<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت های یک دختر معمولی 2</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yaddashtha</link>
        <description>مینویسم (بماند به یادگار) چون چیزی در درون من میخواهد بنویسد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:15:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/241034/avatar/x4hCaR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت های یک دختر معمولی 2</title>
            <link>https://virgool.io/@yaddashtha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک کوتاه چند جمله ای درباره من</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-xhi1lx9otjhv</link>
                <description>اینجا دختری معمولی پشت سیستم نشسته است و کلماتش را پشت سر هم ردیف می‌کند.او نوشتن و کلماتش را بیشتر از هرچیز دیگری دوست دارد، لحظه هایی که می‌نویسد با خود و روحش تنهاست و صدای آواز روحش را می‌شنود که گاهی غمگین و گاهی شاد است.روح او به سمفونی موسیقی زیبایی می‌ماند که احساساتش می‌نوازنند؛ غم ها، شادی ها و عشق هایش.پشت سیستم و اکانت ویرگول شما چه کسی نشسته است؟ و چه چیزی می خواهد بگوید؟ برایم بنویسید، دوست دارم که بدانم و بخوانم :)</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 21:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کلمات و برای کیبورد!</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-xwj23kop06ud</link>
                <description>می‌دانی؟دکمه های کیبوردم دوستان من بودند و با انگشتانم صمیمی. آن ها گوش حرف های نگفته و گفته و نشنیده من بودند، آن می‌شنیدند.&quot;شنیدن&quot; فعلی که این روزها آن را کم می‌آورم، سرم را که می‌چرخانم، آدم ها را که می‌بینم، دو گوش دو طرف سرشان دارند، دو گوشی که می‌شنوند، خودم امتحان کردم، اگر صدایشان کنی جواب می‌دهند، گوش هایشان عیب و ایرادی ندارد، مشکل از جای دیگری است.مشکل از آن جا شروع شد که من سر چرخاندم و آدم های نزدیکم را دیدم، خوب به آن ها و چشم هایشان نگاه کردم و فهمیدم که آن ها گوش ندارند، هر چند دو تا گوش دو طرف سرشان داشتند، اما من را نمی‌شنیدند، نمی‎‌خواستند بشنوند و یا می‌شنیدند و نمی‌فهمیدند!این شد که با کیبورد صمیمی شدم، با نوشتن و با رقص انگشت های دستم روی کیبورد!می‌دانی؟کیبورد امن و امان است، دلت را نمی‌شکند، بی احترامی نمی‌کند و تا خودت روی دکمه ی انتشار کلیک نکنی، کلماتت را به کسی نشان نمی‌دهد، تو هیچ وقت از کیبورد نمی‌ترسی که قضاوت بدی راجع به تو داشته باشد، بی صدا گوش می‌دهد و هرزگاهی لبخند می‌زند.کیبوردم و کلماتم را دوست دارم، بیشتر از اکثر آدم های اطرافم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 21:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-sdzg7s7pwgxb</link>
                <description>در اتاقی سفید روی یک صندلی سیاه نشسته ام، جلویم یک میز سفید و رو به رویم یک صندلی سیاه قرار دارد، باید کسی آن جا نشسته باشد، اما کسی نیست! سفیدی اتاق چشمم را می‌زند، چشم هایم را کمی تنگ می‌کنم به امید این که کسی را نشسته برروی آن صندلی ببینم، اما کسی نیست.اتاق خالی است و من صدای نفس های خودم را می‌توانم بشنوم، اگر کمی گوش ریز کنم صدای ضربان قلبم هم به گوش می‌رسد، بدنم سرد است، به صندلی خالی مقابلم خیره می‌شوم.جای کسی که باید با او حرف می‌زدم خالی بود، کلمات در ذهنم، پشت سر هم ردیف شده بودند و مانند صفی شلوغ از مردمانی وراج در ذهنم هلهله به پا کرده بودند، اما صندلی خالی بود.دستم را دراز کردم، جلوتر بردم، نزدیکِ نزدیک به صندلی به امید این‌که حضوری را لمس کنم، نه چیزی نبود، تنها چیزی که حس کردم سرمای صندلی تیره بود، دوباره مرتب روی صندلی نشستم و به صندلی خالی خیره شدم.ذهنم خیابانی بود با ترافیکی شلوغ از کلمات، که به رانندگانی عصبانی می‌ماندند که در انتظار راهی برای عبور بودند اما کسی انتظار آن ها را نمی‌‌دید و فریاد آن ها را نمی‌شنید، صندلی خالی بود، جاده ای وجود نداشت.کلماتم در گلویم گیر کرده بودند، حرف‌هایم، احساساتم، دستانم از پشت بسته شده بود و نمی‌توانستند لمس کنند، صندلی خالی بود، من کرمِ کوچکِ زندانی در پیله  بودم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 21:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پیش نویس از 3 سال قبل که امروز منتشر می‌شود ؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-aw4np3gcl7b0</link>
