<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ♥ یاد تو ♥</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yadtoo</link>
        <description>قدرت ذهنی خلاق ، تمامی داستان ها برگرفته از واقعیته که با ذهنیت خلاق تلفیق و در نهایت این نوشته ها به شما عرضه میشود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:25:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2109168/avatar/e3n4Oy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>♥ یاد تو ♥</title>
            <link>https://virgool.io/@yadtoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پس از جدایی(قسمت پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-uog13kxqryng</link>
                <description>اون شبی که از هیجان خوابم نبردو همش داشتم به حرفای قشنگش ،به شیرین زبونیاش،به قولایی که بهم داده بود ، به اینکه هیچوقت تنهام نمیزاره و تا همیشه باهام میمونه...به جعبه ای که روی میز بود نگاه کردم، دستمو دراز کردم و جعبه رو برداشتم ،نگینش میدرخشید و خیلی خیلی زیبا بود اما زیباییش در برابر اون عزیزی که دلم و سال ها دزدیده هیچ بود! دقیقا همون حلقه ای بود که همیشه تو رویاهاش تصور می‌کرد ؛ درجعبه رو به آرومی بستم و به خودم یه آفرین گفتم چون بلاخره بعد از سه سال کار کردن تونسته بودم اون انگشتری رو که لایقشه رو واسش بخرم !داشتم با خودم فکر میکردم که چطور باید بهش اون پیشنهادو بدم که کم کم چشمام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم...صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم ،دوش گرفتم ، کت و شلوار مشکی ام رو که به سلیقه خودش خریده بودم رو پوشیدم، ادکلن مردونم رو که میدونستم بوش رو خیلی دوست داره به خودم زدم و حسابی خوشتیپ کردم ؛ جعبه رو برداشتم و یه بار دیگه نگاهش کردم و اونو داخل جیبم گذاشتم ...موقع بیرون رفتم از خونه گوشی موبایلو از جیبم بیرون آوردم باخودم گفتم حتما الان منتظر خبر منه که آماده بشه باهاش تماس گرفتم اما تلفنش رو جواب نداد با خودم گفتم تا برم دسته گل هایی رو که سفارش دادم و بگیرم خودش بهم زنگ میزنه...سوار ماشین شدم و شروع به حرکت کردم و بلاخره به گل فروشی رسیدم دسته گلی که از  رز سفید و قرمز تشکیل شده بود از روی میز برداشتم ،میدونستم که عاشقش میشه! یه بار دیگه تلفن همراهمو از داخل جیبم بیرون آوردم و بهش زنگ زدم اما بازم جواب نداد....سوار ماشین شدم و تا آخرین توان پامو روی پدال گاز فشردم... پشت چراغ قرمز بودم که چند لحظه به فکر فرو رفتم که باصدای پیامکی که از طرف زندگیم فرستاده شد لبخندی زدم و پیام رو باز کردم:(عشقم! واقعا معذرت می‌خوام امروز حالم اصلا خوب نیست ؛ قرارمون باشه برای یه روز دیگه!)با دیدن پیامش لبخند از روی لبام محو شد به گوشی موبایلم خیره شده بودم که باشنیدن  صدای بوق  ماشین های پشت سرم به خودم اومدم و شروع به حرکت کردم طولی نکشید که ماشین رو کنار خیابون پارک کردم گوشیو از روی صندلی برداشتم و بهش پیام دادم:( چرا حالت بده دورت بگردم؟! اتفاقی افتاده.... باشه مشکلی نیست قرارمون باشه برای یه روز دیگه ! دوستت دارم.) سرمو آروم روی فرمون گذاشتم ،نفس عمیقی کشیدم و سرمو بالا آوردم ، زوجی که دست همدیگرو با عشق گرفته بودن رو از پشت سرشون تماشا می‌کردم که یهو گوشی دختر از دستش افتاد خواستم از ماشین پیاده شم که خودش برگشت ...خدای من! چی دارم میبینم؟ دختری که بهم قول داده بود منو هیچ وقت تنها نمیزاره! همونی که بهم گفته بود اونقدر عاشقمه که چشماش کسیو جز من نمی‌بینه...!تولید محتوا : آژانس طراحی بلوگراف</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 12:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vtmpqoaqgkkj</link>
