<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود شیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@xerxes_ii</link>
        <description>یک موجود زنده‌ی 46 کروموزومی- مدیر توسعه کسب و کار هوآوی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:48:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/153027/avatar/E6288i.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود شیری</title>
            <link>https://virgool.io/@xerxes_ii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاست های یابش مشتری(Customer Acquisition)</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%B4-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8Ccustomer-acquisition-huxpwmtyqu92</link>
                <description>به تازگی مطالعه ای در مورد مبحث پیچیده و جذاب Customer Acquisition داشتم و به قول پیمان یوسفی الحق و الانصاف چیزای خیلی خوبی ازش یاد گرفتم. یکی از اون موارد، مرزبندی مشخص Acquisition با مارکتینگ بود. اصولا تو کشور ما خیلی از سازمان ها مبحث Acquisition رو در چارچوب وظایف مارکتینگ میبینن ولی اون چیزی که من با کمک برخی از اساتید و همچنین با مطالعه به دست آوردم این بود Acquisition با توجه به خروجی مالکیت محوری که داره میتونه در حوزه کاری تیم های تجاری شرکت ها دسته بندی بشه. در ادامه سعی میکنم بیشتر توضیح بدم(ببخشید کلمات انگلیسی این متن یکم زیاده و دلیلش هم اینه که من معادل فارسی این لغات که البته کاربرد بیزنسی داشته باشن رو بلد نیستم).چند وقت پیش یکی از اساتید که چون از ایشون اجازه نگرفتم نمیتونم به اسمشون اشاره کنم مثال جالبی زدن، ایشون عقیده داشتن که مارکتینگ به تنهایی مثل ساخت یک ایستگاه اتوبوسه که مشتری های شما رو راهنمایی میکنه تا از این طریق بتونن سوار اتوبوس شما بشن، اما پیاده سازی استراتژی های Acquisition هست که به ما این قدرت رو میده که تصمیم بگیریم از افرادی که داخل ایستگاه اتوبوس ایستادن چه کسی رو سوار کنیم. بیشتر کسب و کارهای  پلتفرمی استراتژی های هدفمند Customer Acquisition رو در لایه تامین کننده پیاده سازی میکنن و در سطح متقاضی ترجیح میدن که هرکسی دلش خواست سوار اتوبوس بشه، ولی نقدی که من نسبت به این رویه دارم اینه که شاید این سیاست مخل شخصیت پردازی برند اون سازمان باشه و در دراز مدت یا حتی میان مدت بسته به نوع محصول هویت برند شما رو از بین ببره.در یک جمله اگه بخوام بگم تفاوت مارکتینگ با Acquisition چیه میتونم اینطوری بیان کنم که مارکتینگ سعی در این داره که برای شما Brand Recognition به وجود بیاره ولی Acquisition تمرکزش بر ایجاد Revenue هست و دقیقا به همین خاطره که میگن ماهیت تجاری داره. حالا ممکنه بپرسید خب فرقش با Lead Generation چیه؟فانل خریدبه تصویر بالایی دقت کنید، به طور ساده اگه بخوام بگم خب اینطوریه که مشتری در ابتدا با محصول شما آشنا میشه، بعد اگه از این آشنایی خوشنود باشه محصول شما رو تو پس زمینه فکریش قرار میده و بعد از مقایسه و یک سری فرآیندهای ذهنی دیگه تصمیم میگیره که محصول شما رو بخره یا نه!در واقعا Lead Generation تو مرحله اول اتفاق میفته، Lead Acquisition در مرحله دوم اتفاق میفته و در نهایت در مرحله سوم Lead Conversion.اما Customer Acquisition سیاستی هست که در تمامی مراحل این فانل اجرایی میشه! اینم بگم که تو خیلی از سازمان ها Customer Acquisition فقط در سطح مرحله اول و دوم اعمال میشه و مرحله سوم رو به خاطر حساسیتی که وجود داره(مثلا به خاطر تنوعی که تو جنس مشتری های هدفشون دارن، Leadها رو حتی امتیاز بندی می کنن) به یه تیم جداگانه میسپارن.در قسمت انتهایی این مطلب هم اگه بخوام یه دسته بندی داشتم روی کانال هایی که باید حتما در مبحث Acquisition Marketing با توجه به جنس مشتری مد نظرتون روی اون ها مانور بدید اشاره کنم میتونیم به این دسته بندی برسیم(سعی کنید از بررسی هیچ کدوم قافل نشید، ولی متناسب با اون مشتری ای که مد نظر دارید سراغ این کانال ها و برید روشون بودجه خرج کنید، به طور کلی کمتر برندی تو دنیا پیدا میشه که ادعا کنه همه میتونن مشتری بالقوه‌ش باشن).سرچ ارگانیک Organic Searchسرچ تبلیغاتی Paid Searchشبکه های اجتماعی ارگانیک Organic Social Mediaشبکه های اجتماعی تبلیغاتی Paid Social Mediaایمیل Emailریفرال Referralsهمایش و رویدادها Eventsآفلاین(بیلبورد، تلویزیون...) Offlineیه دسته بندی کلی هم اگه داشته باشیم از ابزارها و استراتژی هایی که بتونید روی اون ها مانور بدید برای اینکه یک مشتری با ارزش رو تصاحب کنید(با تاکید مجدد روی تمرکز بر ابزارها و استراتژی هایی که همسو هست با جنس مشتری مد نظر شما) میتونیم این لیست رو داشته باشیم:بهینه سازی موتورهای جستجوگر SEO--- جهت تاثیر بر سرچ ارگانیکبازاریابی محتوایی-- جهت تاثیر بر سرچ ارگانیکبلاگ نویسی-- جهت تاثیر بر سرچ ارگانیکبازاریابی شبکه های اجتماعی-- جهت تاثیر بر شبکه های اجتماعی ارگانیک و تبلیغاتیبازاریابی ویدیویی-- جهت تاثیر بر سرچ تبلیغاتی و شبکه های اجتماعی ارگانیک و تبلیغاتیریتارگتینگ ایمیلی- جهت تاثیر بر ایمیلاسپانسرینگ--جهت تاثیر بری سرچ تبلیغاتی، شبکه های اجتماعی تبلیغاتی و تبلیغات آفلاینمشتری ستایی! Customer Spotlight-- جهت تاثیر بر ریفرال*از دو طریق میتونه این اتفاق بیفته سعی میکنم تو مطلب بعدیم بیشتر در این مورد بنویسم، یکی اینکه از مشتری های موفق فعلیمون بخوایم از داستان همکاری شون با ما بگن، دو اینکه بهشون اجازه بدیم محتوای تولیدی ما رو به راحتی با بقیه به اشتراک بذارن(بهشون خوراک بدیم).