                <description>آرامش اما مقدور نیست. دل در تلاطم است. نبض تند می‌زند. خون با شتاب می‌تازد. چشم از بسیار گشوده ماندن، درمانده است. پندار در پریشانی دست و پا می‌زند. گوش، ناچیزترین صدا‌ها را می‌دزدد.دل آرام نیست، بیهوده پکری. در زمین و زمان انگار جای نداری. بی آهنگی. بی قراری. بی‌تاب. نمی‌توانی خود را رها کنی.مجبوری آرام نفس بکشی، چون اگر به تمامی نفس را واهلی ممکن است حنجره ات را بدراند، این دیگر نفس نیست، فریادیست مانده در سینه. بیابانی می‌‌طلبد.شب روان است، جاریست، لحظه ها را از پای در می‌ آورد. تاب ماندن ندارد. شب، از سایه خود گریزان است.در ژرفای فنا، ماه، تن از انبوه سیاهی بیرون می‌کشد.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Sat, 09 Dec 2023 20:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-dhr8pvqghs0i</link>
                <description>سلام به خودم! و البته شما هم ؛)فکر کنم دو سال از آخرین باری که اینجا نوشتم میگذره، دو سال سخت و پر فراز و نشیب، دوسالی که شاید از خلوت کردن با خودم میگذره، از نوشتن برای خودم، از به جا گذاشتن رد قلم روی کاغذ برای خودم، فقط و فقط برای خودم.فکر می‌کردم  رمز این اکانت رو فراموش کردم و امیدی به بازیابی نداشتم، اما امشب، اتفاقی تونستم وارد اکانت بشم و بنویسم! حس خوبیه، منتظرم نوشته م رو تموم کنم که برم داخل پینترست دنبال عکس مناسب بگردم.از این دوسال بنویسم؟ اجازه بدین از خودم تشکر کنم برای تاب آوردن و قوی بودن، برای مبارزه کردن و کم نیاوردن، شاید هم کم آوردن و دوباره از نو پاشدن.خوشحالم که اینجام، که می‌نویسم و به زودی خواندن رو هم شروع خواهم کرد، اگه مثل من یه‌گوشه نشستین و دارین از احساسات و روزمرگیاتون حرف می‌زنین، لطفا کامنت بذارین من برگشتم که بخونمتون.و میخواهم بنویسم و مطمئنم که نوشته هام مثل قبل نیست، کمی تلخ تر شاید.. کمی پخته تر، اما همچنان پر امید :)دختر معمولی اینجاست که احساسات و کلمات معمولیش رو  دوباره به اشتراک بذاره، اینجاست که سعی کنه با کلمات زندگی و احساسات و آدم های پیچیده رو هجی کنه و از نو بشناسه.اینجاست که بنویسه برای دختر معمولی چندساله آینده، که وقتی شبی مثل امشب دلش یاد دختر کوچولوی ساده ی احمق گذشته افتاد، جایی مثل اینجا بتونه پیداش کنه و تو کلماتش دنبال خودش بگرده ؛)</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 20:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با من حرف نمی زنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C-l7xotibt7rl1</link>
                <description>چرا با من حرف نمی زنی؟ حیف تیک تیک ساعت نیست که می گذرد بی آنکه ما کلمه ای با هم صحبت کرده باشیم؟ حیف روزهای تقویم نیست که ورق می خورد بی آنکه ما با هم حرف زده باشیم؟ من ترجیع می دهم دعوا کنیم، داد بزنیم، اما این سکوت، آزاردهنده است.مگر ما چقدر فرصت زندگی کردن داریم؟ چقدر فرصت عشق ورزیدن داریم؟ مگر از رابطه ی ما دو تا بهم نزدیک تر هم هست؟ من آسیب میبینم از این حرف نزدن، از این سکوت....</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 22:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده ی زرد رنگ کوچک زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-msd8ogriu9yf</link>
