<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های *Sogand*</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@www.sogand.davoodi77</link>
        <description>چنل من

https://t.me/+M1yekHXsfW41NTJk</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:37:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4256426/avatar/ewmODn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>*Sogand*</title>
            <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-r2vzemtrtfhq</link>
                <description>راوی آرش دست اورا می‌گیرد هنوز آیدا به هوش نیامده بود .نگران و غمگین به چهره ی رنگ پریده و مظلوم آیدا نگریست .هنوز سرمش تمام نشده بود و منتظر بود تا به هوش بیاید .حالا که به او بیشتر نگاه می‌کرد می‌فهمید چقد اورا دوست دارد .از همان بچگی او را دوست داشت اما حالا با دیدن آیدا حس های  عجیب و غریبی به او دست می‌داد. به خودش که نمی‌توانست دروغ بگوید عاشق آیدا شده بود . او همیشه فکر میکرد صدف را دوست دارد و با عشق ازدواج کرده اما حالا می‌دانست عشق او آیدا بود . هر بار اورا می‌دید قلبش تند میزد و احساس می‌کرد چقد به وجود زنی مثل آیدا در زندگی اش نیاز دارد و حتی آرزو می‌کرد کاش آیدا مادر بچه اش بود .از این فکر ها کلافه شد . آیدا زن یکی دیگر بود و خودش هم زن داشت چجور می‌توانست خیانت کند ؟ واقعا این افکار شرم آور بود باید خودداری می‌کرد.  اما چگونه ؟هر بار که آیدا را می‌دید از خود بیخود می‌شد. آیدا زیر لب اسم فرنام را زمزمه میکرد .چشمانش باز شد و گیج به اطراف نگاه کرد .دستش در دست آرش بود . آرشی که نگران به او زل زده بود . زیر لب دوباره اسم فرنام را صدا زد .آرش آرام گفت :آرش: الان بیمارستانی به شوهرت زنگ زدن اما جواب نداد . خودم کنارتم نگران نباش تنهات نمی‌ذارم موهای اورا نوازش کرد و با غم به آیدای بی‌حال و ناخوش نگاه کرد .آیدا حس بدی داشت . رفتار آرش تغییر کرده بود آرام گفت: آیدا: نکن آرش آرش دست خود را عقب کشید . و لبخندی تلخ زد آیدا: میخوام برم خونه چرا فرنام نمیاد دنبالم آرش : خودم میبرمت گوشی شوهرت در دسترس نیس چند بار بهش زنگ زدم به مادر پدرت هم نگفتم نمیخواستم نگران بشن سرم آیدا تمام شد و آرش به او کمک کرد سر پا بایستتد  همراه هم سوار ماشین آرش شدند . آیدا نگران بود ‌.در ماشین سکوت میان آن دو برقرار شد هر دو غرق در فکر بودند .  آرش بین پرسیدن و نپرسیدن مردد بود . بلاخره سکوت را شکست و گفت :آرش : شنیدم مادر صدف چی بهت گفت اون زن مدتیه دیوونه شده و نرمال رفتار نمیکنه از اون بدتر روی صدفم تاثیر گذاشته هر دوتاشون دیوونه شدن یکبارم صدف در مورد اینکه مادرش چیا در مورد بچه ی گمشدش گفته و حس میکنه تو دخترشی بهم گفت که گفتم احمقانس و حق نداره این حرفو جایی بزنه اما انگار حالیشون نیس بخاطر کاری که باهات کرد متاسفم خودم میدونم چجور باهاشون برخورد کنم .آیدا با غم و بغض گریه کرد . دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد . آرش مات و مبهوت به او نگریست نمی‌دانست چه گفت که باعث رنجش آیدا شد .آرش : آیدا چته تو چیشده میشه به من بگی چه خبره؟آیدا دیگر تحمل نداشت خسته شده بود بار سنگینی را داشت تحمل میکرد .با هق هق گفت: آیدا: من بچه ی یاسمین و فرهاد نیستم من فرزند خونده ی اونام فک کنم حق با مادر صدفه  مدت ها بود دنبال خانواده ی اصلیم میگشتم اما حالا انگار اونا منو پیدا کردن من  خیلی ناراحتم آرش خیلی دارم عذاب میکشم از وقتی فهمیدم فرزند خوندم همش این تو سرم بود چرا پدر مادر اصلیم منو نخواستن چرا ولم کردن مگه من چم بود که منو فروختن به یکی دیگه اگه پدر مادر اصلی من خانواده ی صدف باشه چی ؟ اگه اون زن حقیقت رو گفته باشه چی ؟!آرش نمی‌دانست چه بگوید زبانش بند آمده بود و داشت حرف های آیدا را برای خودش تحلیل میکرد. هضم کردنش سخت بود که آیدا فرزند خوانده بود و پدر مادر اصلی اش او را فروخته بودند و حالا مادر زنش ادعا می‌کرد که او دخترش است .با این حال برای آرام کردن آیدا هر کاری میکرد .آرش : آیدا عزیزم آروم باش اینقد گریه نکن اشک های او را با دستش پاک کرد و از او خواست آرام باشد .آیدا به حرفش گوش داد و سکوت کرد چشمان اشکی و خیس آیدا با تعجب به آرش نگاه می‌کرد.  انگشتان آرش نوازش وار روی گونه ی او کشیده می‌شد.    آرش نگاهش را از چشمان آیدا گرفت و به لب های کوچک آیدا خیره شد . حسی در دلش دوباره زنده شده بود .قلبش در سینه  تند تر میکوبید  . وسوسه شد که از لب های او بوسه ای بگیرد اما در یک لحظه به خودش آمد .خود را عقب کشید و سعی کرد به خودش مسلط شود .آیدا گفت :آیدا : نمیتونستم بگم که فرزند خوندم این یه راز بود خجالت میکشیدم فقط فرنام میدونست ولی بهم گفت دنبالشون نگردم اگه بفهمه حالم بخاطر این موضوع خراب شده خیلی عصبی میشه گفته باید مراقب خودم باشم چون باردارم  . آرش : به نظرم شوهرت راست میگه تو نباید خودتو بابت این موضوع عذاب بدی  هیچی تغییر نمیکنه حتی اگه تو دختر فرهاد و یاسمین نباشی ما هنوزم تورو همونجور که بودی می‌بینیم اصلا نمیتونم تصور کنم تو خواهر صدف باشی.  باهاشون حرف میزنم دیگه دورو برت آفتابی نشن اگه یه روز اونا تو رو ول کردن پس دیگه به اونا نیازی نداری به زندگی خودت برس نمی‌ذارم باعث دردسرت بشن .آیدا قدردان به آرش نگاه کرد.</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 17:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-inu2vywnkez6</link>
                <description>آیدا کمی فکر کرد که چجور میتواند با آیهان صمیمی شود و دل اورا بدست آورد.آیدا: اگه بیای بغلم و بهم بوس بدی برات یه ماشین مثل ماشین سامی میخرم حتی از اونم قشنگ تر که سوارش بشی .چشمان عسلی آیهان برقی زد لبخندی روی لبانش نشست از شیرین جدا شد و دستان آیدا را گرفت .در یک لحظه آیدا اورا به آغوش خود چسباند و از ته دل سر و صورتش را میبوسید و ناز میکرد .آیدا: چقد تو نازی کوچولو منم یه نینی دارم نگاه تو شکممه اونجا بزرگ میشه تا وقتی که به دنیا بیاد .آیهان دستی به شکم آیدا کشید و گفت: آیهان: اینجا نینیه؟آیدا: آره عزیزم شیرین خندید شیرین :  میبینی آیدا بچم چجور باهات جور شد. مادر فوق‌العاده ای میشی تو صدف وقتی آیهان را در بغل آیدا دید بدون آنکه دلیلش را بداند احساس خطر کرد . با عجله سمت آن ها رفت و آیهان را صدا زد و دنبال خود کشاند . نمی‌دانست چرا اینقدر از آن دختر بی دلیل تنفر داشت .شاید بخاطر اینکه آرش به او توجه میکرد با خود گفت  هر وقت آن دختر بود توجه آرش مال او بود حالا دارد آیهان را جذب می‌کند و حتما بعدش مادرش را . دوباره یاد آن موضوع افتاد که مادرش گفته بود فکر می‌کند آیدا همان ثنای گمشده است .مادرش باز دیوانه شده بود به صورت آیدا دقت کرد نه او نمی‌توانست خواهرش باشد اگر خواهرش بود حسی در او بوجود می آمد اما  او هیچ حسی به آیدا نداشت جز تنفر و حسادت.آیدا حالش بد می‌شود دوباره حالت تهوع به سراغش آمده بود . با عجله  به سمت سرویس بهداشتی میرود‌ . احساس ضعف میکرد و خسته شده بود، می‌خواست برود خانه و استراحت کند. فرنام به او سفارش کرده بود که زود برگردد و مراقب خودش باشد . باید به فرنام زنگ میزد تا دنبالش می آمد می‌خواست با او تماس بگیرد که دستی از پشت سر روی شانه اش نشست ترسید و به عقب برگشت .زنی بود میانسال با مو های جو گندمی و چشمانی زیبا و آبی رنگ.مادر صدف بود در یک نگاه اورا شناخت چشمان او خیلی به صدف شباهت داشت . در یک نگاه آیدا در دلش گفت &quot; چقد این زن زیباس &quot;زن عجیب غریب به او نگاه میکرد برای یک لحظه از ذهن آیدا گذشت &quot; نکنه او دیوانه است &quot;حرفش را به زبان آورد آیدا : کاری با من دارید؟زن مات و مبهوت به دختر زیبای روبه رویش خیره شد دستش را بالا آورد و گونه ی آیدارا لمس کرد . قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید. آیدا بی حرکت و با تعجب به او نگاه میکرد .زن بلاخره به حرف آمددنیا دور سرش میچرخید و حالش بد بود .حرفهای آن زن مدام در مغزش تکرار می‌شد سرش می‌خواست منفجر شود . دستش را روی سرش می‌گذارد و می ایستد.نمی‌توانست حتی یک قدم جلوتر برود و اگر یک قدم دیگر برمی‌داشت می افتاد. چشمانش سیاهی میرفت و همه جا را تار می‌دید چشمانش را بست و به دیوار تکیه زد.  در یه لحظه دستی اورا گرفت و مانع افتادنش شد . صدای آرش بود که در گوشش نگران و عصبی زمزمه می‌شد اما پیش از آنکه پاسخی بدهد از هوش رفت ...آرش اورا از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت . خیلی ترسیده و نگران بود . با عجله پله هارا یکی یکی طی کرد و از مقابل چشمان متحیر دیگران رد شد فریاد می‌زدآرش : برید کنار غش کرده باید ببرمش دکترهر کسی چیزی میگفت و پچ پچ میکرد .صدف دنبال آرش دوید و اورا صدا کردآرش بی توجه به او آیدا  را روی صندلی ماشین نشاند و کمربندش را بست صورت او را با دستانش قاب گرفت و نوازش میکرد .آرش : آیدا آیدا چشماتو باز کن آیدااا عزیزمصدف : چیشده آرش برای چی این دختره غش کردهآرش داد زد : برو از مادرت بپرسصدف از ترس یک قدم عقب رفت و دستش را روی قلبش گذاشت باورش نمیشد آرش  بخاطر یک زن دیگر  سر او داد زده باشد .بغض گلویش  داشت اورا خفه میکرد . اشک از چشمانش سرازیر شد .و آرش بی توجه به او سوار ماشین شد و با سرعت باد از آنجا رفت ....✨✨⭐️🌙💫</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 16:56:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🌱هنوز امید هست🍀</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA-scc4b9wcj9hh</link>
                <description>&quot;در من هنوز امید هست &quot;که شاید بتوانم دوباره تو را ببینم .ممکن است این یک امید واهی باشد،یک خیال خوش،یک توهم شیرین ، برای راحت گذراندن روزهای سختی که بدون تو دارم.&quot;در من هنوز امید هست &quot;که شاید یک روز ، وقتی که موفق شدم و به اهدافم رسیدم خوشحالی ام را با تو جشن بگیرم .&quot;در من هنوز امید هست&quot;که شاید یک روز دلت برایم تنگ شود ؛ آنقدر تنگ که در به در دنبالم بگردی و وقتی به من رسیدی این بار تو از من بخواهی کنارت بمانم و جایی نروم.&quot;در من هنوز این امید زنده است &quot;که این بار تو برای ابراز عشق به من پیش قدم شوی و بگویی چقدر مرا دوست داری...امید امیدامید نه !زور ما به تنهایی سپری کردن مسیر پر پیچ و خم زندگی که هر روز بازی تازه ای برای ما دارد نمی‌رسد. امید برای من مانند یک چراغ شد ؛که می‌توانم با آن از دالان تنگ و تاریک زندگی عبور کنم تا به تو برسم.&quot;و هنوز هم این امید در من زنده است &quot;که در انتهای مسیر،تو منتظرم باشی و دیگر نگذاری که تنها بمانم.شاید من خیال باف ترین آدم روی زمین باشم اما تنها یک چیز مرا سرپا نگه می‌دارد چیزی به نام امید.....سوگند </description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 03:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-usedy45x9zku</link>
                <description>راوی تقه ای به در اتاق می‌خورد.  آرش در حالی که تمام هوش و حواسش به برگه های پخش و پلای روی میز بود و چیزیی یادداشت میکرد با صدای بلند گفت آرش: بیا  داخلمنشی جوان  وارد اتاق شد و به او گفت که پرستار آیهان برای ملاقات آمده.  آرش کلافه نگاهی به ساعت مچی اش می‌کند.  ساعت یازده ظهر بود. او آنجا چه می‌خواست ؟صدف که تا لنگ ظهر خواب بود پس پرستار برای چه آمد؟آرش: بگو بیاد آرش تمام برگه هارا از روی میز جمع کرد و مرتب یه گوشه گذاشت . تمام تنش درد میکرد سخت مشغول کار شده بود و اصلا گذر زمان را حس نکرده بود کش و قوسی به تن خسته اش داد . با شنیدن صدای پرستار نگاهش را به پرستار دوخت. کیانا: سلام آقا خسته نباشی ببخشید مزاحم شدم .سر دخترپایین بود مثل همیشه با شرم و خجالت مقابل آرش می ایستاد . آرش لبخندی به او می‌زند و اجازه می‌دهد که روی مبل بشیند ‌.آرش : چرا اومدی اینجا آیهان و تنها گذاشتی؟کیانا : نه آقا صبح مادرتون اومده بودن سر بزنن بهش گفتن که اگه کاری داری برو من حواسم به آیهان هست صدف خانمم بیدار بود و بهم کلی سفارش داد که باید انجام بدم .  تولد آیهان فرداست اومدم بهتون در مورد این موضوع بگم خانم میخواد جشن مفصل و بزرگ بگیره و همه ی دوستا و آشناهارو دعوت کنه.  آرش کمی فکر می‌کند و سپس ابروهایش از تعجب بالا میرود . درست بود تولد آیهان فردا بود و او به یاد نداشت. مشغله های کاری باعث شد همه چیز را فراموش کند . آرش: صدف چرا با من مشورت نکرد من اصلا یادم نبود .و بعد زیر لب گفت آرش : همیشه این زن خودسره کیانا دوباره با شرم و خجالت نگاهش را به زمین دوخت . نمی‌دانست حرفش را بزند یا نه در واقع او برای چیز دیگری آمده بود . از اینکه باعث دردسر رییسش شده بود خجالت میکشید و نمی‌توانست به چهره ی او نگاه کند.آرش : مشکلی نیس هر کار میخواد بکنه من سرم شلوغه اصلا وقت این کارارو ندارم هر چی میگه رو انجام بده .آرش به کیانای حواس پرت خیره می‌شود، واقعا که او در دنیای دیگری سیر میکرد تازگیا چقد گیج میزد . آرش دوباره با صدای بلند تر اورا مخاطب قرار می‌دهد .آرش : شنیدی چی گفتم خانم؟کیانا از لحن تند و عصبی آرش به خودش می آید. و به او نگاه می‌کند.  واقعا خسته و کلافه به نظر می‌رسید .بیخودی داشت وقت اورا میگرفت نباید معطل میکرد باید سریع حرفش را میگفت و میرفت .آرش دوباره نگاهی به ساعت مچی اش کرد و بی حوصله گفت :آرش : خیلی کار دارم اگه حرفات تمام شد میتونی بریکیانا سریع گفت : آقا من برای حرف دیگه ای اومده بودم روم نمیشد توی خونه جلوی صدف خانم بگم باید ازتون تشکر میکردم . اون آدم روانی دیگه سراغم نیومد . خیلی خجالت میکشیدم از اینکه باعث زحمتتون شدم باخودم گفتم خوبیتونو جبران کنم  یه لحظه ببخشید و بعد در کوله ی  بزرگش دنبال چیزی گشت .