<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاغش کاظمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@yaghesh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:10:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یاغش کاظمی</title>
            <link>https://virgool.io/@yaghesh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیوید کاپرفیلد، از دو ترجمان؛ بخش اوّل</title>
                <link>https://virgool.io/@yaghesh/%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84-wszllo0yr6xs</link>
                <description>رُمان دیوید کاپرفیلد، اثر چارلز دیکنز، غالباً بصورت کوتاه و تلخیص‌شده در دسترس کتابخوانان ایرانی بود؛ تا تابستان ۱۴۰۳ که انتشارات سورن نسخۀ کامل و مصوّری از آن را با ترجمۀ مهرداد وثوقی در تهران منتشر نمود.تقریباً هم‌زمان با آن، نشر مرکز هم کل این رُمان را با ترجمۀ احد علیقلیان، روانۀ بازار کرد.روی جلد ترجمۀ وثوقی، انتشارات سورنروی جلد ترجمۀ علیقلیان، نشر مرکزقصد دارم که طی چندین پُست، نگاهی مقایسه‌ای داشته باشم به کار این دو ترجمان.ــ بخش اول ــترجمۀ وثوقی، ج ۱، ص ۵۵-۵۶«امیلی کوچولو گفت: «دریا که این‌طوری باشد نمی‌ترسم. اما وقتی غرش می‌کند، از خواب می‌پرم و به خاطر دایی دَن و هام بدنم می‌لرزد و مدام صدای فریاد کمکشان در خیالم می‌پیچد. به خاطر همین است که خیلی دوست دارم همسر آدم نجیب‌زاده‌ای بشوم. خلاصه وقتی دریا این‌طوری باشد نمی‌ترسم. حتی یک ذره. ببین!»از کنارم جست زد و دوان‌دوان روی الوار ناصافی رفت که از آن‌جایی که ایستاده بودیم شروع می‌شد و با ارتفاع دلهره‌آوری از آب و بی‌هیچ حفاظی چند متر در دل دریا پیش می‌رفت. این حادثه چنان نقشی بر حافظه‌ام نشانده که اگر نقاش بودم، می‌توانستم نقاشی‌اش را همین‌جا و مطمئناً با همان دقتی که آن روز دیدم ترسیم کنم و امیلی کوچولو را به تصویر درآورم که (دست‌کم از دید من) به کام مرگ شتافت و با نگاهی که هرگز فراموش نکرده‌ام، دل به اعماق دریا زد.با جثۀ ریز و سبک‌بالش سراسیمه و ماهرانه چرخید و سالم و سلامت کنارم برگشت. لحظه‌ای بعد، به خاطر دلهره‌ام، و به خاطر جیغی که بی‌ثمر از دهانم جسته بود، به خنده افتادم، چون اصلاً کسی نزدیکم نبود. اما از آن‌پس، در دوران بزرگسالی، بارها و بارها پیش آمده که با خود گفته‌ام از میان دایرۀ احتمالاتی که از دیدۀ ما پوشیده است، آیا این احتمال هم وجود دارد که در جنون آنیِ آن طفل و نگاه هیجان‌زده‌اش، خطر برایش جاذبه‌ای آزادی‌بخش داشته، آیا وسوسه‌ای از جانب پدر مرحومش به وجودش افتاده، او را به سمت پدرش فراخوانده و از او خواسته بوده زندگی‌اش را آن روز به پایان برساند؟ از آن‌پس، گاه از خود پرسیده‌ام اگر زندگی پیش روی امیلی لحظه‌ای جلوی چشم‌هایم چنان به نمایش درمی‌آمد که حتی برای منِ طفل نیز کاملاً مفهوم بود، و اگر نجات جانش به اشارۀ دستم بستگی داشت، آیا باید دست می‌جنباندم و نجاتش می‌دادم؟ برایم پیش آمده، نمی‌گویم مدت‌ها بعد اما برایم پیش آمده، که از خود سؤال کرده‌ام آیا برای امیلی کوچولو بهتر نبود آن‌روز صبح پیش چشم‌هایم به کام دریا می‌رفت؛ و پیش آمده که پاسخ داده‌ام چرا، بهتر بود همین می‌شد.»ترجمۀ علیقلیان از همین بخش«امیلی کوچولو گفت: « این‌جوری نمی‌ترسم. اما وقتی باد می‌آد، بیدار می‌شم و از فکر دایی دن و حم می‌لرزم و به نظرم می‌شنوم که با فریاد کمک می‌خواهند. برای همین است که این‌قدر دلم می‌خواهد یک خانم متشخص بشم. اما این‌جوری نمی‌ترسم. یک ذره هم نه. اینجا را نگاه کن!» از کنارم جست و روی تختۀ ناهمواری دوید که از جایی که ایستاده بودیم بیرون زده بود و در ارتفاعی بالا بی‌کمترین حفاظی روی آب‌های ژرف آویزان بود. این حادثه چنان بر خاطرم نقش بسته است که اگر نقاش بودم به جرئت می‌توانم بگویم که شکل آن را اینجا با همان دقتی که آن روز بود می‌کشیدم، و (آن‌طور که به نظرم آمد) امیلی کوچولو به جلو می‌پرید و نابود می‌شد، با نگاهی که به دوردست دریا دوخته بود و من هرگز فراموش نکرده‌ام.