محتواسازی دروازه ای Gated Content-- جهت تاثیر بر روی همه کانال ها*تو این روش ما سعی میکنم به ازای هر محتوایی که تولید کردیم و در هر کانالی که منتشر کردیم از مشتری اطلاعات دریافت کنیم(تا بتونه از دروازه رد بشه) مثل ایمیل، شماره تماس یا هرچیز دیگه ای! چون اینطوری ما مخزنی از اطلاعات افرادی رو خواهیم داشت که نسبت به محتوای ما حساسیت داشتن و این خودش یه سند هست که نشون میده اونا ممکنه همون مشتری باشن که ما میخوایم.Gated Contentسیاست های ارزش گذاری محصول--جهت تاثیر بر روی همه کانال ها*بعضی وقتا freemium کردن یک محصول یا حتی گرون کردن یک محصول!! یا مثلا اضافه کردن عبارت &quot;یکی بخر، دو تا ببر&quot; (نه حالا انقدر کلیشه ای) یا یک تخفیف مقطعی، باعث میشه مشتری شما بدون نیاز به تلاش عجیب غریبی از سمت شما تصمیمش رو برای خرید بگیره.هدف ما از پیاده سازی این سیاست ها چیه؟CAC- Customer Acquisition Costچرا؟ چون هرچقدر بتونیم این عدد رو پایین تر بیاریم و تعداد جذب بالاتر بره میتونیم نرخ بازگشت سرمایه جذاب تری رو به مدیرعامل یا سرمایه گذار نشون بدیم(بازم یه دلیل دیگه که میگم این مبحث خیلی جنس تجاری داره).چطوری این هزینه ها رو پایین بیاریم؟ سه تا راه اصلی وجود داره!اول اینکه باید حتما نرخ تبدیل وبسایتمون رو بالا ببریم، خیلی وقتا مشکل اونجاییه که کلی Lead روی وبسایت یا اپلیکیشن ما میاد ولی به خاطر انبوهی از کاستی های بیزنسی و محصولی اون مشتری جذب ما نمیشه و محصول ما رو ترک میکنه! اینو به چشم دیدم که دارم میگم.دوم اینکه برای مشتری های فعلیتون ارزش های بیشتری خلق کنید، اینا مشتری هایی هستن که دو مرحله از همون سه مرحله فانل رو جلو اومدن، به علاوه اینکه اگه همین مشتری ها رضایت داشته باشن برای شما کلی مشتری ریفرال دیگه میارن و به شدت هزینه های جذب شما رو کاهش میدن!سوم اینکه همونطور که در بالا هم اشاره کردم خیلی بهره ور کانال ها و استراتژی های جذب مشتری تون رو انتخاب کنید، قرار نیست هر برندی بیلبورد بره تو خیابون! یا حتما روز 10 تا ویدیو بسازه، چیزی رو ارائه بدید که مشتری بالقوه محصول شما میخواد ببینه! اگه مشتریان محصول شما افراد ناشنوا هستن، رادیو محل مناسبی برای تبلیغ نیست.ببخشید تو این مطلب خیلی پرحرفی کردم، ممنون میشم اگه شما هم از تجربیاتتون برای من بنویسید.</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 13:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش و پرورش مشتری!</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-kljpjuxh0g2a</link>
                <description>خیلی وقتا پیش میاد که میبینیم تو کسب و کاری که داریم اجزای داخلی به خوبی چیده شده و محصول خیلی کامل و جامع و شاملی داریم، ولی بیزنس ما اونطور که میخوایم رشد نمیکنه! یعنی اصلا استقبالی ازش نمیشه در حالی که با در نظر گرفتن صرفه جویی زمانی و مالی محصول انتظار یه استقبال شکوهمندانه رو از سمت مشتری داشتیم، این حالت به خصوص در کسب و کارهایی با ماهیت B2B و البته با رویکردی خلاقانه و نوآورانه مثل شرکت های استارتاپی زیاد اتفاق میفته و میتونه با ایجاد حس ناامیدی، اون سازمان و آدماش رو به زمین بکوبه!یکی از حلقه های مفقوده‌ای که باعث میشه بازار یک محصول به اندازه شایستگی های ذاتی اون محصول رشد نکنه-به خصوص در مورد محصولات نوآورانه و تخصصی- اینه که شما اصلا مشتری آموزش دیده و آگاهی ندارید!یعنی چی؟ بذارید یه مثال بزنم، مثلا تصور کنید که شما در قرن 18 میلادی اینترنت رو اختراع کردید و با کلید واژه هایی  مثل &quot;اینترنت پرسرعت&quot;، &quot;پهنای باند اختصاصی&quot; و &quot;سرعت آپلود باورنکردنی&quot; در حال تبلیغ محصول خودتون هستید در حالی که مشتری شما داره از بقیه میپرسه که چطوری میتونه &quot;از آمریکا به آفریقا تلگراف بزنه؟&quot;و یا &quot;میشه عکس هم با تلگراف فرستاد؟&quot;. اینجا اینطوری میشد که بعد از چند ماه یا چند سال هزینه مارکتینگی به این نتیجه میرسیدید که خیلی محصولتون به درد بخور نیست و جای رشدی نداره، پس بهتره اختراعتون رو بندازید تو سطل زباله!