذیانه ای که فقط خودم معنیشو میدونستم گفت :مینا : زندگی همینه گاهی وقتا باید از چیزی که دوسش داری دست بکشی و اونو دو دستی  تقدیم یکی دیگه کنی چون قسمت تو نیس....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 08:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-bgifw4izc7kf</link>
                <description>چون فرنام فسنجون خیلی دوس داشت ، میخواستم برای ناهار درستش کنم . از توی گوگل ویدئو های آموزشی مربوط به پخت فسنجون رو نگاه میکردم و شروع کردم مرحله به مرحله، همزمان با فیلم به آماده کردنه غذا. آشپزخونه انگار توش بمب ترکیده بود از بس همه چیزو بهم ریخته بودم‌. ظرفای کثیف همینجور توی سینک تلمبار شده بودن. حالا کی اینجارو جمع میکرد‌. بعد از اینکه برنج و آبکش کردم و ریختم توی قابلمه تا دم بکشه در قابلمه رو میذارم و عرق روی پیشونیمو با پشت دستم پاک میکنم و نفس راحت میکشم. خب اینم از این .ماموریت انجام شد آیدا خانم. برای منی که اصلا دست به سیاه سفید نمیزدم و تابحال آشپزی نکردم خیلی سخت بود. نگاهی به خورش فسنجونم ميندازم که میبینم  ای بدک نیس قابل خوردنه ینی فرنام اینو بخوره طلاقم میده خخخ .صدای چرخش کلید توی در خبر از اومدن فرنام میداد . فرنام: آیداااا کوشی عزیزم بیا اینارو بگیر فرنام یه عالمه خرید کرده بود .از همین عادتش خوشم میومد هر روز که از سرکار میومد خونه، برای خونه هم کلی خرید میکرد بدون اینکه بهش بگم. کیسه های خریدو ازش میگیرم .+فرنام ما همه چی داشتیم اینا چیه خریدی فرنام سرخوش و خوشحال کفشاشو درمیاره و دمپایی هاشو میپوشه و دنبال من میاد اشپزخونه فرنام : برات چیزای مقوی خریدم موز گردو عسل پسته بادوم. برات یه معجونی میخوام درست کنم کیف کنی. خیلی بدنت ظریف و ضعیفه . باید تپلت کنم هیچ خوشم نمیاد زن لاغر مردنی باید خیلی به خورد و خوراکت برسی با ناراحتی میگم : من لاغر مردنی ام؟ کسی تابحال بهم اینو نگفته بود بعدشم هیکلم که خوبه متناسبه فرنام نوچی میگه و از توی یخچال آب میوه درمیاره و سر میکشه + ینی چی نوچ ینی تو از اندام من بدت میاد تپلی دوس داری؟فرنام سرشو به معنی آره تکون میده و میگه فرنام: خب اره زن باید یکم گوشت داشته باشه تپل باشهاز حرفاش حرصم گرفته بود چپ چپ نگاش میکنم و میگم + ولی تو اینجوری منو انتخاب کردی دوسم نداشتی زن تپل میگرفتی خو من از اندامم راضیم نمیخوام چاق بشمفرنام بی اعتنا به حرص خوردن من نگاهی به غذاهای روی گاز میکنه و میگه فرنام : او مای گاد آیدا مگه بلد بودی غذا درست کنی ؟بذار ببینم چی درست کرده خانمممی‌خواست در قابلمه رو برداره از ترس اینکه شاهکارمو نبینه میپرم جلوش و میزنم رو دستش و میگم + نکن هنوز آماده نیس هر وقت آماده شد میکشم ببینی فرنام بو میکشه و میگه :بوی فسنجونه ؟