آن پیکر کوچک سبک بی‌باک جنبان چرخید و ایمن به سوی من بازگشت و من زود به همۀ ترس‌هایم و به فریادی که سر داده بودم خندیدم؛ که در هر حال بیهوده بود چون هیچ‌کس در آن نزدیکی نبود. اما از وقتی که مرد شده‌ام زمان‌هایی، زمان‌های بسیاری، بوده که با خود فکر کرده‌ام آیا در میان امکان‌های بالقوۀ چیزهای نهانی ممکن است که در شتابزدگی ناگهانی آن کودک و نگاه سرگشته‌اش به دوردست، هیچ‌گونه کشش نجات‌بخش او به درون خطر و هیچ‌گونه وسوسۀ کشاندن او، با اجازۀ پدر مرحومش، به طرف پدرش بوده باشد که از قضا در آن روز، عمرش به پایان برسد.از آن‌پس زمانی بوده که از خود پرسیده‌ام اگر زندگی پیش روی او در یک نگاه گذرا بر من آشکار می‌شد و چنان آشکار می‌شد که کودکی به تمامی درکش کند، و اگر نجات جان او به حرکت دست من وابسته بود، آیا می‌بایست دستم را بالا بیاورم و نجاتش دهم. از آن‌پس زمانی بوده است ــ نمی‌گویم زمانی دیرپا اما زمانی بوده است ــ که از خود پرسیده‌ام آیا برای امیلی کوچولو بهتر نبود که آن‌روز صبح در برابر دیدگان من آب از سرش می‌گذشت؛ و پاسخ داده‌ام آری، بهتر بود.»متن اصلی انگلیسی‘I’m not afraid in this way,’ said little Em’ly. ‘But I wake when it blows, and tremble to think of Uncle Dan and Ham and believe I hear ’em crying out for help. That’s why I should like so much to be a lady. But I’m not afraid in this way. Not a bit. Look here!’She started from my side, and ran along a jagged timber which protruded from the place we stood upon, and overhung the deep water at some height, without the least defence. The incident is so impressed on my remembrance, that if I were a draughtsman I could draw its form here, I dare say, accurately as it was that day, and little Em’ly springing forward to her destruction (as it appeared to me), with a look that I have never forgotten, directed far out to sea.The light, bold, fluttering little figure turned and came back safe to me, and I soon laughed at my fears, and at the cry I had uttered; fruitlessly in any case, for there was no one near. But there have been times since, in my manhood, many times there have been, when I have thought, Is it possible, among the possibilities of hidden things, that in the sudden rashness of the child and her wild look so far off, there was any merciful attraction of her into danger, any tempting her towards him permitted on the part of her dead father, that her life might have a chance of ending that day? There has been a time since when I have wondered whether, if the life before her could have been revealed to me at a glance, and so revealed as that a child could fully comprehend it, and if her preservation could have depended on a motion of my hand, I ought to have held it up to save her. There has been a time since – I do not say it lasted long, but it has been – when I have asked myself the question, would it have been better for little Em’ly to have had the waters close above her head that morning in my sight; and when I have answered Yes, it would have been.ترجمۀ پیشنهادی بر اساس متن اصلی انگلیسیامیلی کوچولو گفت: «از این‌جورش نمی‌ترسم. اما وقتی باد می‌وزد، از خواب بیدار می‌شوم و با فکرِ دایی دن و هام می‌لرزم و خیال می‌کنم صدایشان را می‌شنوم که کمک می‌خواهند. برای همین است که این‌قدر دلم می‌خواهد یک بانو بشوم. ولی از این‌جورش نمی‌ترسم. اصلاً. نگاه کن!»از کنارم جَست و روی تیر چوبیِ ناهمواری دوید که از جایی که ایستاده بودیم بیرون زده بود و بی‌هیچ حفاظی، در ارتفاعی بر فراز آبِ عمیق پیش می‌رفت. این صحنه چنان در خاطرم نقش بسته است که اگر نقاش بودم، بی‌گمان می‌توانستم شکلش را همین‌جا چنان دقیق بکشم که آن روز بود؛ و امیلی کوچولو را که ــ دست‌کم به نظر من ــ گویی به سوی نابودی خود می‌جهید، با نگاهی که هرگز فراموش نکرده‌ام و به دوردست دریا دوخته بود.