                <description>دیوار بلندی را دور تا دور خودم میبینم، نمیدانم دیوار را خودم کشیدم یا کار افسردگی است، اما این را میدانم رویاها و آرزوهایم پشت دیوار است. دیوار کوفتی روز به روز بلند تر می شود، طوری که این روز ها به سختی می توانم آن طرفش را ببینم، بعضی روز ها که حالم خوب است، پری های کوچک زیبایی را می بینم که مشغول خراب کردن دیوار هستند، دیوار کوتاه تر می شود، من لبخند پری های کوچک زیبا و تابش نور امیدبخش خورشید را می توانم ببینم، کسانی که دوستشان دارم هم آن طرف دیوار هستند، من به طرز غمگینی اینجا تنها هستم، بیشتر وقت ها دیوار زیادی بلند است و جلوی نور خورشید را هم گرفته است و من تنها، در تاریکی، خیره به سیاهی مطلق منتظر روزنه ی نور کوچکی هستم.افکارم، ماننده ی پرنده ی زرد رنگ کوچکی که در قفس است، در ذهنم گیر افتاده اند، میله های محکم و فلزی ذهنم، مانع پرواز پرنده ی زرد رنگ کوچک شده اند، من خوب می دانم که اگر پرنده ی زرد رنگ کوچک زیبا پرواز کند، خبر دیوار بلند و میله های فلزی را در گوش پری های جادویی زیادی زمزمه خواهد کرد، زمزمه دهان به دهان می گردد تا به سرزمین رویاها برسد، آن جا که پرنده های رنگارنگ مشغول پروازند و رویا ها رنگ عمل می گیرند، آن جا، در سرزمین نور، همه برای کمک خواهند آمد، پری های کوچک زیبا، که در چشم به هم زدنی می توانند دیوار بلند را خراب کنند و چشمم را به دیدن رویاهایم روشن کنند.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 22:16:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاشی برای نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-dtw4nd0xxumy</link>
                <description>خیلی وقت است ننوشته ام، خیلی وقت است پای احساساتم ننشسته ام، خیلی وقت  است به صدای قلبم گوش نکرده ام، شاید خیلی وقت است که زندگی نکرده ام.می خواهم از دردی که روی قلبم سنگینی می کند بنویسم اما کلمه ها هم از من فرار می کنند، دلم برای نوشته های پر از نور و روشنی خودم تنگ شده است، دلم برای آن دخترک شاد و سبک بال هم تنگ شده است، خیلی وقت است که سایه ای از غم روی دلم سنگینی می کند، من هنوز هم شعر می خوانم، هنوز هم از خیره شدن به آسمان و ابرها و ستاره ها لذت میبرم، هنوز هم عاشق گل هایم هستم و ساعت ها را صرف رسیدگی به آن ها می کنم، هنوز هم چشمانم را می بندم و با آهنگ مورد علاقه ام به دنیای خیال پرواز می کنم، اما یک چیزی سر جایش نیست انگار، یک چیزی که هم می دانم و هم نمی دانم چیست.رو به روی این درد می نشینم، درد را مثل اینکه کتابی باشد، باز می کنم، خط به خط غمم را میخوانم، انگار که کتاب شعری را خوانده باشم، پنهانش نمی کنم، انکارش نمی کنم، دردم را می پذیرم، غمم را می پذیرم.راستش را بخواهید فکر می کنم زندگی کردن با این موذی کوچک را یاد گرفته ام، عادت کرده ام که در لحظه های قشنگ زندگیم هم حضور داشته باشد، عادت کرده ام که وسط خنده هم بغض کنم، عادت کرده ام اما دوستش ندارم، می خواهم از شرش خلاص شوم، کتاب می خوانم، نقاشی می کشم، با دوستانم بیرون می روم، به پیاده روی و خرید می روم، اما درد از جایش تکان هم نخورده است و مثل کنه به تمام لحظه های من چسپیده است.درد مثل کرم کوچکِ تپلی است که ریشه ام را می جود و می خورد و جلوی رشدم را می گیرد، جلوی پرواز و پروانه شدنم را می گیرد، بلاخره این کرم را بین انگشتانم له خواهم کرد، دوباره بال پروازم را پیدا خواهم کرد.قفسه های در هم ریخته ی ذهنم را مرتب خواهم کرد، یک به یک آن ها را کنار هم خواهم چید، اجازه نمی دهم مشکلات بیشتر از این به من آسیب بزنند، خودمم را در آغوش می گیرم گویی طفل نوزادی را در آغوش گرفته باشم، همانقدر ظریف و نیازمند مراقبت.ریشه ی آفت زده ی روحم را درمان خواهم کرد، سایه ی درد را از لحظه های زندگیم حذف می کنم. نمی دانم چرا نمی توانم همه ی آنچه در ذهنم است را بیان کنم، چیزی که نمی دانم چیست نمی گذارد آنطور که دلم میخواهد همه ی آنچه را می خواهم بگویم، بدون اینکه بخواهم و از سر ناچاری، نوشته ام را به پایان میبرم :]</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 00:34:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه میدهند.</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-zegx6qijawe2</link>