                <description>سوار ماشین شد، بوی عطر زنونش فضای ماشینو پر کرده بود،با چشمای خاکستریش به چشمام خیره شد ....سلاااام عشقمم! سرشو به سمت صورتم آورد که بی توجه بهش پامو روی پدال گاز گذاشتم و شروع به حرکت کردم ... ترسیده بود ،دستش رو به داشبورت ماشین گرفت ، چند لحظه ای سکوت کرد و باز شروع به صحبت کرد :( خب دورت بگردم، قراره منو کجا ببری؟! اومممممم! بزار حدس بزنم ... همون رستوران ایتالیایی معروف؟! می‌دونی که من اونجارو خیلی دوست دارم ،خیلی وقته که باهم به اونجا نرفتیم ...صداش آزارم میداد ،اخمامو درهم کشیدم و سرعت ماشینو تا آخرین توان زیاد کردم ؛ محکم به صندلی ماشین چسبید و گفت:( یواش برو قربونت برم ! مثل اینکه یادت رفته قراره یه عمر درکنار هم زندگی کنیم) و شروع به ریز خندیدن کرد ...بدون توجه بهش از آینه جلو پشت سرمو زیر نظر گرفتم و تو یه موقعیت مناسب ماشینو به سمت راست منحرف کردم ،باید از شهر خارج میشدم .باز صدای اعصاب خورد کنش به گوشم رسید :( گفتی میخوای منو به یه جایی ببری ! میشه بگی قراره کجاااا ب... با فریادی که کشیدم ادامه حرفش رو قورت دادو وحشت زده نگاهم کرد !میریم ته جهنمممممم! د ببر صداتو !لباش میلرزید اما دیگه جرأت به زبون آوردن کلمه ای رو نداشت...بلاخره رسیدیم...گوشه ای از اون زمین بی آب و علف که بیشتر شبیه بیابون بود پارک کردم ،نگاهم به روبرو بود_پیاده شو...     +چرا اینجا؟! مگه نمی‌خواستی باهام صحبت کنی؟! _بسه ! گفتم پیاده شو... همه چی تموم شده+ چی تموم شده...؟! شروع به خندیدن کرد داری باهام شوخی میکنی؟ دوربین مخفیه؟..... با صدای بلند فریاد کشیدم .... خفهههههه شووووو! بسه دیگه!... فک منقبض شدمو محکم تر روی هم فشار دادم دستامو مشت کردم و چند بار با عصبانیت روی فرمون کوبیدم تموم عصبانیم رو توی چشمام ریختم و بهش زل زدم: گفتم همه چی تموم شده گمشو برو از ماشینم بیرون ! گمشووو!با گریه داد زد : ( آخه چرا؟! مگه به من نگفتی عاشقتم؟! مگه قول ندادی تا آخرش باهام بمونی؟ یعنی تو این مدت منو به بازی گرفتی ؟لبخند ریزی زدم و گفتم:( آرههههه! تو برام مثل یه اسباب بازی بودی) شروع به قهقهمه کردم و بلند تر داد زدم تو اولین و آخرین قربانی این موضوع نیستی! من عاشق اینکارمممم که خورد شدن قلب و غرورتونو ببینم ، احساساتتونو به آتیش بکشم ومجبورتون کنم که جلوم زانو بزنید و التماسم کنید که ترکتون نکنم... هه! آشغالای بی ارزش!از ماشین پیادش کردم با صدای بلند جیغ میکشید:( نهههههه! نههه! منو تنها نزااار ! ترکم نکن. ) بدون توجه به حرفاش حرکت کردم از آینه ،عقب رو نگاه میکردم، تو دلم  به حال اون دختر می‌خندیدم لبخند زدم و هر لحظه لبخندم پررنگ تر شد وکم کم تبدیل به قهقهه شد! ولی مثل همیشه آروم آروم صدای خندم کم شد و حتی اثری ازش روی لبام باقی  نموند! به جاده خیره شدم ،صدایی تو گوشم می‌پیچید ،صدای خنده های یه دختر؛ یاد اون شب کذایی افتادم ، اون شبی که....تولید محتوا : آژانس طراحی بلوگراف</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 22:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهُم( قسمت پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%8F%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-hyum7hroldpo</link>