آن پیکر کوچک، سبک و جسور، برگشت و سالم پیش من آمد، و من هم خیلی زود به ترس خودم و به فریادی که از دهانم پریده بود خندیدم؛ فریادی که در هر حال بیهوده بود، چون هیچ‌کس در آن نزدیکی نبود. اما از آن زمان، در سال‌های بزرگسالی‌ام، بارها پیش آمده است که با خود فکر کرده‌ام: آیا ممکن است در میان رازهای نهفتهٔ جهان، در آن بی‌پروایی ناگهانیِ کودک و در آن نگاه وحشی که به دوردست دوخته بود، کششی مهربانانه به سوی خطر در کار بوده باشد؛ وسوسه‌ای که از جانب پدرِ درگذشته‌اش روا دانسته شده باشد تا او را به سوی خود بخواند، تا شاید زندگیش همان روز پایان یابد؟از آن زمان گاهی با خود اندیشیده‌ام: اگر زندگی‌ای که در پیش داشت می‌توانست در یک نگاه بر من آشکار شود ــ آن‌چنان که حتی کودکی هم بتواند آن را به تمامی بفهمد ــ و اگر نجات او به حرکت دست من بستگی داشت، آیا باید دستم را بلند می‌کردم تا نجاتش دهم؟ زمانی هم بوده است ــ نمی‌گویم این فکر دیرپا بود، اما بوده است ــ که از خود پرسیده‌ام آیا برای امیلی کوچولو بهتر نبود آن صبح، پیش چشم من، آب‌های دریا بر فراز سرش بسته می‌شد؛ و پاسخ داده‌ام: آری، بهتر بود.نتیجهترجمهٔ دوم، ساختار و معنای جمله‌های دیکنز را دقیق‌تر حفظ کرده است. نمونـه‌ها:- “a lady”- ترجمه اول: «همسر آدم نجیب‌زاده‌ای بشوم»- ترجمه دوم: «یک خانم متشخص بشم»در متن فقط «lady» است، نه «همسر نجیب‌زاده». ترجمهٔ اول معنای تازه‌ای اضافه کرده است.- “protruded… overhung the deep water”- ترجمه اول: «چند متر در دل دریا پیش می‌رفت»- ترجمه دوم: «بیرون زده بود و ... روی آب‌های ژرف آویزان بود»تصویر دوم به ساختار اصلی نزدیک‌تر است.- “tempting her towards him permitted on the part of her dead father”ترجمهٔ اول این بخش را تا حدی بازنویسی و تغییر معنا داده («فراخوانده و خواسته زندگی‌اش پایان یابد»)، در حالی که ترجمهٔ دوم ساختار پیچیدهٔ دیکنز را تقریباً همان‌طور نگه داشته است.دیکنز در این بخش، جمله‌های طولانی و تأملی دارد. ترجمهٔ دوم این حالت را بهتر نگه می‌دارد. ترجمهٔ اول گاهی متن را ادبی‌تر و آزادتر بازنویسی کرده است.برای مثال:- ترجمه اول: «خطر برایش جاذبه‌ای آزادی‌بخش داشته»- در متن چنین تعبیر فلسفی‌ای وجود ندارد.در چند جا ترجمهٔ اول تصویر را تغییر داده یا اغراق کرده:- مثلاً «دل به اعماق دریا زد» در متن نیست. ترجمهٔ دوم در این بخش‌ها خنثی‌تر و دقیق‌تر است.- از نظر دقت و وفاداری به متن اصلی: ترجمهٔ دوم بهتر است.- از نظر روانی و خوش‌خوانی فارسی: ترجمهٔ اول بهتر است.</description>
                <category>یاغش کاظمی</category>
                <author>یاغش کاظمی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:11:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلمانِ سالِ صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@yaghesh/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B5%D9%81%D8%B1-ofytbunrfxgt</link>
                <description>ادموند موشکه، در نقشِ ادموندبالاخره قسمت شد و فیلم «آلمانِ سالِ صفر» (۱۹۴۸) به کارگردانی روبرتو روسِلینی را در دو نسخه، به زبان آلمانی و ایتالیایی، دیدم.این فیلم به نمایش ویرانیِ برلین پس از جنگ جهانی دوّم می‌پردازد؛ ویرانی‌یی نه فقط در ابنیه و زیرساخت‌های شهری، بلکه در اخلاق و روحیات اجتماعیِ مردم آلمانِ مغلوب‌شده و هنوز در شوکِ ناشی از سقوط حکومت رایش سوّم: «فساد اخلاقی و ویرانیِ روانی پس از سقوطِ ایدئولوژی».برای من مقدمـه و نریشن ابتدای فیلم، در نسخه‌ی به زبان ایتالیایی، جالب بود. اصلِ فیلم به زبان آلمانی و با هنرپیشگان غیرحرفه‌ای آلمانی ساخته شده است و بعداً به ایتالیایی دوبله شده، و این مقدمه‌ی نوشتاری و گفتاری فقط در ابتدای نسخه‌ی دوبله‌شده به ایتالیایی جای گرفته است.