آرش به او کنجکاو نگاه کرد کیانا جعبه ی کوچک کادو را روی میز مقابل او گذاشت و گفت کیانا: این کادو چیزی نیس در مقابل محبت و لطفتون اما اگه اینو ازم قبول کنید خیلی خوشحال میشم .آرش  نگاهی به کادو می‌کند و با لبخند جواب می‌دهد آرش: تشکر لازم نیس هر کس دیگه هم بود کمکش میکردم . تو خیلی به آیهان میرسی و مراقبشی بهت اعتماد دارم . کسی نمیتونه پرستار بچه ی منو اذیت کنه نگران نباش دیگه هیچوقت سراغت نمیاد اون فیلم و عکسا هم که ازت تو گوشی داشت پاک کرد .کیانا دوباره قلبش پر از شور و عشق شد . نفس آسوده ای کشید خیالش راحت شد دیگر رضا نبود که با عکس و فیلم هایش اورا تهدید کند . خیلی پشیمان بود از اینکه روزی همچین آدمی را دوست داشت و به او اعتماد کرده بود .آرش دلسوزانه گفت :آرش: سعی کن دیگه اینقد راحت به هر کسی اعتماد نکنی و اونو وارد حریم خصوصیت نکنی . کیانا با خوشحالی و شادی گفت: کیانا: چشم آقا هر چی شما بگین دیگه من برم خیلی وقتتونو گرفتم .از جایش بلند می‌شود و به سمت در می‌رود در دلش غوغا بود . دلش می‌خواست رییسش را بغل کند و بگوید چقد عاشق اوست . حالا از شر رضا خلاص شده بود و میتوانست راحت تر به آرش فکر کند .آرش دوباره نگاهی به کادو میندازد. روی کادو کارت پستال کوچکی بود که  روی آن نوشته بود تقدیم با عشق و احترام چقد خوبه که هستی...........................................................................راوی آرش و صدف هر دو کنار آیهان مینشینند و با عشق اورا میبوسند  . آیهان در حالی که دستان کوچکش را دور گردن پدر و مادرش حلقه کرده بود سه تایی شمع تولد سه سالگی را فوت می‌کنند . صدای دست و سوت مهمانان بلند می‌شود .آیهان با ذوق دست می‌زند و خوشحالی می‌کند. صدف دوباره اورا می‌بوسدصدف: زندگی مامان تولدت مبارک آرش کادویی که خریده بود را نشان می‌دهد دستبندی طلا که روی آن آیهان حکاکی شده بود .بقیه هم به نوبت کادو های خود را می‌دادند و آیهان را میبوسیدند و تبریک میگفتند .دلسا : تولدت مبارک قلب عمه نگاه برات چی خریدم  عروسکی که دوس داری .دلسا خودش با ذوق زیاد کادویی که خریده بود را جلوی چشمان کنجکاو آیهان باز می‌کند .آرش با تمسخر می‌گوید  آرش: شرط میبندم خودت خوشت اومده خریدیش آیهان عروسک دخترونه برا چیشه خنگولدلسا چشمانش را چپ می‌کند و می‌گویددلسا: من میدونم که خوشش میاد تو جای آیهان حرف نزن آیهان حرف عمه اش را تایید می‌کند عروسک را بغل می‌گیرد و با عروسک بازی می‌کند. دلسا با خنده گفت دلسا : دیدی خوشش اومد خیط شدی حالا  آرش در میان جمعیت به دنبال آیدا بود . کلافه و منتظر  از جایش برخاست تا او را پیدا کند . صدف دست اورا گرفت و صدایش کرد .صدف: کجا عزیزم ؟ آرش نیم نگاهی به او کرد و سپس دوباره سرش را بین جمعیت چرخاند .آرش: میرم دستشویی آیدا کنار شیرین و نازنین و دلسا نشسته بود و غرق صحبت بودند.دلسا با ذوق دستی روی شکم آیدا می‌کشد و می‌گوید دلسا : وااایییی ینی یه کوچولو ی فسقلی این توعه ؟! قربونش بره خالهههههشیرین و نازنین با شنیدن خبر بارداری آیدا خوشحال شدند و به او تبریک گفتند .شیرین: به سلامتی و دل خوش پا قدمش خیر و برکت بیاره تو زندگیتون خیلی خوشحال شدم دخترم .نازنین : پس فعلا تا به دنیا اومدن بچه از ایران نمیرید آیدا سری به نشانه ی منفی تکان می‌دهد .آیدا: نه قصد داریم تا به دنیا اومدن بچه اینجا بمونیم .دلسا با خوشحالی آیدا را در آغوش می‌گیرد.دلسا: آخ جووون پس نه ماه بیشتر کنارمیییی اصلا دلم نمیخواد برگردی اون سر دنیا . آیهان بدو بدو خود را به آغوش مادربزرگش می‌رساند و با شیرین زبانی کودکانه ای میگویدآیهان : ما ما نی سامی دعبا کلد. شیرین با محبت اورا میبوسد .شیرین: باز این سامیار پدرسوخته تورو اذیت کرد مادر؟آیهان با مظلومیت سری تکان داد و با انگشت سامیار را نشان داد که یک گوشه با ماشین اسباب بازی که تازه خریده بود بازی می‌کرد. بغضی کرد و گفت :آیهان : ماشین سامی  دوس دالم.نازنین با خنده گفت :نازنین : الان میرم به حساب سامی میرسم چرا اینقد جوجمو اذیت میکنه وایسا الان میرم سراغش از جایش برخاست و به سمت سامیار رفت ‌.آیدا حسی در وجودش شعله ور شد ‌. حسی ناخودآگاه اورا به سمت آیهان کشاند . عجیب اورا دوست داشت و حالا که اورا بعد سال ها دیده بود محبتش به او زیاد تر شد. دستی روی موهای بور آیهان کشید چقد این بچه به نظرش شیرین و دوست داشتنی می آمد .ای کاش او هم صاحب یک پسر مثل آیهان می‌شد فرنام گفته بود پسر دوست دارد . آیدا با محبت آغوشش را برای آیهان باز کرد  و به او با لبخند گفت :آیدا: میای بغلم آیهان؟ آیهان احساس غریبی میکرد و خودش را سفت به آغوش مادربزرگش چسباند و همچنان با کنجکاوی به آیدا نگاه میکرد.....دوستان 🥰خیلی خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد رمان قصه ی ماه تا اینجا برام کامنت کنید .🌈1405/3/11</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 14:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-l1x14mfxaogz</link>
                <description>با صدای جیغ  از خواب میپرم .  وحشت زده از جام پامیشم دنبال آیدا میگردم و داد میزنم :چیشدددد؟ آیدا از توی دستشویی درمیاد و با دو میپره بغلم و با صدای جیغ جیغی و هیجانی که نمیتونست کنترلش کنه میگه آیدا:وااایییییییییی فرنام برات خبر خوش دارررم من حاملمممم بیبی چک توی دستشو نشونم میده اینقد ذوق زده و خوشحال بود که داشت پرواز میکرد و روی پای خودش بند نمیشد.آیدا : ببین عشقم دوتا خطه ینی مثبت شده من حاملمممم و دوباره میاد بغلم  شروع میکنه تندتند  بوس کردن صورت و گردنم من واقعا شوکه شده بودم.  انگار که تو خواب و بیداری باشم گیج و مبهوت به در و دیوار زل زدم  .دهنمو باز میکنم چیزی بگم که آیدا با شیطونی لپامو میکشه و با جیغ میگه : آیدا : داری ددی میشی و بعد صداشو بچگونه میکنه و میگه   آیدا : منو بچمو دوش دالی ددی ژونم؟  حس عجیبی داشتم. یه حس عجیب غریب و باور کردنی نبود . به صورتش نگاه میکنم لبخندی روی لبام میشینه _دارم خواب میبینم آیدا ؟ینی الان من بابا شدم ؟ آیدا با همون لحن بچگونه ی بامزش جواب میده آیدا :آله ددی ژونم الان سه نفلیم من تو دختلموندلم ضعف میرفت برای وقتایی که اینجوری می‌خواست خودشو پیشم لوس کنه. توی آغوشم میگیرمش و موهاشو از جلوی صورتش میزنم پشت گوشش و تو چشاش نگاه میکنم. _هنوز باورم نمیشه آیدا قراره بچه دار بشیم. میدونی من همیشه آرزو داشتم بچه داشته باشم من عاشق بچه هام میدونستی؟ چشمام پر از اشک میشه . دلم میخواست تو اون لحظه هرچی که تو دلم بودو بریزم بیرون و به زبون بیارم بگم که چقد خوشبختم  _همیشه میخواستم پسر داشته باشم .با پسرم میرفتم بیرون تاب میخوردیم ، خوش میگذروندیم، باشگاه میرفتیم اصلا من عاشق پسرم دخترم خوبه ها عاشق اونام هستم اما من پسر دوستم خیلی دلم میخواد پسر باشه آیدا وای کاش پسر باشه...نفهمیدم چجور اشکام سرازیر شده بودن منم مثل آیدا خیلی هیجان زده شده بودم .می‌شد گفت بهترین روز زندگیه من همین روز بود .صورتشو ناز میکنم و میبوسم دوباره به چشمای خوشگلش که برق میزدن نگاه میکنم و میگم _آیدا من باتو خیلی خوشبختم وقتی بچمون بیاد ازینم خوشبخت تر میشم مرسی که هستی زندگی منآیدا بی تاب صورتشو میاره جلو و لباشو روی لبام میذاره از حرارت لب و بدنش کل وجودم گرم میشه اینقدی که دلم نمیخواست خودشو ازم جدا کنه محکم به خودم میچسبونمش و لباشو میبوسم بعد از مدتی که از هم سیر میشیم لباشو جدا میکنه برخورد نفس هاش توی صورتم بیشتر تحریکم میکنه آیدا : من دوس دارم دختر باشه ولی میخندم و موهاشو ناز میکنم _این یکی پسر باشه بچه ی بعدی دختر با خوشحالی بغلش میکنم و میچرخونمش آیدا : فرنام چت شو یهو خخ آروم باش_خوشحالم آیداااا زود لباس بپوش بریم پیش خانوادم باید خبرو بدیم آیدا : نه صبر کن آزمایش بدم مطمعن بشیم بعد و قرار شد بعد از گرفتن نتایج آزمایش خانواده هامونو سورپرایز کنیم.... ⭐️ ✨🌙آیدابعد از گرفتن نتایج آزمایشام معلوم شد که بچم یکماهشه .منو فرنام از خوشحالی داشتیم بال درمیاوردیم. بیشتر از من فرنام  کلی ذوق داشت و هنوزم باور نمی‌کرد قراره پدر بشه. من که دل توی دلم نبود ، سریع به پدر مادرم زنگ زدم . مامان یاسی کلی قربون صدقم رفتو ذوق کرد. بهشون گفتم بعدا بهشون سر میزنم چون امشب خونه ی پدر مادر فرنام  دعوتیم. توی آیینه نگاهی به خودم ميندازم چون هوا به شدت گرم بود ترجیح دادم لباسای خنک و راحتی بپوشم یه دامن بلند چین دار آبی آسمانی با شومیز  سفید ست میکنم صندلای آبی سفیدمو هم پام میکنم که دور مچ پام با بند های سفید بسته میشن موهامم دم اسبی میبندم و شال خوشرنگ حریر آبی رنگمو سرم میکنم.کیف لوازم آرایشمو برمیدارم تا کمی آرایش کنم .در اتاق و باز میکنه و فرنام  با لبخند میاد تو فرنام : تمام نشدی عشقم ؟ +یه کوچولو آرایش کنم تمامه از پشت سرم بهم میچسبه و بغلم میکنه و از توی آیینه بهم نگاه میکنه فرنام : تو همینجوریشم خوشگل تری از همه و بعد گونمو بوس میکنه لبخندی پر از عشق بهش میزنم و در جوابش میگم +ولی مامانت معتقده که دختر عموت از من قشنگ تره و باید اونو میگرفتی اخمی میکنه و میگه فرنام : نظر اونو چیکار داری مهم نظر منه مامانم اینو گفت حرصتو دربیاره خودتم میدونی که دوس داشت با دختر عموم ازدواج کنم ولی حالا بفهمه که بچه داریم دیگه رفتارش خوب میشه عشقم زیر لبم زمزمه میکنم امیدوارم و رژ لبو روی لبم میکشم .همونجور که در آغوشش منو گرفته بود بوسه ای به گردنم میزنه و عمیق بو میکشه فرنام : اخ اخ این عطر محشره همیشه عاشق بوت بودم و سرخوش میخنده + دیوونه برو اونور بذار کارمو بکنم دوباره گونمو محکم بوس میکنه و چشمکی بهم  میزنه و با خوشحالی از اتاق میره بیرون...⭐️✨🌙خانواده ی فرنام  برای شام خیلی تدارک دیده بودن ، حتی کیک هم خریده بودن و یجورایی جشن کوچیکی برای منو فرنام  گرفته بودند.قرار بود وقتی خونشون میریم با گفتن خبر سورپرایزشون کنیم اما فرنام  دهن لقی کردو زودتر بهشون خبرر و داد . دوتا دایی فرنام  به همراه زن و بچه و خاله نسرین و شوهرش عمو یوسف ( پدر نادیا و نهال ) به همراه دختراشون امشب کنار ما بودند. ‌حضور نسرین و دخترش نادیا اذیتم میکرد. غیر از این دوتا بقیه خیلی خوشحال شده بودند ، ولی نسرین و نادیا از قیافشون حسادت و ناراحتی پیدا بود.کنارم فرنام نشسته بود و میوه پوست می‌گرفت و میداد دستم از هر نوع میوه ای برمی‌داشت و توی بشقابم می‌ریخت که دیگه گفتم کافیه میترکم اینارو بخورم .نسرین و زن برادراش کنار هم نشسته بودن و پچ پچ میکردن .پدر فرنام  میگه : ناصر: دخترم خوب به تغذیت برس هرچی خواستی به خودم بگو خودم نوکرتم .اصلا لوازم و وسایل بچه هم به عهده ی من همه چی میخرم برا نوه ی قشنگم _لطف دارید پدر جان فرنام خودش برام سنگ تمام میذاره هرچی بخوام دریغ نمیکنه اگه چیزی نیازم داشتم فرنام  نبود چشم به شماهم میگم .خاله نسرین که موقعیت خوبی برای تیکه انداختن پیدا کرده بود حرفشو میندازه وسط نسرین : خدا بده شانس والا قدر همچین پدر شوهر مادر شوهری رو بدون کم پیدا میشه اینجور . همیشه سعی می‌کرد با حرفاش تخریبم کنه برای همین با آرامش مثل همیشه جواب دادم _خاله جان شما نگران نباش رفتار مادر فرنام بهتر شده بود و دیگه پا به پای خواهرش نسرین تیکه بارم نمی‌کرد.  برعکس امشب هوامو هم خیلی داشت نادیا با دهن کجی گفت نادیا : من فک میکردم آیدا بچه دار نمیشه . خاله میگفت برای همین رفتین خارج کشور زیر نظر بهترین متخصصا تا بچه دار بشین .اخمی میکنم و میگم + اصلا اینطور نبوده ما برای یه زندگی آروم رفته بودیم. مادر فرنام که دلخوریمو متوجه شد پرید وسط حرفمون و سعی کرد حرفو عوض کنه.فرشته : ای بابا ول کنید این حرفارو در هر صورت خیالم راحت شد بلاخره اینام صاحب بچه شدن  انشالله روزی دخترای گلم نادیا و نهال .فرحان پرید وسط حرف و گفت فرحان: دیگه برنمیگردین خارج همینجا میمونید ینی؟فرنام جواب داد فرنام : فعلا بخاطر بچه میمونیم....⭐️✨🌙</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 15:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-x8qgmzn7j35k</link>
                <description>تقدیم به عشقم که زندگی، فرصت با او بودن را نداد...بوسه بزن بر لب من پر حرارت بی ریااین آخرین بوسه ی ماست نکنی یک لحظه لب هایت از لب هایم جدابعد از آنمحکم در آغوشم بگیربا تمام عشقبی انتهااین آخرین آغوش ماستنکنم خود را یک لحظه از آغوشت رهابا دو چشم همچو خورشیدت به چشمم خیره شوگرم و سوزان مهرباناین آخرین دیدار ماستنکند چشم ببندی به دو چشم حیران چون این آخرین بوسه ی ماست این آخرین آغوش ماست این آخرین دیدار ماست...کل ذرات تنم با رفتنت درد می‌کندخاطرات تو ولی می ماند و درد مرا کم می‌کندبوسه ی تو بر لبم ماند عطر آغوشت به تنم ماندیاد چشمان سیاهت ، روز و شب در سرم ماندداغ عشقت خاطره شد؛تا ابد به دلم ماندبوسه هایم طالب لب های توستتن سردم طالب گرمای توست بر لبم بوسه بزن محکم در آغوشم بگیر بعد از این من که میمیرم و این آخرین بوسهاین آخرین دیدار توست....&quot;سوگند&quot;این شعر دلی بود و خودم نوشتمش موقع نوشتن فقط به احساسات خودم و عشقی که داشتم فکر میکردم اما وقتی شعرم کامل شد خیلی تصاویر توی ذهنم اومدن تصویر خداحافظی زنی که باید شوهر سربازش رو برای رفتن به جنگ بدرقه میکرد و اونو برای آخرین بار میبوسید و در آغوش میگرفتیا  تصویر زنی که جسد سرد و بی جون عشقشو در آغوش گرفته بود تا باهاش وداع کنه محکم در آغوشم بگیر ، با تمام عشق ، بی انتها این آخرین آغوش ماست....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 03:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-vzpzhc7demjw</link>