+ آره مثلا فسنجونه ینی اسمش فسنجونه خودش نه و میزنم زیر خنده فرنام با قیافه ای درهم و پکر میگه فرنام: آیدا توروخدا آشپزی یاد بگیر اینجور از گشنگی تلف میشیم اول زندگی حمله میکنم سمتش و به شوخی گاز محکمی از بازوهای کلفت عضله ایش میگیرم که دادش میره هوا فرنام : آخ وحشی نکن با خنده میگم :خوبت کردم تا تو باشی هی ازم انتقاد نکنی فرنام: عه اینجوریاس حالا نشونت میدم  میوفته دنبالم با جیغ از دستش فرار میکنم حالا من بدو و اون بدو. عین بچه ها شده بودیم از پشت سر پیرهنمو میگیره و میکشه سمت خودش که میرم توی آغوشش. سریع لباشو میذاره روی لبام دستمو ميندازم دور گردنش و باهاش همراهی میکنم . فرنام لباسامو از تنم درمیاره و روی کاناپه درازم میکنه و خودش خیمه میزنه روم . نفهمیدم چقد گذشت، اینقد که غرق حس و حال خودمون شده بودیم . وسط کار یهو داد میزنم +وای فرناااامفرنام با چشمای خمار و پر از نیازش بهم نگاه میکنه فرنام: چیشد ؟ +فرنام بوی سوختنی میاد غذام سووووخت وای پاشو از روم فرنام کلافه پوفی میکشه و از روم بلند میشه دستشو لای موهاش میبره و مرتبشون میکنه فرنام: پس امروز هم باید غذا سفارش بدیم...***************************************************آیدا ذوق زده دستمو میگیره و میکشونه سمت ویترین مغازه ای  که لباس های شیک و گرونی داشت .آیدا: واااییییی فرنام لباس دلخواهمو بلاخره پیدا کردم این چطوره ؟ نگاهی از پشت ویترین به لباس دلخواه آیدا میکنم . لباس مجلسی خیلی باز و شیکی بود.  آیدا هیجان زده منتظر نگام میکنه تا نظرمو بگم _ هوم خوبه اما این لباس خیلی بازه کجا میپوشی اینو ؟ من که نمی‌ذارم جایی اینو بپوشی همش یه وجب پارچسآیدا لب و لوچشو عین بچه ها جمع میکنه و با دلخوری میگه :آیدا : من اینو دوسش دارم فرنام چشمم گرفتش خب یجوری گفت اینو دوسش دارم که دلم براش سوخت بی معطلی دستشو میگیرم و باهم وارد مغازه میشیم دوباره لبخند روی لب های آیدا نشست. به فروشنده که آقا بود گفتم تا اون لباسو برای آیدا بیاره تا پرو کنه . آیدا خوشحال و سرخوش در گوشم میگه :آیدا: مررررسی عشششقم و گونمو بوس میکنه لبخندی به شادی بچگونش میزنم و میگم :_خوب بلدی خرم کنی کوچولو برو پرو کن ببینم تو تنت چطوره  آیدا لباسو از فروشنده میگیره و به سمت اتاق پرو میره در همین لحظه در مغازه باز میشه و مینارو میبینم که مثل همیشه با تیپ جلف و صدای تلق تولوق پاشنه ی کفشاش به سمتم میومد. عینک آفتابیشو از روی چشاش برمی‌داره و یه نگاهی اول به من بعد به فروشنده میندازه و سلام میکنه از سرتا پا براندازش میکنم . ساپورت تنگ و چسبونی پوشیده بود . از زیر مانتوی جلو بازش تاپ چسبون و جذبی تنش بود که خط سینش هم از زیر معلوم می‌شد و شالی که از روی موهای بلوند کوتاهش  دور گردنش افتاده بود. اندامش واقعا آدمو تحریک میکرد ....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 15:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت سی و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-pubcomhmsz42</link>