ترجمه‌ی فارسی مقدمـه:«[بخش نوشتاری] وقتی ایدئولوژی‌ها از قوانین جاودانهٔ اخلاق و شفقت مسیحی، که بنیاد زندگی انسان‌ها بر آن‌ها استوار است، منحرف می‌شوند، سرانجام به دیوانگیِ جنایت‌کارانه بدل می‌گردند. حتی احتیاط و معصومیتِ کودکانه نیز از این آلودگی در امان نمی‌ماند و از جنایتی هولناک به جنایتی دیگر، که دست‌کمی از آن ندارد، کشانده می‌شود؛ جنایتی که در آن، کودک با سادگیِ ناشی از معصومیت، گمان می‌برد راهی برای رهایی روح خود یافته است.قاب انتهایی فیلم: خودکشی ادموند[بخش گفتاری ـــ به‌صورت نریشن] این فیلم، که در تابستان ۱۹۴۷ در برلین فیلم‌برداری شده است، نمی‌خواهد چیزی بیش از تصویری عینی و وفادار از این شهر عظیمِ نیمه‌ویران باشد؛ شهری که در آن سه‌ونیم میلیون انسان، زندگی‌ای هراس‌انگیز و نومیدانه را به‌سختی ادامه می‌دهند، بی‌آنکه خود حتی کاملاً به آن آگاه باشند. آنان در دلِ تراژدی زندگی می‌کنند چنان‌که گویی عنصر طبیعیِ زندگی‌شان است؛ اما نه از سرِ قدرت روحی یا ایمان، بلکه از سرِ خستگی.این فیلم نه کیفرخواستی علیه ملت آلمان است و نه دفاعیه‌ای از آنان. بلکه صرفاً بیانی آرام و صادقانه از واقعیت‌هاست. اما اگر کسی، پس از دیدن سرگذشت ادموند کِهلِر، به این فکر بیـُفتد که باید کاری کرد، که باید به کودکان آلمانی دوباره آموخت که زندگی را دوست بدارند، آن‌گاه رنج و تلاشی که سازندگانِ این فیلم بر خود هموار کردند، پاداشی بزرگ یافته است.»به ایتالیایی:Quando le ideologie si discostano dalle leggi eterne della morale e della pietà cristiana, che sono alla base della vita degli uomini, finiscono per diventare criminale follia. Persino la prudenza dell’infanzia ne viene contaminata e trascinata da un orrendo delitto ad un altro non meno grave, nel quale, con la ingenuità dell’innocenza, crede di trovare una liberazione dell’anima.مقدمه‌ی نوشتاری نسخه‌ی ایتالیاییQuesto film, girato a Berlino nell’estate del 1947, non vuole essere che un quadro obiettivo e fedele di questa immensa città semidistrutta, in cui tre milioni e mezzo di persone trascinano una esistenza spaventosa, disperata, quasi senza rendersene conto. Vivono nella tragedia come nel loro elemento naturale. Ma non per forza d’animo o per fede, per stanchezza.Non si tratta di un atto di accusa contro il popolo tedesco, e neppure di una difesa, ma una serena constatazione di fatti. Ma se qualcuno, dopo aver assistito alla storia di Edmund Keller, penserà che bisogna fare qualcosa, che bisogna insegnare ai bambini tedeschi a riamare la vita, allora la fatica di chi ha realizzato questo film avrà avuto una grande ricompensa.تماشای عنوان‌بندی فیلم در آپارات:https://www.aparat.com/v/qgm326j</description>
                <category>یاغش کاظمی</category>
                <author>یاغش کاظمی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 19:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع؛ با کلامی از رومن رولان در وصف تولستوی</title>
                <link>https://virgool.io/@yaghesh/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-c1novbfetecc</link>
                <description>او صاحب همه چیز بود: ثروت، شهرت، ذکاوت، رفعت اندیشه؛ هیچگونه جنایتی مرتکب نشده بود، امّا به بدتر از آن دست یازیده بود: دلش را، جوانی‌اش را کشته بود؛ او به‌خاطر فقدان اراده، خود را نابود کرده بود، بی‌آنکه حتی برای پوزش شوری به سر داشته باشد.(زندگی تولستوی. نوشتۀ رومن رولان. ترجمۀ علی‌اصغر خبره‌زاده. چاپ اول، تهران: انتشارات نگاه، ص 52)</description>
                <category>یاغش کاظمی</category>
                <author>یاغش کاظمی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>