                <description>راوی صدف و سینا ، با نگرانی به مادر که روی تخت بی‌حال و مریض افتاده بود و مدام اسم فرزند گم شده اش را زیر لب زمزمه میکرد نگاه می‌کردند. ثنا ثنا ثنا تنها کلمه ای بود که از دهان مادرشان خارج می‌شد.  صدف چیزی از خواهر ته تغاریش به یاد نداشت ، اما همیشه نامش را در خانه میشنید. یک لحظه هم نبود که مادرش ثنای عزیزش را فراموش کند. ثنا نبود اما همیشه در خانه حضور داشت، یک حضور نامرعی. بی شک ثنا برای مادر از صدف و سینا هم عزیز تر بود . سینا چون از دوتا خواهرش بزرگتر بود ،  ثنا را خوب به یاد می آورد . هنوز آن روز گرم تابستانی ، که در حیاط کوچکشان با توپ پلاستیکی راه راه سفید قرمزش بازی می‌کرد و مادر سبد به دست به سمتش آمد و سفارش کرد مراقب خواهرهایش باشد تا برگردد را فراموش نمی‌کند . آن روز هیچوقت فکر نمی‌کرد که ثنا را دیگر نمی‌بیند.  پدرش مسعود در حق ثنا و مادر بد کرده بود . اما حالا ثنا کجاست ؟ مادرشان چرا دوباره  بی‌تاب و بیقرار شده بود .آن روزهای سخت و وحشتناک تمام شده بود و همگی کمتر به ثنا فکر میکردند. اما مادر دوباره مثل روزای اول برای ثنا بی‌تابی میکرد و هذیان میگفت . سینا و صدف می‌ترسیدند از اینکه دوباره آن روزهای تلخ  را تجربه کنند . صدف دست مادرش را می‌گیرد و با نگرانی اورا آرام صدا می‌زند صدف : مامان بگو چیشده چرا دوباره اینجوری میکنی قرصاتو نخوردی باز صبا به گریه ادامه می‌دهد و چیزی جز همان کلمه ی تکراری بر زبان نمی آورد .اینبار سینا نگران کنار مادر می‌نشیند و قرص و لیوان آب را به صبا نشان می‌دهد سینا : مامان پاشو باید داروهاتو بخوری صبا دست سینا را پس می‌زند و از خوردن دارو امتناع  می‌کند. صبا : ثنا رو برام بیارید اون دخترمه شک ندارم دخترمه اون ثنای منه اینبار دیوونه نشدم اون دخترمه صدف : کی ثناعه آخه مامان بازم یکیو دیدی فک کردی ثناعه صبا نالید صبا : اون خودشه شک ندارم لکه ی رو دستش اون از وقتی به دنیا اومد روی دستش بود. من بچمو میشناسم اون ثنای منه توروخدا اونو برام بیارین دوباره ببینمش خیلی زود از پیشم رفت حتی نشد بهش بگم منم یه دختری داشتم عین همین نشونه رو داشت حتی نشد بهش بگم شبیه گم شده ی منه دلم میخواد دوباره ببینمش اگه بمیرم و اونو دیگه نبینم چی ؟صدف : کیو میگی مامان اون دختری که روی دستش لکه داره عین ثنای ما کیه ؟ صبا : همون دختره که با شوهرش اومده بودن دوست آرش و دلسا صدف پوزخندی زد صدف : مامان زده به سرت ؟ اون ثنای ما نیس اون دختر افاده ای و مغرور چطور میتونه ثنای ما باشه آرش اونو از بچگی میشناسه باهم بزرگ شدن اگه آیدا فرزند خونده بود بهم میگفت سینا : مامان حق با صدفه نمیشه گفت چون یه نشونه عین ثنا داره خود ثنا باشه بیخودی همه چیو بهم ربط نده بیخیال شو صبا که از حدس و گمان های صدف و سینا خسته شده بود با لحنی تهدید آمیز گفتصبا : میخوام دوباره اون دخترو ببینم بخدا اگه جلومو بگیرین خودمو میکشم اون وقت تا ابد پشیمون میشید .رنگ از رخ صدف و سینا پرید . دوباره خاطرات روزهای بد از جلوی چشمشان رد شد . باید به حرف صبا گوش می‌کردند وگرنه دوباره آن روز شوم تکرار می‌شد. ..✨ ⭐️🌙صدف مقابل آرش نشست . آرش مشغول تایپ کردن چیزی در لپ تاپش بود . و به صدف توجهی نداشت . صدف بی صدا و آرام به آرش نگاه می‌کرد. دو دل بود که حرف دلش را بزند یا نه . اما بخاطر مادرش باید اینکار را میکرد . صدف : آرش کارت تمام نشد؟آرش نیم نگاهی به صدف ، سپس به ساعت مچی اش کرد و عینک را از روی چشمانش برداشت و کش و قوسی به تن و بدن خسته اش داد . آرش: تمام شد کارم . تو چرا هنوز نخوابیدی ؟ گفتم که منتظرم نمونصدف : آخه یه سوالی ازت داشتم یه تای ابروی آرش بالا رفت و دست به سینه روی صندلی اش تکیه زد و گفت: آرش : خب؟ صدف : در مورد آیدا اینبار آرش بیشتر متعجب به صدف نگاه کرد آرش : خب سوالتو بپرس صدف من من کنان در حالی که مردد بود بین پرسیدن یا نپرسیدن بلاخره دل را به دریا زد و گفت صدف : ممکنه اون خواهرم باشه ینی مامان اینجوری میگه آرش از همه ی ماجرا خبر نداشت ، فقط در حدی می‌دانست که خواهر کوچک صدف را دزدیده بودند و اورا دیگر پیدا نکردند.اما اینکه آیدا خواهر صدف باشد واقعا مضحک و خنده دار بود جوری که نتوانست خودش را کنترل کند و زد زیر خنده.صدف : به چی میخندی آرش ؟ آرش در حالی که می‌خواست جلوی خنده اش را بگیرد با همان ته مانده های خنده اش گفت:آرش : چرت و پرت نگو صدف ! توقع داشتم هر کس دیگه ای رو بگی غیر از آیدا صدف با حرص گفت : آرهههه بایدم بخندی چون اون پرنسس خانم کجا خانواده ی من کجااا چطور میشه اون پرنسس خواهر من باشهلبخند آرش محو شد و به جاش اخمی روی پیشانی اش نشست .آرش : منظورم این نیست.  همچین چیزی ممکن نیس منو آیدا از بچگی باهم بزرگ شدیم  اصلا برای چی مادرت همچین حرفی رو زده ؟ صدف :  مادرم نشونه ی روی دستشو دید ثنا هم مثل همین نشونه رو داشته . آرش که میلی به ادامه ی این بحث نداشت از جایش بلند شد و گفت :آرش : دیگه این حرف رو جایی نزن نمیخوام برای آیدا سوتفاهم ایجاد کنی .صدف : الان تو نگران اونی ؟ آرش : معلومه که هستم این حرفا ممکنه ناراحتش کنه هم اونو هم خانوادشو ناراحتی اونم منو ناراحت میکنه بهتره کشش ندی دیگه .صدف با قیافه ای عبوس و جدی  جواب داد صدف : چی فک کردی؟  منم دلم نمیخواد اون دختره خواهرم باشه هر کس دیگه ای بود میتونستم هضم کنم اینو نه ، اگه بخاطر مادرم و شرایط بدش نبود این سوالو نمیکردم اصلا برامم مهم نبود ثنا کیه یا کجاس یا چیکار میکنه همش بخاطر مادرمه....⭐️✨🌙</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 16:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-u9lqk9qsqdhy</link>
                <description>دیگه تحمل این جشن و نداشتم میخواستم برم با بقیه خدافظی کنم و برای آخرین بار تبریکمو به دلسا بگم.از لحن و طرز زدن آرش خوشم نیومد که هیچ ،طرز برخورد زنشم بهم برخورده بود.رفتارای مشکوک فرنامم بد تو مخم رفته بود .فرنام اومد و گفت:فرنام:عزیزم ببخشید طول کشید رفیقم کار واجبی داشت گفتم بقیه حرفا برای وقتی که برگشتم الان مهمونی دعوتم .پوزخندی میزنم و میگم +امشب چه همه کار واجب دارن فرنام : اینطور حرف نزن آیدا هنوزم نسبت بهم بی اعتمادی؟ شبمونو خراب نکن لطفا بذار خوش باشیم .+شبمون تمام شد دیگه میخوام برگردم خونه تحمل آدمای اینجارو ندارم لطفا برگردیم حالم خوش نیسفرنام :چت شده کسی بهت حرفی زده +نه گفتم میخوام برگردمبا حرص و عصبانیت نگاش میکنم که میگه باشه مانتو و شالتو بپوش بریم دلسا رو بغل میگیرم و میگم +بازم بهت تبریک میگم دلی: چرا حالا میری زوده که برای شبم برنامه داریم بابا +خستمه از وقتی ازدواج کردم دیگه به این مهمونای طولانی عادت ندارم دلی: ای خاک تو سرت با این ازدواج کردنت ای کاش من عین تو نشم از وقتی قاطی مرغا شدی افسرده شدی میخندیم    از بقیه هم عذر خواهی و خدافظی میکنم مامان و بابا هم کلی سوال پیچم کردن که خستگی و مشغله ی فرنام و بهونه میکنم .چشمم به مادر صدف میخوره که تک و تنها یه گوشه ایستاده بود و به بقیه با غریبگی نگاه می‌کرد. ظاهرش اصلا به آدمای اینجا که همه لخت و پتی و شیک و پیک اومده بودن نمی‌خورد.یه زن ساده ی آروم مظلوم باحجاب بود، اما دخترش چرا تنهاش گذاشته بود یه لحظه دلم براش سوخت. خودشو چقد بین این آدما غریب می‌دید.حتی خاله شیرین هم سرگرم خوش و بش با دوستا و فامیلای خودش بود و به این زن کاری نداشت .یه لحظه بدم اومد از این رفتار خانواده ی آرش. یه کشش قلبی و حسی منو سمت اون زن فرستاد. نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود.به سمتش رفتم و با دلسوزی گفتم +چرا تنهایید احساس غریبی میکنید ؟ با مهربونی نگام کرد و سرشو تکون دادو گفت : _آره به صدف گفتم میخوام برم گفت باشه یکم  بمون با آرش میرسونیمت خونه الانم خبری ازش نیس نمیدونم کجا رفتن منتظرشونم + میخواید من شمارو برسونم خونه؟ منم دارم میرم مامان صدف : نه دخترم تو خیلی بامحبت و مهربونی زحمتت میشه فدات شم با داماد خودم میرم شما برو به سلامت +خیلی خب اگه اینجور راحتین باشه دستمو سمتش دراز میکنم و میگم از آشناییون خیلی خوشحال شدم خانم لبخندی میزنه و میگه _منم همینطور عزیزمچشمش به دستی که سمتش دراز کرده بودم میخوره و کمی با مکث دستمو میگیره و فشار میده و زیر لب چیزی میگه که متوجه نمیشم.دستمو ول نمیکنه سوالی نگاش میکنم و میگم  +چیزی شده؟ با تعجب به دستم خیره شده بود . که دلیلش رو نفهمیدم _ چه نشونه ی خوشگلی روی دستت داری به لکه ی خال مانند سیاهی که روی ساعد دستمه نگاهی ميندازم و با بیخیالی میگم: + آره این یه نشونس مامانم همیشه میگه اگه گم بشی با همین نشونه پیدات میکنم از بچگی دارمش .چشماش گشاد میشه و با ترس دستمو رها میکنه . ناباور سرشو تکون میده و زیر لب میگه ممکن نیس نه  نه نمیتونه خودش باشه. توی فکرم میگم این زنم مثل دخترش عجیب غریبه. ینی چی ممکن نیس؟ نشونه ی دست من چرا اونو ترسوند؟ واقعا نمیفهمیدم. از دور دیدم که صدف و آرش دارن نزدیک میشن برای اینکه دیگه باهاشون روبه رو نشم، سریع از مامان صدف خدافظی میگیرم و جلوی چشمای پرسوال و حیرت زدش میرم....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 12:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-gnwcrjucxbym</link>
                <description>مشغول خوش و بش بودیم که عمو محمد بلند میگه پدر و مادرت هم رسیدن بلاخره .و به سمت بابا که کت و شلوار شیکی پوشیده بود میره و همدیگه رو بغل میکنن .مامانمم عین همیشه خوشگل و شیک باموهای شنیون شده و آرایش ملیح و ماکسی قشنگ آبی رنگ به سمت ما میاد بغلش میکنم و میبوسمش +مامان چه خوشگل شدی خاله شیرین و نازنین هم کلی ازش تعریف میکنن مامان: تو راه هم فرهاد خیلی تعریف کرد همش میگفت خودتی یاسی خودتی هی میگفتم بسه بابا خوبه همیشه اینجور منو میبینیا +مامان حواست به خودت باشه بابا امشب میخورت اون همینجوریشم بدون آرایش چشم ازت برنمیداره چه برسه با این تیپ. همگی میخندیم.نگاهی به دورم ميندازم. فرنام میره سمت پدرم و بهش دست میده و باهم حال و احوال میکنن. حواسم به فرنام بود که صدای ناز و پر کرشمه ی صدفو می‌شنوم که داشت به جمع ما سلام میکرد.نگاهی بهش ميندازم اونم بهم نگاه سرسری کرد از نگاه‌ش خوشم نیومد مثلا میخواست بگه زیادم مهم نیستی برام. یه نگاه کوتاهی بهم کرد و آروم سلامی گفت که جوابشو دادم.  به زن تپل و قدکوتاه کنارش نگاه میکنم این زنو نمیشناختم حتما باید مادر صدف باشه، مثل خود صدف زیبا و خوشگل هم بود با چشمایی آبی رنگ اما قد کوتاه و تپل .حس خوبی بهش داشتم اونم با لبخند نگاهی بهم انداخت بهش سلام کردم و اونم با محبت برعکس دخترش جوابمو داد .بعد از جاری شدن خطبه ی عقد دلسا رسما و قانونی دیگه زن سهیل شده بود.صدای دست و سوت و تبریکا بلند شده بود و دیجی اهنگ بابک جهانبخش رو پلی کرده بود دلسا با ذوق سند ازدواج رو تو دستش بالا گرفته بود و نشون همه میداد و قر میداد بعد خودشو سهیل اومدن وسط و شرو کردن با اهنگ ملایم و عاشقانه‌ ای که داشت میخوند رقصیدن.همه هم براشون با خوشحالی دست میزدن .آهنگ====پر نورو صداس مث امشب و ندیدیم اینا کار خداس دیدی بهم رسیدیم از گذشته نگو روزای خوش تو راهه اینهمه آرزو کی گفته اشتباهه تو عزیزی منی چیزی ازت نمیخوام وقتی حرف میزنی انگاری روی ابرام ببین عاشقتم کی مونده که ندونه من باید چی بگم هرچی بگی همونهدلسا با اهنگ قر میداد و درحالی که دست سهیل رو گرفته بود دور خودش چرخی زد و با اهنگ لب خونی میکرد.آرزوی من فقط یه حاله خوبه باتو تو دلم تا جون دارم یا هیشکی باشه یاتو نمیگیره هیچکسی تو قلب من که جاتو تورو نفس میکشم  نگیر ازم هواتو بی اختیار دست فرنام و توی دستم میگیرم و بهش نگاه میکنم اونم داشت بهم نگاه می‌کرد .سفت دستامو توی دستش فشار داد و بغلم کرد و گونمو بوسید احساساتی شده بودم، هم بخاطر خوشحالی دلسا هم بخاطر خودم . توی آغوش فرنام بودم و با ریتم آهنگ سرجامون تاب میخوردیم و هرکسی که اطرافمون بود رو انگار فراموش کرده بودیم. من فقط فرنام و میدیدم و اونم منو.تو بغل هم میرقصیدیم. سرمو روی شونش گذاشتم دستاش دور کمرم بود  عاشقی کار عاشقه منت نداره دلم به اینهمه خوشی عادت نداره ازم نرنجی که دلم طاقت نداره خداکنه چشات منو راحت نذاره بودن تو برام درست مثل یه خوابه از حالا قلب منبا دنیا بی حسابهنقشه ی غم با خنده هات نقش برابهکی مث من تو عاشقی حاضرجوابه آرزوی من فقط یه حال خوبه باتو تو دلم تا جون دارم یا هیشکی باشه یا تونمیگیره هیچکسی تو قلب من که جاتو تورو نفس میکشم نگیر ازم هواتو اهنگ تمام که میشه ، دست و سوت بقیه بلند میشه. فرنام گوشیش زنگ میخوره.در گوشم میگه عزیزم برم این تماسو جواب بدم بیام. ازش جدا میشم و میگم کی زنگ زده به صفحه ی گوشیش خیره میشه و میگه فرنام: رفیقمه برم جواب بدم زود برمیگردم.و سریع میره. فکرم درگیرش میشه. هنوزم با اینکه تصمیم گرفتم از خیانتش چشم پوشی کنم و ببخشمش اما نتونستم اعتماد کنم .با هر تماسی ، هر پیامی، دلم هوری می‌ریخت و نگران میشدم  .نکنه همون زنه باشه و هنوز باهم باشن. اعصابم خرد شده بود .باید شب گوشیش رو چک میکردم باز.تا الان چیزی پیدا نکردم حتما پاک میکرد. خدمه با یه سینی گیلاس مشروب از جلوم رد میشه و تعارف میکنه ،گلاسو برمیدارم و تشکر میکنم و سر میکشمتا همین چند دقیقه پیش سرحال بودم و لحظات عاشقونه داشتم. پوزخندی روی لبم میشینه هه این چه عشقیه مدام باید تن و بدنم بلرزه حالم داشت بهم می‌خورد از این وضعیتم .حالا همه فکر میکنن اینا چه خوشبختن رمانتیک ترین زوج روی زمینن نمیدونن تو دلم چه خبره .گیلاس و محکم روی میز کنارم میذارم دوباره نیاز داشتم بخورم. میگرنم برگشته بود. دوباره گیلاس مشروب برمیدارم و سر میکشم.  با کلافگی به همه نگاه میکردم که صدای آرش و نزدیکم شنیدمرومو برگردوندم و بهش نگاه کردم لبخندی روی لباش بود و یه گیلاس مشروبم دستش بود آرش: حالت چطوره ؟ دو ساله رفتی و خبری ازت نیسبا همون کلافگی جواب میدم _بد نیستم. دوتامون ازدواج کردیم و طبیعیه دیگه مثل قبل همو نبینیم .بلاخره مشکلات خودمونو داریم پوزخندی میزنه چشماشو به گیلاس توی دستش میدوزه آرش: مگه توام مشکلات داری ؟با این رقص عاشقونه و نگاهای عاشقونه که ردو بدل میکردین به نظر خیلی خوشحال و راضی هستین باهم با اخم نگاش میکنم چیز بدی نگفته بود اما پوزخندش رفت رو مخم اعصابمم از قبل خرد بود دیگه بدتر شد _لیلی و مجنونم که باشیم بلاخره تو زندگی همه مشکلات هس چیه نکنه تو راضی نیستی از زندگیت با صدف گیلاس مشروبو یه نفس سر میکشه و با کلافگی نگام میکنه آرش: کی گفته راضی نیستم؟ خیلیم راضیم صدف همه چیزمه عاشقشم منو اون خیلی خوشبختیم چشماش قرمز شده بود و لحن صداش عصبی و با پرخاش بود و که نفهمیدم چرا _خب عالیه امیدوارم همیشه پایدار باشه عشقتون دوباره پوزخند میزنه بهم و با همون لحن تند و طعنه آمیزش میگه آرش : شوهر عاشقت کو نمیبینمش تنهات گذاشت چرا _تماس تلفنی داشت برمیگردهصدف که دنبال آرش می‌گشت و این طرف و اونطرف رو نگاه میکرد چشمش به ما میخوره و سریع به سمت ما میاد و بازوی آرش و سفت میچسبه صدف : آرش اینجا چیکار میکنی بیا کارت دارم و نگاه  بدی بهم میندازه صدف : ببخشید که صحبتتونو قطع میکنم ولی باید بریم کار واجبی پیش اومده.و دست آرش و میکشه و میبره...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 11:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-hq5rc17urdu3</link>