                <description> آرشخسته و کوفته از شرکت میرسم خونه. تنها چیزی که میبینم تاریکی و سکوته. صدف ماه های آخر بارداریش بود و خونه ی پدرش اینا جا خوش کرده بود .و من اصلا اینو دوس نداشتم.  ولی بخاطر حاملگیش فعلا مجبور بودم  تحمل کنم .سویچ و کیفمو پرت میکنم روی کاناپه و سمت آشپزخونه میرم. چون بیرون غذا خوردم سیر بودم. از توی یخچال یدونه نوشیدنی درمیارم و یجا سر میکشم که خنکیش دل و جیگرمو حال میاره .برنامه ی خاصی نداشتم تصمیم گرفتم به صدف زنگ بزنم و بعدش یه دوش آب گرم بگیرم و راحت بخوابم. گوشیو از توی جیبم درمیارم شمارشو میگیرم.طولی نکشید که جواب داد:صدف: الو جانم +سلام عزیزم چطوری ؟صدف: سلام خوبم تو چطوری؟+بد نیستم تو نیستی حوصلم سر میرهصدف:دیوونه پاشو بیا اینجا دل منم برات تنگ شد اصلا به فکر منو کوچولومون نیستیا+عزیزم همین صبح تورو بردم اونجا قرار شد شب برگردی صدف:عشقم حالم مساعد نیس فعلا یکی باید کنارم باشه مامانم نمیتونه بیاد اونجا مجبورم اینجا بمونم حداقل تو میتونی هی بیای اینجا بهم سر بزنی مامان بابا هم همش میگن پس آرش چرا نمیاد. پوفی میکشم و با کلافگی ادامه میدم + کارم زیاده شبا که میام خونه عین جنازه میوفتم. بعدشم مگه نگفتم مامانت نیومد مشکلی نیس اصلا یه پرستار برات میگیرم فقط مراقبت باشه اینجور هم پیش منی هم خیالم راحته.صدف:وااا آرش چی میگی داره بهم برمیخوره هااا اصلا چرا نباید مامانم ازم مراقبت کنه که برم یه زن غریبه بیارم کارامو بکنه تو چه مشکلی با خانواده ی من داری؟+ عزیزم هیچ مشکلی با خانوادت ندارم باز بحث و شروع نکن صدف: نه آرش من خیلیم خوب میفهمم چی میگی تو کلا حال نمیکنی با جو خانواده ی ما فک میکنی در حدت نیستن و خودتو بالا میگیری .صدف کمی مکث میکنه و منتظر جواب میمونه اما نمیخوام چیزی بهش بگم برای زن باردار بحث و استرس خوب نیس ترجیح میدم  سکوت کنم که صبرش لبریز میشه و ادامه میدهصدف: چیه ساکت شدی حرف حق زدم ؟آره میدونستم توم همچین آدمی هستی تو که شرمت میشه بیای اینجا پیش ما چرا بامن ازدواج کردی میرفتی یکی عین خودتو میگرفتی دیگه تحملم سر میاد فرصت نمیدم بیشتر حرف بارم کنه +صدف نمیخوام باهات بحث کنم حرفایی که میزنی درست نیستن صدبار بهت گفتم من همچین آدمی نیستم خودمو برتر از دیگران ببینم شرایط مالی خانوادت چه ربطی به تو داره من موقعی که باهات ازدواج کردم همه چیزو میدونستم با آگاهی کامل اومدم سمتت همیشه به خانوادت کمک کردیم و هواشونو داشتیم ولی از اخلاق و رفتار پدرت هیچ خوشم نمیاد. ولی این هیچیو از احساس من به تو و بچمون کم نمیکنه .صدف : داری دروغ میگی فک کردی نمیفهمم از زندگی کردن با من دلسرد شدی؟ از وقتی فهمیدی بچه داریم نه ذوق کردی نه خوشحال بودی چند ماه گذشته هر روز سرد تر میشی خانوادمو بهونه کردی دیگه این زندگی رو دوس نداری و به زور داری ادامه میدی .صداش پر از بغض بود دیگه طاقت نیاورد و زد زیر گریه . با شنیدن صدای گریه ی صدف  ناراحت شدم اما حق داشت من دیگه هیچ ذوقی برای ادامه ی زندگی با صدف نداشتم....***************************************************آیدا+ خب بچه ها، جلسه ی قبلی در مورد سه اصل مهم در نقاشی با رنگ روغن صحبت کردیم. کسی میدونه اون سه اصل چی بود؟