استراتژی محتوایی شما نباید فقط معطوف به معرفی خودتون باشه، بلکه باید در این مسیر باشه که برای مشتری شما خلق ارزش کنه و &quot;نیاز&quot; مشتری شما رو هدف قرار بده. فرقی نداره که مشتری شما کی باشه و از چه جنسی باشه مطمئن باشید چیزی که مشتری دنبالشه، رشد و یادگیری و توسعه است. حالا اگه شما این رشد و یادگیری و توسعه رو در اختیارش قرار بدید چه اتفاقی میفته؟ مشتری به محصولتون به چشم یک &quot;ارزش&quot; نگاه میکنه.یه نگاه به بیلبوردها و بنرها و تبلیغات اینترنتی و تلویزیونی بندازید، اکثرشون رو &quot;چیزی که میخوان بگن&quot; تمرکز داره، نه رو چیزی که &quot;مشتری دنبالشه تا بشنوه&quot;! اما چکار کنیم تا این مسیر عوض شه و بتونیم مشتری محصولمون رو آموزش بدیم؟ پنج تا سرفصل اصلی برای این موضوع وجود داره:1-ثابت کنید که میدونید درد مشتری چیه!همه ما دوست داریم از کسی کمک بگیریم که مطمئنیم درد ما رو خوبی حس میکنه. اگه بتونید درد مشتری رو پیدا کنید میتونید به خوبی ویژگی های محصولتون و یا حتی استراتژی های توسعه محصولتون در بر اساس همین نیازها بچینید و در قالب مرحم درد اونا رو به مشتری تون ارائه بدید!میپرسید این دردها رو چطور میشه شناسایی کرد؟ باید از مشتریتون بپرسید! از طریق ایمیل، پیامک، تماس و هر راه ارتباطی که به ذهنتون خطور میکنه.2-بذارید مشتری از اشتباهای شما درس بگیره!اگه اشتباه و شکستی در توسعه یک محصول داشتید، اطلاعات این شکست ها رو شفاف و مستقیم در اختیار مشتریان خودتون بذارید، این مسئله میتونه به شدت اعتماد مشتری شما رو جلب کنه و به مشتری این اطمینان رو بده که شما اجازه نخواهید داد که با آزمون و خطای غیر لازم و پرهزینه تو مسیر اشتباهی قرار بگیره. به علاوه اینکه آزادانه و شفاف صحبت کردن در مورد شکست ها و مسیر اشتباه شما رو تو ذهن مشتری در جایگاه &quot;رهبری&quot; اون صنعت قرار میده.3-بذار مشتری راجع به خودت بدونهصرف نظر از تعداد بازدید کنندگان سایت، یا تعداد اینفلوئنسرهایی که راجع به یه محصول یا برند حرف میزنن، هر سازمان و برند و محصولی مسیر خودشو طی میکنه و یک ارزش منحصر به فرد داره. سعی نکنید اوبر و لیفت و بوکینگ باشید، سعی کنید از این مجموعه ها یاد بگیرید و خودتون باشید و این &quot;خودتون&quot; رو به مشتری نشون بدید. هرچقدر آموزش مشتری از طریق پیوند با برند و محصول شما باشه ارتباط خاص تری بین شما و مشتری شما شکل میگیره و به قولی دیگه مشتری شما رو به پوست خیار نمیفروشه :)4-به مشتری یک مهارت کاربردی یاد بدیداز طریق ایجاد محتوای مختصر مفید سعی کنید مطالبی رو که همراستا با رسال محصولتون هست رو به مشتری یاد بدید، این محتوا میتونه یه توییت یا یه استوری باشه یا حتی یه بحث و گفتگو تو یه Forum. مثلا من خودم خیلی دوست داشتم بچه های ویرگول داخل توییتر یا اینستاگرام به من یاد بدن که چطوری میتونن با رعایت یه سری قوانین نگارشی، بازدید نوشته هام رو بالا ببرم!5-با همدیگه یاد بگیرید!نذارید مشتری فکر کنه که شما یه معلم مغرور و از خودراضی هستید بذارید مطمئن بشه که شما خودتون هم شاگردی هستید که اگه چیز جدیدی یادبگیرید اون رو صادقانه با بقیه همکلاسی ها شریک میشید و بهشون یاد میدید. اگه در مسیر توسعه محصولتون متوجه نکته جدیدی شدید سریعا اون رو با مشتریان خودتون در میون بذارید تا این اطمینان رو حاصل کنن که دارن با یه مجموعه پیشرو کار میکنن و رضایتشون بالا بره.در انتها، میخوان این موضوع رو به شما بگم که هیچ وقت &quot;خلق ارزش&quot; رو فراموش نکنید. زیگ زیگلر میگه: &quot;فراموش نکنید تنها در صورتی میتونید به هرچی میخواید برسید که به اندازه کافی به بقیه کمک کرده باشید تا به اونچه که میخوان برسن&quot;.</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 10:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی، باب دوم، در اخلاق درویشان، انطباق پذیری سازمانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D9%82-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-sokubjdsfect</link>
                <description>من و مدیرم مثلا :)امروز با یکی از مدیرای سابق خودم که ارادت بسیار زیادی هم به ایشون دارم در مورد &quot;انطباق پذیری&quot; یا Adaptation Level کارمندان در فضای کاری صحبت کردیم و این باعث شد که برم دنبال این موضوع جذاب و در موردش بیشتر بخونم! چون به نظرم یکی از موضوعاتی هست که خودم ضعف زیادی توش دارم و باید خیلی بهتر از این اینا روش کار کنم.خب اول بیاید ببینیم اصلا تعریف این &quot;انطباق پذیری&quot; چی هست؟انطباق پذیری هنر وفق دادن خودت هست با محیط پیرامون! یعنی اینکه به محض اینکه تو محیط جدیدی قرار گرفتی بتونی خودت رو با اون محیط هم دما کنی، بتونی کلیشه ها و باورها و استانداردهای محیط قبلی رو کنار بذاری و ویژگی هایی که تو محیط جدید ازت انتظار میره رو جایگزینشون کنی.شاید این موضوع در نگاه اول برای بعضی ها خیلی سخت به نظر بیاد و برای بعضی ها به شدت ساده! اما مطمئنم &quot;انطباق پذیر&quot; شدن نه انقدر سخته که نشه هنرش رو کسب کرد، نه انقدر آسون که کار هر کسی باشه.