                <description>دوسال بعد دستشو میاره جلوم و با لبخند دستمو توی دستش میذارم.انگشتای دستم لای انگشتای دستش چفت  میشن. شونه به شونه ی هم توی تالار بزرگ و مجللی که قرار بود مراسم عقد و عروسی دلسا برگزار بشه راه میرفتیم. کلی مهمان اونجا بودن که با ورود منو فرنام همه محو ما شده بودن .فرنام واقعا جذاب شده بود .کت و شلوار مشکی چهار دکمه   با پیراهنی سفید ، موهای فرشو ، صاف و اتو کشیده با ژل و تافت به سمت بالا حالت داده بود و ته ریشای مرتبش به صورتش جذبه ی خاصی داده بود ،طوری که وقتی دیدمش کلی ذوق مرگ شدم.منم یک ماکسی شاین دار پوشیدم که از یک سمت بالای رونم تا پایین چاک می‌خورد و قسمت بالاتنه دکلته و لخت بود و دور کمرم دوتا بند باریک ضربدری می‌خورد. لباسم مشکی بود و با فرنام ست کرده بودمفرنام خم شد و در گوشم زمزمه کرد فرنام :همه دارن به ما نگاه میکنن آیدا زیر لب اوهوم میگم و به فرنام  لبخند میزنم +چون شوهر به این جذابی دارم نگاه میکنن سرشو با غرور بالا میگیره و میگه فرنام :نه چون یه خانم دلبر و خوشگلی مث تو دارم میخندیم و میگم +دلسا و نامزدش اونجان بریم پیششونکنار دلسا ،نازنین (خواهر بزرگترش) مادرش خاله شیرین بود .از فاصله ی نه چندان دور آرش و صدف هم میبینم که کنار هم ایستاده بودن. صدف بازوی آرش و گرفته و بهش چسبیده بود و داشتن با چندتا دیگه از دوستای آرش صحبت می‌کردن و حواسشون هنوز متوجه ی منو فرنام نشده بود.دلسا از دور متوجه ی من شد و با همون دسته گلی که تو دستش بود دستشو برد بالا و تکونش داد و بلند داد زد دلی : آیداااا عزیز دلم اومدددد چشم همه برگشت به سمت ما.خاله شیرین و نازنین با کنجکاوی و هیجان زده به منو فرنام نگاه میکردن. لبخندی روی لبهاشون نشست دلسا با ذوق پرید توی بغلم و منم متقابلا بغلش کردم .دلی: رسیدنت بخیر عزیزممم چقد خوشگل شدی تو بلاگرفته نشناختمت اصلا آب و هوای خارج بهت خوب ساخته هاااا +توم خیلی خوشگل شدی خیلی خوشحالم برات مبارک باشه دلسای من اخمی میکنه و با حالت دلخوری میگه دلی: فک کردم نمیای دو ساله ندیدمت دختر دلم برات تنگ شد کی رسیدی ایران؟ +دیشب رسیدیم مگه میشه عروسی تو نیام دیوونه حالا بعدا همه چیو واست توضیح میدم به فرنام اشاره می‌کنم و میگم همینجور که آشنا هستی ایشون همسرمه فرنام چشمای دلسا حالا که متوجه ی فرنام شده بود برق میزد فرنام اومد جلو و دستشو دراز کرد و صداشو صاف کرد و گفت فرنام : خیلی مبارک باشه خانم به پای هم پیر بشیددلسا که دهنش باز مونده بود و با چشم باز داشت سرتاپای فرنام رو بررسی میکرد دست فرنام رو گرفت و تکون داد و گیج و منگ گفتدلی :ممنونم شوهر خواهر فرنام لبخندی میزنه و سرشو تکون میده دلسا سریع توی گوشم میگه عجب شوهر خوش هیکل و خوبی داری خاک تو سررر چه شانسی داری تو این لعبتو از کجا پیدا کردی از حرفش خندم میگیره و آروم میگم دیوونه .نامزد دلسا هم به ما ملحق میشه و به اونم تبریک میگیم .فرنام با نامزد دلسا که اسمش سهیل  بود، مشغول گپ زدن میشه.به سهیل نگاه میکنم یه پسر درشت هیکل و توپر که قدش نسبتا کوتاه بود و پوستی سفید  داشت موهاش لخت و بور و صورتی کاملا اصلاح شده و چشمایی به رنگ عسلی داشت .دلسا کنار گوشم میگه : چطوره شوورم؟ آروم میگم+ سلیقت که مردای خشن و چشم و ابرو مشکی بود دقیقا برعکسش گیرت اومد که این خیلی گوگولیه بهش میاد خیلی مهربونم باشه این از دست تو قراره کلی عذاب بکشه. و باهم میخندیم دلی : دیدی میگن هرچی دوس داشته باشی دقیقا برعکسش نصیبت میشه. سهیل هم پولداره هم قیافش و ظاهرش بدک نیس چیکار کنم دیگه خوشتیپ خوشگلارو شما بر زدین و به فرنام اشاره میکنه. آهی میکشم و میگم+مهم قیافه نیس دلسا باور کن اخلاق خوب همه چیزه. مرد متعهد و وفادار و خوش اخلاق نصیبت بشه تو خوشبخت ترین زن روی زمینی دلی: نکنه این آقای جذاب بداخلاقه؟!میخندم و میگم +گاهی اوقات آره اما اونم مهربونه دلسا در گوشم میگه : دلی:آره بهشم میاد خشن باشه اوف من همیشه عاشق همچین مردای جذابی بودم. بهش تنه میزنم و میگم+ بسه خجالت بکش دیگه خودت شوهر داری زشته. میخنده و میگه شوخی کردم یه تار موی سهیلمو به صدتا اخموی بداخلاق جذاب تو نمیدم چشمم به خاله شیرین و نازنین و عمو محمد میوفته به فرنام میگم بریم بهشون سلام کنیم .باهم دیگه میریم سمتشون چشمای آرش و صدف هم به ما خیره بود. با اینکه دورو برشون کلی از دوستای صمیمی آرش بودن و مشغول صحبت بودن اما میتونستم ببینم که چشمای آرش منو فرنامو زیر نظر گرفته و حواسش پرت ماست. چشم تو چشم میشم با آرش سری با لبخند براش تکون میدم اونم همینکارو میکنه و به دست سفت و چفت شده ی من توی دستای فرنام چشم میدوزه .خاله شیرین  بغلم میکنه و بوسه ای آروم روی گونم میزنه +تبریک میگم خاله ایشالا خوشبخت بشن شیرین : قربونت برم مرسی دخترم. دلم برات خیلی تنگ شده بود آخه چرا یهو تصمیم گرفتین برین اون سر دنیا فرنام با لبخند دلنشین و متین جواب میده فرنام : زندگی اونجا برامون راحت تره منو آیدا تصمیم گرفتیم دیگه ایران زندگی نکنیم   نازنین میگه نازی:  آیدا خیلی با قبلا فرق کردی خوشگلتر شدی خیلی هم به هم میاین خودتو شوهرت. لبخندی میزنم و تشکر میکنم...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 10:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حسی</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-lzl2fvi3ajwo</link>
                <description> روزمو با بی حسی شروع کردم . امروز تنبلم و حوصله ی نوشتن هیچی ندارم . ساعت نزدیک یازده ظهره و هنوز به هیچ کدوم از کارام نرسیدم . روی تخت بیخود و الکی دراز کشیدم و غلت میزنم.همیشه این موقع نصف کارامو کرده بودم . ولی امروز دست و دلم به هیچ کاری نمیره .نمیدونم چرا گاهی وقتا آدما اینطور میشن اما هر چی هست به خودم سخت نمیگیرم .امروز و میذارم برای تنبلی و بی حسی .به روح و روانم استراحت میدم و میذارم هر چقدر میخواد تو خودش باشه و با خودش خلوت کنه .امروز از همه دلخورم و میخوام با همه قهر باشم و یکم دوری کنم.چشمامو میبندم و برای خودم شعر در کوچه سار شب و میخونم. نمیدونم چرا از صبح که بیدار شدم این شعر توی ذهنم اومد و همش سر زبونمه فک کنم حال دلم امروز مثل حال سایه بوده وقتی که این شعر زیبا رو نوشته. هر کس امروز مثل من احساس سنگینی و بی حسی میکنه و از همه چیز و همه کس دلش گرفته و با دنیا قهر کرده بیاد این شعر و با من زمزمه کنه (در کوچه سار شب)در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زندبه دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زندیکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمی‌کُندکسی به کوچه سار شب در سحر نمی‌زندنشسته ام در انتظار این غبار بی سواردریغ کز شبی چنین، سپیده سر نمی‌زندگذرگهی‌ست پر ستم که اندر او به غیر غمیکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی‌زنددل خراب من دگر ، خراب‌تر نمی‌شودکه خنجر غمت ازین خراب‌تر نمی‌زندچه چشم پاسخ است ازین دریچه‌های بسته‌اتبرو که هیچکس ندا به گوش کر نمی‌زندنه (سایه) دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاستاگر نه بر درخت تر، کسی تبر نمی‌زندهوشنگ ابتهاج (سایه) </description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 11:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت پنجاه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87-gti7fhcdoutv</link>
                <description>فرناماز خودم متنفر بودم چون هیچوقت نتونستم عاشق زنی مثل اون بشم. اون همه چیزش با بقیه ی زن هایی که دور و برم بود فرق داشت .همه چیزش منحصر به فرد بود. عشق خالص و پاکش به من بهم این حس رو تلقین میکرد که من بهترین مرد روی زمینم اما واقعا نبودم .من چیزی جز یه عیاش و پست فطرت دروغگو نبودم. خدا اون رو برای من فرستاده بود تا برای مدتی حس کنم خیلی خاص و مهمم اما من همیشه ترس اینو داشتم یه روز بره و دیگه برنگرده . نمیخواستم بخاطر اشتباهات گذشتم بیشتر از این بلا سرش بیاد و اذیت بشه. برای همین ترجیح دادم  زودتر از زندگیم بره. پکی به سیگارم میزنم و دودشو توی ریه ها میبرم درد عمیقی رو توی قلبم حس میکنم .عاشقش شده بودم اما نمیخواستم داشته باشمش .مینا با عشوه و لوندی کنارم میشینه و سیگارو از دستم میگیره مینا:عزیزم چت شده خیلی دمغ شدی انگار امروز حالت زیاد کوک نبود همشم سیگار میکشی کهو بعد سیگارو میذاره لای لباش و پکی بهش میزنه و دودشو توی صورتم فوت میکنه عصبی رومو ازش میگیرم و به سمت دیگه نگاه میکنم .کلافه دستمو لای موهام میبرم و میکشم همش دارم به آیدا و معصومیتش و اینکه همیشه  منتظرمه فکر میکنم. دوباره بهم زنگ زده بود اما از عمد جواب نمیدادم . میخواستم خسته بشه ازم .مینا سیگارو خاموش میکنه و بازومو میگیره و با عشوه ی خاصی که همیشه توی صداش قاطی میکنه میگه مینا:فرنام منو نگاه کن عزیزم چیشده خب به من بگو نگاش میکنم  دقیق به اجزای صورتش .اونو با آیدای خودم مقایسه میکنم .چهره ی پر از آرایش و عمل کرده ی این زن قابل قیاس با چهره‌ی خوشگل و جذاب و ساده ی آیدا نبود .آیدا خیلی معصوم بود ، اما این زن در حدی نبود با آیدا مقایسه بشه.حتی توی رابطه آیدا کم نمیذاشت و حتی بهتر از مینا بود چون با عشق منو میبوسید اینو بعد از تجربه های زیادی که از هم خوابی با زنای جورواجور داشتم فهمیدم هیچ کدوم اون لذت و حسی که آیدا بهم منتقل میکرد رو نمیداد.مینا که دید بهش زل میزنم و احتمالا دارم به چیزی فکر میکنم سکوت بینمونو شکست و با دستش صورتمو لمس کرد .مینا: تو فکر زنتی ؟اگه فکرش عذابت میده اونو ول کن و برای همیشه خلاص شو و بیا دوباره باهم شرو کنیم مثل قبلنا که هرشب باهم بودیم از وقتی اونو دیدی دیگه منم فراموش کردی ولی خب خداروشکر دوباره برگشتی اینقد خودتو منو اذیت نکن فرنامم حرفایی که زد رو یک درصدم قبول نداشتم و نمیخواستم برگردم پیشش خل شده بودم انگار کارام دست خودم نبود .حتی اینجا اومدن و خیانتم هم دست خودم نبود .دو دل بودم بین رفتن و موندن میخواستم آیدا بره اما وقتی به رفتنش از پیشم فکر میکردم قلبم به درد میومد.مینا که سکوتمو دلیل بر موافقتم میذاره صورتشو میاره جلو و لباشو روی لبام میذاره که به خودم میام _باید برم بسه دیگه از جام پامیشم و پیرهنمو از روی تخت برمیدارم و میپوشم مینا با حرص نگام میکنه و میگه مینا: میدونم دوس داری هم با اون باشی هم با من یوقت خسته نشی اما من ازین وضعیت خسته میشم تورو هرشب میخوام قبلا مرتب پیشم بودی الان کم میای پوزخند میزنم و میگم _امشب خیلی خوب کیف کردی و پیشت بودم  دیگه دردت چیه ؟تو که کارته میتونی شبای دیگه رو با بقیه دوس پسرات باشی تا بعدش من پیدام بشه مینا: تیکه ننداز فرنام من تورو دوس دارم و تورو میخوام نه بقیه رو همیشه با بقیه فرق داشتی _منم باور کردم جلو ی آینه ی اتاقش موهامو مرتب میکنم که از پشت بهم میچسبه و بغلم میکنه و سعی میکنه دوباره تحریکم کنه مینا: فرنام نرو امشب کم موندی _ زنم منتظرمه  باید برم پیشش از تو آیینه پوزخندشو میبینم و با تمسخر آشکاری جوابم میده مینا: توم که چقدر زن دوست و وفادار عاخی خوشبحال زنت +مطمعن باش اونو از تو بیشتر دوس دارم دستاشو از دور شکمم باز میکنم حس حسادت مینا گل کرده بود و دس وردار نبود.مینا: حالا که اینجوره برو با همون زن نازنینت چرا اینجا میای پیش من مگه مریضی ؟! _اره مریضم که الان اینجام اگه هم حرفت اینه باشه دیگه نمیام به سمت در میرم که صداش متوقفم میکنه مینا: فرنام تو نمیتونی از من دست بکشی اینو بهت ثابت میکنم _خدافظ مینا بدون معطلی از خونه میزنم بیرون و درو پشت سرم میبندم...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 12:37:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و نه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%87-pgrt3i2fzjlf</link>