یکی از بچه های کلاس دستشو میبره بالا و میگه:_ من بگم استاد؟+ بگو سارا _ خب اصل از کم به زیاد ، اصل غلیظ روی رقیق ، اصل استفاده از رنگ ها به ترتیب سرعت خشک شدن + آفرین سارا کاملا درسته گفتیم که اصل از کم به زیاد باید در هر محله انجام بشه.به صورت لایه ای کامل میشه نقاشیمون ینی هر لایه ی جدیدی که به نقاشی اضافه میشه نسبت به لایه های قبلی کمرنگ تر و منعطف تره بچه ها با دقت به حرفام گوش میدادن و یادداشت برداری میکردن . بعد از یک ساعت تدریس کلاس و تمام میکنم .  وسایلمو از روی میزم جمع میکنم و توی کیفم میذارم. تقه ای به در کلاس میخوره بدون اینکه سرمو بالا ببرم میگم : بفرمایید بچه ها یکی یکی خسته نباشید میگفتن و میرفتن .صدای آشنایی میون همهمه ی بچه ها به گوشم خورد. سرمو بالا میارم که میبینم اون آشنا کسی نیس جز آرش آرش : سلام وقت داری استاد؟ خیلی وقت بود باهم صحبتی نداشتیم. هم اون ازدواج کرده بود و هم من و مشغله های زندگیمون زیاد شده بود، وقتی برای گپ زدنای سابقمون نداشتیم. ولی از دیدنش خیلی  خوشحال شده بودم. +چه عجب ازین ورا راه گم کردی ؟به حرفم میخنده و سرشو تکون میده آرش: بعد از شب عروسیت دیگه ندیدمت دلم برات تنگ شده بود گفتم حداقل اینجا میتونم ببینمت. اگه وقت داری یکم با هم گپ بزنیم. بریم همون کافه ی همیشگیمون مهمون من .دودل بودم که برم یا نرم. یچیزی که توی این مدت کوتاه از زندگی با فرنام فهمیده بودم شکاک و بدبین بودنش بود . اگه بهش میگفتم احتمالا فکرای بیخود میکرد. اما زشت بود که درخواست آرش رو هم رد میکردم . در نهایت پیشنهاد آرش رو قبول میکنم....آرش سوالی نگام میکنه و میگه آرش: چی میخوری آیدا؟+ من هات چاکلت میخورم  مرسی آرش: فقط؟سرمو تکون میدم و میگم آره سفارشارو که دادیم آرش سر صحبتو اینجور باز کرد .آرش: خب از خودت بگو زندگی متاهلی چطوره ؟ من شوهرتو خوب نمیشناسم ازش راضی هستی؟+ آره راضیم فرنام مرد خوبیه و مهربونه و منم خیلی دوسش دارم آرش لبخند محوی میزنه که بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند و میگه  آرش : خیلی عالیه خوشحالم برات + صدف و بچه حالشون چطوره ؟ کی به دنیا میاد نینی کوچولو ؟آرش : صدفم خوبه ماه آخره دیگه به زودی به دنیا میاد با شوق و ذوق میگم + ای جووونم بی صبرانه منتظرم بچه ی تورو ببینم اسمش و چی گذاشتین؟آرش لبخندی میزنه و میگه : آیهان</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 07:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-tlmqp9uiedva</link>
                <description>این پست و تقدیم میکنم به غریبه ی آشنایی که حالا ازدواج کرده.شاید یه روز پیام تبریک منو ببینی شایدم هیچوقت.حس غم انگیزیه من بهت تبریک بگم نه؟من خیلی وقته تورو فراموش کرده بودم از همون وقتی که رفتی حتی کسی هم اومد و جاتو تو قلبم گرفت .باید بگم هیچوقت دوست نداشتم. بعد تو چنان عاشق شدم که همه چیز و همه کس و فراموش کردم. هیچوقت عاشقت نبودم . هیچوقتم بهت نگفتم که عاشقت نیستم.