                <description>امروز بعد از مدت ها یه حال واقعا خوب رو تجربه کردم، راستش این مدت برای خوب کردن حالم به همه چی پناه بردم، از شعر و آهنگ و کتاب و فیلم گرفته تا دوست و خونواده و کسایی که دوستشون دارم، وقت گذروندن و صحبت با هیچ دوستی نتونست اون حسی که میخوام رو بهم بده، فیلم یا کتاب و شعر خوب، هرچند روحم رو رقیق میکرد اما باز هم یه غم توی دلم سوسو می‌زد.دیگه باور کرده بودم که هر چقدر هم تلاش کنم به حال خوبی که میخوام نمی‌رسم، تصمیم گرفته بودم برم پیش روانشناس، دیروز همونطور که قدم زنان از خیابون رد می‌شدم، جلوی کلینیک مشاوره وایسادم و به تابلوش خیره شدم، به اسم آدمایی که نمی‌شناختم، همزمان حواسم به خودم و درونم بود، حواسم به رشته های فکری گره خورده و درهم پیچیده ی ذهنم بود، حواسم به شلوغی و نا آرومی دلم هم بود، فکر کردم میشه من این همه احساسات رو که فقط و فقط مال منن پیش یه آدم غریبه بیان کنم؟!هرچقدر هم که درس خونده و با سواد باشه، بازم این احساسات مال منن، فقط من. باز به اسمای نا آشنای تابلو خیره شدم و سرمو پایین انداختم و قدم زنان ازونجا دور شدم. خونواده، دوست، آشنا، هیچ کس نمی‌تونست اون چیزی که میخوام رو بهم بده، هیچ کس نمی تونست به اندازه خودم به من کمک کنه، اصلا هیچ کس نمی‌تونست به اندازه من قوی باشه!!همونطور که قدم می‌ زدم فکر کردم به یه خلوت نیاز دارم، به جایی که هیچ کس نباشه، من باشم و من، بشینم و گره های ذهنیم رو یک به یک باز کنم، تنها چیزی که می‌تونست کمکم کنه طبیعت بود، چرا طبیعت؟!براتون میگم.همونطور که از کلینیک روانشناسی دور میشدم، برنامه چیدم که خودم به خودم کمک کنم و روحمو آروم کنم.روز بعدش که امروز بود، بعد از یه روز کاری خسته کننده، تصمیم گرفتم که برم پیاده روی، با خودم، روحم، دنیا و طبیعت خلوت کنم.بارون باریده بود و هوا به حدی خوب بود که دوست داشتم تا ابد بیرون بمونم، آبی آسمون قشنگ تر از هر روز دیگه ای بود و ابرای قشنگ تو آسمون مشغول دلبری بودن، میدونین چرا تنها چیزی که تونست کمکم کنه طبیعت بود؟ این کوه ها، این خاک، مثل من، مثل آدما، طوفان و بارون و سیل و سرمای زیادی رو دیدن، روزای سختی رو از سر گذروندن ولی هنوزم با وجود سرما و بورانی که پشت سر گذاشتن پابرجان، ماندگارن، استوارن؛ خورشید هر روز از پشتشون طلوع می‌کنه به چه قشنگی!! منم دختر همین طبیعتم، دختر همین کوه هام، من از پس همه ی سختی های زندگی بر میام.قدم می‌زدم و اگه ماشین های در حال عبور نبودن چشمامو می‌بستم و دور خودم می‌چرخیدم و می‌چرخیدم، اونقدر که سرم گیج بره و بخورم زمین، از غم خبری نبود، از غصه خبری نبود حتی گره های ذهنی و درد های روحی که مدت زیادی باهاشون درگیر بودم، از هیچ کدوم خبری نبود، من بودم و حال خوب، من بودم و خدا، من بودم و طبیعت و زیبایی و با کل وجودم در حال لذت بردن بودم.همونطور که قدم می‌زدم با خودم آهنگکی هم زیر لب زمزمه می‌کردم و با طبیعت یکی شده بودم، حس می‌کردم ضربان قلبم و خونی که توی رگ هام جریان داره با کل دنیا هماهنگه.این حس و حال و توصیفش ادامه داره، بعدا اگر فرصتی بود می‌نویسم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 21:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان!</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wb5p5dy1dhrw</link>
                <description>قبل از پلی کردن یه آهنگ، ذهنم مثل یه پرنده ی سرگردان میمونه که بی هدف تو هوا می چرخه و لونه ش رو گم کرده، آهنگو که پلی میکنم ذهنم به جریان میفته انگار، همونطور که آهنگ آروم و با ریتم پیش میره، کلمات مرتب شده توی ذهنم تایپ میشن و روی صفحه میان.ذهنِ عزیزم این مدت خیلی تحت فشار بوده و هست، اونقدر که دیگه طاقت استرس و نگرانی رو نداره از معده م میخواد که توی تحمل کردن بار استرس کمکش کنه و اینجاست که معده م مثل جوجه ای که توی دست فشارش بدی، جیغ میزنه، جای معده یه گلوله ی خونی دردناک رو توی بدنم حس می‌کنم، تا چند ماه قبل که مشکلات ردیف نشده بودن تو زندگیم، اصلا نمی‌دونستم که درد معده چجوریه و هرچیزی دلم میخواست میخوردم و هیچ مشکلی نداشتم، ولی سیم اعصاب به معده وصله انگار و هر لحظه آماده ی انفجار!!!نمیدونم کی این روزا میگذرن و این استرس و نگرانی تموم میشه، ولی اینو میدونم هیچی ارزش درد معده م رو نداره، هیچی ارزش نداره که کام خودم رو تا این حد تلخ کنم، هیچ چیزی اونقدر مهم نیست که این دقیقه ها و ساعت های عمرمو اینجوری سپری کنم، این روزا میگذرن و خاطره میشن، ولی کاش قشنگ تر میگذشتن.این همه انرژی من، این جوون بودنم، این دقیقه های با ارزش، باید بهتر سپری میشدن، نه اینجوری با استرس، با نگرانی. ثانیه ها و دقیقه های زندگیم باید با یادگیری می گذشتن، با تلاش برای بهتر شدن.حقیقتا نمیدونم تصمیم درست چیه و چیکار باید بکنم، از هدف و چیزایی که میخواستم دور شدم انگار و مدیریت کردن این همه استرس سخته برام.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 22:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گذر دلهره ها، پر کش و پرواز کن</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-kh611kutf4mm</link>