                <description>در اتاقم زده میشه . بلافاصله مامان یاسی میاد تو. یاسمین : آیدا عزیزم بیا پایین منو بابات میخوایم باهات صحبت کنیم . پوفی میکشم. میدونستم الان میخوان چی بگن. با بی میلی از رخت خوابم بلند میشم و پشت سر مامان راه میوفتم . بابا روی مبل منتظر نشسته بود . نگاهی بهم میندازه و میگه بشین آیدا کنارش میشینم. روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم برای همین سرمو پایین ميندازم و با انگشتای دستم بازی میکنم + جانم بابا؟بابا فرهاد با همون صدای خشک و جدی بهم میگه بابا : خبری از اون مرتیکه یکباره نوچی میگه و دستی به ریشاش میکشه و ادامه میده بابا: لااله الا الله از دست شما جوونا آخه شما دوتا چتونه با خانواده ی فرنام صحبت کردم میگن اطلاعی از وضعیت زندگی تو و فرنام ندارن و فرنامم مدتیه نیومده خونه و مثل اینکه سرش شلوغه رفته سفر کاری و اطلاعی از قهر شما دوتا نداشتن و حالتو هم پرسیدن که گفتم خوب نیستی. گفتم بهش بگن باید عین مرد بیاد اینجا حرف بزنه چرا دیگه نمیخواد باهات زندگی کنه و بعد گورشو گم کنه بره.مامان میشینه کنارم و دستامو تو دستش میگیره یاسمین: میخوای ازش جدا بشی ؟سرمو به نشونه ی منفی تکون میدم و با ناراحتی میگم + نه هنوزم دوسش دارم اما اون دیگه نمیخواد منو ببینه ازم دوری میکنه مامانم دستشو نوازش وار روی زخم پیشونیم میکشه و آروم میگه یاسمین : هنوزم نمیخوای بگی بین تو فرنام چه اتفاقی افتاده ؟ اگه فرنام تورو نمیخواد پس ازش جدا شو دستمو روی گردنبندم میکشم همون گردنبندی که فرنام برام خریده بود . + میدونم چرا ازم دوری میکنه اونم دوسم داره میدونم بابا فرهاد عصبی و کلافه میگه بابا : از کی تا حالا اینقد ساده و احمق شدی؟ آیدا تو اینجوری نبودی . اگه دوست داشت که دو هفته بی خبر نمی‌رفت تو رو اینجا تنها بذاره و سراغت نیاد این چه دوس داشتنیه ؟که نه جواب زنگ هاتو میده نه پیام هاتو .چه دوس داشتنیه که جای اینکه تورو خوشحال و شاد کنه ناراحت و افسرده کرده . من و مادرت دیگه دوس نداریم تورو اینجور ببینیم   بیا و ازش جدا شو اینقد خودتو عذاب ندهحالم خیلی بد بود . بدتر از چیزی که مامان بابا تصور میکردن . بودن فرنام توی زندگیم یجوری عذابم میداد، نبودنش بدتر عذابم میداد. هیچکس درک نمی‌کرد چقدر میتونم عاشق آدمی باشم که اون همه بدی بهم کرده اسمش رو حماقت میذاشتن. با تموم خیانت هاش، بی محلیاش، با همه ی سرد بودناش اما هنوزم نمیخواستم باور کنم که دوسم نداره و امید داشتم یه روز بلاخره برمیگرده اما دیگه داشتم نا امید میشدم  . از اینکه هر شب منتظر فرنام باشم تا دلش برام تنگ بشه و برگرده پیشم خسته شدم از انتظار دیگه خستم . از انتظار الکی خستم...***************************************************کلاس نقاشی امروزو با هر انرژی و توانی که داشتم برگزار کردم . سعی کردم تو اون چند ساعتی که سر کلاس بودم کسی از حال آشفته ی درونیم با خبر نشه و همه روی خوبمو ببینن. وسایلمو که جمع میکردم و توی کیفم میذاشتم گوشیم زنگ خورد . با حس اینکه فرنامه با عجله  دنبال گوشیم توی کیفم گشتم و خوشحال اونو درآوردم. اما با دیدن اسم فرحان ذوقم کور شد و لبخند روی لبام ماسید .تماس و وصل میکنم و جواب میدم + سلام فرحان چطوری؟فرحان: بدک نیستم زن داداش تو چطوری دیگه سر نمیزنی به ما خبری ازت نیس از پشت گوشی هم می‌شد فهمید صداش گرفته و ناراحته +  خوب نیستم چرا دروغ بگم. منو فرنام خیلی مشکلات داریم من میخوام حلشون کنم اما فرنام نمیخواد .خبری ازش ندارم تو داری ؟ میشه اگه دیدیش بگی بهم زنگ بزنه فرحان با همون صدای گرفته و ناراحت میگه فرحان : اینجا هم زیاد نیومد خبری ازش نیس زنگم میزنم میگه کار دارم و قطع میکنه .زن داداش تورو خدا آشتی کنید زود  شما دوتا حیفین از هم جدا بشین میدونم فرنام هنوز دوست داره فرنام خیلی عاشقته همیشه اینو بهم میگفت لبخند غمگینی میزنم چی میتونستم بگم. فرنام حقیقت رو به هیچکس نگفت . منم قصد نداشتم بگم تو این مدت چه مشکلاتی با فرنام داشتم نمیخواستم عشقمو جلوی کسی کوچیک کنم و اونو پیش همه خراب کنم...فرحان با همون لحن ناراحت ادامه میده فرحان : نه فقط من مامان و بابا هم ناراحتن . بیا امشب پیش ما .میخوان تورو ببینن . مامان گفت بهت نگم اما خودش گفت به آیدا بگو بیاد شب پیش ما اونم خیلی داره غصه میخوره از دست کارای فرنام .با اینکه حوصله نداشتم اما چاره ای جز قبول کردن نبود، برای همین دعوت خانواده‌ی  شوهرم رو قبول کردم ...***************************************************دلم نمیخواست برم خونه ی مامان و بابا. امشب دلم میخواست خونه ی خودم باشم ‌. خونه ی خودمو عشقم . هرچند که عشقم دلش نمیخواست کنار من باشه . اما دلم هواشو کرده بود .وقتی وارد خونه میشم . نفس عمیقی میکشم ‌ . چرا دیگه بوی عطرشو اینجا حس نمیکنم . بی حال و بی رمق وارد اتاق خوابمون میشم .  تمام خاطراتمونو مرور میکنم . چشمام دوباره خیس میشن . قاب عکس دو نفرمون همه جای اتاق و خونه هست . به عکسش خیره میشم وزیر لب آروم میگم :دلم برات تنگ شده فرنام اشکام جاری میشن . سمت کمد لباساش میرم و یکی  از پیرهناشو از توی کمد درمیارم . هنوز بوی عطرشو میداد . پیرهنو با تموم وجودم بو میکشم و زار زار به حال بخت بدم گریه میکنم. سهم من از عشق چی بود ؟ فقط گریه، فقط غم، فقط دوری ،فقط جدایی . چرا عاشق هرکس میشدم باهام نمیموند؟ چرا مگه گناهم چیه حتی اگه خودمم بخوام با تموم بدیاش کنارش بمونم اون نمیخواست . اینقدر ضعیف و بدبخت شده بودم که حالم از این ورژن آیدا بهم می‌خورد.  همینجور که پیراهنش و سفت بغل کرده بودم روی تختم دراز میکشم . چشمام از شدت گریه میسوخت و شقیقه هام نبض میزدن . سرم بدجور سنگین بود و درد میکرد.گوشیمو چک کردم . هیچ پیامی نداده بود. با اینکه میدونستم جوابمو نمیده اما دوباره بهش زنگ زدم . بوق می‌خورد اما جواب نمیداد . آهی کشیدم و گوشیو خاموش کردم چشمام سنگین شدن کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم .</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 13:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-hc10lsi8dnbh</link>
                <description>صورتشو چنگ میزدم و با گریه اسم فرنام و صدا میکردم . از بوی بدنش، از دستای کثیفش که داشت بدن و صورتمو لمس میکرد حالم بهم می‌خورد.  آب دهنمو تو صورتش تف میکنم که عصبی میشه و سیلی محکمی توی گوشم میزنه + زنیکه ی هرزه آدمت میکنم موهامو توی مشتش محکم میگیره و میکشه . پرتم میکنه روی زمین که محکم پیشونیم به لبه ی میز میخوره . درد بدی توی سرم میپیچه . داغی خون رو روی پیشونیم حس میکنم . توی دلم خدا رو صدا زدم . ازش خواستم کمکم کنه . چشمم به فندک چاقویی فرنام روی میز افتاد. مرد سیاه‌پوش  با لگد زیر میز زد و هر چی روی اون بود روی زمین پخش و پلا شد . دوباره سمتم حمله ور شد و خیمه زد روم . همینجور که تقلا میکردم، دستمو دراز کردم سمت فندک که دقیقا کنارم افتاده بود . مرد سیاه‌پوش صورتشو توی گردنم برده بود و متوجه نشد که ضامن چاقو رو کشیدم و بدون معطلی اونو توی پهلوش فرو کردم . ناله ای کرد و از روم بلند شد . دستشو روی پهلوی خونیش میگیره و ناباور بهش نگاه میکنه ، و بعد روی زمین میوفته . دستام میلرزیدن باورم نمیشد من یه آدم کشتم . از ترسم نشستم یه گوشه کز کردم و به آدمی که داشت جلوم جون میداد نگاه میکردم . مرد سیاه‌پوش اولی با عجله اومد پیش ما وقتی دوستشو غرق خون دید ترسید . با وحشت سمتش رفت و تکونش داد . چندبار صداش کرد وقتی جوابی نشنید ، یه نگاه وحشت زده ای بهم انداخت و با سرعت بدون هیچ حرفی از خونه در رفت . صداهای درگیری و دعوا از توی حیاط شنیده می‌شد .  سرم بخاطر ضربه ای که خورده بود بدجور درد میکرد و چشمام داشت سیاهی میرفت . حالا سرنوشتم چی میشد ؟ من قاتل بودم من یکیو کشتم  من جون یکیو گرفته بودم .صدای عظیمه رو کنارم شنیدم که میزد توی سرش و بغلم کرده بود و گریه میکرد.  تنها چیزی که   تونستم بهش بگم این بود + من قاتلم عظیمه اون مردهو دیگه طاقت نیاوردم چشمام بسته شد و خودمو تسلیم دنیای تاریک کردم .با حس سوزش پوست دستم چشمامو باز میکنم . اطرافمو با گیجی نگاه میکنم همه جا سفید بود . پرستار بالای سرم بهم لبخندی زد و گفت پرستار : بهت سرم زدم عزیزم زود خوب میشی نگران نباش  الان میگم شوهرت بیاد خیلی دلواپسه و از اتاق میزنه بیرون بازم به این دنیا که شبیه کابوس بود برگشتم . دلم نمیخواست دیگه زندگی کنم . کاش میمردم ‌. راستی مگه من قاتل نبودم چرا اینجام چرا منو دستگیر نکردن.  چرا پرستار باهام خوب حرف می‌زد؟ ینی وقتی خوب بشم منو میبرن زندان ؟ قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید . دلم مامانمو می‌خواست دلم بابا فرهادمو می‌خواست من تنهام من میترسم .در اتاق باز شد و فرنام با دست باند پیچی و سرو صورت کبود و زخمی وارد اتاق میشه . توی چشماش غم و ناراحتی موج میزد . کنارم روی صندلی میشینه و دستمو میگیره و میبوسه.  اشکای فرنام سرازیر میشن فرنام : منو ببخش آیدا همش تقصیر منه من باعث شدم این بلا سرت بیاد حق تو این نبود ای کاش هیچوقت تورو وارد زندگی کثیفم نمیکردم از خودم متنفرم آیدا اگه بلایی سرت میاوردن من میمردم .با ترس دستشو میگیرم و با صدای لرزونی میگم + اون مرد چیشد همونی که کشتم ؟ من و میبرن زندان فرنام من خیلی میترسم فرنام با نگرانی نگام میکنه و میگه فرنام : اون نمرده آیدا تو اونو نکشتی اون حالش خوبه  بستری شد. اون یکی دوستشم دستگیر شد عباس اونو تو حیاط گیر انداخت و زنگ زد به پلیس همه چی تمام شد فداتشم دیگه بهش فکر نکن .ولی حرفای فرنام باعث نشد ترسم از بین بره و تازه بیشترم شده بود .حالم با هیچی خوب نمیشد ،حتی وقتی شنیدم دیگه قاتل نیستم بازم خوب نشدم.***************************************************فرنام بعد از اون شب شوم ، آیدا حالش بدتر شد. خیلی نگرانش بودم . اون چیزایی که آیدا تجربه کرد خیلی براش سنگین بود . ای کاش هیچوقت آیدارو توی زندگیم نمیاوردم .همه چیز تقصیر منه و هیچوقت خودمو نمیبخشم. آیدا دو شبه که روی تخت خوابیده و با آرامبخش ساکت میشه . شبا توی خواب حرف میزنه و کابوس میبینه و با جیغ و گریه از خواب میپره.دلم می‌خواست به پدر مادرش زنگ میزدم و میگفتم آیدا حالش خوب نیس و بیان اینجا اما نمیتونستم.چی بهشون میگفتم؟ میگفتم دخترتون بخاطر کارای من به این حال و روز افتاده و داره تاوان کارای منو پس میده ؟ ترجیح دادم وقتی آیدا حالش خوب شد برگردیم . حال و روز منم چندان خوب نبود تمام بدنم کوفته بود و درد میکرد دستمم شکسته بود گچش گرفته بودم . آیدا هم روی پیشونیش چندتا بخیه زده بودن . عظیمه سینی به دست میاد تو اتاق . عظیمه : آقا باید به آیدا خانم غذا بدم چند روز درست درمون غذا نخورده خیلی ضعیف شده نگاهی به آیدا میکنم که مثل سه روز گذشته دراز کشیده بود رو تخت و به لطف قرص های آرامبخش خواب بود.فرنام : بذار بیدارش کنم آروم تکونش میدم و اسمشو صدا میکنم که پلکاش تکون میخوره اما بازشون نمیکنه  گونشو میبوسم و موهاشو ناز میکنم فرنام : عزیزم بسه دیگه خواب پاشو یچیزی بخور پاشو قربونت بشمچشماشو به زور باز میکنه و بهم نگاهی میکنه زیر لب اسممو صدا میکنه آیدا : فرنام ؟فرنام : جانم عشقمآیدا : سرم درد میکنه فرنام فرنام : چیزی نیس عزیزم یکم غذا بخور خوب میشی بیا کمکت میکنم پاشو پشت کمرشو میگیرم و سر جاش میشینه. عظیمه سینی غذارو روی تخت میذاره و میگه عظیمه : خانم حالت بهتره ؟ آیدا مظلوم سرشو به معنی آره تکون میده و چیزی نمیگه عظیمه : خودم بهتون غذا میدم شمام عین دخترمی قاشق غذارو میگیره جلوی دهن آیدا اما آیدا انگار که چیزی یادش اومده باشه نگاهی بهم کرد و با غم گفت آیدا : فرنام مامان بابام زنگ نزدن ؟ فرنام : عزیزم زنگ زدن اما نمیتونستم شرایطمونو بهشون بگم نگران میشدن گفتم مریض شدی و سرما خوردی الان بهشون زنگ بزن و باهاشون صحبت کنبعد از اینکه آیدا غذاشو خورد و با پدر مادرش صحبت کرد ، انگار حالش بهتر شده بود و  ازین بابت خیالم راحت شد . باید از شمال میرفتیم. به عظیمه گفتم تمام وسایل و لباسای منو آیدارو از ویلا  جمع کنه.نشسته بودم تو حیاط و به  اتفاقات بد اون شب فکر میکردم. هروقت یادش میوفتم خون جلو چشمامو میگیره . ای کاش میتونستم خودم با دستای خودم اون دوتا حرومزاده رو بکشم . اما حالا تو زندان میپوسن تا آدم بشن . پکی به سیگارم میزنم که صدای آیدا پشت سرم باعث میشه برگردم و نگاش کنم . آیدا : کی از اینجا میریم فرنام ؟فرنام : حالا که حالت بهتر شده همین امروز میریم  گفتم عظیمه بره ویلا وسایلاتو جمع کنه آیدا با بغض گفت آیدا : شیدا کی بود فرنام ؟ من بخاطر شیدا باید تقاص پس میدادم مگه اون کی بود ؟با عصبانیت و حرص چند پک آخر هم به سیگار میزنم و پرتش میکنم روی زمین و با کف پام لهش میکنم با همون اخم و جدی میگم فرنام : یه زن هرزه بود که قبل تو باهاش رابطه داشتم. هیچوقت فکر نکن من عاشق همچین زنایی بودم . تو زندگیم زنای زیادی بودن اما دلم فقط تورو خواست که ای کاش نمیخواست من فقط تورو بدبخت تر کردم . آهی میکشم و ادامه میدم +اینجا مهمونی های زیادی میگرفتم و دوستامو دعوت میکردم . یکی از اونا مهدی بود که شمال زندگی می‌کرد. اسم دوس دخترش شیدا  بود و قرار بود باهم ازدواج کنن، اما همه چی از وقتی که شیدا پاشو گذاشت اینجا و باهم آشنا شدیم تغییر کرد .  شیدا مهدی رو دوست داشت ، اما بدش نمیومد با منم باشه.  اوایلش خیلی نخ میداد که محل نمیذاشتم میگفتم دوس پسرت رفیقمه و نمیشه اما اون حالیش نمیشد. یه شب که خیلی مست بودم اومد سراغمو باهم دیگه رابطه داشتیم .بعد که مستی از سرم پرید فهمیدم چه گوهی خوردم .گفتم فراموش کنه اما نکرد . بهم الکی گفت مهدی جریان رو فهمیده و باهاش بهم زده و ازین به بعد آزاده که با من باشه . اما بهم نزده بودن و هم منو هم مهدی رو فریب داد . مهدی همونی بود که اومده بود خونه و میخواست تلافیشو بوسیله ی تو سرم دربیاره . و اون یکی دیگه هم رفیقش امید بود که چاقو بهش زدی . آیدا ساکت بود و چیزی نمی‌گفت چشاش پر اشک شده بود و میدونستم الان توی دلش چه خبره و به چی فکر میکنه .بغل میگیرمش و موهاشو ناز میکنم. تو این سه روز خیلی با  خودم کلنجار رفتم. دیدن پریشونی آیدا ناراحتم میکرد. این اون زندگی نبود که میخواستم براش بسازم . باید آیدارو از خودم دور میکردم برخلاف میلم که عاشقش بودم . فرنام : بخاطر من خیلی عذاب کشیدی میخوام راحتت کنم آیدا بیا از اینجا که رفتیم همه چیزو فراموش کنیم و جدا بشیم...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 11:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-i0d7kwidnyil</link>