همش دروغ بود. تمام حرفام دروغ بود.حتی پیام آخری که بهت دادم دروغ بود. نوشته بودم دلم برات تنگ میشه میشه نری؟ نوشته بودم دوست دارم .اگه یه روز یجایی این نوشته هارو خوندی بدون اون لحظه هم به تو دروغ میگفتم.بگذریمازت معذرت خواهی نمیکنم بیشتر از این ها زجر کشیدم اونقدری که تنها شدم و فعلا تنهایی شده انتخابم.نه اعتماد میکنم نه میتونم دل ببندم به هر کسی.بعد از رفتن تو کلی اتفاق افتاد . چقدر عوض شدم من خیلی عوض شدم. جوری که اگه الان با من حرف بزنی متوجه میشی دختری که قبلا باهاش چت میکردی اون دختر گذشته نیس و حتی نوع چت کردنشم فرق کرده.بزرگ تر شدم عاقل تر شدم .بگذریمدو روزه که با خبر شدم ازدواج کردی . مدت ها بود دنبالت میکردم . صرفا نه بخاطر اینکه هنوزم حسی و دوس داشتنی در کار باشه فقط برای کنجکاوی . دیدم که بعله توم قاطی مرغا شدی و عکس خودتو عروسو گذاشتی پروفایل .میدونم ازدواج سنتی کردی و عشقی در کار نبوده . اما تو این سن حالا به نتیجه رسیدم ازدواج سنتی دوام بیشتری نسبت به ازدواج با عشق داره ‌.هیچوقت فکرشو نمیکردم تو زودتر من ازدواج کنی.وقتی عکس عروسیتو دیدم تمام خاطراتی که با تو داشتم مرور شد.فکر نکنم تو یادت باشه اما من خوب یادمهتوی سن کم همو پیدا کرده بودیم . تو هجده من هفده سالم بود . یه پستی از تو خوندم برات کامنت گذاشتم دوست دارم .نمیدونم چرا همچین کاری کردم اما حالا که فکر میکنم اشتباه کرده بودم . من واقعا دوست نداشتم حالا بخاطر سن کم و تنهایی بود یا هر چی میذارمش پای بچگی و خامی . بهم پیام دادی چی گفتی یبار دیگه بگو و منم دوباره جملمو تکرار کردم .یادمه خودم شروعش کرده بودم و تو تمامش کردی .از اونجا دوستی شروع شد اولین عکست یادم میاد که چقد بچه بودی و زشت خخ یه عینک آفتابی زده بودی حتی رنگ پیرهنتم یادمه یه پیرهن مردونه آبی چهارخونه ریز .تو بیشتر رفیق و همدمم بودی تا عشقمن تورو اینجور میدیدم تورو نمیدونم دیگهتنها بودم و تنهاییام با تو پر می‌شد کم کم به عادت تبدیل شد . در واقعیت هیچوقت ندیدمت اما حست میکردم.صبحا قبل اینکه مدرسه برم گوشیو چک میکردم تا ببینم صبح بخیر برام نوشتی و بعد میرفتم مدرسه تا ظهر خسته و کوفته برمیگشتم تا با تو حرف بزنم و از اتفاقای بامزه ی مدرسه بگم .بعد تو دانشجو شدی و من پشت کنکور موندم . تو دانشگاه میرفتی و من حرص میخوردم از اینکه پشت کنکور مونده بودم .و کلی حرفا و اتفاقای دیگه از تو یادم اومد تو این دو روز ،که نوشتنشون خیلی طول میکشه . دوستی ما طولانی بود هفت سال رو با تو سپری کردم ‌ .هیچوقت اذیتم نکردی و بخاطر تو اشکم درنیومد با تو یه رابطه ای پر از آرامش داشتم چون همیشه میدونستم اهل دروغ و خیانت نیستی .همیشه به خوبی ازت یاد میکنم و خوشی و خوشبختیت آرزومه.تورو تو لباس دامادی دیدم بهت میومد ولی صادقانه بگم زنت اصلا بهت نمیاد خخحس عجیبیه که من تورو از زنت بهتر میشناسم. چون از نوجوونی باهم بزرگ شدیم . رنگ مورد علاقت غذای مورد علاقت ماشین مورد علاقت اینکه چقد عاشق گیم و بازی هستی هنرپیشه ای که دوس داشتی همشون و یادمه .