                <description>دخترم.. دخترم...با صدای مادرم کمی آرام تر شدم ،خیلی سریع به طرفش دویدم و خودم را به آغوش گرمش رساندم.+ دخترم چه اتفاقی افتاده ...؟! داشتی با کی صحبت میکردی...؟! چرا داخل کمد قایم شده بودی...؟!به چشمانش که نگرانی در آن موج میزد خیره شدم... هق هق کنان سعی کردم همه چیز را برایش توضیح دهم :(مممم...ما..مامان... اووو اون مرده... اون مرده میخواست منو بکشه) با دستان لرزانم به سمت کمد اشاره کردم ؛مادرم  نگاهش را به طرف کمد انداخت ، به سمتم آمد. آروم باش دخترم  کسی اینجا نیست .ولی اون اون مرده میخواست.... باصدای جیرجیر در حرفم را قطع کردم ناپدریم همراه با یک لیوان آبی که دردست داشت وارد اتاق شد و به سمت ما آمد ...+ این بچه بازم داروهاشو نخورده؟ اینا همش اثر نخوردن این داروهاست دست چپش را که قرص در آن بود به سمت من آورد و سپس لیوان آب را به سمتم آورد...+ باید داروهاتو بخوری !به صورت مادرم نگاه کردم ، سرش را به نشانه موافقت تکان داد...داروهایم را خوردم مادرم دستم را گرفت و به سمت تخت خواب برد پیشانی ام را بوسید و تخت را برایم حاضر کرد تا کمی استراحت کنم... سنگینی پلک هایم را روی هم احساس میکردم چشمانم به آرامی بسته شد ...باصدای شکستن چیزی از خواب پریدم،ترسیده بودم به سمت سالن خانه حرکت کردم صدای دعوای مادرم و ناپدریم بلند تر میشد : درسته ...آره... درسته... اون واقعا حالش بده اما... اما من نمیتونم اجازه بدم دخترمو به اون خراب شده ببرن اون به غیر از من کسی رو ندارههههه..._خیلی  خب تصمیم با خودته میتونی اون دختر دیوونتو اینجا نگه داری تاحالش بدتر از این بشه و منو هرشب عصبانی کنه ،خودت که خوب میدونی وقتی عصبانی میشم چه کارهایی از دستم برمیاد؟! یا دست اونو میگیریو دوتاییتون از این خونه میرید یا دخترتو برای درمان به اونجا میفرستی و تاموقع بهتر شدنش توی خونه من با آرامش و آسایش زندگی می‌کنی فهمیدی عزیزم؟!مادرم سکوت کرده بود به صورت ناپدری ام خیره شده بود اشکانش را پاک کرد و صدایش را صاف کرد :( باشه قبوله! دخترمو به اون تیمارستان می‌فرستم .) باشنیدن جمله مادرم شوکه شدم و بعد از چند لحظه ای به خودم آمدم و تصمیم گرفتم برای پنهان شدن به زیرزمین خانه بروم ...آرام آرام قدم برمیداشتم تا کسی متوجه صدای پاهایم نشود از پله ها پایین رفتم ...همه جا سرد و تاریک بود کنج دیوار نشستم ، عروسکم را بغل کردم و شروع به گردیه کردم ؛ ناگهان متوجه صدایی شدم: ((نگران نباش ! من پیشتم)) از ترس پاهایم را به داخل شکمم جمع کردم و عروسکم را محکم تر بغل کردم ... صدا نزدیک تر شد ....خدای من پدرم ! پدرم آنجا بود اما تو تو واقعی نیستی ممکن نیست! به سمتم آمد و من را به آغوش کشید و گفت :( من همیشه پیشتم دخترم دستانش را محکم فشار دادم ، سرم را روی زانوهایش قرار دادم ، همه چیز را با بغض برایش تعریف کردم:( بابا ! دیگه خسته شدم ... من خیلی تنهام حتی مامانم میخواد منو از خودش دور کنه ...پدرم با دستان گرمش موهایم را نوازش میکرد وچشمانم به آرامی بسته شد ...از خواب بیدار شدم و متوجه گردنبندی که عکس  پدرم روی آن بود شدم آن را بوسیدم ، بافریاد ناپدری ام از جایم پریدم آهااااااای ....دختره دیوونه ...  می‌دونم اونجایی بیا بیرون ! از پله ها پایین آمد ،نفسم را در سینه ام حبس کردم ...آهاااان! پیدات کردم! بلند شو باید بریم ...خیلی ترسیده بودم با صدای گرفته و لرزان زمزمه کردم:( من از جام تکون نمیخورم با چشمان سرخ و صورت عصبانی اش به من نگاه کرد و به سمتم آمد ،عروسکم‌را به سمت در پرتاب کرد ...