                <description>نصف شب با احساس تشنگی از خواب بیدار میشم . چراغ خوابو روشن میکنم و ساعتو میبینم که دو نصف شب بود . فرنام طاق باز خوابیده بود و خروپف میکرد. . از جام بلند میشم که میبینم پارچ آب کنارم خالیه. باید میرفتم آشپزخونه تا برای خودم آب می‌آوردم.  سعی کردم خیلی آروم اینکارو بکنم تا فرنام بدخواب نشه . سمت آشپزخونه که میرم صدای عجیبی رو از تو حیاط می‌شنوم. صدای چلیک چلیک  باز شدن در  توی تاریکی هیچی و دقیق نمیدیدم. با ترس و لرز پارچ آبمو پر میکنم و میخوام از اشپزخونه بیام بیرون که ، سایه ی کسی  از پشت در معلوم میشه در با لگد و صدای بدی باز شد و بعدش اون سایه داخل خونه اومد . پارچ آب از دستم افتاد و شکست فقط تونستم جیغ بزنم و فرنام رو صدا کنم .دوتا مرد سیاه‌پوش با ماسک وارد خونه شدن و تا منو وسط هال دیدن سمتم حمله کردن .میخواستم فرار کنم اما اونا زودتر بهم رسیدن.  دوباره جیغ زدم و بلند اسم فرنام و داد زدم که موهام از پشت سرم کشیده شد و سیلی محکمی توی صورتم خورد.  افتادم روی زمین یکی از اون مردا سمتم حمله کرد و جلوی بینیمو  با دستمال گرفت زیر دستاشون تقلا میکردم و اما کم کم چشام سنگین شد و دیگه هیچی نفهمیدم.با سرگیجه ی بدی چشمامو باز میکنم. همه جا رو تار میدیدم و همه چیز کم کم داشت جلوی چشمام واضح می‌شد. سرم سنگین بود و میخواستم از جام بلند شم ، اما دستام  از پشت  بهم  بسته بود و چسب نواری پهنی هم روی دهنم بود . تازه متوجه ی  اتفاقات چند دقیقه پیش شدم ، که دو نفر سیاه‌پوش وارد خونه شدن و کتکم زدن و بیهوشم کردن. حالا ترس و وحشت اومده بود سراغم . فرنام کجاس ؟چرا نمیاد سراغم ؟ شروع کردم تقلا کردن و داد زدن ‌اما چون دهنم بسته بود کسی صدامو نمیشنید . منو توی اتاق روی صندلی بسته بودند. هر تقلایی میکردم بی فایده بود . در اتاق با صدای بد و وحشتناکی باز میشه و همون دو نفر سیاه‌پوش وارد اتاق میشن. هنوز نقاب روی صورتشون بود . خیلی میترسیدم . ینی میخواستن منو بکشن؟ چه بلایی سر فرنام آوردن که خبری ازش نیس؟  با این فکر ها شروع کردم گریه کردن . همینجور عین ابر بهار اشک می‌ریختم و از ترس میلرزیدم . دلم نمیخواست بمیرم آخه گناه من چیه مگه؟ .یکی از اون مردا آروم به اون یکی گفت برو بازش کن .مرده اومد سمتم و دستامو که از پشت بهم بسته شده بود رو باز کرد . و زیر بغلمو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد . تقلا کردم از دستش فرار ‌کنم که فشار دستش روی بازوم اونقد زیاد بود که استخونام می‌خواست بشکنه . در گوشم گفت :+ سعی نکن چموش بازی دربیاری وگرنه دخلتو همینجا درمیارم اون یکی مرده که وایساده بود و منو نگاه می‌کرد گفت  :_ دلت میخواد بدونی چه بلایی سر شوهرت عزیزت آوردیم الان میبینی و از اتاق رفت بیرون بعد از چند ثانیه فرنام با سرو صورت خونی روی زمین کنار پام افتاد . همون مرده شروع کرد لگد زدن تو شکم و کمر فرنام جلوی پای من . فرنام تمام صورتش خونی شده بود . جیغ میزدم و میخواستم جلوشو بگیرم که مرد دومی منو عقب میکشید . مرد اولی ول کن نبود و به قصد کشت فرنام و میزد فرنام بی جون و بی حال زیر پاهاش افتاده بود . و حتی نای ناله کردن هم نداشت . نمیدونستم برای چی دارن اینکارارو میکنن مگه فرنام چه گناهی داشت مگه اینا فقط دزد نیستن؟ شاید دزد نبودن اصلا و برای کشتن ما اومدن . مرد دومی که دستمو گرفته بود داد زد + بسه کشتیش قرار ما این نبود کسی بمیره ولش کنمرد اولی که به نفس نفس افتاده بود ، فرنام رو ول میکنه و فحش رکیکی هم میدهمن گریه میکردم و تو دلم خدا خدا میکردم فرنام چیزیش نشه و زنده بمونه . مرد اولی که فرنام و کتک میزد شروع کرد داد و بیداد کردن و حرفای رکیک زدن _ حقته بمیری عوضی ناموس دزد . به ناموس من دست درازی میکنی ؟ حالیت میکنم ناموس دزدی چه مزه ای داره از صدتا  مرگ برات بدتره روبه مرد دومی که منو گرفته بود میکنه و میگه _ دهنشو باز کن آمادش کن این فرشته کوچولورو وقتشه مرده چسب روی دهنمو محکم میکشه که پوست دور لبم بدجور میسوزه . جیغی میزنم و اسم فرنام و صدا میکنم با دست بزرگش روی دهنمو میگیره و در گوشم میگه + آروم باش نمیکشیمش یه تصفیه حساب کوچولو فقط باهاش داریم و چه حیف که تو باید بهاشو بدی هر چی آروم باشی و تقلا نکنی کمتر اذیت میشی و بعد شروع میکنه خندیدن توی دلم میگفتم خدایا میخوان چه بلایی سرم بیارن؟! آرزو میکردم منو بکشن ولی اون بلا رو سرم نیارن . من طاقت ندارم  بلایی سرم بیاد خودمو میکشم . مرد اولی موهای فرنامو چنگ میزنه و صورتشو که خونی و بی‌حال بودو و میاره بالا و داد میزنه _ دوسش داری نه؟ مثل من که شیدارو دوس داشتم ولی تو چیکار کردی ؟ اونو ازم گرفتی صدای ناله های فرنام بلند میشه و با تمام زور و توانی که داره ، لگدی به مرد میزنه که موهای فرنامو ول میکنه. فرنام ازین موقیعت استفاده میکنه و حمله میکنه سمتش و با اون بدن بی جونش شروع میکنه کتک زدن مرد سیاه‌پوش دومی منو دنبال خودش میکشونه که تقلا میکنم و با گریه میگم + فرناممم کمکم کننن فرنام فرنام داد زد فرنام: کاری به زنم نداشته باش اون بیگناهه ولش کن انتقامتو از من بگیرررر ولی اونو ول کن مرد سیاه‌پوش اولی دستای فرنامو از پشت میگیره و با خنده میگه _ تقاص گناه تورو باید زنت پس بده تقصیر خودته. نگران نباش امید هواشو داره نمیذاره بهش بد بگذره یکم خوش گذرونی میکنن بعدش رفع زحمت میکنیم ....فرنام چنان داد میزد که چهار ستون خونه میلرزید فرنام: ولش کن حرومزادههههههه  دوتاتونو میکشم مرد قهقه میزد و برای جری تر کردن فرنام حرف های رکیک تر دیگه ای میزد تا فرنام رو دیوونه کنه ._ امید کار تو که تمام شد بعدش نوبت منه از همچین عروسکی نمیشه دل کند منم بی نصیب نمونم .و دوتایی باهم میخندیدن. مرد سیاه‌پوش دومی منو انداخت روی کاناپه و شروع کرد درآوردن لباساش  هنوز ماسکش رو صورتش بود . + خوشگله میخوام یه حال حسابی بهت بدم کیف کنی حتی بهتر از اون فرنام هرزه .جیغ میزنم و التماس میکنم بهم کاری نداشته باشه اما دست بردار نبود.  میدونستم قرار نیس بیخیال من بشن ، وقتی اومد سمتم و می‌خواست به زور لباسامو از تنم دربیاره ، با مشت و لگد تو سرو سینش میکوبیدم و هلش میدادم . همینجور که میزدمش ماسک از روی صورتش میوفته زمین .شوکه شده بهم نگاه میکنه قیافه ی کریه و زشتش و که میبینم میخواستم بالا بیارم . دستی به صورتش میکشه وپوزخند میزنه + عیب نداره گمونم بدون ماسک بیشتر حال میده خوب شد درش آوردی وحشی کوچولودوباره حمله میکنه سمتم  و به زور تاپمو توی تنم جر میده که .....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 09:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق برباد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-it1x7iwabtb8</link>
                <description>سرنوشت من مانند کتابی پاره است!و تو همان صفحه ای هستی؛که باد،با خود برد.امروز دلم گرفته است . آدم معمولا شب ها به این حس دچار می‌شود نه صبح زود. صبح که از خواب بیدار شدم بجای آنکه با نشاط و پرانرژی باشم ، طبق معمول پرده های اتاق را کنار بزنم تا نور ،اتاقم را روشن کند ،دست و صورتم را بشویم و صبحونه موردعلاقه ام را درست کنم و با اشتها بخورم و انگیزه ای برای کار و درس هایم داشته باشم ،به جای این ها فقط یک چیز به ذهنم آمد .هنوز خسته و بی رمق روی تخت دراز کشیدم و انگیزه ای برای بلند شدن ندارم.چرا؟چون احساس میکنم  یک چیزی کم بوده.چه قبلا که شب ها تا صبح بیدار میماندم و روز هارا میخوابیدم و وقتم را تلف میکردم. چه الان که هدف و امید به فردا و آینده دارم و شب تا صبح میخوابم به امید آنکه فردا به کارهایم برسم.بیشتر که فکر میکنم میبینم الان همه چیز خوب و مرتب و منظم سرجایش قرار دارد .من عوض شدم برنامه هایم عوض شده اولویت های زندگی ام عوض شده بیشتر به خودم فکر میکنم و خودم را چقد با ارزش و مهم میدانم اما!یک چیزی کم است.در ذهنم مدام این جمله تکرار می‌شود&quot;زمانی که هیچکس صبح ها بیدارت نمیکند؛زمانی که هیچکس شب ها برایت صبر نمیکند،و زمانی که میتوانی هر کار که میخواهی بکنی،چه صدایش میکنی؟ آزادی یا تنهایی؟چارلز بوکوفسکی &quot;عشق بر باد رفته ی من؛ میخواستم بدانی که وقتی  که  بودی تنها بودم و وقتی هم نبودی باز هم تنها ماندم.بود و نبودت یکی بود و فرقی به حال من نداشت . تنها یک رنج و درد عمیق برای من به جا گذاشت ، که هر زمان به تو فکر میکنم حسش میکنم. قبلا همش منتظر تو میماندم تا تورا ببینم اما حالا وقت خودم را با انتظار تلف نمیکنم .اما هنوزم گاهی اوقات به تو فکر میکنم به اینکه چقد دلم میخواست کنار تو بمانم و اینکه چقد دلم تنگ شده .الان بیشتر به این نتیجه میرسم که هیچ چیز جز تنهایی نمی‌تواند انسان را از پا دربیاورد. من تنها نیستم کنارم آدم هایی هستند که خیلی مرا دوست دارند اما باز هم چیزی کم است .عشق برباد رفته ی من تورا باید از دور دوست داشت . نزدیک شدن به تو فرقی با مرگ تدریجی ندارد. کنار تو افسرده و خسته بودم بدون تو تنها و دلتنگ عشق برباد رفته ی من یادم آمد چقد دوستت داشتم و هنوزم کمی دارم اما باید بیشتر خودم را دوس داشته باشم تا بتوانم زنده بمانم. تو رفتی اما زندگی جاریست و ادامه دارد امروز بیشتر از روز های دیگر احساس تنهایی میکنم اما ادامه می‌دهم.عشق بر باد رفته ی من هر کجا که رفتی و هر کجا که هستی حضور نامرئی مرا حس خواهی کرد .دستت را میگیرم و دنبالت هر کجا که خواستی می آیم.در تنهایی هایت شانه ات میشوم تا گریه کنیدر خستگی هایت شادی غم کنارت خواهم بود و اگر روزی دوباره عاشق شوی دست تو را در دست معشوقه ات می‌گذارم و برای خوشبختی ات آرزو میکنم .همیشه به تو نگاه میکنم . از دور از جای خیلی خیلی دور این نامه امیدوارم روزی به دستت برسد از طرف عاشق برباد رفته ی تو سوگند...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 08:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و شش</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B4%D8%B4-lankbtcjlozx</link>
                <description>به چهار چوب در تکیه میدم و نگاش میکنم . فرنام جلوی آینه ی روشویی صورتشو اصلاح میکرد و همزمان آهنگی رو سوت میزد . از توی همون آینه، نگاهی بهم میکنه و با لبخند میگه فرنام : میدونم میخوای چی بگی آیدا .تورو خدا روزمونو خراب نکن. همین یه امروزم تحمل کن فقط  بعدش میرن پی کارشون .پوزخندی میزنم و میگم + هه من تحمل نمیکنم فرنام نمیخوام تحمل کنم من با این دوستای مزخرف و جلف تو هیچ جا نمیام اگه اینقد دوست داری خودت باهاشون برو بگرد من همینجا میمونم. فرنام تندی صورتشو میشوره و حوله ی صورتو از جا حوله ای برمی‌داره و میکشه به صورتش در کمال خونسردی و با لبخند حرص دراری میگه فرنام : عزیزم قربون اخمات شم بیخیال شو دیگه اونقدرا هم فک میکنی بد نیستن اصلا کاری ندارن به تو که + تو دوستاتو بیشتر از من میشناسی خودت میدونی چجورین اون از سامان و زنش که زنش تو بغل تو میرقصه و عشوه برات میاد جلوی شوهر بیغیرتش اونم از تینا و سعید فقط کم مونده بود لخت بشن وسط اینقد مست بودن و هیچی حالشون نبود . بعد تو بجای اینکه دکشون کنی برن میگی امروز باهم بریم بیرونفرنام میاد جلو و بغلم میکنه دستشو روی موهام میکشه و تو چشمام زل میزنه فرنام : عزیزم اونا دوستای منن تا فهمیدن اینجام اومدن زشته اگه بخوام بیرونشون کنم خب خودشون نمیرن چیکار باید بکنم همین یه امروز و تحمل کن بعدش میرن توی چشمام دنبال تایید و رضایت می‌گشت با بی میلی گفتم + فقط امروز بعدش از اینجا میرن فرنام : قربون تو بشم من محکم گونمو بوس میکنه و میگه فرنام: زود آماده شو پس آیدا و خوشحال و سوت زنان از دستشویی میره بیرون. با خودم گفتم فقط همین امروزه آیدا ، اینهمه چیز رو تحمل کردی، امروز دیگه میرن و خلاص میشی از دستشون....بعدازظهر بود و همگی به بازار ساحلی اومده بودیم تا کمی خرید کنیم . فرنام دست منو گرفته بود و آروم کنار همدیگه قدم میزدیم .  سعید و تینا به هر مغازه ای که میرسیدن خرید میکردن . تینا وقتی لباسی خوشگل می‌دید از ذوق جیغ میزد و دست سعید و می‌گرفت و میکشوند تو مغازه و مجبورش میکرد بخره .سعید از قیافش معلوم بود حسابی کفری شده بود و چیزی نمیتونست بهش بگه . بیچاره پولاش از دست تینا ته کشید. سامان و مرجان هم عین منو فرنام شونه به شونه کنار هم راه میومدن و ویترین های مغازه باهم نگاه میکردن .  طاها هم که کار براش پیش اومد و با ما نیومد و عذر خواهی کرد. من برای خودم چیزی نخریدم اما برای مادر خودم و بابا و مادر فرنام و پدرش و همینطور فرحان سوغاتی خریدم.  فرنامم که چند دقیقه ای تنهام گذاشت و گفت باهاش نرم تا یه چیزی بخره و برگرده. وقتی خرید ها تمام شد ،چون وقت ناهار بود به رستوران رفتیم . فضای بیرون  رستوران دلباز و با صفا بود، برای همین  ما روی تخت نشستیم که منظره ی تماشایی جنگلی و سرسبز و فواره ی سنگی زیبایی جلومون بود . سفارش کباب جگر و کوبیده دادیم که تو این هوا می‌چسبید . فرنام و سامان و سعید با هم گپ میزدن و هر از گاهی بلند میخندیدن.  