زنت فکر نمی‌کنم بدونه حالا کم کم تورو توی زندگی میشناسه حتی بهتر از من . چون اون واقعی ترین زن زندگیته.ممکنه سال دیگه هم عکس بچتو ببینم واااای که چه حس عجیب و مزخرفیه. تو با یه بچه ی فسقلی که بهت میگه بابا.اگه یه روز بچه دار شدی بابای خوبی شو و خوب تربیتش کن . میدونم که میشی مطمعنم. تو عاشق دختر بچه بودی .خیلی چیزا از تو یادم میاد حتی اینم یادم اومد که اون موقع که هنوز سربازی نرفته بودی بهم گفتی میترسم از اینکه برم سربازی و برگردم و تو شوهر کرده باشیخیلی مسخرس که تو زودتر من ازدواج کردی خخاحساس میکنم از همه چیز و همه کس عقب افتادم و جا موندم . تو زندگیم دارم بیخودی دست و پا میزنم و هیچکاری برای بهتر شدنش نمیکنم.خیالی نیس یه روز تو کوچه ی ماهم عروسی میشه.نمیخوام این پست و منتشر کنم . چرت و پرت نوشتم خودمم میدونم ، اما دو روزه دارم فکر میکنم به این موضوع حس کردم اگه جایی بنویسمش فکرم آروم میشه و چند سال بعد اگه این پستو دیدم و خودم شوهر و بچه داشتم بهش میخندم .در پایان ازدواجتو تبریک میگم از صمیم قلب از طرف یه غریبه ی آشنابه قول آرمینآرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدتپیوندت مبارک شدی با من غریبه :)</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-r6w8vee0fxre</link>
                <description>پارت سیفرحان : زن داداش خیلی خوب بازی میکنیا دمت گرم. بعد از کنترل کردن توپ ، تمرکزمو روی دروازه ی حریف میذارم و بعد با چرخش سریع دستم، توپ رو محکم به دروازه شوت میکنم که گل میشه جیغی میکشم و میپرم هوا+گللللللل بازم گللللل یوهووووفرحان با کف دستش محکم میزنه وسط پیشونیش و با حرص میگه :فرحان: ای خااااک تو سر من که به یه دختر باختم لعنتی من استاد این بازیم توو چجور اینقد خوب بازی میکنی ؟فرنام نوچ نوچی میکنه و میگه :فرنام: واقعا هم خاک تو سرت+ من قبلا خیلی فوتبال دستی با دلسا و آرش بازی می‌کردم خوراکمه این بازی .فرحان : خب مرده و قولش. شرط گذاشتیم هر کس باخت یه رستوران گرون شام مهمون کنه امشب زن داداش باحالمو و داداش عزیز و مهمون میکنم.فرنام : پولت کجا بود تو از بابا کش میری نکنه؟فرحان با شیطنت ابروهاشو بالا و پایین میکنه  با خنده میگهفرحان: معلومه که آره خخمادر فرنام از آشپزخونه با سینی چای و شیرینی  میاد اونو روی میز میذاره .نیم  نگاهی بهم میندازه  و با کنایه میگه&quot;فرشته: مردم عروساشون از هر انگشتشون یه هنر میباره عروس من داره فوتبال دستی بازی میکنه تو هیچی شانس نیاوردم منفرنام با اخم به مادرش میگه :فرنام : تو خیلیم خوش شانسی مامان این حرفو نزن  مگه همه چیز به خیاطی و گلدوزی و خونه داریه آیدای من نقاشه یه تابلو هایی میکشه فقط بیا ببینفرشته پوزخندی میزنه و با همون لحن تمسخر آمیزش که قصد داشت تخریبم کنه ادامه میدهفرشته : نقاشی مگه نون و آب میشه یه زن باید بلد باشه خونه داری کردنوفرنام و فرحان با ناراحتی به من نگاه میکنن اونا هم از لحن توهین آمیز مادرشون دلخور شده بودن ‌. مادر فرنام از همین روز اول ازدواج، شمشیرشو از رو بسته بود و میدونستم هیچ چاره ای ندارم جز اینکه باهاش کنار بیام، چون قرار شد نظرشو نسبت به خودم عوض کنم .