بیاید ببینیم حالا اصلا چرا این هنر انطباق پذیری رو یاد بگیریم؟ تجربه نشون میده که مدیران یه سازمان ارزش خیلی بیشتری برای نیروهایی قائل هستن که میتونن خودشون رو با تغییرات اصطلاحا آداپته کنن و کنار بیان، چون میدونن که هرچقدر انطباق پذیری بالاتری داشته باشی تو شرایط مختلف میتونی خروجی بهتری از کارت رو ارائه بدی و یه جورایی کسی رو معطل نمیکنی. یه موضوع دیگه هم اینه که وقتی آدم انطباق پذیری باشی و خیلی راحت بتونی با چالش تغییر محیط کنار بیای تو چشم بقیه نشون دهنده این موضوع خواهد بود که توانایی مدیریتی و رهبری بالاتری داری :)خلاصه بهت بگم وقتی بتونی این هنر رو یاد بگیری یعنی اینکه:نیروی کاری ارزشمندتری هستیرهبر بهتری خواهی بودآمادگی بهتری در مواجهه با مشکلات داریشاد و سرزنده تر خواهی بوداما خب چطوری میتونیم این مهارت رو تقویت کنیم و نیروی منطبق تری باشیم؟اولیش اینه که باید از اون &quot;محدوده امن&quot; یا &quot;Comfort Zone&quot; خودمون بیرون بیایم، یعنی سعی کنیم آدم ساختار شکنی باشیم و خودمون رو بنده رویه ها و استانداردهای رایج نکنیم، لزومی نداره یه کاری رو فقط به روش پیش فرض انجام بدیم! -چند تا از کارهای روزانه تون رو با یه روند تکراری و روباتیک انجام میدید که حتی دلیل انجامش به این روش هم نمیدونید؟ من که خیلی از کارهای روزانه ام اینطوریه!شنونده بهتری باشیم! وقتی بهتر و بیشتر و دقیق تر بشنویم خیلی بهتر و بیشتر و دقیق تر میفهمیم که تو فضای کاری پیرامون ما داره چه اتفاقی میفته و ما باید چه واکنشی داشته باشیم!بیشتر سوال بپرسیم! برای یاد گرفتن کار بقیه همکارا و مدیرا مشاهده کافی نیست، باید به صورت فعالانه و البته حرفه ای(فضولی تلقی نشه!) ازشون در مورد روش ها و کارها و تکنیک هاشون سوال بپرسیم و اطلاعاتمون رو زیاد کنیم.خودمون رو برای مواجهه با شکست ها و اشتباه ها آماده کنیم! به قول یکی از بزرگواران دیکته‌ی نانوشته غلط نداره! پس اگه میخوایم یه ارزش خلق کنیم و کار موثری انجام بدیم باید بدونیم که تو مسیرمون اشتباه‌هایی هم خواهیم داشت و این ترس از مرتکب شدن اشتباه باعث نشه که محافظه کار بشیم تا مبادا دست از پا خطا نکنیم.مثبت اندیش باشیم! تو این دنیا با این حجم از ابهام قرار نیست همه چی به کام ما باشه و خیلی وقتا ناملایمات زیادی ما رو درگیر خودشون میکنن، مهم اینه که از هر پیشامدی اون نکات مثبتش رو برداریم و به این فکر کنیم که زمان میتونه هر مشکلی رو حل کنه(این آیتم خیلی شبیه مقالات مجله سبز شد، ولی واقعیت داره به اون بعد کلیشه اش نگاه نکنید)از همکارامون یاد بگیریم! خیلی وقتا کافیه برای اینکه نیروی منطبقی باشیم یاد بگیریم که بقیه همکارای ما تو سازمان چطوری منطبق شدن! شاید یه فوت کوزه گری باشه و قضیه اصلا انقدر که ما فکر میکنیم پیچیده نباشه.کنترل بیشتری رو هوش هیجانی خودمون داشته باشیم! (من تو این مورد خیلی ضعف دارم!! خیلی!!!!)یعنی اینکه مطمئن بشیم تو موقعیت های احساسی مختلف همه چی تحت کنترل ماست و قرار نیست مثلا بعد یه مجادله کاری با مدیرمون یهو به خودمون بیایم و بگیم وای این چه کاری بود من کردم؟ این باعث میشه برای هر تغییری تو سازمان آماده باشیم.من که خودم سعی دارم از امروز و همین الان تلاش بیشتری روی این انطباق پذیری سازمانی داشته باشم تا محیط‌های کاری مختلفی که در اونها قرار میگیرم هم برای من خوشایندتر باشه هم برای همکارای من، به قول حضرت سعدی:شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدارپای مسکین پیاده چند رود کز تحمل ستوه شد بُختی/تا شود جسم فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختیگفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی بردی وگر خفتی مردی.خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت/شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت.</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 16:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده و صمیمی مثل دیوار!</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-qrtp4fen2xnm</link>
                <description>شرکت های بزرگ و یونیکورن‌های چند ملیتی همیشه یه الگو و بت برای نمونه های محلی خودشون بودن، همین الان تو همین اکوسیستم استارتاپی کشور ما نمونه های کوچک و بزرگ زیادی رو میشه به چشم دید که مواردی مثل بیزنس مدل یا حتی در موارد شدیدتر طراحی محصول یا حتی رنگ و اسم و لوگوی سازمانی خودشون رو از نمونه‌های خارجی الگوبرداری کردن! اما یکی از مهم ترین مواردی که به نظر من در این الگو برداری‌ها نادیده گرفته میشه بحث جامعیت پذیری و  انطباق فرهنگی اون محصول با بازار هدفش هست!سلیقه مشتری تو انتخاب و استفاده از یک محصول تو هر فرهنگی میتونه به شکل برجسته‌ای متفاوت بشه! یه جورایی شبیه به ذائقه غذایی.