منو تینا و مرجان هم کنار هم صحبت میکردیم . البته من کمتر حرف میزدم . مرجان: آیدا همیشه اینقد کم حرفی تو نکنه از حضور ما ناراحتی ؟+ این چه حرفیه شما دوستای فرنامین پس دوستای منم محسوب میشین فقط یکم بی حوصله و خستم چیزی نیس البته که داشتم چرت و پرت میگفتم اما نمیخواستم با رفتار زشت کاری کنم دوستای فرنام ازم برنجن چون فرنام ناراحت می‌شد.  تینا: آیدا نکنه حامله ای ؟ همش بیحالی .واییی فک کن بچه ی فرنام و ببینیم خیلی جالب میشه فرنام و کنار یه بچه ببینیم اصلا بهش نمیاد و خودشو مرجان بلند میخندن لبخند کج و کوله ای میزنم و میگم + نه حامله نیستم پریودم عقب نیوفتاده مرجان : نمیخوای اقدام کنی  برای بچه باید عجله کرد وگرنه خیلی دیر میشه+ تا ببینم چی پیش میاد خودت چی تو چرا بچه نمیاری ؟ دیدم که قیافش گرفته شد و توهم رفت آهی کشید و چیزی نگفت تینا هم دلداریش میداد تینا : مرجان یبار بچه به دنیا آورده تا دوسالگی هم کنارش بود ولی بعدش مریض شد و مرد . بعد از اونم نتونست بچه دار بشه چشمای مرجان پر از اشک میشه دلم براش خیلی سوخت .اصلا فک نمی‌کردم زنی که تا همین چند دقیقه پیش بخاطر کارای دیشبش ازش بدم میومد ،الان دستمال میگیرم جلوش تا اشکاشو پاک کنه و دلداریش میدم . + عزیزم  خیلی متاسفم امیدوارم دوباره یه روز بتونی مادر بشی و تلخیای گذشته رو فراموش کنی مرجان اشکاشو پاک کرد و تشکر آرومی کرد فرنام و سعید و سامان متوجه ی ما شدن و نگران نگاه میکردن .سامان : چیشده خانما ؟تینا : هیچی شما سرگرم دلقک بازی خودتون باشید حرفای زنونه میزنیمبا اومدن سینی های کباب داغ و تازه ،همه چیزو فراموش کردیم و شروع کردیم غذا خوردن.خسته و کوفته بوت های پاشنه بلندمو از پام درمیارم و پرت میکنم رو زمین. پاهام از خستگی زوق زوق میکرد .فرنام کاپشنشو درمیاره و دراز میکشه رو تخت خواب فرنام : اخیش چقد خستم ولی خیلی خوش گذشتا مگه نه ؟ + اوهوم خوب بود . ولی خیلی دلم برای مرجان سوخت فرنام همونجور که ساعد دستشو گذاشته بود روی چشماش و دراز کشیده بود گفتفرنام : بخاطر بچش ؟+ آره فک نمیکردم همچین سرنوشتی داشته   فرنام : آره زن بیچاره ایه اینارو اینجور نبین ظاهرا خیلی سرخوش و شادن اما خیلی مشکلات دارن فرنام انگار که چیزی یادش اومده باشه سیخ میشینه سرجاش و با هیجان میگه فرنام : آیدا الان وقت چیه اگه گفتی ؟ چشم غره ای بهش میرم و با بی میلی میگم + وقت حمامه میخوام دوش بگیرم فرنام امشب خستم حوصله ندارم توم بخواب فرنام  از روی تخت بلند میشه و توی کیسه های خریدی که روی زمین گذاشته بودیم دنبال چیزی میگرده .همینجور که توی کیسه های خرید سرک میکشید گفت فرنام : منظورم اون نیس یچیز دیگه میخوام نشونت بدم سورپرایزه. + چیزی برام خریدی مگه ؟ سرشو به معنی آره تکون میده و میگه فرنام: صبر کن وایسااا پیداش کردم یالا چشماتو ببند نبینیاااا و دیدم یه جعبه رو از توی کیسه درآورد و قایم کرد پشتش فرنام : ببند دیگه زود باش چشمامو میبندم خیلی کنجکاو بودم بدونم چی خریده فرنام پشت سرم میره و بغلم میکنه بوسه ای  روی گونم میذاره .از حس  سردی زنجیر و پلاک دور گردن و سینه ام میفهمم برام گردنبند خریده .فرنام : حالا چشماتو باز کن چشمامو باز میکنم .یه زنجیر ساده و ظریف طلا که   دوتا قلب بهم متصل بهش آویزونه دور گردنم میبینم. که تو یکی از قلب ها اسم فرنام و توی یکی دیگش آسم آیدا نوشته بود .دستمو میکشم روش و لبخند میزنم . واقعا خوشم اومده بود کی وقت کرد اینو برام بگیره ؟  + خیییلی قشنگه فرنام کی وقت کردی اینو بخری ؟ فرنام : اینو قبلاسفارش کردم دوستم که طلافروشی داره برامون بسازه. امروز بهم گفت بیام تحویلش بگیرم میخواستم با آوردنت به اینجا سورپرایزت کنم و  این هدیه رو بهت بدم .قلبامون جفت همه هیچوقت از هم جدا نمیشن فرنام و آیدا همیشه کنار هم می‌مونن مگه نه ؟ گردنمو داغ و نرم میبوسه که تنم مورمور میشه دستای گرمشو روی بازوهام حرکت میده فرنام : جواب نمیدی ؟ نمیخوای با من بمونی تا آخرش؟ +فرنام من نمیدونم چی بگم من ازت خیلی دلخورم فرنام: هیییییش چیزی نگو دلم نمیخواد هیچوقت این گردنبند از گردنت دربیاد. قلبامون هیچوقت ازهم جدا نمیشه مگر اینکه من بمیرم....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 11:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و پنج</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-rogyvqlb5yr7</link>
                <description>با سروصداهایی که از بیرون میومد ، پلکای سنگینمو به زور باز میکنم . چشمامو میمالم و به ساعت روی میز کنار تخت نگاه میکنم . اتاق تاریک بود و شب شده بود باورم نمیشه اینقدر خوابیده بودم .سریع از جام بلند میشم . لباس خواب صورتیمو با یه شلوار جین خاکستری و یه هودی سفید رنگ عوض میکنم و موهامو مرتب میکنم. بخاطر خواب زیاد صورت و لبام کمی پف کرده بود که بامزه شده بودم.  از اتاق میزنم بیرون و با کنجکاوی این ور و اون ور نگاه میکنم. خبری از کسی نبود. پس این سرو صداها از کجا میومد. صدای خنده های بلند مردونه از توی حیاط شنیدم فرنام رو صدا میکنم و به حیاط میرم . چندتا مرد و دوتا زن به همراه فرنام دور هم نشسته بودن و قلیون میکشیدن بساط عیش و نوششون به راه بود. آتیش روشن کرده بودن و دور هم میگفتن و میخندیدن .گلومو صاف میکنم ، اولین کسی که سمتم برمیگرده و نگام میکنه فرنامه ، و بعدش بقیه بهم خیره میشن . فرنام تا منو میبینه از روی صندلیش بلند میشه و سمتم میاد فرنام : عزیزم بلاخره بیدار شدی میخواستم بیدارت کنم اما دلم نیومد بیا با رفیقام آشنا شو دستشو میذاره پشت کمرم و منو به جلو هل میده یکی یکی منو به همه معرفی میکرد .فرنام : این سامانه اینم خانمش مرجان باهاشون سلام و احوال پرسی میکنم   و اوناهم بابت ازدواجمون تبریک گفتن .  فرنام با دست رفیقای دیگشو نشونم میده فرنام : ایشون تینا خانم پارتنر آقا سعید تینا قیافه ای سرتاسر عملی داشت. فک کنم هیچ جایی نبود که عمل و تزریق نکرده باشه با این حال یجوری نگام میکرد انگار ملکه ی زیباییه. تینا با طعنه و کنایه به فرنام  میگه تینا : هیچ باورم نمیشه تو زن گرفتی اصلا متاهلی بهت نمیاد ینی دیگه دست کشیدی از دختر بازی ؟منکه باورم نمیشه .و همه میزنن زیر خنده حرف تینا خیلی بهم برخورده بود و یجورایی تحقیر آمیز بود .با اینحال چیزی نگفتم و ساکت موندم که فرنام جوابشو داد .فرنام : آیدا عشق منه لطفا دیگه از گذشته نگید همسرم ناراحت میشه تینا یکم رعایت کنسعید پارتنر تینا در حالی که دود قلیونشو توی هوا فوت میکنه میگه سعید : دستخوش داداش سلیقت بیسته خوش اومدی به جمع ما زن داداش از آشناییت خوشبختم .آخرین نفر پسری بود که با ژست خاصی  گیتار  دستش گرفته  بود و داشت  تار های گیتارو کوک میکرد .نیم نگاهی بهم میندازه معلوم بود خجالتیه. بهم آروم سلام کرد و تبریک گفت. از این همه رفیقای پاچه پاره و جفنگ فرنام همین یدونه پسر سرو ساده و خجالتی بود که خیلی تعجب کردم .فرنام : ایشونم آقا طاها پسر گل و خوب و نمونه ی اکیپمونه که همه میزنن زیر خنده و یجورایی انگار داشتن مسخرش میکردن تا تعریف سعید : هه بگو بچه مثبت خالص سوسول مامانی برام جالب بود که طاها هیچ واکنش بدی نسبت به تمسخر اونا نشون نمیداد و همینجور با تار های گیتارش ور میرفت و فقط در جوابشون لبخند ملیح میزد‌.فرنام کنارش برام جا باز میکنه تا بشینم و دستاشو دور شونم میندازه. همگی دور آتیش جمع شده بودیم و هر کسی یچیزی میگفت .مرجان : آیدا جان یکم از خودت برامون بگو فرنام گفته آرتیستی و گالری نقاشی داری .+   توی دانشگاه هنر خوندم و الانم مشغول کار و تدریس خصوصیم .مرجان : چه عالی خیلی دلم میخواد تابلوهایی که کشیدی رو ببینم + میتونی یه روز بیای به گالریم خوشحال میشم سر بزنی مرجان : سر فرصت مناسب حتما میام تینا  میپره وسط حرفمون و میگه تینا:حالا اینارو ول کنید تو بگو چجور مخ این فرنام جونور رو زدی اینکه دم به تله نمیداد.قبل از  اینکه من چیزی بگم فرنام لب باز میکنه و میگه فرنام : چون آیدا مثل دخترای دیگه نبود صاف و ساده و پاکه سعید اینبار وارد بحث میشه و به فرنام تیکه میندازه سعید : دقیقا مثل خودت و همه غش میکنن از خنده فرنامم در جوابشون فقط پوزخند معناداری زد .از این جمع و رفیقای فرنام چندان احساس خوشایند و خوبی نداشتم . خیلی زشت می‌شد اگه دورهمیشونو ترک میکردم . حرفاشون همه تحقیر آمیز همراه با نیش و کنایه بود . مست بودن و به هر چیزی الکی میخندیدن.  فرنام داشت توی مشروب خوردن زیاده روی میکرد‌ . پیک ششم یا هفتم بود که دستشو گرفتم و آروم گفتم بسه دیگه نخور .فرنام : همین دیگه آخریشه عزیزم و بلند گفت به سلامتی همتووووون و گیلاسشو سر کشید .سامان با چشمای قرمز و خمارش و لحن کشدار گفت سامان : شما به سلامتی جمع نمیخوری آیدا خانم ؟ + من زیاده روی نمیکنم تینا که مست شده بود الکی میخندید و داشت چرت و پرت میگفت تینا : طاها چرا بیکارییییییی یه آهنگی بزن میخوام برقصممممم .و بعد از سر جاش بلند میشه و دور خودش تاب میخوره و مسخره بازی درمیاره .طاها هم شروع به زدن آهنگ کرد . تینا دست سعید رو گرفت برد وسط و تو بغل سعید میلولید . سعیدم که تو حال خودش نبود . با حرکاتی که اصلا شبیه رقص نبود تن و بدن تینارو دست میکشید و مرتب جلوی همه لب میگرفتن .فرنام بوسه ای روی گونم میذاره و توی گوشم میگه فرنام: بیا ماهم برقصیم مثل اینا اخمی میکنم و میگم + اینا کم مونده جلوی همه لخت بشن و س.ک.س کنن اینا دیگه کین فرنام ؟فرنام خندید و گفت فرنام : اینا مستن  نمیفهمن چه غلطی میکنن بیخیال عظیمه میاد پیشمون و به فرنام میگه: عظیمه : چیزی نیاز ندارید آقا ؟ فرنام سری به نشونه ی نه تکون میده و میگه برو مرجان با عشوه اومد سمت فرنام و دستشو گرفت مرجان : ای بابااااا تو که با زنت نمیرقصی لااقل بیا با من برقص نبینم اینجور گوشه گیر شدی فرنام خاااان دست فرنام و کشید و بلندش کرد. فرنام یه نگاهی به من و یه نگاهی به مرجان کرد با اکراه رفت وسط و شروع کردن رقصیدن باهم . چشمام داشت از حدقه درمیومد این چه حرکت زشت و مسخره ای بود .جلوی من فرنام و کشوند دنبال خودش .آدم اینقد وقیح و بی حیا ؟ دلم میخواست بزنم زیر گوشش و بگم مگه خودت شوهر نداری زنیکه شوهرت اینجا دسته بیله مگه؟! با حرص و ناراحتی نگاشون میکنم .صدایی کنار گوشم گفت :سامان : فرنام که زن مارو قاپید میای باهم برقصیم خوشگله ؟ با تنفر و انزجار تو صورت هیز سامان نگاه میکنم مستی از سرو روش می‌بارید .عین خیالشم نبود زنش تو بغل فرنام با عشوه میرقصه .+ بهتره بگی زنت فرنام و قاپید و کشوند وسط اگه پارتنر رقص میخوای برو زنتو از بغل فرنام جمع کن باهاش برقص .سامان که توقع این برخوردمو نداشت جا خورد و چیزی نگفت و سکوت کرد . اعصابم خورد شده بود و تحمل این جمع مزخرف و نداشتم . از سر جام بلند میشم و بدو بدو سمت خونه میرم . فک کنم اونقدر مست بودن که حتی منو موقع رفتن هم ندیدن  . چشمام پر شده بودن و دلم میخواست گریه کنم . یه گوشه وایسادم و چشمامو پاک کردم . و به این فکر میکردم کی قراره اینا گورشونو گم کنن و برن. نمیدونم چقدر گذشت که صدایی رو پشت سرم شنیدم طاها : از اینکه فرنام با مرجان رقصید ناراحت شدی ؟ برگشتم سمتش طاها پسری با قد متوسط اندام لاغر و چشمهایی گردو براق بود . لبخند مهربونی بهم زد و گفت: طاها : چرا اومدی اینجا فرنام دنبالت میگرده + خودت چرا اینجایی ؟ طاها دوباره با همون لبخند میگه طاها : اومدم دستشویی + خیلی خب بفرما برو طاها : تو شبیه اونا نیستی واسه همین فرنام تورو انتخاب کرده برام عجیبه تو چرا فرنام و انتخاب کردی ؟+ چون دوسش دارم  طاها : فرنام خیلی خوشبخته که تورو داره . رفتارتو با سامان دیدم حواسم بود بهت چه پیشنهادی داد . اونا همینطورین سامان و مرجان خیلی زیاده روی میکنن و اصلا هیچی براشون مهم نیس . صدای فرنام و می‌شنوم که بلند اسممو صدا میزد و دنبالم می‌گشت .اون شب سردرد رو بهانه کردم و دوباره به اتاق خواب برگشتم تا مهمانای فرنام برن ، اما شب نشینیشون زیاد طول کشید و هر چقدر منتظر فرنام شدم نیومد .روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوختم . کاش نگار یا دلسا پیشم بودن خیلی به بودنشون احتیاج داشتم . خیلی تنها بودم میون اینهمه آدم . صدای قهقهه هاشون  عصبانیم میکرد . سعی کردم بهش فکر نکنم . چشمامو بستم و زیر لب برای خودم آهنگ میخوندم تا چیزی نشنوم .کم کم چشمام گرم شد و دوباره خوابیدم ....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 15:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-yyrcmfjuwvhr</link>