فرنام برای اینکه جو سنگین رو عوض کنه،  دعوتم میکنه برم کنارش بشینم .فرنام: بیا آیدا بیا کنارم بشینسعی میکنم خونسرد و آروم خودمو نشون بدم . اما مگه می‌شد! خیلی ناراحت شده بودم  .لبخندی کج و کوله میزنم و میرم کنار فرنام میشینم. فرنام پیشونیمو میبوسه و آروم در گوشم میگهفرنام: به حرفاش فکر نکن عزیزم شوخی میکنهاما مادر فرنام انگار دست بردار نبود و این بار نوبت فرحان بود بهش گیر بده.فرشته : چرا نهال امروز نیومد اینجا؟فرحان کلافه روی مبل لم میده و پاشو میندازه رو پاشفرحان : دعوا کردیم باز .خسته شدم از بچه بازیاش فعلا قهره .فرشته : چیکارش کردی بچه رو خفت میکنم اگه دخترمو اذیت کنی فرحانفرحان : بابا کاری بهش ندارم خودش گیر میده  دیگه خودتونم میدونید از وقتی فرنام با آیدا ازدواج کرده رابطمون سرد شده خاله و عمو تحت فشارش میذارن اون نادیا هم پرش میکنه با من دعوا کنه آخه گناه من چیه فرنام نادیا رو نخواست .فرشته آهی از ته دل میکشه و با همون زبون تند و تیزش جواب میدهفرشته : چی میخواستیم و چیشد خواهرم و خواهر زاده هام حالا دوری میکنن از ما میدونستم همچین میشه .فرنام خیلی ریلکس و خونسرد چاییشو سر میکشه و میگهفرنام : خب به درک هر کس خواست بمونه نخواست به سلامتفرشته نگاه بدی به فرنام میکنه که نگاهش از صدتا فحش بدتر بود .فرنام دوباره ادامه میدهفرنام : راستی!  فرحان تو زودتر از من با آیدا آشنا شدی برا مامان تعریف کن اون روزو خیلی بامزس هر وقت می‌شنوم خندم میگیرهفرحان گلوشو صاف میکنه و با خنده میگهفرحان : آره نگفتم بهت اینو مامان . منو نهال دو ماهی می‌شد قهر بودیم و کاری بهم نداشتیم دیدم اون اصلا عین خیالش نیس برای اینکه بهم ثابت بشه دوسم داره هنوز یا نه ،یه روز  همون کافه ای که همیشه با دوستاش قرار میذاشت رفتم جلوی یه خانم خوشگل و باکلاس که زن داداش باشه نشستم. بنده خدا خیلی از کارم تعجب کرد . منم توضیح ندادم براش چرا همچین کردم که یهو نهال منو دید و با کیف زد تو ملاجم قیافه ی آیدا دیدنی بود انگار داشت فیلم سینمایی اکشن نگاه می‌کرد وای هنوز یادش میوفتم خندم میگیره .منو فرنام میخندیمفرنام ادامه میده :و بعدشم تو خونه ی سیما منو با تو اشتباه گرفت همش میگفت معذرت خواهی کن هی میگفتم بابا من اون نیستم .+ آخه خیلی شبیه هم هستین ولی فرنام موهاش فرهفرنام : کجای این بوزینه شبیه منه هیکل منو نگاه هیکل فرحانو ببین .فرحان: هی داش به هیکلت نناز دو روز باشگاه نری از من بدتر میشی .فرنام و فرحان هر دو کل کل میکردن .چقد رابطه ی دوتا برادر صمیمی و قشنگ بود . دوتاشون خیلی بامزه بودن . با حرفاشون کاری میکردن تا تلخی حرفای مادر شوهر فراموشم بشه ...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 06:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-thc06qzrpm7g</link>