بین مجموعه‌ها و استارتاپ های ایرانی من یکی از منطبق ترین محصولات رو پلتفرم خرید و فروش &quot;دیوار&quot; میدونم. یادمه یه بار تو مصاحبه با حسام آرماندهی(موسس کافه بازار و دیوار) خوندم که میگفت موقعی که دیوار کار خودش رو شروع کرد حتی خودش هم انتظار یکصد هزار نصب تو سه ماه اول فعالیت این پلتفرم رو نداشته!(اگه اشتباه نکنم و حافظه‌ام منو درست راهنمایی کرده باشه) و خب الان هم بعد از 9 سال از شروع فعالیت دیوار با یه آمار نصب چند ده میلیونی جز شناخته شده ترین اپلیکیشن های ایرانی به حساب میاد.به نظر من جدای از موارد مشهودی مثل استراتژی های بازاریابی، اون چیزی که دیوار رو به این اندازه محبوب کرده ایرانی پسند بودن این اپلیکیشن هست. همه ما شاید بین استوری‌های اینستاگرام و توییتای تایم لاین این نقل قول طنز رو خونده باشیم که &quot;بابام از وقتی با دیوار آشنا شده داره از همه وسایل خونه عکس میگیره میذاره برای فروش، چند وقت پیش اومد از خود منم عکس گرفت!&quot;.همین نقل قول طنز در کنار آمار نصب بالای این اپلیکیشن به نظر من داره نشون میده که دیوار حتی میتونه برای یه آقای مسن که به اندازه ما جوون ترها ارتباط کمتری با تکنولوژی داره هم جذاب باشه! اما راز این جذابیت چیه؟به نظر من راز اون تو سادگی و دم دستی بودن ابزارهایی هست که دیوار در اختیار کاربر میذاره. از نظر کاربر، دیوار یه رسالت بیشتر نداره، اونم همینطور که از اسمش پیداست نقش یه دیوار رو داره که میتونی روش آگهی بچسبونی. دیوار &quot;Crazy Deal&quot; نداره، هوم پیج دیزاین شده و شیک و پیکی نداره، تو رو با انبوهی از بنرها و موشن‌ها مواجه نمیکنه، وقتی میخوای آگهی بذاری هزار تا آیتم واسه پر کردن ازت نمیخواد، دیوار اصلا کاری به کار تو نداره، دیواره فقط یه دیواره!اون چیزی که استفاده از دیوار رو برای من به عنوان یک کاربر جذاب کرده صمیمت و سادگی این اپلیکیشنه! دیوار انقدر صمیمیه که خیلیا آخر آگهی شون مینویسن &quot;با تشکر از سایت دیوار!&quot; درست مثل وقتی که یه جا به ما یه تریبون میدادن و آخر سخنرانی‌مون از دست اندرکاران تشکر میکردیم. دیوار نمیاد با یه تیتر درشت بنویسه که براتون کف قیمت بازار رو آوردیم، دیوار میذاره خودمون با یه جستجوی ساده بین آگهی ها بفهمیم کف قیمت بازار واسه اون محصولی که میخوایم رو چه عددیه، دیوار نمیخواد برای تو تجربه خرید آنلاین از والمارت یا هایپراستار رو ایجاد کنه، دیوار دنبال اینه که به تو تجربه خرید از راسته سمسارهای بازار تهران رو بده.خیلی از محصولات و اپلیکیشن های ایرانی بودن و هستن که با کلی ویژگی و امکانات ریز و درشت به کاربر ارائه میشدن، ولی سوالی که پیش میاد اینه که اصلا کاربر نیازی به این همه امکانات داره؟ شاید تنها ویژگی که کاربر از ما میخواد &quot;سادگی&quot; باشه! اگه Air BNB الان چندین رسته اقامتگاه رو به کاربر معرفی میکنه یا چند مدل آپشن برای لغو رزرو در اختیار کاربر میذاره آیا ما هم باید تو محصول داخلی مشابه خط به خط این امکانات رو به کاربر ارائه بدیم؟ مسلما خیر! چون Air BNB این فیچرها رو با توجه به بازار هدف، بلوغ بازار، بلوغ محصول و کلی عوامل دیگه پیاده سازی کرده، اینطوری بگم براتون که چیزی که باید از نمونه های خارجی یاد بگیریم کپی برداری از فیچر لیست و رنگ و لوگو و اسم نیست! مدل تصمیم گیری این شرکت ها برای محصولشون با توجه به جنس و ابعاد مختلف بازاره. نوکیا رو یادتون میاد؟ در رقابت با iPhone 4 اپل و سیستم عامل Android روی سایر برندهای تلفن همراه اومد گوشی Lumia 920 رو معرفی کرد با کلی فیچر و امکانات! این گوشی تو سال &quot;2012&quot; شارژ بی سیم رو پشتیبانی میکرد، با دستکش میتونستی از تاچ این گوشی استفاده کنی، با صفحه خاموش هم به تو ساعت و تاریخ رو نشون میداد و کلی امکانات دیگه شبیه به امکاناتی که به تازگی تو دو سه سال اخیر به گوشی های اندرویدی و محصولات اپل اضافه شدن! ولی چرا موفق نشد؟ به نظر من به خاطر شناخت اشتباه از بازار هدفش بود! رونمایی از ویژگی ها و امکاناتی که اصلا نیاز کاربر نیست.</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 10:35:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما یک تیم هستیم یا یک خانواده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-soedr2h4qfxo</link>