+ بهت گفتم با من بیا... دستش را به سمت صورتم آورد داغی روی صورتم را حس میکردم. دستم را روی صورتم گذاشتم و داد زدم :( نزن... لطفاً ... منو نزن ) باز هم دستش را بالا برد منتظر سیلی بعدی اش بودم چشمانم را بستم اما چیزی احساس نکردم ،چشمانم را به آرامی بازم کردم ...مادرم! مادرم مانع کتک خوردن من شد دست از سر دخترم بردار ! خوب میدونم باهاش چیکار کردی از اون داروهای توهم زایی که بهش می‌دادی هم خبر دارم ...! دیگه نمیتونی منو حرفات گول بزنی.دستش را به سمت من دراز کرد : (منو دخترم  از این خونه خراب شده میریم !) دست مادرم را گرفتم و به سمت پله ها رفتیم که ناگهان متوجه آینه شکسته شده ای که زیر گردنم بود شدم ! ناپدریم... فریاد میزد : پس منتظر چی هستی مگه نمیخواستی بری خب برو دیگه اگه میتونی بروووووو!مادرم به ناپدریم نزدیک شد و به او حمله کرد آینه شکسته شده را از دست او گرفت و با آن اینه سه بار به ناپدریم حمله کرد و سپس آن را روی زمین انداخت ...باسرعت من را به آغوش کشید و گریه کنان شروع به تند تند صحبت کردن کرد : دخترم منو ببخش حرفاتو باور نکردم . وباردیگر محکم ترمن را به آغوش کشید ...ناگهان صدای فریاد مادرم زیرزمین خانه را فرا گرفت... دستانش را از دستان من جدا کرد... به زمین نگاه کردم ،خووووون! مممماماان ! نهههههه! ناگهان چشمانم تار شد و سکوت مطلق....+ سلام دخترم اینجا آسایشگاه بی سرپرستانه و من مسئول اینجا هستم دستش را به سمتم دراز کرد ،ناگهان به سمت عقب رفتم ....+ چیزی شده؟ چرا صحبت نمیکنی؟ - خانم ! این دختر بعد از اون حادثه دردناک دیگه هیچوقت صحبت نکرده و قدرت تکلم خودشو از دست داده.►قسمت قبلتولید محتوا :آژانس طراحی بلوگراف</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 10:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهُم(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%8F%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-h0khks1skkrf</link>
                <description>بیا بیرون! با شنیدن صدای عجیب و ترسناکش میخواستم جیغ بزنم که دستانم راجلوی دهانم قفل کردم.تق!تق!تق صدای پا می آمد!قدم های سنگینش گوشم را آزار میداد،با صدای عجیبش به طرف کمد می آمد  فقط پا هایش را میتوانستم ببینم.به کمد نزدیک تر شد سعی کردم سرم را کمی بالا تر ببرم تا بتوانم چهره اش را ببینم اما فقط پاهای بزرگ و عجیب و غریبش قابل دیدن بود، در کمد به آرامی باز شد ، نفس نفس زنان سرم را بالا آوردم  و با چهره ی به شدت ترسناک آن مرد روبه رو شدم دستانم دیگر حسی نداشت و حس میکردم صدای قلبم تمام کمد را فرا گرفته بود.شروع به قهقهِ کردُ! نزدیک شد و با صدای عحیبش حرف میزد :(بعد از سالها بالاخره اون زن و بچه هاش تموم شدن و یخچالم خالی شد و اما بعد از ماه ها یه قلب کوچیک و خشمزه قراره بخورم .)باز صدای قهقه اش بلند شد و باز شروع به صحبت کرد : ممنونم که امروز به اون کوچه اومدی و باعث شدی با کشتن چند پرنده افسونت کنم ، اون اتفاقات هم همشون کار من بود شاید نفهمیده باشی ولی الان قراره قلبتو با ناخونام بکشم بیرون و مغزتو بجوام.شروع به تقلا و جیغ زدن کردم که ناگهان در اتاقم به آرامی باز شد و...►مشاهده قسمت قبلی ▒▒▒▒▒ مشاهده قسمت بعدی◄تولید محتوا : آژانس طراحی بلوگرافمنتظر قسمت آخر توهم باشید...</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 11:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهُم(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%8F%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-rensrlirs9hm</link>