                <description>قطرات باران ریز و نم نم می‌بارید. از سرما لبه های ژاکت پشمیمو بهم نزدیک میکنم و دستامو توی جیبم میبرم. فرنام نیم نگاهی بهم میندازه و بخاری ماشینو زیاد میکنه . هر دو توی سکوت ، بدون اینکه حرفی بینمون ردو بدل بشه به آهنگ ملایم خارجی پلی شده توی ماشین گوش میدیم. اونقدر وایب آهنگ خوب و دلنشینه که منو توی خلسه فرو میبره .سرمو به شیشه ی ماشین تکیه میدم  و به این فکر میکنم  چرا اومدیم شمال؟ الان چه وقت مسافرت بود. به مسیر سرسبز شمال نگاه ميندازم . روی شیشه ی سرد  ها میکنم . لکه ای سفید و مه گرفته  روی شیشه میشینه ؛ با نوک انگشتم روی اون لکه ی مه گرفته ، یه قلب کوچولو که از وسطش یک خط شکسته میگذره  میکشم. تو یه تیکه از قلب  ، اول اسم خودمو مینویسم و تیکه ی دیگش ، اول اسم فرنامو. فکرم پر میکشه به گذشته های دور . موقعی که نوجوون بودم، منو مامان بابا و خانواده ی عمو محمد خیلی باهم شمال میومدیم . یادش بخیر خیلی خوش می‌گذشت. هنوز صدای خنده های شاد منو دلسا و آرش تو گوشمه .  تو گذشته  غرق شده بودم که صدای فرنام منو از خاطرات پرت کرد بیرون .فرنام : به چی فک میکنی ؟بهش نگاه میکنم یه دستش رو فرمون بود و تمام حواسش به جاده بود .+ به خاطرات گذشته . قبلا خیلی زیاد شمال میومدیم با دلسا اینا بیشتر خاطرات خوبم اینجاس .فرنام نیم نگاهی بهم میکنه و با لبخند میگه فرنام : خب تعریف کن برای منم حوصلم سر رفته از بس ساکت بودیم .فرنام آهنگو کم میکنه و منتظر میمونه تا حرف بزنم. منم که میبینم خیلی مشتاقه و حوصلشم سر رفته شروع کردم از خاطرات گفتن.+ نوجوون بودم من سیزده سالم بود اومده بودیم دریا . من عاشق دریا و ساحلم ،همیشه تا می‌رسیدیم میگفتم میخوام برم شنا کنم . یه تیوپ بادی شنا هم تازه خریده بودم که قورباغه ای بود و دوسش داشتم . دلسا خیلی زود پرید توی آب و به منو آرش آب می‌ریخت و خیسمون میکرد . منم تیوپم زیر بغلم گرفته بودم و میخواستم برم تو آب که آرش شیطنتش گل میکنه و اونو از دستم میقاپه و با خودش میبره تو آب .منم با جیغ رفتم دنبالش و ازش خواستم  بهم پسش بده ولی لجبازی میکرد و نمیداد و به حرص خوردنام میخندید . منم زیاد نمیتونستم برم جلوتر چون شنا بلد نبودم و میترسیدم، دیگه خیلی حرصی شده بودم دلو زدم دریا و رفتم وسط آب که موج بزرگی اومد و منو کشوند زیر آب. تو آب دست و پا میزدم دلسا و آرش خیلی ترسیده بودن همینطور خانواده هامون. اول از همه آرش اومد سمتم و منو از زیر آب کشوند بالا، بعد بابا و عمو محمد اومدن فک کردن غرق شدیم. خلاصه آرش منو نجات داد ولی خب بعدش کتک مفصلی هم خورد سر کرم ریختناش منم سرمای بدی خوردم. فرنام که با دقت گوش میداد  کنجکاو پرسید فرنام : با آرش خیلی راحت بودی؟+ آره از بچگی باهم  بزرگ شدیم . منو دلسا و آرش همیشه باهم بودیم .فرنام دندون قروچه ای میکنه. قیافش مث کسی شده بود که انگار  داشت حرص میخورد.  فرنام : پس با این حساب خاطره زیاد با هم دارین!+آره خب همینطوره فرنام پوزخندی میزنه و میگه فرنام: حتما دوسشم داشتی ؟از سؤالش تعجب می‌کنم +اون فقط یه دوسته  فکرای بیخود نکن فرنام اخمی میکنه  و میگه فرنام: فکری نکردم . خیلی خب دیگه رسیدیم...به دورو برم نگاه میکنمیه خونه ی ویلایی شیک استخردار که حیاطش پر از گل و گیاه و درخت بود . از ماشین که‌پیاده میشیم  باغبونی که مشغول هرس کردن درختچه ها بود تا فرنام و میبینه ابزار کارشو میندازه زمین و بدو بدو میاد سمت ما . باغبون : خوش اومدی آقا نگفتین امروز میایید وگرنه به عظیمه میگفتم براتون ناهار تدارک ببینن فرنام در حالی که چمدونارو از ماشین در میاره میگه فرنام : یهویی تصمیم گرفتیم بیایم مشکلی نیس هر چی درست کنه میخوریم فقط زودتر آماده کنه باغبون بهم سلامی میکنه که متقابلا جوابشو میدم .باغبون : چمدونارو بدید من آقا فرنام میارم براتون فرنام دستمو میگیره و با هم محوطه ی سرسبز ویلارو قدم میزنیم .+ اینجا مال کیه فرنام ؟فرنام : مال منه + چرا قبلا بهم نگفتی اینو ؟فرنام لبخندی مرموزانه میزنه و میگه فرنام : حالا گفتم دیگه+ چرا اومدیم اینجا ؟ فرنام : میخواستم اینجارو نشونت بدم  وارد ویلا که میشیم فضای خونه خیلی شیک و با سلیقه دیزاین شده بود. تابلو ها ،فرش ها ،مبلمان و پرده ها همه به روز و هارمونی قشنگی باهم داشتن . اما نمیدونستم چرا فرنام وجود همچین ویلایی رو از من مخفی کرده بود . خانم تپل و نسبتا چاقی با موهای مش کرده و پوست سبزه که به نظر می‌رسید از خدمه ی خونست میاد جلوی ما .نگاهی از سرتاپا بهم میندازه و چشم غره ای بهم میره که ازین رفتارش اصلا خوشم نمیاد و بهم برمیخوره رو به فرنام با چرب زبونی میگه :عظیمه : آقا  فرنام ازین ورا دلمون براتون تنگ شده بود همش به این عباس میگفتم چرا خبری از فرنام خان نیس  الان به عباس گفتم بره خرید کنه تا برای شما و مهمونتون غذا درست کنم .فرنام لبخندی میزنه فرنام : مهمون نیس عظیمه همسرمه ازدواج کردم با همسرم آیدا آشنا شوعظیمه  با چشمای از حدقه دراومده حالا داشت به من نگاه می‌کرد و بعدش به حلقه ی توی دستم خیره شد.انگار که باورش نمیشد فرنام زن داشته باشه هول شد و با خجالت بهم گفت :عظیمه : ای وای ببخشید .من نمیدونستم شما زن آقا فرنامی براتون خیلی خوشحال شدم خیلی مبارک باشه خوشبخت بشین الهي .خیلی جدی و خشک گفتم + پس فک میکردی من کیم که تا منو دیدی بهم چشم غره رفتی و سرتاپامو با تحقیر نگاه کردی ؟عظیمه خنده ی زورکی و مسخره ای تحویلم داد و گفت عظیمه : من غلط بکنم خانوم من کی باشم تحقیر کنم شما تاج سری این حرفا چیه  پوزخندی میزنم و به فرنام نگاه میکنم + انگار آقا فرنام خیلی اینجا مهمون می‌آورده ؟فرنام  گلوشو صاف میکنه و میگه :فرنام : شروع نکن آیدا . بهتره الان با عظیمه بری اتاقمونو بهت نشون میده یه دوشی بگیر استراحت کن من میرم جایی کار دارم زود برمیگردم .و بعد به عظیمه اشاره میکنه تا منو ببره عظیمه گرد و قلنبه که هیکلش منو یاد توپ مینداخت جلوم حرکت میکنه و شروع میکنه وراجی کردن ،خیلی هم تند تند و بدون مکث حرف می‌زد و لهجه ی شمالی داشت  .عظیمه : منو عباس خیلی آقا فرنامو دوس داریم . خیلی پسر گلیه مهربونه به ما خیلی میرسه باور کنید خانم اصلا یه روز فکرشم نمیکردم آقا فرنام ازدواج کنه . خانم بفرما اینجاست اتاقتون .در اتاق و باز میکنه و اشاره میکنه برم تو  خودشم پشت سرم میاد.+ چرا فکر نمیکردی یه روز ازدواج کنه؟عظیمه میخنده و میگه: عظیمه : خب خیلی شیطنت داشتن هرشب اینجا مهمونی بود و آدما و دخترای جورواجور میومدن اما آقا فرنام دل به هیچکسشون نمیداد .+ من تا الان نمیدونستم فرنام همچین ویلایی داره آخرین بار کی دختر اومده اینجا؟ عظیمه : خیلی وقته ما دیگه آقا فرنامو ندیدیم اینجا بعد از اون آبرو ریزی زنیکه شیدا دیگه آقا نیومد .میخواستم ازش در مورد شیدا بپرسم که فوری حرفشو عوض کرد و گفت :عظیمه : خانم چیزی لازم داشتین بهم بگین  من برم به کارام برسمو در مقابل چشمای پر از سوال من خیلی زود رفت و درم پشت سرش بست....</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 09:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی ماه پارت چهل و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@www.sogand.davoodi77/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%B3%D9%87-qvqdsxkk7rec</link>
                <description>صدفبا کنجکاوی جعبه ی مخمل قرمز رنگ جواهراتمو زیرو میکردم + چرا پیداش نمیکنم آه پس کجاس آرش در حالی که در حال بستن کراواتش بود نگاهی بهم انداخت و گفت آرش : چی گم کردی ؟ + گردنبندم نیس آرش هر چی میگردم نیس تو همین جعبه گذاشته بودمش میخوام بپوشمش ولی نیس چیکار کنم حالا ؟آرش میاد سمتم و نگاهی سر سری به جعبه های جواهراتی که رو میز آرایشم پخش و پلا کرده بودم میندازه و میگه آرش : عزیزم اینهمه گردنبند داری حالا امشب اینو نپوش داره دیرمون میشه ها برگردیم پیداش میکنی.کلافه و با حرص میگم + نمیشه فقط اون به لباسم میاد باید پیدا بشه همینجاهاس وایسا ببینمآرش پوفی میکشه و بیخیال میگه آرش : صدف فقط بجنب نمیخوام دیر برسیم + تو نگران دیر رسیدنی ؟ دارم میگم گردنبندم گم شده آرش مگه کم پولشه؟ باید پیداش کنم آرش که حوصله‌ی غرولند و ناچ و نوچ گفتنامو نداشت باشه ای گفت و  از اتاق زد بیرون .تمام کشو ها رو گشتم اما نبود که نبود. یهو فکری به سرم میزنه نکنه کار همین دختره اس. غیر از اون کی به اتاق منو آرش دسترسی داره . دختره ی نمک نشناس . با عجله سمت اتاق خواب آیهان میرم ،داشت پوشک آیهان و عوض میکرد که مچ دستشو گرفتم و تو صورتش داد زدم + به بچه ی من دست نزن دختره ی دزد پرستار سریع دستشو عقب میکشه و با ترس و لرز بهم چشم میدوزه دست و پاشو معلوم بود گم کرده و زبونش بند اومده بود که بیشتر مطمعن شدم کار خودشه .پرستار: ممممن چ چ چ چی کار ک ک کردم خانوومبه تته پته افتاده بودصدف : میدونم کار خودته گردنبند منو چیکارش کردی یالا بگو ببینم از صدای دادو فریادم آرش با عجله میاد توی اتاق آرش: چیشده؟ چشای سوالی و کنجکاو آرش بین منو پرستار ردو بدل می‌شد .+ آرش این دختر دزدی کرده گردنبند منو برداشته مطمئنم کار خودشه. تا قبل از اون چیزی از خونمون گم نمیشد از وقتی این اومده داد و نعره ی آرش باعث شد خفه بشم و صدام قطع بشه آرش : صدف معلومه چی میگییییی در شان توعه اینجور حرف زدددددن ؟ از کجا معلوم کسی دزدیده باشه به کسی الکی تهمت نزنپرستار با گریه در حالی که صداش میلرزید گفت پرستار: آقا بخدا من هیچی برنداشتم من اصلا اتاق شما نرفتم دست به هیچی نزدم آقا من یه دختر بدبختم به پول اینکار احتیاج دارم اما حاضر نیستم دزدی کنم حلال حروم سرم میشه آقا آرش با لحن لطیف تر و آروم تری بهش گفت آرش :  گریه نکن همسرم اشتباه کرده هنوز هیچی معلوم نیس برای خودش بریده و دوخته و با چشم غره بهم نگاه میکنه + ولی آرش جز اون کی شب تا صبح همش خونس مگه کس دیگه ای هم غیر اون هست بهش شک کنم ؟ کی اومده خونمون که خبر نداشتیم ؟ آرش میره توی فکر و سکوت میکنه پرستار همینجور عین ابر بهار اشک میریخت .آرش : کسی وقتی ما خونه نبودیم نیومد اینجا؟پرستار کمی فکر کرد و در حالی که با دستاش اشکاشو پاک میکرد با هق هق گفت پرستار : آقا خودتون میدونید هر چی بشه هر کس بیاد من بهتون میگم چند روز پیش  فقط پدر زنتون اومده بودن بهتونم گفتم که سریع هم  رفتن .آرش انگار که چیزی یادش اومده باشه فوری گفت آهااا سوالی نگاش کردم و گفتم + چیشد الان ینی میخواد بگه کار پدر منه پدر من از دختر خودش دزدی کرده ؟ توم وایسادی اینجا چیزی بهش نمیگی؟ برات متاسفم آرش آرش : صدف من چیزی نگفتم شلوغش نکن + برو کنار آرش حالمو داری بهم میزنی تنه ای بهش میزنم و از کنارش رد میشم .به اتاق خواب که میرم سریع گوشیمو از روی میز برمیدارم و شماره ی مامانمو میگیرم. صدای آروم مامان و می‌شنوم .+ الو مامان خوبی ؟صبا: سلام دخترم خوبم تو و آرش خوبین؟+ خوبیم. مامان ازت یه سوالی داشتم بابا چند شب پیش اومده بود خونه ی ما؟صبا: خبر ندارم عزیزم اون که هر جا میره نمیگه به من+ مامان تو چجور زنی هستی خبر نداری از کارای شوهرت از خونه ی من دزدی شده من میگم کار پرستار آیهانه دختره با گریه زاری میگه بابات اومده بود اینجا زودم رفت .صبا: ای وای خاک به سرم دزدی شده چیو بردن؟ چه ربطی به بابات داره نکنه آرش فک میکنه کار مسعوده؟+ آره داره آبروم میره مامان . بابا خونه ی من چی میخواست؟ دارم دیوونه میشم اگه کار بابا باشه تو صورت آرش چجور نگاه کنم ؟!مامان سکوت میکنه یهو صداش عین بمبی توی گوشم میترکه صبا: ای واااای پس بگو چرا این چند روز عجیب شده بود حسابی شادو شنگول بود. بهش گفتم چته گفت لاتاری  بردم. کلی هم چیز خرید برای خونه که منو سینا تعجب کردیم خدا لعنتش کنه حالا چی به آرش میگی ؟+ چی بگم ؟ بگم پدرم از من دزدی کرده تا بدهی هاشو صاف کنه؟ بگو آخه پول نیاز داشتی به خودم میگفتی چرا اینکارو کردی با من ؟همینجور که با گوشی صحبت می‌کردم، سرمو برگردوندم و آرش و پشت در دیدم که داشت به حرفام گوش میداد.بدون اینکه چیزی بگه از پشت در ناپدید شد . حتما تمام حرفامو شنیده بود . اون لحظه دلم میخواست از خجالت بمیرم. بازم بخاطر کارای بابا شرمنده و خجالت زده شدم بیشتر از همیشه از بابا نفرت پیدا کردم ...***************************************************کیانا توی این مدت کمی که اینجا بودم به آیهان عادت کرده بودم. دلم براش خیلی تنگ می‌شد . ولی باید از اینجا میرفتم . برای آخرین بار آیهانو که ناز روی تخت خوابیده بود نگاه کردم . لپای گلیشو بوسیدم و باهاش خداحافظی کردم . دلم خیلی گرفته بود . تمام وسایلمو جمع کردم و توی ساکم ریختم. توی پذیرایی آقا آرش نشسته بود و غرق فکر بود . به دیوار زل زده بود . احتمالا اونم خیلی ناراحت بود . حتما متوجه شده که دزدی کار پدر زنش بوده . آهی میکشم و بهش نزدیک میشم صدای قدم های پامو که میشنوه ، بلاخره چشماشو از دیوار برمی‌داره و بهم نگاه میکنه و بدون هیچ حرفی بهم زل میزنه. وقتی بهم نگاه می‌کنه قلبم تند تند تو سینه میکوبه  و خجالت میکشم .سرمو ميندازم پایین و میگم _ آقا من نمیتونم دیگه اینجا بمونم تهمت دزدی برای من خیلی سنگینه من دزد نیستم . نفس عمیقی میکشه  و آروم میگه آرش : میدونم. ازت معذرت میخوام از طرف صدفم معذرت میخوام فهمیدیم کار کیه لازم نیس بری ._ صدف خانم دیگه منو اینجا نمیخواد دوس نداره کنار آیهان باشم .آقا آرش کلافه شده بود و از چهرش قشنگ مشخص بود . از جاش بلند میشه و روبه روم می ایسته. قدش خیلی از من بلندتر بود . با لحن مودبی مثل همیشه میگه آرش : خواهش میکنم نرو آیهان بهت نیاز داره . صدف تو شرایطی نیس بتونه ازش مراقبت کنه . تو این مدت خوب به پسرم رسیدی بهت اعتماد کردم، سخته کسیو پیدا کنم عین تو مراقب پسرم باشه . اما اگه خودت دلت نمیخواد دیگه بمونی مشکلی نیس .توی دلم میگم من چجور میتونم از این آدم دور بشم؟ قلبم خیلی این آدم حمایتگر و دوس داره از طرفی به آیهان هم عادت کردم ، درسته رفتار صدف خانم اذیتم میکنه اما تا الان بخاطر آقا آرش و آیهان اینجا موندم. حتی دیگه فهمیدم پول بهانس ؛ من دلم میخواست هر روز آقا آرش و ببینم صداشو بشنوم. میدونستم دارم گناه میکنم، عاشق مرد زن و بچه دار شده  بودم اما دست خودم نبود . اگه از اینجا میرفتم دیگه نمیتونستم آرش و آیهان و ببینم قلبم از این فکر گرفت . _من دوس دارم بمونم اما صدف خانم آقا آرش  بدون معطلی حرفمو قط کرد و گفت آرش: اون مشکلی نداره همه چیز حل شد...</description>
                <category>*Sogand*</category>
                <author>*Sogand*</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 11:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>