                <description>خیلی وقته که ننوشتم، خیلی وقته که ذهن آرومی نداشتم، خیلی وقته که روزام با استرس شب میشه، خیلی وقته که شکستم، تیکه تیکه شدم و فرو پاشیدم و نمی‌تونم خودم رو جمع و جور کنم، توی چاله ای از استرس و ترس از کافی نبودن، ترس از به اندازه خوب نبودن، ترس از کم و کسری داشتن غرق شدم.دست و پا می‌زنم برای بیرون اومدن و نمی‌تونم، ناتوان می‌مونم، حقیقتا منتظرم یکی بیاد و نجاتم بده، منتظرم یکی بیاد و گره های ذهنمو باز کنه، انگار که تنهایی نمی‌تونم، برام سخته، غم و سختیایی که گذروندم و تحمل کردم روحمو فرسوده کرده انگار، به اندازه قبل قوی نیستم شاید، دوست ندارم نوشته ام پر از احساس بد و ترس و نگرانی و ... باشه ولی از کوزه همان طراود که در اوست، تحمل ثانیه ها داره برام سخت میشه و نمیدونم کی قراره حال خوب رو بین این روزای بد پیدا کنم، کی قراره دوباره رویا ببافم و برای ساختن آینده م تلاش کنم، می‌ترسم ازینکه اشتباه کنم، می‌ترسم ازینکه کافی نباشم، ترس مثل یه هیولا داره منو میخوره، کاش یکی بیاد که نجاتم بده، ولی ته دلم میدونم آخرِ آخرش، فقط خودمم که خودم رو نجات میدم با کمک خدا، تا این مراحل رد نشه، تا این استرس ته نشین نشه، نمی‌تونم خودم رو نجات بدم، ولی حس می‌کنم نمی‌تونم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 14:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ی برفی و دل‌انگیزِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%86-yamf3wtnatj4</link>
                <description>همیشه آرزوم بود شبا تنهایی تو تاریکی قدم بزنم، ولی چون دختر بودم برام ممکن نبود، چون دلتنگ دانشگاه هستم و نشستم خاطراتو مرور می‌کنم یادم اومد، گفتم اینجام تعریفش کنم.یه روز کوتاهِ زمستونی که سر کلاس نشسته بودیم، حواسمون بیشتر از این که به کلاس درس باشه، به پنجره های کلاس بود، برف می‌بارید، اونم به چه قشنگی، انگار خدا اون بالا بالا ها روی یه ابر نشسته بود و سرگرم برآورده کردن آرزوی بنده هاش بود و حواسش نبود که ابرای کنارشو داره با دستش دون دون میکنه و میفرسته پایین، مثل وقتی که دونه های قشنگ انار رو توی پوستشون می‌چید، استاد حرف می‌زد و برف می‌بارید و خورشید کم کم داشت صحنه رو ترک می‌کرد و هوا تاریک تر و قشنگ تر می‌شد، بلاخره کلاس تموم شد و همگی از در ساختمون دانشگاه بیرون اومدیم، انگار آلیس بودیم که پا در سرزمین عجایب میزاشتیم، همه جا رو برف خیلی قشنگی پوشونده بود، درختای دانشگاه رو لایه ی مهربونی از برف پوشونده بود، آروم آروم با لذت روی برفا قدم گذاشتیم و مسیر حیات دانشگاه تا دم در رو طی کردیم، برف دلبر، اصلا دلم نمی‌خواست که اون مسیر کوتاه تموم شه و با سفیدی و قشنگی برفا خداحافظی کنم، هربار که قدم برمی‌داشتم پاهام به سختی از برف دل می‌کندن و نگاهم از تماشای قشنگیش سیر نمی‌شد.رسیدم دم در و با خیابونی خالی از ماشین رو به رو شدم، گویا ماشینا نمیتونستن حرکت کنن و لیز میخوردن، برگشتم تو نگهبانی و کنار بچه هایی که مونده بودن چجوری به خونه برسن و نگران و شاید ترسیده بودن نگاه کردم و بی صدا از پنجره ی نگهبانی بیرون رو نگاه کردم، پاکی و سفیدی برف همه ی وجودم رو گرفته بود و دلم نمی‌خواست ازش دل بکنم، نگهبان پشت سر هم شماره آژانس های مختلف رو می‌گرفت که بلکه ماشینی پیدا کنه که ما رو برسونه خونه، جر و بحثش با مدیر آژانسا مثل وزوز مگسی توی گوشم بود، گوشی توی جیبم زنگ خورد، پدرم بود که گفت نمی‌تونه بیاد دنبالم و خودش هم ماشینو تو پارکینگ گذاشته و پیاده به سمت خونه راه افتاده، بهم گفت سعی کنم یه ماشین پیدا کنم یا اگر نشد پیاده برگردم خونه ی مادربزرگم که همون