                <description>با دیدن چند پرنده ی مرده ، انگارکه بدترین و وحشتناک ترین صحنه ی عمرش را دیده . صورتش رابا دستانش پنهان می کرد . کف دستش را به نشانه متوقف کردن دوربین جلوی صورتش  نگه داشت. به سمتش رفتم و با لجبازی از چهره اش فیلم می گرفتم . مقاومت می کرد و با صدای لرزان و گرفته گفت: نگیر… متوقفش کن… نگیر. به لجبازیم ادامه می دادم و بیشتر اذیتش می کردم. با خنده گفتم: هــــا…. دیدی حالا قراره با چه چیز هایی رو به رو بشی… آره ؟ دیدی ؟ با رنگ آبی چشمانش که هر لحظه بیشتر احساس خاصی بهش پیدا می کردم، بهم خیره شد و با تمنا گفت: باشه… قبول…می شه بس کنی؟ چند لحظه هر دویمان سکوت کردیم. دلم به حالش سوخت. خواستم دلداری اش بدهم تا از این حالش بیرون بیاید. با لبخند گفتم: ببین… این که چیزی نبود. نگاهش رو طرف دیگه ای انداخت . دستش هاش رو به هم گرفت و گفت: یعنی چی چیزی نبود؟ ممکنه یه شوخی باشه . این که ترس نداشت. شاکیانه به چشمانم خیره شد و گفت: یعنی چی شوخی. آخه چطور مسخره بازی ایه؟ ممکنه کار چند تا بچه باشه که به خاطر شیطنتشون این کار رو کرده باشن. چند لحظه  بدون پلک زدن به چشمانم خیره شد . آب دهانش را قورت داد و دوباره نگاهش را به طرف دیگه ای انداخت…واااای دخترم  بهتره بریم خونه دیگه واقعا دیر شده گردش واسه امروز بسه...سوار ماشین ناپدریم شدمو دائما به بیرون نگاه میکردم ،اصلا حتی دلم نمیخواست با اون حرف بزنم.تا خونه مسیر طولانی در پیش داشتیم  کمی بعد چشمانم غرق خواب شد و نفهمیدم چه کسی  و چه موقع  من را  روی تختم انداخت.وااااای،باز صدای دعوای مامان بابا بلند شد!توی فکرم هنوز به اون دو پرنده مرده فکر میکردم.. که ناگهان سایه مردی روی دیوار افتادخیلی ترسیده بودم و نمیدانستم باید چه کاری انجام دهم با تن لرزان به داخل کمد اتاقم رفتم و آنجا را برای پنهان شدن انتخاب کردماز داخل کمدم آینه میز آرایش مادرم طوری دیده میشد که انگار دارد من رانگاه میکندآن مرد وارد اتاقم شد ...  جلوی آینه ایستاد و با صدای عجیبی گفت ....منتظر قسمت بعدی &quot;توهم&quot;باشید...!مشاهده قسمت بعدی ◄تولید محتوا : آژانس طراحی بلوگراف</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 11:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاچ هندوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D9%82%D8%A7%DA%86-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-abm8rpl5cqr1</link>
                <description>بزار اینجوری بگم که؛ برام مثل هیچی نیستی هیچی نمیتونم بگم مثل وسط هندونه اییا خنکای اونور بالش تو برام فراتر از یه لذتیبرام فراتر از یه حسی با تو از درونم احساس آرامش و امنیت دارم، چیزی ک توی هیچ خونه ای پیدا نمیکنم حسی ک وقتی کنارتم انگار قلبم عاشق ترین قلبیه ک میتپهتو معنا بخش زندگیم و انگیزه ی منی.... میخوام ک بمونی برام..?من میخام با تو بمونم میخام با تو پیر بشم با بودنت تازه متولد شدم من معنی زندگی رو با تو فهمیدم من الان فهمیدم چقدر اسممو دوست دارم وقتی تو صدام میکنی حتی الان عکسامم قشنگ تره چون با تو عکس میگیرمذوقی که برای دیدنت دارمو با دنیا عوض نمیکنم بغضی که وقتی دلتنگتم گلومو فشار میده با صدتا خنده الکی عوض نمیکنم اصلا میدونی چیه اینقدر دوست دارم که شیرکاکائوم برا تو تیکه آخر پیتزام برا تو خنکیه اونور بالشم برا تو خوشمزگیه وسط هندوانه براتودورت بگردم?❤️تولید محتوا : آژانس طراحی بلوگراف</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 10:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال من</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-j8ztnm08mynh</link>