                <description>معمولا تو شرکت‌های استارتاپی و یا تو بیزنس‌های شبکه‌ای، مدیران خیلی سفت و سخت به همه میگن که ما اینجا یه خونواده ایم! اصلا این خونواده بودن شده نماد تاکید بر مسطح بودن ساختار سازمانی شرکت. ولی اگه واقعا به بطن هر شرکتی نگاه کنیم میبینیم که هیچ اثری از خونواده بودن رو نمیشه اون تو دید.کدوم خونواده‌ای بچه‌اش رو از خونواده اخراج میکنه؟ یا مثلا کدوم پدر و مادری با بچه‌شون جلسه میذارن که بهش بگن &quot;ببین ما فکر میکنیم تو خیلی مناسب این خونواده نیستی و باید دنبال یه خونواده جدید باشی!&quot;؟حالا بیاید از اون ور به قضیه نگاه کنیم. این موضوع که اعضای یک شرکت اعضای یک تیم هستند چطور؟ خیلی از مدیران سازمانی هستند که با تاکید بر همین جمله‌ی تیم بودن به خودشون اجازه میدن تا یک سیستم بی‌رحم، خشک و به دور از هرگونه حس اعتماد بسازن.در واقع این وسط یک برداشت اشتباه و منفعت گرایانه از جمله‌ی &quot;ما یک تیم هستیم نه یک خانواده&quot; رخ داده!طبق این برداشت خانواده=ناز کارمند رو کشیدن، تیم=برده‌داری نوین.بیزنس دیکشنری یک تعریف کامل و جامع از مفهوم تیم داره.A group of people with a full set of complementary skills required to complete a task, job, or project.Team members (1) operate with a high degree of interdependence, (2) share authority and responsibility for self-management, (3) are accountable for the collective performance, and (4) work toward a common goal and shared rewards(s). A team becomes more than just a collection of people when a strong sense of mutual commitment creates synergy, thus generating performance greater than the sum of the performance of its individual members.به کلماتی که Bold کردم نگاه کنید. چطوری میشه با یک نگاه بی‌رحمانه که تنها در جهت منافع مدیران یک سازمان هست عبارت &quot;هدف مشترک&quot; رو تعبیر کرد؟ تعبیری که خیلی از مدیران از تیم بودن سازمانشون دارن همین عبارت &quot;کلکسیونی از آدم‌ها&quot;ست. به این معنی که ما تعدادی نیروی انسانی هستیم که دور هم جمع شدیم تا شرکت رو به سمت اهدافی که مدیر سوق میده هدایت کنیم و هروقت مدیر حس کنه ما در جهت این اهداف نیستیم با ما خداحافظی میکنه، سمت شغلی ما رو تغییر میده و یا حقوقمون رو کم و زیاد میکنه.حلقه مفقوده این نگاه چیه؟ اینه که اگه یه نگاه به تیم‌های ورزشی بندازیم می‌بینیم که اساس و بنیان هر تیم ورزشی موفقی انسانیته. نظریات مدیریت میگن که آدما واسه خاطر سه چیز کار میکنن:پولاستقلالکمک رسانی دو جانبهما با پناه بردن به عبارت &quot;ما یک تیم هستیم&quot; نمیتونیم نقش کالایی به کارمند بدیم، چون در این صورت اصلا نیروی انسانی ما دیگه انگیزه ای براش باقی نمی‌مونه که بخواد حتی برای منافع شخصی ما(که اشتباهه کاملا) بجنگه. از طرفی داخل جوامع و اصناف کوچکتر وقتی خبر برخوردهای سخت گیرانه و به دور از انسانیت یک شرکت با نیروی انسانیش مطرح بشه دیگه نمیشه انتظار ورودی با کیفیت نیروی انسانی به اون شرکت رو داشت.پس اگه مدیر یک سازمان هستید به نظرم چند تا نکته رو در نظر بگیرید:سازمان شما اصلا و ابدا یک خانواده نیست! پس با نیروهاتون صادق باشیداگه به تیم بودن سازمان معتقد هستید تفسیر درستی از تیم بودن داشته باشید، تیمی که تیم نباشد تیم نیست! ها ها.اگه تیم بودن رو مساوی بهره برداری از افراد جهت نیل به اهداف شخصی خودتون میدونید حداقل سعی کنید که افراد تیم رو با روش‌های انسانی و محترمانه هدایت کنید، دست گذاشتن روی اهداف اولیه کاری یک فرد مثل پول، استقلال یا کمک رسانی اصلا روش خوبی برای انجام این کار نیست و در بلند مدت میتونه منافع شخصی خودتون رو هم به خطر بندازه.پایین همین پست شما به من بگید، به نظرتون در یک خانواده کار میکنید؟ در یک تیم؟ و یا یک بنگاه نوین برده داری؟</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 19:14:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توکیو یا نیویورک؟ مسئله این است...</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-z8yub9reagrb</link>
                <description>سبک‌های مدیریتی همیشه برای خود من یه موضوع مطالعاتی جذاب بودند! به نظرم تاثیری که یک سبک مدیریتی میتونه در خروجی تیم بذاره انقدر شگرف و جالبه که اگه یه مدیر سوای همه تخصص‌ها و مهارت‌های فنی که داره تمام انرژیش رو سر پیاده سازی یک سبک واحد از مدیریت برای نیروهاش بذاره میتونه به راحتی به خروجی دلخواهش برسه. دو تا از سبک‌های مدیریتی خیلی مطرح و معروف، مدیریت ژاپنی و مدیریت آمریکایی نام دارند که البته انقدر جامع، درجه یک و هوشمندانه هستند که باعث شدند الان ایالات متحده و ژاپن هردو از قدرت‌های بزرگ مدیریتی و اقتصادی جهان باشند. تو این نوشته میخوام براتون از تفاوت‌ها و ویژگی‌های مثبت و منفی این سبک‌های مدیریتی بگم تا ببینیم بسته به صنعت یا جامعه‌ای که در اون مشغول به کار هستیم و البته با توجه به روحیات شخصی و فرهنگی خودمون و تیممون کدوم سبک برای مدیریت فردی و گروهی ما موثرتر خواهد بود.طی تحقیقاتی که توسط Haire Ghisell و Porter انجام گرفته به این نتیجه میرسیم که مدیران ژاپنی به طور کلی از بقیه مدیران در دنیا و به صورت کاملا مشهود از مدیران آمریکایی مجزا هستند!مقایسه مدیرانمدیران ژاپنی به مراتب-در مقایسه با مدیران آمریکایی- بیشتر آماده پذیرش تعاملات دوجانبه انسانی در محیط کار هستند، متناسب با نقشی که در سازمان ایفا می‌کنند خودآگاهی بالاتری دارند و برای ارزش‌های سازمانی احترام ویژه‌تری قائل هستند. مدیران ژاپنی معمولا نسبت به مدیران آمریکایی اهداف سازمانی مرتبط با مباحث بهره‌وری بیشتر، رشد و ثبات سازمانی را نهادینه می‌کنند.