نزدیکیاس، سرگرم این حرفا بودم که دوستم اومد و بهم گفت نگران نباش پدرم تو راهه و جفتمون رو می‌رسونه خونه، نزدیک یکی دو ساعت توی نگهبانی منتظر پدر دوستم بودیم، نزدیک دو ساعت من با پنجره و برف که می‌بارید و همه جا رو پوشونده بود عشق بازی کردم، آخرش پدر دوستم تماس گرفت و گفت که ماشینش لیز خورده و تصادف نصفه نیمه ای کرده و نمی‌تونه بیاد دنبالمون، با لبخندی پر از ذوق پیاده، به سمت خونه ی مامان بزرگم راه افتادم، هوا تاریک بود، سرد بود، برف می‌بارید، مردم چون وسیله ی نقلیه یی پیدا نکرده بودن پیاده به سمت خونه شون راه افتاده بودن، سر لپاشون گل انداخته بود و از سرما تو خودشون جمع شده بودن و تند تند قدم برمی‌داشتن تا به خونه برسن، بعضیا که سرخوش تر بودن بهم چسپیده بودن و صدای خنده شون به آسمون می‌رسید، بعضیا تو دلشون غر می‌زدن که از روال راحت و عادی روزانه شون دور افتادن، بعضیا نگران رسیدن به خونه بودن، و بعضیا هم با شیطنت مردم رو مهمون گلوله های برفی‌شون می‌کردن.من اما، دوست داشتم اون شب و برف و سرماش و تنهایی من تا ابد طول بکشه، چون هوا تاریک بود، زیر چراغ ِبرق برف ها بیشتر به چشم میومدن و جلوه ی زرق و برق دار تر و جادویی تری پیدا کرده بودن، جوری که یه گوشه می ایستادم و رقص دونه های برف رو زیر نور چراغ برق نگاه می‌کردم، مادرم تماس می‌گرفت و می‌گفت زوود خودت رو برسون خونه ی مادربزرگت، سردت میشه، سرما میخوری، اگه نگاه منو می‌دید که مسخ سفیدی و قشنگی برف شده هیچ وقت بهم نمی‌گفت که زودتر خودتو برسون، هر قدمی که برداشتم رو اندازه ی یک سال طول دادم و لذت بردم و زندگی کردم.وقتی که سرکلاس نشسته بودم و از حرفای استاد خسته بودم و به پنجره پناه برده بودم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم خدا و طبیعت شبی به این قشنگی رو برام رقم بزنن.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 21:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی همین است دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ry33jghfvcdo</link>
                <description>در یک روزِ آرام پاییزی، با آهنگ آرام و دلنشینِ شجریان، کنار بخاری، نشسته ام. نگاهم به پنجره است، مه و باران و برگ های خزان، زیبا، دلگیر، غمناک، سرد. اندوه همنشین من است و نگرانی نیز شاید. اما در گوشه ای از اتاقم نشسته ام، آرام تر از همیشه ام، مانند برگی که بی توجه به طوفان، در آغوش باد، دلبرانه می رقصد.خیالم را مانند هوای امروز مه فراگرفته است، مهی سرد، سنگین، غمناک و زیبا. غم مانند لحافی سنگین، جسم و روحم را پوشانده است، طوری که نمی‌توانم تکان بخورم، زندگی همین است دیگر، غم، نگرانی، صدای باران همراه با صدای نون خشکی که از بیرون می آید، آمیخته با صدای هنرمندی که در حال پخش است، زندگی همین است، راستی، در این سرما، در این کرونا، نون خشکی نانش را از کجا در می آورد؟! قرنطینه شامل حال او نمی‌شود که می‌شود؟! اگر کرونا بگیرد چی!؟ کدام بیمه درمانی شامل حالش می‌شود؟!آخ زندگانی، این‌گونه تلخ چرایی...؟!!</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Thu, 26 Nov 2020 13:11:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-mjbj3yptvyvj</link>
                <description>ذهنم مانند سیاه چاله ای شده که است که در آن دفن شده ام، نا امیدی من را خورده است، در یاس و غم غرق شده ام، ذهنم از تکاپو برای امید دست کشیده است، در بستری از حزن خفته ام، اندوه جان مرا میکاهد، پاهایم یارای ایستادن ندارند، قلبم مانند گنشجکی که در دستان صیادی است، لرزان است، پناهی نمی یابم، امیدی نمی یابم، غرق در ظلمات، نوری نمیبینم.به جای خون، درد در رگ هایم جاری است، آنقدر که نمیتوانم نوشته ام را به پایان ببرم.شاید روزی کاملش کردم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 16:06:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تو برایم خاطره ی نصفه ی قشنگی ماند.</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%B5%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-ija2lfvdccyr</link>