                <description>دوست دارم در کنار تو برم به اعماق خیالم به آن نقطه که تو اتاقم مشغول گوش کردن به یه آهنگ بودم که یهو یاد چشمای خوشگلت افتادم وقتی ک منو نگاه میکردی و گفتی دوستت دارم این جمله قشنگ ترین جمله ی تکراری هر روز من بود اما چیشد؟ چیشد که دیگه ازت نشنیدم دیگه از توی چشمات نخوندم همیشه از خودم میپرسم چطور تونستی تنهام بزاری چرا رفتی؟ من فقط میخاستم چشمات مال من باشه مگه چیز زیادی خواستم؟ بخدا که اگه روزی آلزایمر بگیرم بیای تو چشمام نگاه کنیو بخندی شاید بیاد نیارمت اما دوباره عاشقت میشم اما تو آن شب رفتی ستاره گم شده من و من ماندمو خیالم.من هنوزم شبا به یاد چشمای تو میخابم! وقتی ناراحتم فقط به وقتایی فکر میکنم که ساعت ها باهم پیاده دور شهرو قدم میزدیم زیر بارون شیر کاکائو میخوردیم و با کوچیک ترین چیزا خوشحال بودیم. اره این خود تویی که منو به اعماق خیالم اوردی سرتاسر خیال من نقاشیا رو کاشیاش سبز میشنو ناز میکنن مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز میکنن.هیچوقت از اعماق خیال خود قافل نشید درون اعماق خیال شما چیز های باورنکردنی وجود دارد که هیچ جوره نمی توانید آن را را باور کنید.تولید محتوا: آژانس طراحی بلوگراف</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 18:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره گم شده من</title>
                <link>https://virgool.io/@yadtoo/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-beezpjkp9vtd</link>
                <description>داشتم به آسمون پر ستاره نگاه میکردم از میان ستاره ها،ستاره ای درخشان به سمت من میامد.آنقدر نزدیک شد تا در کنار من ایستاد خیلی برایم آشنا بودم ،گویی آن را جایی دیده بودم از اون خواستم تا خود را معرفی کنداما اون خودشو معرفی نکرد ولی من چند بار ازش پرسیدم اینقدر برام آشنا بود که ناخداگاه بغلش کردم اما بازم یادم نیومد کجا دیدمشتو چشمام نگاهی انداختم و چشم هایم را بست دستم را گرفت و مرا به آسمان برد،میان ستاره های دیگر .کنار اونا داشتم حس میکردم منم ستارم سرمو چرخوندم که دورمو ببینم اما ستاره خودمو گم کردم واااااااای......... میون این همه ستاره ستاره من کجاس خیلی از ستاره های دیگه اومدن به سمت من اما من ستاره خودمو میخواستم هومستاره من گم شد و برگشتم زمین با حسرت به رودخونه ای نگاه میکردم ماهی از آب بیرون اومد خیلی برام آشنا بودماهی باهام حرف زد بهم گفت از چی ناراحتی بغض توی گلوم شکست بهش گفتم ستارمو گم کردم گفت اینکه ناراحتی نداره این همه ستاره هست که میتونن مال تو باشن ، اره ولی هیچکدوم ستاره من نبودن ماهی به من گفت صبر کن ستارت برمیگرده من مطمئنم اونم داره دنبال تو میگرده منم منتظرش موندم ولی نیومد مدت زیادی گذشت منم هرشب کنار رودخونه با ماهی قرمزم منتظر ستارم بودیم ماهی دوست خیلی خوبی برای من شد:)کنار ماهی احساس میکردم دنیارو دارم اما ماهی فقط برام یه دوست بودمن فقط ستارمو میخواستم‌ در خیال من فقط ستاره بود.--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اگر نیاز به هاست واسه وبسایتت داری همین الان وارد لینک شو هم از نویسنده حمایت کن هم از پرسرعت ترین هاست ها با قیمت باور نکردنی بهره مند شواینجا کلیک کنیدتولید محتوا: آژانس دیجیتال مارکتینگ بلوپلاس</description>
                <category>♥ یاد تو ♥</category>
                <author>♥ یاد تو ♥</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jan 2023 17:57:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>