همسویی و هم‌افزایی بین دستاوردهای شخصی و خلاقیت در مدیران ژاپنی نقش پررنگ‌تری در مقایسه با مدیران آمریکایی دارد و این درحالی است که رضایت شغلی و فردگرایی در مدیران آمریکایی نقش پررنگ تری در مقایسه با همتایان ژاپنی خود دارد.مقایسه کارمندانکارمندان ژاپنی در مقایسه با همتایان آمریکایی خود قابل اعتمادتر هستند و همچنین توانایی پذیرش دستورات مدیریتی که مربوط به سیاست‌ها و رویه‌های سازمانی است، در آنها بالاتر است.همچنین کار در بالاترین ظرفیت ممکن و کمک به سایر همکاران برای تلاش بیشتر، ارزش سازمانی مهم تری برای کارمندان ژاپنی به حساب می‌آید.در مقایسه با کارمندان آمریکایی، مراتب بالای تعهد و تلاش، مشارکت‌های سازمانی، روحیه همکاری، پذیرش دستورات و اعتماد به سیاست‌ها و آموزش‌های مدیریتی ویژگی حداقلی برای یک کارمند ژاپنی است.مقایسه عینیاگه بخوایم به طور کلی این دو سبک مدیریتی رو در یک نگاه و با مثال‌های عینی تر مقایسه کنیم به این نتایج خواهیم رسید:ژاپنی های پدرسالار یا آمریکایی‌های خود محور!اتکا و احترام بسیار زیاد سبک مدیریت ژاپنی به تصمیمات مدیر انقدر زیاده که بعضی‌ها ازش با عنوان فئودالیسم صنعتی یاد میکنند، در مقابل فردگرایی مدیریت آمریکایی انقدر به نقش خود افراد در تصمیم گیری بها میده که در خیلی از اوقات خروجی اون ظهور شخصیت‌های مطرح در عرصه مدیریت خواهد بود.تعهد یا خیانت؟مدیران ژاپنی تمام تلاششون رو میکنند تا در طول دوره‌ی کاری خودشون در یک کمپانی باقی بمونند در حالی که یه مدیر آمریکایی به تجربه‌ای که در یک شرکت کسب کرده به عنوان بنیانی برای تصاحب یک موقعیت در یک شرکت قوی‌تر و بهتر نگاه میکنه.یکی برای همه یا همه برای یکی؟خیلی از مدیران ژاپنی به دلیل تعهد ماورای تصور به سازمان حس کاملی از خودگذشتگی و همیاری را منتقل میکنند و این در حالیست که مدیران آمریکایی به شخص خودشان تعهد بیشتری نسبت به سازمان دارند به طوری که به محض دریافت یک پیشنهاد کاری مناسب‌تر آن را خواهند پذیرفت.امنیت شغلی یا مشاغل امنیتی؟امنیت شغلی برای یک مدیر ژاپنی تضمین شده است، حقوق و مزایای این مدیر گارانتی شده و این مدیر در بحران‌های سازمانی دغدغه‌ی فردی نخواهد داشت اما در شرکت‌های آمریکایی به محض قرارگیری در شرایط بحرانی رو به تعدیل مدیران و کارمندان خود می‌آورند.نتیجه گیرینتیجه گیری شخصی من از مقایسه این دوسبک به این صورته که به نظرم هر دو سبک مدیریتی مزایا و معایب خودشون رو دارند، در سبک مدیریتی آمریکایی فردگرایی، نظام سازمانی عمودی، تعهد پایین تر و امنیت شغلی پایین اگرچه در ظاهر شاید یک ضد ارزش به نظر بیاد ولی به شدت باعث تقویت روحیه جنگندگی، رقابت، سیری ناپذیری در سیر پیشرفت و الگوسازی شده.در سبک مدیریت ژاپنی جمع گرایی، احترام، ارزش‌های نهادینه، امنیت شغلی و تعهد ماورای تصور اگرچه باعث ظهور شرکت‌هایی با نیروی انسانی سخت‌کوش، بهره‌ور و متعهد شده اما به شدت باعث تضعیف انگیزه‌های فردی و میل به پیشرفت شده که خروجی این مسئله منجر به تبدیل سرمایه انسانی به یک جامعه عظیم مکانیزه و روباتیک میشه.شما چی فکر میکنید؟ به نظرتون کدوم سبک برای خود شما یا سازمان شما مناسب تره؟ یا اصلا آیا با توجه به عقبه‌های فرهنگی و اجتماعی کشور ایران میشه این سبک‌های مدیریتی در جامعه مورد پذیرش قرار میگیره یا نه؟</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 15:40:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیرا جفا رها کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@xerxes_ii/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%81%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-mimumy8prm0e</link>
                <description>امروز یه بحث بسیار فرسایشی، استرس‌زا و غیر منطقی با مدیرم سر یه موضوع خیلی کوچیک، پیش پا افتاده و درون واحدی داشتم.این بحث انقدر توان از من گرفت که بعد از مکالمه واقعا عصبانی بودم و انگار از یه دعوای سیاسی یا یه مشاجره‌ی خونوادگی بیرون اومدم! بعد نشستم با خودم کلی این اتفاقات رو مرور کردم البته نه به صورت کاملا منطقی و دو طرفه بلکه به صورت کاملا یک طرفه (چون هنوز حق رو به خودم میدم و به نظرم رفتار طرف مقابلم تماما اشتباه بوده که البته همونطور که انتظار میرفت ادعای ایشون هم با سند و دلیل رد شد)، امیدوارم مدیر عزیزم هم این مطلب رو بخونه و اونم از منظر خودش یه دست نوشته تو همین ویرگول بنویسه تا منم بتونم استفاده کنم :)این که این اتفاق چی بود و چه جزییاتی داشت بیانش شاید خیلی جالب نباشه، ولی در همین حد بدونید که اگه بخوام یه تعریفی داشته باشم از &quot;مایکرو منیجینگ&quot; تمام مصادیقش رو میشه تو همین مکالمه‌ی ده بیست دقیقه ای پیدا کرد!