                <description>پارت بیست و نهم زمان حال پامو روی پدال گاز فشار میدم و با حداکثر سرعت،  به سمت آدرسی که بهم پیامک شده بود حرکت میکنم. اشکام تمام صورتمو خیس کرده بودن و همه جارو تار میدیدم ‌. دلشوره ی بدی توی وجودم رخنه کرده بود. از اینکه با واقعیت روبه رو بشم میترسیدم.. یه حسی بهم میگفت این آخرشه و دیگه قرار نیس طعم خوشبختیو بچشی. واقعا هم آخرش بود به انتها رسیده بودم و خبر نداشتم. توی یه چشم بهم زدن کنترل ماشینو از دست میدم و از جاده منحرف میشم . ماشین با شتاب زیاد به ته دره سقوط میکنه ‌و واژگون میشه . همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد . تنها چیزی که حس کردم درد وحشتناک سرو  گردن و بدنم بود . در همون حالتی که خون ازم میرفت با چشای نیمه باز و نیمه هوشیار دستمو روی شکمم کشیدم .  تنها نگرانیم بچه ی توی شکمم بود، ولی حالا میدونم دیگه خیلی دیر شده. تمام خاطراتم عین یک فیلم از جلوی چشمام رد میشن .چشمامو میبندم دیگه هیچی جز سیاهی و سکوت مطلق نمیبینم و نمیشنوم .زمان گذشته جلوی آینه ی قدی اتاق خواب ایستادم و گوشواره هامو از گوشم در میارم . فرنام وارد اتاق میشه و نگاهی بهم میندازه . کتشو درمیاره و پرت میکنه روی تخت در حالی که کرواتشو باز میکنه و میگه :فرنام: کمک نمیخوای خانومی؟آیدا: آره اول موهامو باز کن سختمهبعد کمی کلنجار رفتن با موهام موفق میشه گیره های توی سرمو دربیاره و موهامو از هم باز میکنه. سرشو میکنه لای موهام و نفس عمیقی میکشه. بی حرکت ایستاده بودم و منتظر بودم لباسو هم از تنم در بیاره. زیپ لباس عروسمو رو باز میکنه.  بوسه ای به کمر لختم میزنه که بدنم مور مور میشه .لباس عروس رو کامل در میاره . خیلی میترسیدم. منو فرنام قبل از شب عروسیمون باهم رابطه نداشتیم و امشب قرار بود اولین شبمون باشه. لبمو میجویدم و استرس گرفته بودم . فرنام همه جای بدنمو با ولع میبوسید و لمس میکرد. برخورد نفس های گرم و داغش به بدنم حالمو خراب کرده بود. دستش از شکمم پایین تر میره که سریع مانع میشم و دستمو میذارم روی دستش و با ترس میگم آیدا: فرنام من یکم استرس دارم بوسه ای به گردنم میزنه فرنام: چرا فداتشم؟ میخوای امشبو بیخیالش بشیم؟لبخندی میزنم و  دستامو دور گردنش حلقه میکنم و بوسه ای کوتاه روی لباش میزنم و میگم : نه عشقم منو از روی زمین بلند میکنه و به سمت تخت میبره . تو چشمام نگاه میکنه و صورتمو ناز میکنه.فرنام: نترس عزیزم نمی‌ذارم زیاد درد بکشیگاز کوچیک و آرومی از لب پایینم میگیره و بعد با احساس میبوسه.دست میبرم سمت دکمه های پیراهنش و یکی یکی بازشون میکنم.  فرنام بلد بود چطور با تن و بدن یک زن رفتار کنه. بدنم و با شهوت  میبوسید و دست میکشید‌..بعد از اینکه خوب تحریکم کرد در گوشم هیجان زده گفت :فرنام: آماده ای برای همیشه مال من بشی؟تو اون لحظه هیچی جز همین نمیخواستم...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 09:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>