                <description>از تو برایم خاطره ی نصفه ی قشنگی ماند.توی روزهایی که دنبال یه گوش می‌گشتم برای حرف زدن، خیلی یهوویی پیدات کردم و بی پروا و دیوانه وار با تویِ غریبه حرف زدم.بی آن که کار خاصی کرده باشی، یا حرف خاصی گفته باشی، حسی شبیه شیطنت های بچگی به من دادی، با این که سنت کم نبود، اما من انگار دخترکی تازه به بلوغ رسیده بودم که عاشق پسرکی شده که پشت لب هایش تازه سبز شده، برای مدتی خیلی کوتاه، تب و تاب عشق نوجوانی را دوباره احساس کردم، قلبم با پیام جدیدت تپید و نیشم تا بناگوش از حرف های عادی هم باز شد.باز هم من آن دختر نوجوان بودم، عاشق، خیالباف و بی پروا، افسوس که عمر احساسم مانند پروانه ای که دور شمعی می چرخد کوتاه بود، نرم و آهسته بی آنکه برنجانیم بهم فهمانیدی که به درد هم نمیخوریم و باز هم به همان نرم و آهستگی دختر احساساتی درونم خاموش شد و دخترک منطقی و جدی درونم بیدار شد.از بیدار شدن دخترک منطقی ناراحت نیستم، اتفاقا شرایط جوری می طلبد که این دختر منطقی و محکم باشد و لگام تصمیم گیری هایش را دست احساسات قشنگش ندهد.منتظر روزی هستم که کسی بیاید و دختر احساساتی درونم را دوباره بیدار کند. </description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 01:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خط آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-rwioykkhhxcj</link>
                <description>امروز باران قشنگی می‌بارید، ساعت‌ها کنارِ پنجره نشستم و به باران و زرد و سبز و نارنجی درخت ها نگاه کردم، به صدای باران گوش دادم،گنشجکک ها زیر برگ های درخت انجیر پناه گرفته بودند، صدای جیک جیکشان نمی آمد ولی من نجواهای عاشقانه‌شان را زیر باران می‌شنیدم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 16:56:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوباره لبخند و امید را پیدا می کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-eaoc9bils3zg</link>
                <description>من از آن هایی نیستم که برای مدت طولانی بشینم و غصه بخورم و آبغوره بگیرم و از زمین و زمان گله کنم و ناراحت باشم، حتی اگر دو روزی را اینجوری بگذرانم، باز هم انرژی ام بر می گردد، باز هم خوشحال میشوم، باز هم امید را پیدا می کنم، الان که دارم می نویسم دوباره در ظلمت ناامیدی در حال گم شدن هستم.اینکه کاری از دستم برای کسانی که دوستشان دارم بر نمی آید، غمگینم می کند، اینکه رنج کشیدنشان را میبینم و نمی توانم کاری کنم، دیوانه ام می کنند.قلب من در چشم های عزیزانم خانه دارد، غمگین که می شوند، چشمانشان که تَر می شود، قلبم را آب می برد، قلبم خیس میشود، تپیدنش سخت میشود مانند آدمی که در حال غرق شدن باشد، به تقلا می افتد، برای تپیدن، به زمین و زمان دست می آویزم برای خوب شدنشان، چه غم انگیز که کاری از دستم بر نمی آید.مدت زیادی است که در حال تلاش هستم، تلاش برای خوب کردن حالشان، تلاش برای آوردن لبخند بر لبانشان، تلاش برای قوی بودنم، تلاش برای دوام آوردنم، خسته ام، بیشتر از از هر زمان دیگری خسته ام، انگار که هزاران اشک نریخته در چشمم خشک شده باشد، هزاران فریاد نکشیده از درد در گلویم خشک شده باشد، انگار که هزاران دختر جوان در من مرده است.این روز ها هم میگذرد، من میترسم ازینکه نوشته هایم را با ظلمت و نا امیدی به پایان ببرم،آخر نوشته های من، مانند آخر قصه ی زندگیم باید شیرین شیرین باشد، من دوباره لبخند و امید را پیدا می کنم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 21:16:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک زیبایی تلخ و زشت</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-lrqbsdeqzj5y</link>