بزارید برای اونایی که نمیدونن &quot;مایکرو منیجینگ&quot; چی هست اول یه تعریف ازش ارائه بدم، بعد بریم یکم بیشتر بررسی کنیم.اگه یه سر به دیکشنری Merriam-Webster&#x27;s بزنیم اونجا این پدیده تحت قالب این جمله ترجمه شده:manage especially with excessive control or attention on detailsیا مثلا اگه بریم سراغ دیکشنری آنلاین Encarta اونجا این تعریف رو از این کابوس بلاخیز ارائه میده:attention to small details in management: control [of] a person or a situation by paying extreme attention to small detailsچرا گفتم کابوس بلاخیز؟ شاید الان با خوندن این تعاریف ته دلتون بگید که این خیلی خوبه که! اصلا مدیر تا به جزییات دقت نکنه که مدیر نیست، یا شاید حتی تصمیم بگیرید از همین الان به یه مایکرو منیجر تبدیل بشید! ولی این اشتباه رو نکنید، در ادامه میخوام بهتون بگم که چطوری با این مدل مدیریتی میتونید با نیت سم پاشی مزرعه تون کل محصولتون رو با دست خودتون نیست و نابود کنید.استیو جابز خدا بیامرز یه جمله‌ی قشنگ داره، ایشون می‌فرمایند اصلا منطقی نیست ما بریم یه سری آدم باهوش بیاریم تو سازمان و بعد خودمون بهشون بگیم چیکار کنن! ما اونا رو میاریم تا اونا به ما بگن چیکار کنیم!بزارید ازتون چند تا سوال بپرسم، خوب به این سوالات فکر کنید و اگه جوابی که براشون داشتید مثبت بود بدونید که نیروهایی که با شما کار میکننروحیه ضعیفی دارنبهره وری به شدت پایینی دارنخلاقیت تو وجودشون نابود شدهبه شما اعتماد چندانی ندارننارضایتی شغلیشون به شدت بالاستو مهم‌تر اینکه متاسفانه دامنه یادگیریشون خیلی خیلی محدود شده.ببخشید یه کم از بحث منحرف شدیم، بریم سراغ سوالات.آیا شما خیلی به جریان تصمیم گیری بالا به پایین اعتقاد دارید؟آیا شما خیلی خودتون رو درگیر کارها و تسک‌های زیردستانتون می‌کنید؟آیا به سختی از خروجی اعضای تیمتون راضی میشید؟آیا مرتبا از اعضای تیم می‌خواید که کارها رو مطابق &quot;رویکرد&quot; شما به انجام برسونن؟آیا به تناوب روی پروژه‌ها از اعضای درگیر، آپدیت میخواید؟آیا خیلی به جزییات و ظرافت‌های پروژه‌هاتون دقت میکنید؟آیا تصحیح کردن کار دیگران برای شما لذت بخشه؟اگه جواباتون به این سوالات مثبت بود که واقعا براتون متاسفم...بزارید یه کم بیشتر تو نشونه های این سندروم گریبان گیر عمیق بشیم. بهتره چند تا مثال کاملا عینی براتون از یه مدیر مایکرو بزنم، اینجا همونجاست که با خودتون میگید عه! اینکه نشونه‌های فولانیه! یا حتی اینکه نشونه‌های خودمه!یه مدیر مایکرو از کارمنداش میخواد که تاییدیه‌اش رو برای هرچیزی ازش بگیرن!یه مدیر مایکرو دائم از اعضای تیمش آپدیت رو پروژه‌هایی میخواد که حتی به ددلاینش نزدیک هم نشدن!یه مدیر مایکرو روی همه چیز نظارت داره به نحوی که خیلی از کارهای سازمانی چندین ساعت معطل ایشون میشه تا سر برسه، بررسی کنه و بعد این کار رو تایید یا رد کنه!یه مدیر مایکرو خیلی وقتا سر جر و بحثاش حول محور مسائل کوچیک تیم رو به شدت بی‌انگیزه می‌کنه.اما بیاید ببینیم Harvard Business Review به ما چه توصیه هایی میکنه برای رهایی از این ویروس کشنده.با خودتون مدام تکرار کنید که حرف، حرفِ کارشناسه!رو تک‌تک رفتارهاتون تو تیم تامل کنید.از بقیه اعضای تیم بخواید به شما فیدبک بدن.واسه خودتون کارهایی که مهمه و کارهایی که مهم نیست رو اولویت بندی کنیدبا تیمتون بیشتر &quot;مکالمه&quot; کنید(صحبت یه طرفه نه! م ک ا ل م ه)آهسته از مواضعتون عقب نشینی کنیداعتمادسازی کنیداز محدودیت‌هایی که اعضای تیمتون با اونا دست و پنجه نرم میکنن آگاه بشیدچکار بکنید:از خودتون بپرسید اصلا چرا انقد مایکرو منیج میکنید و راجع به نیازتون به کنترل کردن خوب فکر کنیدلیست تسک های روزانتون رو بر اساس درجه اهمیتی که براتون داره مرتب و دسته بندی کنیدبا تیمتون از اینکه چقدر از پیشرفتشون در کار راضی هستید و به اونا چقدر افتخار میکنید صحبت کنیدچکار نکنید:از اعتماد به کارمنداتون کم نکنید! بهشون بگید که به اونا کاملا اعتماد دارید و میذارید کارشون رو بکننوقتی یه پروژه خوب پیش نمیره حرکت متعصبانه، پرخاشگرانه، افراطی و شدیدی بروز ندید، یه نفس عمیق بکشید و روش صحیح انجام اون پروژه رو به اعضای تیم نشون بدیدخیلی هم افراط نکنید، قرار نیست از اونور طاق بیفتید و بشید یه مدیر بیخیال!اگه با خوندن این مصادیق متوجه شدید که مایکرو هستید و هیچ جوره هم نمیتونید(که البته نمیخواید) خودتون رو عوض کنید، اصلا نگران نباشید! فقط لطف کنید جفا رها کنید، دستاتونو از گلوی تیم جوون و خلاق و استارتاپی خودتون بردارید و برید سراغ کار تو صنایعی مثل معدن، کارخونه‌های تولیدی، ارتش و نیروگاه‌ها. مطمئنم اونجا بر خلاف صنایع نرم‌افزاری و آی‌تی یه مدیر موفق خواهید شد.</description>
                <category>مسعود شیری</category>
                <author>مسعود شیری</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 00:46:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>