                <description>باید بلند شوم و غذا بپزم، کلی از پروژه ها و کارهایم مانده، فردا آخرین مهلت تحویل پروژه است، من هنوز شروعش نکرده ام، یک عالمه کار سرم ریخته و من هنوز نپذیرفتم که همه ی آن ها را تک و تنها باید انجام بدهم، روحم خسته است، جسمم خسته است، فرسوده شده ام، دلم یک مسافرت می خواهد، اصلا مسافرت نه، دلم میخواهد یک صبح تا شب برای خودم باشم، فقط و فقط خودم، در خیابانی قدم بزنم، روی برگ های پاییزی خش خش کنم، شعری بخوانم، در کافه ای چایی ای بنوشم، کتابی بخرم، یا حتی در اتوبوس بنشینم و برای بچه ی صندلی کناری ام ادا دربیارم و او غش غش بخندد.همیشه در زندگی ام دنبال زیبایی بوده ام، زیبایی را در تلخ ترین لحظه های زندگی هم می توانم پیدا کنم، ولی هر زیبایی در روزهایی که بوی بیماری و مرگ و سوگ می دهد، تلخ و زشت به نظر  می رسد، صبوری می کنم، تاب می آورم این روز ها را، بلاخره روزهای خوب می آید، بلاخره امید می آید، بلاخره از پشت ابرهای سباه، خورشید می تابد.دلم صندوقچه ای پر از آرزوهای قشنگ است، به برآورده شدن آرزوهای رنگی ام ایمان دارم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 16:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-huo0pzdiwfqi</link>
                <description>خیلی وقته که ننوشتم، راستش اونقدر ناراحتی و غم و غصه پشت سر هم ردیف شدن تو زندگیم که از فکر کردن بهشون هم میخواستم زجه بزنم! چه برسه به اینکه بخوام بنویسم.تو این روزای تلخم، نوشته های تلخ و شیرین قبلیمو میخوندم و از قشنگ بودنشون دلم روشن میشد.راستش این روزا تنها شعری که تو ذهنم تکرار میشه اینه که می فرماید:ما را به سخت جانی خود این گمان نبوداینقدر اتفاقات تلخ پشت سر هم افتاده که نمیدونم برای کدومشون مرثیه بخونم.هزار بار مردم و زنده شدم.هزار بار مرگ رو جلوی چشمام دیدم.به حدی رسیدم که از ناراحتی نفسم بالای نمیومد و میخواستم خفه شم..همه ی این روزا میگذره و من یادم نمیره کیا این روزا بیخیال حالم بودن و کیا مهربون و در کنارم بودن، مهربونی بعضیا اونقدر قشنگ و دلگرم کننده بود که هیچ وقتِ هیچ وقت یادم نمیره.با همه ی اینا یه زخم خیلی کاری توی دلم بود، تنهایی عمیقی که نفس کشیدنمو کند تر می کرد، این که کسی نبود که سرمو رو شونه ش بزارم و گریه کنم، این که کسی نبود که بهم بگه نگران نباش من هستم، این که کسی نبود بهم بگه باهم از پسش برمیام، اینایی که گفتم خیلی خیلی تلخ بود، ولی شیرین تر از این تلخی بزرگ اینه که من قوی بودم، خیلی خیلی قوی بودم، تنهایی و با کمک خدا، از پس همه چی بر اومدم و میام، من به دیوار خودم تکیه کردم و از این به بعد میگم و همواره جز خودم کسی را نیاز نیست.این قشنگه که یکی کنار آدم باشه و دوسش داشته باشه، تا اون زمان که من فرد مورد نظرو بیابم، محکم و سفت و سخت رو پای خودم وایسادم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 00:59:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@yaddashtha/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-kxmnburrm1bq</link>
                <description>وقت هایی که زیادی شادم یا زیادی غمگین، بهتر می نویسم و قلمم روان تر است، اما وقت هایی که حالم در تعادل است و معمولی هستم، نمی توانم بنویسم، می توانم اما به ندرت چیز جالبی و احساس قابل شرحی برای نوشتن پیدا می کنم.در معمولی ترین حالت ممکن می خواهم بنویسم. بچه تر که بودم، فکر می کردم بزرگ که می شوم آدم خیلی خاصی می شوم، خیلی موفق، خیلی شاد و خیلی متفاوت از آدم های اطرافم، راه موفقیت را میانبر می زنم و تند تند پله های موفقیت را طی میکنم.طولی نکشید که کمی بزرگ تر شدم و رسیدم به اینکه &quot;بسیار سفر باید تا پخته شود خامی&quot;،فهمیدم حداقل برای شخص من، هیچ راه میانبری وجود ندارد، بدون تلاش کردن و سختی کشیدن، بدون شکست خوردن، هیچ چیزی به دست نمی آید، هیچ چیز.هر چقدر بزرگ تر شدم، فهمیدم خاص بودن و تافته ی جدا بافته بودنی وجود ندارد، من هم یک انسان معمولی هستم، مانند همه ی انسان ها، که می توانم یک گوشه بنشینم و آب شدن آرزو هایم را ببینم یا نه برای رسیدن به رویا هایم تلاش کنم، هیچ میانبری وجود ندارد، هیچ راه کوتاه تری وجود ندارد، تلاش لازم است، سخت کار کردن لازم است.من در راه تلاش برای ساختن آینده ام هستم، برای ساختن خودم، زندگیم و شخصیتم در تلاش هستم،مهم نیست پایان این راه کی و کجا یا چجوری باشه، مهم اینه که من مسیرم رو چجوری میگذرونم.</description>
                <category>یادداشت های یک دختر معمولی 2</category>
                <author>یادداشت های یک دختر معمولی 2</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 19:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>